عزیز فولاد وند: در نکوهش جنگ - ایران میان آتش و آزادی (ضرورت «راه حل سوم»)
پرسشی در میانهٔ طوفان
جنگِ نیروهای خارجی هرگز در خلأ شکل نمیگیرد. پشت هر حرکت نظامی، سایهای از منافع اقتصادی، راهبردی و ژئوپلیتیک گسترده است؛ به ویژه در منطقهای چون خاورمیانه و کشوری چون ایران که همچون گرهی حساس در نقشهٔ انرژی، تجارت و قدرت جهانی قرار گرفته است. در چنین میدان پیچیدهای، تصمیمها کمتر از جنس آرماناند و بیشتر در مدار محاسبهٔ منافع میچرخند. در کنار این واقعیت، گاه حلقههایی از نیروهای سیاسی داخلی نیز پدید میآیند که امید قدرت را نه در نیروی جامعه، بلکه در اتکای به بیرون جست وجو میکنند. در این نگاه، دستی که از خارج دراز شود، گویی قرار است قفل تاریخ را بگشاید. اما چنین رویکردی، نشانی از نوعی وابستگی سیاسی و بیاعتمادی به ظرفیتهای درونی جامعه تلقی میشود؛ گویی تغییر نه از بطن مردم، بلکه از معادلات قدرت جهانی انتظار میرود. این گرایش سنتی تاریخی است که که از دوران رضا میرپنج تا محمدرضا و امروز در چهرهٔ نوه میرپنج ادامه یافته است؛ سنتی که مخالفانش آن را نوعی نگاه متمرکز بر قدرت و متکی به حمایت قدرتهای خارجی میدانند. از این منظر، درخواست حمایت یا دخالت بیرونی برای تغییر سیاسی در ایران نه تنها نشانهٔ ضعف راهبردی است، بلکه میتواند کشور را در معرض هزینههای سنگین جنگ و بیثباتی قرار دهد.
به همین دلیل، هنگامی که در فضای سیاسی عباراتی مانند «کمک در راه است» یا نشانههایی از امید به مداخلهٔ خارجی مطرح میشود، این موضع، همآوایی با منطق جنگ است؛ منطقی که ممکن است سرنوشت یک ملت را به میدان رقابت قدرتهای بزرگ گره بزند. در این روایت «نوهٔ میرپنج» با وجود ژستی که از دموکراسی و آزادی به نمایش میگذارد، در عمل به سوی رویکردی گرایش پیدا کرده است که جنگ خارجی و فشار بیرونی را نه فاجعهای برای جامعه، بلکه فرصتی سیاسی میبیند. از دید منتقدان، در چنین نگاهی بحران و درگیری میتواند به سکویی برای جهش به سوی قدرت بدل شود؛ گویی آشوب بیرونی ابزاری است برای بازچینی معادلات داخلی. در این چارچوب، جنگ نه فقط یک رخداد نظامی، بلکه ابزار شکلدهی به نظم سیاسی آینده تلقی میشود؛ ابزاری که میتواند جامعهٔ زخمی و فرسوده را در وضعیتی از اضطرار قرار دهد، وضعیتی که در آن کنترل سیاسی آسانتر و مقاومت اجتماعی پراکنده تر میشود. به بیان دیگر، چنین رویکردی میکوشد از دل بحران، نوعی مشروعیت اضطراری برای قدرت سیاسی آینده بسازد.
از همین روست که مخالفان این دیدگاه هشدار میدهند که تقدیس جنگ، هرچند در پوشش شعارهای آزادیخواهانه، میتواند جامعه را به میدان بازی قدرتهایی تبدیل کند که هزینهٔ اصلی آن را مردم عادی میپردازند. زیرا در هر جنگی، پیش از آنکه تاجی بر سری نهاده شود، خانهها ویران میشوند و زندگیها در هم میشکنند. و اینجاست که دوباره همان پرسش بنیادین سر برمیآورد: آیا راه آزادی از دل ویرانی و آتش میگذرد، یا از مسیر ارادهٔ آگاه مردمی که میخواهند آیندهٔ خویش را با دستان خود بسازند؟ در پس این جدلها، یک پرسش بنیادین همچنان پابرجاست: آیا سرنوشت ملتها باید در اتاقهای تصمیمگیری قدرتهای جهانی رقم بخورد، یا در دل جامعهای که با همهٔ رنجها و تناقضهایش، هنوز توان آن را دارد که راه تغییر را از درون خود بجوید؟ پاسخ این پرسش، همچون رودخانهای زیرزمینی، در سراسر تاریخ معاصر ایران جاری بوده است؛ نزاعی میان اتکا به بیرون و اعتماد به نیروی درونی جامع، —نزاعی که هنوز نیز پایان نیافته است
مقاله تلاش دارد به این پرسش پاسخ دهد.
جنگ پدیدهدای ویرانگر
جنگ، پیش از آنکه در نقشهها و اتاقهای فرماندهی معنا پیدا کند، در خانههای مردم رخ میدهد. در لحظهای که آژیرها به صدا درمیآیند، نخستین چیزی که میلرزد نه دیوارهای شهر، بلکه دل مادران و نگاه نگران دختران است. خانهها به پناهگاه اضطراب تبدیل میشوند و چشمها در جست وجوی سادهترین آرزو میگردند: اندکی آرامش، اندکی امنیت. جامعهٔ ایران سالهاست که زیر بار رنجهای گوناگون زیسته است. دههها سرکوب، زندان و شکنجه؛ تحقیر کرامت انسانی در اشکال گوناگون فقر و بیپناهی، از گورخوابی و زباله گردی تا شکافهای عمیق اجتماعی. زخمی که چنین سالهایی بر روح یک جامعه میگذارد، زخمی عمیق است؛ زخمی که در حافظهٔ جمعی باقی میماند. با این همه، در دل همین رنجها پتانسیلی برای تغییر نیز شکل میگیرد. بسیاری باور دارند که جامعه، اگر فرصت یابد، میتواند نیروهای پراکندهٔ خود را سامان دهد؛ با سازماندهی، همبستگی و اعتماد به توان خویش، در برابر استبداد بایستد و مسیر دگرگونی را از درون بگشاید. چنین فرایندی معمولاً آهسته و پرپیچ وخم است، اما ریشه در بطن جامعه دارد و از همین رو میتواند پایدارتر باشد.
