۱۴۰۵ شهریور ۱۵, یکشنبه

رژيم ایران، قربانیِ منطقِ بقای خودش - خاورمیانه در حال بازآرایی : فرهاد پویان



رژيم ایران، قربانیِ منطقِ بقای خودش  : فرهاد پویان

جهان در حال تغییر است

جهان در حال ورود به دوره‌ای است که در آن مسئله فقط رقابت چند قدرت بزرگ نیست؛ خود توازن قدرت در حال جابه‌جایی است. آمریکا همچنان قدرت مسلط نظامی و مالی جهان است، اما چین به رقیبی تبدیل شده که دیگر نمی‌توان رشد آن را صرفاً یک مسئله اقتصادی دانست و رژیم ایران نیز نمی‌تواند خود را از پیامدهای این تغییرات جدا بداند.

هم‌زمان روسیه در تلاش است موقعیت خود را در نظام امنیتی اروپا و پیرامون خود حفظ کند و قدرت‌های منطقه‌ای نیز بیش از گذشته به دنبال ساختن ترتیبات مستقل امنیتی و اقتصادی هستند. حتی در خاورمیانه، جایی که سال‌ها معماری امنیتی عمدتا زیر چتر آمریکا تعریف می‌شد، ائتلاف‌ها و پیمان‌های تازه درحال شکل گیری‌اند.

بحران نظم موجود

این وضعیت را باید در متن بحران عمیق سرمایه‌داری نیز دید. سرمایه‌داری هنوز قدرتمند است و توان بازسازی خود را بارها نشان داده، اما بحران‌های اقتصادی، تمرکز ثروت، فرسایش امنیت اجتماعی و ناتوانی در پاسخ به بخشی از نیازهای انسانی، سیاست را در بسیاری از کشورهای غربی به سمت ملی‌گرایی، فشار بر رقبا و بازتعریف روابط اقتصادی و امنیتی سوق داده است.

در این نگاه‌، رقابت با چین ففقط رقابت بر سر تجارت نیست، کشمکش بر سر جایگاه آمریکا در نظم آینده جهان است. و درست از همین نقطه اهمیت خاورمیانه دوباره آشکار می‌شود.

خاورمیانه فقط نفت نیست. انرژی، مسیرهای دریایی، خلیج فارس، تنگه هرمز، و پیوندهای تجاری میان آسیا، اروپا و آفریقا، این منطقه را به یکی از نقاط تعیین‌کننده نظم آینده تبدیل کرده است. تلاش آمریکا برای ایجاد شبکه‌ای از روابط میان اسرائیل، کشورهای عربی، از جمله گسترش چارچوب پیمان ابراهیم، بخشی از همین بازآرایی است؛ چارچوبی که در سال‌های اخیر از رابطه‌ی دیپلماتیک فراتر رفته و به سمت همکاری‌های امنیتی، انرژی، فناوری و اتصال منطقه‌ای حرکت کرده است.

در چنین خاورمیانه‌ای، یک مسئله بیش از همه با این روند برخورد پیدا می‌کند: رژیم آخوندی…

مسئله‌ی رژیم با نظم منطقه‌ای جدید فقط این نیست که با آمریکا تضاد منافع دارد. مسئله این است که رژیم برای بقای خود نوعی معماری قدرت ساخته که دقیقا بر چیزهایی استوار است که این نظم جدید می‌خواهد محدودشان کند: حضور نیروهای همسو در منطقه، توان موشکی و ظرفیت هسته‌ای.

این سه موضوع را نباید سه پرونده‌ی جداگانه دید. این سه اضلاع یک منطق واحدند: ایجاد عمق استراتژیک و بازدارندگی برای حکومتی که خود را در محاصره دشمنان می‌بیند. شبکه‌ی نیروهای منطقه‌ای به رژیم آخوندی امکان می‌دهد تهدید را از مرزهای ایران دور کند. موشک‌ها ابزار بازدارندگی مستقیم‌اند و برنامه‌ی هسته‌ای، حتی پیش از رسیدن به سلاح، می‌تواند ظرفیت چانه‌زنی و فاصله‌ی امنیتی حکومت را افزایش دهد. بنابراین وقتی آمریکا خواهان محدود شدن این سه حوزه است، در واقع فقط درباره‌ی«رفتار خارجی رژیم» مذاکره نمی‌کند؛ بلکه به سراغ ستون‌هایی می‌رود که رژیم طی دهه‌ها برای بقای خود ساخته است. در مذاکرات و طرح‌های سال ۲۰۲۶ نیز همین سه محور – هسته‌ای، موشکی و حمایت از گروه‌های مسلح منطقه‌ای- در مرکز فشارهای آمریکا قرار گرفته‌اند.

