Thursday, April 23, 2015

رژيم سراپا فساد و تباهي محمود نيشابوري


فجايع اجتماعي در ايران تحت حاكميت رژيم ضد انساني آخوندي، به صورت يك اپيدمي و يك فاجعه فرا گير، چنان انسانهاي محروم را در بند كشيده، كه خلاصي از آن تا موقعي اين جانيان بر اريكه قدرت سفياني تكيه زده اند اصلاً متصور نيست، بلكه ابعاد اين فجايع روز بروز بيشتر و بيشتر مي شود. اين جانيان عشق و عواطف خانوادگي، گذشت و فداكاري، را به كينه مبدل كردند. در رژيم اهريمنان زمان همه واژه ها، همه خوبيها، همه احساسات پاك انسان را به مسلخ كينه وقساوت بردند، شلا ق كش كردند، مهر و محبت را در پرده اي از ابهام پيچاندند تا فراموش شود تا از فرهنگ ايران زمين محو شود.
حكومتي سراپافسادو تباهي، فساد دروني‌و همه عقايد و باور هاي متحجرخود را به‌خاطر محكم كردن حاكميت پليدش و نه چيز ديگر را به آحاد مردم همانند بيماري مسري سرايت مي‌دهد و امري عادي جلوه مي نمايد. رحم و مروت، گذشت و فداكاري، بخشش و كمك به همنوعان را بي اساس و ضد آن‌را كه كينه و كينه ورزي است را تبليغ مي كند. اعدام در ملاء عام، شلاق زدن، گرداندن جوانان به هزار بهانه واهي و دروغ، كشاندن مردم به بساط اعدام، وادار كردن مردم به مشاهده جان كندن بيگناهان مي كند. آيا قپح اين جنايتها در جامعه ريخته است، آن جوان، پيرمرد، پيرزن و... شاهد اعدام ديگران باشد، آنها شايد بدرستي ندانند كه شايد يكي از فردا ها خود او،پسرش و يا يكي از بستگانش به دار آويخته مي شود.
عفو و بخشش در نظام آخوندي حرام و اصلاً معني و مفهومي ندارد، فرضاً اگر بخششي هم باشد با پوش اولياي دم، همه چيز را عادي مي نمايد، اما در پشت همه فريبكاريها اولياي دم را مي ترساند و تهديد مي كند كه« قصاص» كنند و... چون در قاموس اين رژيم حتي يك نفر نيايد از عدالت! فرار كند.
براي همين رژيم دنبال كساني هست كه بدون سئوالي بكشند، يكه تازي كنند، عقل و فكر و انديشه شان را دو دستي تقديم دژخيمان كنند، كساني كه ديگر احساس، محبت و... آهسته آهسته جايش را به كينه ورزي مي دهد،گاهاً همين افراد روي اعضاي خانواده خودشان تمر ين شكنجه مي كنندو...
پس در حقيقت رژيم براي پيش بردن اهداف ضد انسانيش از ابتدا به انسانيت حمله ور شده، آن را شلاق كش مي كند و آماج گلوله هاي كينه ورزانه خود مي كند، وقتي انسانيت از مفهومش تهي شد قصاص و انتقام را جايگزين آن مي كند. كاش رژيم فقط مي‌كشت نه كشتن انسانيت.
اين چنين است كه اين جانيان با سرنوشت انسانها و انسانيت در افتاده اند تا جايي وقاحت را پيش مي برنند كه دررابطه آنهايي كه كشتند و يا زنده هستند گويي لطف كرد ه اند. كشتند آنهايي را كه ديگر گناهشان بيشتر نشود و زنده گذاشتند آنهايي را كه هميشه در سايه ترس زندگي كنند و از آنهايي كه كار خلاف !كردند پند بگيرند.
داستان واقعي كه مي خوانيد، نمونه هزاران، هزار فاجعه اجتماعي است.