جنگ اما مسیرهای طبیعی دگرگونی اجتماعی را برهم میزند. هنگامی که آتش درگیری زبانه میکشد، ضرب آهنگ آرام و تدریجی تحول جامعه ناگهان از ریتم میافتد. اولویتها دگرگون میشوند: امنیت فوری جای تغییرات بنیادین را میگیرد، ترس جای گفت وگو را، و اضطرار جای تعمق و تصمیم گیری جمعی را. در چنین فضایی، جامعهای که میتوانست با گفت وگو، سازمان یافتگی و انباشت تجربه به سوی تحول حرکت کند، ناگهان در وضعیت بقا قرار میگیرد. مردم نخست به حفظ جان و خانه میاندیشند، و سیاست به میدان مدیریت بحران فروکاسته میشود. همین وضعیت اضطراری است که اغلب میدان را برای ظهور بازیگران تازه میگشاید. این بازیگران، گاه در درون جامعه و گاه در پیوند با نیروهای بیرونی، میکوشند از لحظهٔ آشوب بهره گیرند و جایگاهی در نظم آینده به دست آورند. برخی از آنان حتی ممکن است با الگوهای اقتدارگرای پیشین همدلی یا همسویی داشته باشند؛ زیرا فضای بحران، ساختارهای متمرکز قدرت را آسانتر بازتولید میکند و جامعهٔ خسته از جنگ، گاه برای امنیت به سوی نظمهای سختگیرانه تر سوق داده میشود.
از همین رو جنگ تنها ویرانی فیزیکی به بار نمیآورد؛ بلکه معماری سیاسی جامعه را نیز دگرگون میکند. فرایندی که میتوانست از دل رشد تدریجی جامعه و کنش آگاهانهٔ شهروندان شکل بگیرد، زیر سایهٔ بحران به مسیری دیگر کشانده میشود، مسیری که در آن رقابت برای قدرت، بر ویرانههای ترس و درماندگی بنا میشود. و بدین گونه، تاریخ در لحظههای جنگی گاه چنان پیچ میخورد که آینده نه از دل گفت وگوی آرام جامعه، بلکه از میان تلاطم نیروهایی که برای سهم خود از فردا میجنگند سر برمیآورد. و اینگونه، جامعهای که میتوانست شاید در مسیر آرامترِ دگرگونی درونی گام بردارد، ناگهان خود را در میان توفانی از رقابتها و ادعاها مییابد؛ جایی که هر صدا میخواهد روایت خود را بر فردا بنویسد. با این حال، حتی در میانهٔ این تلاطم نیز یک حقیقت خاموش باقی میماند: سرنوشت پایدار ملتها اغلب نه در لحظههای پرهیاهوی جنگ، بلکه در توان یک جامعه برای بازیافتن کرامت، همبستگی و اعتماد به خویش رقم میخورد، توانی که اگرچه گاه زیر خاکستر حوادث پنهان میشود، اما میتواند دوباره چون آتشی آرام و ماندگار زبانه بکشد
جنگ همواره یکی از ویرانگرترین پدیدههای تاریخ بشر بوده است. آثار جنگ تنها به میدانهای نبرد محدود نمیشود، بلکه لایههای عمیقتری از زندگی انسانها را دربرمیگیرد؛ از اقتصاد و سیاست گرفته تا فرهنگ، محیط زیست و روان جمعی جامعه. در دهههای اخیر، جامعه ایران نیز به گونههای مختلف با نوعی فضای جنگی روبهرو بوده است؛ فضایی که نه تنها در عرصهٔ روابط خارجی، بلکه در درون جامعه نیز آثار و پیامدهای خود را بر جای گذاشته است. بررسی این وضعیت نشان میدهد که جنگ، چه در شکل نظامی و چه در قالب سیاستها و رویکردهای مخرب داخلی، میتواند به فرسایش تدریجی بنیانهای اجتماعی و انسانی یک کشور منجر شود. جنگ در ادبیات جامعهشناسی سیاسی تنها به معنای رویارویی نظامی میان دولتها نیست؛ بلکه مفهومی گستردهتر است که میتواند اشکال گوناگون خشونت ساختاری، تقابلهای ایدئولوژیک و سیاستهای مخرب درونی را نیز دربرگیرد. هنگامی که یک نظام سیاسی به طور مداوم در منطق تقابل، بسیج دائمی و بازتولید دشمنی عمل میکند، جامعه به تدریج در نوعی «وضعیت جنگی پایدار» قرار میگیرد؛ وضعیتی که نه تنها در روابط خارجی بلکه در درون ساختار اجتماعی نیز بازتاب مییابد. در این چارچوب، بررسی تجربهٔ معاصر ایران از منظر جامعهشناسی سیاسی میتواند نشان دهد که چگونه منطق جنگ و تقابل، در سطوح مختلف سیاست و جامعه نفوذ کرده و پیامدهای عمیقی بر حیات اجتماعی، فرهنگی و زیستمحیطی کشور برجای گذاشته است.
