Wednesday, March 11, 2015

پشت همين پيچ میرسيم! مينا انتظاری انجمن نجات ايران

اواسط اسفندماه سال ۱۳۵۷ حدود سه هفته بعد از شروع حاکميت ملاها در ايران، درحالیکه چماق داران
با شعار رذيلانه "يا روسری يا توسری" برای ايجاد هراس در خيابانها جولان میدادند و علن اً « حزبلله »
زنان و دختران را تهديد به سرکوب میکردند، درست در سالگرد "روز جهانی زن" هزاران تن از دختران و
زنان آزاده تهران با شعار "ما انقلاب نکرديم تا به عقب برگرديم" در خيابانهای مرکزی پايتخت، اولين
تظاهرات و حرکت اعتراضی را عليه پديده نوظهور "فاشيسم مذهبی" و حاکميت ارتجاع و واپسگرايی، انجام
دادند.
ازآنپس تا همين امروز، دخت ايرانزمين در مقابل ديوان و ددان حاکم بر اين سرزمين ايستاده و به هر شکل و
هر طريقی که میداند و میتواند مقاومت و پايداری و نافرمانی میکند و بهايش را با رنج و خون نثار میکند.
سخن از نبرد نابرابر نسلی از شير زنان اين مرزوبوم است با حاکمان پست و پليدی که جز قتل و غارت و
تجاوز و اسيد، شناخت ديگری از حکومت و ولايت نداشته و ندارند.
در سالگرد "روز جهانی زن " من بهعنوان شاهدی زنده از آن نسل و يکی از بازماندگان نسلکشی خمينی،
در « آزادی و برابری » و آن سالارزنان که با آرمان « دختران آفتاب » باافتخار تمام تجليل میکنم از آن
ميدانهای تير و صحنههای رزم بر خاک افتادند و بر فراز دارها رفتند ولی تسليم ستم نشدند. وظيفه خود ميدانم
در اين روز گرامی بهطور سمبليک ياد کنم از دو زن دلاور، دو همرزم و دو همبند عزيزم که با فدای جان و
عزيزتر از جانشان، در ذهن من و ما و نسل ما و چهبسا در خاطره نسل ايران فردا جاودانه شدند.
*****
کوهنوردی جلودار و زندانی رازدار U
کليد بر قفل دربند چرخيد. پاسدار عبوسی در آستانه در ظاهر شد و همراه خود زن زندانی مجروحی را وارد
سالن بند کرد. او بهسختی راه میرفت اما تلاش میکرد بدون کمک پاسدار وارد بند شود... معمولا هًرروز
غروب اين داستان تکرار میشد. چه در مورد بچههايی که برای بازجويی رفته
بودند و شب شکنجهشده بازمیگشتند و چه آنهايی که تازه دستگيرشده بودند.
زندانيان جديد غالب ا بًا پاهای مجروح و ورمکرده ناشی از ضربات سنگين کابل
در زمان بازجويی، خونآلود و داغان به جمع بچههای بند اضافه میشدند. به
خاطر گستردگی و کثرت دستگيریها که در مناطق و نقاط مختلف تهران بزرگ
بهطور شبانهروزی انجام میگرفت بندرت زندانيان جديد را میشناختيم.
آن شب اما زندانی تازهوارد را شناختم، افسانه رجبی بود. با پاهايی آشولاش
وارد بند شد. با تعدادی از بچهها به کمکش شتافتيم. دستهای او را روی
شانههايمان گذاشتيم و به داخل بند آورديم. البته در بدو ورود به بند هيچ آشنايی
قبلی به همديگر نشان نداديم. بهسختی پاهايش را میکشيد و جلو میرفت.
افسانه از مسئولين بخش دانشآموزی مجاهدين در شرق تهران بود. در فاز سياسی (فاصله بين سالهای ۵۸ تا
۶۰ ) روزهای جمعه که معمولا بًا تيمهای مختلف تشکيلات به کوه میرفتيم، اکثر اوقات او جلودار و راهنمای
نفره ما را در پيچوخم کوه هدايت U۱۰۰Uً صف ما میشد. دختری چالاک و محکم و مهربان بود که صف حدود ا
میکرد.
هرگاه برای استراحتی کوتاه توقف میکرديم، سر به سرش میگذاشتيم و به شوخی و جدی میگفتيم: چرا اينقدر
تند ميری؟! خستگی برای تو معنی و مفهومی نداره؟! لبخند شيطنتآميزی میزد و با مهربانی میگفت: ديگه
چيزی نمانده، کمی تحملکنيد، پشت همين پيچ میرسيم! اين داستان معمولا تًا قبل از رسيدن به مقصد چند بار
