۱۴۰۵ مرداد ۲۳, جمعه

نزار جاف- ایلاف-لندن: نظام ولایت فقیه در ایران ماهیتا با دیگر نظام‌های استبدادی تفاوت دارد ، سرنگونی این نظام یک ضرورت تاریخی است




نزار جاف-  ایلاف-لندن: نظام ولایت فقیه در ایران  ماهیتا با دیگر نظام‌های استبدادی تفاوت دارد ،  سرنگونی این نظام یک ضرورت تاریخی است 

تفاوت ساختار عقیدتی میان نظام خمینی و نظام صدام حسین، تأثیر ایدئولوژی بر بسیج و تداوم حکومت را آشکار می‌کند و ماهیت نظام ولایت فقیه را نه صرفاً یکی از جلوه‌های بحران، بلکه ریشه آن میداند.

آیا نظام حزب بعث در عراق، به معنای واقعی کلمه،یک نظام عقیدتی بود؟ من به‌هیچ‌وجه درباره زرق‌وبرق تبلیغاتی و سخنان خشک و کلیشه‌ای میشل عفلق، شبلی العیسمی و منیف الرزاز صحبت نمی‌کنم؛ سخنانی که با تمام قوا در تلاش برای ایدئولوژیک‌کردن عراقی‌ها(که به ایدئولوژی معتقد شوند) بود. بلکه من درباره آنچه در صحنه واقعی اتفاق می‌افتاد، صحبت می‌کنم: آیا این گفتمان در میان عراقی‌ها بازتاب ملموسی داشت؟ آیا نظام واقعاً موفق شد شعارهای عقیدتی خود را به باوری ریشه‌دار در میان بخش‌های گسترده‌ای از جامعه تبدیل کند؟

آنچه باید سرمشق و مورد اعتنا قرار بگیرد این نیست که ده‌ها دوست داشته باشید، بلکه ملاک شمار کسانی است که حقیقتاً وفادارند و هنگامی که راه‌ها به روی شما بسته می‌شود و بحران‌ها شدت می‌گیرد، بتوانید به آن‌ها تکیه کنید. از این منظر، نگاه‌کردن به میلیون‌ها عراقی که عضو حزب بعث یا وابسته به ارتش خلقی تأسیس‌شده از سوی نظام بودند ــ ارتشی که حکومت آن را یک نیروی عقیدتی معرفی می‌کرد و حتی ارتش منظم عراق نیز از تلاش‌های حکومت برای ایدئولوژیک‌کردن و تابع‌ساختن آن در برابر و سیستم فکری و سیاسی نظام در امان نمانده بود.ـ به‌تنهایی کافی نیست که گفته شود نظام توانسته بود یک پایگاه عقیدتی ریشه‌دار بسازد.

اما پرسش مهم‌تر این نیست که چه تعداد از مردم کارت عضویت حزب را داشتند یا به نهادهای نظام وابسته بودند؛ بلکه این است که چه تعداد آماده بودند از عقیده و برنامه نظام به‌عنوان باور شخصی خود دفاع کنند، نه اینکه آن را امری تحمیلی یا وسیله‌ای برای حفظ شغل، جایگاه و منافع خود بدانند؟ دقیقاً در همین‌جا تفاوت میان نظامی که دارای مؤسسات و شمار عظیمی از وابستگان است و نظامی که واقعاً موفق شده یک پایگاه عقیدتی و اجتماعی بسازد ــ پایگاهی که هنگام متزلزل‌شدن قدرت حکومت توان ایستادگی داشته باشد ــ آشکار می‌شود.

جنگی که میان عراق صدام حسین و ایران خمینی آغاز شد، از یک جنبه اساسی با نگرانی نظام عراق از گسترش طرح مذهبی نظام خمینی به کشورهای منطقه، به‌ویژه عراق، که شیعیان اکثریت جمعیت آن را تشکیل می‌دهند، ارتباط داشت. دغدغه صدام در آن زمان این بود که از آنچه «توفان در راه»، می‌دانست پیشگیری کند و مانع نفوذ یا پیوستن عقیدتی میان شیعیان عراق شود؛ به‌ویژه با توجه به اینکه خمینی عزم خود را برای برپایی نظامی عقیدتی بر پایه ساختار ولایت فقیه اعلام کرده بود؛ نظامی که به بُعد مذهبی در ساختار دولت و جامعه نقشی محوری می‌داد.

