۱۳۹۴ شهریور ۳, سه‌شنبه

انجمن نجات ايران .من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم

انجمن نجات ايران 
محمد اقبال:
اطلاعات آخوندي در سايت انجمن نجات مركز فارس! در يك پرت و پلا و مهمل بافي با عنوان «چند كلامي در خصوص محمد اقبال» كه در ساير سايتهاي زنجيره يي وزارت اطلاعات نيز بازنشر شده، در مورد اين حقير از جمله نوشته است «محمد اقبال٬ که به قول مسعود رجوی که در یکی از نشستها به او عنوان "قلوس" داده بود ... علارغم سابقه زیادش در سازمان، هرگز در موضع مسئولیت جدی قرار نگرفت! چون اساسا انسانهای لات و لمپن، تعادل قوایی هستند. و کسی که اینگونه باشد، منطقا نمیتواند قابل اطمینان باشد!...»

اطلاعات آخوندي پس از مفتخر كردن اين حقير به القاب ديگري چون «نرينه وحشي به معني واقعي كلمه»، «عنصر غير مسئول»، «مهره»، «یک فسیل شش دانگ»، «بسیار بد دهان و لمپن»، «لات و زورگو»، در پايان خطاب به اين حقير گفته است: «آقای اقبال... پل های پشت سرت را بیش از این خراب نکن!»

لينك مطلب

فارغ از استدلالهاي فوق متناقض اطلاعات بدنام آخوندي از جمله اين كه (در اين مقاومت) «انسانهای لات و لمپن، تعادل قوایی هستند. و منطقا نمیتوانند قابل اطمینان باشند» و در نتيجه «هرگز در مواضع مسئول قرار نمي گيرند» كه به اين معني است كه پس خود وزارت بدنام هم مي داند كه هيچ لات و لمپن و هيچ عنصر تعادل قوايي در هيچ كجاي اين مقاومت امكان هيچگونه رشد يا در اختيار گرفتن هيچ موضعي حتي دورترين هوادار را ندارد، فارغ از اين حرفها، حرف اصلي اين است كه پلهاي پشت سرم را بيش از اين خراب نكنم!!

اول خواستم به وزارت بدنام و سربازان بدنام ترش توصيه كنم كه اين آنها هستند كه بايد مواظب باشند بيش از اين پل خراب نكنند، ديدم غافلم، مگر ديگر پلي پشت سر پليدترين رژيم تاريخ ايران مانده كه خراب نكرده باشد؟ و مگر بين سردمداران اين رژيم از خامنه اي گرفته تا مأموران و مزدوران ريز و درشت اطلاعاتش در داخل و خارج و مردم ايران جز دريايي سراسر خون چيزي قرار دارد؟

اما در مورد نوشته هايي از اين دست در مورد خودم، اول اين كه من يك موي قلوس مسعود رجوي را به هزار هزار سردار رژيم پليد ولايت فقيه نخواهم داد، دوم اين كه با تأسي به ميرزا رضاي كرماني، اگر مسعود رجوي مرا قلوس خوانده است حكما كه قلوس بوده ام!

و آخر سخن هم اين كه بعد از حمله 6 و 7 مرداد 1388، كه ماماچه پليدك (عاطفه اقبال) و ابوابجمعي در پوش دلسوزي براي خانواده و پيگيري وضعيت سلامتي «برادر بزرگ و فرزند اول خانواده» يعني اين حقير، يك بسيج تبليغاتي را به راه انداختند. من در حالي كه جسم و روح خود و يارانم مجروح و خونين از تير كين و نامردمي دشمن ضد بشر بود و شهيدان بي غسل و كفن و 36 گروگاني كه معلوم نبود چه بر سرشان خواهد آمد، وارد جنگي ناخواسته شدم، چكنم؟، مرزي كه خميني رسم كرد از وسط بسياري از خانواده ها از جمله خانواده من گذشته بود، جنگ من نبود، بخشي از نبرد يك مقاومت سراپا خون با رژيم ددمنش حاكم بر ميهنمان كه تا روز سرنگوني اين رژيم ادامه خواهد داشت.

از همان روز سايتهاي وزارت اطلاعات پر شد از به اصطلاح مقالات عليه من كه تا امروز هم ادامه دارد، جالب است سربازان گمنام و بدنام وزارت اطلاعات دلشان مي سوزد كه من «خواهرم» را مورد حمله قرار داده ام، يكي نيست به اينها بگويد كه نكند اين خواهر خودتان است كه اين قدر افسار پاره كرده ايد؟!

آنچه در اين نوشته و نوشته هاي مشابه آمده براي من چيزي نيست جز مدال افتخار... در جاي ديگر گفته ام كه من معتقد به دنياي باقي هستم، در صورتي كه پس از مرگ مورد سؤال قرار بگيرم، اول آن سند افتخار را كه خود خميني دجال ضد بشر به زبان اشهدش در 21 ارديبهشت 1360 گفت نشان خواهم داد: «... من اگر در هزار احتمال یک احتمال می دادم که شما دست بردارید از آن کارهائی که می خواهید انجام بدهید، حاضر بودم که با شما تفاهم کنم...» و خواهم گفت ما اين بوديم!

و سپس به فرستادگان حضرت حق خواهم گفت: نه سابقه يي دارم، اصلا نه چيزي نوشته ام، حتي مبارزه ام هم را هم حساب نكن، چه بسا تويش ريا داشته است، خط بطلان بكش، عوضش تا بخواهي گناه و تقصير دارم و شرمنده بابت اين گناهان و نكرده ها و كوتاهي ها... فقط اين نوشته هاي پليدترين دشمن بشريت و دم و دنبالچه هايش در مورد من آيا باعث خواهد شد ابي عبدالله الحسين عليه السلام به رغم آن همه تقصير، شفاعتم فرمايد؟

يا شفيعا عند الله اشفع لنا عند الله

هنوز بيست و چند روز به عيد قربان مانده تا حسين سرور شهيدان حركت كند به سوي كوفه و بعد عاشورا با آن عظمتش...

من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر[1] گذرم

لطفها مي كني اي خاك درت تاج سرم

خرم آن روز كزين مرحله بر بندم رخت

وز سر كوي تو پرسند رفيقان خبرم


1 شهريور 1394

   



[1]  عاطر: با بوي خوش


۱۳۹۴ مرداد ۳۱, شنبه

انجمن نجات ايران .پروانه اي كه تسليم نشد(در سوك هادي تعالي)

پروانه اي كه تسليم نشد(در سوك هادي تعالي)
انجمن نجات ايران 
مطلب زير را هم ميتوانيد از لينك زير بخوانيد.
http://shabavazha.blogspot.ch

اين پروانه را نكشيد!

براي هادي تعالي، پروانه اي كه مي سوخت
و نمي توانستيم برايش كاري كنيم
جز آن كه در انتظار معجزه اي باشيم

اين پروانه را نكشيد!
من او را مي شناسم
خانه اش در بيشه اي پرت است
كه شمعهاي سوخته را دفن كرده اند.
و مي دانم بعد از هر باران
بر روي گلبرگها
با شبنم و نجابت قرار دارد.
اين پروانه را كه مردني است
در ظهر ساكت سكوت نكشيد!

پروانه اي كه تسليم نشد!
(در سوك هادي تعالي)

