۱۴۰۴ اسفند ۱۹, سه‌شنبه

چرا چرخه استبداد و اقتدارگرایی در ایران، تکرار شده است؟ : دکتر عزیز فولادوند


چرا چرخه استبداد و اقتدارگرایی در ایران، تکرار شده است؟


نگاهی به بنیان‌های اقتدار گرایی در ایران

نگاه به موضوع چرخه استبداد و اقتدار گرایی در ایران در واقع مشابه نگریستن به رودخانه‌ای است که در طول قرن‌ها از بستری بسیار پرفراز و نشیب عبور کرده است؛ گاه آرام، گاه پرخروش و گاهی نیز اسیر در دیواره‌هایی که تاریخ برای آن رقم زده است. از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، تولید و بازتولید اقتدارگرایی در جامعه ما یا هر جامعه دیگری، امری بسیار چندوجهی و چندلایه است و تک‌ساحتی نیست؛ زیرا این موضوع با رشته‌های تاریخی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی به هم پیوند خورده است. می‌توان برای این پدیده مؤلفه‌های فراوانی را برشمرد که بنده به چندین مورد از آن‌ها اشاره نموده و تلاش می‌کنم این مؤلفه‌ها را کمی توضیح دهم.

اولین مؤلفه تولید و بازتولید اقتدارگرایی در جوامع، وجود دولت متمرکز و سنت دیرپای اقتدارگرایی فرهنگی ما در ایران است. از ادوار کهن، یعنی از زمان هخامنشیان تا ساسانیان، اگر این مقطع زمانی را در نظر بگیریم، شاهد برپایی و تأسیس دولت مقتدر بوده‌ایم؛ دولتی که در واقع تمامی قدرت‌های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی جامعه را در تملک خود داشت. تبار این نوع نگاه در جامعه ما به اردشیر بابکان بازمی‌گردد. اردشیر بابکان پادشاهی بود که الهیات سیاسی سلطنت را در جامعه ما نهادینه کرد که آمیزه‌ای از دین و دولت بود.

مخالفت با نظم شهریاری مخالفت با نظم کائنات!

 سنگ‌نگاره‌ها این گزارش را می‌دهند که پادشاه دیهیم پادشاهی را از اهورامزدا دریافت می‌کند و مشروعیت او فرّ ایزدی است که از آسمان‌ها گرفته شده است. این مشروعیت پادشاه، او را به عنوان برگزیده اهورامزدا و پادشاهی جاوید و همواره پایدار معرفی می‌کرد. در این نگرش، مخالفت با نظم شهریاری به مثابه مخالفت با نظم کائنات تلقی شده و درافتادن با شهریار مستوجب سخت‌ترین عذاب‌های دنیوی و اخروی بود. مشاهده می‌کنیم که در این دستگاه که با دین و روحانیون زرتشتی گره خورده بود، این الهیات بیانگر اقتدار سیاسی و اقتدارگرایی در استبداد شرقی است.

البته در اروپا ما شاهد چنین روندی نبودیم. به عنوان مقایسه، چون این بحث این روزها بسیار مطرح است، اشاره کوتاهی می‌کنم. در اروپا از قرن دوازدهم یا سیزدهم میلادی، ما شاهد تکثر منابع قدرت بودیم. هیئتی به نام «کوفورست‌ها» در آلمان وجود داشتند که پادشاه را انتخاب می‌کردند. این هیئت متشکل از هفت نفر، شامل سه اسقف اعظم و چهار پادشاه محلی بود که فراتر از قدرت دربار، دارای قدرت بودند. این‌ها مجموعه‌ای منظم و نهادسازی شده بودند که می‌توانستند قدرت پادشاه را کنترل کنند.

بعدها در قرن سیزدهم با ظهور بورژوازی و تجار، به‌ویژه در هلند و ونیز، شاهد بودیم که دریانوردی و تجارت فرامرزی، قدرت بسیار مستحکمی را برای این طبقه رقم زد. شهرهایی که در قرن سیزدهم ایجاد شدند، مطالبات حقوقی داشتند؛ قوه قضاییه مستقل در هر شهر تأسیس شده بود و آن‌ها حتی تعیین و تنظیم مالیات را خود بر عهده داشتند.

استبداد شرقی و ماهیت اقتدارگرایی

 با این مقایسه می‌خواهم بگویم که در اروپا شاهد تکثر منابع قدرت بودیم، اما در استبداد شرقی این وضعیت وجود نداشت. قدرت همواره در دست پادشاه متمرکز بود و هیچ‌گونه نهادهای میانجی مانند شوراهای محلی یا اقتدار اشراف وجود نداشت. بنابراین، اولین مؤلفه‌ای که می‌توانیم برای تولید و بازتولید اقتدارگرایی نام ببریم، سنت دیرپای اقتدارگرایی و امتزاج دین و دولت است که شاه را به عنوان «سایه خدا» معرفی می‌کرد. بعدها می‌بینیم که این الهیات سلطنتی در دوران رضا شاه و پسرش محمدرضا شاه نیز ادامه یافت. می‌بینیم که آن دیهیم پادشاهی که زمانی از اهورامزدا گرفته می‌شد، این بار با ادعای نمایندگی امام زمان جایگزین شد؛ محمدرضا شاه مدعی بود که با امام زمان ارتباط دارد. این الهیات بعدها توسط خمینی نیز الگوبرداری شد و به صورت «ولایت مطلقه فقیه» در جامعه ما نهادینه گردید. البته این تمرکز قدرت در شرایط سیاسی و نظامی می‌تواند مدافع مرزها باشد، اما در درون جامعه منجر به عدم استقلال می‌شد و نهادهای میانجی و مدنی عملاً سرکوب شده و فرصت رشد پیدا نکردند.

اقتدار رانتی!

دومین مؤلفه‌ای که می‌توان برای بازتولید اقتدارگرایی نام برد، اقتصاد رانتی و دولت رانتی است. در دوران پهلوی، شاهد بودیم که دولت با درآمد هنگفت نفتی مواجه شد؛ به این معنا که دولت دیگر نیازی به جامعه نداشت. وقتی دولت به جامعه نیاز نداشته باشد، عملاً نمی‌توان از پاسخگویی سخن گفت. زیربنای اقتصادی، رابطه دولت و ملت را از حالت چانه‌زنی برای مطالبات، به سطح فرمان‌بری از بالا تغییر داد. دولت به مالیات شهروندان وابسته نیست، زیرا منبع درآمدی دارد که خود آن را کنترل می‌کند.

 در جوامع اروپایی به‌ویژه در آلمان، به هر خانوار به عنوان یک واحد تولیدی نگریسته می‌شود که باید ثروت تولید کند. دولت تمایل دارد هر واحد ثروت بیشتری تولید نماید و برای این منظور، شهروندان باید مرفه، شاد و دارای امنیت باشند و حق مالکیت آن‌ها به رسمیت شناخته شود تا دولت بتواند از آن‌ها مالیات دریافت کند. در آلمان هر فرد یک شماره مالیاتی دارد که هویت او محسوب می‌شود. این نشان‌دهنده یک رابطه متقابل میان دولت و ملت است که بر اساس آن، پرداخت‌کنندگان مالیات از دولت انتظار پاسخگویی دارند و اموال عمومی را متعلق به خود می‌دانند. اما وقتی با دولت رانتی مواجه هستیم، دولت از مردم فاصله می‌گیرد و تنها چیزی که برایش اهمیت می‌یابد، امنیت خودش است. لذا دولت به سمت تقویت دستگاه سرکوب گرایش پیدا می‌کند، زیرا نارضایتی‌ها مدام بازتولید می‌شود و دولت پاسخگو نیست. ما همیشه شاهد یک گسست عمیق میان دولت و ملت بوده‌ایم.

