۱۴۰۵ خرداد ۲۰, چهارشنبه

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم



                       فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدوبیست‌وچهارم - ۱۹ خرداد ۱۴۰۵


فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم

فعالیت‌های جوانان شورشگر در کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام در هفته صدو بیست‌و چهارم



🟢 #نه_شاه_نه_شیخ

🍏# مجاهدین_خلق ایران   #  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی   #ایران

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@ 7



نه مارکس، نه استالین : آیا ایده‌ای که از رهایی، زن، سازمان‌یافتگی آن، مقاومت‌اش صحبت می‌کند، می‌تواند هنگام نزدیک‌شدن به قدرت، زبان قدرت را تغییر دهد، .. به قلم عادل عبیات



نه مارکس، نه استالین  : آیا ایده‌ای که از رهایی، زن، سازمان‌یافتگی آن، مقاومت‌اش صحبت می‌کند، می‌تواند هنگام نزدیک‌شدن به قدرت، زبان قدرت را تغییر دهد، ..    به قلم عادل عبیات

شاید برای فهمِ زن در سیاست، باید از خودِ سیاست هم دیرتر شروع کرد، شاید باید عقب‌تر رفت، خیلی دورتر به پیش از دولت، پیش از شریعت، پیش از ارتش و پیش از آن‌که قدرت این‌گونه سخت و عمودی، مسلح و مذکر بر جهان فرود آید، به آن سپیده‌دَمی که انسان هنوز آن‌قدر از طبیعت جدا نشده بود که زایش را از قدرت و ماندن را از معنا و زن را از مرکزِ رازِ زندگی جدا کند. در آن دوردستِ مه‌آلودی که زن فقط یک تن در کنارِ تن‌های دیگر نبود، که فقط عضوی از جمع نبود یا فقط همراهِ بقا، که در پیوند با زایش، با گردآمدن، با نگاه‌داشتنِ آتش، با جاری شدن خون و ماندنِ تبار، با حافظه‌ی جمع و با خودِ امکانِ دوامِ زندگی فهمیده می‌شد، انگار که بودن در زیست، پیش از آن‌که به دستور گره بخورد، به زادن گره خورده بود و زادن، پیش از آن‌که به زیست‌شناسی فروکاسته شود، هنوز شکلی از معنا داشت. چه آن لحظه را مادرسالاری بنامیم، چه آن را فقط ردی از حافظه‌ی بشر ببینیم، چه آن را اسطوره بخوانیم و چه تاریخ، یک چیز را نمی‌توان پاک کرد، که زن همیشه از ابتدای انسان شدنِ آدم در حاشیه نبوده است، که  پیش از آن‌که از افق و دایره‌ی قدرت به بیرون پرتاب شود، در نقطه‌ای از حافظه‌، با خودِ سرچشمه پیوند داشته، با نطفه‌ی آغازین آدم، با بازگشت، با هستن، با آن‌چه جمع را از پراکندگی نجات می‌داد و بودن را از فروپاشی.

اما تاریخ بیرحم‌تر از آن است که فقط بگیرد، که آن‌چه را می‌گیرد، چنان بازنویسی می‌کند که انگار هرگز از آنِ آدم نبوده. با انباشت، با مالکیت، با جنگ، با تصرفِ زمین، با ساختنِ دیوار، با قد کشیدنِ دولت، با نرینه‌شدنِ شمشیر و قانون و عنوان، زن آرام‌آرام نه فقط از مرکزِ قدرت، که از طبیعی‌بودنِ قدرت در خوداش نیز تبعید شد.

جهان را چنان چیدند که مرد نه فقط مالکِ بازو، که مالکِ حق تعریف هم باشد، نه فقط مالکِ دستور، که خودِ دستور هم به امتدادِ طبیعیِ قامتِ او تبدیل شود و زن نه فقط از مرکز دایره دور بماند، که چنان در حاشیه معنا شود که گویی مرکز، از ابتدا برای او نوشته نشده بود. از زن می‌شد مادر ساخت، معشوق ساخت، شرف ساخت، سوگ ساخت، الهام ساخت، وطن ساخت و حتا می‌شد زخمِ جهان را بر شانه‌هایش گذاشت و از صبرِ او اسطوره تراشید، اما درست از همان مسیر که می‌خواست نه فقط رنج را، که اراده را حمل کند، نه فقط حافظه‌ی زندگی، که صورتِ آشکارِ قدرت شود، لحنِ نرسالار تاریخ عوض شد و جهان چهره‌ی واقعیِ خود را نشان داد. شاید باید از این حقیقتِ تلخ آغازید که مهندسی‌ نظم نرسالار تاریخ فقط زن را از قدرت محروم نکرد، که حسِ طبیعی‌بودنِ قدرت را هم از روانِ او گرفت. قدرت را چنان با بدنِ نر، با زبانِ مذکر، با خشونتِ نر، با دستورِ مذکر و با میدانِ مرد گره زد که زن حتی وقتی به قدرت نزدیک می‌شود، ممکن است در ژرفای روانش هنوز آن را بیگانه، خشن، نامتناسب، زمخت و ناسازگار با لطافتِ مفروضِ خوداش احساس کند.

نرسالاری فقط یک نظمِ بیرونی نیست، که یک استعمارِ درونیِ روان هم هست. زن را فقط از صندلی قدرت دور نمی‌کند، که زن را در لحظه‌ی نزدیک‌شدن به افق هسته‌ی قدرت با خودش هم دچار تردید می‌کند. گویی نیرویی درونِ او نجوا می‌کند که این‌جا جای تو نیست، این زبان زبانِ تو نیست، این فیگور از جنسِ تو نیست، این دستور با روانِ تو نمی‌خواند و زن را آرام‌آرام نه فقط از مرکزِ قدرت، که از طبیعی‌بودنِ قدرت نیز تبعید می‌کند.

در ایرانِ خاورمیانه این محرومیت فقط یک وضعیتِ اجتماعی نیست، که عادتی تمدنی هم هست. زن در این جغرافیا همیشه حضوری سنگین دارد، اما این سنگینی، به‌ندرت در صورتِ قدرت ظاهر شده است. زن در حافظه‌ی ایران بوده، اما نه آن‌گونه که مرد، که همچون رنج فهمیده شده تا اراده، همچون شرف درک شده تا دستور و همچون ناموس دیده شد تا نام‌گذارِ ساحت قدرت. گویی حافظه‌ی ایرانی، از زن آن‌چه را که می‌توانست جهانِ نرینه را گرم، اخلاقی، زیبا، قابلِ تحمل و حتا مقدس کند، با آغوشی باز استقبال کرده، اما درست در بزنگاهی که زن بخواهد نه فقط نگه‌دارنده‌ی جهان، که تعریف‌کننده‌ی آن شود، ناگهان همه‌چیز سرد می‌شود، زبان به لکنت می‌افتد و سنت، از زیرِ لایه‌های زمخت نرسالار، شکلِ واقعیِ خوداش را نشان می‌دهد.