در ارديبهشت ماه گذشته توفيقي پيدا كردم و سري به آلباني زدم. نه براي سياحت كه به قصد زيارت ياراني كه بعد تحمل سالهاي متمادي رنج و درد با سرفرازي از «ليبرتي» به «آلباني» منتقل شده بودند. ديدار هريك از اين قهرمانان شرف و پايداري بيش از هر چيز درس آموز بود. در واقع با خواهران و برادراني مواجه شدم كه بعد از يك نبرد سخت و جانكاه، كه مالكي و عمله و اكره اش، به آنها تحميل كرده بودند پيروز شده و به ميدان ديگري از نبرد منتقل شده بودند. و البته اين پيروزي به بهاي خون بسياري بود كه شهيد شدند و بسياري دردها كه خودشان به جان خريدند. هريك قصه اي و داستاني هستند كه سرفرازي نسلي تسليم ناشده را رقم مي زنند... به هرحال در مدتي كه آنجا بودم همواره با خودم اين جمله امه سزر را تكرار مي كردم كه «شاعر بايد صداي بي صدايان باشد» و در يك گفتگوي دروني با خود، و امه سزر، مي گفتم چرا اين افتخار بايد تنها متعلق به شاعران باشند. و آيا نبايد در تعريف انسان آگاه و انقلابي گفت: «انسان بايد صداي انسان بي صدا باشد»؟ اين بود كه پاي حرفهايشان نشستم. با بيش از 50نفرشان گفتگو كردم كه حاصلش مجموعه اي شد به نام «صداي بي صدايان باشيم».
يكي از كساني كه با او گفتگو كردم هادي تعالي بود. او را براي اولين بار در سالن عمومي‌پايگاهي كه در آن زندگي مي‌كرد ديدم. قبلا با هم آشنايي نداشتيم. اما با خوشرويي و خونگرمي ‌بسياري جلو آمد و با من ديده بوسي كرد. با صدايي خفه و گرفته گفت : مي‌بخشي من نمي‌توانم بلند صحبت كنم.
بعد كه رفت شهرام (عاليوندي) معرفي اش كرد. شصت سالي سن دارد و علت اين كه نمي تواند بلند صحبت كند سرطان ريه اي است كه چهار سال است او را رنج مي دهد. صدايش «خفه» بود اما خودش با لبخند و چشماني هوشيار پيام از سرزندگي مي داد. شهرام گفت: چندي پيش برده بودمش دكتر. به قدري سرحال بود كه دكتر ابتدا فكر كرد من بيمار هستم. وقتي هم به او گفتم كه بيماري كه بايد ويزيت شود‌هادي است باور نكرد. بخصوص وقتي پرونده اش را خواند زد زير گريه. دكتر او در آلباني يك دكتر مسلمان به نام دكتر علي است. فرد بسيار روشني است. هربار كه‌هادي را مي‌بيند گريه مي‌كند. مي‌رود همكارانش را صدا مي‌كند تا بيايند و‌هادي را ببينند. و‌هادي با همان صداي خفه و گرفته قاه قاه مي‌زند زير خنده.
چند روز بعد شهرام گفت وضعيت‌هادي بسيار خطرناك است. يعني كار از پيگيري و شيمي‌درماني و اين مسائل گذشته. بايد فقط منتظر بود تا «كي رسد اجل؟». من هم داشت گريه ام مي‌گرفت. يكي ديگر از دوستانش برايم تعريف كرد كه راضي كردن‌ هادي به آمدن به آلباني مصيبتي بوده است. در يك نشست عمومي‌همه را به گريه مي‌اندازد. هركاري مي‌كنند راضي نمي‌شود بيايد. زار زار مي‌گريسته و مي‌گويد من مي‌دانم مدت زيادي به عمرم باقي نمانده. ولي مي‌خواهم همين جا ميان شما بميرم. و حالا به اينجا آمده است. در كارهاي جمعي بسيار فعال است و ورزشش قطع نمي‌شود.
روزهاي بعد با هادي «اخت» شدم. كار زياد مشكلي نبود. به قدري گرم و خوش صحبت بود كه بيشتر زحمت در تنظيم رابطه را او مي كشيد. با به صحبت كردم و از او خواستم مقداري از وضعيت خودش در همين سالهاي اخير بگويد. گفت و شنيدم و مي خواستم خون بگريم. و مي خواستم نه يك بار كه صدبار صورت و دست و پايش را غرق بوسه كنم. (نوار صحبتهايش را پياده كرده ام كه در پايان همين نوشته مي خوانيد)
روزهايي كه نصيبم شده بود به پايان رسيد. بايد باز مي گشتم. در حالي كه قلبم نزد تك به تك خواهران و برادرانم تكه تكه شده بود. روز آخري كه آنجا بودم چهارشنبه اي بود مصادف با ميلاد امام زمان. در پايگاه جشني بر پا بود و قرار بر «شام جمعي» بود. در سالن هادي را ديدم. نجيب و ساكت نشسته بود و تلويزيون را تماشا مي كرد. با هم گپي زديم.چند بار سعي كرد و از شرم سرخ شد. مي دانست كه راهي هستم. با شيطنت لبخندي زد و با صدايي كه به سختي شنيده مي شد گفت: بيا برويم يك شطرنجي با هم بزنيم مي خواهم ببرمت! بيشتر نتوانست حرفي بزند. رفتيم و بساط را چيديم. او دست به تهاجم زد. اما من مگر در آنجا بودم؟ همه به اين فكر مي كردم كه روز آخري است كه هادي را مي بينم. شب بعد از باختي كه به هادي داشتم در يادداشتهاي روزانه ام نوشتم:  ازبس اين بشر نجيب و شريف است تمام دستگاه فكري و عاطفي آدم به هم مي ريزد. به او نگاه مي كردم و بغضي در درونم منفجر مي شد. تصور اين كه اين همه نجابت و شرافت را از دست بدهيم آدم را گيج مي كند. احساس مي كردم يك سرمايه اي از اين جهان بي شرافت كم مي شود. دلم نمي خواست او را ببينم و خاطره اي از او بيندوزم. دلم نمي خواست حتي به چهره اش نگاه كنم و به چشمهايش خيره شوم. مثل شمشير برنده بودند. دلم مي خواست و احساس مي كردم ظرفيت اين كه روزي را ببينم كه او نباشد را ندارم».   
اين بود كه شعر «اين پروانه را نكشيد» به او تقديم كردم و در نهانخانه ام محفوظ مخفي اش كردم بي آن كه دلم بيايد به كسي بگويم. چه مي توانستم بكنم؟ روزهاي بعد حتي يك روز نبود كه بي ياد او به سر كنم. در يادداشتهاي روزانه ام نوشته ام: « دردناك است. بسيار دردناك تر از شهيد شدن يكي از برادرانم. اي كاش مي شد و مي توانستم براي او كاري كنم. با تمام دل و قلبم مي گويم اي كاش چشمي يا كليه اي و يا خوني نياز داشت و به او مي دادم. شايد كه مفيد بود برايش».
تا اين كه اجل در رسيد و خبرش را شنيدم. با چشمي اشكبار و قلبي پركينه نسبت به قاتلان او كه آن قدر رنجش دادند. يقين دارم كه مي توانيم از همه رنجهاي فردي خود بگذريم. اما اجازه نداريم از جلادان  و خائنان در گذريم. اجازه نداريم فراموش كنيم كه نفس كشيدن ما در اين وادي چقدر مديون صداي خفة هادي ها است. و با تمام وجود بايد صداي او باشيم كه گفت: « تا آخرين نفس، زنده باد انقلاب، زنده باد مجاهدين» شب هادي را ديدم. با او حرف زدم و تجديد پيمان كردم. و صبح نوشتم: «به مقوله اي به نام «هادي تعالي» از موضعي ديگر نگاه مي كنم. هادي راهي «خانة ديگر» است. چه فرقي با ما دارد؟ ما هم همگي راهي خانة ديگر هستيم. منتها هادي در رفتن يك زمان نسبي را در اختيار داشت و ما كمتر و يا به صورت پنهان و مخفي روانيم. پس رفتن او نبايد زياد دل سوز باشد. اگر كه يقين داشته باشيم او به «خانة ديگر» مي رود و ما هم از پي او روانيم. اين ديد به من آرامش مي دهد. هدر نشدن. برباد نرفتن. برعكس به جاودانگي رسيدن. محو شدن در تمام هستي. و هستي جديد يافتن. هادي پيشتاز است. خوش به حالش كه سرفراز مي رود. بكوشم من نيز چون او بروم. در «خانة ديگر» با هادي شطرنج بازي خواهم كرد و حتما او را خواهم برد. بعد مي خنديم و دفعه بعد او مرا خواهد برد. در خانة ديگر هادي با صداي بلند برايم حرف خواهد زد».