تقابل نظام با جامعه
«جنگ» میتواند به صورت یک منطق پایدار در سیاست و ساختارهای اجتماعی حضور داشته باشد. تجربهٔ حکمرانی ملایان نشان میدهد که تداوم سیاستهای مبتنی بر تقابل و خشونت ساختاری، در نهایت به فرسایش سرمایهٔ اجتماعی، تضعیف نهادهای مدنی و تخریب منابع انسانی و طبیعی انجامید. در برابر منطق تقابل و خشونت، راهی دیگر نیز میتوانست گشوده شود: راه گفت وگو، عقلانیت سیاسی و تقویت جامعهٔ مدنی؛ مسیری که در آن احترام به کرامت انسان و حفاظت از محیط زیست بهعنوان بخشی از اخلاق عمومی، زمینه ساز صلحی پایدار و توسعهای انسانی میشد. در چنین افقی، سیاست نه میدان حذف و سرکوب، بلکه عرصهٔ تفاهم، مشارکت و مسئولیت مشترک برای آیندهٔ جامعه بود. اما این مؤلفهها در چارچوب فکری و فقهی خمینی، جایگاهی نداشت. در نگاه او، شریعت سیاسیای که پس از انقلاب ضد سلطنتی در قالب ساختار «ولایت فقیه» شکل گرفت، بیش از آنکه بر تکثر، جامعهٔ مدنی و گفت وگوی سیاسی تکیه کند، بر مفاهیمی چون اقتدار ایدئولوژیک، «بسیج انقلابی» و «حفظ نظام» و سرکوب «دیگری» متمرکز شد.از همین منظر غیبت این عناصر، عقلانیت گفت وگومحور، نهادهای مدنی مستقل و حساسیت عمیق نسبت به محیطزیست، یکی از دلایل استمرار تنشهای داخلی و خارجی در دهههای بعد بوده است. زیرا جامعهای که امکان گفت وگوی آزاد و مشارکت مدنی گسترده در آن محدود باشد، کمتر میتواند به سوی صلح پایدار و توسعهٔ متوازن حرکت کند. و بدین سان، دراین روایت، آنچه میتوانست به پلی برای همزیستی و پیشرفت تبدیل شود، در عمل کمتر مجال ظهور یافت؛ گویی بذرهای گفت وگو و عقلانیت، پیش از آنکه به درختی سایه گستر بدل شوند، در خاکی کاشته شدند که چندان آمادهٔ روییدنشان نبود
خشونت ساختاری و جنگ درونی
جنگ همیشه با سلاح و ارتش تعریف نمیشود. گاهی سیاستها و تصمیماتی که به سرکوب، خشونت یا تخریب منابع کشور میانجامند نیز میتوانند نوعی «جنگ درونی» علیه جامعه تلقی شوند. اعدامها، سرکوب اندیشه، محدودیتهای شدید اجتماعی، تبعیض، تک آوایی، دو پارگی و برخوردهای خشونتآمیز با دگر اندیشان فضای ترس و بیاعتمادی را در جامعه گسترش داد. چنین فضایی به تدریج سرمایهٔ اجتماعی را تضعیف کرده و امید به آینده را کاهش میدهد. در نظریههای جامعهشناسی سیاسی، دولتها گاه برای حفظ انسجام داخلی یا تثبیت مشروعیت سیاسی، از گفتمان تهدید و دشمنی بهره میگیرند. این امر به شکل گیری فضایی میانجامد که در آن جامعه دائماً در وضعیت «بسیج ایدئولوژیک» قرار میگیرد. در چنین شرایطی، سیاست به جای آنکه بر پایهٔ گفتوگو، مشارکت مدنی و حل مسالمتآمیز تعارضها استوار باشد، به عرصهای از تقابل دائمی تبدیل میشود. نتیجهٔ چنین وضعیتی اغلب کاهش اعتماد اجتماعی، تضعیف نهادهای مدنی و محدود شدن امکان شکلگیری گفتوگوی آزاد در جامعه است. جامعهشناسانی مانند یوهان گالتونگ مفهوم «خشونت ساختاری» را برای توضیح وضعیتهایی به کار میبرند که در آن سیاستها و ساختارهای قدرت به گونهای عمل میکنند که به آسیبهای گستردهٔ اجتماعی میانجامند، حتی اگر این آسیبها همیشه به شکل خشونت مستقیم ظاهر نشوند. از این منظر، پدیدههایی مانند سرکوب سیاسی، مجازاتهای شدید، محدودیتهای گستردهٔ اجتماعی و اقتصادی، یا نابرابریهای ساختاری میتوانند به مثابه نوعی جنگ درونی علیه جامعه تعبیر شوند.