در ژئوپولیتیکِ روان و گوشت و پوستِ مذکرهای خاورمیانه، فرمان‌دادن نیاز به توجیه ندارد، اما زن برای ایستادن در همین مختصات، از همان گامِ نخست، باید از خود دفاع کند. این تفاوت فقط حقوقی یا عرفی نیست، که روانی‌ هم هست،  قدرت پیش از آن‌که به دستِ نرینه سپرده شود، با بدنِ او آشتی داده شده و پیش از آن‌که از زن گرفته شود، از او بیگانه شده است.

با همین دلیل روانی زنِ رنج‌ برای وجدانِ عمومی قابلِ تحمل است، زنِ فرمان‌ده نه. زنِ قربانی همدردی می‌آورد، زنِ هژمون اضطراب و درست از این مسیر هر پروژه‌ای که بخواهد زن را از حاشیه‌ی معنا به متنِ قدرت بیاورد، پروژه‌ را از ساحت سیاست یا تشکیلات بیرون می‌کشد و به ساحت تعرض به یکی از ریشه‌دارترین عادت‌های فهمِ ما از جهان پرتاب خواهد کرد.

 اززاویه‌ی آنچه که در بالا آمد، تجربه‌هایی در معاصر معنا پیدا می‌کنند، تجربه‌هایی که مدعی عبور از این بن‌بست‌اند، از مارکس که زن را در افقِ رهایی از مالکیت دید، تا استالین که همان زبانِ نرینه را با مشت آهنین بازتولید کرد و تا امروز که زنی چهاردهه در میانه‌ی همین میدان ایستاده است. مریم وارث کدام افق است، انتقال قدرت، یا فقط جابجایی آن، بر همان صندلیِ کهنه. در کدام نقطه از این تراژدی ایستاده است، هزینه‌ش چیست و زبانِ قدرتش چقدر از زن‌بودگی وام گرفته و چقدر از نرسالاریِ تاریخی.

مارکس اولین کسی بود که زن را از آسمان به زمین کشید. پیش از او، رنجِ زن تقدیر بود، صبرش فضیلت و حاشیه‌نشینی‌اش حکمِ طبیعت یا شریعت. مارکس اما چاقوی جراحی را برداشت و گفت که درد از سند مالکیت است، نه از سرشت. زن را از حاشیه‌ی دعا به متنِ اقتصاد آورد. گفت که خانواده‌ی بورژوایی، شکلِ متمدنِ فحشای خانگی‌ست و تا مالکیت خصوصی بر ابزار تولید لغو نشود، زن از بردگی رها نخواهد شد. او زن را از ناموس بودن خلع کرد و به کارگر شدن ارتقا داد. وعده داد که وقتی زمین از چنگِ مالک درآید، زن هم از چنگِ نر درخواهد آمد. اما در همانجا که زن را به خط تولید فراخواند، زبانِ قدرت را عوض نکرد. قهرمانِ تاریخِ او هنوز پرولتر بود، نری با بازو، با چکش و با خشمِ طبقاتی. زن در این داستان، یا به اندازه‌ی مرد کار می‌کرد، یا مادرِ سربازانِ انقلابِ آینده بود. مارکس زنجیرِ اقتصادی را دید، ولی زنجیرِ روانیِ زبانِ نرینه‌ی قدرت را ندید. زن را از خانه به کارخانه برد، اما از کارخانه به مرکزِ معنا نبرد. از بردگیِ نر رهایش کرد، تا به بردگیِ دولت بسپاردش. مشت را از دستِ سرمایه‌دار گرفت، ولی خودِ مشت را نشکست. اما حافظه منتظر نماند، که جای خالیِ مشتِ نشکسته را با مشتِ دیگری پر کرد.

استالین وارثِ مشتِ نشکسته‌ی مارکس، مالکیت را دولتی کرد و دولت را در یک تن خلاصه کرد. زن را از خانه بیرون کشید، اما به مرکزِ معنا پرت نکرد. از آشپزخانه‌ی بورژوا به پشت تراکتور فرستاد، از اتاقِ خوابِ شوهر به دیوارِ کارخانه چسباندش. آزادش کرد تا کار کند، آزادش نکرد تا تعریف کند. زنِ استالین قهرمان بود، اگر بیل می‌زد، اگر تفنگ به دست می‌گرفت و اگر مثل مرد از اشک و زادن و نگهداشتنِ آتش خجالت می‌کشید. استالین زن را از پوستر بالا برد، از آمار بالا برد، به او مدالِ مادرِ قهرمان داد، ولی همزمان زبانِ دستور، زبانِ پلیسِ مخفی، زبانِ اردوگاهِ کار، همه همان زبانِ کهنه‌ی نرینه ماند. استالین فاشیسمِ نرسالارِ تاریخ را لغو نکرد، که به آن مُهری سرخ زد. بردگی را از سندِ قباله به دفترچه‌ی تشکیلات منتقل کرد.  این بار و با این منطق، تبعید با حکمِ انقلاب امضا می‌شد. زن حق داشت برای دولت بمیرد، اما حق نداشت دولت را معنا کند و اینگونه انقلابِ کارگران، مادرِ خودش را هم به خدمتِ ماشین درآورد. پرسش اما ماند، پس فرمانِ رهایی کجاست. از مارکس تا استالین، یک چیز عوض نشد، زبانِ قدرت.

آیا زنی می‌تواند بیاید که نه مادرِ قهرمان باشد، نه چرخ‌دنده‌ی کارخانه، نه پوسترِ  انقلاب، نه قربانیِ قابلِ ترحم و نه کالایی مصرفی، که خودِ معمارِ معنا باشد، زنی که قدرت را فقط تصاحب نکند، فقط بر صندلیِ کهنه ننشیند، فقط نامِ نرینه‌ی فرمان را با چهره‌ای زنانه ادامه ندهد، که خودِ دستور زبانِ قدرت را بشکافد و نشان دهد که رهایی، اگر در سطحِ انتقالِ قدرت متوقف بماند و به تغییرِ نحوِ قدرت نرسد، دیر یا زود از مارکس به استالین سقوط می‌کند.