شکست نهادسازی در ایران

عامل بعدی، گسست اصلاحات و شکست نهادسازی بوده است. از جنبش مشروطیت که تلاشی برای مقید کردن قدرت به قانون بود، این تلاش‌ها مدام با شکست مواجه شد و جامعه مدنی فرصت نهادسازی نیافت. نهادهایی مانند اتحادیه‌ها، احزاب و ارگان‌های کنترل‌کننده قدرت در جوامع مدرن بسیار حیاتی هستند. در آلمان حدود ۴۰ تا ۵۰ هزار تشکل مردمی وجود دارد که از میراث دموکراتیک محافظت می‌کنند. اما در جامعه ما، هرگاه روزنه‌ای برای مشارکت اجتماعی گشوده شد، بلافاصله سرکوب گردید.

عامل دیگر، مداخله خارجی و سیاست‌های امنیتی بوده است. تجربه‌هایی مانند کودتای ۲۸ مرداد، بی‌اعتمادی عمیقی نسبت به دموکراسی ایجاد کرد. در چنین فضایی، «امنیت» به جای «رفاه» به ارزش اصلی تبدیل شده و دولت تلاش می‌کند با نیروهای سرکوبگر این امنیت را تداوم بخشد و هر مخالفی را به عنوان مخل امنیت معرفی کند. مؤلفه بعدی، فرهنگ سیاسی و الگوهای پدرسالارانه است. در این فرهنگ، جامعه همیشه منتظر یک منجی است که آن‌ها را نجات دهد. این فرهنگ بسیار خطرناک است و حتی امروزه نیز زمزمه‌های نیاز به یک منجی مقتدر شنیده می‌شود. جامعه به آن بلوغ و اعتمادبه‌نفس نرسیده و همیشه منتظر دستی از غیب است. همچنین می‌بینیم که همنشینی عوامل متعدد جامعه را به سمت اقتدارگرایی پیش برده است. اگر تا کنون جامعه ما به نتیجه نرسیده، به خاطر عدم وجود نهادهای قدرتمند بوده است. با این حال، تاریخ ما صرفاً تاریخ اقتدار نبوده، بلکه تاریخ مقاومت و تلاش برای دستیابی به عدالت و دادگستری بوده است.

پیوند میان دین و دولت

بلوغ سیاسی یک عدد نیست، بلکه لایه‌های رسوبی است که در طول نسل‌ها در ضمیر ناخودآگاه ما شکل می‌گیرد. مطالبه حاکمیت قانون و مشارکت در سرنوشت سیاسی که از مشروطیت تا کنون تکرار شده، نشانه‌ای از بلوغ سیاسی است. اما بلوغ فقط «خواستن» نیست، بلکه توانایی «نهادسازی پایدار» است. ایران امروز با سطح بالایی از تحصیل‌کردگان و ارتباطات جهانی، سرمایه فرهنگی بزرگی دارد.

 برای جلوگیری از بازگشت استبداد و رسیدن به آن رودخانه زلال، قواعد بازی مشخصی وجود دارد. ستون‌های اصلی آن عبارتند از: ۱. قانون اساسی محدودکننده قدرت بر اساس ارزش‌های دموکراتیک و اعلامیه جهانی حقوق بشر؛ که این ارزش‌ها در برنامه ده ماده‌ای خانم مریم رجوی به خوبی قابل بررسی است. این می‌تواند قدرت را مهار کند.

۲.جمهوری فقط یک نام نیست، بلکه سازوکار و نهاد می‌خواهد. باید نهادهای میانی مانند احزاب، اتحادیه‌ها و رسانه‌های آزاد مستقل باشند تا قدرت را رصد کنند.

۳. سازمان‌یافتگی جامعه در تمامی سطوح؛ در هر محله و شهر باید شوراها تشکیل شوند. تشکیل شوراهای محلی که در برنامه سازمان مجاهدین خلق از ابتدا بر آن تأکید شده، سپر جمهوریت است.

 ۴. اقتصاد غیررانتی؛ دولت باید به مالیات مردم وابسته و در نتیجه محتاج و پاسخگوی آن‌ها باشد تا اقتصاد رانتی خفه شود.

۵. فرهنگ مدارا و پذیرش تکثر؛ هیچ گروهی نباید مدعی مالکیت مطلق حقیقت باشد. باید از «اکثریت‌سالاری اقتدارگرا» جلوگیری کرد. دموکراسی صرفاً رأی دادن نیست، بلکه یک شیوه زیستن و فرهنگ است که باید درونی شود.

۶. بی‌طرفی نیروهای نظامی؛ ارگان‌هایی مانند سپاه پاسداران که از امنیت ایدئولوژیک دفاع می‌کنند، منجر به اقتدارگرایی می‌شوند. نیروهای نظامی باید بی‌طرف باشند. . جامعه باید به سمت نهادسازی حرکت کند. اعتراض تنها حضور در خیابان نیست، بلکه به معنای سازماندهی و مبارزه برای احقاق حق از طریق نهادسازی است.



🟢 مرگ_بر_خامنه‌ای

🍏# مجاهدین_خلق ایران   #  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی   #ایران

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@ 7

فرید ریش مرتس حکومت ایران در پایان راه! هشدار تند صدراعظم آلمان به رژیم



                  فرید ریش مرتس  حکومت ایران در پایان راه! هشدار تند صدراعظم آلمان به رژیم 

فریدریش مرتس: توقف حکومت ایران می‌تواند به جنگ منطقه‌ای پایان دهد

هم‌زمان با افزایش تنش‌های منطقه‌ای و گسترش درگیری‌ها در خاورمیانه، مواضع برخی رهبران اروپایی درباره نقش حکومت ایران در بحران‌های منطقه‌ای صریح‌تر شده است. در تازه‌ترین واکنش، صدراعظم آلمان در سخنانی کم‌سابقه از ضرورت پایان حکومت حکومت آخوندی سخن گفت. این اظهارات بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌های بین‌المللی پیدا کرده و بار دیگر نگاه‌ها را به نقش حکومت آخوندی در معادلات منطقه‌ای جلب کرده است.

بر اساس گزارشی که وب‌سایت «ان‌بی‌سی نیوز» منتشر کرده، فریدریش مرتس صدراعظم آلمان روز دوشنبه ۱۸ اسفندماه ۱۴۰۴ در سخنانی درباره بحران‌های جاری در منطقه به طور مستقیم از حکومت حکومت آخوندی نام برد. او در بخشی از سخنان خود گفت: «هرچه زودتر رژیم ملاها متوقف شود، این جنگ زودتر پایان خواهد یافت».

مرتس در ادامه سخنان خود ساختار حاکم بر ایران را «مرکز تروریسم بین‌المللی» توصیف کرد. او تأکید کرد که فعالیت‌ها و سیاست‌های حکومت آخوندی در سال‌های گذشته نقش مهمی در گسترش تنش‌ها و درگیری‌ها در منطقه داشته است. این اظهارات در شرایطی مطرح می‌شود که بسیاری از دولت‌های غربی بارها تهران را به حمایت از گروه‌های مسلح منطقه‌ای متهم کرده‌اند.