رقابت بر سر آینده

اینجا تناقض اصلی شکل می‌گیرد. رژیم برای بقا باید تغییر کند؛ اما تغییر در حوزه‌هایی که قدرت‌های مقابل از آن می‌خواهند، به معنای از دست دادن بخشی از ابزارهای بقای خودش است. اگر از شبکه منطقه‌ای خود عقب بنشیند، بخشی از عمق استراتژیکش را از دست می‌دهد. اگر توان موشکی را به طور جدی محدود کند، بخشی از بازدارندگی خود را واگذار می‌کند. اگر مسئله هسته‌ای را به شکلی بپذیرد که امکان حرکت به سوی ظرفیت نظامی را برای همیشه منتفی کند، یکی از مهم‌ترین اهرم‌های استراتژیک خود را کنار گذاشته است. بنابراین با یک تناقض معمولی سیاسی روبه‌رو نیستیم. رژیم میان دو انتخاب گرفتار شده است: یا بخشی از ماهیت امنیتی‌ای را که برای بقای خود ساخته تغییر می‌دهد، یا با همان ماهیت وارد دوره‌ای می‌شود که محیط منطقه‌ای و بین‌المللی بیش از گذشته علیه آن عمل می‌کند. و اینجاست که «بحران بقا» معنای دقیق‌تری پیدا می‌کند.

حکومت‌ها معمولا می‌توانند رفتار خود را تغییر دهند بدون اینکه موجودیتشان را تغییر دهند. اما وقتی رفتار مورد مطالبه‌ی دیگران مستقیما با سازوکار تولید قدرت آن‌ها در تضاد قرار میگیرد، اصلاح رفتار به اصلاح ماهیت نزدیک‌تر می‌شود. وضعیت کنونی رژیم نمونه‌ی روشنی از این وضعیت است.

خاورمیانه در حال بازآرایی

صدور ارتجاع و ایجاد شبکه‌های منطقه‌ای صرفا یک سیاست خارجی نیست؛ بخشی از هویت ایدئولوژیک این رژیم است. برنامه‌ی موشکی صرفا یک پروژه‌ی نظامی نیست؛ بلکه بخشی از تصویر رژیم آخوندی از امنیت و بازدارندگی است. مسئله هسته‌ای نیز صرفا چند سانتریفیوژ نیست؛ بخشی از رقابت حکومت برای ایجاد قدرت چانه‌زنی در برابر محیط خارجی است. به همین دلیل است که آنچه برای یک دولت دیگر می‌تواند «امتیاز قابل معامله» باشد، برای این رژیم به مسئله نزدیک به موجودیت تبدیل می‌شود. از طرف دیگر، جهان اطراف ایران نیز دیگر همان جهان دهه‌های گذشته نیست. اگر منطقه به سمت ترتیبات امنیتی و اقتصادی جدید حرکت کند و کشورهای عربی، اسرائیل، ترکیه و دیگر بازیگران منطقه‌ای روابط خود را بر اساس موازنه‌های تازه تنظیم کنند، سیاستی که بر ایجاد بحران دائمی و حفظ شبکه‌های مسلح منطقه‌ای بنا شده، روز به روز هزینه‌ی بیشتری پیدا خواهد کرد. حتی پیمان‌های دفاعی جدید عربستان، ترکیه و پاکستان در مرداد ۴۰۵ را نیز می‌توان نشانه‌ای از میل قدرت‌های منطقه‌ای به ساختن ترتیبات امنیتی تازه دانست، هر چند هنوز درباره‌ی جهت نهایی این آرایش نمی‌توان با قطعیت داوری کرد.

از این منظر مسئله‌ی رژیم فقط فشار آمریکا نیست. شکل عمیق‌تر این است که محیطی که در آن این رژیم معماری قدرت خود را ساخته، درحال تغییر است. و این تغییر، رژیم آخوندی را در برابر یک انتخاب دشوار قرار می‌دهد، یا خود را با محیط جدید تطبیق دهد؛ یا برای حفظ همان ساختار قدیمی هزینه‌های بیشتری بپردازد.

ایران در مرکز بحران

اما تطبیق واقعی یعنی چه؟ یعنی رژیم باید از بخشی از سیاست منطقه‌ای خود عقب بنشیند، برنامه موشکی خود را محدود کند، مسئله‌ی هسته‌ای را به شکلی پایدار حل کند و در نهایت از منطق «عمیق استراتژیک» و صدور قدرت از طریق نیروهای منطقه‌ای فاصله بگیرد.