تأثیر بر فرهنگ و نسلهای آینده
ادامهٔ فضای تنش و تقابل، چه در عرصهٔ داخلی و چه در سطح روابط خارجی، به مرور ِ زمان بر فرهنگ عمومی و روان جمعی جامعه اثر میگذارد. در چنین فضایی، احساس ناامنی، بیاعتمادی و ناامیدی اجتماعی افزایش مییابد. همچنین مهاجرت گستردهٔ نخبگان و کاهش مشارکت مدنی از جمله پیامدهایی است که میتواند روند توسعهٔ اجتماعی و فرهنگی یک کشور را با چالشهای جدی روبهرو سازد. کاهش امید اجتماعی و تضعیف ارزشهای فرهنگی از جمله پیامدهایی است که در چنین شرایطی پدید میآید. نسل جوان در فضایی رشد میکند که در آن احساس امنیت و چشمانداز روشن برای آینده کمتر دیده میشود. تجربهٔ تاریخی نشان میدهد که جنگ و سیاستهای مبتنی بر تقابل و خشونت، در نهایت هزینههای سنگینی برای جوامع به همراه دارند. صلح، گفت وگو و مدیریت مسئولانهٔ منابع انسانی و طبیعی، راههایی هستند که میتوانند به بازسازی اعتماد اجتماعی و پیشرفت پایدار کمک کنند. آیندهٔ هر جامعهای زمانی روشنتر خواهد بود که به جای گسترش تنش و تخریب، مسیر همزیستی، احترام و توسعهٔ پایدار را انتخاب کند
جنگ در عرصهٔ خارجی
با گسترش سلطنت شر ِ شریعت محور خمینی در چهار دههٔ گذشته، تنشها و سیاستهای تقابلی در عرصهٔ بینالمللی باعث شده است که ایران در بسیاری از موارد در وضعیت رویارویی با بخشهایی از جهان قرار گیرد. این فضای تقابل، علاوه بر پیامدهای سیاسی، آثار اقتصادی و اجتماعی گستردهای نیز به همراه داشته است. تحریمها، کاهش تعاملات سازنده با دیگر کشورها و افزایش بیاعتمادی در سطح جهانی از جمله پیامدهایی است که زندگی روزمرهٔ مردم را نیز تحت تأثیر قرار داده است. اگر جنگ را تنها به معنای رویارویی نظامی میان دولتها محدود نکنیم و آن را همچون شبکهای از سازوکارهای قدرت، گفتمانهای سیاسی و ساختارهای اجتماعی در نظر بگیریم، آنگاه میتوان گفت منطق درونی حکمرانی روحانیت از آغاز، جامعه را در حالتی از تقابل دائمی قرار داد. در چنین الگویی، «جنگ» تنها در میدان نبرد رخ نمیدهد؛ بلکه در زبان سیاست، در نهادهای قدرت و در شیوهٔ سازماندهی جامعه نیز حضور دارد. در این چارچوب، گفتمان «امنیت» و «دشمن خارجی» به یکی از محورهای اصلی سیاست بدل شد. چنین گفتمانی، به تعبیر بسیاری از تحلیلگران، نه فقط برای تعریف رابطه با جهان بیرون، بلکه برای ساماندهی سیاست داخلی (کنترل و سرکوب) نیز به کار گرفته شد. هنگامی که جامعه در وضعیت تهدید دائمی تصویر میشود، فضای سیاسی به سادگی به سوی انسداد، کنترل و محدودسازی صداهای منتقد سوق مییابد؛ زیرا هر مخالفتی میتواند در چارچوب «همراهی با دشمن» تفسیر شود.
این سازوکار بهتدریج به بازتولید ساختارهای قدرت و سرکوب انجامیده است. یعنی گفتمان امنیتی نهفقط توجیهکنندهٔ اقتدار سیاسی بوده، بلکه در شکلدهی به رفتارهای جمعی، ترسهای اجتماعی و الگوهای مشارکت سیاسی نیز نقش داشته است. در چنین فضایی، جامعه بهطور مداوم میان دو قطب «وفاداری» و «تهدید» تعریف میشود و عرصهٔ گفتوگوی آزاد و تکثر سیاسی محدودتر میگردد.
تجربهٔ معاصر ایران در بستر «ولایت فقیه» و میراث خمینی در همین چارچوب قابل فهم است. در این روایت تحلیلی، تنشهای خارجی، از منازعات منطقهای گرفته تا تقابل با قدرتهای جهانی، و همچنین کشمکشهای داخلی، درهم تنیدهاند و بهطور همزمان فضای سیاسی و اجتماعی کشور را شکل دادهاند. به این ترتیب، جامعه نه فقط در سایهٔ بحرانهای بیرونی، بلکه در دل یک منطق دائمیِ بسیج و تقابل زیسته است؛ منطقی که سیاست را بیشتر به میدان کشاکش و مراقبت امنیتی بدل میکند تا به عرصهٔ همزیستی مدنی. در چنین شرایطی، فهم تاریخ معاصر ایران بدون توجه به این پیوند میان گفتمان امنیتی، ساختار قدرت و تجربهٔ زیستهٔ جامعه دشوار خواهد بود
مداخله خارجی و تغییرات سیاسی
بحث درباره نقش مداخله خارجی در تغییرات سیاسی یکی از موضوعات مهم در علوم سیاسی معاصر است. برخی پژوهشگران معتقدند فشارهای بینالمللی میتوانند در مواردی به اصلاحات سیاسی کمک کنند، در حالی که گروهی دیگر تأکید دارند که تغییرات سیاسی زمانی پایدارتر هستند که از درون جامعه و بر پایه نیروهای اجتماعی سازمانیافته شکل بگیرند (Skocpol, 1979). مطالعات تطبیقی انقلابها نیز نشان میدهد که تحولات سیاسی موفق معمولاً به ترکیبی از بحران مشروعیت، سازمان یافتگی نیروهای اجتماعی و شرایط بینالمللی مساعد نیاز دارند. بدون وجود این عوامل، تغییرات سیاسی ممکن است با بیثباتی و تعارضهای جدید همراه شوند. این مقوله بخشی از منازعهٔ گفتمانی در فضای سیاسی است و بازتابی از رقابت برای تعریف مسیر آیندهٔ جامعه محسوب میشوددر این چشمانداز، دو گفتمان متفاوت در برابر یکدیگر قد میکشند. در یک سو، نگاهی قرار دارد که به نیروهای درون زای جامعه ایمان دارد؛ نگاهی که بر سازمانیافتگی، بسیج مردمی و ظرفیتهای نهفته در بطن جامعه تکیه میکند و باور دارد که تغییر پایدار تنها زمانی معنا مییابد که از دل همین پویاییهای اجتماعی برآید. در این روایت، مردم نه تماشاگران تاریخ، بلکه فاعلانی آگاهاند که با همبستگی و سازماندهی میتوانند مسیر دگرگونی را خود رقم بزنند.
