تجدید عهد عاشورا - قهرمان وارستهٔ مجاهد خلق محمد تقوی، زندان فشافویه بعد از بمباران اوین
جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵- چهلمین روز شهادت و سربدار شدن مجاهد پاکباز محمد تقوی
تجدید عهد عاشورا قهرمان وارستهٔ مجاهد خلق محمد تقوی، زندان فشافویه بعد از بمباران اوین - ۱۶ تیر ۱۴۰۴
بنام پروردگار مهربان، در هم کوبنده ستمگران و بهنام مردم ستمدیده و دلیر ایران
با درک و اشراف نسبت به خطیر بودن شرایط کنونی و توجه به اصل «کس نخارد» که اکنون بیش از هر زمان دیگر ضرورت راهکار «سرنگونی رژیم بهدست مردم و مقاومت ایران» را برجسته میکند، اینجانب سیدمحمد تقوی سنگدهی با الهام از سرور شهیدان و با هشیاری نسبت به سه مرزسرخ مبارزاتی «سستی، ذلت و ناتوانی» تعهد میدهم و سوگند یاد میکنم که همگام با خواهران و برادران مجاهدم در شهر اشرف، سرمشقهای نبرد بیامان، فدای بیکران، عاشقان بیچشمداشت و مبارزان گمنام راه آزادی میهن، با تمام توش و توان در رکاب رهبران آرمانی مان، مریم و مسعود تا منزلگه پیروزیِ کاروان رهایی خلق در زنجیر، هیچ سد و مانع و این دیوارها را بهرسمیت نشناخته، جانانه بتازم. با مقاومت خویش، با مایهگذاری برای برادران همبندٍ در بندم و دم غنیمت شمار و فرصت ساز، در اوج آمادگی باشم.
تجدید عهد قهرمان مجاهد خلق بابک علیپور - آذر ۱۴۰۴ + ویدئو
۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ - چهلمین روز شهادت و سربدار شدن قهرمان مجاهد خلق بابک علیپور
تجدید عهد بابک علیپور - آذر ۱۴۰۴
با سلام و درود
غرض از صحبتهای بنده با شما خلق قهرمان این است که رژیم مجدد حکم اعدام من و ۵نفر دیگر از برادرانم را تو بیدادگاههای خودش که اصلاً مورد تأیید ما نیست و بر اساس هیچیک از پرنسیپهای بینالمللی هم مورد تأیید نیست، تأیید کرده.
اما از آنجا که پشت ما به سازمان، سازمان مجاهدین و کانونهای شورشیاش و خلق قهرمان گرمه، هیچ باکی نداریم، چرا که پیروزی در هرصورت از آن ماست.
بابک علیپور هستم، متولد۱۳۷۰ در شهرستان آمل و فارغالتحصیل کارشناسی رشته حقوق. تا قبل از دستگیریام یعنی ۶ دیماه ۱۴۰۲ به همراه خانواده توی یکی از روستاهای رشت زندگی میکردیم.
از آنجایی که وقتم محدوده من صحبتهایم با شما را مکتوب کردم تا چیزی از قلم نیفتد.
از سال۹۷ تا الآن یعنی آذر ماه ۱۴۰۴ سه مرتبه بهخاطر هواداری از سازمان پرافتخار «مجاهدین خلق ایران» دستگیر و زندانی شدم و در زندانهای لاکان رشت، اوین، تهران بزرگ بودم و الآن هم توی زندان هستم.
از روز اول آشناییام با سازمان و تا حالا که زیر حکم اعدام هستم، پیوسته شکرگذار این انتخابم بودم و همچنین بسیار مدیون برادر مسعود و خواهر مریم بودم و درسهای زیادی ازشون گرفتم.
یک درس دیگر از برادر مسعود گرفتم و بهکمکماومد، این جمله ایشون بود که گفتند کانونهای شورشی باید اسباب کار سرنگونی را مهیا کنند.
همین درس در روزهای انفرادی و بازجویی و ایام زندان به من کمک کرد که بتوانم مقاومت بکنم و از پشت دیوارهای قطور زندان ضربهای به رژیم وارد کنم و سبب شد که بتوانم با شیرهای کانونهای شورشی پیوند برقرار کنم.
