سی و دومین سال قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷
قتل عام سال ۶۷ ـ دهه شصت - «اکنون زمان آن است که بر سر قتلعام زندانیان سیاسی مجاهد و مبارز، جنبش دادخواهی را در هرجا و بههر شیوه ممکن گسترش دهیم... جنبش دادخواهی قبل از هرچیز، اعلام مجرمیت قطعی خامنهای، ولیفقیه ارتجاع است. جنبش دادخواهی، کوشش بیامان هموطنان و یاران مقاومت در خارج ایران برای محاکمه بینالمللی خامنهای و سایر سران رژیم بهجرم نسلکشی و جنایت علیه بشریت است.» مریم رجوی ـ مرداد ۱۳۹۵
۳سال از شعلهور شدن آتش دادخواهی قتلعام شدگان گذشت. آتشی که ۳۱سال قبل روشن شد و امروز به آتشفشانی در سینه جوانان و کتیبه خاوران تبدیل گشته است.
۵سال پیش وقتی در فضای مجازی صحبت از قتلعام ۶۷میشد، برخی با احتیاط پاسخ میدادند، برخی اظهار بیاطلاعی میکردند، بعضیها میترسیدند و برخی هم چیزهایی شنیده بودند اما باور نداشتند.
قدیمیها میدانستند چه گذشت اما اغلب بچههای دهه هفتاد و هشتاد خبر نداشتند در دهه شصت چه جنایتهایی به دست جلادان و پاسداران خمینی انجام گرفت و بر مردم چه گذشت. نمیدانند هزاران دانشآموز و استاد و دانشجو و کارگر ایرانی چگونه در زندانها سوختند و پس از هفت سال در اوج ناباوری حلقآویز شدند…
چند روز بعد از فعال شدن جنبش دادخواهی در سال ۹۵، روز ۱۹مرداد با انتشار فایل صوتی دیدار آقای منتظری با هیأت مرگ در سال ۶۷بسیاری از ابهامات روشن شد و پردهها کنار رفت. وقتی از احمد منتظری سؤال شد که چرا بعد از ۲۸سال این اسناد را علنی کردی؟ گفت: دیدم بحث اعدام زندانیان سیاسی در سال ۶۷این روزها خیلی داغ شده و زمان انتشارش فرا رسیده است. (نقل به مضمون)
یک سال بعد، با افشای جنایات دهه شصت و شعلهور شدن آتش دادخواهی در بیت ولایت فقیه، خامنهای ناگزیر وارد شد و گفت:
«دهه شصت یک دهه مظلوم و در عینحال بسیار مهم و سرنوشتساز در تاریخ انقلاب اسلامی است که متأسفانه ناشناخته مانده و اخیراً هم بهوسیله برخی بلندگوها و صاحبان آنها مورد تهاجم قرار گرفته است.
مراقب باشیم تا در دهه شصت، جای شهید و جلاد عوض نشود». (خبرگزاری حکومتی فارس ـ ۱۴خرداد ۹۶)
اکنون دو سال از آن روز میگذرد. جنبش دادخواهی به اوج رسیده و ماجرای اعدامها و جنایتهای دهه شصت کاملاً عام و اجتماعی شده است. به همین مناسب، در سالگرد قتلعام زندانیان نگاهی میکنیم به حوادثی که به قتلعام ۳۰هزار زندانی سیاسی منجر شد.
در این نوشته به اختصار به موضوعاتی مانند وعدههای خمینی، راز ۳۰خرداد، دوران بازجویی و محکومیت، اسرار بازجویی زنان مجاهد و قتلعام سفید، شکست لاجوردی و تأسیس وزارت اطلاعات، مقدمات قتلعام، کشتار بیماران و دختران و دانشآموزان... و دهها گواه و سند منتشر نشده مربوط به شهیدان جنبش دادخواهی در تهران و شهرستانها میپردازیم.
قتل عام سال ۶۷ ـ وعدههای خمینی
۱۰روز قبل از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی در سال ۱۳۵۷، خمینی در گورستان بهشت زهرا گفت: «… دلخوش نباشید که فقط مسکن و آب و برق را مجانی میکنیم… ما علاوه بر اینکه زندگی مادی شما را مرفه میکنیم، زندگی معنوی شما را هم مرفه میکنیم…»، بعد هم با اشاره به شهدای ۱۷شهریور گفت: « [شاه] ممکلت ما را خراب کرد و قبرستانهای ما را آباد…». او که از مجلس مؤسسان و حکومت مردم حرف میزد میگفت روحانیت کاری به سیاست ندارد.
قتل عام سال ۶۷ ـ وعدههای خمینی
اما خمینی برخلاف همه وعدههایی که داده بود، روز ۱۷اسفند گفت: «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد».
خمینی سپس برای پیشبرد سیاست سرکوب خود، جماعتی به نام حزباللهی را دجالگرانه به اسم مردم در خیابانها راه انداخت و در گام بعد ـ با بهانه جنگ ـ دست به ایجاد یک ارگان نظامی رسمی سرکوب به نام «سپاه پاسداران» زد تا هر صدای مخالفی را به نام اسلام در گلو خفه کند.

قتل عام سال ۶۷ ـ وعدههای خمینی در روزهای قبل از پیروزی انقلاب
هنوز چند هفته از انقلاب ضدسلطنتی نگذشته بود که دستههای حزباللهی شعار «یا روسری یا توسری» را در خیابانها سر دادند و حمله به تجمعات زنان شروع شد. مجاهدین در این زمینه بلافاصله با صدور یک اطلاعیه رسمی، با طرح حجاب اجباری به مخالفت برخاستند. زنان مجاهد هم، با وجودیکه خودشان حجاب داشتند، علیه حجاب اجباری تظاهرات کردند. البته خمینی بهخاطر ماهیت ارتجاعیش، هیچگاه حقی برای زنان قائل نبود. اولین اعتراض خمینی به شاه هم بهخاطر مخالفتش با حق رأی زنان بود. خمینی در ۱۷مهر ۱۳۴۱در نامه محترمانهای به شاه نوشت: «استدعا دارم فرمان بدهید تا قوانین مخالف دین مانند آزادی و حق رأی زنان از برنامههای دولتی و حزبی حذف شود تا مردم شما را بیشتر دعا کنند».
