۱۴۰۵ خرداد ۷, پنجشنبه

پیام و اهمیت بیانیهٔ نسل Z علیه باز تولید دیکتاتوری در ایران



پیام و اهمیت بیانیهٔ نسل Z علیه باز تولید دیکتاتوری در ایران

روشنگری و مرزبندی، ویژگی‌های بارز شرایط سرنوشت‌ساز کنونی در مسیر تحقق ایرانی آزاد و دموکراتیک است. این ضرورت از آن‌جا ناشی می‌شود که از پس بروز هر قیام ضد دیکتاتوری در دو دهه‌ی گذشته، سیاست‌های ارتجاعی و استعماری تلاش کرده‌اند مسیر مطالبات قیام را منحرف نموده تا چرخه‌ی آسیاب سیاست در ایران، کماکان بر محور دیکتاتوری و مماشات با آن در گردش باشد.

با این زمینه از مختصات صحنه‌ی سیاسی ایران، روشنگری و مرزبندی، آن روی سکه‌ی هوشیاریِ نیروهای نافی هرگونه دیکتاتوری هستند. یکی از این روشنگری‌ها و مرزبندی‌ها را در بیانیه‌ی جدید «۱۰۰۰ جوان نسل زد(Z)» با شناسنامه‌ی سیاسی و اجتماعیِ «ضد دیکتاتوری و وابستگی با چراغ راهنمای ”نه شاه نه شیخ“» شاهدیم.

نسل «زد» را در استمرار چندین قیام از ۱۳۹۸ به‌بعد، با شاخص تسلیم‌ناپذیری به دیکتاتوری و تحمیل هرگونه عقیده و نیز فعالیت سیاسی و اجتماعی و فرهنگیِ شبکه‌محور بر روی اینترنت می‌شناسیم. ویژگی‌هایی که این نسل را معرفی می‌نمایند، جملگی با محور رودرروییِ آشکار با تمامیت‌خواهیِ عقیدتی ــ سیاسی شناخته می‌شوند. بنابراین نگاه و نگرش این نسل به گذشته، حال و آینده، علاوه بر زیر ذره‌بین بردن هرگونه ساختارمندیِ نقدناپذیر، هیچ‌گونه امعان نظری به رد پای دیکتاتوری‌ها ندارد. مشکل عمده‌ی سه دهه‌ی اخیر حاکمیت ملایان با نسل جوان ایران، معطوف به این ویژگی‌هاست. اشباع شدن زندان‌های ایران از این نسل نیز به همین ویژگی‌ها برمی‌گردد.

بنابراین نسل زد(Z) که طیف دهه‌ی هفتادی و هشتادی به‌بعد را شامل می‌شد،‌ از یک‌طرف کابوس اتاق فکر نظام ملایان و از طرفی مشتاق و کنجکاو یافتن پادزهر هرگونه دیکتاتوری در شرایط کنونیِ ایران است. از این‌رو شاهدیم که بیانیه‌ی ۱۰۰۰ تن از این جوانان، بر معیار آزادی‌خواهی و استقلال‌طلبی، چنین تأکید می‌نماید:

«شاخص آزادی‌خواهی و استقلال‌طلبی، به‌رسمیت شناختن مرزبندی ملی ایرانیان با دیکتاتوری و وابستگی است که در اصل ”نه شاه، نه شیخ“ خلاصه می‌شود.»

 

این بیانیه به‌طور خاص در شرایط کنونی، بر تهدید ارتجاعی ـ استعماری در خدمتگزاری به حاکمیت ملایان از طریق شاه‌پرستان و تلویزیون‌ها و رسانه‌های هم‌رسان آن‌ها تأکید دارد:

«اکنون بچه شاه غارتگر و شکنجه‌گر، خیز برداشته تا به‌قول رهبر مقاومت با ”پله کردن تبه‌کاری‌ها و نردبان ساختن از خیانت‌ها و جنایت‌های خمینی و خامنه‌ای“ و بالا رفتن از دوش رسانه‌های شناخته‌شده و برخورداری از کمک‌ها و حمایت‌های استعماری، انقلاب دموکراتیک خلق ستمدیدهٔ ما را دیگر بار برباید.»

 

  این نسل با چراغ روشنگر مرزبندی، هوشیاریِ خود را در شناخت ویژگی‌های ارتجاع سلطنتی آشکار نموده است:

«بچهٔ شاه دیکتاتور، باوقاحت بی‌مانند، پاسداران و اطلاعاتی‌ها را ”اولین نیروی تضمین‌کنندهٔ امنیت و ثبات آینده ایران“ توصیف می‌کند.»  

یکی از وجوه برجسته‌ی این بیانیه، نگاهی به یک زخم هماره باز در تاریخ معاصر ایران و آثار چرکین آن تا هم‌اکنون است. زخم و چرکی که قیام‌های پیاپی در پی درمان ملی و تاریخی‌اش بوده‌اند، اما سبب‌سازان این زخم و چرک در اتحادی عملی و شوم، مانع از تحقق آرزوی اکثریت مردم ایران شده‌اند. این بیانیه تلاش نموده این سیر تاریخی را با جمع‌بندیِ قیام‌های اخیر ایران، به یک مرزبندی و روشنگری بالغ کند:

 «تجربهٔ ۱۰۰ ساله نشان می‌دهد که در دشمنی با آزادی و غصب حاکمیت مردم و در سرکوب و غارت سرمایه‌ها و دارایی‌های ملی، شاه و شیخ دو روی یک سکه هستند. موجودیت و فعالیت بچه شاه و باندهای وابسته عملاً در خدمت رژیم آخوندی است. اگر تفرقه‌اندازی و مزاحمت آن‌ها در قیام‌های یک دههٔ گذشته به‌ویژه قیام‌های ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ نبود، نتیجه سراپا متفاوت بود.»