از این ره‌گذر مریم رجوی، چه دوستش داشته باشیم و چه نه، چه با او همدل باشیم و چه در برابرش پرسش‌های سخت بگذاریم، به یک موضوعِ ساده‌ی سیاسی فروکاسته نمی‌شود. مریم در این نوشتار نه قدیس است و نه متهمی آماده و نه حتا تصویری تبلیغاتی یا که موضوعی برای حذف، که آزمونی‌ست برای همان پرسشِ بزرگ، آیا ایده‌ای که از رهایی سخن می‌گوید، می‌تواند از سرنوشتِ استالینیِ قدرت بگریزد، آیا زنی که در مرکزِ قدرتِ یک سازمانِ خونینِ سیاسی و انقلابی می‌ایستد، مرکز را می‌شکند یا فقط آن را به نام خود ثبت می‌کند، آیا مجاهدین توانسته‌اند کاریزما را از بدنِ رهبر به ساختار، از مرد به زن، از تصویر به شبکه، از دستورِ قدرت به نسبت با سوژه و از تصاحبِ قدرت به انتقالِ قدرت تبدیل کنند، یا در لحظه‌ی قدرت، خطرِ همان مشتِ نشکسته بازخواهد گشت، اما این‌بار نه با نام شاه و نه با نام شیخ و نه حتا با نام حزب کمونیست، که با نام رهایی.

این نوشتار اگر قرار است بر مقدمه‌اش وفادار بماند از همین زخم می‌آغازد، نه برای بیهوش‌کردن خواننده، نه برای بخشیدن اطمینان‌، نه برای تبرئه و نه حتا برای محکوم کردن، که برای یک جراحی بدون بیهوشی بر بدنِ ایده‌ای که میان دو امکان ایستاده است، مارکس یا استالین، رهایی یا تصاحب، انتقال قدرت یا بازتولید مرکز، زنِ معمار یا زنِ نشسته بر صندلی‌ی کهنه.‌

تاریخِ ایده‌ها، تاریخِ معصومیتِ از دست‌رفته‌ی آن‌ها هم هست. هیچ ایده‌ای در لحظه‌ی تولد، با چکمه به جهان نمی‌آید، ایده‌ها از دل اضطرار و با رنج می‌آغازند، با شکاف، با نارضایتیِ عمیق از نظمی که انسان را کوچک کرده، با زخمی که زبان می‌خواهد، با فریادی که هنوز دستگاه نشده است. نطفه‌ی هر ایده شبیه نوزادی است در برابر امپراتوریِ عادت، بدون‌سلاح، لرزان، اما سرشار از وعده، وعده‌ی جهانی که می‌تواند جور دیگری باشد، انسانی که می‌تواند جور دیگری بایستد، قدرتی که می‌تواند از مالکیت به اشتراک، از انباشت به نسبت، از دستور به معنا و از اطاعت به آگاهی منتقل شود. اما همین ایده، وقتی از سطح اعتراض عبور می‌کند و به آستانه‌ی قدرت می‌رسد، وارد خطرناک‌ترین فازِ حیات خود می‌شود، فازی که دیگرنه فقط باید حقانیتِ اخلاقی خود را ثابت کند، که باید نشان دهد آیا توانِ ساختنِ جهانی متفاوت را دارد یا نه.

ایده تا وقتی در خیابان است، زیباست، تا وقتی که در زندان است، شرافتمند است، تا وقتی که  زیر شکنجه است، مقدس است، تا وقتی که کشته می‌دهد، وجدان را می‌لرزاند، اما ایده وقتی به سازمان، دستور، تشکیلات، قانون، مرز، امنیت، زندان، اقتصاد، مخالف و قدرت می‌رسد، دیگر فقط با شعر و رنج و خون سنجیده نمی‌شود. اینجا و در این بزنگاه حقیقت است، اینجا معلوم می‌شود که ایده، واقعاً زبان قدرت را تغییر داده یا فقط با زبانی تازه، همان مشت قدیمی را نگه داشته است. از این مسیر مارکس و استالین دو نام نیستند، که دو سرنوشت‌اند. مارکس نامِ زخمی‌ست که از دلِ جهان سرمایه‌داری بیرون زد و گفت که انسان را نمی‌توان به کالا، کار را به اجبار، زن را به مالکیت خانگی و زندگی را به سود فروکاست. مارکس در ترواشات فکری خود، شکافی در بدنِ جهان گشود، نشان داد که آن‌چه طبیعی جلوه داده شده، تاریخی است، آن‌چه تقدیر نامیده شده، محصول مناسبات است، آن‌چه اخلاقِ خانواده، نظمِ بازار، مالکیتِ مشروع و قانونِ تمدن نامیده می‌شود، می‌تواند شکلِ متمدنِ بردگی باشد. اما استالین در آن سوی همین تاریخ، نشان داد که ایده‌ی رهایی اگر زبانِ قدرت را عوض نکند، اگر فقط مالکیت را از فرد به دولت منتقل کند، اگر فقط سرمایه‌دار را بردارد و تشکیلات و حزب را به جای آن بنشاند، اگر فقط ارباب را از کارخانه بیرون کند و پلیسِ ایدئولوژیک را وارد روان انسان کند، همان ایده می‌تواند به اردوگاه تبدیل شود.

در این‌منطق، خیانتِ یک فرد به یک مکتب نیست، که موضوع عمیق‌تر است. موضوع این است که هر ایده‌ی رهایی‌بخش، در لحظه‌ی سازمان‌یافتن، خطرِ استالینی‌شدن را در خود حمل می‌کند، مگر آن‌که از همان ابتدا نسبتِ خود را با قدرت، با نقد، با مخالف، با زن، با قانون، با آزادی فردی، با دولت و با حقِ خروج روشن کرده باشد. ایده‌ای که فقط دشمن را نفی کند، اما خودِ قدرت را جراحی نکند، دیر یا زود شبیه دشمنِ خود خواهد شد. شاید با واژگانی دیگر، شاید با نمادی دیگر، شاید با داستانی دیگر، اما با همان منطق، مرکز، اطاعت، تقدس، حذف، توجیه تاریخی و قربانی‌کردنِ انسان به نام آینده.

از این ره‌گذر پرسش از مجاهدین پیش‌کشیده می‌شود،  نه از این‌که آیا آنان رنج کشیده‌اند، که رنج کشیده‌اند. نه از این‌که آیا سرکوب شده‌اند، که سرکوب شده‌اند. نه از این‌که آیا جمهوری اسلامی آنان را با خشونتی بی‌نظیر حذف کرده، که حذف کرده است. اما رنج، به‌تنهایی هیچ ایده‌ای را از آزمون قدرت معاف نمی‌کند. قربانی‌بودن، ضمانتِ آزادی‌بخش‌بودن نیست. ایستادگی، اگرچه شرافتمندانه است، اما به‌تنهایی پاسخِ رژیمِ سیاسی آینده‌ی ایران نیست. سازمان، اگرچه ضروری است، اما اگر نتواند نسبت خود با دیگر زنان مجاهد را در معرض داوری عموم روشن کند، می‌تواند از امکان رهایی به خطرِ تمرکز تبدیل شود.