حکومت ایران در مرکز تنش‌های منطقه‌ای

اظهارات صدراعظم آلمان در حالی مطرح می‌شود که طی ماه‌های اخیر سطح تنش‌ها در خاورمیانه افزایش یافته است. بسیاری از تحلیلگران معتقدند نقش و سیاست‌های حکومت ایران در این تحولات به یکی از محورهای اصلی بحث‌های سیاسی در اروپا و آمریکا تبدیل شده است.

فریدریش مرتس در ادامه سخنان خود به اقدامات برخی کشورها در مواجهه با حکومت آخوندی اشاره کرد. او گفت: «ایالات متحده آمریکا و اسرائیل هر یک «به روش خود» با مسئله حکومت ایران برخورد می‌کنند». مرتس توضیح بیشتری درباره این موضوع ارائه نکرد، اما این جمله به سرعت در رسانه‌های بین‌المللی بازتاب پیدا کرد.

گزارش‌ها نشان می‌دهد که بحث درباره سیاست‌های حکومت ایران در محافل سیاسی اروپا در حال افزایش است. برخی دولت‌های اروپایی در ماه‌های اخیر مواضع سخت‌گیرانه‌تری نسبت به تهران اتخاذ کرده‌اند. این روند هم‌زمان با افزایش فشارهای سیاسی و امنیتی بر حکومت ایران در سطح بین‌المللی دنبال می‌شود.

نگرانی‌های اقتصادی آلمان

صدراعظم آلمان در کنار مواضع سیاسی خود، به پیامدهای اقتصادی ادامه درگیری‌ها نیز اشاره کرد. او هشدار داد که تشدید بحران در منطقه می‌تواند بر اقتصاد آلمان اثر بگذارد. آلمان بزرگ‌ترین اقتصاد اروپا به شمار می‌رود و تحولات انرژی و تجارت جهانی برای این کشور اهمیت زیادی دارد.

مرتس در همین زمینه گفت دولت آلمان در تلاش است وابستگی انرژی خود را کاهش دهد. او تأکید کرد که برلین قصد دارد استقلال بیشتری در سیاست‌های انرژی به دست آورد. به گفته او، ادامه تنش‌هایی که با سیاست‌های حکومت آخوندی گره خورده‌اند، می‌تواند بازارهای جهانی انرژی را تحت فشار قرار دهد.

در سال‌های گذشته بسیاری از کشورهای اروپایی تلاش کرده‌اند منابع انرژی خود را متنوع کنند. مقام‌های آلمانی نیز بارها اعلام کرده‌اند که کاهش وابستگی به منابع خارجی یکی از اولویت‌های سیاست اقتصادی این کشور است. در این میان، بحران‌های مرتبط با حکومت آخوندی و تنش‌های منطقه‌ای به یکی از عوامل بی‌ثباتی بازار انرژی تبدیل شده است.



🟢 مرگ_بر_خامنه‌ای

🍏# مجاهدین_خلق ایران   #  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی   #ایران

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@ 7

افزایش نگرانی در مورد سرنوشت زندانیان در زیر آتش جنگ و بمباران



افزایش نگرانی در مورد سرنوشت زندانیان در زیر آتش جنگ و بمباران


شورای ملی مقاومت اقدام رژیم حاکم را جنایت مضاعف توصیف کرد

در پی تشدید حملات نظامی و بمباران در نقاط مختلف ایران، نگرانی‌ها درباره وضعیت زندانیان، به‌ویژه زندانیان سیاسی، افزایش یافته است. شورای ملی مقاومت ایران با انتشار اطلاعیه‌ای هشدار داد که نگهداری زندانیان در شرایط جنگی و زیر بمباران، جان آنان را به‌طور جدی در معرض خطر قرار داده و این اقدام را «جنایتی مضاعف» توصیف کرد.

در این اطلاعیه تأکید شده است که زندانیان در زندان‌های مختلف کشور نه تنها با تهدید مستقیم ناشی از حملات نظامی روبه‌رو هستند، بلکه همزمان با فشارها و محدودیت‌های بیشتری از سوی مسئولان زندان مواجه شده‌اند؛ شرایطی که نگرانی گسترده‌ای در میان خانواده‌های زندانیان ایجاد کرده است.

بر اساس این گزارش، وضعیت زندان فشافویه، معروف به زندان تهران بزرگ، به‌ویژه بحرانی توصیف شده است. گفته می‌شود بخشی از این زندان از جمله انبار مواد غذایی آن در اثر بمباران تخریب شده و همین موضوع باعث کمبود شدید غذا، دارو و امکانات اولیه برای زندانیان شده است. به گفته منابع مطلع، زندانیان در حال حاضر تنها یک وعده غذا در روز دریافت می‌کنند. همچنین گزارش شده است که بسیاری از کارکنان و مسئولان زندان به دلیل ترس از حملات هوایی محل کار خود را ترک کرده‌اند و در نتیجه رسیدگی به نیازهای اولیه زندانیان با اختلال جدی روبه‌رو شده است. فروشگاه زندان نیز تعطیل شده و زندانیان دسترسی به حداقل امکانات را از دست داده‌اند.

در همین حال گزارش‌ها حاکی از آن است که ۵۰ نفر از زندانیان زندان اوین به‌طور ناگهانی و بدون اطلاع قبلی به زندان فشافویه منتقل شده‌اند. به گفته منابع مطلع این زندانیان در یک اتاق با ظرفیت ۲۰ نفر اسکان داده شده‌اند و با کمبود شدید امکانات مواجه هستند. بسیاری از آنان ناچارند روی زمین و در فضای محدود و آلوده بخوابند.

در اطلاعیه شورای ملی مقاومت همچنین آمده است که در میان زندانیان منتقل‌شده، زندانیان سیاسی، زندانیان عادی، افراد بیمار، سالمندان و حتی نوجوانان زیر ۱۸ سال بدون هیچ‌گونه طبقه‌بندی در کنار یکدیگر نگهداری می‌شوند؛ وضعیتی که به گفته این شورا با استانداردهای اولیه زندانبانی نیز مغایرت دارد. همچنین گزارش شده است که برخی از زندانیان منتقل‌شده حتی غذایی دریافت نکرده‌اند و با مشکل گرسنگی مواجه هستند.

در زندان قزلحصار نیز شرایط مشابهی گزارش شده است. طبق این گزارش‌ها، درهای سالن‌ها و هواخوری برای مدت طولانی به روی زندانیان بسته نگه داشته می‌شود و زندانیان در شرایط بمباران امکان خروج یا پناه گرفتن ندارند. همزمان صدها نفر از نیروهای موسوم به «نوپو» در داخل و اطراف زندان مستقر شده‌اند.

از سوی دیگر در زندان مهاباد نیز تنش‌هایی گزارش شده است. روز سه‌شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ پس از بمباران یک مرکز نظامی در نزدیکی این زندان، زندانیان که درهای بند به روی آنان بسته شده بود دست به اعتراض زدند و با آتش زدن پتوها خواستار آزادی خود در شرایط جنگی شدند. به گفته گزارش‌ها، نیروهای امنیتی در واکنش به این اعتراض‌ها با شلیک گاز اشک‌آور به داخل بندها اقدام کردند.