بیانیه‌ی فوق، در پایان نتیجه‌گیری و نشان دادن چشم‌انداز مطلوب خود، به راه حل سوم برای نجات ایران از دیکتاتوری و وابستگی می‌پردازد؛ راه حلی که همواره بر نبرد مردم و مقاومت ایران برای سرنگونیِ دیکتاتوری ولایت فقیهی تأکید داشته است:

 «ما از دولت موقت و طرح ۱۰ ماده‌‌ای خانم مریم رجوی رئیس‌جمهور برگزیدهٔ مقاومت برای دوران انتقال حاکمیت به مردم ایران و برپایی جمهوری دموکراتیک حمایت می‌کنیم. هم‌چون کانون‌های آتشگر شورشی «حاضر، حاضر» می‌گوییم و متعهد می‌شویم از هیچ تلاشی در پشتیبانی از کانون‌ها کوتاهی نکنیم.»



🟢 #نه_شاه_نه_شیخ

🍏# مجاهدین_خلق ایران   #  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی   #ایران

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@ 7



چهارم خرداد؛ از بن‌بست‌شکنی تاریخی بنیانگذاران تا نبرد با دو دیکتاتوری مذهبی و موروثی



چهارم خرداد؛ از بن‌بست‌شکنی تاریخی بنیانگذاران تا نبرد با دو دیکتاتوری مذهبی و موروثی

در سپیده‌دم چهارم خرداد سال ۱۳۵۱، ماشین سرکوب دیکتاتوری سلطنتی، بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران؛ محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان، به‌همراه دو تن از اعضای مرکزیت رسول مشکین فام و محمود عسگریزاده را به جوخه‌های تیرباران سپرد.

جلادان ساواک گمان بردند با ریختن خون این پیشتازان، صدای آزادی‌خواهی را در سینهٔ تاریخ خفه خواهند کرد؛ اما آن فداکاری عظیم، نه یک پایان، بلکه آغازگر فصلی نوین و بی‌بازگشت در تاریخ مبارزات مردم ایران شد.

در سالگرد آن حماسهٔ بزرگ، بازخوانی شرایطی که بنیان‌گذاران در آن راه گشودند، علاوه بر تجلیل از این بزرگمردان تاریخ ایران، چراغ راهی برای شناخت نبرد امروز مردم ما با فاشیسم دینی و رسوا کردن مدعیان دروغین آزادی در اردوگاه بقایای سلطنت است.

برای درک عظمت کار بنیانگذاران، باید مختصات تاریک و خفقان‌آور آن دوران را شناخت.

پس از سرنگونی دولت ملی، قانونی و ضداستعماری دکتر محمد مصدق در کودتای ننگین ۲۸ مرداد ـ با طراحی و اجرای آمریکا و انگلیس ـ محمدرضا پهلوی بار دیگر بر تخت سلطنت نشست و اختناق مطلق و دیکتاتوری وابسته بر سراسر ایران سایه گسترد.

در چنان فضای یأس‌آلودی، بنیان‌گذاران مجاهدین به این جمع‌بندی رسیدند که «خشم بی‌سازمان مردم» و «جامعهٔ بدون رهبری» راه به جایی نمی‌برد. جامعه نیازمند تشکیلات حرفه‌ای، مجهز به یک تئوری راهنما، استراتژی مشخص و مهم‌تر از همه، نیازمند پیشگامانی «اهل فدا» است. آنان «مبارزهٔ حرفه‌ای» را به فرهنگ سیاسی ایران وارد کردند و با ژرف‌نگری بی‌نظیر، اعلام کردند مرزبندی اصلی در جامعه، نه میان «باخدا و بی‌خدا»، بلکه میان «استثمارکننده و استثمارشونده» است. با این تئوری، آنان هم‌زمان با استبداد سلطنتی، ارتجاع مذهبی را هم تعیین‌تکلیف کرده و راه سومی را گشودند که استقلال و آزادی را تضمین می‌کرد.

تجربهٔ آن دوران نشان داد که در یک دیکتاتوری خشن پلیسی ـ نظامی که پاسخ هر اعتراض، زندان و شکنجه و تیرباران است، مبارزهٔ مدنی راه به جایی نمی‌برد و تبلیغ «مبارزهٔ بی‌هزینه»، سرابی برای حفظ وضع موجود است.

ساواک شاه برای درهم‌شکستن مقاومت، به محمد حنیف‌نژاد پیشنهاد داد در ازای محکوم کردن مبارزهٔ مسلحانه، از اعدام رهایی می‌یابد؛ اما او قاطعانه دست رد به سینهٔ بازجویان زد و با صلابتی که حتی رئیس زندان را مبهوت کرد، به استقبال چوبه‌دار رفت تا نشان دهد در برابر استبداد مطلق، تنها مبارزهٔ سازمان‌یافته و قهرآمیز پاسخ‌گو است.