در سوی دیگر، گفتمانی دیده میشود که منتقدان آن را گرایشی راستگرای افراطی و شووینیستی میدانند؛ جریانی که چشم امیدش بیش از آنکه به ظرفیتهای جامعه دوخته باشد، به مداخلهٔ نیروهای خارجی معطوف است. در این نگاه، گاه حتی از فشارهای نظامی یا حملات خارجی بهعنوان ابزاری برای تغییر سیاسی یاد میشود، امری که برای بسیاری از ناظران، یادآور خطر آن است که سرنوشت یک ملت به میدان رقابت قدرتهای بیرونی گره بخورد. حلقه حول نوه میرپنچ شاخص این سیاست دیجیتالی مخرب است.
از این رو، نزاع میان این دو دیدگاه تنها اختلافی سیاسی نیست؛ بلکه جدالی عمیق بر سر منبع و معنای تغییر است. یکی سرچشمهٔ تحول را در اراده و سازمانیافتگی مردم جست وجو میکند، و دیگری امید خود را در موازنههای قدرت بیرونی میبیند. و در میان این دو روایت، جامعهٔ ایران ایستاده است؛ جامعهای که همچون درختی کهن در بادهای متضاد تاریخ میلرزد، اما ریشههایش همچنان در خاک تجربه، رنج و امید فرو رفته است، ریشههایی که پرسش همیشگی را زمزمه میکنند: آیا آینده از دل نیروی مردم خواهد رویید، یا در سایهٔ دخالت قدرتهای بیرونی رقم خواهد خورد
مقاومت سازمان یافته از سی خرداد ۱۳۶۰
در نگاه جریان «مقاومت»، سرنوشت ایران نه در اتاقهای بستهٔ قدرتهای خارجی، بلکه در دل کوچهها و میدانهای خود ایران رقم میخورد. آنان باور دارند که تحول راستین تنها زمانی متولد میشود که مردم، همچون رودخانهای خروشان، خود مسیر تاریخ را بشکافند و از دل سنگهای سخت بگذرند. از این رو سخن از مقاومتی سازمان یافته و سراسری است؛ مقاومتی که ریشه در شهرها و زندگی روزمرهٔ مردم دارد و نیروی خود را از ارادهٔ آنان میگیرد. چنین مقاومتی باید توان آن را داشته باشد که با یکی از خشنترین ساختارهای سرکوب در جهان امروز ــ یعنی سپاه پاسداران تروریستی ــ رویارو شود و از این میدان دشوار عبور کند. اما در این نگاه، مقاومت تنها شعلهٔ اعتراض نیست؛ بلکه باید چراغی برای فردای پس از طوفان نیز باشد. یعنی افزون بر مبارزه، طرح و برنامهای روشن برای دوران انتقال داشته باشد؛ طرحی که بتواند کشور را از لحظهٔ فروپاشی نظم پیشین، به ساحل یک انتقال مسالمتآمیز قدرت هدایت کند. به بیان دیگر، اگر مبارزه، آذرخش لحظهٔ تغییر است، برنامهٔ انتقال همان سپیدهدمی است که باید پس از آن طلوع کند.
تحلیل سیاسی و تاریخی
این نوع گفتمان ریشه در چند تجربهٔ مهم در تاریخ معاصر ایران و جنبشهای سیاسی جهان دارد:
۱. میراث انقلاب ۱۳۵۷: انقلاب ایران نشان داد که جنبش مردمی میتواند یک نظام سیاسی را سرنگون کند، اما نبود اجماع و برنامهٔ مشترک میان نیروهای سیاسی برای دورهٔ پس از انقلاب، به سرعت تعادل قدرت را به سود یک جریان خاص تغییر داد. به همین دلیل بسیاری از گروههای مخالف حکومت امروز تأکید میکنند که صرفِ سرنگونی کافی نیست و باید نقشهٔ روشنی برای دورهٔ انتقال وجود داشته باشد.
۲. تجربهٔ جنبشهای مقاومت در قرن بیستم: در بسیاری از کشورها، از اروپای شرقی تا آمریکای لاتین، گروههای مخالف حکومتهای اقتدارگرا کوشیدهاند شبکههای سازمان یافته و مخفی ایجاد کنند که هم توان بسیج اجتماعی داشته باشند و هم بتوانند در صورت تغییر سیاسی، ساختارهای اولیهٔ ادارهٔ کشور را فراهم کنند. بنابراین ایدهٔ «مقاومت سازمانیافته» معمولاً به معنای تشکیلات، رهبری و برنامهٔ سیاسی مشخص است.