در این صورت پرسش دیگری به وجود می‌آید: اگر این تغییرات انجام شود، چه چیزی از آن رژیمی که امروز می‌شناسیم باقی می‌ماند؟ اینجاست که بحث از «تغییر رفتار» عبور می‌کند و به «تغییر ماهیت» می‌رسد. رژیمی که چهار دهه مشروعیت خود را با ایدئولوژی ارتجاعی، مقابله‌ی خارجی و ساختار امنیتی تعریف کرده، اگر این عناصر را کنار بگذارد، شاید بتواند به لحاظ حقوقی همچنان همان حکومت باشد؛ اما از نظر تاریخی و سیاسی دیگر همان نظام نخواهد بود. به همین دلیل بن بست رژیم فقط این نیست که آمریکا با ان کنار نمی‌آید، بن‌بست اصلی این است که رژیم برای کنار امدن با شرایط جدید، باید چیزهایی را تغییر دهد که اساسا برای حفظ خودش ساخته است. واز این جا می‌توان فهمید چرا بحران امروز را نباید صرفا بحران سیاست خارجی یا حتی بحران اقتصادی دانست. این یک بحران ساختاری است. حکومت از یک طرف به کاهش تنش، رفع تحریم، سرمایه‌گذاری خارجی و ارتباط با اقتصاد جهانی نیاز دارد؛ از سوی دیگر بخش مهمی از قدرت خود را بر سیاست‌هایی بنا کرده که دقیقا مانع عادی شدن این روابط می‌شوند. به توافق نیاز دارد، اما توافق پایدار مستلزم عقب ‌نشینی‌هایی است که ساختار امنیتی نظام با آن‌ها مشکل دارد. به ثبات اقتصادی نیاز دارد، اما بخشی از منطق سیاسی‌اش از وضعیت دائمی تهدید تغذیه می‌کند. این همان چرخه‌ای است که می‌تواند یک حکومت را وارد فرسایش تاریخی کند: برای نجات خود مجبور به تغییر است، اما تغییر همان ساختاری را تضعیف می‌کند که قرار است نجات پیدا کند. بنابراین مسئله اصلی آینده رژیم این نیست که آیا فردا سقوط می‌کند یا پنج‌ سال دیگر. مسئله این است که آیا می‌تواند بدون تغییر ماهیت خود، از این تناقض عبور کند؟ اگر پاسخ را در منطق ساختار خودش جستجو کنیم، پاسخ دشوار است. زیرا رژیم آخوندی نمی‌تواند به سادگی از سیاست منطقه‌ای خود دست بکشد، بدون اینکه بخشی از تعریف ایدئولوژیک و امنیتی خود را کنار بگذارد. نمی‌تواند توان موشکی را به طور اساسی محدود کند، بدون اینکه بخشی از بازدارندگی‌ای را که طی دهه‌ها ساخته از دست بدهد. و نمی‌تواند مسئله‌ی هسته‌ای را به شکلی قطعی ببندد، بدون اینکه یکی از مهم‌ترین اهرم‌های استراتژیک خود را واگذار کند. پس مسئله به یک دوراهی تاریخی می‌رسد: یا رژیم آخوندی تغییر می‌کند و دیگر همان رژیم سابق نیست؛ یا بر حفظ ماهیت خود اصرار می‌کند و هزینه‌ی این اصرار را با تشدید بحران بقا می‌پردازد. این استدلال، پیش‌بینی زمان سقوط نیست. تاریخ را نمی‌توان با تقویم پیش‌بینی کرد. حکومت‌ها گاهی بسیار بیشتر از آنچه تصور می‌شود دوام می‌آورند. اما دوام با حل بحران تفاوت دارد. ممکن است سرکوب کند، امتیاز بدهد، عقب نشینی کند، دوباره تهاجمی شود، مذاکره کند و دوباره وارد تقابل شود. اما اگر نتواند تضاد اصلی میان منطق بقای خودش و شرایط تاریخی جدید را حل کند، هر دوره فقط شکل تازه‌ای از همان بحران خواهد بود.

ایران پس از رژیم

و اینجاست که مسئله‌ی ایران از مسئله‌ی رژیم آخوندی جدا می‌شود. رفتن رژیم فقط یک پاسخ به فشار خارجی نیست. مسئله‌ی اصلی این است که ایران برای عبور از این دوره‌ی تاریخی به ساختاری نیاز دارد که بتواند با جهان رابطه برقرار کند، بدون اینکه کشور را به میدان جنگ قدرت‌های بزرگ تبدیل کند؛ امنیت داشته باشد، بدون اینکه امنیت بهانه‌ای برای کنترل جامعه شود؛ و قدرت منطقه‌ای داشته باشد، بدون آنکه منابع کشور را صرف صدور یک ایدئولوژی کند. ایران برای حضور در جهان آینده به موشک و نیروی نیابتی به عنوان ستون اصلی قدرت خود نیاز ندارد؛ به اقتصادی نیرومند، جامعه‌ای آزاد از سرکوب، دولت پاسخگو، فناوری، سرمایه انسانی و روابط متوازن خارجی نیاز دارد. این همان تفاوت میان قدرت یک حکومت برای بقای خودش و قدرت یک کشور برای ساختن آینده خودش است. به همین دلیل بحران امروز فقط بحران رژیم آخوندی نیست؛ بحران فاصله میان ظرفیت عظیم مردم و سرزمین ایران با ساختار حکومتی است که این ظرفیت را در خدمت بقای خود مصرف کرده است. جهان در حال تغییر است. موازنه‌ها جابه‌جا می‌شوند، قدرت‌های بزرگ برای قرن آینده صف‌آرایی می‌کنند و خاورمیانه در حال بازتعریف جایگاه خود است. در چنین جهانی، رژیم آخوندی نمی‌تواند برای همیشه با منطق دهه‌های گذشته ادامه دهد. اگر تغییر کند باید از بخش‌هایی از ماهیت خود عبور کند، و اگر از پیرامون خود عبور نکند، تضاد میان آن و جهان پیرامونش عمیق‌تر خواهد شد.این همان نقطه‌ای‌ست که بحران جهانی، بحران منطقه‌ای و بحران رژیم به هم می‌رسند، و درست در همین نقطه، آینده‌ی ایران دوباره می‌تواند از آن خود ایرانیان شود.