پس از این اعتراض‌ها، حدود ۱۲۰ زندانی در روز چهارشنبه ۱۳ اسفند از زندان مهاباد به زندان میاندوآب منتقل شدند. بنا بر گزارش‌ها، این زندانیان در بخش قرنطینه زندان و در دو اتاق به‌صورت فشرده نگهداری می‌شوند.

همچنین روز شنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۴ بخشی از دیوار زندان فردیس کرج، معروف به زندان کچویی، در اثر بمباران آسیب دید. این حادثه موجب نگرانی خانواده‌های زندانیان شد و شماری از آنان در مقابل زندان تجمع کردند تا از وضعیت نزدیکان خود اطلاع پیدا کنند.

در همین حال   خانم مریم رجوی رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت ایران با اشاره به خطراتی که زندانیان در شرایط جنگی با آن روبه‌رو هستند، تأکید کرد که نگه‌داشتن زندانیان در زندان‌ها در شرایط بمباران، جان آنان را بیش از هر زمان دیگری در معرض خطر قرار داده است. او گفت: «نگه‌داشتن زندانیان توسط رژیم آخوندها در چنین شرایطی یک جنایت مضاعف است.»

وی در ادامه از جامعه جهانی و مدافعان حقوق بشر خواست برای آزادی فوری همه زندانیان، به‌ویژه زندانیان سیاسی، اقدام کنند و نسبت به وضعیت آنان واکنش فوری نشان دهند.

این اطلاعیه تصریح دارد که ادامه این وضعیت می‌تواند جان هزاران زندانی را در زندان‌های مختلف کشور با خطر جدی مواجه کند و از نهادهای بین‌المللی خواسته است برای حفاظت از جان زندانیان و آزادی آنان اقدام فوری انجام دهند.


🟢 مرگ_بر_خامنه‌ای

🍏# مجاهدین_خلق ایران   #  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی   #ایران

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@ 7

عزیز فولادوند: اذانی در سپیده‌ دمِ مقاومت «فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَان»

 


عزیز فولادوند: اذانی در سپیده‌ دمِ مقاومت «فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَان»


دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴، «مجموعه مطهری»، رویدادی رقم خورد که پیامش فراتر از یک صحنه و یک روز بود. این رخداد نشان داد که اراده‌ی تغییر، در درون جامعه زنده است؛ نفس می کشد، می دود و تغییر را ممکن می کند. تغییر نه معلق در آسمانِ قدرت‌های بیگانه، نه وابسته به تصمیم اتاق‌های فکر بیرون، بلکه در درون است. آنانی که بمباران و مداخله آرزو داشتند و تغییر را در سایه‌ی نیروی خارجی جست‌وجو می‌ کنند، با واقعیتی سترگ دیگری مواجه شدند: وجود نیرویی سازمان‌ یافته، مقتدر و فداکار در داخل، که با اتکاء به توان خود، با ایمان به مردم، و با باور به ظرفیت‌های درونی جامعه می‌خواهد مسیر تحول را از درون بگشاید. پیام روشن بود: رهبری هر تحول ملی ربودنی نیست، واگذارکردنی به بیگانه نیست، و خریدنی در بازار سیاست جهانی هم نیست. توازن قدرت، پیش از آنکه در معادلات بین‌المللی جابه‌جا شود، در اراده‌ی ملت تغییر می‌کند. این رویداد یادآوری کرد که سرنوشت ایران نه در پستوهای توطئه، که در صحنه‌ی حضور مردم و در سازمان‌یافتگی نیروهای برخاسته از همین خاک تعیین خواهد شد.

«فریاد دردمندانه‌ای از درون» هم چنین گفت: «در چنین شرایطی هیچیک از ما حق نداریم حتی یک شب را با خیال آسوده به صبح برسانیم.» و این «منتقد بیرونی» همچنان دنبال یافتن «ریشه این جسارت دشمن» است. پیام رخداد مجموعه مطهری این است: تغییر، کالایی وارداتی نیست. نه با بمباران می‌آید، نه با امضای قدرت‌های دوردست. اگر تحولی باشد، از دلِ همین خاک برمی‌خیزد؛ از نیرویی سازمانیافته که به مردم تکیه دارد، نه به سایه‌ی بیگانگان. و آنان که چشم به آسمان دوخته بودند تا صدای هواپیما را آغاز دگرگونی بدانند، دریافتند که صدای گام‌های درون، بلندتر از هر غرش بیرونی است.

آیا به تعبیر آسمانی، این خود نعمتی بزرگ نیست؟ «فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَان»

 

آنگاه که در دلِ شب‌های سنگینِ استبداد، نسلی برمی‌خیزد که نه از تاریکی هراس دارد و نه از دیوارهای بلند فریب و جهل. جوانانی که با گوهر جان در کف، به مصافِ سیاهی می‌روند؛ نه برای نام، نه برای نان، بلکه برای آن روشناییِ نخستینی که در ژرفای وجدان انسان خانه دارد. «فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَان» — کدامین نعمت را می‌توان انکار کرد، وقتی چراغی در تندباد نیز خاموش نمی‌شود؟ استبداد، هرچند هیمنه‌اش را چون شبی بی‌انتها بر سرزمین‌ ما گسترانده، اما قانون هستی را نمی‌تواند تغییر دهد. در متن آفرینش، قاعده بر رویش است، نه بر رکود؛ بر حرکت است، نه بر ایستایی. همانگونه که باران، بی‌هیچ فرمانی از زمین، می‌بارد و شکوفه بی‌هیچ هیاهویی می‌شکفد، اندیشه آزادی نیز راه خود را در لایه‌های پنهان تاریخ می‌گشاید. می‌توان تن را در بند کرد، صدا را خاموش ساخت، و نامها را از صفحه‌ها زدود؛ اما آنچه ریشه در قانونمندی‌های ژرف هستی دارد، از میان رفتنی نیست. اندیشه‌ای که با رنج آبدیده شده و با ایمان پیوند خورده، همچون رودخانه‌ای است که اگر در مسیری سد شود، در مسیری دیگر جاری خواهد شد. این سخن، نه پژواکی از اکنون، که انعکاس نفَسی‌ست برآمده از سینه‌ای که دیگر در میان ما نمی‌تپد، اما روح بلندش همچنان در گذرگاه تاریخ رو‌به ‌روی اهریمنِ فاشیسم دینی ایستاده است؛ چون شعله‌ای که خاموشی نمی‌شناسد. این سخن از اوست، آن فرمانده کبیر، موسی خیابانی. او رفت، اما صدایش در رگهای زمان جاری ماند— چون تندر در کوهستان، چون اذانی در سپیده‌ دمِ مقاومت. این گفته، از جنس حضور است نه غیاب؛ از تبارِ نامی که بر خاک نماند، بلکه در سطرهای تاریخ قد کشید و در مصافِ تاریکی، چراغی شد برای فردا.