قتل عام سال ۶۷ ـ نمایش انتخابات
در همان هفتهها و ماههای اولیه پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی هر روز حلقه محاصره بر مردم تنگتر میشد و راه برای چماقداران و اراذل حکومت بازتر. خمینی از همان ابتدا با پس گرفتن وعده مجلس مؤسسان و تشکیل مجلس خبرگان برای تثبیت نهاد فراقانونی و استبدادی «ولایت فقیه» راهش را از مردم جدا کرد. عاقبت هم با تشکیل نهادی موسوم به شورای نگهبان و تنظیم اختیارات ویژه رهبری یعنی اصل ۱۱۰ قانون اساسی که همه پستها و مسئولیتهای حساس مملکت را مشروط بهنظر ولی فقیه میکرد، آخرین قطرات آزادی را خشکاند و از بین برد. این پایه و سنگ بنای دیکتاتوری مطلقه فقیه بود. به همین خاطر مجاهدین خلق به قانون اساسی مجلس ارتجاع رژیم رأی ندادند و آن را تحریم کردند و اعلام کردند که با این قانون اساسی راه انحصارطلبی و استبداد باز میشود.
هنوز یک سال از انقلاب نگذشته بود که سایه سیاه استبداد دینی تمام کشور را پوشاند. در همین رابطه پدر طالقانی در ۱۷ شهریور ۱۳۵۸ در بهشت زهرا فریاد زد: «... بگذارید مردم مسئولیت پیدا کنند. این مردم هستند که کشته دادند. اینهایی که این جا خوابیدهاند، از همین تودههای جنوب شهر بودند... استبداد زیر پرده دین را کنار بگذارید و بیایید با مردم، با دردمندها، با محرومها همصدا باشیم».
چند ماه بعد در دیماه سال ۱۳۵۸ انتخابات ریاستجمهوری برگزار شد. مجاهدین پس از تأیید وزارت کشور که رفسنجانی بود، مسعود رجوی را بهعنوان کاندیدای نسل انقلاب معرفی کردند. اقشار بزرگی از مردم و قریب به اتفاق همه اقلیتهای قومی، دینی، احزاب و گروهها از کاندیدای مجاهدین یعنی مسعود رجوی حمایت کردند. حتی دورافتادهترین روستاهای خوزستان و کردستان و سیستان و بلوچستان و... هم به این کمپین پیوستند و اعلام کردند که از کاندیدای نسل انقلاب حمایت میکنند.
این میزان حمایت از کاندیدای مجاهدین و محبوبیت مسعود رجوی در بین تمامی اقشار خلق، خمینی را دچار وحشت کرد. به همین علت خودش ناگزیر مستقیم وارد صحنه شد و برخلاف ادعای قبلیاش که گفته بود وارد ساز و کار انتخابات نخواهد شد، شخصاً فتوا داد که چون مسعود رجوی به قانون اساسی رأی نداده نمیتواند کاندیدای ریاستجمهوری شود. این در حالی بود که قبل از همه اینها و قبل از ثبت نام، مجاهدین و شخص مسعود رجوی بارها و بارها این موضوع را به اطلاع کارگزاران رژیم آخوندی رسانده بودند که هر نکته و ملاحظهای هست، همانموقع گفته شود. اما سردمداران رژیم و بهطور خاص هاشمی رفسنجانی به مسعود رجوی گفته بود که هیچ اشکال قانونی در میان نیست و میتوانید کاندید ریاستجمهوری شوید.

قتل عام سال ۶۷ ـ مصاحبه دکتر ملکی و اشاره به نخستین انتخابات ریاست جمهوری
به اعتراف کارگزاران سابق و فعلی رژیم آخوندی، علت فتوای مسخرهٔ خمینی چیزی نبود جز حمایت جوانان و زنان و اقشار مختلف مردم از کاندیدای مجاهدین و نسل انقلاب. همان که بهگفته پاسدار سعید قاسمی، «دهها و صدها هزار جوان و دانشجویی بود که در متینگها برای دیدنش سر و دست میشکستند…».
قتل عام سال ۶۷ ـ ابراز وحشت رژیم از کاریزمای مسعود رجوی
در واقع خمینی با این کار به مجاهدین اعلان جنگ داد. اما برخلاف تصورش، مسعود رجوی بلافاصله از انتخابات کنارهگیری کرد و ضمن صدور اطلاعیهیی از کلیه جوانان و هواداران و پشتیبانان و اقشار مختلفی که به حمایت از او برخاسته بودند، خواست که بهطور کامل آرامش خود را در منتهای مسئولیتپذیری حفظ کنند. اما همانجا از خمینی خواست که حداقل فتوایی هم علیه چماقداری بدهد که البته او هرگز چنین فتوایی صادر نکرد.
در روز ۱۰بهمن ۱۳۵۸مجاهدین یک میتینگ بزرگ به نام «آینده انقلاب» در اعتراض به چماقداری در دانشگاه تهران برگزار کردند.
مسعود رجوی ـ آینده انقلاب
در اسفند ۱۳۵۸ انتخابات مجلس شورا فرا رسید. مجاهدین در این انتخابات هم با تمام قوا شرکت کردند تا هر چه بیشتر به فضای مسالمت و ایجاد فضای سیاسی تداوم ببخشند. اما با وجود حمایت گسترده مردم از کاندیداهای مجاهدین، مقامات ارتجاع با تقلبات گسترده اجازه ندادند حتی یک مجاهد به مجلس راه پیدا کند. در روزهای اول پس از انتخابات، هنگام اعلام نتایج انتخابات در اخبار سراسری رادیو تلویزیون رژیم، نام مسعود رجوی در بالای لیست کاندیداهای تهران بود و بعد از آن هم سایر کاندیداهای مجاهدین قرار داشتند. اما بعد از سه روز با تقلبات بسیار، بهناگاه مجاهدین در برابر چشمان بهتزده مردم، به انتهای لیست برده شدند و در قدم بعد با طرح دو مرحلهای کردن انتخابات از اینکه یک مجاهد به مجلس راه پیدا کند ممانعت کردند.