تا آخرين نفس، زنده باد انقلاب، زنده باد مجاهدين
(شهادتنامة‌هادي تعالي)
هادي تعالي: من متولد 1333 در شيراز هستم. از فاز سياسي با سازمان آشنا و فعال بود. ولي ارتباطم قطع شده بود و در نتيجه 7سال فراري بودم. تا اين كه در سال67 با قاچاقچي به عراق و اشرف آمدم. در فاصله اين چند سال دو سه بار به مدت كوتاه زندان بودم. به بهانه اين كه در خانه ام براي مجاهدين سلاح مخفي كرده ام. يا دستگاه تكثير نشريه داشته ام. خانه مان را زير و رو كردند و با خود بردند. گذشت و من به اشرف رسيدم. سالم بودم و كار مي‌كردم. (با شيطنت مي‌خندد و مي‌گويد خيلي هم شيطان بودم) تا اين كه آمريكايي‌ها به عراق آمدند. ما در واقع محاصره شديم. (به شدت سرفه مي‌كند و عذر خواهي مي‌كند كه نمي‌تواند بلند حرف بزند) من برخي علائم بيماري را درخودم مي‌ديدم ولي به من اجازه رفتن نزد دكتر متخصص را نمي‌دادند. تا اين كه در 2012 نوبت من شد و به بغداد براي ويزيت رفتم. دكتر گفت دو تومور توي ريه ام گسترده شده و امكان زنده ماندنم بسيار كم است. بايد شيمي‌درماني مي‌كردم. ولي مگر اجازه مي‌دادند؟ تازه سهميه ما مگر چقدر بود؟ ديگراني بودند كه نسبت به من الويت داشتند. بالاخره نوبت شيمي‌درماني رسيد. من نياز به 4ساعت شيمي‌درماني داشتم. ولي مأموران همراه ما كه از استخبارات بودند به دكتر گفتند ما نمي‌توانيم 4ساعت صبر كنيم. سرم را از دستم كشيدند و به تخت خودم برگرداندند. كاري نمي‌شد بكنم. آمدم به كميساريا شكايت كردم. جوابي ندادند. دو ماه بعد، مجددا، نوبتم شد و به بيمارستان رفتم. اين بار سرعت سرم را زياد كردند. به جاي 4ساعت يك ساعته شيمي‌درماني شدم. اما نمي‌شد. تشنج مي‌گرفتم و كار انجام نمي‌شد. هر بار با يك بهانه اي. به بيمارستان رفتن هم برايم مصيبت بود. هربار بقدري من را توي آفتاب داغ معطل مي‌كردند كه وقتي به بيمارستان مي‌رسيديم وقت گذشته بود. دكتر رفته بود يا قسمت مربوطه تعطيل شده بود. بي نتيجه برمي‌گشتيم. 11بار به بهانه‌هاي مختلف من را سر دواندند. يك بار گفتند مترجم نيست. يك بار گفتند خودرو خراب است و يا دكتر عمل دارد و از اين قبيل بهانه‌ها. بچه‌هاي خودمان برايم يك مصاحبه با رسانه‌هاي عربي ترتيب دادند. من وضعيت خودم را تشريح كردم. استخباراتي‌ها مقداري ترسيدند و گفتند اين بار سر ساعت مي‌بريم بيمارستان. اما وقتي بردند كه ديگر دير شده بود. كار از كار گذشته بود. دكتر گفت با اين وضعيت بايد در بيمارستان بستري شوي. ولي نگذاشتند بستري شوم. با زور برم گرداندند. آمدم دو بار ديگر به كميساريا شكايت نامه نوشتم. ولي هيچ كاري نكردند. وضعم روز به روز وخيم تر مي‌شد. 25كيلو از وزنم كم شده بود. اما هربار براي يك بيمارستان رفتن بايد سه ساعت تمام زير آفتاب جلو در مي‌نشستم و منتظر مي‌ماندم. استخباراتي‌ها علنا مي‌گفتند اينقدر ترا اينجا نگه مي‌داريم تا از همين بيماري بميري. يا دست از مبارزه و سياست و سازمان بردار. دست از كارهايت بردار. تو را به خارج مي‌فرستيم تا درمان شوي. بعد براي در باغ سبز نشان دادن مي‌گفتند درخواست داده ايم كه بهداري كمپ قبول كند تو از امكانات بهداري استفاده كني. حالا بهداري كمپ چه بود؟ هيچ امكاني نداشت حتي يك كپسول اكسيژن براي بيماراني كه وضعيت حاد و حمله آسمي‌داشتند نداشت. تنها قرصي كه به هر بيماري مي‌داد يك خشاب پاراسيتول بود. با وجود مزدوران عراقي ولم نمي‌كردند. مي‌گفتند بيا برو خارج آنجا امكانات درماني براي معالجه هست. از آنها بدتر كميساريا بود. همان حرفهاي آنها را تكرار مي‌كرد. مي‌گفت بيا برو خارج معالجه بشوي. دست از مبارزه بردار! من هم صراحتا به آنها مي‌گفتم: من تمام زندگي ام را در راه مبارزه گذاشته ام. اين هم بخشي از مبارزه من است. من جانم را كف دستم گذاشته ام و حاضر نيستم ميدان را ترك كنم. در اين ميان وضعم روز به روز وخيم تر مي‌شد. تقريبا 7ماه نتوانستم پايم را از تخت به زمين بگذارم. دو نفر هميشه زير بغلم را مي‌گرفتند. وزنم شده بود 48كيلو. نزديك ترين دوستانم هم نمي‌توانستند من را تشخيص دهند. درد واقعا گاهي خسته ام مي‌كرد. گاهي حتي يك مسكن هم نداشتم. به هركس هم نامه مي‌نوشتم مي‌گفت دست از مبارزه بردار و بيا برو خارج! من هم مي‌گفتم حسرت يك آه را هم به دلتان مي‌گذارم. مجاهد بوده ام و مجاهد هستم و مجاهد خواهم مرد!

وقتي هم كه به ليبرتي رفتيم وضعيت بدتر شد. فشارها افزايش يافت. نه تنها در مورد من كه در مورد همه بيماران. بيش از 30نفر بيمار سرطاني و صعب العلاج داشتيم. همگي شان تحت فشار بودند. از انجام يك عكسبرداري معمولي هم ممانعت مي‌كردند. در سال2011 يادم هست كه بيش از 400نفر منتظر آزمايش و عكسبرداري بودند. مأموران دولت عراق اجازه نمي‌دادند به بيمارستان برويم. روز به روز وضعيت بيماران بدتر مي‌شد. ما 7بيمار سرطاني بوديم كه هرلحظه ممكن بود جانمان را از دست بدهيم. تقي عباسيان و مهدي فتحي از همين بيماران بودند كه هردو شهيد شدند. در واقع زجركششان كردند. مهدي فتحي را دير و با تأخير بسيار زياد يك سال و نيمه به دكتر رساندند. مهدي با درد و رنج بسيار شهيد شد. خواهري بود بنام فاطمه. سكته كرده بود و بايد حتما به بيمارستان بغداد منتقل مي‌شد. قبلا هم سكته كرده بود. در سكته آخردست و پايش فلج شده بود، سكته مغزي باعث شده بود علاوه بر دست و پا سيستم فك و دهانش فلج شود. نمي‌توانست حرف بزند و غذا بخورد. از طريق كبد به او مواد تزريق مي‌كردند. او باتكان دادن سرجواب مي‌داد. مي‌خواستند او را به آلباني بفرستند. اما دكترها گفتند نمي‌شود او را با هواپيما حركت داد. بايد از طريق زميني به خارج فرستاده مي‌شد كه اين امكان هم اصلاٴ وجود نداشت. چند نفر هم بعد از اين كه به آلباني منتقل شدند به خاطر تأخير در مداواي شان شهيد شدند. خواهرم رؤيا درودي تومور مغزي داشت. اين قدر كش دادند كه در حال كما به آلباني رسيد و بلافاصله هم شهيد شد. خواهر ديگرم راضيه كرمانشاهي و فريده بنايي بودند. هردو آنها طوري بودند كه اگر به موقع اقدام مي‌شد زنده مي‌ماندند. آخرين نفري كه در آلباني شهيد شد برادرم اصغر شريفي بود. به ظاهر رفع خطر شده بود. اما براثر تركش‌هاي موشكباران در ليبرتي حالش وخيم شد و به زودي شهيد شد. يك روز حساب كردم ديدم 25نفر از دوستانم به خاطر ممانعت از رسيدگي پزشكي جان شان را از دست داده اند. جنايتي كه آخوندها با دست مالكي مرتكب شده اند يك جنايت تمام شده نيست. آثار و بقاياي فشارها كه همگي جنايتي عليه بشريت بوده اند هنوز هم ما را رها نكرده است. همين الان ما 7بيمار سرطاني هستيم كه بايد روزانه تحت نظر پزشك باشيم. الان من دوازده بار شيمي‌درماني شده ام اما شيمي‌درماني جواب نداده و هنوز درهمان وضعيت اورژانس هستم...اما با تمام قلبم مي‌گويم چه يك روز زنده باشم، چه هزار يا هزاران روز ديگر، دشمن بايد آرزوي تسليم من و ما را با خود به گور ببرد. من در ميان مجاهدين و با شعار «زنده باد انقلاب، زنده باد مجاهدين» جهان را ترك خواهم كرد.

۱۳۹۴ مرداد ۲۶, دوشنبه

انجمن نجات ایران .پرگار …استبداد …انسداد سیاسی …شاه …شیخ…ساواک …واواک …شکنجه…سقوط محتوم- رضا فلاحی

انجمن نجات ایران
سه هفته پیش بود که بی بی سی فارسی باز پرگار ( ۱ ) خود را به دست گرفت تا طرحی نو دراندازد.سوژه ظاهرا ساواک بود ، اما ظاهرا آنچه که قصد بود لحاف ملّا بود ؛ شستن دستان آلوده به خون دژخیمان و شکنجه گران و مقصر جلوه دادن قربانیان.
آشپز باشی ، یک پنل بسیار شیک و آبرومندانه که همه اجزای و لوازم مورد نیاز برای طبخ یک آش شعله قلمکار ، یک شوی حقوق بشری ، دفاع جانانه از حقوق حقّه شکنجه شدگان ! را یکجا فراهم آورده بود تا بستری برای دادرسی و دادخواهی و عدالت جویی شکنجه شدگان فراهم آورد ! آنچنان که نا خداگاه ترانه گنجشکک اشی مشی در ذهن تداعی گردد و آنکه چگونه ” فرّاش باشی ، قصاب باشی ، آشپز باشی و حکیم باشی در ضیافتی وزین به گرد هم آمده اند و تنها چیزی که گویا بی ارزش شمرده شده خود ” گنجشکک ” ( جزء اصلی آش ) بوده . تقارن زمان برنامه و نزدیکی آن به ایام قتل عام ۶۷ ، دلیل دیگری بر حساسیت برانگیز بودن این برنامه بود.
‘Torture is a crime and those responsible must be brought to justice’
” شکنجه جرم است و کسانیکه مسئولند باید به دست عدالت سپرده شوند”
آیا پیام پنل بدینگونه بود ؛ ایا جهت گیری برنامه به دنبال آن بود که شکنجه گران باید بدست عدالت سپرده شوند ؟ایا در این میان از حقوق دانی هم دعوت شده بود که تعریفی از شکنجه بر اساس قوانین بین المللی بد ست دهد تا در مرحله بعد به این اندیشید که با شکنجه گر چه باید کرد ؟