به قلم فرهاد پویان

منابع

  • ۱.https://www.whitehouse.gov/fact-sheets/2026/07/fact-sheet-president-donald-j-trump-imposes-additional-tariffs-on-canada/?utm_source=chatgpt.com
  • ۲.https://commonslibrary.parliament.uk/research-briefings/cbp-10637/?utm_source=chatgpt.com


🟢 #نه_شاه_نه_شیخ

🍏# مجاهدین_خلق ایران

#  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی 

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@



فقر و نابرابری چگونه از ایران یک جامعه شورشی می‌سازد؟ : گل‌آذین یارندپور کارشناس ارشد جامعه شناسی، متخصص و مشاور روانکاوی



فقر و نابرابری چگونه از ایران یک جامعه شورشی می‌سازد؟  :  گل‌آذین یارندپور کارشناس ارشد جامعه شناسی، متخصص و مشاور روانکاوی

تاثیر شرایط اقتصادی و اجتماعی بر اختیار و انتخاب انسان

راستی شرایط اقتصادی و اجتماعی امروز و این فقر گسترده چه تأثیری بر اختیار و امکان انتخاب افراد ایرانی در زندگی‌شان گذاشته است؟ در این نوشته تلاش داریم به این سوال پاسخ جامعی بدهیم.

درست است که امروز مردم این نابرابری‌ها و نتیجه آن را در کاهش قدرت خرید، بحران مسکن، هزینه درمان و دارو، ناامنی شغلی و ناتوانی در برنامه‌ریزی برای آینده تجربه می‌کنند، اما می‌توان گفت، دامنه عملیاتی فقر نه تنها به‌عنوان یک شاخص اقتصادی بلکه تبدیل به عاملی برای محدود کردن و کنترل حوزه اختیارات روحی و روانی انسان هم می‌شود.

انسانی که نمی‌تواند درباره درمان خود تصمیم بگیرد، از پس مسکن برنمی‌آید، امکان انتخاب شغل یا برنامه‌ریزی برای آینده ندارد. بخش عمده توانش صرفاً‌صرف بقا می‌شود، تنها درآمد کمتری ندارد! بلکه دامنه وجودی و عرصه انتخاب‌های پایه‌ای او نیز کوچک‌تر شده‌اند و این به محدود شدن عاملیتش منجر می‌شود؛ یعنی فاصله میان آنچه فرد می‌خواهد انجام دهد و آنچه واقعاً قادر به انجام آن است، هر روز بیشتر می‌شود. او به‌تدریج مجبور است انرژی بیشتری را صرف سازگار شدن با وضع موجود برای تأمین ضروری‌ترین نیازهایش بکند. در این معنا، فقر توانسته «افق روانی و اختیار عمل» افراد را نیز محدود کند.