طناب دار بر گردن پدر!؟

رژيم تبليعات گسترده اي را در سطح شهر راه انداخته بود.
«
چهار نفر از سران فتنه، اراذل و اوباش وتوزيع كننده مواد مخدر را در... خيابان امام خميني به جرم فساد و... بدار آويخته مي شوند از همه دوستان ولايي مي خواهيم كه در اين مكان،... رأس ساعت 8 صبح حضور پيدا كنندو...»
خيابان اصلي شهر طبق معمول شلوغ است. صداي دستفروشان، دختركان كوچولو كه از لابلاي خودرو ها در حركتند و اجناس خود را مي فروشند، با صداي خودرو ها و دود غليظي كه آسمان شهر را پوشانده در هم آميخته شدند. صداي بي رمق كودكان كه التماس مي كنند: آقا آدامس بخريد. آقا ترا به خدا اين دسته گل ر و بخريد، مي بينيد چقدر قشنگه به گوش مي رسيد.
اما درست چند صد متر جلو تر فضاي شهر عادي بنظر نمي رسد، گويي آسمان اينور شهر رو به سياهي مي رود، ابرها بسرعت در حركتند، گويي خورشيد حوصله تاباندن را ندارد و خسته وبي حوصله است شايد مي داند كه ساعتي ديگر چه اتفاق نا گواري قرار است بيفتد.
نزديك چهار راه، خيابان را بسته اند.چهار جراثقال به فاصله هاي چند متري از هم، پهلو گرفته اند.بر بلنداي تيركهاي آنها طنابهاي قطوري را محكم گره زده اند باد طنابها را اينور و آنور مي برد. درست زير طنابهاي لرزان چند ميز بزرگ گذاشته شده و چها ر پايه ها روي آن قرار گرفته است. چند شعار روي پارچه، در اطراف نصب كرده اند كه مضمون همه آنها مشروع كردن كشتار، اتهام توزيع مواد مخدر، منافق، اجراي حكم خداو...
چند آخوند، پليس، پاسدار،بسيجي در اطراف كنترل امنيت! را به عهده دارند. مردم در اطراف محل ايستاده اند، تعدادشان چند ده نفر بيشتر نمي شود. از وضع ظاهري آنها چنين بر مي آيد كه بسيجي و پا منبريهاي آخوند ها هستند، حالا چند نفر هم از مردم عادي و رهگذر كه شايد مي خواهند روزگار آينده شان را قبل از وقوع حادثه ببينند! جمع شده‌اند.صحنه كردان معركه شروع به شعار دادن كرد: امت هميشه در صحنه بشتابيد تا چند دقيقه ديگر حكم الهي اجرا مي شود، الله اكبر، مرگ بر منافق،و...
چهار زنداني محروم را كشان كشان مي آورند، بسختي گام بر مي دارند، چشمانشان را بسته و دستها را از پشت سر طناب پيچ كرده اند. يكي از آنها با صداي لرزاني مي گويد: آهاي مردم، ما بيگناه هستيم، چرا شما آمده ايد كه جان كندن بيگناهان را ببينيد؟
مزدور كه از پشت او حركت مي كرد با چوبي كه در دست داشت محكم به سر قرباني كوبيد، خفه شو ياغي، اوباش
يكي ديگر از قربانيان كه جوان لاغر اندامي بود با صداي بلند گفت: ملت، گول اين آخوند هاي كثيف را نخوريد و...
مصطفي، حسن و حامد در محل اعدام حاضرند.
مصطفي: بيائيد جلو تر مي‌خوام جون كندن آدمو از نزديك ببينم!
حسن: خوب نيست، از دور هم خوبه، گناه داره. من تو عمرم حتي يك گنجشك نكشتم تا چه رسد آدمو، معلوم نيست درست باشه يا نه ولي قيافه هاشون داد مي زنند كه بيگناهند، من طاقت ديدن اين صحنه ها را ندارم، من مي رم دنبال بدبحتي هاي خودم و...