در نقطهٔ مقابل این منطق فدا و استقلال، امروز دار و دسته بچه‌ٔشاه و بقایای سلطنت قرار دارند؛ جریانی که در ساحل عافیت لم داده و «مبارزهٔ بی‌هزینه» را تبلیغ می‌کند، زیرا اساساً ظرفیت فدا و پرداخت هزینه در میدان نبرد را ندارد. آنان به‌جای تکیه بر ارادهٔ مردم ایران، با حقارت به قدرت‌های خارجی متوسل می‌شوند تا با جنگ و مداخلهٔ خارجی، ویرانه‌ای بسازند و خود سوار بر تانک‌های بیگانه به قدرت بازگردند.

ماهیت واقعی این جریان آنجا آشکار می‌شود که حامیانش در خیابان‌های اروپا با آرم «ساواک» رژه می‌روند و به سفیدسازی جنایات دستگاه امنیتی دیکتاتوری شاه و سرشکنجه‌گرانی چون پرویز ثابتی می‌پردازند. این نمایش‌ها نشان می‌دهد که آنان نیز در صورت دستیابی به قدرت، همان الگوی سرکوب ساواک‌ را بازتولید خواهند کرد.

اما سؤال تاریخی اینجاست: آن فداکاری‌های عظیم که طلسم ترس را شکست و به انقلاب ۵۷ و سقوط دیکتاتوری شاه انجامید، چرا توسط خمینی ربوده شد و به دیکتاتوری دینی فعلی انجامید؟

حقیقت انکارناپذیر این است که انقلاب ۵۷ محصول مستقیم سال‌ها نبرد و مبارزهٔ قاطع دو سازمان پیشتاز مردم ایران، یعنی «مجاهدین خلق» و «چریک‌های فدایی خلق» بود. اما ضربات سنگین ساواک به رهبری و کادرهای این دو جریان، باعث شد در لحظهٔ تعیین‌کنندهٔ سقوط شاه، جامعه از یک آلترناتیو سازمان‌یافته و حاضر در صحنه محروم بماند.

پاسخ، در یک «خلأ سیاسی» و «دجالگری تاریخی» نهفته است. شاه با اعدام و زندانی کردن رهبران و کادرهای اصلی نیروهای پیشتاز، جامعه را از پیشاهنگان واقعی خود تهی کرد و میان تودهٔ معترض و رهبری آن شکافی عمیق به‌وجود آورد.

در چنین خلائی، خمینی که تا پاییز ۱۳۵۶ در سکوت سیاسی به‌سر می‌برد، فرصت‌طلبانه وارد میدان شد و بر موج خشم عمومی سوار گردید. خمینی که پیش از آن حتی مخالفت جدی با اصل سلطنت نداشت و از کودتای ۲۸ مرداد علیه دکتر مصدق خشنود بود، بر خون دانشجویان، روشنفکران و نیروهای مبارز سوار شد.

اما خمینی، این «سارق بزرگ قرن»، چگونه قدرت را به چنگ گرفت؟ او از آسمان نازل نشد؛ بلکه با فریبکاری ـ یا به تعبیر خودش «خدعه» ـ و با سوءاستفاده از احساسات مذهبی مردم، همچنین با تکیه بر شبکه‌ آخوندی که در حکومت شاه نه‌تنها دست‌نخورده باقی مانده بود بلکه گسترش نیز یافته بود، توانست «زنگارها و رسوبات تاریخی» جامعه را فعال کند و در نهایت، با کمک سیاست‌های دولت‌های غربی به قدرت برسد.

خمینی که سهمی در رنج مبارزه برای سرنگونی دیکتاتوری پهلوی نداشت، پس از غصب قدرت، انقلاب را با شبکهٔ مخوف جاسوسی و اعدام و با به‌کارگیری ساواکی‌ها و تجربه‌های آنان در شکنجه و سرکوب، علیه انقلابیون واقعی به‌کار گرفت و مسیر طبیعی جامعه به‌سوی دموکراسی را منحرف ساخت.

اکنون نیز جریان شاهپرست می‌کوشد با همان الگوی فریبکاری، از خلأها و نفرت عمیق مردم نسبت به جنایات حاکمیت سوءاستفاده کرده و جامعه را به دوران استبداد موروثی بازگرداند و بار دیگر قیام مردم ایران برای آزادی و دموکراسی را سر ببرد.

اما تفاوت تعیین‌کنندهٔ امروز با سال ۵۷، حضور یک «مقاومت سازمان‌یافته» در صحنه است. بذری که حنیف‌نژاد و یارانش با اتکا بر استقلال سیاسی و فدای جان کاشتند، امروز در کانون‌های شورشی در سراسر ایران تکثیر شده است.

خط‌مشی راه‌گشای «نه شاه، نه شیخ»، تضمین‌کنندهٔ این حقیقت است که خون جوانان و رنج ملت ایران دیگر توسط سارقان تاج‌دار یا عمامه‌دار مصادره نخواهد شد. مردم آگاه ایران اراده کرده‌اند با درهم‌کوبیدن تمامی مظاهر نظام حاکم و نفی هرگونه وابستگی، یک جمهوری دموکراتیک و آزاد را در ایران برپا کنند؛ اراده‌ای که ادامهٔ راه و آرمان بنیانگذاران مجاهدین را نمایندگی می‌کند.

