چکیده یک گزارش مستند؛ حماسه در مقابل سبعیت - آن چه در پی میآید گزارشی است مستند و روایتی از اوین در اوایل دهه ۶۰. اوین در آن زمان جولانگاه وحشیگری لاجوردی و نوچههایش بود اما آن چه که از اوین باقی ماند پایمردی و مقاومت غیرقابل تصور مجاهدان و مبارزان بود. این گزارش را با هم می خوانیم؛
هر کس تازه وارد زندان اوین شود، بیش از حد تصورش، شاهد سرزندگی و شادابی نسل انقلاب و مقاومت میشد. تازه این در شرایطی است که وضع زندان چه به لحاظ زیستی که کشنده و طاقت فرساست و چه به لحاظ شدت شکنجههای سبعانه و ادامه کشتارهای دسته جمعی صدها نفره به راستی مشابه شرایط اردوگاههای مرگ نازیها است.
وضع بند بسیار نامساعد بود. از نظر بهداشتی تمیز نبود و شپش داشت. وضع غذا خیلی بد بود. خیلی وقتها شبانه روز فقط نان و کره و خرما میدادند آن هم به مقدار کم. جمعیت زیاد و جا کم بود. طوری که ما شبها نوبتی میخوابیدیم.
اما وضع بند از نظر جمع و روحیه بچه ها بسیار مساعد بود. آنچنان که وقتی ما همدیگر را می شناختیم و به همدیگر اعتماد میکردیم، متوجه میشدیم تمام بچهها بر سر مواضع خود هستند. روحیه همه بچه ها بسیار عالی بود. در زندان سرودی به نام زندانی ساخته بودیم و شبهای اعدام این سرود را میخواندیم و بعد از آن هم قرآن میخواندیم.
وقتی جسدها بالای سر ما آویزان بودند!
گاهی ما را بیرون میبردند و سپس چشمهایمان را میبستند و مجبورمان میکردند که چشم بسته بدویم و ما میدویدیم. در هنگام دویدن ناگهان به جسمی برخورد میکردیم و میایستادیم. در این هنگام آنها چشمهایمان را باز میکردند و ما ناگهان با جسد سیاه شده یک خواهر یا برادر که بدار آویخته شده بود روبرو میشدیم. این منظره به قدری تکاندهنده بود که افراد دچار شوک میشدند، یا در جا غش میکردند.
علاوه بر این شب و روز صدای رگبار و گلوله قطع نمیشد. ما دائماً زیر فشار عصبی خردکنندهایی قرار داشتیم. بدین جهت با نمونههایی از مردم عادی که صرفاً براساس یک سوء ظن دستگیر شده و زیر فشار این شکنجههای روانی، تعادل خود را از دست میدادند، برخورد داشتیم. زندانبانها از وجود همین افراد نامتعادل و روانی هم برای تحت فشار قرار دادن ما استفاده میکردند.
روزی فقط سه بار اجازه رفتن به دستشویی میدادند. آنهم برای ۶۰ نفر فقط ۶ دقیقه مهلت بود.
برغم همه این فشارها وقتی در جمع و درکنار همرزمانت بودی باکی نبود. رنجها و ستمها گاهی با لبخند یک همبند و یا دست فشردن یک همرزم پایان می پذیرفت و فراموش میشد.
یک بار بازجو مرا پشت در اتاق شکنجه که خودشان به آن اتاق تعزیر میگویند نشاند و گفت الان نوبت تو میشود تا حرفت را بزنی. ساعتها معطلکردن زندانی پشت در شکنجهگاه و با چشم بسته به انتظار شکنجه در حالی که صدای شلاق و نعره شکنجه شدگان دیگر را میشنوی، از خود شکنجه دردناکتر است و این از شیوههای رایجی است که شکنجهگران برای تضعیف و شکستن روحیه ما زندانیان از آن استفاده میکنند. من پشت در صدای شکنجهگر را میشنیدم که میزد و دشنام میداد و میگفت مقاومت میکنی؟ و صدای برادر تحت شکنجه را میشنیدم که مدام میخواند: فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیما!

سلولهای ۲۰۹ زندان اوین
اوین؛ سرانجام مقاومت بر سبعیت چیره شد
و شگفتا هرچه بیشتر شکنجه میشد برانگیختهتر و پرتوان در مقابل اصرار بازجو که از او اطلاعات میخواست فقط میگفت: «من چیزی ندارم ». مقاومت این همرزم شکنجه شده به من قوت قلب عجیبی می داد و روحیه مرا بیش از پیش تقویت کرد.
همراه شکنجه و کشتار بخشی از انرژی بازجوها در زندانها نیز صرف تبلیغات علیه مواضع و خطوط مجاهدین به منظور کشاندن زندانیان به موضع تردید می شد. اما جو مقاومت در زندان چنان بالا بود که حاصل این صرف انرژی برای دژخیمان در حد صفر و حتی کمتر از آن بود.
مادر الف از مادران سالخوردهایی بود که از روحیه خوبی برخوردار بود، با اینکه تازگیها عروسش را اعدام کرده بودند و پسرش هم در زندان بود. پادوهای لاجوردی از او می خواستند که مصاحبه کند. مادر میگفت: یا اینها باید اعدامم کنند یا اینکه مردم بیایند و ما را آزاد کنند ما از اینها عفو ملوکانه نمیخواهیم.
یکبار در به اصطلاح حسینیه اوین ، یک مجاهد تظاهر به توبه کرد و پشت تریبون رفت که سخنرانی کند . او ناگهان دست به افشاگری در مورد شکنجههای اعمال شده بر خودش زد و شعار داد. لاجوردی برای منحرف کردن مسئله از او خواست که سوالاتش را مطرح کند. این مجاهد دلیر خطاب به دشمن گفت: بعد از ۳۰ خرداد بین ما و شما گلوله های آتشین حاکم است نه سوال و جواب. پس از آن روز دیگر آن مجاهد دیده نشد…
# براندازیم #تيك_تاك_سرنگوني #قیام_تنها_جوابه
💞 # مجاهدین_خلق ایران #ایران # کانونهای شورشی
🌳# MaryamRajavi # IranRegimeChange
🌻 پیوند این بلاک با توئیتر BaharIran@ 0