مصطفي: باشه، هر غلطي خواستي بكن از فرداپيش من نيا. من دوست ترسو مثل تو را نمي‌خوام. من مي رم جلو، بايد آدم همه چيزو ببينه، شايد يه روز بدردم بخوره.
يكي از قربانيان كه سنش زياد تر از بقيه بود با صداي بلند فرياد زد: آهاي مردم بريد دنبال كارتان، مجرم اصلي همين آخوند هاي دزد و غارتگرند. حالا كه مي خواين مرا اعدام كنيد چشمبدم را برداريد مي خوام براي آخرين بار مادرم را ببينم، دوستانم را ببينم، مي‌ترسيد مزدوران، چرا و...

چند لحظه بيشتر طول نكشيد. گويي همه چيز بر وفق مراد انجام شده است!.
چهار قرباني بالاي دار كشيده شده بودند، چند نفر الله اكبر سر مي دادند. تعدادي مات و مبهوت بر پيكر بي جان قربانيان نگاههاي دزدانه اي مي كردند، متناقض بودند، اما معلوم نبود چرا شاهد اين صحنه هاي دلخراشند!؟
چند پدر و مادر سالخورده گريه مي كردند، فرياد مي زدند: به چه جرمي فرزندانمان را كشتيد!؟
مادري به سينه اش مي زد و با صداي گرفته اي مي گفت: خدا از سر تقصيرات شما جنايتكار ا نگذره، همه شما جاني ايد.
مادر بزمين افتاد و غش كرد چند زن او را به بيرون صحنه بردند و...

جمعيت آهسته آهسته متفرق مي شوند. مزدوران مشغول جمع آوري بساطشان هستند. قرار بود براي عبرت! عموم دو روز اجساد بالاي دار باشند.
مصطفي با قيافه اي حق بجانب رو به حامد كرد و گفت: حتماً كار خلافي كرده بودند كه اعدامشان كردند. مگه نه.
حسن: واقعاً دلم سوخت.
مصطفي: شما بريد دنبال كارتان من كار مهمي دارم كه بايستي انجام دهم.
مصطفي بدون هيج هدفي در حركت بود، گذشت زمان را درك نمي كرد، ذهنش در گير هزاران چرا هاو بايدها بود.
خسته و ناراحت به خانه بازگشت.
-
ننه، ننه چي داري ، خيلي گرسنه ام
مادرش: كجا بودي تا حالا، بيا، مقداري آش و نون اينجاست، بنشين تا بيارم.
-
هر روز آش، آش، خسته شدم از دست همه شما
مادرش: مگه وضع ما را نمي داني، ديگر پولي نداريم
مصطفي: چرا داريم خوبش را هم داريم، پس اون زمين شهرستان چيه؟
مادر: تو ناسلامتي بزرگ خونه اي، نبايستي اين طور فكر كني!
مصطفي: نمي دونم چكار كنم، مستأ صل شدم، از همه چيز بدم مي ياد.
من ميرم بخوابم.
-
مصطفي بي حوصله و نوميد بدون اين كه رختخوابش را پهن كند روي زمين دراز كشيد.
-
هزاران فكر انتقام و كينه در ذهنش رژه مي رفتند، گاهاً ذره انسانيتي كه در او مانده بود به او ندا مي داد كه خودتت را بدبخت نكن، گول فريب ذهنت را مخور.شيطان در ضميرت لونه كرده،و...
اما از آنجايي عناصر شر در مخيله اش انباشته شده بود، ديگر ذره انسانيتش نمي‌توانست كاري بكند.
-
مصطفي، مصطفي، چرا معطلي، مگه امروز نديدي ظرف چند ثانيه جوونا را آوردند و راحتشان كردند، اگه مي خواي وضعت خوب شه بايد گوش كني، باشه
مصطفي: باشه، بگو، بگو و...