بازتولید فقر در ساختار قدرت حاکم

اتفاقاً همین‌جاست که رابطه فقر با بازتولید ساختار قدرت حاکم هم همسو می‌شود. در این مورد، حتی لازم نیست برای فهم این رابطه فرض کنیم که همه بحران‌های اقتصادی، با یک طرح واحد و از پیش طراحی‌شده از سوی این نظام برای فقیر کردن مردم ایجاد شده‌اند. بلکه به سادگی می‌شود پرسید که این نظام با پیامدهای فقر بر مردم چه برخوردی کرده؟ یا این‌جور بگوییم: چطور از این پیامدها سوءاستفاده کرده و می‌کند؟! و البته باید در نظر داشته باشیم که جامعه‌ای که انتخاب‌های پایه و واقعی افرادش محدودتر، وابستگی اقتصادی‌شان بیشتر و بخش بزرگی از انرژی‌شان صرف بقا می‌شود، راحت‌تر قابل کنترل است. از سوی دیگر، همان قدرتی که جامعه را به این وضعیت کشانده و پیامدهای فقر را هم از بین نمی‌برد، برای ادامه حیاتش به گروهی از نیروهای وفادار برای ترتیب اثرش در جامعه نیز نیاز دارد. و چون این نیروها و دستگاه اعمال فشار فقط با شعار زنده نمی‌مانند، مجبور است به نیروهای امنیتی، اداری، تبلیغاتی و شبکه‌های وفادار به ساختار قدرت، برای بازتولید خودش بودجه، شغل، منزلت و حمایت نیز بدهد. در اینجاست که با نوع دیگری از سازوکار کنترل قدرت (اقتصادی سیاسی) هم روبه‌رو می‌شویم: و آن، محدود کردن امکان برای بخش‌هایی از جامعه و تولید امکان برای بخش‌هایی است که در حفظ این نظم سیاسی نقش دارند؛ یعنی تولید مفهوم «خودی» و «غیرخودی». که این دیگر تنها یک برچسب سیاسی نیست، بلکه نشانگر تمایز در نحوه توزیع فرصت‌ها و منابع از نوع اقتصادی و اجتماعی نیز هست: برای یک گروه، محدودیت بیشتر؛ برای گروهی دیگر، دسترسی بیشتر. برای یک بخش، طرد و ناامنی؛ برای بخشی دیگر، امتیاز و حمایت ناشی از نزدیکی به ساختار قدرت. بنابراین امروز، مسئله تخصیص بودجه، امتیازات سازمانی، ایجاد شبکه‌های وابسته و برخورداری گروه‌های خاص از حمایت دولت را نمی‌توان فقط در قالب «فساد» اقتصادی توضیح داد. باید دید این توزیع نامتوازن منابع چه نقشی در بازتولید ساختار قدرت برای این نظام دارد و تاثیر آن بر مردم جامعه چیست. چگونگی مدیریت جامعه در شرایط نارضایتی و فشار فکر نمی‌کنم پاسخ این سوال فقط این باشد که بله، با اعمال و تشدید «سرکوب»!. اما بگذارید یک پیش‌زمینه تئوریک مطرح کنم. راستش مدتی است که شیوه توجیه رژیم از سرکوب، و آنچه هم‌زمان در حوزه اقتصاد و تولید فقر در جامعه می‌بینیم، مرا به یاد مفاهیم «جلو صحنه» و «پشت صحنه» یک نمایش، که اروینگ گافمن در بحث‌هایش از آن استفاده می‌کند، انداخته و همچنین سازوکار حفظ قدرت از دید میشل فوکو، که از طریق بازنویسی و کنترل بر معنای هنجارها انجام می‌شود. (Goffman، 1959؛ Foucault، 2007) رژیم ایران سال‌ها قصد حفظ یک «جلو صحنه» مشخص را داشته: اینکه بگوید دارد عدالت اسلامی، دفاع از مستضعفان و اخلاق اسلامی را در جامعه اعمال می‌کند و حتی مجازات که نه، بلکه چارچوب شرع، قصاص و عدالت در جامعه را رعایت می‌کند. در «پشت صحنه» اما، زندان، شکنجه، سرکوب و نقض حقوق شهروندان وجود داشته. این واقعیت‌ها را در این سال‌ها یا انکار می‌کرده یا سعی می‌کرده از دید عمومی دور نگه دارد. پیشتر اما «جلو صحنه» نظام تنها زمانی می‌توانسته کار کند که «پشت صحنه» اش را به طور کامل کتمان و پوشیده نگاه می‌داشت. (Goffman، 1959) امروز اما فاصله میان «جلو و پشت صحنه» بسیار کمتر شده و بسیاری از این نمایش‌ها نیز نخ‌نما شده‌اند.

مقاومت و دهه‌ها اعتراض، گردش گسترده اطلاعات و مشاهده مستقیم سرکوب، بخش بزرگی از آنچه را که زمانی رژیم می‌توانست پنهان کند، امروز به مقابل چشم جامعه و جهان، به سمت «جلو صحنه» آورده شده است. در این اواخر حتی خود رژیم نیز دیگر نه‌تنها توان، بلکه تمایلی هم برای پنهان کردن همه وجوه اعمال سرکوبش ندارد. زیرا قصد ارعاب دارد. درست در همین‌جاست که با برداشتی از نظریه فوکو، می‌توان گفت که وقتی قدرت دیگر نمی‌تواند عمل و هنجارش را پنهان کند، باید معنای محتوای آن را تغییر بدهد و کنترل کند تا به کارهایش مشروعیت بدهد. مثلاً معترض «اغتشاشگر» و «باغی» نامیده بشود، مخالف «عامل دشمن» و «جاسوس» و اعتراض «تهدید امنیتی» تعریف بشود. و در نتیجه، سرکوب یک شهروند معترض می‌تواند در روایت رسمی به معنای مقابله با دشمن و دفاع از امنیت تبدیل گردد. چرا پشت صحنه و خود صحنه یکی می‌شود؟ در این شرایط قدرت دیگر لازم نیست بگوید: «ما اعدام نمی‌کنیم»، بلکه می‌گوید: «سرکوب و اعدام می‌کنیم، چون ضرورت نظام است.» یعنی وقتی دیگر از «پنهان‌سازی» جنایت نتیجه نمی‌گیرد حالا به «توجیه و مشروعیت‌بخشی» آن دست می‌زند.