قتل عام سال ۶۷ - جنگ تحمیلی یا تحمیل جنگ ضدمیهنی
یکی از ابزارهای خمینی دجال برای ایجاد اختناق و سرکوب در دهه شصت، دامن زدن به جنگ ضدمیهنی ایران و عراق بود که ۸ سال فقط با اصرار خمینی بر این جنگ خانمانسوز، بهطول انجامید. خمینی که سودای امپراتوری جهانی اسلام تحت لوای ولایت فقیه را در سر داشت، از ماهها قبل با دخالت در عراق، زمینه ایجاد جنگ را آماده و فراهم کرد.
روز ۳۰ فروردین ۱۳۵۹ درست ۵ماه قبل از شروع جنگ، خمینی رسماً ارتش عراق را به قیام دعوت کرد. به این ترتیب با شروع تهاجم عراق در ۳۱ شهریور ۵۹ به مرزها و شهرهای ایران، این خمینی بود که به اهداف میانمدتش در جنگ رسید و آن را «موهبتی الهی» اعلام کرد.

قتل عام سال ۶۷ ـ دخالت و تحریک سیاسی و نظامی خمینی در عراق
اما مجاهدین با وجود هشدارهای اولیه و تلاشهای گسترده برای خاتمه بخشیدن به تهدیدها و پایان دادن به فضای جنگ که از سوی شخص خمینی ایجاد شده بود؛ و بهرغم اقدام مشترک مجاهدین با یاسر عرفات در تاریخ ۲۵ فروردین ۱۳۵۹ برای جلوگیری از ادامه درگیریهای مرزی، با شروع تجاوز عراق به داخل خاک ایران، در دفاع از میهن فعالانه به جبهههای جنگ شتافتند و در جنگ تعدادی شهید هم دادند.
سپاه پاسداران که نیروهای صادق و راستین مجاهدین را مزاحم کارهایشان میدیدند، به سرعت همه مجاهدین حاضر در جبهه جنگ را دستگیر، زندانی و از خوزستان اخراج کردند. اما قسمت دردناک و باورنکردنی ماجرای جوانان مجاهدی است که بیدلیل در جبهههای جنگ ایران و عراق ـ در شروع جنگ ـ دستگیر و زندانی شده بودند و بعد از ۸سال شکنجه بهجرم ایستادگی بر هویت مجاهدی خود، در جریان قتل عام ۳۰ هزار زندانی سیاسی در سال ۱۳۶۷ اعدام شدند.
در هفته اول جنگ در تاریخ ۷مهر ۱۳۵۹ سازمان کنفرانس اسلامی با فرستادن یک هیأت ویژه خواستار صلح شرافتمندانه و پرداخت خسارت به ایران توسط کشورهای جنوب خلیجفارس شد، اما خمینی که طمع امپراطوری ولایت فقیه با شعار دجالگرانه «فتح قدس از طریق کربلا» را در سر داشت، راهحل صلح را نپذیرفت و محمدعلی رجایی، نخستوزیر وقت نظام گفت: «این جنگ، جنگ عقیده است»!
طلسم جنگ
سرانجام در تاریخ ۲۴مهر ۱۳۵۹ در اثر فشار دولتها و ملل متحد، رجایی نخستوزیر خمینی، به سازمان ملل رفت و پیشنهاد داد: «…متجاوز [یعنی طرف عراقی] به مرز خود برگردد و نیروی بیطرفی در مرزها مستقر شود تا دوباره تجاوزی صورت نپذیرد…». اما طنز تلخ داستان اینجاست که بعد از موافقت سازمان ملل و عراق از این طرح، خمینی و کارگزاران جنگافروز رژیم که چنین انتظاری را بهخصوص از طرف عراق نداشتند، از پذیرفتن طرح خود طفره رفته و همان را هم رد کردند. (سایت حکومتی تابناک ۶ مهر ۱۳۹۳)
آخر، خمینی جنگ را نعمت و موهبت الهی میدانست. چرا که در ابتدای دهه شصت با دستاویز قرار دادن دجالانه جنگ، مخالفانش را بهعنوان ستون پنجم دشمن معرفی میکرد تا بتواند بهتر آنها را سرکوب کند. خمینی بهعلت عجز و درماندگیاش از حل مسائل و معضلات اجتماعی، از اهرم جنگ برای توجیه و پوشاندن حفرههای سیاسی و اجتماعی نظامش نهایت استفاده را میکرد. به همین خاطر بود که میگفت اگر حتی این جنگ ۲۰ سال هم طول بکشد، از آن دست نخواهد کشید. حتی در خرداد سال ۱۳۶۱ بعد از آزادی خرمشهر و عقبنشینی رسمی و اعلام شده عراق به مرزهای بینالمللی که جنگ به نقطه صفر اولیه برگشت، باز هم این خمینی بود که لجوجانه ایستاد و گفت «صلح دفن اسلام است».
شاید آن روز علت جنگافروزی خمینی برای همه مردم آنچنان که باید روشن نبود، اما بعدها روشن شد که جنگ بهترین سرپوش اختناق برای نظام آخوندی بود. آخر در شرایطی که تیراژ یک شماره از نشریه مجاهد، ارگان سازمان مجاهدین خلق ایران، به ۶۰۰هزار نسخه میرسید و در همان حال روزنامه ارگان اصلی حاکمیت، یعنی جمهوری اسلامی، به زحمت به ۱۸ هزار میرسید، خمینی چطور میتوانست به سرکوب ادامه دهد؟! چگونه میتوانست قلم نویسندگان آزادیخواه را بشکند، به توقیف نشریات بپردازد و آزادیها را قلع و قمع کند؟

قتل عام سال ۶۷ ـ سرکوب و سانسور و دسیسه اولین هدف خمینی از جنگ
طبق آمار رسمی رژیم، (سایت مرکز ستاد تحقیقات دفاع مقدس) ایران تا مقطع آزادی خرمشهر، ۱۴ تا ۲۰ رشته عملیات انجام داد. در این فاصله از جنگ، ۴۵هزار و ۲۲۰ عراقی کشته شدند و اندکی کمتر از این عدد هم ایران کشته داد. اگر جنگ در همان موقع که صلح شرافتمندانه در دسترس بود، پایان میپذیرفت، جان دو میلیون ایرانی و عراقی نجات پیدا میکرد، دو میلیون مجروح و معلول فقط از سوی ایران، بر جای نمیماند و هزار میلیارد دلار سرمایه کشور نابود نمیشد. به همین دلیل این جنگ خانمانسوز، یک جنگ ضدمیهنی بود.