نسل‌ها در این مدار به هم می‌پیوندند؛ هر نسل، مشعل را از نسل پیشین می‌گیرد و در افقی تازه ‌تر پیش می‌برد. شاید زبان‌ها تغییر کنند، شاید شیوه‌ها دگرگون شوند، اما مقصد همان است: گشودن پنجره‌ای رو به سپیده. این استمرار، نه صرفاً تکرار تاریخ، که تکامل آن است؛ حرکتی کیفی در همان مسیر معنا. و چه آرامشی ژرف ‌تر از این تسلی که بدانی حقیقت، از سنخ طبیعت است: چون وزیدن باد، چون گردش افلاک. می‌توان لحظه‌ای آن را نادیده گرفت، اما نمی‌توان انکارش کرد. زیرا در نهایت، صبح از دل شب می‌روید؛ نه به فرمان قدرت‌ها، که به اقتضای آفرینش.

آنگاه که قدرت، از مدار اخلاق خارج می‌شود و حقیقت را در پسِ نقاب فریب پنهان می‌کند، نخستین قربانی آن، کرامت انسان است. حکمرانی‌ای که به جای مودت، بذر هراس می‌کارد و به جای امنیت، سایه اضطراب می‌گستراند، دیر یا زود با پرسشی بنیادین روبه ‌رو می‌شود: آیا می‌توان بر خلاف قانون وجدان و عدالت، پایدار ماند؟ در ژرفای تاریخ، تجربه‌ها نشان داده‌اند که ستم، هرچند پرهیاهو و سهمگین باشد، پایدار نیست. آنچه ماندگار است، میل به آزادی، اشتیاق به صلح، و عطش عدالت است. اینها ریشه در فطرت دارند؛ همان فطرتی که انسان را به همدلی فرا می‌خواند و او را از تجاوز و تحقیر بازمی‌دارد. برچیده شدن بساط دروغ و بازگشت به راستی، نه صرفاً یک تحول سیاسی، که تجلی نعمتی بزرگ است: بازگشت به شأن انسانی. و چه آیه‌ای گویاتر از آن پرسش تکرارشونده که وجدان را مخاطب قرار می‌دهد: «فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَان» — کدامین نعمت را می‌توان انکار کرد، آنگاه که عدالت جایگزین ظلم و آرامش جانشین خوف شود؟

نسل نو مجاهد

در چنین هنگامه‌ای، نسلی تازه قد برمی‌افرازد؛ نسلی که نه اسیر نام‌هاست و نه مفتونِ گذشته‌های اسطوره‌وار. نه در بند ِ عبا نه اسیر «تاج». اراده‌اش برنده چون الماس است و در عین حال، انعطافش به نرمی بالِ پروانه. در تند بادِ حوادث، نه می‌شکند و نه از حرکت بازمی‌ماند. چالاکی‌اش یادآور آهوان دشت‌هاست؛ هوشیار، زنده و جستجوگرِ افق‌های نو. این نسل، میراث را نه برای تملک که برای پاسداری می‌خواهد؛ نه برای بازگشت به دیروز، که برای ساختن فردایی شایسته‌تر. می‌داند که انقلابِ راستین، پیش از آنکه در خیابان رخ دهد، در وجدان‌ها شکل می‌گیرد؛ در بازتعریفِ مسئولیت، در بازپس گیریِ امید، در ایستادن بر پای خویش. و چه نعمتی بزرگ‌ تر از آن‌که جوانه‌های امید، درست در دلِ سنگلاخ برویند؟ چه آیتی روشن ‌تر از آن‌که نسلی، بی‌آنکه منتظر فرمانی از گذشته بماند، خود زمام سرنوشت را در دست گیرد و راهی تازه بگشاید؟ «فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَان» — کدامین نعمت را می‌توان انکار کرد، آن‌گاه که اراده‌ی زیستن و ساختن، از دلِ همه‌ی تاریکی‌ها سر برمی‌آورد؟

هرگاه قدرت از مدار عدالت فاصله بگیرد و به سدی در برابر ارزش‌های انسانی بدل شود، تاریخ دیر یا زود پاسخی درخور می‌زاید. چرا که روح زمانه، با آزادی و کرامت انسان سازگارتر است تا با تحقیر و انسداد. در عصر ما، آنچه پایدار می‌ماند نه استیلای زور، که اصالت حق و اراده‌ی آگاه مردمان است. و برای چنین گذرگاهی، نسل‌هایی باید برآیند که تبارشان نه صرفاً نسبی تاریخی، که ریشه‌دار در ژرفای فرهنگ و وجدان جمعی است. گویی از جهانی آمده‌اند که در آن، خرد با عشق آشتی کرده و عرفان از عمل جدا نیست؛ جایی که اندیشه در کنج ذهن نمی‌پوسد، بلکه در میدان واقعیت جان می‌گیرد. آرمانی که در افق می‌نشانند، طرحی کهنه و ذهنی فرسوده نیست؛ پژواک سرشت هستی است، همان نظمی که بر گردش افلاک حکم می‌راند و بر تپش دل‌ها معنا می‌بخشد. آزادی، در این نگاه، شعاری گذرا نیست؛ ضرورتی است هم ‌سنگ نور برای چشم و هوا برای جان. و چه نعمتی روشن‌تر از آن‌که انسان، آگاهانه و عاشقانه، برای ساختن جهانی انسانی‌تر برخیزد؟ چه آیه‌ای رساتر از این پرسش که وجدان را به داوری می‌خواند: «فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَان» — کدامین نعمت را می‌توان انکار کرد، آنگاه که خرد، عشق و اراده در مسیر عدالت هم ‌داستان می‌شوند؟

«کانون شورشی مجاهد»: «فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَان»

در هنگامه‌ای که افق‌ها تیره می‌نماید و دیوارهای بلندِ انسداد، راه نفسِ زمانه را می‌بندد، گمان می‌رود که تاریخ به ایستگاهِ سکون رسیده است. اما در ژرفای همین سکوتِ سنگین، تپشی دیگر جریان دارد؛ تپش اراده‌ای که خاموش‌کردنی نیست. آنجا که ارزش‌های دموکراتیک به محاق می‌روند و کرامت انسان در غبار قدرت گم می‌شود، جهان بی‌پاسخ نمی‌ماند. چرا که در متن هستی، قانونی نانوشته جاری است: هر انسدادی، زایش گشایشی را در پی دارد: «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً»، همانگونه که شب، هرچه فشرده ‌تر شود، نوید سپیده را نزدیک‌ تر می‌کند: «وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ». پس فرزندانی برمی‌خیزند؛ نه صرفاً از خاک و خونِ یک سرزمین، که از تبارِ اندیشه و ایمان. گویی از جهانی دیگر قدم نهاده‌اند — جهانی که در آن خرد، بی‌عشق ناقص است و عرفان، بی‌عمل بی‌ثمر. آنان عقل را چراغ راه می‌دانند، عشق را نیروی حرکت، و عمل را تجلی ایمان. آرمانی که در افق نهاده‌اند، تصویری ذهنی و انتزاعی نیست؛ پژواک همان نظمی است که در گردش افلاک و رویش بهار جریان دارد. آزادی برایشان رؤیایی شاعرانه نیست؛ ضرورتی است هم ‌سنگ نفس کشیدن. عدالت شعاری بر دیوار نیست؛ قاعده‌ای است از سنخ باریدن باران و وزیدن باد. و آنگاه که اراده‌های بیدار به هم می‌پیوندند، تاریخ از نو نوشته می‌شود؛ نه با نفرت، که با آگاهی؛ نه با تاریکی، که با روشنای معنا. راستی، کدام نعمت را می‌توان انکار کرد، آنگاه که انسانی برمی‌خیزد تا شأن خویش را بازستاند و جهانی انسانی‌تر بسازد؟ شاید این، عطیه‌ای فرو‌افتاده از آسمان نباشد، نه موهبتی پیچیده در ابرهای راز، اما نعمتی‌ست سترگ و زمینی— از جنس خاک، از تبارِ عرقِ پیشانی و تپشِ دل. نعمتی که ما را برمی‌انگیزد برای آزادی، برای رهایی، برای آن‌که اخلاق نه واژه‌ای بر کاغذ، که رفتاری در کوچه‌های زندگی باشد.