یک نمونه درسی که از خواهر مریم گرفتم را اگر بخواهم اینجا برای شما بگویم مربوط میشود به سخنرانی خواهر توی کنگره جوانان که در پاریس برگزار شد حدود دو ماه پیش. در آنجا خواهر مریم اسم من را به همراه چند نفر دیگر از اعضای کانونهای شورشی بردند، در آن لحظه من احساس شرمندگی داشتم نسبت به خواهر و بلافاصله به خودم گفتم که این یک ابلاغ مأموریت است برای من، ابلاغ مأموریت، مأموریتی که باید مقاومت کنم همچون سایرسربدارهایسازمان پرافتخار مجاهدین خلق که مرگ را به سخره گرفتند و بر چوبههای دار بوسه زدند و بر چوبههای دار به پرواز در آمدند.
و همچنین بسیار ممنون خواهران و برادران مجاهدم هستم که زندگی واقعی و عشق به مردم را به من نشان دادند وتوانستنمکه در این مسیر قدم بگذارم و باعث ارتقاء من توی این مسیر شدند. مسیر با سعادت، مسیری پررنج و خون که هر لحظهاش همراه با انتخابه، ابتلائه، آزمایش است. و به این نتیجه رسیدم که فقط مجاهدین بودند و هستند و خواهند بود که این مسیر تکاملی را از دوره دیکتاتوری شاه شروع کردهاند و به اینجا رساندند و با صلابت و استوار تا تحقق «آزادی» خلق قهرمان از شر آخوندهای دینفروش پیش خواهند برد.
اگر سازمان نبود و من این انتخاب را نمیکردم، با توجه به وضعیت نابسامان فاسد که ناشی از حاکمیت ولایت فقیه معلوم نبود که چه سرنوشتی در انتظارم بود شاید مثل بسیاری ازجوانان ایران که قربانی تحمیلات و غارت و جنایت آخوندها هستند، به جای انتخاب هواداری سازمان و این مسیر پرشکوه با اتهاماتی مثل قتل، سرقت، کلاهبرداری، تجاوز، فروش مواد مخدر و مشروبات الکلی و غیره دستگیر و زندانی میشدم و یا خودکشی میکردم.
تا قبل از این انتخابم من زندگی روزمره و معمولی داشتم در صورتیکه دورو برمپربوداز فقر، فساد، بیکاری، همین چیزهایی که الآن وجود دارد و بیشتر هم شده مثل قتل دختر توسط پدرش، قتل زن توسط شوهرش، خودکشی، خودسوزی دانشجو، کارمند و کارگر از نداری و. که همه اینها یک ریشه واحد دارند و آن هم رژیم ولایت فقیه است که بهقول قرآن مصداق بارز از بین برنده حرث و نسل است. و تمامی اینهایی که ما میخواهیم مثل آزادی بیقید و شرط، جامعه بدون تبعیض، برابری جنسیتی و عدالت و غیره تنها با «سرنگونی» این رژیم است که محقق میشود و راه دیگری ندارد و نشان دادن راه دیگری غیر از این، انحرافی و فقط باعث طول عمر این نظام است.
این دیکتاتوری یعنی دیکتاتوری شیخ مثل دیکتاتوری شاه یک راه بیشتر ندارد و آن هم «نبرد مسلحانه» و «سازمان یافته» است که خوشبختانه ما هر چه را که میخواهیم در این مسیر میتوانیم در کانونهای شورشی سازمان مجاهدین پیدا کنیم و خوشحالم که در این راه قدم گذاشتم تا بتوانم به وظیفه انسانی و اسلامی خودم جامه عمل بپوشم. و در واقع این راهیست که بذرش از خون شهدای دهه ۶۰ کاشته شده است. شهدای ۳۰ خرداد، ۵ مهر و ۳۰هزار زندانی قتلعام شده، راه زندانیان مجاهدی که سرموضع بودند اما از آرمان آزادی خلقشان کوتاه نیامدند.
همبندیهای شهیدم «بهروزاحسانی» و «مهدی حسنی»از قهرمانهایاین راه بودند، و من هم چون مجاهدان اشرفی و زندانیان مجاهدی چون بهروز و مهدی سوگند میخورم که هرگز از سرنگونی رژیم پلید آخوندی دست نکشم و از این مسیر کوتاه نیایم.