قتل عام سال ۶۷ ـ بیلان ۸سال جنگ ضدمیهنی خمینی
بنابراین در چنین جنایتی که هر روز هزاران نوجوان از مدارس بیرون کشیده میشدند تا بهعنوان سرباز یکبار مصرف در میدانهای مین مورد استفاده جنایتکارانه نظام پلید آخوندی قرار بگیرند، نیرویی باید جلوی این کار را میگرفت و با پذیرش هزاران انگ و برچسب وارد میدان میشد تا به این جنگافروزی خاتمه دهد. آری، یک نیروی مسئول باید آستین بالا میزد و صلح را به خمینی تحمیل میکرد.
تنها کسی که شجاعت انجام این کار را داشت مسعود رجوی بود که بعد از آزادی خرمشهر و عقبنشینی عراق، ضمن امضای قرارداد صلح با وزیر خارجه عراق در اسفند سال ۱۳۶۱ ادامه جنگ را نامشروع اعلام کرد و آن را در ارگانهای معتبر جهانی به ثبت رساند. در همین راستا بود که مسعود رجوی با عزیمت به عراق و تشکیل ارتش آزادیبخش، اقدام به درهم شکستن ماشین جنگی خمینی کرد و تنور جنگ ضدمیهنی او را گٍل گرفت و سرانجام با تحمیل آتشبس به وی، جامزهر را به او خوراند. مسعود رجوی قبل از ترک فرانسه به سمت عراق برای درهم شکستن طلسم جنگ گفته بود: «اما اگر بپرسید برای چه میروی؟ در یک کلام میگویم که برفروزم آتشها در کوهستانها....»
علت تلاش برای صلح در برابر جنگطلبی خمینی
سرانجام در ۳۰ خرداد ۱۳۶۶ با تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران راه شکستن ماشین جنگی رژیم و تحمیل جامزهر آتشبس به خمینی باز شد و یک سال بعد، پس از دهها رشته عملیات موفقیتآمیز ارتش آزادیبخش ملی برای گٍل گرفتن تنوز جنگطلبی خمینی، با انجام عملیات چلچراغ و فتح شهر مهران توسط ارتش آزادیبخش ملی، با شعار «امروز مهران، فردا تهران»، خمینی ناگزیر تن به آتشبس داد و جامزهر را بهگفته خود سر کشید.
بعدها رفسنجانی و بقیه سران رژیم غیرمستقیم بهعلت عقبنشینی خمینی اعتراف کردند.
روزنامه حکومتی جوان روز ۱۹ تیر از قول پاسدار اسماعیل کوثری نوشت: «مجاهدین در مهران عملیات موفقیتآمیز انجام داده بودند و شعار «امروز مهران فردا تهران» هم مطرح کرده بودند و با در اختیار گرفتن انواع سلاحهای سنگین و نیمه سنگین همچون نفربر و غیره، خود را سازماندهی کرده بودند. اما پذیرش قطعنامه از سوی حضرت امام تمام این توطئهها را خنثی کرد». معنی این حرف این است که: «اگر امام قطعنامه را نمیپذیرفت، مجاهدین تهران را فتح کرده بودند».
قتل عام سال ۶۷ - نخستین فرمان قتل عام
همانطور که گفته شد، هنوز یک سال از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی نگذشته بود که خمینی با قانون اساسی ولایت فقیه خود و با تجهیز چماقداران و ایجاد نیروی سرکوبگر سپاه پاسداران از یکسو؛ و تقلب و جعل در انتخابات از سوی دیگر، بنای سرکوب و سانسور و استبداد را در میهن پهن کرد. اصلیترین نیرویی هم که مقابل استبداد و سیاست سرکوب ایستاد و اقدامات خمینی و کارگزاران رژیمش را افشا میکرد، مجاهدین بودند. گواه این مدعا در تعداد شهدا و مجروحان و اسرا و تخریب خانهها و ستادهای مجاهدین است که دو سال نیم بیوقفه ادامه داشت. در آن شرایط این هواداران مجاهدین بودند که به جرم افشای انحصارطلبی زیر ضربههای زنجیر و چوب و چاقوی چماقداران پرپر میشدند، اما حتی یک مورد هم مقابله به مثل نکردند تا فضای نیمبند سیاسی هر چه بیشتر استمرار پیدا کند و به خشونت بیشتر کشیده نشود.
در فروردین سال ۱۳۵۹ در حمله چماقداران به هواداران مجاهدین که در حال فروش نشریه مجاهد بودند، مهاجمین چشم پروین صادقی را کور کردند. چند روز بعد نسرین رستمی با گلوله پاسداران ارتجاع بهشهادت رسید. جلیل مرادپور در حال فروش نشریه توسط باندهای چماقدار کشته شد. احمد گنجهای در رشت، احد عزیزی معلم روستا در اردبیل و در روز ۱۹ خرداد ۵۹ ناصرمحمدی دانشآموز ۱۸ساله با شلیک گلوله پاسداران به چشمش از پای درآمد. ۳ روز بعد از مراسم بزرگداشت شهادت قاصدان آزادی (ناصر محمدی، احد عزیزی، احمد گنجهای، جلیل مرادپور، سیاوش شمس، شکرالله مشکین فام و عین الله پورعلی) مسعود رجوی در متینگ امجدیه گفت: «مگر ما چه کردیم؟ جز تحمل درد و شکنجه… لااقل به همان قانون اساسی خودتان ملتزم باشید…».
در همان متینگ قانونی که با مجوز وزارت کشور تشکیل در امجدیه تشکیل شده بود، دستههای چماقدار و پاسداران، به پرتاب سنگ و در مرحله بعد به شلیک گاز اشک و سرانجام به شلیک گلوله روی آوردند و مصطفی ذاکری، دانشآموز هوادار مجاهدین، بهشهادت رسید.