این نعمت، قدرتِ ایستادن است وقتی باد مخالف می‌وزد؛ جرأتِ انسان‌ ماندن در زمانه‌ای که انسان‌ بودن دشوار است.

و چه موهبتی بالاتر از این که بتوانی آزاد نفس بکشی، شریف زندگی کنی، و در آینه، بی‌هراس به چشمان خویش بنگری. و این است وصف خالقان تابلوی عظیم ایمانی که مقر هرم قدرت فاشیسم دینی را لرزاند: «کانون شورشی مجاهد»، «فَبِأَیِّ آلَاءِ رَبِّکُمَا تُکَذِّبَان» — پرسشی که نه فقط بر زبان، که بر وجدان‌ها طنین می‌افکند.«کانون شورشی مجاهد»، اگر این نام را بر خویش نهاده‌اند، از آن روست که شور را از سکوت ربوده‌اند و مجاهدت را از معنای کهنه، به معنای زیستن برای کرامت بازگردانده‌اند. خالقان تابلویی عظیم، که رنگش از ایمان است و قابش از ایستادگی؛ تابلویی که می‌گوید حتی بلندترین قله‌های قدرت، در برابر اراده‌ی انسان، می‌توانند بلرزند. مقر هرم قدرت فاشیسم دینی با ایمان آنان لرزید.

«سیمای مجرمان»

چنان‌که در کلام وحی آمده است: «یُعرَفُ المُجرِمونَ بِسیمَاهُم» — انسان‌ها به نشان‌هایشان شناخته می‌شوند. نه هر نشانی بر چهره، که بر منش و کردار. در گذرگاه‌های دشوار تاریخ، پرده‌ها دیر یا زود فرو می‌افتند و سیمای راستینِ هر کس در آیینه‌ی عمل آشکار می‌شود. آنگاه که کرامت انسانی و آزادی به محک آزمون می‌رسد، صف‌ها روشن‌تر می‌گردد. بگذار چنین گفته شود: دیگر زمان آن گذشته است که پشت طنینِ پرطمطراقِ کلمات سنگر بگیریم؛ در جدل‌های فرساینده‌ی رسانه‌ای چرخ بزنیم و نامش را «روشنفکری» بگذاریم، بی‌آنکه گامی در جهان واقعی برداریم. دیگر نمی‌توان خود را در سایه‌ی نامهای بزرگ پنهان کرد، چون فریدریش نیچه و مارتین هایدگر و از قامتِ اندیشه‌ی آنان لباسی برای توجیه سکوت و کرنش دوخت. اندیشه، اگر اصیل باشد، با قدرت مماشات نمی‌کند؛ با حقیقت درگیر می‌شود، نه آنکه در برابر «تاج» به تعظیم عادت کند. نام‌های بزرگ، پناهگاه نیستند؛ آینه‌اند. و آینه، تعارف ندارد. زمانه، از ما نه نقل ‌قول می‌خواهد و نه ژستِ فیلسوفانه؛ بلکه صداقتِ ایستادن را می‌طلبد، آنجا که واژه و عمل از هم جدا نمی‌شوند. این است سنت مجاهد خلق.

سخنی که از عمل جداست، پژواکی توخالی بیش نیست؛ و برج‌های عاجِ اندیشه‌ی بی‌تعهد، در برابر طوفان واقعیت تاب نمی‌آورد. بسیاری شاید در خلوتِ کتاب‌ها و نظریه‌ها مأوا گزینند و جهان را از دریچه‌ای امن و بی‌خطر تماشا کنند؛ اما تاریخ را نه انزوا، که حضور آگاهانه دگرگون می‌کند. دانشی که به مسئولیت نینجامد، نوری است که راهی را روشن نمی‌سازد. در برابر هر گونه اقتدارگرایی، چه در جامه‌ی دین، چه در پوشش سنت یا زیر «تاج ِ» کهنه، یا هر نام دیگر، این روح مقاومت و شورشی مجاهد است که همچون خون در رگ‌های جامعه جاری می‌شود. مقاومتی که از خشم کور برنمی‌خیزد، بلکه از حس کرامت و شوق زیستنِ آزاد سرچشمه می‌گیرد.

قرآن، معیار را روشن گذاشته است: ظلم، تحقیر انسان، پیمان‌شکنی و فساد در زمین، نشانه‌های انحراف از مسیر حق‌اند. هر ساختار قدرتی ــ با هر نام و هر پوششی ــ اگر به جای پاسداشت کرامت انسان، به شکستن حرمت‌ها بپردازد، اگر به جای امانتداری، به فساد آلوده شود، و اگر به جای عدالت، تبعیض و سرکوب را رواج دهد، در تعارض با همان اصولی قرار می‌گیرد که خود شاید به زبان بر آن سوگند یاد کند. در چنین وضعی، مسئله بر سر عنوان‌ها نیست؛ بر سر محتواست. دین، اگر به ابزار توجیه قدرت بدل شود و نه میزان عدالت، از روح خود تهی می‌گردد. آنچه در قرآن محور است «کرامت بنی‌آدم» است، «عدل» است، «وفای به عهد» است. هرجا این‌ها شکسته شود، فاصله با حقیقت آغاز شده است. پس وقتی از هشدار آیات درباره «مجرمان» سخن می‌رود، مخاطب آن هر کسی است که این حرمت‌ها را در هم می‌شکند؛ بی‌آنکه نام و لباسش اهمیتی داشته باشد. جهنمِ وعده ‌داده‌شده، پیش از آنکه تصویری اخروی باشد، تجلی همان پیامد طبیعی ظلم و فساد است: فروپاشی اعتماد، گسترش تاریکی، و سرگردانی میان هراس و بی‌ قراری. و در برابر آن، هر تلاشی برای بازگرداندن عدالت و پاسداشت شأن انسان، حرکتی در جهت نور است. این تقابل، تقابلِ نامها نیست؛ تقابلِ «حق و باطل» در معنای اخلاقی و وجودی آن است.

«کانون شورشی» وفای به عهد است، بر هم زدن بساط توطئه‌های کانونهای پنهان استعماری است، تغییر توازن قدرت است.

اگر «کانون شورشی» را وفای به عهد می‌نامند، از آن روست که عهد را نه در واژه، که در ایستادن معنا می‌کند. و تغییرِ توازنِ قدرت، پیش از آنکه در «دخمه» های پنهان سیاست جهانی رخ دهد، د ر دریوزگی برای بمباران صورت گیرد، در دل‌ها آغاز می‌شود—آنجا که ترس عقب می‌نشیند و مسئولیت، قد می‌کشد

آیات، دعوت به کینه‌ورزی نمی‌کنند؛ دعوت به بیداری می‌کنند. هشدار می‌دهند که هیچ قدرتی، اگر از مدار عدالت خارج شود، پایدار نمی‌ماند. و هیچ ظلمی، هرچند در جامه‌ی تقدس، از قانونمندی اخلاقی جهان گریزی ندارد. کانون شورشی یعنی شکستن حلقه‌های سکوت، کنار زدن پرده‌های توطئه، و افشای تارهایی که در تاریکی تنیده شده‌اند ورسانه های در دنیای مجازی «تاج» بر سر آن مینهند.