۳. نیروی سرکوب در ساختار دولت: سپاه پاسداران ستون اصلی بقای نظام است؛ نهادی که علاوه بر قدرت نظامی، نفوذ اقتصادی و سیاسی گستردهای دارد. از همین رو در ادبیات سیاسی سازمان مجاهدین خلق ایران، غلبه بر این ساختار قدرت بهعنوان یکی از چالشهای محوری هرگونه تغییر سیاسی در ایران مطرح میشود. در این چارچوب، تحلیل این جریان بر آن است که بدون رویارویی با ستونهای اصلی قدرت، امکان گذار واقعی به نظمی تازه فراهم نخواهد شد. در مقابل، این سازمان از الگویی سخن میگوید که آن را بدیلی برای این ساختار میداند؛ الگویی که در قالب ارتش آزادیبخش ملی ایران و همچنین شبکههایی موسوم به «کانونهای شورشی» طرح شده است. در این پروژه چنین ساختارهایی می تواند نقش اهرم سازماندهی و بسیج نیروهای معترض را ایفا کنند و انرژی پراکندهٔ نارضایتی اجتماعی را به کنشی هدفمند تبدیل سازند. در این نگاه، سازمانیافتگی نه صرفاً یک ابزار سیاسی، بلکه نوعی چارچوب برای پیوند دادن ارادهٔ فردی به ارادهٔ جمعی تلقی میشود؛ چارچوبی که میکوشد میان اعتراضهای اجتماعی، کنش سیاسی و چشمانداز تغییر رابطهای منسجم برقرار کند
۴. تأکید بر «انتقال مسالمتآمیز»: پس از تجربههای پرهزینهٔ انقلاب ها و جنگهای داخلی در منطقه، بسیاری از جریانهای سیاسی بر این نکته تأکید میکنند که حتی اگر تغییر قدرت از دل مقاومت شکل بگیرد، مرحلهٔ بعد باید به سمت مدیریت گذار بدون فروپاشی اجتماعی و خشونت گسترده حرکت کند؛ چیزی که در علم سیاست به آن transition یا «گذار سیاسی» گفته میشود.
در مجموع، این گفتمان میکوشد میان سه عنصر پیوند برقرار کند: مقاومت مردمی، سازمان یافتگی سیاسی، و برنامه برای دوران پس از تغییر. در این روایت، آیندهٔ ایران نه صرفاً نتیجهٔ یک شورش لحظهای، بلکه حاصل ترکیبی از مبارزه، سازمان و چشمانداز برای فردا تصور میشود، گویی تاریخ، همچون درختی کهن، تنها زمانی شاخهٔ تازه میرویاند که ریشهها، خاک و فصل همه با هم آمادهٔ بهار باشند.
نهاد سازی، تشکیلات
آیا آزادی نعمتی آسمانی است که بیزحمت بر ما نازل میشود، یا ثمرهای است که تنها در کورهٔ صبر، نظم و سازمانیافتگی یک ملت پخته میشود تاریخ، اگر با حوصله ورق زده شود، اغلب پاسخ دوم را زمزمه میکند. آزادی در بیشتر زمانها، نه هدیهٔ زمان، بلکه نتیجهٔ تراکم ارادهها، تجربهها و سازمانیافتگی انسانها بوده است. جنبشهای خودانگیخته، مانند شعلهایاند که ناگهان در شب تاریک زبانه میکشند. گرمایشان واقعی است، نورشان چشمگیر است، اما اگر هیزمی از سازمان، برنامه و تداوم در کار نباشد، همان شعلهٔ درخشان میتواند به سرعت خاموش شود. بسیاری از حرکتهای ناگهانی در تاریخ، از قیامهای محلی گرفته تا اعتراضهای گسترده، در لحظهٔ آغاز، نیروی عظیمی از خشم و امید را آزاد میکنند؛ اما وقتی با دیوارهای سخت واقعیت برخورد میکنند، سرکوب، پراکندگی، اختلاف در هدفها، یا فرسایش روانی، به تدریج از نفس میافتند. در علم سیاست و جامعهشناسی جنبشها، این مسئله بارها بررسی شده است: انرژی اولیهٔ اعتراض برای بقا کافی نیست. آنچه حرکت را پایدار میکند، شبکهها، رهبری، استراتژی و سازوکارهایی است که بتوانند امید را از یک لحظهٔ احساسی به فرایندی تاریخی تبدیل کنند.
از این منظر، تشکیلات سیاسی، چه در ایران و چه در جهان، خود را همچون نوعی «حافظهٔ سازمان یافتهٔ مقاومت» میبینند. تشکیلات میکوشد تجربهها را حفظ کند، شکستها را به درس تبدیل کند و نیروها را از نو بسازد. اگر چنین ساختاری دوام بیاورد، به تدریج نوعی بازسازی کیفی نیروها شکل میگیرد: نسلهای تازهای از اعضا که از تجربهٔ پیشینیان میآموزند و آرمان را در قالبهای تازه بازتعریف میکنند. در مورد سازمانهایی مانند سازمان مجاهدین خلق ایران نیز هوادارانشان دقیقاً با چنین نگاهی سخن میگویند. در روایت آنان، بقای یک سازمان در دهههای طولانی، در میان سرکوب، تبعید، و فشارهای بیرونی، نشانهٔ آن است که تشکیلات توانسته هویت و انسجام ایدئولوژیک خود را حفظ کند و سازوکارهایی برای بازتولید نیروی انسانی و سیاسی ایجاد کند. بسیاری از آگاهان سیاسی آن را نمونهای برجسته از پایداری تشکیلاتی در میان اپوزیسیون میدانند. با این حال، پرسش اصلی همچنان پا برجاست: جنبشهایی که تنها بر موج احساسات بنا میشوند، اغلب با نخستین طوفان فرو مینشینند. اما جنبشهایی که بتوانند ارادهٔ جمعی را به ساختار، تجربه را به دانش، و آرمان را به برنامه تبدیل کنند، شانس بیشتری دارند که از دل زمستانهای طولانی عبور کنند. میتوان سازمان مجاهدین خلق ایران را، در این چارچوب تحلیلی، تجلیِ ارادهٔ جمعی در قالب یک ساختار سازمان یافته دانست؛ ساختاری که میکوشد انرژی پراکندهٔ اعتراض، نارضایتی و خواست تغییر را به کنشی هدفمند و جهتدار تبدیل کند. در چنین برداشتی، سازمان صرفاً یک تشکیلات اداری یا سیاسی نیست، بلکه نوعی نهادِ تولید و بازتولید قدرت اجتماعی به شمار میآید. قدرت در اینجا نه صرفاً به معنای سلطه، بلکه به معنای توانایی ساماندهی ارادهها، حفظ تداوم مبارزه و تبدیل خواستهای اجتماعی به عمل سیاسی فهمیده میشود. هرگاه یک جریان سیاسی بتواند تجربهها را انباشته کند، نیروهای تازه پرورش دهد و میان آرمان و عمل پیوند برقرار سازد، به تدریج به کانونی برای شکلگیری چنین قدرتی بدل میشود. از این منظر، سازمانیافتگی همچون نوعی حافظهٔ تاریخی و موتور کنش جمعی عمل میکند. تشکیلات، تجربهٔ شکستها و پیروزیها را حفظ میکند، آنها را به دانش و راهبرد تبدیل میسازد و نسلهای تازهای از کنشگران را در چارچوبی مشترک پرورش میدهد. به همین دلیل است که برخی تحلیلگران، سازمان را نه صرفاً ابزاری موقت، بلکه ساختاری برای تداوم ارادهٔ سیاسی در طول زمان میدانند.