لاجوردی+ ثابتی
http://www.dreamstime.com/stock-photography-drawing-compass-image14631492
نتیجه پنل هم با توجه به ترکیب مدعووین گرامی! دور از انتظار نبود.آنکه علت العلل شکنجه ها نه شاه و شیخ و نه ساواک و واواک ؛نه استبداد و فاشیزم ، نه مماشاتگرانی که چشم خود را بر توحش شکنجه گران در ازای معاملات شیرین تر از عسل ، بسته اند؛ نبوده و نیست ، بلکه مقصر اصلی آزادیخواهانی که به جای دیالوگ و گفتگوی متمدنانه و دوستانه با ظالمان ، به ترقه بازی روی آورده ؛ می باشند و ترجیع بند و شاه بیت آن ، حملات بی محابا به سازمان مجاهدین خلق یگانه آلترناتیو مطرح در برابر حاکمیت غدّار آخوندی و نیز حمله به رهبری سازمان بود.
شگفتی پنل اما این بود که چگونه ممکن است شکنجه گری با قساوت تمام شکنجه کند (و به آن هم اعتراف نماید )،به گونه ای که برخی از زندانیان زیر شکنجه جان بسپارند و بعد در یک کشور غربی که داعیه دموکراسی و قانونمداری دارد ، جسورانه به جای عذرخواهی از شکنجه شدگان ؛ با فکل و کراوات و خیلی شق و رق ، برّ وبرّ، به دوربین تلویزیونی چشم اندازد و طلبکار قربانیان هم باشد و با وقاحت تمام بادی در غبغب انداخته و شکنجه گرانی از جنس خود را ناجی ملت ( همانگونه که تالی آن رژیم ، جمهوری اسلامی نقل می کند ، جوانان جان بر کف و سربازان گم نام امام زمان ) بنامد ! همان سربازان گمنام و بد نام ولایت فقیه که در استمرار همان شکنجه های السابقون ، سخت مشغول تلاش شبانه روزی هستند و در این میان چه فجایعی را که مرتکب نشده و نمیشوند .
السّابقون به اتهام ” وطن فروشی و بیگانه پرستی ، دشمن شاه و ملت ” و دومی با انگ محارب ، باغی، یاغی و طاغی ! آیا این صفت ها همه از یک جنس ولی با رنگهایی متفاوت نیستند؟آیا منظور از شکنجه ؛ همان کمی خشونت و تادیب آن قماش و همان تعذیر و تنبّه این قماش نیست ؟ و آیا قربانیان هر دو قماش ؛ جوانان میهن پرستی نبوده و نیستند که حاکمیت هر دو زمان ، گوش هایش را بر سخنان به حق آنان بسته و در عوض شمشیر ها را آخته ؟
مهندس بازرگان در آخرین دادگاه خویش رو به دادگاه و خطاب به شاه می گوید که :
” ما آخرین گروهی هستیم که با شما به زبان قانون سخن خواهیم گفت و پس از ما نسلی خواهد آمد که به زبان سلاح با حکومت حرف می‌زنند…”و دیری نگذشت که حاکمیت مغرور و شیفته قدرت ، نصایح را جدی نگرفت و آنرا اوهام و اراجیف پنداشت و شد ، آنچه باید می شد.
و یا سخن آن شاعر دردمند ( ۲ ) که در زمان فاشیزم مذهبی حاکم بر ایران می گوید :
” اینکه حاکمیت فرمانفرمائی آخوندی بزیان مردمان ایران و مردمان جهان است، کوچکترین تردیدی ندارم…
اما اینکه چگونه از میان برود؟ چگونه بر بیفتد؟
من فکر میکنم همچنان که در دیگر جنبشها و خیزشهای اجتماعی پیش آمده، این حاکمیت است که شیوه مبارزه را بما تحمیل میکند
البته اگر از راه انتخابات بشود حاکمیت را کنار زد، چرا اینکار را نکنیم؟
ولی مگر میشود که آخوند تن به انتخاباتی بدهد که پیشاپیش میداند که برنده اش کی خواهد بود؟
حتما سرکوب را آغاز خواهد کرد، حتما کار به خونریزی خواهد انجامید. تنها چیزی که من میتوانم بفرزندان خودم، بجوانان ایران بگویم، اینست که از هم اکنون آماده باشند. براستی تمرین و تجربه کنند، تمرین و تجربه های جنگ، جنگ مسلحانه
کاش پیش نیآید ولی من گمان میکنم که آخوند این چگونگی را بر ما تحمیل خواهد کرد.
امیدوارم که نشود، ولی با این امیدواری چیزی حل نمیشود.”( ۲)
نکته ای را که نباید از نظر دور داشت آنستکه رژیم پهلوی یک تشکر به درازای عمر تاج و تخت خود مدیون رژیم ضد بشری خمینی است و پاره آبرویی را که هنوز به آن می نازد ، از مقاسیه استبداد و فاشیزم است؛ دایناسورهایی که از عصر حجر به قرن بیستم و بیست و یکم پرتاب شده ا ند .
عاملان و آمران نظام گذشته ؛ برای فروکاستن از میزان جنایات خود ، مغلطه می کنند ، جنایاتشان را با جنایات خمینی ضد بشر و میراث دارانش مقایسه و سنجش می کنند و سپس بیان می دارند که ببینید ما در مقام مقایسه ، چقدر کم جنایت کردیم! و چقدر بهتر از آنانیم !چرا قدر ما را ندانستید ! بهتر نبود که همان کابل های نازک ما پوستتان را می درید ؟ چنان عبارات مضحکی بلافاصله شنونده را به یاد مثل ” عقرب جراره و مار غاشیه ” می اندازد. مردم در سال ۵۷ قضاوت خود را بی هیچ پرده پوشی نسبت به حاکمیت وقت بیان داشتند و تکلیف خود را یک بار و برای همیشه با آن روشن نمودند.تاریخ در باره جنایتکاران به اندازه عملشان قضاوت خواهد کرد و نه در مقایسه با جنایات این و یا آن.
افکار عمومی جهان ، به اخباری که هم زمان با این پنل در باره یک زندانبان آشویتس ( ۳ ) که در ۱۷ سالگی به عضویت نیرو های اس اس در امده و اکنون ۸۹ سال دارد چگونه بر خورد می کند ؟ آیا افکار عمومی آنچه را که وی در ۷ دهه پیش انجام داده است فراموش می کند؟ آیا او را می بخشد ؟هرگز! بلکه خواهان سپردنش بدست فرشته عدالت است.
ریشه مقاومت و طغیان ملت ها را باید در جای دیگری جستجو کرد ، در ظلم و ستم بی حد و اندازه حاکمان و نشنیدن صدای شکستن استخوان مظلومان
مجاهد شهید ؛ مهدی رضایی:
«من در این‌جا به‌اتهام عشق به ‌خلق و پیکار در راه خلق محاکمه می‌شوم… بگذار رگ و پوست ما در راه خلق فدا گردد. تا ظلم هست مبارزه هست و تا مبارزه هست شکست و پیروزی هست ولی سرانجام پیروزی متعلق به ‌خلق است. این ‌را من نمی‌گویم. این‌را تاریخ می‌گوید». ( )
الملک یبغی مع الکفر و لا یبغانون مع الظّلم ( ۴ )
عقل تاریخی حکم می کند که شکنجه گران نه فراموش شوند و نه بخشوده شوند ؛ بلکه آنان باید به دستان پر توان عدالت سپرده شوند تا جهان از جنایات آنان مطلع شود و شکنجه گران امروز از سرنوشت همکاران دیروزشان عبرت ها آموزند وبا پوست و گوشت و استخوان خود باور کنند که ظلم بی مجازات نمی ماند ؛تا بدینگونه زمینه رشد چنین حیوانات موذی خشکانده شود و از باز تکرار جنایات و باز آفرینی جانیان و شکنجه گران به عنوان بازوی پلیسی – امنیتی حاکمان ممانعت شود.
تاریخ قضاوت صریح خود را در باره این جانیان چه از جنس شاه و یا شیخ ودر دگر سو در باره آزادیخواهان و مبارزینی که بی هیچگونه منّتی ، سختی های بیشماری را پذیرفتند ، حتی از جان خود گذشتند تا فردای بهتری برای آیندگان رقم زنند خواهد کرد ، صرف نظر از آنکه پرگار بی بی سی چه طرحی در سر داشته باشد.(۵ )
نابود باد ، استبداد و فاشیزم …زنده باد عدالت و آزادی


رضا فلاحی
عضو اتحاد زندانیان سیاسی متعهد به سرنگونی
آگوست ۲۰۱۵
( ۱ ) :

انجمن نجات ایران .نادر خوشدل: جنایت تپه های اوین به فرمان شاه و به فرماندهی ثابتی