بنابراین پرسش واقعی این نیست که مجاهدین مارکس‌اند یا استالین، به معنای ساده‌ی تاریخیِ این دو نام، پرسش این است که ایده‌ی آنان در برابر آزمون قدرت، کدام سرنوشت را انتخاب خواهد کرد. آیا ایده‌ای که از رهایی، زن، سازمان‌یافتگی آن، مقاومت‌اش صحبت می‌کند، می‌تواند هنگام نزدیک‌شدن به قدرت، زبان قدرت را تغییر دهد، یا خطر آن هست که همان منطقِ مرکز، این‌بار با نامی تازه و تاریخی دیگر بازگردد.

این پرسش بی‌رحمانه است، اما ضروری است. هرکس مجاهدین را دوست دارد، باید این پرسش را جدی‌تر از دشمنان‌شان بپرسد. هرکس آنان را نقد می‌کند، اگر منصف است، باید این پرسش را نه با زبان جمهوری اسلامی، که با زبان آینده طرح کند و هرکس از ایرانِ پس از جمهوری اسلامی  می‌گوید، باید بداند که سیاست آینده فقط با نفرت از شاه و شیخ ساخته نمی‌شود، که با فهمِ قدرت ساخته می‌شود.

پرسشِ اصلی از یک نیروی سیاسیِ زنده، نه فقط این است که دیروز چه کرده، که این است که از دیروز چه فهمیده است. گذشته اگر به فهم تبدیل نشود، فقط حافظه‌ی سنگین است. نیرویی که از گذشته‌اش نیاموزد، خطرناک است، اما جامعه‌ای که گذشته‌ی یک نیرو را به قبرستانِ ابدی تبدیل کند، خودش نیز از سیاست محروم می‌شود. چه‌که سیاست همیشه در شکاف میان گذشته و آینده اتفاق می‌افتد، در همان بزنگاهی که تصمیم می‌گیری آیا گذشته را فقط برای محکوم‌کردن می‌خواهی، یا برای فهمیدنِ امکان‌های آینده.

کاریزما همیشه با تصویری روشن وارد می‌شود، همیشه هم نجات‌دهنده به نظر می‌رسد، چون جمعِ پراکنده را دور یک کانون گرد می‌آورد، زبان‌های پریشان را به یک جمله تبدیل می‌کند، ترس را به حرکت و تردید را به تصمیم تبدیل می‌کند اما هیچ تضمینی نیست که به تاریکی ختم نشود. در بزنگاهِ فروپاشیِ معنا، کاریزما آتشی است در سرمای حافظه و روان جمعی، جامعه‌ای بی‌پناه را گرم می‌کند، جهت می‌دهد، از آنان جمع می‌سازد و جهان را دوباره قابل خواندن می‌کند. اما همین آتش، اگر در معماریِ ساختار مهار نشود، اگر از بدنِ حاملِ خود عبور نکند، اگر به قانون، به نهاد، به تکثر، به نقد و انتقال تبدیل نشود، همان جمعی را که گرم کرده، خواهد سوزاند.

تاریخِ ایده‌ها پر است از کاریزماهایی که با وعده‌ی رهایی آمدند و با منطقِ دستور ماندند. رهبری کاریزماتیک صدای رنج است، اما اگر مراقبت نشود، به مالکِ رنج تبدیل می‌شود. جمع از راه کاریزما خود را پیدا می‌کند، اما در ادامه ممکن است فقط از راه او بتواند خود را بفهمد و از همین مسیر فاجعه آرام‌آرام شکل می‌گیرد. چه‌که هرگاه جمعی نتواند بدون مرکزِ کاریزماتیک خود جهان را بخواند، یعنی هنوز سوژه نشده، که به مرکز وابسته شده است.

در سنت سیاسی ایران، کاریزما با میلِ جمعی به واگذاری مسئولیت پیوند خورده است. جامعه‌ای که قرن‌ها زیر فشارِ شاه، شیخ، پدر، قبیله، برادر بزرگ‌تر، دولت و تقدیر زیسته، آزادی را نه چون رنجِ انتخاب، که چون حضورِ یک نجات‌دهنده فهمیده است. کاریزما برای چنین مردمی فقط رهبر نیست، که بیهوشی‌یی شیرین است، راهی برای آن‌که انسان، بارِ سنگینِ سوژه‌بودن را به دیگری بسپارد. از این مسیر شاه ساخته می‌شود، شیخ ساخته می‌شود، پیشوا ساخته می‌شود و در ناخودآگاه خود، همان ساختاری را بازتولید می‌کند که در آگاهانه‌ترین شعارهایش با آن می‌جنگد.

پرسش‌ام از مریم و مجاهدین، پرسشی سمبلیک نیست،چون در قبال تاریخ مسئولم،  چون نمی‌توانم بگویم چون مجاهدین با شاه و شیخ جنگیده‌اند، پس خودبه‌خود از خطرِ مرکزِ مقدس عبور کرده‌اند. هیچ ایده‌ای با دشمن‌داشتنِ استبداد، از استبداد مصون نمی‌شود. ضدیت با سلطنت، اگر به نقدِ مرکزیت نرسد، ممکن است فقط سلطنت را بی‌تاج کند. ضدیت با ولایت شیخ، اگر به نقدِ تقدسِ سیاسی نرسد، ممکن است فقط شیخ را حذف کند و منطقِ ولایت را در جایی دیگر پنهان کند. آن‌چه تعیین‌کننده است، نه فقط دشمنِ یک ایده، که نسبتِ آن ایده با قدرت است.

مسعود به‌عنوان چهره‌ای کاریزماتیک باید دقیق فهمیده شود، نه با نفرت، نه با تقدیس، که با جراحی. کاریزمای او بی‌تردید نقشی مرکزی در ساختن، نگه‌داشتن و بازتولید سازمانی داشته که از سرکوب، زندان، تبعید، جنگ، حذف، محاصره و شیطان‌سازی عبور کرده است. نمی‌توان سازمانی با این درجه از تداوم را بدون فهمِ انرژی کاریزماتیکِ بنیان‌گذار یا رهبر مرکزی‌اش فهمید. اما پرسش اصلی این نیست که آیا کاریزما وجود داشته است، که پرسش این است که سرنوشت این کاریزما چه شده است. آیا در نامِ مریم منجمد خواهد شد،  یا مریم آن‌را به دیگر زنان مجاهد منتقل خواهد کرد، آیا به تبعیت انجامیده، یا به تولید سوژه، آیا مرکز را سنگین‌تر کرده، یا امکانِ تقسیمِ مرکز را فراهم آورده است.