همین منطق و استراتژی را نیز می‌توان در شرایط اقتصادی کشور هم دید. رژیم تلاش می‌کند که در «جلو صحنه» جدیدش، برای رانت، دادن امتیازات ویژه و ساختن شبکه‌های وابسته به قدرت، مفهومی جدید و متناسب با خودش پیدا کند و مدیریت جامعه را از طریق بازتعریف بحران، هویت‌ها، توزیع منابع، ساختن مرزهای خودی و غیرخودی، تولید دشمن و ایجاد وابستگی به دست بگیرد. این همان جایی است که مفهوم «حکومت‌مندی» که در نظریه فوکو آمده اهمیت پیدا می‌کند. یعنی جامعه فقط با زور و سرکوب اداره نمی‌شود، بلکه قدرت می‌کوشد تعیین کند مردم وضعیت خود را چگونه بفهمند، چه کسی را مسئول بدانند، چه چیزی را تهدید تلقی کنند، چه نوع رفتاری را طبیعی، ضروری یا خطرناک تصور کنند و چه انتظاری داشته باشند. (Foucault، 2007) به همین دلیل، آنچه امروز در رژیم ایران می‌بینیم شاید دیگر صرفاً فروپاشی یک نمایش به معنای اغتشاش در صحنه‌هایش به تعبیر گافمنی‌اش نباشد؛ بلکه به نوعی تغییر در معنای نمایشنامه قبلی است. یعنی درست است که بخشی از «پشت صحنه» نظام به «جلو صحنه» منتقل شده، اما هم‌زمان تلاش می‌کند معنای جدیدی به نمایش‌هایش و جنایاتی بدهد که زمانی باید آن‌ها را پنهان می‌کرد و اکنون قصد دارد آن‌ها را در قالب «ضرورت» و «امنیت» بازتعریف کند. با این حال، می‌شود گفت این استراتژی کم‌عمری است: یعنی اگرچه فقر، ناامنی و محدود شدن اختیارات فرد، بسیاری از انسان‌ها را فرسوده و محدود کرده و ظرفیت کنش آن‌ها را کاهش داده، اما همین تجربه، یعنی وقتی افراد با موقعیت‌های طبقاتی، فرهنگی و حتی سیاسی متفاوت، خود را در تجربه‌ای مشترک از ناامنی، بی‌عدالتی و فقدان چشم‌انداز پیدا کنند، آنچه تا دیروز برایشان مسئله‌ای شخصی به نظر می‌رسید، می‌تواند به مسئله‌ای اجتماعی تبدیل شود و پتانسیل گروهی پیدا کند. در چنین شرایطی حکومت دیگر فقط با «افراد ناراضی» پراکنده مواجه نیست، بلکه با جامعه‌ای طغیانی و آماده شورش مواجه می‌شود که درست است فشار را تجربه می‌کند، اما تعاریف جدید حکومت از علت و معنای فشارها را نیز به سادگی مورد نظر این نظام را نمی‌پذیرد. و شاید مهم‌ترین معضل برای این نظام درست همین وجه است که: تا زمانی که قدرت می‌تواند رنج افراد را پراکنده، خصوصی و جدا از هم نگه دارد، فرسودگی می‌تواند به انفعال آن‌ها کمک کند؛ اما وقتی همان رنج به تجربه‌ای مشترک و قابل‌شناسایی تبدیل شود، می‌تواند زمینه همبستگی و کنش جمعی شود و قدرت سازمان‌دهی جامعه‌ای شورشی را در بطن خودش بپروراند.

منابع

  • Goffman، Erving. (1959). The Presentation of Self in Everyday Life.
  • New York: Doubleday. Foucault، Michel. (2007).
  • Security، Territory، Population: Lectures at the Collège de France، 1977–1978.
  • Edited by Michel Senellart. Translated by Graham Burchell.
  • Basingstoke: Palgrave Macmillan.

🟢 #نه_شاه_نه_شیخ

🍏# مجاهدین_خلق ایران

#  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی 

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@



دکتر حسین حهانسوز : اگر حکومت ایران ضعیف‌تر شده، چرا هنوز سقوط نکرده است؟



دکتر حسین حهانسوز : اگر حکومت ایران ضعیف‌تر شده، چرا هنوز سقوط نکرده است؟

نارضایتی چگونه به قدرت تبدیل می شود؟

دکتر حسین جهان‌سوز

یک پرسش ساده اما جدی وجود دارد:

اگر رژیم ایران این‌همه ضعیف شده، اگر اقتصاد فرسوده، جامعه ناراضی، مشروعیت حکومت آسیب‌دیده و بحران‌ها هر روز عمیق‌تر شده‌اند، چرا هنوز سقوط نکرده است؟

شاید پاسخ در یک اشتباه رایج باشد:     

ضعف یک حکومت با سقوط آن یکی نیست.

دیکتاتوری‌ها الزاماً زمانی سقوط نمی‌کنند که مردم از آنها متنفر می‌شوند. فقر، فساد، تورم، سرکوب و حتی نفرت عمومی نیز به‌تنهایی برای پایان دادن به یک حکومت کافی نیست.

زیرا قدرت یک دیکتاتوری فقط از حمایت مردم نمی‌آید؛ بخش بزرگی از آن از توانایی مهار مردم و حفظ انسجام ستون‌های قدرت می‌آید.(۱)

رژیم حاکم طی دهه‌ها دستگاهی ساخته است که وظیفه اصلی آن، بیش از آنکه اداره کشور باشد، حفظ نظام است: نهادهای امنیتی، نیروهای سرکوب، زندان، سانسور، تبلیغات و شبکه‌ای از منافع سیاسی و اقتصادی که سرنوشت بسیاری را به بقای حکومت گره زده است.