تکرار میشد و ما همچنان نفسزنان به دنبال او...
« آپارتمانها » حالا حدود ا اًواخر شهريور و يا اوايل مهرماه سال شصت بود که ما دربند يک اوين معروف به
بسر میبرديم. تقريب ا هًمه بچهها زير بازجويی و فشار بودند ولی وضعيت برخی مثل افسانه بدتر و حادتر از ما
بود... هرچند ما مثل پروانه دور اونها میچرخيديم و تيمارشان میکرديم ولی افسوس که مرهم و داروی
مناسبی برای زخمهای بدن آنها نداشتيم جز نثار عشق و عاطفه...
افسانه بهقدری شلاق و کابل خورده بود که کف پاهايش پوست و گوشت را رد کرده و عفونت شديدی ايجادشده
بود. گاهی اوقات دو ساعت يکبار مجبور به تعويض بانداژ ساده زخمهايش میشديم و مجدد ا چًرک و خون
بيرون میزد. نمیدانستيم چه بايد بکنيم. بچهها همه تازه دستگيرشده بودند و لباس اضافه هم در دسترس نبود
که پاهای او را ببنديم. اينکه چه دردی را تحمل میکرد فقط خود او میدانست و بس.
يکبار که برای بردنش به دستشويی، دونفری زير بغل او را گرفته بوديم و آهسته حرکت میکرديم، وسط راه
به شوخی بهش گفتم: يه کمی ديگه تحملکن پشت همين پيچ میرسيم!
با نگاهی معصومانه همان لبخند قشنگ هميشگی روی چهره آرامش نقشبست. در همان چند لحظه بدون هيچ
کلامی، دنيايی حرف بين ما ردوبدل شد... حالا من خيلی بهتر میفهميدم که او در پيچوخم کوه و سختی صعود
و اميد رسيدن به مقصد، خودش و ما را برای چه روزهايی آماده میکرد. او هم از اينکه در اين شرايط سخت
و طاقتفرسا، دستانش بر دوش دو يار و همراه و همرزم قديمی قرار داشت آرامش خاطر خاصی احساس
میکرد... آنهمه همدلی و همدردی و u1602 قدرشناسی را واقع ا هًيچکس نمیتواند توصيف کند.
يکی دو روز بعد او را صبح برای بازجويی بردند. عصر همراه ساير بچهها به بند بازنگشت. دو سه روز
گذشت و بازهم نيامد. مدتی بعد شنيديم که افسانه به بهانه رفتن سر قرار در خيابان، از يک موقعيت مناسب
استفاده کرده و با جسارت و با همان پاهای مجروح فرار کرده است. از رفتنش خيلی خوشحال شديم؛ اما
متأسفانه چند ماه بعد فهميديم که او را دوباره دستگير کردهاند. ديگر هيچوقت او را
نديدم ولی میتوانستم حدس بزنم چه بلايی سر او درمیآورند...
خبر تيرباران او را به خانوادهاش دادند. اينچنين آن زن آزاده و U۶۲U نهايت ا دًر بهار
مجاهد، آن کوهنورد جلودار و زندانی رازدار، با سرافرازی رفت درحالیکه رازهای
بسياری از من و ما در سينه داشت.
حدود دوازده سال بعد در خارج از کشور و زندگی در تبعيد مطلع شدم يکی از زنان
عضو شورای رهبری مجاهدين که برای رسيدگی به وضعيت پناهندگان ايرانی به
ترکيه سفرکرده بود توسط يک تيم ترور جمهوری اسلامی با همکاری يک نفوذی
خائن، به قتل رسيده است. وقتی برای اعتراض به اين جنايت به محل تظاهراتی در
مرکز شهرمان رفتم لحظهای که عکس او را ديدم، حس کردم که چقدر اين قيافه و بخصوص آن نگاه و آرامش
چهره برايم آشناست، انگار او را قبلا دًيده بودم. نام او زهرا (پروانه) رجبی بود ولی من قبل از ديدن عکسش
توجه چندانی به نامش نکرده بودم. آن شباهت چهره و آن نام فاميل، مشخص بود که از يک خانواده ميايد. بله
دست از راحت زندگی و جان شيرين « آزادی و برابری » پروانه خواهر بزرگتر افسانه بود و هردو برای
خود شستند و خونين پيکر رفتند. ياد هردوی آن عزيزان گرامی
Uدختر شوخطبع و شجاع جنوبی
بود. هر جا که بود حتی در « فريبا دشتی » يکی از چهرههای محبوب زندان