در این روایت، فعالیت چنین سازمانی هم در عرصهٔ داخلی، از طریق پیوند با مطالبات اجتماعی، و هم در حوزهٔ بینالمللی، از طریق طرح و بازنمایی این مطالبات در فضای جهانی، معنا پیدا میکند. به بیان دیگر، سازمان میکوشد میان کنش درون جامعه و بازتاب آن در سطح جهانی پلی برقرار کند. در نهایت، اگر ارادهٔ جمعی را همچون جویبارهای پراکندهای تصور کنیم که از دل جامعه جاریاند، سازمان یافتگی همان رودی است که این جویبارها را به هم میپیوندد؛ رودی که میتواند نیروی پراکندهٔ امیدها و اعتراضها را به جریانی متمرکز بدل کند—جریانی که توان آن را دارد در مسیر تاریخ اثر بگذارد و افقهای تازهای برای کنش سیاسی بگشاید.
آزادی، در این نگاه، نه میوهای است که بیدستِ باغبان برسد، بلکه باغی است که باید سالها کاشته شود، هر شاخهاش با رنجی آبیاری گردد، و هر بهارش حاصل نظمی باشد که انسانها برای رویاهای خویش ساخته است.
دبستان فکری
مبارزهٔ سازمانیافته را میتوان به مدرسهای برای پرورش انسان نیز تشبیه کرد؛ جایی که ارادهها صیقل میخورند و شخصیتها در آتش تجربه شکل میگیرند. در چنین میدان دشواری، «اخلاق انقلابی» هدیهای آماده و آسمانی نیست؛ فضیلتی است که در کارگاه روزهای پیدرپی ساخته میشود، در انضباط، در فداکاریهای کوچک اما مداوم، و در وفاداری به آرمانی که فراتر از سود فردی است. انسانی که میخواهد باری سنگین را تا مقصدی دور حمل کند، ناگزیر باید بر پایهای استوار از اخلاق بایستد. اخلاقی که در آن «ما» بر «من» چیره شده باشد؛ جایی که فرد خود را نه مرکز جهان، بلکه حلقهای در زنجیرهٔ سرنوشت جمعی بداند. در چنین فضایی، مسئولیت مشترک جایگزین خود خواهی میشود و تعهد، به ستون پایداری بدل میگردد. در نهایت، سنجش واقعی یک سازمان نه فقط در دوام ظاهری آن، بلکه در تواناییاش برای پرورش انسانهایی تازه است—انسانهایی که منافع مردم را بر آسایش و خواست شخصی خویش مقدم میدارند. این همان کیمیایی است که فلز پراکندهٔ ارادههای فردی را در کورهٔ تجربه به طلای همبستگی و نیروی جمعی بدل میکند.
و آنگاه، از دل چنین فرایندی، نیرویی پدید میآید که میتواند در لحظههای سرنوشتساز تاریخ از خود فراتر رود؛ نیرویی که اگر روزی در برابر آزمونهای بزرگ قرار گیرد، توان آن را دارد که از خویش بگذرد و برای رؤیای آزادی و آیندهای آباد، روایتهایی بلند از ایستادگی و امید بیافریند—روایتهایی که همچون پرچمی در باد، راه فردا را به نسلهای بعد نشان میدهند.