انجمن نجات ایران 
(یک شهادت تاریخی)
این روزها آتش توطئه ها علیه مقاومت مردمی ایران شعله گرفته است. یکی از این توطئه ها سفیدسازی ساواکی ها و شکنجه گران منفور ساواک شاه است که در برنامه مختلف بلندگوهای استعماری بازتاب می یا (یک شهادت تاریخی)
این روزها آتش توطئه ها علیه مقاومت مردمی ایران شعله گرفته است. یکی از این توطئه ها سفیدسازی ساواکی ها و شکنجه گران منفور ساواک شاه است که در برنامه مختلف بلندگوهای استعماری بازتاب می یابد. یکی از این موارد توسط «آیت الله»ی لو رفته و رسوا به نام «بی بی سی» در برنامه ای به نام «پرگار» انجام شده است. تهیه و پخش این قبیل برنامه ها، آن هم در سالگرد قتل عام ۳۰هزار زندانی سیاسی به فرمان خمینی، مستقیما به خواست آخوندها و به نفع مرتجعان است بی حکمت نیست. این برنامه من را یاد خاطره ای از سالهای گذشته انداخت که خود در آن شرکت داشتم و بد ندیدم تا با یادآوری آن یک رویداد نفرت انگیز تاریخی را گزارش کنم.
در انقلاب
۱۳۵۷ رژیم دیکتاتوری شاه بالکل دفن شد. دم و دستگاه ساواک هم سوابق بسیاری در سرکوب و کشتار مردم داشت به هم ریخت. سران بزدل و وطن فروش آن فرار را بر قرار ترجیح دادند و شکنجه گران آن هم آواره و در به در شدند. برخی توانستند خود را به خارج کشور برسانند و برخی هم دستگیر شدند. یکی از شکنجه گران بدنام و بیرحم ساواک تهرانی(با نام اصلی اش بهمن نادری پور) بود. دستگیری این جنایتکار به طور خاص موجی از شادی در میان زندانیان سیاسی آزاد شده توسط مردم به وجود آورد و همه منتظر بودند تا حرفهای او را بشنوند.
در آن زمان من نیز از جمله زندانیان آزاد شده توسط مردم بودم و از طرف قطب زاده، رئیس وقت رادیو و تلویزیون رژیم، به سمت معاون هنری او و رئیس تئاتر شهر انتخاب شده بودم. بعد از شنیدن خبر دستگیری تهرانی من تحقیق کردم و متوجه شدم او هنوز در زندان قصر است. نزد قطب زاده رفتم و از او خواستم حکمی به من بدهد تا بتوان با تهرانی مصاحبه ای انجام دهم. قطب زاده حکم را نوشت و من با یک تیم کامل فیلمبرداری به زندان قصر رفتیم.
رئیس زندان قصر در آن زمان حاج مهدی عراقی بود و آخوند آذری قمی، دادستان وقت انقلاب، هم در آن زمان در آنجا بود. در اتاقی مستقر شدیم تا تهرانی را برای مصاحبه بیاورند. او را آوردند و از او پرسیدم که آیا حاضر به مصاحبه است؟ او با اشتیاق استقبال کرد. من سؤالات خودم را به او دادم تا بخواند و پاسخهایش را آماده کند. در اندک مدتی گفت آماده است.
اولین سؤال من درباره کشتار بیرحمانه
۹زندانی سیاسی در تپه های اوین بود. همه به یاد داشتند که ساواک اعلام کرده بود آنها در حین فرار کشته شده اند. البته همان زمان هم هیچ کس این خبر شوکه آور و نفرت انگیز را باور نکرده بود اما من می خواستم حالا از زبان یکی از دست اندرکاران آن جنایت قضیه را بشنوم. فکر می کردم امروز که شاه رفته و انقلاب شده روشن شدن زوایای ناگفته این حادثه وحشتناک اهمیت بسیار دارد. لذا پرسیدم: درباره آن ۹نفر زندانی که ۷فدایی و ۲مجاهد بودند چه می دانی؟
تهرانی در مقابل دوربین فیلمبرداری شروع به تعریف داستان کرد. گفت یک روز ثابتی مارا به دفترش احضار کرد. ما
۵نفر عبارت بودیم از: من و عضدی، منوچهری ، رسولی وجوان و حسین زاده. ثابتی گفت: شاه به من گفته است که ساواک در برابر «خرابکاران» به اندازه کافی قاطعیت نشان نداده و باید شدت عمل بیشتری نشان بدهد. شاه همچنین از وضع زندانها ابراز ناراحتی کرده و گفته بود «حتما زندانهای ما هتل هستند» و نهایتا این که چه کمونیستها وچه مارکسیستهای اسلامی(مجاهدین) باید به شدت سرکوب شوند و به سزای اعمالشان برسند.(البته تهرانی در دادگاه روایتش درنقل این جنایت دهشتناک، کمی با آنچه به من گفت متفاوت بود)
ثابتی گفت من هم لیستی مرکب از هفت فدایی و دو مجاهد را حضورشان تقدیم کردم و ایشان هم امضا کردند. سپس ثابتی رو به ما تأکید کرد: اینها باید تیرباران شوند و باید متنی بنویسید که این عده در حال جابه جایی تصمیم به فرار گرفتند و کشته شدند. این متن را باید به روزنامه ها داد تا منتشر کنند.
تهرانی در اینجا گفت ابتدا ما هر پنج نفر تعجب کردیم ولی بعد تعجب مان به خوشحالی و خنده تبدیل شد.
ما وظیفه داشتیم این تصمیم را اجرا کنیم. ازاین
۹نفر ،چند نفرشان در زندان قصر و چند نفر درکمیته و اوین بودند. روز موعود آنها را سوار مینی بوس کردیم و از قصر و کمیته به اوین بردیم.
تهرانی با سنگدلی بی مانندی ادامه داد: ثابتی زنگ زد و گفت خودم هم می آیم ما به قهوه خانه نزدیک زندان اوین رفتیم. آبگوشت و عرق سفارش دادیم و خوردیم. بعد ثابتی گفت همانجا منتظر ما خواهد بود. ما به زندان اوین رفتیم و هر
۹ نفر را سوار مینی بوس کرده و چشم بسته به تپه ها بردیم. آنجا چشمهایشان را باز کردیم و به آنها گفتیم می خواهیم اعدامشان کنیم. سرهنگ وزیری رئیس وقت زندان اوین هم با ما آمد. او  اولین خشاب را در مسلسل جاداد  و بعد از کلی فحش و بد و بیراه هر ۹نفر را به رگبار بست. بعد منوچهری(ازقندی) شلیک کرد و بعد حسین زاده و بعد رسولی. من آخرین خشاب را شلیک کردم و تیر خلاص آنها را زدم.
تهرانی در این جا سکوت کرد. و بعد زیر لب گفت: عجب انقلابیونی بودند!
تهرانی مثل یک تکه سنگ با صراحت به جنایت خودش اعتراف می کرد. من تحریک شدم و مقدار بیشتری درباره مجاهدین و فدائی ها از او پرسیدم. او گفت یک روز دو زن خیلی جوان از فدایی ها را که سخت مجروح بودند خواستیم به بیمارستان ببریم. آنها را سوار آمبولانس کردیم و…
من حرفش را قطع کردم و پرسیدم چرا مجروح بودند؟ تهرانی خیلی راحت گفت در اثر شکنجه. پرسیدم: شما شکنجه کرده بودید؟ گفت : بله، اطلاعات شان را نمی دادند و ما آنها را زدیم. بعد ادامه داد: دو ساعتی آنها در آمبولانس بودند و بعد ثابتی به من زنگ زد و گفت تصمیم مان عوض شده است. صلاح نیست با این وضعیت اینها به بیمارستان برده شوند…. تهرانی در این جا سکوت کرد و بعد از لحظه ای ادامه داد: من به آمبولانس رفتم و در دهان هریک از آنان یک قرص سیانور گذاشتم و چند دقیقه بعد هر دو تمام کردند.
ما از شدت قساوت دژخیمان به راستی شوکه شده بودیم. چند سؤال دیگر هم کردیم ولی متأسفانه نوار فیلم مان تمام شده بود. باید به تلویزیون باز می گشتیم. با حاجی عراقی قرار گذاشتم که فردا برگردم و مصاحبه را ادامه دهم.
به تلویزیون آمدم و به صورت فوری فیلم ها برای شستن و ظهور و کارهای دیگر به طبقه پائین فرستادم. می خواستم در کوتاه ترین زمان آنها را آماده و پخش کنم. خانمی که مسئول مونتاژ بود تا ساعت
۹شب فیلم مونتاژ شده را به من رساند. و ما فیلم را با عنوان «تهرانی شکنجه گر ساواک» روی آنتن فرستادیم
فردا صبح به پخش تلویزیون رفتم . تمام کارکنان پخش دورم حلقه زدند و با همه خشم و تنفری که در چهره‌هایشان دیده می شد هر چه می خواستند به شاه خائن و ساواک جهنمی اش گفتند. ولی خوشحال بودند که مردم فهمیدند و دیدند که ساواک چه کرده، آن هم از دهان تهرانی یک شکنجه گر ساواک شاه.
دو نفر از کارمندان گفتند دیشب تا دیر وقت و از صبح زود تا الان چندین تلفن روابط عمومی تلویزیون، پی در پی زنگ می زند و مردم از تلویزیون بخاطر پخش این برنامه تشکر کرده اند. آنها به من گفتند تا بحال استقبالی تا این حد را ندیده بودیم.