ایده‌ی انتقال قدرت به زن و رهایی او از استثمار و حتا کاریزما اگر فقط در یک شخص بماند، حتی اگر شخص انقلابی باشد، خطرناک است. چه‌که شخص، هرقدر هم بزرگ، اما محدود است، به بدن، به خطا، به تاریخ مصرف و انقضاء، به زیست و مرگ. اما ساختاری که واقعاً ساخته شده باشد، می‌تواند از این بدن هم عبور کند. مسئله‌ی بزرگ امروز مجاهدین این است که آیا کاریزمای مریم توانسته است از شخصِ مریم به معماریِ سازمان، به زنان، به کانون‌ها، به زبان، به نسل و به آینده منتقل شود یا نه. اگر منتقل شده باشد، با گونه‌ای بی‌نظیر از کاریزمای ساختاری روبه‌روییم، اگر منتقل نشده باشد، با خطرِ مقدس‌شدنِ  روبه‌رو هستیم. کاریزمای مریم، اگر فقط جایگزین کاریزمای مسعود بوده، اگر فقط مرکز تازه‌ای ساخته، اگر فقط همان صندلی کهنه را با چهره‌ای زنانه پر کرده، آنگاه ایده با بحران روبرو می‌شود. اما اگر مریم توانسته کاریزما را از خود عبور دهد، اگر توانسته آن را به زنان منتقل کند، به ساختار بسپارد، در نسل‌های بعدی جاری سازد، از نام به نهاد ببرد، از تصویر به قانون، از دستور به امکان، آن‌گاه ما دیگر فقط با رهبری یک زن روبه‌رو نیستیم، که با آزمایش انتقال کاریزما از فرد به جمع هم مواجه‌ایم.

مارکس بزنگاهِ باز شدنِ ایده است، استالین اما بزنگاهِ یخ‌زدنِ آن در دولت. مارکس شکافتنِ مالکیت است و استالین تقدیس مالکیتِ دولتی. مارکس امکانِ نقد است و استالین پایانِ نقد به نام ایده.

در نسبت با مجاهدین نیز پرسش همین است، آیا کاریزمای مریم امکانِ رهایی را می‌گشاید یا در بزنگاهِ قدرت، به انضباطی بدون‌پرسش تبدیل می‌شود، آیا نام مریم، سوژه‌‌ی خودبنیادی که مسعود ساخت را دوباره می‌سازد یا جای سوژه می‌نشیند، آیا وفاداری، انسان را به بلوغ می‌رساند یا او را از پرسش معاف می‌کند.

کاریزما را نمی‌توان حذف کرد. هیچ جنبش بزرگ تاریخی بدون سطحی از کاریزما شکل نگرفته است. اما کاریزما باید تربیت شود، مهار شود، تقسیم شود، از خود عبور کند. کاریزمایی که از خود عبور نکند، دیر یا زود، حقیقتِ خود را به چالش می‌کشد و می‌بلعد. کاریزمایی که از خود عبور کند، می‌تواند به مدرسه‌ی اراده تبدیل شود. در این منطق مجاهدین را باید نه فقط با حافظه‌ی رنج، که با سرنوشتِ کاریزمای مریم هم سنجید.

در مجاهدین راهبرد اصلی فقط این نیست که زنان حضور دارند یا حتی در رأس‌اند. حضور زن در سیاست، به‌تنهایی هیچ انقلابی نیست. تاریخ پر است از زنانی که به قدرت رسیده‌اند اما در همان زبان نرینه‌ی قدرت عمل کرده‌اند. زنِ نخست‌وزیر، زنِ رئیس‌جمهور، زنِ قاضی، زنِ فرمانده، اگر فقط در دستگاه قدیمی بنشیند، ممکن است نشانه‌ی پیشرفت باشد، اما الزاماً تغییرِ نحو قدرت نیست. موضوع در مجاهدین این است که زن نه فقط به قدرت نزدیک شده، که به‌عنوان سازوکار بازسازی قدرت معرفی شده است. این راهبرد اگر واقعی باشد، از سطح مشارکت عبور می‌کند و به سطح گسست می‌رسد.

اما این راهبرد نیز باید بی‌رحمانه به چالش گرفته شود. آیا زن در مجاهدین واقعاً ساختار است یا وسیله، آیا هژمونی زنان به انتقال قدرت به زنان انجامیده، یا در نهایت در چهره‌ی مریم متمرکز شده است، آیا زنانِ دیگر در این سازمان فقط حامل فرمان‌اند یا تولیدکننده‌ی افق، آیا زن از رنج به قدرت رسیده، یا قدرت فقط چهره‌ی زنانه پیدا کرده است.

مریم در این برش، نه قدیس است و نه متهم، که هم فرصت است و هم آزمون، آزمایشگاهی برای دیدنِ زن، وقتی به مرکز قدرت می‌رسد، آیا قدرت را زنانه می‌کند یا فقط قدرتِ مردانه را با بدنی زنانه ادامه می‌دهد. این پرسش، قلب این نوشتار است. چه‌که تمام بحثم در مورد مارکس یا استالین در همین‌نقطه به زبان زنانه بازمی‌گردد، آیا ایده‌ی رهایی در لحظه‌ی قدرت، زبان خود را تغییر می‌دهد یا فقط وارثِ مشتِ نشکسته‌ی تاریخ می‌شود.

فمینیسم در روان مدرن، یکی از بزرگ‌ترین شورش‌های انسان علیه طبیعی‌سازیِ نابرابری بوده است. زن را از تقدیر بیرون کشید، از خانه به خیابان آورد، از خفه‌گی به زبان، از ناموس به حق، از بدنِ کنترل‌شده به بدنِ مدعی، از حاشیه‌ی قانون به متنِ مطالبه. اما هر زبان رهایی‌بخشی، اگر در بزنگاهی از حافظه متوقف شود، ممکن است خود به شکل تازه‌ای از محدودیت تبدیل شود. فمینیسم نیز اگر فقط به سهم‌خواهی از قدرت مردانه محدود بماند، اگر فقط بگوید ما را هم در همین میز بنشانید، اگر فقط بخواهد تعداد زنان در ساختارهای کهنه را افزایش دهد، هنوز با خودِ ساختار تعیین تکلیف نکرده است.

