چرا چرخه استبداد و اقتدارگرایی در ایران، تکرار شده است؟
نگاهی به بنیانهای اقتدار گرایی در ایران
نگاه به موضوع چرخه استبداد و اقتدار گرایی در ایران در واقع مشابه نگریستن به رودخانهای است که در طول قرنها از بستری بسیار پرفراز و نشیب عبور کرده است؛ گاه آرام، گاه پرخروش و گاهی نیز اسیر در دیوارههایی که تاریخ برای آن رقم زده است. از منظر جامعهشناسی سیاسی، تولید و بازتولید اقتدارگرایی در جامعه ما یا هر جامعه دیگری، امری بسیار چندوجهی و چندلایه است و تکساحتی نیست؛ زیرا این موضوع با رشتههای تاریخی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی به هم پیوند خورده است. میتوان برای این پدیده مؤلفههای فراوانی را برشمرد که بنده به چندین مورد از آنها اشاره نموده و تلاش میکنم این مؤلفهها را کمی توضیح دهم.
اولین مؤلفه تولید و بازتولید اقتدارگرایی در جوامع، وجود دولت متمرکز و سنت دیرپای اقتدارگرایی فرهنگی ما در ایران است. از ادوار کهن، یعنی از زمان هخامنشیان تا ساسانیان، اگر این مقطع زمانی را در نظر بگیریم، شاهد برپایی و تأسیس دولت مقتدر بودهایم؛ دولتی که در واقع تمامی قدرتهای اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی جامعه را در تملک خود داشت. تبار این نوع نگاه در جامعه ما به اردشیر بابکان بازمیگردد. اردشیر بابکان پادشاهی بود که الهیات سیاسی سلطنت را در جامعه ما نهادینه کرد که آمیزهای از دین و دولت بود.
مخالفت با نظم شهریاری مخالفت با نظم کائنات!
سنگنگارهها این گزارش را میدهند که پادشاه دیهیم پادشاهی را از اهورامزدا دریافت میکند و مشروعیت او فرّ ایزدی است که از آسمانها گرفته شده است. این مشروعیت پادشاه، او را به عنوان برگزیده اهورامزدا و پادشاهی جاوید و همواره پایدار معرفی میکرد. در این نگرش، مخالفت با نظم شهریاری به مثابه مخالفت با نظم کائنات تلقی شده و درافتادن با شهریار مستوجب سختترین عذابهای دنیوی و اخروی بود. مشاهده میکنیم که در این دستگاه که با دین و روحانیون زرتشتی گره خورده بود، این الهیات بیانگر اقتدار سیاسی و اقتدارگرایی در استبداد شرقی است.
البته در اروپا ما شاهد چنین روندی نبودیم. به عنوان مقایسه، چون این بحث این روزها بسیار مطرح است، اشاره کوتاهی میکنم. در اروپا از قرن دوازدهم یا سیزدهم میلادی، ما شاهد تکثر منابع قدرت بودیم. هیئتی به نام «کوفورستها» در آلمان وجود داشتند که پادشاه را انتخاب میکردند. این هیئت متشکل از هفت نفر، شامل سه اسقف اعظم و چهار پادشاه محلی بود که فراتر از قدرت دربار، دارای قدرت بودند. اینها مجموعهای منظم و نهادسازی شده بودند که میتوانستند قدرت پادشاه را کنترل کنند.
بعدها در قرن سیزدهم با ظهور بورژوازی و تجار، بهویژه در هلند و ونیز، شاهد بودیم که دریانوردی و تجارت فرامرزی، قدرت بسیار مستحکمی را برای این طبقه رقم زد. شهرهایی که در قرن سیزدهم ایجاد شدند، مطالبات حقوقی داشتند؛ قوه قضاییه مستقل در هر شهر تأسیس شده بود و آنها حتی تعیین و تنظیم مالیات را خود بر عهده داشتند.