با این خواستگاه، نظام عراق به طرح خمینی نه به چشم صرفاً یک تغییر سیاسی در کشوری همسایه، بلکه به‌عنوان طرحی فرامرزی نگاه می‌کرد که می‌توانست پیامدهایی مستقیم برای ثبات عراق و ترکیب سیاسی و جمعیتی آن داشته باشد.

با دقت و تأمل عمیق در جزئیات رویدادهای جنگ هشت‌ساله روشن می‌شود که عراق در جبهه ایران صرفاً با ارتشی متعارف روبه‌رو نبود که برای دفاع از مرزهای کشور خود می‌جنگید؛ بلکه با یک منظومه سیاسی و عقیدتی مواجه بود که توانسته بود از جنگ برای بسیج جامعه و بازسازی رفتار رزمندگان بر اساس دین و ایدئولوژی بهره‌برداری کند. این امر هنگامی بود که ارتش عراق با چشمان خود جوانان ایرانی‌ای را می‌دید که تحت تأثیر ایدئولوژی و عقیده، به سوی میدان‌های مین یورش می‌بردند و فرهنگ شهادت و فداکاری، که نظام خمینی از نخستین روزهای برپایی خود برای نهادینه‌کردن آن تلاش کرده بود، آنان را به پیش می‌راند و این در صحنه‌های نبرد به‌روشنی شروع به دیده شدن گردید.

این پدیده صرفاً موضوعی گذرا در عرصه نظامی نبود، بلکه تأثیری روانی و عمیق بر محاسبات سرباز عراقی و نگاه او به ماهیت دشمنی که با آن روبه‌رو بود، می‌گذاشت. رزمنده‌ای که در برابر خود دشمنی را می‌بیند که بر پایه اعتقادی عقیدتی و ریشه‌دار آماده مرگ است، با او همان‌گونه برخورد نمی‌کند که با ارتشی متعارف و تابع محاسبات صرفاً نظامی برخورد می‌کند. از همین‌جا می‌توان بخشی از پیچیدگی‌های روانی جنگ، به‌ویژه در مراحل نخست آن را درک کرد؛ مراحلی که در آن برتری تسلیحاتی یا تجربه رزمی، به‌تنهایی برای تعیین تکلیف نبرد کافی نبود.

در این راستا، می‌توان فروپاشی‌ها و اسارت گسترده نیروهای ارتش عراق در سال ۱۹۸۲ را در بستری وسیع‌تر از فقط یک تفسیر مستقیم نظامی بررسی کرد و عوامل متعددی در آن دخیل بودند؛ از جمله غافلگیری عملیاتی، ماهیت فرماندهی، شرایط نبرد و محاسبات سیاسی، در کنار عامل روانی ناشی از مواجهه با ساختار عقیدتی که قادر بود شمار زیادی از رزمندگان را بسیج کند و جنگ را به مسئله‌ای وجودی تبدیل سازد.

در اینجا یکی از تناقض‌های تاریخی مهم میان دو نظام آشکار می‌شود: خمینی تا حد زیادی موفق شد عقیده دینی را به ابزاری سیاسی و نظامی برای تثبیت نظام، بسیج جامعه و به میدان آوردن رزمندگان تبدیل کند. در مقابل، نظام بعث با وجود برخورداری از گفتمانهای ایدئولوژیک و شعارهای گسترده ملی‌گرایانه، نتوانست در نهادهای دولتی و ارتش، وضعیتی عقیدتی با همان عمق و تأثیر ایجاد کند. رابطه میان نظام بعث و پایگاه‌های اجتماعی و نظامی آن، بیش از آنکه بر اعتقادی عقیدتی استوار باشد که فرد را به فداکاری داوطلبانه سوق دهد، تحت تأثیر ترس، انضباط تحمیلی و وفاداری سیاسی باقی ماند.

جامعه جهانی به‌طور کلی و کشورهای غربی به‌طور خاص، با همان شیوه‌ای که نظام بعث عراق در برخورد با نظام عقیدتی حاکم بر ایران در پیش گرفت ــ اما در شرایطی بسیار هولناکتری ــ در شناخت ماهیت این نظام و چگونگی برخورد با آن شکست خوردند. با آن چنان رفتار شد که گویی صرفاً یک نظام دیکتاتوری دیگر است که می‌توان با شیوه‌های سنتی آن را مهار کرد یا مانع اش شد. واقعیت آن است که نظام ولایت فقیه ماهیتا با دیگر نظام‌های استبدادی تفاوت دارد. این نظام از زمان تأسیس خود ماهیتی اختاپوسی داشته، بازوهایش را در جهت‌های گوناگون گسترش داده و برای خود سیستم درهم‌تنیده ای ایجاد کرده که از مرزهای نهادهای رسمی دولت فراتر می‌رود.