در طی مدت دو سال و نیم که شرایط نیمبند و لرزان سیاسی حاکم بود و آن هم هر دم توسط رژیم از آن کاسته میشد، علاوه بر هزاران زخمی و شکنجه شده، ۷۱مجاهد با چوب و چاقو و تفنگ کشته شدند؟ در حالیکه مجاهدین در طی این مدت حتی از حق مشروع مقابله بهمثل صرفنظر کردند تا فضای مسالمت همچنان ادامه پیدا کند.
در حین فریاد علیه چماقداری در امجدیه، باران سنگ و چماق و گاز اشکآور بود که از همه طرف به سمت جمعیت میبارید، اما صبر، نجابت و بردباری مجاهدین باعث شد که فردای آن روز خمینی حتی در خانه و بیت خود نیز تنها شد! و آن هنگامی بود که پسرش، احمد خمینی، علیه چماقداری در امجدیه موضعگیری کرد و تنی چند از نمایندگان مجلسش بر ضد چماقداری حرف زدند و وزارت کشورش هم گفت که کار چماقدارها غیرقانونی بوده است.
اما خمینی که نمیتوانست بساط چماقداری را بهعنوان یک اهرم فشار و سرکوب، جمع کند و از سوی دیگر توان دیدن اعتلای مجاهدین را هم نداشت، سرانجام ۱۳ روز بعد به صحنه آمد و گفت: «منافقین از کفار هم بدترند». او در این سخنرانی بهقدری عصبانی بود که حتی قرآن را تحریف کرد و گفت: «در قرآن سوره منافقین هست، اما سوره کفار نیست!»... و اشاره کرد که دشمن اصلی همینها هستند. این نخستین فرمان قتلعام مجاهدین از سوی خمینی بود که در چهارم تیر ماه ۱۳۵۹ علیه مجاهدین صادر کرد.
قتل عام سال ۶۷ ـ فرمان آتش به اختیار در سال ۵۹
خمینی: «اگر کسی شعارهای باطل خواست بدهد، با قوت او را بکوبید و نگذارید یک شعارهای باطل بدهد. خود مردم مأمورند!...»
این فرمان آتش به اختیار خمینی برای حمله به هواداران مجاهدین و سایر نیروهای آزادیخواه در شرایط بهاصطلاح باز سیاسی و قبل از دهه شصت صادر شد. با همین فرمان بود که چشمهای دختران و پسران از حدقه درآمد، دشنهها به قلب و سینهها نشست و کتابسوزی راه افتاد. در ۱۱ آبان ۵۹ انتشار نشریه و کتاب مجاهدین ممنوع شد. در همین سال هزاران نفر از هواداران مجاهدین مجروح و دهها جوان و دانشآموز توسط پاسداران و چماقداران کشته شدند. سیما صباغ دانشآموز ۱۵ ساله از آخرین شهیدان این سال بود که در لاهیجان به خاک افتاد.
سال ۱۳۶۰ از سوی رژیم آخوندی به نام سال قانون نامگذاری شده بود. اما باز هم بهار قانون با لالههای سرخ آزادی گلگون شد. در ۶ فروردین همین سال اصغر اخوان، صنم قریشی و خیرالله اقبالی در قزوین، بندعباس و رامسر با گلوله پاسداران بهشهادت رسیدند. در اولین روزهای اردیبهشت دو هوادار مجاهدین در قائمشهر به نامهای فاطمه رحیمی و سمیه نقره خواجا و چندین دانشآموز و کارگر در شهرهای مختلف توسط چماقداران بهشهادت رسیدند. هفتم اردیبهشت همین سال تظاهرات ۲۰۰هزار نفره مادران در اعتراض به چماقداری انجام شد. این اولین تظاهرات مسالمتآمیز در حکومت آخوندی با این تعداد جمعیت بود. موج عظیم مادران و زنان شرکت کننده در این راهپیمایی آخوندها را غافگیر کرد و تأثیر بهسزایی بر تحولات آن روزهای خطیر گذاشت. در پایان همین راهپیمایی عظیم بود که پاسداران به جمعیت آتش گشوده و دو میلیشیای مجاهد خلق بهنامهای ودود پیراهنی (دانشآموز) و خلیل اجاقی (کارگر) در این تهاجم بیرحمانه بهشهادت رسیدند.
روز ۱۳ اردیبهشت ۹۵ حسن غفوری فرد وزیر نیروی دولت خامنهای و یکی از فعالان سرکوب و سانسور دهه شصت طی مصاحبهیی با رسانه پاسداران گفت: «اون موقع وقتی با خودمون صحبت میکردیم یعنی تو صحبتهای خیلی خودمونی نظرمون این بود که تا تکتک این مجاهدین رو نکشیم مملکت درست نمیشه». البته منظور این کارگزار نظام از «درستی مملکت» روشن بود! به عبارت دیگر او داشت میگفت که اگر این مجاهدین میهنپرست را نکشیم و از بین نبریم، امام و نظام روی آرامش نمیبیند.

قتل عام سال ۶۷ ـ خنجر و چماق و گلوله پاسخ شعار زنده باد آزادی در ابتدای دهه شصت
ماه خرداد سال ۶۰ برای مجاهدین، ماه خون بود. چرا که در پایان این ماه تظاهرات مسالمتآمیز مردم که بدون اطلاع و اعلان قبلی بیش از ۵۰۰هزار نفر شرکت کرده بودند، در میدان فردوسی تهران به فرمان خمینی با رگبار پاسداران به خون کشیده شد. این پایان دوران شکیبایی و خط سرخ انقلاب و هیولای ضد انقلاب بود.