ساعتی بعد قطب زاده از محلش به طرف ساختمان پخش آمد. همه کارمندان که در راهرو ها بودند به اتاقهایشان رفتند. من حدس زدم که  شاید با من کار داشته باشد. در سالن ایستادم. قطب زاده نگاه تندی کرد و قصد داشت که از پله ها به اتاق رئیس پخش برود. سلام کردم. جواب نداد. ولی همراهش از پله ها بالا آمدم. چند پله ای که بالا آمدیم یک مرتبه با صدای بسیار بلند و با عصبانیت گفت: کی به تو گفته که فیلم بسازی؟ کی به تو گفته هر کار می خواهی بکنی؟ من چون از خارج از کشور با روحیه او آشنا بودم جواب نمی دادم. همینطور که پله ها را بالا می آمدیم گفت: دیشب تا به حال تو پدر من را در آورده ای! تو! تو! تو … به طبقه دوم رسیدم کمی صدایش را پائین آورد و گفت چرا همه اش از مجاهدین و چریکها پرسیدی؟ چرا درباره روحانیت سوأل نکردی؟ بیشتر از
۱۵۰ تلفن از قم بمن شده چرا از روحانیت نپرسیدی؟ خیلی آرام و با محبت بهش گفتم : پرسیدم گفتش: همه با ساواک همکاری می کردند و قول مجدد همکاری دادند.
برگشت مرا نگاهی کرد و فکری از سرش گذشت و دوباره با صدای بلند گفت: من این چیزها سرم نمیشه باید همین امروز بری و ازش سوأل کنی و … من هم که از خدا می خواستم با عجله گفتم منتظر بودم بیایم پیش ات و یک حکم دیگر برای امروز بگیرم. توی دلم خیلی خوشحال بودم چون این خواست میلیونها ایرانی بود که بدانند که…
حکم را گرفتم و با سرعت به اتفاق تیم فیلمبرداری خودمان را به پشت در زندان قصر رساندیم.  درب را به صدا در آوردم بعد از دقیقه ای در باز شد و حاجی عراقی روبرویم ایستاد. گفتم حاج آقا این نامه را قطب زاده داده که باید چند سوأل مهم از تهرانی بکنم. مرا نگاهی کرد و نفسی کشید و گفت: اینجا نیست
ـ حاج آقا این خیلی مهمه ، خود قطب زاده هم علاقمنده که…
ـ گفتم اینجا نیست!
ـ پس کجاست؟
ـ نمی دونم
ـ دیروز که اینجا بود!
ـ اما دیگه اینجا نیست.
من نمی توانستم به این سادگی قانع بشوم. باز اصرار واصرار. کمی خسته شد و از طرفی می خواست به من خدمتی کند. گفت به مرگ پسرم اینجا نیست. اینجا بود که  من باور کردم.
بعدا شنیدم که بعد از پخش مصاحبه از تلویزیون، نیمه شب اصغر صباغیان و جواد منصوری و چند نفر دیگر به زندان قصر می روند و او را با خود به سلطنت آباد می برند. لازم به توضیح است که در آن زمان خمینی که از همان اول در فکر به راه انداختن دستگاه سرکوب و شکنجه خود بود ، با متلاشی کردن ساواک و مجازات آدمکشان ساواکی مخالف بود و می گفت  اگر آنها توبه کنند و به خدمت جمهوری اسلامی در آیند می توانند بر سر کار خود برگردند. استدلال خمینی این بود که ما(یعنی خودشان) تجربه نداریم و دشمنان زیادی هم داریم لذا باید از تجربیات ساواکی ها استفاده کنیم. البته در بین طرفداران خود خمینی هم کسانی بودند که با این نظر خمینی مخالف بودند و خلاصه کشمکشی بود. اصغر صباغیان و جواد منصوری از جمله افرادی بودند که در ساواک سلطنت  آباد مستقر بودند و می خواستند از وجود تهرانی برای خود کلاهی بدوزند. اما وقتی مصاحبه او را از تلویزیون دیده بودند آرزوهایشان بر باد رفته بود.
. روزهای بعد و حوادث بعدی نشان داد که چرا خمینی از همان روزها تمایلی به در هم شکستن ساواک و افشای جنایتهای شکنجه گران نداشت. او نه تنها از لو رفتن همکاری های آخوندها با ساواک می ترسید بلکه اضافه برآن تصمیم داشت به کمک شکنجه گران و مدیران ساواک دستگاه سرکوب و امنیتی خودش را سر و سامان بدهد.
و حالا من به خوبی می فهمم که چرا ساواکی ها و شکنجه گران بعد از گذشت این همه سال چرا این قدر نسبت به مبارزان و مجاهدان راه آزادی کینه جو هستند. همچنین  روشن است که علت تهیه برنامه هایی از قبیل «پرگار» بی بی سی به چه منظوری است.  
بد. یکی از این موارد توسط «آیت الله»ی لو رفته و رسوا به نام «بی بی سی» در برنامه ای به نام «پرگار» انجام شده است. تهیه و پخش این قبیل برنامه ها، آن هم در سالگرد قتل عام ۳۰هزار زندانی سیاسی به فرمان خمینی، مستقیما به خواست آخوندها و به نفع مرتجعان است بی حکمت نیست. این برنامه من را یاد خاطره ای از سالهای گذشته انداخت که خود در آن شرکت داشتم و بد ندیدم تا با یادآوری آن یک رویداد نفرت انگیز تاریخی را گزارش کنم.
در انقلاب
۱۳۵۷ رژیم دیکتاتوری شاه بالکل دفن شد. دم و دستگاه ساواک هم سوابق بسیاری در سرکوب و کشتار مردم داشت به هم ریخت. سران بزدل و وطن فروش آن فرار را بر قرار ترجیح دادند و شکنجه گران آن هم آواره و در به در شدند. برخی توانستند خود را به خارج کشور برسانند و برخی هم دستگیر شدند. یکی از شکنجه گران بدنام و بیرحم ساواک تهرانی(با نام اصلی اش بهمن نادری پور) بود. دستگیری این جنایتکار به طور خاص موجی از شادی در میان زندانیان سیاسی آزاد شده توسط مردم به وجود آورد و همه منتظر بودند تا حرفهای او را بشنوند.
در آن زمان من نیز از جمله زندانیان آزاد شده توسط مردم بودم و از طرف قطب زاده، رئیس وقت رادیو و تلویزیون رژیم، به سمت معاون هنری او و رئیس تئاتر شهر انتخاب شده بودم. بعد از شنیدن خبر دستگیری تهرانی من تحقیق کردم و متوجه شدم او هنوز در زندان قصر است. نزد قطب زاده رفتم و از او خواستم حکمی به من بدهد تا بتوان با تهرانی مصاحبه ای انجام دهم. قطب زاده حکم را نوشت و من با یک تیم کامل فیلمبرداری به زندان قصر رفتیم.
رئیس زندان قصر در آن زمان حاج مهدی عراقی بود و آخوند آذری قمی، دادستان وقت انقلاب، هم در آن زمان در آنجا بود. در اتاقی مستقر شدیم تا تهرانی را برای مصاحبه بیاورند. او را آوردند و از او پرسیدم که آیا حاضر به مصاحبه است؟ او با اشتیاق استقبال کرد. من سؤالات خودم را به او دادم تا بخواند و پاسخهایش را آماده کند. در اندک مدتی گفت آماده است.
اولین سؤال من درباره کشتار بیرحمانه
۹زندانی سیاسی در تپه های اوین بود. همه به یاد داشتند که ساواک اعلام کرده بود آنها در حین فرار کشته شده اند. البته همان زمان هم هیچ کس این خبر شوکه آور و نفرت انگیز را باور نکرده بود اما من می خواستم حالا از زبان یکی از دست اندرکاران آن جنایت قضیه را بشنوم. فکر می کردم امروز که شاه رفته و انقلاب شده روشن شدن زوایای ناگفته این حادثه وحشتناک اهمیت بسیار دارد. لذا پرسیدم: درباره آن ۹نفر زندانی که ۷فدایی و ۲مجاهد بودند چه می دانی؟
تهرانی در مقابل دوربین فیلمبرداری شروع به تعریف داستان کرد. گفت یک روز ثابتی مارا به دفترش احضار کرد. ما
۵نفر عبارت بودیم از: من و عضدی، منوچهری ، رسولی وجوان و حسین زاده. ثابتی گفت: شاه به من گفته است که ساواک در برابر «خرابکاران» به اندازه کافی قاطعیت نشان نداده و باید شدت عمل بیشتری نشان بدهد. شاه همچنین از وضع زندانها ابراز ناراحتی کرده و گفته بود «حتما زندانهای ما هتل هستند» و نهایتا این که چه کمونیستها وچه مارکسیستهای اسلامی(مجاهدین) باید به شدت سرکوب شوند و به سزای اعمالشان برسند.(البته تهرانی در دادگاه روایتش درنقل این جنایت دهشتناک، کمی با آنچه به من گفت متفاوت بود)