حالا خامنهای درگرداب این بحرانها که تمام حکومتش را دربر گرفته، با افزایش اعدامها میخواهد اوج سرکوبش را نشان بدهد و در جامعه انفجاری رعب و وحشت ایجاد کند، تا شاید از سرنگونی نجات پیدا کند، ولی کور خوانده، این رژیم چه با اعدام و چهبیاعدامسرنگون میشود و باید بشود و این قطعی است به حکم تاریخ. و این سرنگونی هم به دست کانونهای دلیر شورشی و مردم آزاده ایران حتماً محقق میشود
بدون شک روز آزادی و خوشبختی مردم ایران از یوغ آخوندهای دینفروش بهزودی فرا خواهد رسید و این سعادت بزرگی بود که از طریق سازمان توانستم توی اینمسیر گامبردارم، مسیر سرنگونی مسیر برقراری جمهوری دموکراتیک و حاضرم توی این راه عمرم و دار و ندارم را بدهم تا خلق قهرمان ایران همه چیز بهدست بیاورد و این را از خواهران و برادران مجاهدم الگو گرفتهام به رهبری برادرمسعود و خواهر مریم که سوگند خوردهاند تا دار و ندارشان رابدهند، تا خلق قهرمان همه چیز بهدست بیاورند.
و در آخر، این چند خط آخر را عینا از روی متن برایتان میخوانم:
سپاس خدا را که مرا به این مسیر هدایت کرد. باشد که تاآخر شایستگیداشته باشم که جانم فدیه راه رهایی مردمم باشد و باور قطعی دارم که در شرایط فعلی، اعدام ما، جوانان را مرعوب نخواهد کرد، بلکه عزم آنان را برای سرنگونی این رژیم و استقرار حاکمیت مردمی استوارتر میسازد. پس چه باک!
من المومنین الرجال صدقوا ماعاهدواللهعلیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا
مرگ بر اصل ولایت فقیه
درود بر ارتش آزادیبخش ملی ایران
درود بررهبر کبیرارتش آزادیبخش برادر مسعود
مرگ بر خامنهای، درود بر مسعود و مریم رجوی، لعنت بر خمینی،
حاضر، حاضر
------------------------------------------
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
..…
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی، من و عاشقی و مستی
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۱ - حکم دادگاه استیناف در بلژیک در مورد توطئه بمبگذاری در گردهمایی مقاومت ایران در پاریس
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۱ حکم دادگاه استیناف در بلژیک در مورد توطئه بمبگذاری در گردهمایی مقاومت ایران در پاریس
بر اساس حکم دادگاه استیناف آنتورپ بلژیک مزدور نفوذی مهرداد عارفانی که ژست روشنفکر و شاعر ضداسلام میگرفت بهطور قطعی به ۱۷سال زندان محکوم شد.
نسیمه نعامی، زن مأمور اطلاعات به ۱۸سال و امیر سعدونی به ۱۸سال حبس قطعی محکوم شد - حکم زندان قطعی امیر سعدونی از ۱۵سال به ۱۸سال افزایش یافت.
دادگاه استیناف، سلب قطعی و مادام العمر تابعیت بلژیکی و ابطال پاسپورتهای هر ۳مزدور نفوذی را در حکم خود ابلاغ کرد.
مزدوران نفوذی هر یک به ۶۰هزار یورو جریمه نقدی هم محکوم شدند.
حکم ۲۰سال زندان برای دیپلمات تروریست بمبگذار اسدالله اسدی که نخستین نمونه در اروپا بعد از جنگ جهانی دوم است قطعیت یافت.
اما سیاست مماشات دیپلمات تروریست بمبگذار را پس از ۵سال حبس با یک گروگان معاوضه کرد.
از بیانیهٔ چهلودومین سالگرد تأسیس شورای ملّی مقاومت ایران: با محکومیت قطعی اسدی و تصریح قضاییه بلژیک که اسدی این جنایت را بهدستور رژیم سازمان داده است - مهر تروریسم دولتی برای همیشه بر پیشانی رژیم آخوندها حک شد.
معاهدهٔ انتقال محکومان یک معامله شرمآور با رژیم آخوندی و بالاترین مشوق آن در افزایش تروریسم و استفاده هر چه بیشتر از اهرم گروگانگیری بود.
بلافاصله بعد از تصویب معاهده در پارلمان در ۲۹تیر ۱۴۰۱ دقایقی پس از نیمهشب یک شکایت فوری از سوی خانم مریم رجوی و ۱۰تن دیگر از شاکیان شامل شخصیتهای بینالمللی به دادگاه در بروکسل ارائه شد.
دادگاه قانون اساسی در ۱۷نوامبر ۲۰۲۲ قانون موافقت با یک معاهده بینالمللی شامل انتقال محکومین به ایران و مشخصاً دیپلمات تروریست اسدالله اسدی را بهحالت تعلیق درآورد.