م. صادقی  - خرداد ۱۴۰۵



🟢 #نه_شاه_نه_شیخ

🍏# مجاهدین_خلق ایران   #  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی   #ایران

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@ 7



کنفرانس در مجلس کانادا؛ افزایش بی‌سابقه اعدام‌های سیاسی، نقش جامعه بین‌المللی- ۷ خرداد ۱۴۰۵، ۲۸ می ۲۰۲۶ – سخنرانی خانم مریم رجوی



کنفرانس در مجلس کانادا؛ افزایش بی‌سابقه اعدام‌های سیاسی، نقش جامعه بین‌المللی – سخنرانی خانم مریم رجوی


مریم رجوی: جنگ اصلی حاکمان مستبد، مقابله با مردم ایران است

نمایندگان محترم، مهمانان عالیقدر، خانم‌ها، آقایان
مایه خوشوقتی است که با شما صحبت می‌کنم.
تحولات بزرگ یک سال اخیر حقایق مهمی را اثبات کرد.
اول: صلح و آزادی در ایران دو روی یک سکه هستند. خلاصی جهان از هیولای فاشیسم دینی که منبع اصلی ناامنی و تروریسم و جنگ افروزی است، یک هدف مشترک است.
دوم: این رژیم نه قصد دارد که رفتار و سیاستش را عوض کند و نه ظرفیت و ماهیت انجام این کار را دارد. بنابراین این تهدید فقط یک پاسخ دارد و آن سرنگونی رژیم به‌دست مردم و مقاومت سازمان‌یافته ایران است.

نیروی اصلی تغییر در ایران

در ۴ دهه گذشته کسانی که منافع سیاسی یا تجاری کوتاه مدت خود را بر همه چیز برتری دادند، ماهیت اصلاح‌ناپذیر رژیم را نادیده گرفتند. نقض وحشیانه حقوق‌بشر در ایران را دیدند؛ اما آن را به رژیم بخشیدند، در مورد برنامه ساختن سلاح اتمی و تولید سلاح‌های کشتار جمعی توسط رژیم مسامحه کردند؛ درحالی که شورای ملی مقاومت ایران در بیش از ۱۳۰ کنفرانس یا بیانیه وجوه مختلف این برنامه مخفی را افشا کرده بود. آن‌ها راه‌حل کلیدی مسأله ایران یعنی جنبش مقاومت را نادیده گرفتند. بدتر این که در لحظات حساس راه را بر آن بستند.
چالش بزرگ کنونی در همین تاریخچه تأسف بار ریشه دارد. اما در ورای آن باید برای آینده درس گرفت. بزرگ‌ترین درس این است که ممکن است همراهی با دیکتاتوری‌ها، امروز منافع گذرا را تأمین کند اما این کار فردا منجر به فاجعه می‌شود. به علاوه، سیاستی که مردم و مقاومت ایران را در نظر نمی‌گیرد، جهان را از نیروی اصلی تغییر در ایران محروم کرده است.
به صحنه ایران نگاه کنید. با این که یک جنگ خارجی شدید در کار است، اما جنگ اصلی حاکمان مستبد، مقابله با مردم ایران است. در دی ماه گذشته قیام ایران را با کشتار هزاران جوان و نوجوان به خون کشیدند. حالا شب و روز در کابوس قیام بعدی‌اند.

بن بست رژیم در برابر قیام مردم

از شروع جنگ، پی‌درپی زندانیان سیاسی را یکی پس از دیگری اعدام می‌کنند. از جمله ۸ تن از اعضای مجاهدین که اعضای کانون‌های شورشی‌ بوده‌اند. هم‌چنین ۲۰ جوان را به جرم شرکت در قیام یا مقابله با سپاه پاسداران اعدام کرده‌اند.
فرمانده نیروی انتظامی رژیم اعلام کرد از زمان شروع جنگ، ۶۵۰۰ نفر دستگیر شده‌اند. وی اشاره کرد که ۵۶۷ نفر آن‌ها در ارتباط با مجاهدین بوده‌اند. آن‌ها تلاش می‌کنند موقعیت سرنگونی خود را با هیاهوی جنگ مخفی کنند. اما راه‌حلی در برابر جامعه آماده قیام ندارند. به‌خصوص که کانون‌های شورشی در بسیاری شهرهای ایران در حال نبرد با سپاه پاسداران‌ و در تدارک قیام‌اند.
هم‌زمان، بازماندگان دیکتاتوری شاه که در سال ۵۷ توسط یک انقلاب مردمی سرنگون شد، از بازگرداندن ایران به دیکتاتوری پیشین و سرویس مخفی بدنام شاه، ساواک، دفاع می‌کنند.
این فعالیت‌ها در برابر قیام‌های ضد دیکتاتوری مانع ایجاد می‌کند، اما جامعه ایران نه وضع کنونی را قبول می‌کند نه بازگشت به گذشته را.
در واقع جامعه ایران به‌سوی برپایی یک جمهوری دموکراتیک در حرکت است. یک جمهوری بر اساس جدایی دین و دولت، خودمختاری ملیت‌های ستمزده و برابری زن و مرد .
با ورود رژیم به شرایط بازگشت‌ناپذیر، شورای ملی مقاومت، جایگزین دموکراتیک این رژیم، دولت موقت را بر اساس برنامه ده ماده‌یی مقاومت ایران اعلام کرد.