در این بزنگاه باید از عصیان فمینیسم بر فمینیسم گفت، نه برای نفی فمینیسم، که برای عبور از سطحِ کم‌خطر آن. زن اگر فقط بخواهد در بازی مردان سهم بگیرد، ممکن است پیروز شود، اما قدرت همچنان نرینه بماند. زن می‌تواند وزیر شود، اما وزارت همان منطق قدیمی را حفظ کند. می‌تواند ژنرال شود، اما ارتش همچنان با همان نحوِ مذکر فرمان دهد. می‌تواند رئیس‌جمهور شود، اما دولت همچنان بدنِ سیاسیِ مردانه داشته باشد. در این منطق، زن وارد قدرت شده است، اما قدرت تغییر نکرده است.

مجاهدین در راهبرد خود، پا را از این سطح فراتر می‌گذارند. نمی‌گویند که زن نیز باید سهمی داشته باشد، که می‌گویند عبور از مردسالاری شرطِ بازسازی انقلابی انسان است. این راهبرد، چه آن را بپذیریم و چه نقد کنیم، از جنس سهم‌خواهی نیست، که از جنس جراحی است. در این منطق، زن نه وارد بازی قدیمی، که معیارِ شکستن بازی قدیمی می‌شود. مردان فقط نباید زنان را بپذیرند، که باید از جایگاه تاریخی خود پایین بیایند، باید قدرت را از انحصار ناخودآگاهِ نرینه بیرون بکشند، باید درون خود را در برابر زنِ فرمان‌ده بازسازی کنند.

این همان بزنگاه‌یست که فمینیسمِ آرام، فمینیسمِ شهری، فمینیسمِ رسانه‌ای و فمینیسمِ سهم‌خواه ممکن است دچار اضطراب شود. چه‌که صحبت از حقوق برابر در چارچوب جهان موجود نیست، که سخن از برهم‌زدن خودِ جهان موجود است. زن در منطقِ مجاهدین، نه برای آن‌که مردان او را به رسمیت بشناسند، که برای آن‌که مشروعیتِ انحصاری مردان بر قدرت را از ریشه زیر سؤال ببرد، به مرکز می‌آید. اما این گسست، فقط وقتی رهایی‌بخش است که به تکثر ختم شود، به زنانِ دیگر.

 هر فمینیسم رادیکالی نیز می‌تواند در لحظه‌ی سازمانی‌شدن، در لحظه ی اتکاء به یک چهره ی کاریزماتیک خطرناک شود، اگر نقد، فردیت، حقِ پرسش، حقِ مخالفت و استقلال سوژه را در خود نگنجاند. عبور از مردسالاری اگر فقط به جابه‌جایی کاریزماتیک ختم شود، هنوز رهایی نیست. کاریزمای زن اگر فقط جای کاریزمای مرد را بگیرد، بدون آن‌که رابطه‌ی قدرت را تغییر دهد، ما هنوز در همان روان ایستاده‌ایم. بنابراین پرسش از مجاهدین در این برش چنین است، آیا مرکزیت مریم در این سازمان، رابطه‌ی قدرت را به نفع زنانِ دیگرِ سازمان تغییر داده است یا فقط صاحبِ مرکز را، آیا مردان در این ساختار واقعاً از منطقِ نرینه‌ی قدرت عبور کرده‌اند، یا فقط هژمونی جدیدی را پذیرفته‌اند، آیا زن به سرچشمه‌ی معنا تبدیل شده است یا به نمادِ مشروعیت‌بخشِ سازمان، آیا این تجربه، راهی به رهایی است یا خطرِ انضباطی تازه را در خود حمل می‌کند.

این پرسش‌ها دردناک‌اند، اما ضروری، چون هرچه راهبرد بزرگ‌تر باشد، جراحی عمیق‌تر لازم است. اگر مجاهدین فقط می‌گفتند ما زنان را هم مشارکت داده‌ایم، پرسش ساده‌تر بود. اما وقتی راهبرد این است که زن در مرکزِ بازنویسی قدرت ایستاده، آن‌گاه باید پرسید این بازنویسی تا کجا رفته است. آیا به بدنِ تشکیلات و تکثر رسیده، به قانونی برای آینده، به فهمی از  مخالف، به دولتی برای فردا، به جامعه و نسل بعدی، یا فقط در زبانِ رسمی باقی مانده است. اینجا است که فمینیسم بر فمینیسم می‌شورد. نه برای آن‌که برابری را نفی کند، که برای آن‌که بگوید برابری درونِ ساختار نابرابر کافی نیست. زن نباید فقط به میز مردانه برسد، که باید بپرسد چرا این میز چنین ساخته شده است، چرا فرمان چنین صدا می‌دهد، چرا مرکز چنین سنگین است، چرا اطاعت چنین طبیعی شده، چرا مرد همیشه خود را مالکِ تفسیر می‌دانسته است.

اگر مجاهدین توانسته باشند این پرسش را به ساختار تبدیل کنند، تجربه‌ی آنان از سطح سیاست ایران فراتر می‌رود. اگر نتوانسته باشند، همان پرسش به اتهامی علیه خودشان بازخواهد گشت. این نوشتار  همان جراحیِ بدون بیهوشی‌ست، که هیچ راهبردی حتی اگر راهبرد رهایی زن باشد،  نباید از تیغ فهم معاف شود.

کاریزما وقتی از شخص به ساختار رفت، گام اول است، اما گام دوم، عبور از ساختار به جهان است. ایده‌ای که راهبردِ شکستنِ مرکز است، نمی‌تواند در بازنماییِ جهانیِ خود، دوباره مرکز بسازد. اگر زن در مجاهدین معمارِ معناست، پس جهان باید معمارانِ متکثر ببیند، نه فقط یک معمارِ نمادین.

آزمونِ امروز این نیست که چند زن در شورای رهبری نشسته‌اند، که آزمون این است که چند زن از آن شورا می‌توانند بدونِ واسطه‌ی مسئول اول جهان را مخاطب قرار دهند. چند زن می‌توانند در پارلمان اروپا، در دانشگاه سوربن، در مصاحبه با رسانه‌های جهانی، سوژه‌ی خودبنیاد  باشند، نه راویِ وفادارِ یک روایتِ مرکزی. رهایی اگر ترجمه نشود، در پرانتزِ تشکیلات می‌ماند.

اما زخم آخر خطر است،  وقتی جهان فقط یک چهره از یک انقلابِ زنانه ببیند، ناخودآگاه‌اش همان منطقِ شاه و شیخ را بازتولید می‌کند، یک نفر حرف می‌زند و دیگران تأیید می‌کنند. آن‌وقت حتی اگر آن یک نفر زن باشد، نحوِ قدرت هنوز نرینه است. نحوِ نرینه یعنی، مرکزِ واحد، صدای واحد و تفسیرِ واحد. بنابراین پرسشِ بی‌رحم این است، که هژمونیِ زنان در مجاهدین به تکثرِ جهانیِ زنان می‌انجامد، یا به انحصارِ جهانیِ یک زن، پاسخِ این پرسش، سرنوشتِ راهبرد عبور از نرسالاری را روشن می‌کند.