-
زمين را بزور از پدرت بگير، تهديدش كن، نترس، گولش بزن كه روي زمين كار ميكني و...
مصطفي غرق افكار و تناقضات گوناگون شده بود، هزار فكر به ذهنش خطور مي كرد.
-
باشه، من اين كار را مي كنم.
با افكار مغشوش و خستگي زياد خوابش برد.
مادرش ساعت 10 صبح سراغش آمد: مصطفي، لنگه ظهره بلند شو
مصطفي: ول كنيد مرا به حال خودم بگذاريد و...
-
با بي حوصلگي بلند شد، صورتش را شست، بدون اين كه چيزي بگويد درب خانه را محكم بهم زد و بيرون رفت.
اصلاً چيزي را گويي نمي ديد. چند بار در مسير به عابرين تنه زد، زمين خورد، شايد متوجه نمي شد.به همه چيز بد بين شده بود. به ذهنش مي زد كه شايد بدبخت ترين انسان روي كره زمين است.
كاري مي كنم كه در تاريخ بنويسند، بعد همه پشيمان مي شيد.
بي رمق، خسته و هلاك به خانه برگشت،طنابي كه قبلاً آماده كرده بود را آورد آن را محكم به درخت مشرف به اطاقها بست، يك چهارپايه هم زير درخت گذاشت.
بسراغ پدرش كه خواب بود رفت.
بدون سلام، بابا با لاخره زمين را به اسم من مي كني يا نه؟
پدر مصطفي: بيا يه چايي بخور ناراحت نباش
مصطفي: جدي مي گم اگر اين كار رو نكني بيچاره ات مي كنم، آبروتو مي برم
پدر مصطفي بخود مي لرزيد نمي توانست حرفي بزند.
-
مصطفي قبلاً روي مادر و خواهرش فشار آورده بود كه از تصميماتي كه مي گيرد پشتيباني كنند، و گرنه پشيمان مي شوند.
-
مادر و خواهر مصطفي وارد اتاق شدند.
باشه، چه اشكالي داره، پسر بزرگته و...
مصطفي: بلند شو بريم محضر، بلند شو
پدر مصطفي: الان دير وقته باشه فردا
مصطفي: الان بايد بريم محضر دار بازه
-
پدرو پسر به محضر رفتند و بالاخره زمين به اسم مصطفي شد.
مصطفي: هنوز مقداري كار مونده بابا
پدر مصطفي: چي كاري
مصطفي: فردا مي بيني و...
پدرش خسته بود و سريع خوابيد، مادر و خواهرش قبلاً خوابيده بودند.
مصطفي به حياط خانه رفت، ابزار كار! را چك كرد، خون جلو چشمانش را گرفته بود، هيح چيز ديگر را نمي ديد.
مادر و خواهرش را بيدار كرد
-
سريع بلند شيد، بريد به اتاق دم در، بدويد
-
از ترس بلند شدند و فرمانش! را اجابت كردند
مصطفي: سر و صدا راه نيندازيد،فقط نگاه كنيد و گر نه شما را هم...
درب اتاق را قفل كرد و با عجله پدرش را بيدار كرد.
مادر و خواهرش: مصطفي، مصطفي: نكن، همه مارا بيچاره مي كني، شهره آفاق مي‌شويم، آبرويمان ميرود، ديگه نمي تونيم سرمان را بالا ببريم. مشت به پنجره مي كوبيدند، ولي اصلاً كاري از دستشان ساخته نبود.
پدر مصطفي: مگه چي شده!؟
مصطفي: الان مي فهمي، الان...
-
پدر ش مات و مبهو ت مانده بود، چه شده پسرم
مصطفي: نگو پسرم فقط سريع بيا
-
اورا بزور بيرون آورد، چند بار زمين خورد، قربان صدقه اش مي شد، روي پاي پسرش افتاد و آنرا مي بوسيد، ببخش پسرم ، ببخش، هر چي دارم را به اسم تو مي‌كنم ، اين كار خوب نيست پسرم، پشيمون ميشي، همه مردم لعنتت مي كنند، تو مادر و خواهرداري به سرنوشتشون فكر كن و...