استبداد شرقی و ماهیت اقتدارگرایی
با این مقایسه میخواهم بگویم که در اروپا شاهد تکثر منابع قدرت بودیم، اما در استبداد شرقی این وضعیت وجود نداشت. قدرت همواره در دست پادشاه متمرکز بود و هیچگونه نهادهای میانجی مانند شوراهای محلی یا اقتدار اشراف وجود نداشت. بنابراین، اولین مؤلفهای که میتوانیم برای تولید و بازتولید اقتدارگرایی نام ببریم، سنت دیرپای اقتدارگرایی و امتزاج دین و دولت است که شاه را به عنوان «سایه خدا» معرفی میکرد. بعدها میبینیم که این الهیات سلطنتی در دوران رضا شاه و پسرش محمدرضا شاه نیز ادامه یافت. میبینیم که آن دیهیم پادشاهی که زمانی از اهورامزدا گرفته میشد، این بار با ادعای نمایندگی امام زمان جایگزین شد؛ محمدرضا شاه مدعی بود که با امام زمان ارتباط دارد. این الهیات بعدها توسط خمینی نیز الگوبرداری شد و به صورت «ولایت مطلقه فقیه» در جامعه ما نهادینه گردید. البته این تمرکز قدرت در شرایط سیاسی و نظامی میتواند مدافع مرزها باشد، اما در درون جامعه منجر به عدم استقلال میشد و نهادهای میانجی و مدنی عملاً سرکوب شده و فرصت رشد پیدا نکردند.
اقتدار رانتی!
دومین مؤلفهای که میتوان برای بازتولید اقتدارگرایی نام برد، اقتصاد رانتی و دولت رانتی است. در دوران پهلوی، شاهد بودیم که دولت با درآمد هنگفت نفتی مواجه شد؛ به این معنا که دولت دیگر نیازی به جامعه نداشت. وقتی دولت به جامعه نیاز نداشته باشد، عملاً نمیتوان از پاسخگویی سخن گفت. زیربنای اقتصادی، رابطه دولت و ملت را از حالت چانهزنی برای مطالبات، به سطح فرمانبری از بالا تغییر داد. دولت به مالیات شهروندان وابسته نیست، زیرا منبع درآمدی دارد که خود آن را کنترل میکند.
در جوامع اروپایی بهویژه در آلمان، به هر خانوار به عنوان یک واحد تولیدی نگریسته میشود که باید ثروت تولید کند. دولت تمایل دارد هر واحد ثروت بیشتری تولید نماید و برای این منظور، شهروندان باید مرفه، شاد و دارای امنیت باشند و حق مالکیت آنها به رسمیت شناخته شود تا دولت بتواند از آنها مالیات دریافت کند. در آلمان هر فرد یک شماره مالیاتی دارد که هویت او محسوب میشود. این نشاندهنده یک رابطه متقابل میان دولت و ملت است که بر اساس آن، پرداختکنندگان مالیات از دولت انتظار پاسخگویی دارند و اموال عمومی را متعلق به خود میدانند. اما وقتی با دولت رانتی مواجه هستیم، دولت از مردم فاصله میگیرد و تنها چیزی که برایش اهمیت مییابد، امنیت خودش است. لذا دولت به سمت تقویت دستگاه سرکوب گرایش پیدا میکند، زیرا نارضایتیها مدام بازتولید میشود و دولت پاسخگو نیست. ما همیشه شاهد یک گسست عمیق میان دولت و ملت بودهایم.
شکست نهادسازی در ایران
عامل بعدی، گسست اصلاحات و شکست نهادسازی بوده است. از جنبش مشروطیت که تلاشی برای مقید کردن قدرت به قانون بود، این تلاشها مدام با شکست مواجه شد و جامعه مدنی فرصت نهادسازی نیافت. نهادهایی مانند اتحادیهها، احزاب و ارگانهای کنترلکننده قدرت در جوامع مدرن بسیار حیاتی هستند. در آلمان حدود ۴۰ تا ۵۰ هزار تشکل مردمی وجود دارد که از میراث دموکراتیک محافظت میکنند. اما در جامعه ما، هرگاه روزنهای برای مشارکت اجتماعی گشوده شد، بلافاصله سرکوب گردید.