دولت بلژیک که پس از حکم دادگاه قانون اساسی قویاً نگران بود عملاً معاهده انتقال محکومان را به کناری گذاشت و روز ۵خرداد ۱۴۰۲ برای دورزدن حکم دادگاه قانون اساسی طبق یک ماده قانون اساسی با فرمان ویژه شاه دیپلمات تروریست بمبگذار را غافلگیرانه و بدون اطلاع قربانیان به فاشیسم دینی حاکم بر ایران تحویل داد.
آزادی تروریستی که بزرگترین عمل جنایتکارانه در اروپا بعد از جنگ جهانی دوم را سازماندهی و فرماندهی میکرد آن هم با نقض صریح حکم دادگاه یک باج شرمآور به تروریسم و گروگانگیری بود.
بیاد فرزاد کمانگر و یارانش؛ ۱۶ سال بدون مدفن و مزار! - روزی که کردستان گریست!
روزی که کردستان گریست!
فرزاد کمانگر، شیرین علم هولی، علی حیدریان، فرهاد وکیلی و مهدی اسلامیان ۵ گرد سرفرازی بودند که در سحرگاه ۱۹ اردیبشهت ۸۹ به دار آویخته شدند.
در نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹، فرزاد کمانگر، معلم و فعال حقوق بشر به همراه چهار زندانی سیاسی دیگر به نامهای علی حیدریان، شیرین علم هولی، فرهاد وکیلی و مهدی اسلامیان، اعدام شدند. اعدام این مبارزان کرد پس از طی روند پر نقص قضائی، مخفیانه و بدون اطلاع وکیل و خانواده در محوطهی پارکینگ زندان اوین صورت گرفت. اکنون پس از گذشت سیزده سال از اعدام این زندانیان همچنان جنایتکاران حاکم از دادن نشانی محل دفن آنان به خانوادههای شان خودداری میکنند.
خامنهای که گمان میکرد با کشتن سرداران آزادی مردم کردستان، میتواند شور آزادی و رهایی از استبداد را خاموش کند، با بیرحمی و برغم فشارهای بینالمللی و داخلی این زندانیان سیاسی را به دار آویخت. به این ترتیب خلق مظلوم کرد یک بار دیگر عزادار شد. امسال در حالی یازدهمین سالگرد اعدام آن یلان را گرامی میداریم که همه ایران به یک کردستان تبدیل شده است. خشم و نفرت مردم از حکومت خامنهای به بالاترین حد خود رسیده است.
فرزاد کمانگر
فرزاد کمانگر خود را چنین معرفی میکند: «اینجانب فرزاد کمانگر، معروف به سیامند،معلم آموزش و پرورش شهرستان کامیاران با ۱۲سال سابقه تدریس، که تا یکسال قبل از دستگیری در هنرستان کار و دانش مشغول به تدریس بودم».
وی همچنین عضو هیئت مدیره انجمن صنفی معلمان شهرستان کامیاران شاخه کردستان بوده و تا زمان فعالیت این انجمن و قبل از اعلام ممنوعیت فعالیتهای آن مسئول روابط عمومی این انجمن بوده است. فرزاد کمانگر عضو شورای نویسندگان ماهنامه فرهنگی – آموزشی رویان بود.
دستگیری و شکنجه
فرزاد کمانگر در مرداد ماه ١٣٨٥ در تهران دستگیر شد.
او خود در مورد دستگیریاش مینویسد: «در مرداد ۱۳۸۵ برای پيگيری مسئله درمان بيماری برادرم كه از فعالين سياسی كردستان میباشد به تهران آمدم و دستگيرشدم. در همان روز به مكان نامعلومی انتقال داده شدم. مرا زيرزمينی بدون هواكش، تنگ و تاريک بردند، سلولها خالی بود نه زيرانداز نه پتو و نه هيچ شی ديگری آنجا نبود.
آنجا بسيار تاريک بود مرا به اتاق ديگری بردند. هنگامی كه مشخصات مرا مینوشتند از قوميتم میپرسیدند تا میگفتم «كرد» هستم بوسيله شلاق شلنگ مانندی تمام بدنم را شلاق میزدند. به خاطر مذهب نيز مورد فحاشی، توهين و كتک كاری قرارمیدادند… دست هايم را میبستند و روی صندلي مینشاندند و به جاهای حساس بدنم… فشار وارد میکردند و لباس هايم را از تنم به طور كامل خارج میکردند و با تهديد به تجاوز جنسی با چوب و باتوم آزارم میدادند».