ثابتی گفت من هم لیستی مرکب از هفت فدایی و دو مجاهد را حضورشان تقدیم کردم و ایشان هم امضا کردند. سپس ثابتی رو به ما تأکید کرد: اینها باید تیرباران شوند و باید متنی بنویسید که این عده در حال جابه جایی تصمیم به فرار گرفتند و کشته شدند. این متن را باید به روزنامه ها داد تا منتشر کنند.
تهرانی در اینجا گفت ابتدا ما هر پنج نفر تعجب کردیم ولی بعد تعجب مان به خوشحالی و خنده تبدیل شد.
ما وظیفه داشتیم این تصمیم را اجرا کنیم. ازاین
۹نفر ،چند نفرشان در زندان قصر و چند نفر درکمیته و اوین بودند. روز موعود آنها را سوار مینی بوس کردیم و از قصر و کمیته به اوین بردیم.
تهرانی با سنگدلی بی مانندی ادامه داد: ثابتی زنگ زد و گفت خودم هم می آیم ما به قهوه خانه نزدیک زندان اوین رفتیم. آبگوشت و عرق سفارش دادیم و خوردیم. بعد ثابتی گفت همانجا منتظر ما خواهد بود. ما به زندان اوین رفتیم و هر
۹ نفر را سوار مینی بوس کرده و چشم بسته به تپه ها بردیم. آنجا چشمهایشان را باز کردیم و به آنها گفتیم می خواهیم اعدامشان کنیم. سرهنگ وزیری رئیس وقت زندان اوین هم با ما آمد. او  اولین خشاب را در مسلسل جاداد  و بعد از کلی فحش و بد و بیراه هر ۹نفر را به رگبار بست. بعد منوچهری(ازقندی) شلیک کرد و بعد حسین زاده و بعد رسولی. من آخرین خشاب را شلیک کردم و تیر خلاص آنها را زدم.
تهرانی در این جا سکوت کرد. و بعد زیر لب گفت: عجب انقلابیونی بودند!
تهرانی مثل یک تکه سنگ با صراحت به جنایت خودش اعتراف می کرد. من تحریک شدم و مقدار بیشتری درباره مجاهدین و فدائی ها از او پرسیدم. او گفت یک روز دو زن خیلی جوان از فدایی ها را که سخت مجروح بودند خواستیم به بیمارستان ببریم. آنها را سوار آمبولانس کردیم و…
من حرفش را قطع کردم و پرسیدم چرا مجروح بودند؟ تهرانی خیلی راحت گفت در اثر شکنجه. پرسیدم: شما شکنجه کرده بودید؟ گفت : بله، اطلاعات شان را نمی دادند و ما آنها را زدیم. بعد ادامه داد: دو ساعتی آنها در آمبولانس بودند و بعد ثابتی به من زنگ زد و گفت تصمیم مان عوض شده است. صلاح نیست با این وضعیت اینها به بیمارستان برده شوند…. تهرانی در این جا سکوت کرد و بعد از لحظه ای ادامه داد: من به آمبولانس رفتم و در دهان هریک از آنان یک قرص سیانور گذاشتم و چند دقیقه بعد هر دو تمام کردند.
ما از شدت قساوت دژخیمان به راستی شوکه شده بودیم. چند سؤال دیگر هم کردیم ولی متأسفانه نوار فیلم مان تمام شده بود. باید به تلویزیون باز می گشتیم. با حاجی عراقی قرار گذاشتم که فردا برگردم و مصاحبه را ادامه دهم.
به تلویزیون آمدم و به صورت فوری فیلم ها برای شستن و ظهور و کارهای دیگر به طبقه پائین فرستادم. می خواستم در کوتاه ترین زمان آنها را آماده و پخش کنم. خانمی که مسئول مونتاژ بود تا ساعت
۹شب فیلم مونتاژ شده را به من رساند. و ما فیلم را با عنوان «تهرانی شکنجه گر ساواک» روی آنتن فرستادیم
فردا صبح به پخش تلویزیون رفتم . تمام کارکنان پخش دورم حلقه زدند و با همه خشم و تنفری که در چهره‌هایشان دیده می شد هر چه می خواستند به شاه خائن و ساواک جهنمی اش گفتند. ولی خوشحال بودند که مردم فهمیدند و دیدند که ساواک چه کرده، آن هم از دهان تهرانی یک شکنجه گر ساواک شاه.
دو نفر از کارمندان گفتند دیشب تا دیر وقت و از صبح زود تا الان چندین تلفن روابط عمومی تلویزیون، پی در پی زنگ می زند و مردم از تلویزیون بخاطر پخش این برنامه تشکر کرده اند. آنها به من گفتند تا بحال استقبالی تا این حد را ندیده بودیم.
ساعتی بعد قطب زاده از محلش به طرف ساختمان پخش آمد. همه کارمندان که در راهرو ها بودند به اتاقهایشان رفتند. من حدس زدم که  شاید با من کار داشته باشد. در سالن ایستادم. قطب زاده نگاه تندی کرد و قصد داشت که از پله ها به اتاق رئیس پخش برود. سلام کردم. جواب نداد. ولی همراهش از پله ها بالا آمدم. چند پله ای که بالا آمدیم یک مرتبه با صدای بسیار بلند و با عصبانیت گفت: کی به تو گفته که فیلم بسازی؟ کی به تو گفته هر کار می خواهی بکنی؟ من چون از خارج از کشور با روحیه او آشنا بودم جواب نمی دادم. همینطور که پله ها را بالا می آمدیم گفت: دیشب تا به حال تو پدر من را در آورده ای! تو! تو! تو … به طبقه دوم رسیدم کمی صدایش را پائین آورد و گفت چرا همه اش از مجاهدین و چریکها پرسیدی؟ چرا درباره روحانیت سوأل نکردی؟ بیشتر از
۱۵۰ تلفن از قم بمن شده چرا از روحانیت نپرسیدی؟ خیلی آرام و با محبت بهش گفتم : پرسیدم گفتش: همه با ساواک همکاری می کردند و قول مجدد همکاری دادند.
برگشت مرا نگاهی کرد و فکری از سرش گذشت و دوباره با صدای بلند گفت: من این چیزها سرم نمیشه باید همین امروز بری و ازش سوأل کنی و … من هم که از خدا می خواستم با عجله گفتم منتظر بودم بیایم پیش ات و یک حکم دیگر برای امروز بگیرم. توی دلم خیلی خوشحال بودم چون این خواست میلیونها ایرانی بود که بدانند که…
حکم را گرفتم و با سرعت به اتفاق تیم فیلمبرداری خودمان را به پشت در زندان قصر رساندیم.  درب را به صدا در آوردم بعد از دقیقه ای در باز شد و حاجی عراقی روبرویم ایستاد. گفتم حاج آقا این نامه را قطب زاده داده که باید چند سوأل مهم از تهرانی بکنم. مرا نگاهی کرد و نفسی کشید و گفت: اینجا نیست
ـ حاج آقا این خیلی مهمه ، خود قطب زاده هم علاقمنده که…
ـ گفتم اینجا نیست!
ـ پس کجاست؟
ـ نمی دونم
ـ دیروز که اینجا بود!
ـ اما دیگه اینجا نیست.
من نمی توانستم به این سادگی قانع بشوم. باز اصرار واصرار. کمی خسته شد و از طرفی می خواست به من خدمتی کند. گفت به مرگ پسرم اینجا نیست. اینجا بود که  من باور کردم.
بعدا شنیدم که بعد از پخش مصاحبه از تلویزیون، نیمه شب اصغر صباغیان و جواد منصوری و چند نفر دیگر به زندان قصر می روند و او را با خود به سلطنت آباد می برند. لازم به توضیح است که در آن زمان خمینی که از همان اول در فکر به راه انداختن دستگاه سرکوب و شکنجه خود بود ، با متلاشی کردن ساواک و مجازات آدمکشان ساواکی مخالف بود و می گفت  اگر آنها توبه کنند و به خدمت جمهوری اسلامی در آیند می توانند بر سر کار خود برگردند. استدلال خمینی این بود که ما(یعنی خودشان) تجربه نداریم و دشمنان زیادی هم داریم لذا باید از تجربیات ساواکی ها استفاده کنیم. البته در بین طرفداران خود خمینی هم کسانی بودند که با این نظر خمینی مخالف بودند و خلاصه کشمکشی بود. اصغر صباغیان و جواد منصوری از جمله افرادی بودند که در ساواک سلطنت  آباد مستقر بودند و می خواستند از وجود تهرانی برای خود کلاهی بدوزند. اما وقتی مصاحبه او را از تلویزیون دیده بودند آرزوهایشان بر باد رفته بود.
. روزهای بعد و حوادث بعدی نشان داد که چرا خمینی از همان روزها تمایلی به در هم شکستن ساواک و افشای جنایتهای شکنجه گران نداشت. او نه تنها از لو رفتن همکاری های آخوندها با ساواک می ترسید بلکه اضافه برآن تصمیم داشت به کمک شکنجه گران و مدیران ساواک دستگاه سرکوب و امنیتی خودش را سر و سامان بدهد.
و حالا من به خوبی می فهمم که چرا ساواکی ها و شکنجه گران بعد از گذشت این همه سال چرا این قدر نسبت به مبارزان و مجاهدان راه آزادی کینه جو هستند. همچنین  روشن است که علت تهیه برنامه هایی از قبیل «پرگار» بی بی سی به چه منظوری است.  