بنابراین سؤال تعیین‌کننده این نیست که چند میلیون نفر ناراضی‌اند.

سؤال این است:

این نارضایتی چه زمانی به قدرت تبدیل می‌شود؟

میان «خشم» و «تغییر»، حلقه‌ای وجود دارد که نام آن سازمان‌یافتگی است.

میلیون‌ها انسان ناراضی، اگر جدا از یکدیگر باقی بمانند، ممکن است برای حکومت قابل مهار باشند. اما همان نارضایتی، وقتی به هدف، سازمان، استمرار و چشم‌اندازی روشن برای فردای کشور پیوند بخورد، دیگر صرفاً اعتراض نیست؛ به یک نیروی سیاسی تبدیل می‌شود.

تاریخ نمونه‌های روشنی در اختیار ما می‌گذارد.

در ایران سال ۱۳۵۷، حکومت پهلوی هنوز ارتشی بزرگ، ساواک و دستگاه حکومتی گسترده‌ای در اختیار داشت. اما گسترش اعتراضات، اعتصابات سراسری و سپس ایجاد شکاف در ساختار قدرت و نیروهای مسلح، معادله را تغییر داد. در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، اعلام بی‌طرفی ارتش یکی از آخرین ستون‌های حکومت را از معادله خارج کرد و سقوط نظام سلطنتی با سرعتی رخ داد که مدت کوتاهی پیش از آن برای بسیاری قابل تصور نبود.(۲)

ده سال بعد، در آلمان شرقی نیز حکومت کمونیستی هنوز ارتش، پلیس و دستگاه مخوف اشتازی را در اختیار داشت. اما اعتراضات مستمر گسترش یافت. در ۹ اکتبر ۱۹۸۹ حدود هفتاد هزار نفر در لایپزیگ به خیابان آمدند و این بار نیروهای امنیتی تظاهرات را سرکوب نکردند. تنها یک ماه بعد، در ۹ نوامبر، دیوار برلین فرو ریخت.(۳)

رومانی نمونه حتی روشن‌تری است. نیکلای چائوشسکو تا واپسین روزها یکی از سرکوبگرترین دستگاه‌های امنیتی اروپای شرقی را در اختیار داشت. اما هنگامی که اعتراضات گسترش یافت و بخش تعیین‌کننده‌ای از ارتش از حمایت حکومت دست کشید و به سوی معترضان رفت، رژیمی که ظاهراً مستحکم بود ظرف چند روز فروپاشید(۴)

این نمونه‌ها یک حقیقت مهم را نشان می‌دهند:

دیکتاتوری‌ها فقط با سرکوب مخالفان حکومت نمی‌کنند؛ با پراکنده نگه داشتن آنها و حفظ وفاداری ستون‌های قدرت نیز حکومت می‌کنند.

پژوهش‌های تطبیقی درباره جنبش‌های مقاومت نیز اهمیت همین عامل را نشان داده‌اند. اریکا چنووث و ماریا استفان با بررسی جنبش‌های عمده مقاومت در فاصله ۱۹۰۰ تا ۲۰۰۶ نشان داده‌اند که گسترش مشارکت اجتماعی، استمرار مبارزه و ایجاد تغییر در وفاداری حامیان حکومت، از جمله نیروهای امنیتی، می‌تواند در تغییر توازن قدرت نقشی تعیین‌کننده داشته باشد(۵)

بنابراین هر دیکتاتوری بر چند ستون اصلی ایستاده است: دستگاه سرکوب باید فرمان ببرد، حلقه قدرت باید منافع خود را در بقای حکومت ببیند و جامعه باید هزینه اعتراض را سنگین‌تر از هزینه سکوت تصور کند.

تا زمانی که این معادلات برقرار است، حتی حکومتی ضعیف می‌تواند دوام بیاورد.

نقطه خطر زمانی است که این معادلات شروع به وارونه شدن کنند.

وقتی ترس در پایین ترک بردارد، وقتی نارضایتی به سازمان‌یافتگی تبدیل شود و وقتی در بالا کسانی به این نتیجه برسند که کشتی دیگر آنها را به ساحل نمی‌رساند، قدرتی که سال‌ها مستحکم به نظر می‌رسید می‌تواند با سرعتی غیرمنتظره از هم بپاشد.

ساختمان هنوز ایستاده است؛ اما ایستادن همیشه به معنای استحکام نیست.

اینجاست که مفهوم آلترناتیو نیز معنا پیدا می‌کند.

نه آلترناتیوی که تنها در سخنرانی‌ها و رسانه‌ها وجود داشته باشد؛ بلکه نیرویی که سازمان داشته باشد، برای فردای ایران برنامه ارائه کند، توان استمرار مبارزه داشته باشد و بتواند میان اعتراض امروز و ساختن فردا پلی واقعی ایجاد کند.