اخراج عوامل رژیم از کانادا

امروز در ایران از یک طرف رژیم حاکم خواهان جنگ است از طرف دیگر بقایای دیکتاتوری پیشین. اما شعار دولت موقت صلح و آزادی است.
کانادا با قطع روابط دیپلوماتیک خود گام مهمی برداشت. و اگر کشورهای دیگر چنین کاری کرده بودند وضعیت امروز متفاوت بود. از طرف دیگر این ابتکار هنگامی می‌تواند بر مبارزه مردم ایران برای آزادی اثر مثبتی داشته باشد که با گام‌ها دیگر همراه شود. از جمله پایان دادن به سوء‌استفاده عوامل رژیم از خاک کانادا و اخراج آن‌ها و تحت تعقیب قرار دادن سردمداران رژیم به‌خاطر جنایت علیه بشریت و نسل‌کُشی.
به‌رسمیت شناختن مبارزه مردم ایران برای سرنگونی رژیم و مشخصاً حمایت از دولت موقت اعلام شده از سوی شورای ملی مقاومت، اقدام مهم دیگری است. اقدامی که رژیم بیش از هر چیز از آن وحشت دارد و همزمان پیام حاوی پیام همبستگی و پشتیبانی از مردم ایران است.



🟢 #نه_شاه_نه_شیخ

🍏# مجاهدین_خلق ایران   #  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی   #ایران

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@ 7



برگی از تاریخ، پاتریس لومومبا مردی که آفریقا را بیدار کرد - رهبر جوانی که استعمار را به چالش کشید و بهای آن را پرداخت



برگی از تاریخ، پاتریس لومومبا مردی که آفریقا را بیدار کرد  - رهبر جوانی که استعمار را به چالش کشید و بهای آن را پرداخت

رهبر جوانی که استعمار را به چالش کشید و بهای آن را پرداخت

هر آنچه از تاریخ روایت می‌شود صرفا قصه‌های گذشته نیست، داستان زندگی آزادیخواهانی همچون پاتریس لومومبا شاید بتواند اندکی انگیزش‌ در بین جوامعی که در سایه ستم و فقر مانند ایران زندگی می‌کنند ایجاد کند. بدین جهت می‌توان برای درس گرفتن از گذشته، روایت‌های تاریخ را از زوایای مختلف به خوبی بازخوانی کرد، هرچند صفحات زرین تاریخ مبارزات مردم ایران با نام قهرمانان بزرگی همچون ستار خان و باقرخان و کوچک خان، مصدق و حنیف نژاد و خیابانی و… مزین شده است. تاریخ ملت‌ها را همیشه فاتحان نمی‌نویسند. گاهی نام‌هایی در حافظه جهان ماندگار می‌شوند که حتی پس از مرگ نیز الهام‌بخش مقاومت باقی می‌مانند. پاتریس لومومبا یکی از همان نام‌ها است؛ مردی که تنها چند ماه فرصت یافت تا رؤیای استقلال واقعی را برای مردم کنگو فریاد بزند، اما همان چند ماه کافی بود تا به یکی از مهم‌ترین چهره‌های ضد استعمار قرن بیستم تبدیل شود.

سرگذشت پاتریس لومومبا فقط روایت زندگی یک سیاستمدار آفریقایی نیست. این داستان برخورد دو جهان است؛ جهانی که آزادی می‌خواست و جهانی که منافع خود را در ادامه سلطه می‌دید. نام او امروز نه فقط در آفریقا، بلکه در حافظه تمام ملت‌هایی زنده است که طعم استعمار، غارت و دخالت خارجی را چشیده‌اند.

پاتریس لومومبا؛ صدای خشم یک ملت

در ژوئن ۱۹۶۰، کنگو پس از دهه‌ها استعمار بلژیک اعلام استقلال کرد. مراسم استقلال با حضور پادشاه بلژیک برگزار شد. او در سخنرانی خود استعمار را نوعی «تمدن‌سازی» توصیف کرد. اما ناگهان مردی جوان برخلاف تشریفات رسمی برخاست و سخنانی گفت که تاریخ آفریقا را لرزاند. پاتریس لومومبا با صدایی آرام اما قاطع اعلام کرد: «ما دیگر قربانی تمسخر، توهین و تحقیر نخواهیم بود».

همین جمله کافی بود تا میلیون‌ها آفریقایی در او تصویر رهایی را ببینند. لومومبا برخلاف بسیاری از رهبران وابسته آن دوران، استقلال را فقط تغییر پرچم نمی‌دانست. او باور داشت منابع عظیم کنگو باید متعلق به مردم این کشور باشد. کنگو سرزمینی بود سرشار از طلا، الماس، مس و اورانیوم. سال‌ها بعد کبالت نیز به ثروتی استراتژیک تبدیل شد. اما سود این منابع عمدتاً به جیب شرکت‌های خارجی می‌رفت و مردم کنگو سهمی جز فقر نداشتند. پاتریس لومومبا می‌خواست این نظم را تغییر دهد. همین خواسته ساده، او را به دشمن قدرت‌های بزرگ بدل کرد.

جنگ سرد و تولد یک دشمن خطرناک

سال ۱۹۶۰ جهان در میانه جنگ سرد قرار داشت. آمریکا و متحدانش هر حرکت مستقل را با سوءظن نگاه می‌کردند. واشنگتن نگران بود که رهبران تازه استقلال‌یافته آفریقا به شوروی نزدیک شوند. در همان روزهای نخست استقلال، بحران در کنگو آغاز شد. استان ثروتمند کاتانگا با حمایت خارجی اعلام جدایی کرد. شورش‌های داخلی کشور را به آشوب کشاند. لومومبا از سازمان ملل درخواست کمک نظامی کرد، اما پاسخ مؤثری نگرفت. وقتی راه‌های دیگر بسته شد، او به شوروی نزدیک شد. برای غرب، همین کافی بود. پاتریس لومومبا دیگر فقط یک رهبر آفریقایی نبود؛ او به «تهدید» تبدیل شد.