🟢 #نه_شاه_نه_شیخ

🍏# مجاهدین_خلق ایران   #  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی   #ایران

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@ 7



اطلاعیه شورای ملی مقاومت ایران - تشدید فشار علیه زندانیان سیاسی زن در اوین و وضعیت فاجعه‌بار زندانیان قیام در قزلحصار


اطلاعیه شورای ملی مقاومت ایران - تشدید فشار علیه زندانیان سیاسی زن در اوین و وضعیت فاجعه‌بار زندانیان قیام در قزلحصار

تشدید فشار علیه زندانیان سیاسی زن در اوین و وضعیت فاجعه‌بار زندانیان قیام در قزلحصار- دژخیمان رژیم آخوندی در ادامه تشدید فشار بر زندانیان سیاسی زن در اوین، ارتباطات تلفنی شماری از آنان از جمله شیوا اسماعیلی، مرضیه فارسی، فروغ تقی‌پور، زهرا صفایی، الهه فولادی، گلرخ ایرایی و سکینه پروانه را قطع کرده‌اند.

شیوا اسماعیلی ۶۰ ساله، در اسفند ۱۴۰۱ در تهران دستگیر و به ۱۰ سال و ۶ ماه زندان محکوم شده است.

مرضیه فارسی ۵۹ ساله، در مرداد ۱۴۰۲ در تهران دستگیر و به ۶ سال زندان محکوم شده است.

فروغ تقی‌پور ۳۲ ساله، در مرداد ۱۴۰۲ در تهران برای دومین بار دستگیر و به ۶ سال زندان محکوم شده است.

گلرخ ایرایی در مهر ۱۴۰۱ دستگیر و به ۶ سال زندان محکوم شد. وی پیش از این نیز در آبان ۱۳۹۵ دستگیر و مدت ۶ سال در زندان بود و پس از آزادی به فاصله کوتاهی مجدداً دستگیر شد.

سکینه پروانه در فروردین ۱۴۰۲ دستگیر و به ۶ سال زندان محکوم شد. وی پیش از این نیز در بهمن ۱۳۹۸ دستگیر و مدت ۳ سال زندانی بود.

زهرا صفایی ۶۳ ساله، در شهریورماه ۱۴۰۲ دستگیر و به ۵ سال زندان محکوم شده است. وی که برای سومین بار زندانی شده است در دهه ۶۰ به‌دلیل هواداری از مجاهدین ۸ سال زندانی بوده است.

الهه فولادی در آذر ماه ۱۴۰۲، بازداشت و به ۵ سال زندان محکوم شده است.

از سوی دیگر زندانیان قیام دیماه ۱۴۰۴ در بندهای ۳۵ و ۳۷ واحد ۳ زندان قزلحصار از حداقل امکانات و حقوق محروم هستند. بسیاری از آنها که از جراحت‌های شدید و شکستگی دست و پا و صورت و دندان رنج می‌برند بدون حداقل امکانات زیستی و بهداشتی به‌صورت متراکم در این بندها جا داده شده‌اند. بند ۳۷ با حدود ۲۰۰ زندانی و گرمای شدید، فاقد هر گونه سیستم سرمایشی است و آب نیز در اکثر ساعات قطع می‌باشد. دژخیمان زندانیان را تحت فشار قرار می‌دهند که باید هزینه خرید آب از تانکر را خودشان پرداخت کنند.

در یک تحول دیگر دژخیمان رژیم آخوندی میلاد سجادیان ۳۲ ساله زندانی سیاسی سابق را در شیراز دستگیر کرده‌اند. میلاد در اعتراض دست به اعتصاب غذا زد. پس از ۷ روز در بیمارستان بستری و سپس به زندان عادل‌آباد شیراز منتقل گردید. دژخیمان اخیراً او را از زندان عادل‌آباد به مکانی نامعلوم منتقل کرده‌اند و هیچ اطلاعی از سرنوشت و محل نگهداری او در دست نیست. او پیش از این نیز در دیماه ۱۴۰۰ و شهریور ۱۴۰۲ بازداشت شده و به اتهام هواداری از سازمان مجاهدین سه سال در زندان به‌سر برده است.

مقاومت ایران بار دیگر تشدید فشار بر زندانیان سیاسی به‌ویژه زنان زندانی در اوین و زندانیان قیام در قزلحصار را قویاً محکوم نموده و خواهان بازدید هیأت حقیقت‌یاب بین‌المللی از زندانهای ایران و دیدار با زندانیان به‌ویژه زندانیان سیاسی و زنان می‌باشد.


دبیرخانه شورای ملی مقاومت ایران

۲۰ خرداد ۱۴۰۵ (۱۰ ژوئن ۲۰۲۶)



🟢 #نه_شاه_نه_شیخ

🍏# مجاهدین_خلق ایران   #  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی   #ایران

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@ 7



آخرین آخبار وتحولات ودرگیریهای جنگ - واکنش‌های تند در واشنگتن درباره حمله رژیم ایران به یک بالگرد آمریکایی

        آخرین آخبار وتحولات ودرگیریهای جنگ  - واکنش‌های تند در واشنگتن درباره  حمله رژیم ایران به  یک بالگرد آمریکایی

واکنش‌های تند در واشنگتن به حمله رژیم ایران به بالگرد آمریکایی

حمله نیروهای رژیم ایران به یک بالگرد آپاچی آمریکا در دریای عمان با واکنش گسترده مقام‌های آمریکایی روبه‌رو شده و شماری از اعضای کنگره خواستار پاسخ قاطع واشنگتن به این اقدام شده‌اند.

سناتور جمهوری‌خواه تد کروز روز سه‌شنبه ۱۹ خرداد با اشاره به عملیات نجات خدمه بالگرد سرنگون‌شده، از توانمندی‌های فناوری نظامی آمریکا تمجید کرد. وی در پیامی در شبکه اجتماعی ایکس نوشت رژیم ایران موفق به سرنگونی یک بالگرد آمریکایی شده بود، اما دو خدمه آن در عملیاتی که آن را «بی‌نظیر» توصیف کرد، توسط یک شناور سطحی بدون سرنشین ساخت شرکت «سارونیک» نجات یافتند. کروز این عملیات را نمونه‌ای از پیشرفت‌های جدید آمریکا در عرصه فناوری‌های دریایی دانست.