پرونده فرزاد کمانگر و۲ متهم دیگر در تاریخ ۱۰ بهمن ۱۳۸۶ در شعبه ۳۰ دادگاه انقلاب اسلامی تهران مورد رسیدگی قرار گرفت. اتهامات عنوان شده علیه فرزاد کمانگر و دو نفر از دوستانش که با او اعدام شدند، محاربه از طریق فعالیت موثر برای گروهكهای ضد نظام و همچنین نگهداری و قاچاق اسلحه و مهمات عنوان شد در حالی که فرزاد همه آن را انکار کرد.
شیرین علم هولی
شیرین علمهولی آتشگاه متولد ۱۳ خرداد ۱۳۶۰ در روستای دیم قشلاق در حوالی ماکو. در سال ۸۷ در تهران توسط سپاه پاسداران بازداشت شد. پس از گذراندن یک سال و ۹ ماه حبس در زندان اوین تهران در روز هشتم آذر ماه به اتهام ارتباط با گروه پژاک دادگاهی شده و به اعدام محکوم گردید. در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ بدون اطلاع خانواده و وکلایش در زندان اوین اعدام شد.
وکیل شیرین مینویسد: من تنها توانستم دو مرتبه شیرین را ببینم. این دختر زمان دستگیری سواد نداشت و تنها کردی حرف میزد. به من گفت در زندان تا کلاس پنجم درس خوانده و فارسی را هم یاد گرفتهاست. قول داد تا دانشگاه به درس ادامه دهد. میخواست رشته حقوق بخواند.
شیرین علم هولی
شیرین پس از تحمل ۲۱روز حبس و شکنجه در محلی نامعلوم به زندان اوین منتقل شد.
او در نامهای که از زندان به دست خانوادهاش رسانده، شرح کامل آنچه در طول سه ماه بر او رفته را توصیف کرده بود. شیرین در طول دوران بازجویی بارها تحت فشارهای جسمی و روانی شدید قرار گرفته و در آخرین نامه خود خطاب به بازجوهایش نوشته، آنچه در طول سه ماه اول بازداشت بر او گذشته است، کابوس شبهایش شده و عوارض جسمی و روانی ناشی از آن همچنان او را آزار میدهد.
شیرین روز جمعه ۱۷ اردیبهشت۸۹ طی آخرین تماسی که با خانواده خود داشت، هیچ خبری مبنی بر ابلاغ حکم اعدام از طرف دیوان عالی کشور به آنها نداده بود.
شیرین و یارانش پس از اعدام هرگز پیکرشان به خانواده هم تحویل داده نشد.
مهدی اسلامیان
او در نامهای به تاریخ ۶ اردیبهشت ۸۹ نوشت: مگر مبارزه با فساد و تباهی مبارزه با دروغ و نیرنگ، مبارزه با خداست؟ خدا جز پرستیدن و یکتاپرستی، انسانیت و نیکی به یکدیگر کردن چه چیزی میخواهد. آیا این را میخواهد که برای چرخاندن چرخ زندگی تن فروشی کرد یا دزدی کرد یا هزار موارد فساد دیگر؟ آیا شما واقعا خدا را شناختهاید که دم از خدا و دین مبین اسلام میزنید.
آیا دین عزیزمان این را میگوید آیا شما گذاشتهاید تا مردم ایران در برابر دین خدا سر تسلیم و تعظیم فرود آوردند.
من هم یکی از آنانم که به خاطر برادر بودنم و مهر و عاطفه و غریزه سالیان سال است که در سیاه چالهای شما محبوسم و بدون هیچ دشمنی با خدا و دین اسلام و کشور عزیزمان در برابر چوبه دار ایستادهام.
آیا کمک مالی ناچیز آن هم به برادر کوچکتر از خودم محاربه است؟ آیا شما تعریف محارب را میدانید؟ کمک ۲۰۰هزار تومانی به برادر کوچکتر از خودم محاربه است.
اگر قرار است هر کس به برادر خود کمک مالی ناچیز کرده باشد محارب باشد پس تمام مردم ایران محاربند.
فرهاد وکیلی، فرزاد کمانگر، شیرین علم هولی، علی حیدریان و مهدی اسلامیان
فرهاد وکیلی
فرهاد وکیلی در نامهیی که در زندان نوشته بود میگوید در بیدادگاهی ۱۰دقیقهای به اعدام محکوم شدم. اما اگر روزی ده بار اعدامم کنند و باز زنده شوم دوباره فریاد خواهم زد آزادی، آزادی.
فرهاد مرگ را به سخره میگرفت و از آن هراسی به دل راه نمیداد.