قتل عام سال ۶۷ ـ ۳۰ خرداد

قتل عام سال ۶۷ ـ تیرباران دانشآموزانی که نمیشناختند
قتل عام سال ۶۷ ـ چند سند و اعتراف تاریخی
مجاهدین از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ تا ۳۰خرداد۶۰ هر نوع تهمت، خنجر و داغ و گلوله را تحمل کردند و مقابله به مثل نکردند. اما هنگامی که با فرمان صریح خمینی تظاهرات مسالمتآمیز نیم میلیون نفر از مردم تهران را در روز ۳۰ خرداد در میدان فردوسی به رگبار بستند و زمانی که عکس شماری از دختران ۱۶ـ ۱۵ساله در روزنامههای حکومتی منتشر شد که از قول دژخیمان نوشته شده بود: «اینها را تیرباران کردیم اما آنها را نمیشناسیم» و از اولیاء تیرباران شدگان خواستند که بیایند و فرزندانشان را شناسایی کنند، دیگر خط سرخ کشیده شد. چرا که دیگر هیچ فضایی برای مسالمت باقی نمانده بود و آخرین قطرات آزادی توسط رژیم از بین رفت. در چنین شرایطی مجاهدین بهعنوان یک نیروی مسئول و متعهد به آزادی مردم، که امتحان خود را در راه آرمان آزادی در حکومت سلطنتی شاه پس داده بود، چکار باید میکرد؟ آیا باز هم صبر و بردباری؟ باز هم سکوت و خویشتنداری؟
بعد از سیلاب خون نونهالان و دانشآموزانی که با شعار زنده باد آزادی در خونشان غلتیدند و بعد از اعدام دخترکان معصوم، آیا میشد سکوت و بردباری کرد؟ آخر، سکوت، هیچ معنایی جز خیانت نداشت.
سؤال این است که چه کسی مسئول بهوجود آوردن این وضعیت بود؟ و چه کسی این شرایط را پیش آورد؟
مهدی خزعلی که سالها پیش مسئول مرکز مطالعات ریاستجمهوری بود، سال ۱۳۹۵ به صراحت گفت: «در شورای مرکزی حزب جمهوری تصویب شد که کاری کنیم که مجاهدین خلق دست به سلاح ببرند تا سرکوبشان کنیم! …»
قتل عام سال ۶۷ ـ افشای جنایتکاران دهه شصت و تحمیل جنگ مسلحانه
محمد کچویی، رئیس زندان اوین نیز گفته بود: «ما دو بار برای مجاهدین خلق دام گذاشتیم تا دست بهعمل مسلحانه بزنند و بتوانیم آنها را سرکوب کنیم، هر دو بار از دام جستند. اما این بار موفق شدیم».
اسداله بادامچیان از اعضای شورای مرکزی در روز هفتم تیرماه ۱۳۹۴ در مصاحبه یک رسانه حکومتی گفته بود: نیروی تروریستی قدس (تسنیم) گفت: «آنروز [۳۰خرداد] وقتی تظاهرات تمام شد و ملت پراکنده شده بودند یک مرتبه آقا هادی [غفاری] پرید پشت تیربار و شروع کرد به زدن و حالا نزن و کی بزن»! (اسدالله بادامچیان- خبرگزاری نیروی تروریستی قدس، تسنیم- ۷ تیر ۱۳۹۴)
هادی غفاری که این روزها اصلاحطلب شده است، روز ۲۸ شهریور سال ۱۳۹۴ در مصاحبه با خبرگزاری حکومتی ایسنا گفت: «روز سی خرداد من با سرعت با فیات آبی رنگی قدیمی که داشتم وارد خیابان شدم، با سرعت تمام به وسط جمعیت زدم»!
به عبارت دیگر آخوند اصلاحطلب امروز، در روز ۳۰ خرداد، ابتدا با ماشین خود به صف تظاهر کنندگان میزند و مردم را به خاک و خون میکشد، سپس به پشت تیربار میرود و تظاهرات مسالمتآمیز را به خاک و خون میکشد.
قتل عام سال ۶۷ - دستگیری و بازجویی

قتل عام سال ۶۷ ـ سند اعدامهای افسارگسیخته در آغاز دهه شصت
واقعیت این است که از فردای ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ دستگیری و شکنجه و اعدام مجاهدین و آزادیخواهان شروع شد.
در زندان بدنام اوین محاکمه و دادگاهی در کار نبود. هر چه بود کشتار بود و قتلعام.
روز ۲۹ شهریور ۶۰ آخوند محمدی گیلانی با دجالیت گفت: طبق قرآن حکم هواداران مجاهدین این است:
«کشتن به شدیدترین وجه، حلق آویزکردن به فضاحتبار ترین حالت ممکن و بریدن دست راست و پای چپ».
رفسنجانی هم در نمایش جمعه در روز دهم مهرماه ۶۰ گفت: «حکم اینها ۴چیز است: اول اینکه کشته شوند. دوم سر بهدار شوند، سوم قطع دست راست و پای چپ و چهارم اینکه از جامعه جدا شوند».
در همان روزهایی که در زندان مخوف اوین دستهدسته دهها و گاه صدها تیرباران صورت میگرفت، آخوند جنایتکار محمدی گیلانی گفت: «به فتوای خمینی میتوانیم زیر شکنجه، جان زندانیان را بگیریم و هیچ نیازی به محاکمه هم نیست».
قتل عام سال ۶۷ ـ آغاز دوران محکومیت
در همه جای دنیا یک زندانی بعد از دادگاه و بعد از گرفتن حکم حبس، خیالش از بابت کابل و شکنجه و بازجویی راحت است اما در زندانهای دیکتاتوری آخوندی، دوران محکومیت یعنی شروع شکنجه و آزار.
با نگاهی بهخاطرات یکی از زندانیان در «سرود سیاوشان» با شرایط دوران محکومیت هم آشنا میشویم:
ورود به زندان قزلحصار و آغاز دوران محکومیت:
«… نوبت ما شد. ۲پاسدار با ماشین دستی سلمانی، وسط زیرهشت ایستادند و کسانی را که چند متر عقبتر، کِز کرده بودند، صدا کردند. ابتدا موهای سر و بعد تمام یا قسمتی از ابرو زندانی را با ماشینِ صفرچهار تراشیدند. پاسدار دیگر، مشتی از موها را بهدستش داده و وادارش میکرد بخورد. بقیهٔ موها را هم جمع کرده و بین سلولها توزیع کردند. هر سلول بایستی موها را بین نفرات تقسیم و هر کس سهمش را میخورد. من که هنوز از دیدن این صحنهها مات و مبهوت بودم، با لگدی که بر پهلویم نشست هشیار شدم و خودم را جمع کردم. پاسدار سوری یقهام را گرفت و با ضربهیی [مرا] به وسط قربآنگاه یا آرایشگاه! انداخت.