مصطفي: تو ما را بيچاره كردي، نزاشتي درسمو تموم كنم، گفتي برام مغازه باز مي‌كني و كار م روبراه ميشه و... فقط حرف بود وبس
-
مشكلاتي داشتم، منو ول كن. قسم مي خورم هر چي بخواي برات تهيه مي كنم.
مصطفي: دير شده، من بايد تو ر ا بكشم كه مادر و خواهر و همه از دستت راحت بشن
-
مصطفي بزور او را روي چهار پايه گذاشت و طناب را به گردن پدرش انداخت. مادر و خواهرش از پشت پنجره نظاره گر بودند و گريه مي كردند و...
-
چند لحظه بعد پدر بر بالاي دار تكان مي خورد از حركت باز ايستاد.
مصطفي درب اتاق را باز كرد با تهديد رو به مادر و خواهرش كرد: پدر خودكشي كرده، شما هم بايد همينو بگيد، فهميديد،واي بروزي حرف ديگه اي بزنيد.
-
مادر و خواهر مصطفي: باشه، باشه، خودكشي كرده. قول مي ديم.
مصطفي بعد از اين حادثه متوجه شد كه عجب اشتباه بزرگي را مرتكب شده. اما، خيلي دير شده بود. مسخ و منگ شده بود، گاهي مي خنديد چند دقيقه بعد گريه، ديگر آدم نرمالي نبود، شايد عذاب وجدان در او آخرين لحظات حياتش را سپري مي‌كرد. نمي دانست چه بكند، غير از مادر و خواهرش كسي ديگري خبر نداشت.
به خيابان رفت، به ذهنش زد كه خودشو راحت كند و جلو خودرو ها بيندارد، اما نداي شيطاني به گوشش مي زد، مصطفي: مگه ديوانه اي، تو اين مملكت روزانه هزار قتل و جنايت ميشه. كسي نمي فهمه، تو هم يكي از اونا.
لحظات عجيب و غريبي به سراغش مي آمد، به سرنوشتش فكر مي كرد، نكند مثل همين چهار جوون او را اعدام كنند، نكنه مرا كتف بسته تو شهر بگردانند و بگويند اين يارو پدرشو كشته و...
گاهاً ندايي را مي شنيد: تو خيلي نامردي، مگه كسي پدرشو مي كشه، حالا هر كاري كرده باشه، تو كاري كردي كه بايستي تاريخ از شقاوتهايت بنويسه، تو ديگه انسان نيستي، اداي انسان را در مي ياري، خودت متوجه نمي شي.
ياد همكلاسيهايش افتاد، كه الان همه دنبال درس و مشقند و لي او بايدمنتظر زندان و مجازات باشد.
در يك لحظه دلش براي پدرش سوخت كه چطور قربون صدقه اش مي رفت و گريه مي كرد. با خودش نجوا مي كرد: خواهر و مادرت چي مي شوند، سرنوشتشان، آينده شان را تباه كردم. دلم مي خواد بميرم، نكنه دارم خواب مي بينم، انشاالله خواب باشه ولي اين طوري نيست واقعيت داره، واقعيت داره!
بلند شو، اگر مي خواي گنا ت كم تر بشه برو خودتو معرفي كن و بگو چه غلطي كردي.
مصطفي: نمي تونم، خيلي سخته، آخه چي بگم، بگم پدرمو اعدام كردم، بگم مثل شمر و خولي يا شقاوت او را حلق آويز كردم، خدا يا دارم ديوانه مي شم. كمكم كن.
و...
بالاخره عذاب وجدان او را رها نكرد و خودش را به پليس معرفي و داستان جنايتش را باز گو كرد،و...

No comments:

Post a Comment