او در نامهیی نوشته بود: «مرگ یعنی عشق، آسمان بودن، رفتن، مرگ یعنی جدایی کوتاه شدن دست از جهان، مرگ ترک دیار، دوری همیشه از یاران، مرگ یعنی رفتن، رفتن بدون بازگشت، در یک کلام مرگ یعنی مرگ، اما پیش من هر چه از مرگ میگویند در دل هراسی ایجاد نمیشود، مرگ اگر اژدهاست در دل من مورچهایست بیآزار، مرگ برای من سعادتی است هدیه شده از سوی دوست زیرا برای ملت است.
یاد من بعد از مرگ یاد خواهد شد. با یاد شهدا، مرگ برای من یعنی دوباره بودن، یعنی دل به عشق سپردن، یعنی تولد.
اگر عمر من یعنی طول مسافتی ما بین دو ایستگاه، پس رسیدن به مقصد برایم رویایست بس عظیم. زیرا من و ملتم و عزیزانم و فرزندان و یارانم در این دنیا بیپناه بودیم. اما آرزوی ناشکفته من در راه این سفر که میدانم کجا میروم و چه میخواهم شد مرا به سوی مرگ میکشاند. شاید پس از مرگ من و با مرگ من خون انسانی که آیندگان او را شهید خواهند خواند پشتیبانی باشد برای ملتم و وطنم و فرزندانم».
علی حیدریان
دادگاه علی حیدریان فقط چند دقیقه بود. علی در بند ۲۰۹زندان اوین سختترین شکنجهها را تحمل کرد. ولی هرگز حاضر نشد در اعترافات تلویزیونی که وزارت اطلاعات سناریوی آنرا ریخته بود شرکت کند. بازجویان به علی گفته بودند اگر به اعترافات تلویزیونی تن ندهد او را با فرهاد وکیلی و فرزاد اعدام خواهند کرد. اما علی تصمیم گرفته بود که با یارانش سربدار شود.
مقاومت ایران؛ چرا روایتها درباره مجاهدین تغییر میکند؟ - روزنامهنگار آمریکایی از تجربه متفاوت خود درباره مقاومت ایران میگوید
مقاومت ایران؛ چرا روایتها درباره مجاهدین تغییر میکند؟
یک روزنامهنگار آمریکایی از تجربه متفاوت خود درباره مقاومت ایران میگوید
مقاومت ایران سالها تحت شدید ترین سانسور قرن بود، اما اکنون پردهها کنار می رود وحقانیت این مقاومت در سرنگونی حکومت آخوندی هر روز بیشتر آشکار میشود. در سالهای گذشته، تبلیغات گسترده حکومت ایران و برخی جریانهای سیاسی تلاش کردهاند تصویری منفی از اپوزیسیون سازمانیافته ایران ارائه دهند. با این حال، شماری از روزنامهنگاران و تحلیلگران غربی پس از بررسی مستقیم واقعیتهای موجود، روایت متفاوتی را مطرح کردهاند. ال تاد وود، روزنامهنگار و نویسنده آمریکایی، یکی از همین چهرهها است که اخیراً درباره تجربه خود از آشنایی نزدیک با مجاهدین و مقاومت ایران سخن گفته است.
ال تاد وود میگوید سالها تحت تأثیر روایتهایی قرار داشت که رسانهها درباره مجاهدین منتشر میکردند. او تأکید میکند که فضای تبلیغاتی پیرامون مقاومت ایران به گونهای طراحی شده بود که کمتر کسی برای شناخت مستقیم این جریان تلاش کند. با این حال، او تصمیم گرفت شخصاً با اعضای این جنبش گفتگو کند و ساختار تشکیلاتی آن را از نزدیک بررسی کند.
به گفته این نویسنده آمریکایی، نتیجه این بررسیها کاملاً متفاوت از تصویری بود که سالها در رسانهها بازتاب پیدا کرده بود. او اعلام کرد آنچه مشاهده کرده، مجموعهای سازمانیافته و منسجم بوده که اعضای آن با انگیزه سیاسی و اعتقاد به آزادی ایران فعالیت میکنند.
مقاومت ایران و روایت متفاوت ال تاد وود
ال تاد وود در بخشی از اظهاراتش توضیح داده است که اعضای این جنبش را افرادی متعهد و فداکار دیده که برای آینده ایران برنامه مشخصی دارند. او میگوید ساختار داخلی این تشکیلات بر پایه نظم، مسئولیتپذیری و مشارکت جمعی شکل گرفته است.