و اما مسعود، فبای الا ربکم تکذّبون!

راهبرد «هزار اشرف» مسعود، از فردای انقلاب ضد سلطنتی، همانند نوری بر تاریکی گسترده شد و اختاپوس فاشیسم دینی را زمین‌گیر کرد، ابتکار عمل را از چنگ آن بیرون کشید و نشان داد که اراده‌ی انسانی می‌تواند در برابر هیمنه‌ی سرکوب قد برافرازد. او هرگز به بیان صرف بسنده نکرد؛ هیچ ایده‌ای را نگشود مگر آنکه کوشید آن را در دل همین سرزمین به صحنه‌ی عمل بیاورد، بر صحنه‌ی زندگی اجتماعی نشاند، جاری سازد و جان دهد و به جنبش درآورد. این فیلسوفِ عمل‌گرا، نه مقلد دستگاه‌های معرفتی دیگران بود و نه صرفاً شارح فلسفه‌های پیشین؛ بلکه برای نخستین بار طرحی نو و بومی درانداخت و افقی تازه گشود. او با تکیه بر تجربه‌ی زیسته‌ی جامعه‌ی خویش، بنایی سترگ از اندیشه و کنش برپا کرد؛ دستگاهی معرفتی و راهبردی که هم ریشه در فرهنگ این خاک داشت و در عین حال به فردای روشن می‌نگریست، با نگاهی رو به آینده. از دل این بنیان نظری و عملی، هزاران جلوه‌ی ایمانِ آگاهانه، پایداری و تعهد تا امروز سربرآورده است؛ تابلوهایی شکوهمند از باور و تلاش، که نشان می‌دهد اندیشه وقتی با عمل درآمیزد، می‌تواند تاریخ بسازد و حتی در برابر سخت ‌ترین دیوارهای سرکوب، فریبکاری شیخی و «شاهی» ایستادگی کند. آیا می توان این نعمت را انکار کرد؟

مسعود به ما می‌آموزد که اندیشه، تنها زمانی زنده است که به جنبش درآید، و هر باور، تنها وقتی جاودان می‌شود که در میدان عمل اثبات شود. او نشان می‌دهد که حقیقت، نه در ذهنی خاموش و پاسیو بلکه در کشاکش با واقعیت اجتماعی متجلی می‌شود و اراده‌ی انسانی، در آمیختن خرد و عمل، می‌تواند هر تاریکی را روشن کند. در راه او، حتی آن که از فراز کوه‌های سخت و دشت‌های طوفانی عبور می‌کند، می‌آموزد که روشنایی نه وعده‌ای دور، که در نفسِ عمل، در وفاداری به ارزش‌ها و در استقامتِ خالصانه نهفته است؛ و هر اندیشه‌ای که در عمل متجلی شود، چراغی است برای فردا، و هر گامی که در مسیر حقیقت برداشته شود، پژواکی است از اراده‌ی انسانی که هیچ ظلم و سرکوبی نمی‌تواند آن را خاموش سازد.

او به ما آموخت که زمین سخت و طوفانی است، و در نهایت، روشن می‌شود که قدرت واقعی نه در زور، نه در هیمنه، که در ایمان و عمل است؛ در ایستادگی و استقامت، در خلاقیت و نوآوری، و در جسارتِ اندیشه‌ای که برای ساختن دنیایی بهتر برخاسته است.

فبای الا ربکم تکذّبون!

دکتر عزیز فولادوند

اسفند ۱۴۰۴ (فوریه ۲۰۲۶)


🟢 مرگ_بر_خامنه‌ای

🍏# مجاهدین_خلق ایران   #  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی   #ایران

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@ 7

جمشید پیمان: من اینجایم، با انتخاب و تصمیم خودم

 


جمشید پیمان: من اینجایم، با انتخاب و تصمیم خودم



از سی و پنج سال پیش تا همین دیروز برای بار آخر، بسیاری از من پرسیده اند چرا به مجاهدین و شورای ملی مقاومت دل سپرده ام و دست در دست این نیروی آزاد و مستقل و آزادی خواه نهاده ام.
پاسخ مختصرم این است: چون می خواستم برای شکستن طلسم نکبت بار جمهوری اسلامی با کسانی همراه شوم که صداقت، وفا وُ صفایشان بر من آشکار شده بود. می دانستم بی شیله و پیله همه ی دارائی شان، حتا جانشان را در طبق اخلاص نهاده ، در مبارزه پیشگامند و از فرصت طلبی و دو دوزه بازی و مفت خوری دورند.
از انتخاب خود خوشنودم و سربلند، و ایستادم، می ایستم و خواهم ایستاد تا پایان!
پیام مسعود رجوی که اینک می شنوید روشن ترین دلیل و محکم ترین گواه من بر درستی انتخاب و راهم است!
هم اکنون وقتش است خطاب به مسعود رجوی و همه ی مجاهدین و شورایی ها و شورشی های پایِ کار یاد آور شوم که :
باز یاد تو مرا در خود گرفت
باز پیدا شد به چشمانم شکرخند لبت
باز در رگهایم گل نامت شکفت
باز بردی تا فراسوی خیال
پیر خاکستر‌نشین خسته را
پا برون بنهادم از تنهایی‌ام
ذهن جان خسته، سفر از سر گرفت
تا مراخواندی به خلوت‌گاه خویش
این سفر ، دیگر چه می خواهی ز من؟
آمدم تا؛ دردهای تو وُ درمان تو
آمدم تا؛ انتهای دیده و نادیدنی
آمدم تا؛ لحظه‌های خواهش خاموش شب
تا؛ افقهای نگاهم در گریز از خیل خواب
تا؛ تب و تاب تو را در سینه خود خواستن
آمدم تا؛ زخمه جان سوز ِتو بر سیم ِجان
آمدم تا؛ شروه‌های دشتِ شور‌انگیز دشتستان تو
آمدم تا؛ تشنگی،تا شطِ جاری در رگت
آمدم تا وارهانم، وارهانم، وارهم از بندِ تن.
این توقف را نه خواهم بی‌وقوف
گرچه سنگِ روزگاران، بال من بشکسته است
گرچه دیدار تو با جان و دلم پیوسته است
گرچه بند آرزوها، پای‌بندم کرده است
لیک از رفتن نمی‌ماند قطار
راه ما تا قاف و تا سی‌مرغ نیست
پر کشیدن تا ورایِ قاف و عنقا، کار ماست
کار ما ناماندن و اِشرافِ ما بر رفتن است؛
همنوایی با نوایِ شبروانِ شب‌شکن.
کاروانی برگزیدم، ره سپر در وادی خوف و خطر
بی‌خیال از تشنگی، از آب و از تصویرِ آب
بی‌خیال از واحه وُ وسواسِ شهدِ سایه‌بان
کاروانی بار او جان، مقصدش بی‌منتها
کاروانی برگزیدم، چاوشی خوانش تویی
کاروانی در مسیرش، بس مسافر دیدم افتاده ز پا
کاروانی زخم‌خورده از رفیق ِ نا‌رفیق و نیمه‌راه
این ره و این کاروان را برگزیدم خویشتن.
باز می‌بینم ترا سیمرغ‌وار
ره گشوده زین بیابان تا فراسوی افق
با دل ِخورشیدی‌ات، رخسار شب در هم شکست
پر سپردی زال زر را بی‌شمار
تا زچاهِ نابرادر وارهانی تـهمتن
گرچه خود داری به پهلو زخمهای بی‌حساب
باز می‌بینم که می‌خندد لبت
بی‌خیال دردهای آشکارا و نهان
می‌ربایی خواب از چشمانمان ای طبل زن.
باتو می‌آیم که نوشم با تو جام شوکران
باتو می‌آیم که باتو پا نهم در آتش نمرودیان
باتو می‌آیم که ایوبی بیاموزم زتو
باتو می‌آیم که بینم جوشش خون سیاوش را به چشم
باتو می‌آیم که یابم بر صلیبت، جاودان خون خدا
باتو می‌آیم که باتو برفروزم آتش سرما ستیز
باتو می‌آیم که زشتیها، شود از سرزمینم درگریز
با تو می‌آیم که شویم از بدیها، از پلشتیها، وطن.
نقل از نشریه مجاهد شماره ۸۷۹
 