همزمان، پت فالون، نماینده جمهوری‌خواه کنگره، نیز خواستار واکنش ایالات متحده به این حمله شد و تأکید کرد که حمله به نیروهای آمریکایی نباید بدون پاسخ باقی بماند.

در همین حال، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، با انتشار پیامی در شبکه تروت سوشال، رژیم ایران را مسئول مستقیم سرنگونی بالگرد آپاچی در تنگه هرمز معرفی کرد. وی با اشاره به این حادثه گفت آمریکا ناگزیر است به این اقدام پاسخ دهد و تأکید کرد که حمله به نیروهای آمریکایی نمی‌تواند بدون هزینه برای تهران باقی بماند.

از سوی دیگر، جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور آمریکا، نیز در اظهاراتی درباره جنگ جاری با رژیم ایران گفت با وجود طولانی شدن مذاکرات و تلاش‌ها برای برقراری آتش‌بس، ایالات متحده در نهایت به اهداف خود دست خواهد یافت. او ابراز اطمینان کرد که این درگیری به یک باتلاق برای آمریکا تبدیل نخواهد شد و واشنگتن در این رویارویی موفق خواهد بود.

**

حملات متقابل آمریکا و سپاه در بامداد چهارشنبه؛ حملات سه‌موجی آمریکا و حملات موشکی سپاه به پایگاههای آمریکا

    ناو آمریکایی
ناو آمریکایی

در ساعات بامداد چهارشنبه ۲۰ خرداد، تنش نظامی میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی وارد مرحله تازه‌ای شد. پس از آن‌که ارتش آمریکا از اجرای سه موج حمله به اهدافی در جنوب ایران خبر داد و این عملیات را پاسخی به سرنگونی یک بالگرد آپاچی آمریکا دانست، سپاه پاسداران نیز اعلام کرد حملات موشکی و پهپادی علیه پایگاه‌های آمریکا در منطقه را آغاز کرده است. هم‌زمان گزارش‌هایی از هدف قرار گرفتن پایگاه‌های آمریکایی در بحرین، کویت و اردن و نیز حملات آمریکا به مناطق مختلف در جنوب ایران منتشر شد؛ تحولاتی که نگرانی‌ها درباره گسترش درگیری‌ها در منطقه را افزایش داده است.

ساعت ۲ و۵۰ دقیقه بامداد سپاه پاسداران اعلام کرد در پاسخ به‌حملات آمریکا حمله به‌پایگاههای آمریکا در منطقه را شروع کرده است.

ساعت ۳ و ۵ دقیقه بامداد سپاه پاسداران اعلام کرد: پایگاههای آمریکا در منطقه از جمله ناوگان پنجم آمریکا در بحرین را هدف قراردادیم.

رویترز: حداقل ۴ موشک بالستیک و چندین پهپاد توسط ایران به پایگاههای آمریکا در بحرین، کویت و اردن شلیک شد.

سپاه پاسداران: نیروهای هوا فضای سپاه چهار هدف مهم در پایگاه هوایی و مرکز فرمانده کنترل ارتش آمریکا در الازرق اردن را مورد حمله موشکی قرار دادند.

سپاه پاسداران: در حمله به پایگاه الازرق در اردن از موشکهای دوربرد استفاده شد.

سپاه پاسداران اعلام کرد: پایگاه علی السالم در کویت را با پهپاد هدف قرار داده است.

پدافند هوایی بحرین، حملات ایران را دفع کرد.

ساعت ۳ بامداد ارتش آمریکا اعلام کرد حملات علیه ایران که در پاسخ به سرنگون کردن هلیکوپتر آپاچی آمریکا بود تمام شده است.

بر اساس گزارشهای رویترز این حملات که شامل سه موج بود از ساعت ۲۲ و ۳۰ دقیقه سه‌شنبه به‌وقت اروپا با حمله به‌بندر جاسک و جزیرهٔ سیریک و مناطقی در جزیرةقشم شروع شد.

موج دوم حملات آمریکا در ساعت ۱ و ۱۵ دقیقه و موج سوم در ساعت ۲ و ۱۰ دقیقه بامداد چهارشنبه آغاز شد.

موج سوم حملات آمریکا علاوه بر مناطقی در جزیرهٔ قشم و سیریک چند نقطه در اهواز را هم شامل شد.

ارتش آمریکا پس اعلام پایان حملات تأکید کرد: نیروهای ما در حالت آماده‌باش باقی می‌مانند تا به‌هر گونه اقدام خصمانهٔ ایران پاسخ دهند.

پس از شروع موج اول حملات، سنتکام اعلام کرد این ضربات در پاسخ به سرنگون کردن یک هلیکوپتر آپاچی آمریکا توسط ایران صورت می‌گیرد.

سنتکام این حملات را پاسخی متناسب به تجاوز غیرموجه ایران عنوان کرد.

خبرگزاری حکومتی تسنیم ساعت ۳ و ۴دقیقه اعلام کرد: یک پهپاد آمریکایی را بر فراز استان بوشهر سرنگون کردیم.

سپاه پاسداران اعلام کرد در صورت ادامهٔ حملات آمریکا پاسخهای شدیدتری خواهد داد.

العربیه ـ یک مسئول آمریکایی: شماری از سامانه‌های دفاع هوایی و رادارهای رژیم ایران در اطراف تنگهٔ هرمز را هدف قرار دادیم.

رئیس‌جمهور آمریکا به‌ای. بی. سی: فکر می‌کنم پاسخ دادن بسیار مهم است. آنها یک هلیکوپتر را سرنگون کردند و ما همین الآن در حال پاسخ دادن هستیم.

ترامپ به شبکهٔ ای.بی.سی: به‌پاسخ قاطع اعتقاد دارم و این رویکرد همیشگی من است. توافق بسیار خوبی با ایران داریم و فکر می‌کنم این وضعیت هم‌چنان حفظ خواهد شد.

ایکس عراقچی پس از شروع حملات آمریکا: ایالات متحده تصمیم گرفته است عزم و اراده ما را بیازماید. نیروهای مسلح ما هیچ حمله یا تهدیدی را بی‌پاسخ نخواهند گذاشت. اگر می‌خواهید در امان باشید، منطقه ما را ترک کنید
یک مسئول آمریکایی به‌پولیتکو: به‌رغم حملات وضعیت گفتگوها با ایران به‌همان صورت که بوده باقی است و ترامپ معتقد است توافق با ایران به‌زودی حاصل می‌شود.



🟢 #نه_شاه_نه_شیخ

🍏# مجاهدین_خلق ایران   #  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی   #ایران

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@ 7