اولین بار بود که سرم را از ته میزدم. لحظهای خودم را با سر و ابروی تراشیده تجسم کردم. یاد بچهها در اوین و صحنههایی از بازجویی افتادم…
پاسداری که چهرهاش مثل میمون و رفتارش مثل گُراز بود، چنگش را در موهایم _که بلند شده بود_ انداخت و سرم را بر زمین کوبید و گفت:
همینطور سرتو پایین نیگهدار تا تموم شه، جُم بخوری با لبه تیز این ماشین، کلهات رو سولاخسولاخ میکنم.
به عَمد موها را لای دندانههای ماشین گذاشته و میکشید، ظاهراً میخواست صدایم در بیاید تا بگوید: بدبخت تو که از ماشین سلمونی میترسی و داد میزنی، چطوری میخوای مبارزه کنی…
بعد از اتمام سر، دندانههای ریزِ ماشین را زیر ابروی راستم گذاشت و قسمتی را زد و با اشاره به پاسداری که مسئول خوراندن موها بود، به همان طرف پرتابم کرد. او هم مُشتی مو برداشت و گفت: «زود باش وقت نداریم. همه رو باید بخوری. یه دونه اگه بمونه، من میدونم و تو…». بعد هم هر کدومو انداختن تو یکی از سلولهای یک و نیم در دو و نیم یا سه متری که یه تخت فلزی ۳طبقه توش گذاشته بودن. طبقه اول تخت رو برداشته بودن و ۴۵نفر بهزور ریخته بودن رو هم. آدمها مثل مرغ تو زمین و هوای سلول هر چند ساعت یه بار جاشونو عوض میکردن. چند ساعت بعد که چشمم یه کم به تاریکی عادت کرد از بغل دستی پرسیدم چندوقته اینجایی گفت ۳ماه. گفتم یا حضرت عباس! مگه میشه؟.. گفت میدونی چرا به انسان میگن انسان؟ گفتم نه! گفت واسه اینکه انسان انس میگره و سریع محیطشو تسخیر میکنه…».
در آن زمان شکنجهگر، بازجو و پاسدار برای زدن و کشتن و دریدن زندانیان از هم سبقت میگرفتند. حاج داود رحمانی که یک آهنگر و چماقدار محله شهباز تهران بود و سواد درست و حسابی هم نداشت سردژخیم زندان قزلحصار بود. اسدالله لاجوردی هم دادستان مرکز و در واقع همه کاره در زندانها بود. دژخیم حاج داود میگفت: «خیالتون راحت باشه اگه تقی به توقی بخوره تو همین سلول با تیوپ دارتون میزنم، بعضی وقتها هم میگفت: فکر کردین خلق قهرمان میاد گل گردنتون میندازه، اگه کار به اونجا بکشه، تو هر سلولتون یه نارنجک میندازم…».
لاجوردی جلاد به زندانیان میگفت: «کاری میکنم یا حزباللهی بشین، یا تواب بشین یا دیوونه. به همین خاطر هر روز یک روش جدید برای شکنجه ابداع میکرد. کابل، صلیب، بیخوابی، گرسنگی، انفرادی، قبر، قفس، واحد مسکونی و... ».
قتل عام سال ۶۷ ـ زندانی در قفس

قتل عام سال ۶۷ ـ حبس در قفس پاسخ ایدئولوژیک خمینی به موضوع زنان
به گواه زندانیان از بند رسته، شکنجه و تحقیر و تلاش برای به ندامت کشاندن زندانیان در مورد زنان زندانی به مراتب بیشتر بود و با طراحی و برنامهریزی جدیتری توسط شخص لاجوردی و رحمانی دنبال میشد.
آنان بهعلت کینه تاریخی و ایدئولوژیک با زنان مبارز و مجاهد از هیچ فشار و جنایتی فروگذار نمیکردن. مطلقاً در ذهنشان موضوعی به نام استقلال و هویت زنان جایی نداشت. به همین علت زنان محکومی که قرار بود بعد از پایان مراحل بازجویی در اوین یا برخی شهرستانها، در محیطی امن دوران محکومیتشان را بگذرانند در همان ساعت اول تبعید به قزلحصار بایستی زیر کابل و شلاق رذالت پاسداران چند صد متر طول راهرو مشترک بندها را سینه خیز طی میکردند و حاج داود و پاسدارانش با کابل و زنجیر و پوتین و... به جانشان میافتادند تا بفهمند قزلحصار هتل ۴ستاره اوین نیست...
هیچ رحمی و «تبعیض»ی هم در کار نبود؛ دخترک ۵ ساله یا مادر ۶۰ ساله باید در این تونل سیاه میشد. در همین نگرش ضدزن بود که واحدهای مسکونی و قفس و قبر و... برای دختران معصوم مجاهد ساختند و جنایتها کردند.
در کتاب «بهای انسان بودن» تجربه اعظم حیدری در قفس را مرور میکنیم:
«در قفس قانون سکوت مطلق حاکم بود. بهطور مطلق اجازهٔ حرف زدن نداشتیم. هر کاری داشتیم یا اگر چیزی میخواستیم، باید دستمان را بالا میبردیم و آنقدر بالا نگهمیداشتیم تا پاسدار یا خائن ببیند و خودش سر وقتمان بیاید. او میآمد، دهان کثیفش را دم گوش زندانی میآورد و میگفت آرام بگو! اگر یک ذره صدایمان بلند میشد، با مشت و لگد به جانت میافتادند و گزارش میدادند که این منافق میخواهد اینطوری به کناردستیش خبر بدهد که من اینجا هستم. آنوقت سروکله حاجی و معاون مزدورش احمد پیدا میشد و ضربات وحشتناک مشت و لگد و شلاق بود که بر سر زندانی میبارید. وحشتناکتر از همه کوبیدن سر و صورت زندانی به دیوار بود که بهقول خودشان حال آدم را جا میآوردند که دیگر هوس درخواست کردن چیزی به سرت نزند!
پیش از توزیع غذا یک ضربه توی سرمان میزدند. معنیاش این بود که غذا!... بخور! اما اکثر اوقات به من غذا نمیدادند و رد میشدند و من تنها از رفتوآمدها و سروصدای ظروف میفهمیدم که غذا توزیع میکنند...
