Friday, February 20, 2015

پروژه هاي انهدام يك جنبش و خط سرخ مقاومت- (مقاومت يك خواهر مجاهد) مصطفي نادري

بعد از ظهر بود كه من در شعبه ي بازجويي بودم و قپاني شده و از سقف آويزان بودم. در اتاق بازجويي با لگد با شدت باز شد و چون من بالا بودم از زير چشم بند ديدم كه دو پاسدار زير بغل يك خواهر را گرفته بودند و بعد روي تخت شكنجه از پشت خواباندند طوري كه سرش از جلوي تخت آويزان بود چادر او را گوشه ي اتاق انداختند او يك پيراهن و يك شلوار لي پوشيده بود. دستهاي او را به دو طرف تخت بستند و دو نفر ديگر آمدند داخل و با كابل شروع به زدن كردند اول بدنش را بخاطر ضربات شلاق جمع ميكرد ولي هيچ صدايي از او در نميامد بازجو اسم او را سئوال ميكرد و او هيچ نميگفت از صحبت دو بازجو فهميدم كه او را در درگيري دستگير كرده اند بازجو چند بار با كابل به پاي من زد كه جهت من را عوض كند كه نتوانم اين صحنه ها را ببينم. من بدليل درد زياد كه به كتفهايم ميامد بيهوش ميشدم و دوباره به هوش ميامدم. نميدانم ساعت چند بود ولي فكر كنم نزديك صبح بود كه بخودم تكاني دادم و توانستم دوباره تخت شكنجه را ببينم. هيچ بازجويي در اتاق نبود آنها هر چند وقت يكبار از اتاق بيرون ميرفتند. تمام لباسهاي آن خواهر پاره پاره شده بود و تكه هاي گوشت و پوست او كنده شده و در اطراف پراكنده بود و تمام بدن او خونين بود از گردن تا مچ پا. ديدم در باز شد و دو پاسدار آمدند داخل. پشت سر آنها يك نفر آمد كه نشان ميداد سربازجو است. آمد داخل سئوال كرد آيا از او چيزي درآمد نفر ديگر گفت هيچ حرفي نزده حتي اسم خود را به ما نميگويد. و بعد گفت احمقها چرا اينجوري كرديد مرده او كه به درد ما نميخورد بعد رفت بيرون و چند دقيقه ي ديگر با يك نفر ديگر وارد شد و به او گفت چك كن ببين وضعيت او چطور است. او بالاي تخت آمد و موهاي آن خواهر را گرفت و دست گذاشت روي گردن او و گفت تمام كرده.

دو شهادت ديگر در زير شكنجه
در زمستان سال 1360 يك ماهي كه در راهروهاي بازجويي بودم تقريبا هر روز چند نفر را از  اتاقهاي بازجويي به دليل شكنجه هاي زيادي با برانكارد بيرون مياوردند و مرتب صداي كابل و فرياد ميامد، آنهايي كه با برانكارد ميامدند ياتمام كرده بودند يا وضعيت آنها آنقدر خراب بود كه به بهداري ميبردند و همه آنها بيهوش بودند. يك روز در راهرو دو نفر را ديدم كه كشان كشان به اتاق بازجويي بردند و زحمي بودند، داخل اتاق بردند و از راهرو كه ردميشدند خونريزي داشتند، كه كف راهرو خون ميريخت، پاسداري كه مسئول نفرات راهرو بود، به پاسدار ديگري كه از اتاق بازجويي بيرون ميامد گفت زخم اينها را خوب نبستي كه خون ميريزد، ديگري گفت كه آنها را در درگيري گرفتيم و بايد سريع به بازجويي ميبرديم و به همين خاطر زخم آنها را فقط با پارچه بستيم. غروب آن روز هر دو نفر را با برانكارد از اتاق بازجويي بيرون آوردند، من خودم به دليل كابلهايي كه به پاهايم خورده بود، و و به دليل تركيدن خونمردگيها و تركيدن تاولهاي بزرگ كه خون چرك جاري شده بود. نميتوانستم راه بروم، كشان كشان خودم را روي زمين ميكشيدم، كتفهايم هم به دليل قپاني كه شده بودم، درد شديد داشت و نميتوانستم دستهايم را تكان بدهم. هر شب  ما را به اتاقي كه ته راهرو بود ميبردند، ما  چشم بسته داخل اتاق بوديم و يك پاسدار دم در روي صندلي مي نشست مواظب بود ما با هم حرف نزنيم ،آن شب بخاطر درد شديد من نتوانستم استراحت كنم، و بيدار بودم، پاسدار ديگري آمد و به پاسدار نگهبان ما گفت كمي راجع به جنگ با من صحبت كن، كه جنگ به كجا كشيد، بعد سؤال كرد كه آن دو نفري كه در درگيري دستگير شده بودند چي شدند؟ گفت به دليل خونريزي زير بازجويي تمام كردند و هيچي از آنها در نيامد و در ادامه گفت نگران نباش كه جبهه نرفتي اينجا  هم جبهه جنگ است.


No comments:

Post a Comment