عامل دیگر، مداخله خارجی و سیاستهای امنیتی بوده است. تجربههایی مانند کودتای ۲۸ مرداد، بیاعتمادی عمیقی نسبت به دموکراسی ایجاد کرد. در چنین فضایی، «امنیت» به جای «رفاه» به ارزش اصلی تبدیل شده و دولت تلاش میکند با نیروهای سرکوبگر این امنیت را تداوم بخشد و هر مخالفی را به عنوان مخل امنیت معرفی کند. مؤلفه بعدی، فرهنگ سیاسی و الگوهای پدرسالارانه است. در این فرهنگ، جامعه همیشه منتظر یک منجی است که آنها را نجات دهد. این فرهنگ بسیار خطرناک است و حتی امروزه نیز زمزمههای نیاز به یک منجی مقتدر شنیده میشود. جامعه به آن بلوغ و اعتمادبهنفس نرسیده و همیشه منتظر دستی از غیب است. همچنین میبینیم که همنشینی عوامل متعدد جامعه را به سمت اقتدارگرایی پیش برده است. اگر تا کنون جامعه ما به نتیجه نرسیده، به خاطر عدم وجود نهادهای قدرتمند بوده است. با این حال، تاریخ ما صرفاً تاریخ اقتدار نبوده، بلکه تاریخ مقاومت و تلاش برای دستیابی به عدالت و دادگستری بوده است.
پیوند میان دین و دولت
بلوغ سیاسی یک عدد نیست، بلکه لایههای رسوبی است که در طول نسلها در ضمیر ناخودآگاه ما شکل میگیرد. مطالبه حاکمیت قانون و مشارکت در سرنوشت سیاسی که از مشروطیت تا کنون تکرار شده، نشانهای از بلوغ سیاسی است. اما بلوغ فقط «خواستن» نیست، بلکه توانایی «نهادسازی پایدار» است. ایران امروز با سطح بالایی از تحصیلکردگان و ارتباطات جهانی، سرمایه فرهنگی بزرگی دارد.
برای جلوگیری از بازگشت استبداد و رسیدن به آن رودخانه زلال، قواعد بازی مشخصی وجود دارد. ستونهای اصلی آن عبارتند از: ۱. قانون اساسی محدودکننده قدرت بر اساس ارزشهای دموکراتیک و اعلامیه جهانی حقوق بشر؛ که این ارزشها در برنامه ده مادهای خانم مریم رجوی به خوبی قابل بررسی است. این میتواند قدرت را مهار کند.
۲.جمهوری فقط یک نام نیست، بلکه سازوکار و نهاد میخواهد. باید نهادهای میانی مانند احزاب، اتحادیهها و رسانههای آزاد مستقل باشند تا قدرت را رصد کنند.
۳. سازمانیافتگی جامعه در تمامی سطوح؛ در هر محله و شهر باید شوراها تشکیل شوند. تشکیل شوراهای محلی که در برنامه سازمان مجاهدین خلق از ابتدا بر آن تأکید شده، سپر جمهوریت است.
۴. اقتصاد غیررانتی؛ دولت باید به مالیات مردم وابسته و در نتیجه محتاج و پاسخگوی آنها باشد تا اقتصاد رانتی خفه شود.
۵. فرهنگ مدارا و پذیرش تکثر؛ هیچ گروهی نباید مدعی مالکیت مطلق حقیقت باشد. باید از «اکثریتسالاری اقتدارگرا» جلوگیری کرد. دموکراسی صرفاً رأی دادن نیست، بلکه یک شیوه زیستن و فرهنگ است که باید درونی شود.
۶. بیطرفی نیروهای نظامی؛ ارگانهایی مانند سپاه پاسداران که از امنیت ایدئولوژیک دفاع میکنند، منجر به اقتدارگرایی میشوند. نیروهای نظامی باید بیطرف باشند. . جامعه باید به سمت نهادسازی حرکت کند. اعتراض تنها حضور در خیابان نیست، بلکه به معنای سازماندهی و مبارزه برای احقاق حق از طریق نهادسازی است.
🟢 # مرگ_بر_خامنهای
🍏# مجاهدین_خلق ایران # کانونهای شورشی
🌳 # مریم رجوی #ایران
🌻 پیوند این بلاک با توئیتر BaharIran@ 7