این روزنامهنگار همچنین تأکید میکند که در ملاقاتهای خود با زنان عضو مقاومت ایران، نقش پررنگ زنان در مدیریت و هدایت بخشهای مختلف را مشاهده کرده است. او این موضوع را متفاوت از ساختار رایج در حکومت حکومت ایران توصیف میکند؛ حکومتی که طی چهار دهه گذشته با سرکوب گسترده زنان و محدود کردن حقوق اجتماعی آنان شناخته شده است.
ال تاد وود میگوید تبلیغات حکومت ایران تلاش کرده هرگونه آلترناتیو سیاسی را فاقد انسجام نشان دهد. اما به اعتقاد او، مقاومت ایران تنها جریان سازمانیافتهای است که توانسته برای دوران پس از حکومت ایران، برنامه سیاسی مشخص ارائه کند. او معتقد است این مسئله باعث نگرانی حکومت ولایت فقیه شده است.
اظهارات این نویسنده آمریکایی در شرایطی مطرح میشود که طی سالهای اخیر، اعتراضات گسترده مردمی در شهرهای مختلف ایران افزایش یافته است. بسیاری از معترضان، حکومت را عامل اصلی بحران اقتصادی، فساد سیستماتیک و سرکوب سیاسی میدانند. در چنین فضایی، موضوع وجود یک آلترناتیو سیاسی بار دیگر مورد توجه رسانهها و ناظران بینالمللی قرار گرفته است.
تبلیغات حکومتی علیه مقاومت ایران
طی دهههای گذشته، حکومت ایران سرمایهگذاری گستردهای برای تخریب چهره مخالفان خود انجام داده است. نهادهای امنیتی و رسانههای وابسته به حکومت تلاش کردهاند روایت رسمی خود را درباره مقاومت ایران در سطح جهانی گسترش دهند. با این حال، شماری از سیاستمداران، حقوقدانان و روزنامهنگاران غربی در سالهای اخیر روایت متفاوتی ارائه کردهاند.
ال تاد وود نیز اکنون به جمع همین افراد پیوسته است. او میگوید «تجربه شخصیاش باعث شد بسیاری از روایتهای قبلی را زیر سؤال ببرد». به گفته او، «جهان باید صدای واقعی مردم و مقاومت ایران را بشنود؛ صدایی که سالها زیر فشار تبلیغات و جنگ روانی حکومت پنهان مانده بود».
او همچنین تأکید میکند که آینده ایران را مردم ایران تعیین خواهند کرد، نه ساختار سرکوبگری که با بازداشت، اعدام و فشار امنیتی تلاش میکند هر صدای مخالفی را خاموش کند.
اظهارات ال تاد وود بار دیگر بحث درباره مقاومت ایران و نقش اپوزیسیون سازمانیافته را در محافل سیاسی و رسانهای مطرح کرده است. در حالی که حکومت ایران همچنان بر سیاست سرکوب و تبلیغات تکیه دارد، برخی ناظران معتقدند شکاف میان روایت رسمی حکومت و واقعیتهای جامعه ایران هر روز عمیقتر میشود.
در برهههایی از تاریخ، انسانهایی ظهور میکنند که فراتر از یک فرد، به «پدیده اجتماعی» تبدیل میشوند؛ چهرههایی که صدایشان تنها پژواک یک زندگی شخصی نیست، بلکه بازتاب یک انتخاب تاریخی است. مجاهد سربهدار وحید بنیعامریان به یکی از همین پدیدهها بدل شده است. انتشار بخشهایی از دفاعیات او، حتی از سوی رسانههایی که سالها نام و صدای مقاومت ایران را سانسور یا تحریف میکردند، نشان داد که حقیقت اجتماعی، هنگامی که به نقطه انفجار میرسد، دیگر در چهارچوبهای رسانهای قابل مهار نیست.
اما پرسش اصلی این است: چرا وحید بنیعامریان چنین تأثیری گذاشت؟ آیا این اثرگذاری صرفاً ناشی از کاریزمای فردی، فن بیان یا ویژگیهای شخصیتی او بود؟ پاسخ را باید در سطحی عمیقتر جستجو کرد؛ در قلمرو جامعهشناسی مقاومت، در نظریه «کنش مبتنی بر فدا» و در آن نقطهای که انسان، هستی فردی خود را با سرنوشت جمعی یک ملت گره میزند.