شاید توصیف آن به‌عنوان ساختاری فراتر از «دولتی درون دولت» ــ ساختاری که هر بخش آن پهنه ها، ریشه‌ها و عمق ویژه خود را دارد ــ تصویری نزدیک‌تر به واقعیت این نظام ارائه دهد؛ نظامی که در ساختار و ابزارهایش از مرزهای دولت سنتی و منطقه پیرامون خود فراتر رفته است. از همین رو، برخورد سطحی با آن، تصمیم‌گیری درباره‌اش بر اساس محاسبات مقطعی یا گمان امکان مهار آن صرفاً از طریق امتیازدهی و معامله(نه تنها) خطایی بزرگ و راهبردی است؛ بلکه چنین رویکردی ممکن است در برخی موارد توان بیشتری برای بازتولید خود و ادامه بقا در اختیار این رژیم قرار دهد. شاید دو جنگ اخیر این نظام، گواهی عملی بر خطر این رویکرد و ضرورت برخوردی واقع‌بینانه‌تر و عمیق‌تر با ماهیت پیچیده آن باشد.

بنابراین و بر پایه آنچه گفته شد، ادامه حیات این نظام دیگر صرفاً تهدیدی نیست که بتوان آن را مهار کرد، یا چالشی که به‌مرور زمان بتوان محاصره کرد، یا بحران گذرایی نیست که خود نظام بتواند راهی برای خروج از آن بیابد؛ بلکه ما با منظومه‌ای روبه‌رو هستیم که ماهیت و شیوه بقای آن از حدود آنچه در تجربه نظام‌های عقیدتی ــ از جمله نظام‌هایی که منطقه شناخته و به‌ویژه حکومت‌های دارای ماهیت دینی ــ معمول بوده، فراتر رفته است.

این نظام با بحران‌ها رو در ‌رو نمی‌شود تا آن‌ها را حل کند و با تحولات برخورد نمی‌کند تا خود را با آنها تطبیق دهد؛ بلکه می‌کوشد تمام واقعیت را تابع منطق بقای خود سازد و شرایط را به‌گونه‌ای بازآرایی کند که در خدمت ادامه حیات و بقایش باشد، حتی اگر این امر به ضرر جامعه، دولت و کل منطقه تمام شود و هرچه فشارها بر آن شدت می‌گیرد، بیشتر به ابزارهای سرکوب، دخالت و تنش‌آفرینی می‌چسبد و گویی بقای آن به هدفی تبدیل شده که بر هر چیز دیگری تقدم دارد.

خطر این مسئله دقیقاً از همین‌جا ناشی می‌شود؛ زیرا چالش دیگر تنها در سیاست‌های نظام یا برخی رفتارهای آن خلاصه نمی‌شود، بلکه در ساختار رژیمی نهفته است که بحران‌ها را به وسیله‌ای برای بقا، سرکوب را به ابزاری برای حکمرانی و صدور بحران به خارج را به وسیله‌ای برای به‌تعویق‌انداختن انفجار داخلی خود تبدیل کرده است. ازاین‌رو، امید بستن به مهار آن، اصلاح آن از درون یا انتظار برای عقب‌نشینی داوطلبانه‌اش از رویکرد کنونی، چیزی جز طولانی‌کردن بحران و به‌تعویق‌انداختن لحظه تعیین تکلیف نیست.

مشکل در ریشه خود دیگر مشکل نظامی نیست که بتوان آن را مهار کرد؛ بلکه این رژیم خودش به مشکل تبدیل شده است. از همین رو، عبور از این مرحله با توافق‌های موقت یا راه‌حل‌های جزئی ممکن نخواهد بود، بلکه نیازمند تغییری بنیادین است که به سیستم سیاسی، امنیتی و فکری آن پایان دهد. روشن‌تر بگوییم: سرنگونی این نظام دیگر صرفاً یکی از گزینه‌های مطرح در کنار گزینه‌های دیگر نیست؛ بلکه با توجه به مسیر کنونی‌اش، به ضرورتی تبدیل شده است که ماهیت بحران و ناممکن‌بودن ادامه وضع موجود آن را تحمیل می‌کند.



🟢 #نه_شاه_نه_شیخ

🍏# مجاهدین_خلق ایران

#  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی 

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@