سال‌ها بعد اسناد منتشرشده نشان داد سازمان سیا برنامه‌هایی برای حذف او بررسی کرده بود. نام سیدنی گاتلیب، شیمیدان مشهور سیا، در این پرونده دیده می‌شود؛ فردی که مأمور انتقال سم به کنگو شده بود. اگرچه هنوز درباره جزئیات نقش مستقیم آمریکا بحث وجود دارد، اما تردیدی نیست که قدرت‌های غربی خواهان حذف لومومبا بودند.

قتل مردی که آرامگاه ندارد

در ژانویه ۱۹۶۱، تنها ده روز پیش از تولد ۳۶ سالگی‌اش، پاتریس لومومبا دستگیر شد. او را شکنجه کردند. تحقیرش کردند. سپس به کاتانگا منتقل شد؛ منطقه‌ای که تحت نفوذ جدایی‌طلبان و نیروهای مورد حمایت بلژیک قرار داشت. در همان‌جا جوخه اعدام به زندگی او پایان داد. اما تراژدی هنوز تمام نشده بود. عاملان قتل می‌دانستند پاتریس لومومبا می‌تواند پس از مرگ به نماد مقاومت تبدیل شود. برای همین تصمیم گرفتند حتی اثری از جسدش باقی نگذارند. جسد او را تکه‌تکه کردند و در اسید حل نمودند. امروز پاتریس لومومبا قبر ندارد. آرامگاهی ندارد. مردمش جایی برای سوگواری ندارند. اما شاید همین بی‌نشانی، او را به حضوری ماندگارتر در حافظه تاریخ تبدیل کرده است.

پس از پاتریس لومومبا؛ آغاز سقوط کنگو

پس از مرگ لومومبا، ژوزف موبوتو قدرت را در دست گرفت. او زمانی متحد لومومبا بود، اما بعدها به یکی از چهره‌های وابسته به غرب تبدیل شد. حکومت موبوتو دهه‌ها ادامه یافت و در تمام آن سال‌ها، فساد و غارت ساختاری کشور را فرسوده‌تر کرد. کنگو با وجود ثروت عظیم طبیعی، به یکی از فقیرترین کشورهای جهان تبدیل شد. امروز نیز بخش بزرگی از کبالت جهان از معادن این کشور استخراج می‌شود. ماده‌ای حیاتی برای تلفن‌های همراه، لپ‌تاپ‌ها و خودروهای برقی. اما مردمی که روی دریایی از ثروت زندگی می‌کنند، همچنان در فقر، جنگ و بی‌ثباتی گرفتارند. بسیاری از مورخان معتقدند حذف پاتریس لومومبا فرصتی تاریخی را نابود کرد؛ فرصتی که شاید می‌توانست مسیر کنگو و حتی آفریقا را تغییر دهد.

برگی که هنوز از تاریخ پاک نشده است

پاتریس لومومبا فقط یک نخست‌وزیر نبود. او نماد نسلی بود که می‌خواست آفریقا سرانجام به آفریقایی‌ها تعلق داشته باشد. قدرت‌های بزرگ توانستند بدن او را نابود کنند، اما نتوانستند پرسشی را که مطرح کرد از میان ببرند. اگر ملت‌های آفریقا اجازه داشتند بدون دخالت خارجی سرنوشت خود را تعیین کنند، امروز جهان چه شکلی داشت؟

شاید پاسخ این پرسش هرگز روشن نشود. اما نام پاتریس لومومبا هنوز در تاریخ، همچون صدای خاموش‌نشده آزادی طنین دارد؛ صدایی که از دل تاریک‌ترین فصل‌های استعمار برخاست و هنوز الهام‌بخش ملت‌هایی است که برای کرامت و استقلال می‌جنگند.


🟢 #نه_شاه_نه_شیخ

🍏# مجاهدین_خلق ایران   #  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی   #ایران

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@ 7


تنگه خیابان میدان شکست هژمونی استبداد : دکتر عزیز فولادوند جامعه شناس در آلمان



تنگه خیابان میدان شکست هژمونی استبداد :   دکتر عزیز فولادوند جامعه شناس در  آلمان

در گفتمان سیاسی حاکمیت، گاه از «تنگه خیابان» به‌عنوان مفهومی راهبردی یاد می‌شود؛ مفهومی که نشان می‌دهد برای رژیم، کنترل خیابان و فضای عمومی، حتی اهمیتی فراتر از کنترل تنگه هرمز دارد. اگر تنگه هرمز شریان ژئوپولیتیک و اقتصادی دولت است، «تنگه خیابان» شریان بقا و بازتولید قدرت سیاسی آن محسوب می‌شود. زیرا حکومتها ممکن است در عرصه بین‌المللی تحت فشار قرار گیرند و همچنان دوام بیاورند، اما هنگامی که اقتدارشان در خیابان فرومی‌ریزد، بنیان مشروعیت و توان اعمال قدرت آنها مستقیماً به چالش کشیده می‌شود.