در نهایت، هر نیرویی که مدعی آلترناتیو بودن است باید به سه پرسش ساده پاسخ دهد:

سازمانش کجاست؟ برنامه‌اش برای فردای ایران چیست؟ و چه نیرویی در داخل کشور می‌تواند آن برنامه را به قدرت اجتماعی تبدیل کند؟

نام‌ها را می‌توان کنار گذاشت؛ معیارها مهم‌ترند.

زیرا تاریخ را نه ادعاها، بلکه توانایی تبدیل نارضایتی به قدرت تغییر می‌دهد.

و شاید راز بقای امروز و سقوط فردای هر دیکتاتوری در همین تفاوت نهفته باشد:

دیکتاتوری‌ها زمانی سقوط نمی‌کنند که فقط ضعیف می‌شوند؛ زمانی سقوط می‌کنند که ضعف حکومت، با قدرت سازمان‌یافته جامعه و ترک‌خوردن ستون‌های قدرت روبه‌رو می‌شود.

منابع و پانویس‌ها

۱] Milan W. Svolik, The Politics of Authoritarian Rule, Cambridge University Press, 2012. اسولیک دو مسئله بنیادی حکومت‌های اقتدارگرا را «کنترل جامعه» و «تقسیم قدرت در میان نخبگان حاکم» می‌داند.

۲] Encyclopaedia Iranica, “Khomeini I: Life.” درباره گسترش تظاهرات و اعتصابات سراسری در ماه‌های پایانی حکومت شاه و افزایش شکاف میان فرماندهان ارشد و افسران و سربازان در جریان انقلاب ۱۳۵۷.

۳] U.S. Department of Justice, The Fall of the Wall and the East German Police. درباره تظاهرات لایپزیگ در ۹ اکتبر ۱۹۸۹، حضور حدود ۷۰ هزار معترض و خودداری نیروهای امنیتی از سرکوب تظاهرات؛ یک ماه پیش از سقوط دیوار برلین.

۴] Association for Diplomatic Studies and Training, The 1989 Romanian Revolution and the Fall of Ceausescu. درباره گسترش اعتراضات دسامبر ۱۹۸۹ و تغییر موضع بخش‌های عمده ارتش رومانی از حمایت از چائوشسکو به حمایت از معترضان.

۵] Erica Chenoweth & Maria J. Stephan, Why Civil Resistance Works: The Strategic Logic of Nonviolent Conflict, Columbia University Press, 2011؛ همچنین مقاله آنها در International Security, Vol. 33, No. 1, 2008, pp. 7–44.



🟢 #نه_شاه_نه_شیخ

🍏# مجاهدین_خلق ایران

#  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی 

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@



پیت هگست وزیر دفاع آمریکا: اگر ایران به کشتی‌های ما شلیک کند، نفتکش‌هایش را نابود می‌کنیم



پیت هگست وزیر دفاع آمریکا: اگر ایران به کشتی‌های ما شلیک کند، نفتکش‌هایش را نابود می‌کنیم

پیت هگست، وزیر دفاع آمریکا، هشدار داد اگر ایران به کشتی‌های آمریکایی شلیک کند، آمریکا در پاسخ نفتکش‌های ایران را هدف قرار خواهد داد. هگست روز شنبه در شبکه ایکس، با اشاره به بیانیه جدید فرماندهی مرکزی آمریکا، سنتکام، نوشت: «ساده است: اگر ایران به کشتی‌های آمریکایی شلیک کند، ما نفتکش‌های آنها را نابود و غرق خواهیم کرد».

وزیر دفاع آمریکا افزود: «تنها کاری که ایران باید انجام دهد این است که به سمت نیروی دریایی ایالات متحده شلیک نکند».

هگست هم‌چنین گفت: «ناوگان نفتکش‌های ایران بی‌دفاع است. ایران نیروی دریایی یا هوایی ندارد. هواپیماها، کشتی‌ها و زیردریایی‌های ما می‌توانند به همه آنها حمله کنند».

پیش از این، سنتکام اعلام کرده بود که نیروهای آمریکایی سه نفتکش ایرانی را هدف قرار داده‌اند. دریاسالار برد کوپر، فرمانده سنتکام، در پیامی هشدار داد: «بگذارید پیام به سپاه پاسداران روشن باشد: اگر به دو فروند از کشتی‌های ما شلیک کنید، ما هزینه اقتصادی سنگین‌تری را بر شما تحمیل خواهیم کرد؛ یعنی سه فروند از کشتی‌هایتان را نابود می‌کنیم».بنا بر بیانیه سنتکام در شبکه ایکس، این حمله پس از آن انجام شد که سپاه پاسداران به دو ناو نیروی دریایی آمریکا که در حال گشت‌زنی در آب‌های منطقه بودند، موشک بالستیک شلیک کرد.رژیم ایران تاکنون درباره این اظهارات و گزارش سنتکام اظهارنظر رسمی نکرده است.


🟢 #نه_شاه_نه_شیخ

🍏# مجاهدین_خلق ایران

#  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی 

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@