در اثر بیغذایی و گرسنگی، در روزهای آخر آنقدر ضعیف شده بودم که وقتی میآمدند مرا برای نماز ببرند و چادرم را میگرفتند که بلند شوم نمیتوانستم از جایم بلند شوم و دست و پایم بهدلیل نشستن طولانی و بیغذایی، خشک شده بود و رمق نداشت. نمیتوانستم روی پایم بلند شوم. بهزور بلندم میکردند. وقتی میایستادم با صورت به زمین میافتادم. آن وقت خائنان و پاسدارها قهقهه میزدند و میگفتند قهرمان درهم میشکند! حاجی داوود دژخیم هم میگفت آنقدر اینجا نگهت میدارم تا بمیری! آرزوی آزاد شدن به اسم مجاهد شکنجه شده را به دلت میگذارم. نمیگذارم قهرمان بشوی...
این وضعیت بیش از هفت ماه بهصورت شبانهروزی ادامه داشت. ما طی این مدت هیچ اختیاری و اجازهٔ هیچ کاری نداشتیم. نه برای توالت رفتن، نه برای غذا خوردن و نه برای نماز خواندن و نه برای هیچچیز دیگر. تمام لحظات شبانهروز بیحرکت، بیصدا، با چشمبند بهصورت چمباتمه باید مینشستیم. حتی نمیتوانستیم بهدیواره قفس تکیه دهیم. اگر تکیه میدادیم، دیواره روی سر زندانی کناری میافتاد و کتک و ضربات کابل در پی داشت. در طول روز نباید به خواب میرفتیم و چرت هم نباید میزدیم. کمترین علامتی از خوابیدن یا چرت زدن، همچنان که ایجاد کمترین صدا، حتی عطسه یا سرفه ناخواسته، علامت دادن به دیگران تلقی میشد و فرود آمدن ضربات سنگین مشت و لگد «حاجی» و پاسداران و عوامل خیانت پیشه آنها و یا ضربات شلاق آنها را بههمراه داشت.
ساعت۱۲ شب میگفتند بخوابید! طول قفس آنقدر کوتاه بود که من با قد ۱۵۷ سانتیمتر در آن جا نمیشدم و وقتی میخواستم سرم را روی زمین بگذارم، روی آهنهای لبه دو تخت که با هم جوش داده بودند، قرار میگرفت و لبه تیزآهن در سرم فرو میرفت. وقتی که اجازه خوابیدن میدادند، بایستی با همان لباس و چادر و چشمبند میخوابیدیم. اما در همانموقع تازه زمان خوردن کابل فرا میرسید و حاج داوود و مزدورش میآمدند تا جیره روزانه کتک با بدهند. از ساعت۱۲شب، رادیو را میگرفتند و صدای آن را تا بیشترین حد ممکن بلند میکردند که نتوانیم بخوابیم. این کار هر شب تکرار میشد».
قتل عام سال ۶۷ ـ دهه شصت و خیز خمینی برای قتل عام یک میلیون نفر...
آخوند ملاحسنی، نماینده خمینی در ارومیه یکبار به یکی از رسانههای حکومتی گفته بود: «حضرت امام خمینی (ره) در جواب برخی از رؤسای دادگاههای انقلاب، که نمیخواستند خیلی اعدام بدهند، فرمودند: اگر یک میلیون نفر هم باشند، یکشبه دستور میدهم همه اینها را به رگبار ببندند و قتلعام کنند» (روزنامه حیاتنوـ ۳ دی ۱۳۷۹).
با همین نسخه در تبریز و ارومیه و اردبیل بود که بسیاری از نوجوانان، جوانان و زنان و مردان شجاع اعدام و قتلعام کردند. جلادان حکومت ارتجاع نه فقط زندانی که خانواده زندانیان سیاسی را هم مورد هدف قرار دادند. مجاهد شهید اکبر چوپانی، یکی از زندانیان سیاسی مقاوم تبریز بود که او را در زندان و در زیر هشت با ضربات مشت و لگد و چاقو بهشهادت رساندند. در حالیکه سوز سرمای زمستان بیداد میکرد، دهها نفر از زندانیان مجاهد را در سرمای تبریز و ارومیه در زیر شکنجه زجرکش و مثله کردند. دژخیمان خمینی ثریا ابوالفتحی، دانشجوی ۲۰ساله هوادار مجاهدین را در حالی که باردار بود، در یک محاکمه سرپایی کوتاه در تبریز به جرم مجاهد بودن تیرباران کردند. علت سرعت و عجله در اعدام این شیرزن قهرمان این بود که وی در پاسخ درخواست رذیلانه آخوند موسوی تبریزی، سیلی محکمی بر بناگوشش نواخت.

قتل عام سال ۶۷ ـ دهه شصت ـ اعدام دهها مجاهد در تبریز با فرمان دادستان فاسد
به این ترتیب دهه شصت در چهار گوشه ایرانزمین بساط دار و اعدام؛ و شکنجه و تیرباران برپا شد.
دهه شصت؛ دهه نجابت و صلابت یاران از یکسو؛ و دهه رذالت، بیرحمی و شقاوت شیطانصفتان خونآشام از سوی دیگر. در همین دهه شصت بود که به فرمان خمینی بازجوهای زندان رسماً به دختران زندانی قبل از اعدام تجاوز کردند و خون زندانیان را قبل از اعدام کشیدند. در همین دهه بود که نوزاد یک ماهه را مقابل چشمان مادر [مجاهد شهید بتول عالم زاده] کشتند تا از این مادر قهرمان ندامت و اعتراف بگیرند. اما رژیم جنایتکار خمینی هنوز نسل مجاهد را نشناخته بود که تا کجا برای خلق محبوب خود آماده فداکاری هستند.
برگرفته از سایت مجاهد
# براندازیم #تيك_تاك_سرنگوني #قیام_تنها_جوابه
💞 # مجاهدین_خلق ایران #ایران # کانونهای شورشی
🌳# MaryamRajavi # IranRegimeChange
🌻 پیوند این بلاک با توئیتر BaharIran@