«راه حل سوم»
در پرتو این چارچوب نظری، «مقاومت سازمان یافته» با اتکا به ساختار تشکیلاتی خود کوشیده است راهی مستقل را میان دو قطب پرهزینه ترسیم کند: از یک سو جنگ خارجی که سرنوشت جامعه را به میدان رقابت قدرتهای بیرونی گره میزند، و از سوی دیگر سیاست مماشات با حاکمیت که به تداوم همان ساختار قدرت میانجامد. در این نگاه، راه مطلوب نه در آتش جنگ جستوجو میشود و نه در پذیرش وضع موجود، بلکه در اتکای به نیروی جامعه و سازمانیافتگی مقاومت تعریف میگردد. در این باره مریم رجوی چنین می گوید: «۲۱سال پیش در پارلمان اروپا گفتم راه حل ایران نه در مماشات و نه جنگ، بلکه راه حل سوم یعنی تغییر رژیم از طریق مردم و مقاومت سازمانیافته است و گفتم: سیاست سازش و مماشات، رژیم آخوندی را در ادامه سیاستهایش تشویق و بالمال جنگ را به کشورهای غربی تحمیل میکند»، «بیایید نگذاریم که تجربه مونیخ ]قرار داد ۱۹۳۸مونیخ[ با آخوندهای مسلح به بمب اتمی، تکرار شود.» او اضافه می کند: «ما گفتیم نه پول میخواهیم و نه سلاح، بلکه فقط میخواستیم و میخواهیم مانند شما اروپاییها، در مقابل فاشیسم از نوع دینی آن مقاومت کنیم و این مقاومت به رسمیت شناخته شود. فقط همین. ولی این حق تا امروز از ملت ما و مقاومت ما دریغ شده است. (مریم رجوی، سخنرانی در پارلمان اروپا – استراسبورگ، ۲۸خرداد ۱۴۰۴- ۱۸ژوئن ۲۰۲۵)
در ادامه مریم رجوی پروژه خود را چنین فرموله می کند: «گزینه دیگر، سرنگونی ملایان از طریق جنگ خارجی است مانند آنچه در عراق روی داد و هیچکس خواستار تکرار آن در ایران نیست. ملاهای تهران و کسانی که در وضع موجود منفعت دارند، این را الغا میکنند که هر تغییر جدی، مستلزم جنگ خارجی است و گزینهای جز سازش وجود ندارد. اما ما میگوییم یک راه حل سوم وجود دارد: تغییر توسط مردم و مقاومت ایران. اگر موانع خارجی برداشته شود، مردم و مقاومت ایران توانایی و آمادگی این تغییر را دارند و این تنها راه جلوگیری از جنگ خارجی است. امتیاز دادن به ملایان آلترناتیو جنگ خارجی نیست و آنها را از اهداف شومشان منصرف نخواهد کرد. به یاد بیاوریم که روز بعد از قرار داد ۱۹۳۸مونیخ، وینستون چرچیل در پارلمان انگلستان گفت: ‚شما بین جنگ و تسلیم خفتبار، ننگ و تسلیم را انتخاب کردید ولی متعاقبا جنگ را خواهید داشت. بیایید نگذاریم که تجربه مونیخ، با ملایان مسلح به بمب اتمی، تکرار شود. ‘(همانجا)
در پرتو این نگاه نظری، شعار محوری این مقاومت بارها چنین بیان شده است: «نه به جنگ، نه به مماشات؛ آری به راهحل سوم.»، راهحلی که بر این باور استوار است که تغییر پایدار تنها به دست مردم و با اتکای به مقاومت سازمانیافته میتواند تحقق یابد. در سخنان و مواضع مریم رجوی در طی دهههای گذشته، این ایده بارها تکرار شده است: جامعهٔ ایران اگر به نیروی درونی خود اعتماد کند، میتواند مسیر رهایی را بگشاید. در این چارچوب، گزارهٔ ساده اما پرمعنای «کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من» به نمادی از اتکا به نفس ملی و استقلال سیاسی تبدیل میشود؛ تأکیدی بر اینکه آزادی نه با اتکای به قدرتهای بیرونی، بلکه با اراده و سازمانیافتگی مردم به دست میآید.
بر پایهٔ همین دیدگاه، «مقاومت سازمان یافته» نه پدیدهای بیرون از جامعه، بلکه جریانی دانسته میشود که از بطن لایههای مختلف جامعه سر برآورده و در پی آن است که انرژی پراکندهٔ اعتراضها را به نیرویی هدفمند بدل کند. در این روایت، سازمان مجاهدین خلق ایران بهعنوان ستون فقرات این مقاومت معرفی میشود؛ تشکیلاتی که حامیانش آن را حامل تجربه، شبکه و حافظهٔ تاریخی جنبش میدانند. بر اساس همین روایت، شبکههایی از هواداران و اعضای این جریان در نقاط مختلف ایران فعالیت داشتهاند؛ شبکههایی که حتی دشمن اعتراف می کند در سازماندهی و جهت دهی برخی اعتراضهای اجتماعی نقش کانونی ایفا کرده و همچنین در افشاء
و انتشار اطلاعات دربارهٔ برنامههای هستهای، موشکی یا فعالیتهای امنیتی حکومت مشارکت داشتهاند. چنین فعالیتهایی نشانهای از اتکای مقاومت به پایگاه اجتماعی و ظرفیتهای درونی جامعه است. در مجموع، این دیدگاه بر یک اصل مرکزی تکیه دارد: آیندهٔ ایران نه در معادلات قدرتهای جهانی، نه در بمبارنهای مهیب و تخریب زیر ساختارها بلکه در توان جامعه برای سازماندهی خود و تبدیل اعتراض به نیرویی آگاه و هدفمند رقم میخورد. در این تصویر، مقاومت سازمانیافته همچون پلی تصور میشود میان رنجهای امروز و رؤیای فردایی که در آن مردم بتوانند سرنوشت خویش را با دستهای خود بنویسند.
آنچه امروز در کانون تاریخ ایران ایستاده، جنگی از جنس دیگری است: رویارویی آزادی با استبداد. اینجاست میدان واقعی نبرد: پیکار میان مردم و دو قرائت از اقتدارگرایی: دینی و سلطنتی.
دکتر عزیز فولادوند
اسفند ۱۴۰۴ (مارچ ۲۰۲۶)
🟢 # مرگ_بر_خامنهای
🍏# مجاهدین_خلق ایران # کانونهای شورشی
🌳 # مریم رجوی #ایران
