جمشید پیمان ۲۰۲۶/۳/۳


🟢 مرگ_بر_خامنه‌ای

🍏# مجاهدین_خلق ایران   #  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی   #ایران

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@ 7

چرا مجتبی خامنه‌ای نماد بن‌بست همه‌جانبه است؟

 

چرا مجتبی خامنه‌ای نماد بن‌بست همه‌جانبه است؟

مجتبی خامنه‌ای از پشت پرده آورده شد. او را مثل اشباح ظاهر کردند. مردم ایران نه صدای او را شنیده‌اند و نه خاطره‌یی شهودی از وی دارند. او را در انعکاس سیاست پدرش و سیاست کلی نظام ملایان[ترکیبی از تمامیت‌خواهیِ مذهبی و اقتدارگراییِ سیاسی و الیگارشی اقتصادی] ارزیابی نموده‌اند.

آیا برای شناخت مجتبی خامنه‌ای نیاز به جزئیات بیوگرافی او است؟ نمادهای تیپیک یک طبقه یا ایدئولوژی، از همان خاستگاه می‌آیند و خصوصیات همان طبقه و ایدئولوژی را نمایندگی می‌کنند. از این منظر اما،‌ مردم ایران می‌توانند مجتبی خامنه‌ای را خوب بشناسند. از این منظر، او تکیه داده به کارنامه‌یی قطور شده از همان نشانه‌هایی‌ست که مردم ایران با آن‌ها حاکمیت ملایان را از خمینی تا خامنه‌ای می‌شناسند. آخرین برگ این کارنامه، در دی‌ماه ۱۴۰۴ از خون هزاران تن از مردم ایران، پرنقش و نگار شده است. مجلس خبرگان رهبری، مجتبی خامنه‌ای را از لای برگ‌های چنین کارنامه‌یی بیرون کشیده است. انتخابی که معرف بن‌بست کامل حاکمیت در اتخاذ راهی برای برون‌رفت از قفل ولایت فقیهی می‌باشد.

پس از مرگ خامنه‌ای، برخی کارگزاران نظام مدعی شدند که ساختار نظام دیگر فردمحور نیست، اما حتی اگر این حرف، جنبه‌ی تبلیغاتی هم نداشته باشد، انتخاب مجتبی خامنه‌ای، هم به‌عنوان ارثیه‌ی ولی فقیه و هم با صفت «ولی فقیه»، نشان از لاعلاجیِ کانونی‌ترین منسب فردمحورِ بحران‌آفرین نظام دارد. این انتخاب گواهی می‌دهد که حتی با مرگ خامنه‌ای هم هیچ امیدی به ظهور سوسویی از تغییر در این ساختار وجود ندارد. از این منظر، تکلیف مردم ایران با حاکمیت کاملاً روشن است. همان مطالبه‌یی که در قیام دی ۱۴۰۴ سراسر ایران را فراگرفت، با بیرون دادن مجتبی خامنه‌ای از خمره‌ی خبرگان، از قضا رادیکال‌تر، گسترده‌تر و یقینی‌تر هم شد. لذا با این انتخاب، یک‌سویه‌ترین مسیر مبارزه برای سرنگونیِ این حاکمیت، با اتکا بر اراده و خواست اکثریت مردم ایران و سازمان‌یافتگی نیروهای مقاومت انقلابی، استحکام و استمرار خواهد داشت.

اما آن‌چه که از این پس در درون حاکمیت، فاز یا مرحله عوض خواهد کرد، بروز گفتمانی جدید از تشدید تضادهای درون‌باندی است. دیگر امت نظام در هیأت اصلاحاتی، اصول‌گرا، اعتدالی و حزب‌اللهی، عروة‌الوثقای ولی فقیه مثل خامنه‌ای را نخواهد داشت که سینه چاک دادن علیه یکدیگر را کنترل کند. از این پس خود مجتبی خامنه‌ای تبدیل به مستمسک شاخ‌وشانه کشیدن علیه یکدیگر خواهد شد.

درواقع، حضور او در رأس هرم قدرت، نه به‌معنای حل تضادهای انباشته‌ی درون نظام، بلکه به‌معنای انتقال آن‌ها به مرحله‌یی آشکار‌تر است. باندهایی که سال‌ها زیر سایه‌ی اقتدار شخص خامنه‌ای به موازنه‌یی کشدار اما ناپایدار تن داده بودند، اکنون در برابر جانشینی قرار گرفته‌اند که نه آن کاریسما و اقتدار را دارد و نه سرمایه‌ی نمادین لازم برای مهار رقابت‌ها را. از این رو، آن‌چه در افق درونی حاکمیت دیده می‌شود، تشدید کشاکش بر سر منابع قدرت، ثروت و نفوذ است؛ کشاکشی که می‌تواند به شکاف‌های عمیق‌تر علیه ساختار قدرت و به‌نفع مردم بینجامد.

 

بدین‌ترتیب، بیرون کشیدن مجتبی خامنه‌ای از خمره‌ی خبرگان، نه فقط نشانه‌ی فقر گزینه‌ در درون حاکمیت، بلکه اعتراف به پایان ظرفیت‌های ترمیمی آن است. نظامی که در چهار دهه‌ی گذشته هر بحران را با تمرکز قدرت در رأس هرم پاسخ داده، این‌بار نیز همان نسخه‌ی کهنه را تکرار کرده است؛ نسخه‌یی که جامعه آن را پیشاپیش طرد نموده  و برای خود حاکمیت هم تضمینی از ثبات ندارد. از این رو، انتخاب مجتبی خامنه‌ای بیش از آن‌که نشانه‌ی استمرار باشد، نشانه‌ی ورود به مرحله‌یی تازه از فرسایش ساختاری و بن‌بست همه‌جانبه است؛ مرحله‌یی که در آن فاصله‌ی میان جامعه و حاکمیت، از همیشه عمیق‌تر و آشکارتر شده و تنها گفتمان، پایان اشغال‌گریِ ۴۷ساله است.  


🟢 مرگ_بر_خامنه‌ای

🍏# مجاهدین_خلق ایران   #  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی   #ایران

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@ 7