«خیابان» در این معنا صرفاً نه یک فضای شهری، بلکه عرصه ظهور و کشاکش اراده جمعی با قدرت مسلط است. «خیابان» میدان انباشت خشم اجتماعی و تبدیل نارضایتی پراکنده به کنش سیاسی سازمانیافته و هدفمند است. لذا کنترل پذیر کردن خیابان و تهی نمودن آن از ظرفیت تجمع، استراتزی استبداد است. لحظه فتح خیابان توسط مردم، لحظه انتقال ترس از جامعه به قدرت سیاسی است. خیابان در استبداد نه قلمروی مدنی برای شهروندان بلکه عرصه ای امنیتی است برای تضمین بقاء. در تجربه تاریخی جنبشهای اعتراضی، از جمله در ایران، خیابان همان نقطه‌ای است که در آن رابطه میان دولت و جامعه به‌ طور عریان تعریف می‌شود. در فضای خیابان، انحصار قدرت ِ نمادین حکومت ترک برمی‌دارد و بدنهای معترض، با حضور فیزیکی خود، نوعی «حق بر امر سیاسی» را مطالبه می‌کنند. از این منظر، قیام نه فقط در سطح شعار، بلکه در سطح تصرف و بازتعریف فضای عمومی معنا می یابد. بر بستر این فهم است که «تنگه خیابان» برای حاکمان در کانون توجه قرار دارد و از اهمیتی استراتژیک برخوردار است، زیرا ناتوانی در کنترلِ «خیابان»، صرفاً از دست رفتنِ یک فضای شهری نیست؛ به معنای فروپاشیِ سازوکارهایی است که استبداد از طریق آنها ترس، اطاعت و انفعال را بر جامعه تحمیل می‌کند. در آن لحظه، بحران از سطحِ یک چالشِ امنیتی فراتر می‌رود و به بحرانِ هژمونی و مشروعیت بدل می‌شود؛ بحرانی که اقتدارِ سیاسی را نه فقط در ظاهر، بلکه در بنیان‌های روانی و اجتماعیِ آن فرسوده می‌سازد و ماشینِ قدرت را از درون دچارِ فلج تاریخی می‌کند.

خیابان، «فضای ظهور»

در ادبیات نظری، «خیابان» اغلب به‌عنوان بخشی از چیزی در نظر گرفته می‌شود که حوزه عمومی نام دارد؛ مفهومی که یورگن هابرماس آن را برجسته کرد. در این چارچوب، حوزه عمومی جایی است که افراد جامعه می‌توانند خارج از کنترل مستقیم دولت، به کنش جمعی روی بیاورند، روایت خود را تولید کنند و ملاء احتماعی تشکیل دهند. خیابان، ‌به ویژه در دوران ضعف نهادهای رسمی قدرت، می‌تواند به شکل فشرده و عینی به مثابه حوزه عمومی، وارد عمل شود، نفس کشد، دیده‌ شود، و هم نوایی ایجاد کند. در نگاه هانا آرنت خیابان، «فضای ظهور» است؛ یعنی بستری که شهروندان از مجرای طریق کنش و گفتار، به باز آفرینی امر سیاسی اقدام نمایند: امکانی برای ساختنِ نظمی نو، برای تعریفِ دوباره آزادی، کرامت و حقِ حضور. در این معنا، خیابان فقط یک مکان فیزیکی نیست، بلکه صحنه‌ای است که در آن «کنش سیاسی» رخ می‌دهد و قدرت می‌تواند به چالش کشیده شود. به همین دلیل، «تنگه خیابان» در استبداد دینی یک گلوگاه امنیتی صرف نیست، بلکه میدان تعیینِ مشروعیت است؛ آنجا یا استبداد فرو می‌ریزد، یا جامعه دوباره به سکوت رانده می‌شود

«رپرتوار کنش جمعی»

در جامعه‌شناسیِ جنبش‌های اجتماعی، خیابان صرفاً یک فضای فیزیکی تلقی نمی‌شود، بلکه بخشی از «رپرتوار کنش جمعی» است؛ عرصه‌ای که در آن افراد پراکنده به نیرویی اجتماعی بدل می‌شوند. چنانکه چارلز تیلی و سیدنی تارو نشان داده‌اند، حضورِ مردم در خیابان فقط بیان اعتراض نیست، بلکه فرآیند تولید همبستگی، مرئی‌ کردن نارضایتی و بازپس‌گیریِ امرِ سیاسی از انحصارِ قدرت است. از همین‌ رو، هر رژیمِ اقتدارگرا می‌کوشد خیابان را یا امنیتی کند، یا بی‌معنا، زیرا می‌داند خیابان زنده، مقدمه ظهورِ جامعه سیاسیِ زنده است.

بنابراین، خیابان ذاتاً معادل اراده مردم نیست، اما در شرایط خاص می‌تواند به نماد و ظرف موقت بیان خواست و أراده تحول گرایان تبدیل شود. خیابان برای تمامیت خواهی منبع خطر است و میدان منازعه. همین ویژگیِ است که اهمییت و حساسیت آن را برای همه بازیگران سیاسی (از حاکمان تا جنبش‌ها) برجسته می کند. خیابان می‌تواند به‌ سرعت از یک «نماد» به یک «میدان واقعی تعیین‌ کننده» تبدیل شود، اما فقط در صورتی که با شبکه‌های سازمانی، رهبری (حتی غیرمتمرکز)، و نوعی روایت مشترک همراه باشد. بدون اینها، حتی حضور گسترده هم ممکن است به نتایج پایدار منجر نشود. در دوران «پسا‌ خامنه ای»، خیابان می‌تواند نقشی کانونی و تعیین‌کننده ایفا کند؛ حتی شاید بتوان گفت آخرین و تنها عرصه‌ای است که در آن جامعه قادر است ارادهٔ جمعیِ خود را به نیرویی سیاسی تبدیل کند.