انجمن نجات ایران .توّاب بند ۲۰۹ ابراهيم خدا بنده كه مدير اطلاعات آخوندي وسرپرست انجمنهاي پوششي اطلاعات ملاها از جمله انجمن نجاست رژيم ميباشد

ابراهيم خدابنده مزدور انجمن نجات 
انجمن نجات ایران 
ابراهيم خدابنده تواب بند 209(همراه با يك گالري انزجار آور) در هم شكسته اي كه توسط مسعود خدابنده عضو اطلاعات شد وهمانند مدير كل گشتاپوي آخوندي به ملاها امداد ميرساند
توّاب بند ۲۰۹ ابراهيم خدا بنده كه مدير اطلاعات آخوندي وسرپرست انجمنهاي پوششي اطلاعات ملاها از جمله انجمن نجاست رژيم ميباشد

صالح كهن دل زنداني سياسي درزندان گوهردشت رژيم آخوندي ، درتاريخ 2 اسفند 93 مطلب زير را درزندان
 نوشته است :
ابراهيم خدابنده تواب بند 209(همراه با يك گالري انزجار آور) در هم شكسته اي كه توسط مسعود خدابنده عضو اطلاعات شد وهمانند مدير كل گشتاپوي آخوندي به ملاها امداد ميرساند
توّاب بند ۲۰۹ ابراهيم خدا بنده كه مدير اطلاعات آخوندي وسرپرست انجمنهاي پوششي اطلاعات ملاها از جمله انجمن نجاست رژيم ميباشد
 نوشته اي ازصالح كهندل 
 ابراهيم خدا بنده مزدور گشتاپوي ملاها كنار آخوند عضو سپاه قدس در عراق
 ابراهيم خدابنده يكي از مديران اطلاعات آخوندهابين پرچم ملاها وانجمن نجاست خدمتكار است
                                      
صبح ۱۳ اسفند ۸۵ جهت خرید مایحتاج سال نو از منزل خارج شدم. 
حدود ساعت ۶ در زیر پل ستارخان ناگهان مورد تهاجم عده ای قرار گرفتم . نخست تصور کردم که زورگیران هستند که به طمع ماشین و پول به من حمله کرده اند. همان قربانیان ستم اقتصادی که رژیم از آنها به عنوان اوباش و اراذل یاد می کند اما کاش همان ها بودند، چرا که به پول و ماشینم راضی بودند اما زهی خیال باطل! 
افراد فوق ماموران وزارت اطلاعات بودند که با گذاشتن اسلحه بر روی شقیقه ام مرا بازداشت و روانه زندان اوین کردند. بعد از دو ساعتی خود را در یکی از سلولهای انفرادی ۲۰۹ دیدم متعاقبا مرا با چشم بند برای بازجویی اولیه به اطاق بازجویی بردند، بازجو پیروزمندانه و انگار قلعه خیبر را فتح کرده، با نخوت بسیار خطاب به من گفت که عمدآ نزدیک سال نو دستگیرت کردیم تا زندگی خود و خانواده ات را به جهنم تبدیل کنیم و به زودی زن و بچه ات را راهی خیابان می کنیم. اگر زمانی شانس آوردی از زندان خلاص شدی، باید برای یافتن آنها بین کارتن خواب ها و معتادان بگردی. 
هر چند صلاح را بر این می دیدم در مقابل تهدیدات او سکوت کنم و حرفی نزنم، تحمل نکرده و گفتم : عجب آدم شریفی هستی تو. به خدا اگر لحظه ای در تخیلم همچون تو فکر کنم و از رنج و بدبختی همسر و فرزندان تو و دشمنم خوشحال و سرمست باشم، تا آخر عمر خود را نمی بخشم و زندگی بر من حرام می شود. احساس کردم جمله من تمام سرمستی ها و نقشه فتح الفتوحش را نقش بر آب کرد٬ بالطبع عکس العمل وی قابل پیش بینی بود. رگباری از ناسزا و بد و بیراه و دستور بازگشتم به سلول انفرادی. 
خلاصه پنج ماهی را در انفرادی گذراندم که با انواع شکنجه های روحی و روانی و استرس های شدید همراه بود که گاه به مرحله ای می رسید که قابل تحمل نبود و قصد خودکشی به سرم می زد. حتی بعضی اوقات تصور می کردم حافظه ام به کلی از کار افتاده و به پایان خط رسیده ام . (در فرصت مناسب از دوران انفرادی مفصل خواهم گفت). نهایتا یک روز نگهبان وارد سلول شد و گفت: وسایلت را جمع کن منتقل می شوی به مکانی دیگر . تمام وسایلم که عبارت بود از دو پتوی دولتی و یک جلد مفاتیح به سرعت جمع کردم و به بند ۹ منتقل شدم. آنجا ۱۰ نفر زندانی داشت که هر کدام به اندازه خود انفرادی را تجربه کرده بودند و اکثرا در توهم توام با شک و تردید بودند و این یک امر عادی بود. 
روزی در خلوت خود بودم که جوانی به نام فرزاد کمانگر به سراغم آمد و بعد از کمی گپ زدن گفت: راستی خدابنده را می شناسی؟
او از اعضای سازمان با ۲۰ سال سابقه فعالیت در سازمان مجاهدین بوده. پاسخ دادم چی شده؟ اعدامش کردند؟ جواب او قطاری از تناقضات را در مخیله ام ردیف کرد، گفت نه ایشان مرخصی هستند. آنجا اطاق مخصوص اوست و این دی وی دی و سی دی ها و آن کامپیوتر همه متعلق به اوست در اینجا سی دی ها و فیلمهای بروز و سانسورنشده ای را می توانی ببینی که بیرون از زندان داشتن آنها خیلی مشکل است. همه اینها را ابراهیم خدابنده از مرخصی با خود می آورد. کمی که بیشتر دقت کردم تحول کیفی آنجا را آشکارا دیدم و اینکه با دفعات قبل که آنجا بودم خیلی تفاوت داشت 

فرزاد برایم گفت خدابنده هر وقت مرخصی می رود هر چه لازم داشته باشیم از قبیل کفش، تخته نرد، شطرنج، مجلات، فیلم و سایر چیزها را برایمان می آورد حتی برای همبندیان دیگر. داشتم به خودم شک می کردم شاید تعادل فکری خود را از دست داده ام یا اینکه نکند مرا به جای ۲۰۹ به جای دیگری برده اند. حسابی سردرگم بودم و به همین دلیل است که می گویم که اگر کسی مدتی ۲۰۹ را تجربه کرده باشد و برایش   حرفهایم تناقضاتی ایجاد کند و درگفته های من شک کند من حق را به آنها می دهم. آخر مگر می شود عضو سازمان مجاهدین با ۲۰ سال سابقه در زندان ۲۰۹ باشی و به مرخصی بروی و همچنین اطاق مخصوص با امکاناتی مثل کامپیوتر و رادیو و … داشته باشی. 
روزی به اطاق مخصوص رفتم و مشاهده کردم در کشو میز تعدادی عکسهای اعضای سازمان در گردهمایی ها و مراسم خارج کشور و نوشته هایی که روی بینی افراد با ماژیک علامت گذاری کردند بود٬ قرار دارد. در شک و درگیری با تناقضات ذهنی بودم که یکی از زندانیان با صدای بلند گفت دوستان آقای مهندس تشریف آوردند وقتی به سمت در رفتم دیدم که مهندس همان ابراهیم خدابنده می باشد که با کوله باری از هدایا با زندانیان خوش و بش می کند. مثل آدمهای منگل مدتی میخ شده بودم، و هر چند که دیگر برایم مسجل شده بود که ایشان با هر سابقه قبلی، حال یک فرد بریده ای بیش نیست ولی تناقضات فوق الذکر مسلسل وار از جلو چشمم رژه می رفتند. 
آخر چگونه می شود قبول کرد که یک زندانی آنهم در ۲۰۹ این همه امکانات داشته در صورتی که یک نگهبان با سابقه طولانی جرات نمی کند بی اجازه مقامات بالا حتی یک جاروی دستی به زندانی بدهد. کم کم احساس کردم زندانیان هر چند به ظاهر با خدابنده رابطه دارند ولی از او بیشتر از نگهبانان احتیاط می کنند یک روز دیگر باز شازده ۲۰۹ (ابراهیم خدابنده) به مرخصی رفتند و من از فرصت استفاده کرده به اطاق مخصوص رفتم و متوجه شدم نوشته های ایشان اکثراً در مورد سکت و فرقه گرایی است ویکسری کتابهای که مربوط به سازمان بوده. چند روز بعد شازده باز از مرخصی برگشت و به هر کسی هدیه ای داد. باز می گویم اگر هر کسی تجریه ۲۰۹ را داشته و با شنیدن حرفهای من مرا متهم به توهم و دروغ گویی کند حق با ایشان است و برایم قابل فهم می باشد. 
اما آنچه من درآن مدت چند ماهی که با شازده همبند بودم آموختم٬ حائز اهمیت بود و در هیچ جای دیگری نمی توانم آنها را بیاموزم. من قبل از آن معنی واقعی بریدگی را نمی فهمیدم اما بعد از آن با تک تک سلول هایم آنرا حس کردم. بریدگی فقط در مسیر تکاملی است که مفهوم اخص خود را بیان می کند و در مسیر غیرتکاملی واژه های خود را باید بکار برد و نمی شود گفت کسی از فاز حیوانی برید و در مدت کوتاهی به فاز انسانی رسید. به عکس وقتی کسی از مسئولیت انسانی در هر شرایطی می برد در اسرع وقت به ماقبل حیوانی سقوط می کند. 
انتظارِ کوچکترین حرکت انسانی از چنین افرادی نشان از عدم شناخت قانون ضد تکاملی انسان می باشد . دیدن وضعیت خدابنده و امثالهم مرا یاد افرادی ورشکسته می اندازد که اتومبیل مرسدس بنز آخرین مدل خود را با یک ژیان تعویض کرده و سوار بر آن از عیوب تخیلی بنز داد سخن می پراکنند و انتظار دارد در عصر حاضر کسی مزخرفات آنها را باور کنند . من به یقین رسیدم هر کسی از سازمان به معنی واقعی می بُرد، حداقل به ده نیروی اطلاعاتی در رده های بالا تبدیل می شود. 
صالح کهن دل – زندان گوهر دشت