وحید بنیعامریان و پنج یار سربدارش، پیش از آنکه در قاب دوربینها دیده شوند، از یک «انتخاب جانانه» عبور کرده بودند. آنان انتخاب کرده بودند که هزینه کامل مبارزه را بپردازند؛ نه هزینهای نمادین یا تبلیغاتی، بلکه بهایی واقعی که شامل زندان، شکنجه، حذف اجتماعی و حتی بوسهزدن به چوبه دار میشود. در علوم اجتماعی، این نقطه را «عبور از آستانه منفعت فردی» مینامند؛ لحظهای که فرد از محاسبه سود و زیان شخصی فراتر میرود و خود را در یک آرمان جمعی بازتعریف میکند. در فرهنگ مقاومت به این می گویند« صدق و فدا»
در چنین وضعیتی، انسان دیگر فقط «خود» نیست. او به حامل معنا تبدیل میشود. راز تأثیر دفاعیات تصویری وحید بنیعامریان نیز دقیقاً در همینجاست. مخاطب ایرانی، حتی اگر از نظر سیاسی با او همنظر نباشد، در لحن و کلماتش چیزی را تشخیص میدهد که در جامعه امروز کمیاب شده است: صدق.
جامعهای که دههها زیر فشار سرکوب، تبلیغات حکومتی و فروپاشی اعتماد اجتماعی قرار داشته، بهطور غریزی میان سخنی که از «باور» برخاسته و سخنی که محصول مصلحت است، تفاوت قائل میشود.
به همین دلیل است که دفاعیات او فراتر از یک متن حقوقی یا سیاسی عمل کرد. آن سخنان، به تعبیر جامعهشناسان، نوعی «کنش نمادین رهاییبخش» بود؛ کنشی که ترس عمومی را به چالش میکشد و امکان تخیل آیندهای متفاوت را در ذهن جامعه زنده میکند. گویی بنیعامریان در این دفاعیات ضبط شده مخاطبش را میشناسد. نسل شورشگر جامعه که حاکمیت تلاش دارد او را از یک مقاومت اصیل دور نگاه دارد. هنگامی که انسانی در برابر ساختار سرکوب میایستد و حاضر میشود همهچیز خود را فدای باورش کند، او عملاً معادله قدرت را برهم میزند. زیرا قدرت سیاسی، پیش از هر چیز، بر مدیریت ترس استوار است. آنکه از پرداخت بها عبور کرده، دیگر در چهارچوب متعارف سلطه قابل مهار نیست.
از این منظر، «تولد دوباره» وحید بنیعامریان یک مفهوم فردی یا احساسی نیست. این تولد دوباره، بازتولید یک سوژه مقاوم در بستر تاریخ معاصر ایران است. او و یارانش نشان دادند که نسل جدید مبارزه، نه محصول هیجان زودگذر شبکههای اجتماعی، بلکه ادامه یک سنت تاریخی مبتنی بر فدا و ایستادگی است. آنان با انتخاب آگاهانه خود، رابطه میان آرمان و هزینه را دوباره احیا کردند؛ رابطهای که بدون آن، هیچ جنبش اجتماعی توان ماندگاری ندارد.
در نظریههای جنبشهای اجتماعی، یکی از مهمترین عوامل تداوم مقاومت، وجود «الگوهای فدا» است؛ انسانهایی که با رفتار خود، مرزهای ممکن را جابهجا میکنند و به جامعه نشان میدهند که تسلیم، تنها گزینه موجود نیست. به همین دلیل است که حکومتها بیش از هر چیز از چنین چهرههایی هراس دارند. زیرا این افراد، نه فقط یک مخالفت سیاسی، بلکه امکان روانیِ عبور از ترس را به جامعه منتقل میکنند.
خون و رنج انسانهایی چون وحید بنیعامریان و یارانش، در حافظه جمعی ایران به بذر امید تبدیل میشود. امید، در این معنا، یک احساس ساده نیست؛ بلکه نوعی انرژی اجتماعی برای بازسازی اراده جمعی است. جامعهای که امید خود را از دست بدهد، به انفعال و فروپاشی میرسد. اما جامعهای که هنوز شاهد انسانهایی است که برای آزادی حاضرند همهچیز خود را بدهند، میتواند دوباره برخیزد.
از همینروست که میتوان گفت وحید بنیعامریان دوباره متولد شد؛ نه فقط در قاب رسانهها، بلکه در ذهن و ضمیر نسلی که به دنبال معنایی برای ایستادگی میگردد. او دوباره متولد شد، زیرا انتخابش از مرز فردیت عبور کرد و به بخشی از وجدان تاریخی یک ملت تبدیل شد. و این همان نقطهای است که فدا، از یک رنج شخصی، به نیرویی برای ساختن آینده بدل میشود.