روایت مشترک

«روایت مشترک» در ایران اکنون بر محور چند اصل بنیادین استوار است: تأکید بر استراتژی قیام مسلحانه به ‌مثابه پاسخی تاریخی به انسداد سیاسی؛ نفی همزمان استبداد تاج پرستانه و عمامه ‌پرستانه؛ و تقویت «کانون‌های شورشی» به‌عنوان بستر رفاقت، سازمان‌ یابی و ارتقای کنشِ هدفمند جمعی. این «روایت»، مردم را نه تماشاگر، بلکه نیروی اصلی دگرگونی می‌داند؛ نیرویی که با فتح خیابان، شکستن فضای خوف و پیوند دادن اعتراض‌های پراکنده، می‌تواند اراده‌ی جمعی را به قدرتی شورشی و تعیین‌کننده بدل کند. در واقع «روایت مشترک» در «ایران ما»، روایت ایستادن است؛ ایستادن در برابر دو چهره‌ی یک استبداد: تاج و عمامه. این روایت، بر ضرورت قیام سازمان‌ یافته و بر بازپس‌ گیری خیابان به‌عنوان میدان حضورِ مردم تأکید می‌کند؛ چرا که خیابان، هنگامی که از ترس تهی شود، به زبان خشم، امید و رهایی بدل می‌گردد. «روایت مشترک»، بر این باور استوار است که رهایی، نه از دلِ سازش با استبداد، بلکه از مسیرِ مقاومت سازمان‌ یافته و کنشِ جمعیِ هدفمند عبور می‌کند.

آنچه رژیم در دوران«پسا‌ رهبر» بیش از هر چیز از آن هراس دارد، نه صرفاً بمباران زیرساختها و نه فشارهای خارجی، بلکه «خیابان» است؛ خیابان، این گلوگاه استراتژیک قدرت. همانگونه که تنگه هرمز شریان حیاتیِ جغرافیای سیاسیِ منطقه است، خیابان نیز شریان حیاتیِ تحولات اجتماعی و سیاسیِ ایران است. ملایان خود، ناخودآگاه، به اهمیت این حقیقت اعتراف کرده‌اند؛ آنجا که از «تنگه خیابان» سخن می‌گویند. زیرا می‌دانند سرنوشت آینده ایران نه در اتاق‌های بسته، بلکه در خیابان رقم خواهد خورد. خیابان فقط آسفالت و عبور نیست؛ خیابان حافظه جمعیِ مردم است، میدان رویاروییِ ترس و امید است، و دروازه‌ای است به جهانی آزادتر؛ جهانی که در آن کرامت انسان لگد مال نمی‌شود و انسان بودن جرم نیست. خیابان، حریمی است که هرگاه مردم آن را بازپس بگیرند، دیوارهای استبداد ترک برمی‌دارد. از همین ‌رو، فتحِ خیابان برای هر جنبشِ رهاییبخش، نه یک تاکتیک مقطعی، بلکه عبور از یک گلوگاه تاریخی است؛ نقطه‌ای که در آن می‌ توان ماشینِ سرکوب را زمین گیر کرد.

تله رژیم

رژیم برای دور نگه داشتنِ مردم از این «تنگه استراتژیک»، دو مسیر را هم‌ زمان دنبال می‌کند. نخست، ترویجِ نوعی فرهنگ بازدارنده و فرساینده؛ همان حکومتی که چهار دهه با نامِ «حجاب» جامعه را سرکوب کرد، زنان را تحقیر نمود، هزاران نفر را شلاق زد، زندانی کرد و از هستیِ اجتماعی ساقط ساخت، امروز دیگر حتی بخشی از همان نمادهای ایدئولوژیک را رها کرده است. نه از سرِ دگرگونیِ اخلاقی، بلکه از سرِ ترس. ترس از انفجارِ خیابان. ترس از لحظه‌ای که خشمِ فروخورده مردم، مرزهای ترس را درهم بشکند. آنها می‌کوشند جامعه را در نوعی بی‌حسی و فرسودگیِ اخلاقی و روانی نگه دارند؛ جامعه‌ای خسته، پراکنده و دور از کنشِ جمعی.

دومین راهبرد، آماده‌سازیِ نیروهای «آتش‌ به‌ اختیار» برای کنترلِ خیابان است. از همین امروز، رسانه‌های حکومتی آموزشِ نظامی و استفاده از سلاح را ترویج می‌ کنند تا در لحظه بحران، گروه‌هایی ایدئولوژیک و مسلح بتوانند در برابر نیروهای معترض و مقاومت مردمی به میدان آورده شوند. رژیم به‌ خوبی می‌داند که اگر خیابان از انحصارِ ترس خارج شود، دیگر بازگرداندن آن آسان نخواهد بود. اما تاریخ نشان داده است که هیچ قدرتی نمی‌تواند برای همیشه خیابان را اشغال کند. زیرا خیابان، در نهایت، به مردم تعلق دارد. آنجا که انسانها شانه‌به‌شانه می‌ایستند، ترس فرومی‌ریزد و اراده جمعی متولد می‌شود. و درست در همین نقطه است که گذرگاه ایران به سوی جهانی آزاد، مدرن و انسانی گشوده می‌شود؛ جهانی که در آن شأنِ انسان، نه ابزارِ قدرت، بلکه معیارِ سیاست است.

عزیز فولادوند  - ماه می ۲۰۲۶



🟢 #نه_شاه_نه_شیخ

🍏# مجاهدین_خلق ایران   #  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی   #ایران

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@ 7