شرايط سخت و ياس آور هم شلوغ میکرد و شورونشاط با خودش مياورد.
حضورش هميشه باعث شادی جمع میشد و روحيهبخش بچههای همبند بود.
به همين دليل هرگاه نفرات اتاقها را تعيين میکردند، خيلی دوست داشتيم در
همان اتاق يا سلولی باشيم که فريبا در آن بود.
در اوج فشار و سرکوب و هجوم پاسداران زندان، طنزهای فیالبداهه و تيکه
پرانیهای بامزه او در مورد پاسداران و چند توّاب انگشتشمار و آلت دست
رژيم، آنقدر کميک و خندهدار بود که باعث تغيير فضای اتاق میشد و با
صدای خنده ما، سکوت و غم در محيط اطراف از ميان میرفت. خودش میگفت هيچی برام لذتبخشتر از اين
نيست که خنده را به لبهای بچهها ببينم.
فريبا دختری خونگرم از خوزستان زرخيز ايران بود که به خاطر جنگ خانمانسوز ايران و عراق، همراه با
خانوادهاش آواره اصفهان و تهران شده بودند. با شروع سرکوب سراسری و موج کشتارها توسط خمينی تبهکار
دانشجوی دانشگاه توسط پاسداران در شيراز به قتل میرسد و دو « هود دشتی » در سال شصت، برادر دليرش
دستگير میشود و در اوين به جرم U۶۲U خواهرش به رزمندگان آزادی در نوار مرزی میپيوندند. فريبا هم سال
مدت زيادی در اوين U۶۶U و U۶۵U هواداری از مجاهدين خلق به ۶ سال حبس محکوم میگردد... ما طی سالهای
همبند و حتی همسلول بوديم.
و برای تنبيه بيشتر، به همراه تعداد ديگری از بچههای بند « سر موضع بودن » فريبا به جرم U۶۶U اوايل سال
همچون سوسن صالحی، مژگان سربی، زهره حاج مير اسماعيلی، ناهيد تحصيلی، مريم محمدی بهمنآبادی و...
به زندان مخوف گوهردشت منتقل شدند. آنها پس از چند ماه انفرادی و فشار و ضرب و شتم و اعتصاب غذا،
در طبقه اول ساختمانی که ما قرار داشتيم منتقل شدند. در « سالن يک » دوباره به اوين و به بند تنبيهی U۶۶U پائيز
و آن مرداد گران در آن تابستان U۶۷U آنجا بازهم فشار و اذيت و آزار در اتاقهای دربسته ادامه داشت تا سال
سياه و داستان ياسها و داسها و دارها و فصل قتلعام گلها...
برخلاف تصور فاشيسم مذهبی حاکم بر ايران، داستان ستيز نسل ما با افعیهای عمامه دار، بعد از رفتن
پايان نيافت و هنوز که هنوز « فروريخته گلهای پريشان در باد » حماسی آن دلاوران و سربداران و آنهمه
است با جلوداری نسل جوان کشور، حکايت همچنان باقيست.
چند سال پيش بود که شنيدم خواهرزاده فريبا در ايران دستگيرشده است. حامد، همان کودک دهه شصتی که
خيلی دلتنگ خاله فريبايش بود و فريبای عزيز هم از شيرينکاریهای خردسالی او برايمان در سلول تعريف
میکرد... البته حامد همراه پدر و مادر و برادرش دستگيرشده بود. مادرش خانم نازيلا دشتی از زندانيان دهه
شصت بود و پدرش دکتر يازرلو نيز بارها بازداشت و زندانیشده است. همان انسان وارست ٴ ه که دکتر ملکی از
او بهعنوان پزشک شريف زندان ياد میکند...
در دهه سياه شصت، در آن جهنم خمينی ساخته و در سکوت و سازش سودجويان شرق و غرب عالم، فريبا در
زمره آن نسل گمنام ولی نامداری بود که از همهچيز خود برای آزادی مردم ميهنش گذشت و سرانجام سر به
دار شد درحالیکه بدون هيچ مزاری حتی يک سنگقبر هم در اين دنيا ندارد.
روز جهانی زن بر تمامی زنان، بخصوص بر هزار زن اشرفی و همه زنان آزاده و رزمنده، روشنفکر و
دگرانديش، مادران صلح و آزادی و همه زنان محروم و زحمتکش و دخترکان معصوم قربانی تجاوز و تبعيض،
گرامی باد!
مينا انتظاری
مارس 2015
Umina.entezari@yahoo.comU

Uwww.mina-entezari.blogspot.comU__

No comments:

Post a Comment