برای آنچه آفریدی... ـ مهدی خداییصفت
برای همه رویاهایی که در دنیای ناباوریها محقق کردی و یک به یک لباس واقعیت پوشاندی. برای همه آن سالها، آن ماهها، هفتهها، روزها، ساعتها و لحظههای پر فراز و فرود که این مقاومت کبیر را از دل توفانها عبور دادی و از نبودن حتمی، بودنش کردی.
برای آن روزها که به شوق دیدارت در اوین، از این سلول به آن سلول و از انفرادی به عمومی دنبالت میگشتم؛ و سپس از اوین به قزلقلعه و از آنجا به زندان فلکه شهربانی. ولی هرجا میرسیدم، یا روز قبل یا حتی ساعتی قبل از آنجا رفته بودی. این بار از فلکه به زندان جمشیدیه و از آنجا دوباره برای یک تنبیه چند هفتهیی به انفرادیهای اوین. جرم این بود که با شنیدن خبر مجازات سرلشکر طاهری جنایتکار توسط مجاهد خلق محمد مفیدی، جشن گرفته و شادی کرده بودیم. و چه خوشیُمن که این بار در همان سلولها، همای سعادت بر سرم نشست و بالاخره روز انتقال به قصر فرا رسید؛ اما نه به زندان شماره ۳ که دل در پروازش بود، بلکه به زندان شماره ۴.
ولی خدا را چه دیدی! یکی دو ماه بعد، در یک عصر تابستانی گفته شد: «سریع وسایلتان را جمع کنید و آماده انتقال شوید». در حالی که مشغول کمک به جمعوجور کردن وسایل زندهیاد صفرخان قهرمانی بودم، یک نخ سیگار پیچش را روشن کرد و با محبتی پدرانه گفت: «مهدی، الآن از افسر نگهبان پرسیدم؛ ما را به کجا میبرید؟ گفت به همین نزدیکیها. فکر میکنم ما به زندان شماره ۳ منتقل میشویم؛ جایی که تو کسی را که دنبالش بودی، حتماً میبینی». و همین هم شد. یک ساعت بعد، وقتی در میان انبوه جمعیتی که در شماره ۳ به استقبالمان آمده بودند، او را قبل از اینکه بشناسم پیدایش کردم؛ بیاختیار به طرفش دویدم و قبل از اینکه ببوسم، در آغوشش گرفتم با بارانی از اشکهای شوق.
شگفت اینکه همان اولین لحظه کافی بود تا یقین کنم جان جانان خیلی بیشتر از خودم با من آشناست و برای زنده کردن هر ذره ناچیز که در وجودم سراغ دارد، تا کجا خودش را به آب و آتش میزند. خلاصه کنم؛ همه چیز از همانجا شروع شد: شبها و روزهای فراموشنشدنی زندان در کنار مسعود. ای خدا! مگر اتفاقی زیباتر از این هم میتوانست وجود داشته باشد؟!
و برای تعرض قهرمانانهات آن روز که وقت ناهار با حمله سَبعانه گله ساواکیها غافلگیر شدیم؛ آنها برای پیدا کردن جاسازیها و بردن مدارکمان آمده بودند. نهیب جسورانهات بر سر دژخیم خدایاری، فرمانده گروه ضربت، سکوت رعب را شکست: «چه خبرتونِه؟ این چه برخوردیه با وسایل و زندگی ما میکنید؟» دژخیم که هرگز چنین انتظاری را نداشت، آنقدر به موضع دفاعی افتاد که با چند تهدید توخالی، زود بساطش را جمع کرد و گورشان را گم کردند.
و برای آن روز که در انفرادیهای بند ۲ کمیته، بهرغم همه تهدیدها، صدایت را به من رساندی و پیامت را در لای قطعه نان خشکشده توی آشغالهایی که جارو میزدم. و حالا انگار دنیا توی مشتم بود؛ نمیدانم چه شد که گویی پر پرواز درآوردم. دیگر در بازجوییها از هیچ چیز نمیترسیدم و پشتم به کوه بند شده بود. بعدها فهمیدم این همان راز وصل است؛ داستان عشق به یک رهبر که وجودت را سرشار میکند و خودت را استوار و روئینتن.
و برای کلان راهگشاییات؛ روزهایی که در بهت و سردرگمی پس از خیانت اپورتونیستی بودیم و جولان راست ارتجاعی و فرصتطلبیهای برخی دیگر؛ و تو با نهیب فلسفیات چشم فتنه را کور کردی، دست ما را گرفتی و تا قله اسلام بالا و چپ مارکسیسم همه را بالا کشیدی. و چنان پرتاب به جلویی که حداقل تا سال ۶۴، بارمان را بستیم؛ تا رسیدیم به دوران انقلاب ۵۷: شاه رفت و ادامه کارش را به شیخ سپرد.
برای درایت خطی و سیاسیات در رویارویی سخت و جانفرسا با هیولای ارتجاع خمینی؛ انتخاب راهبرد ارتش خلق و فرماندهی بهغایت هوشیارانه و بهگفته یک انقلابی مارکسیست، شاهکار هدایت سازمان در فاز سیاسی.
برای موضعگیری بیدرنگ و قاطعت روز ۲۱ اسفند ۵۷ علیه حکم حجاب اجباری که «هر نوع موضعگیری خصمانه و تحمیل هر شکلی از حجاب بر زنان میهن» را محکوم کردی و خواهرانمان را برای حمایت از زنان بیحجاب در قبال تهاجم چماقداران به صحنه فرستادی.
و برای موضعگیری فوقشجاعانهات در قبال قانون ضدبشری قصاص و دیگر قوانین ارتجاعی تحت عنوان حدود و دیات و تعزیرات. هرگز فراموش نمیکنم برآشفتگیات را روز ۲۶ اسفند؛ که با شدیدترین لحن و راستی، با چه جرأتی حکم قصاص و لایحه قصاص را –که بعداً به تصویب رساندند– محکوم کردی. و شگفتا! در برابر نفیرکشی خمینی و مرتد خواندن جبهه ملی بهخاطر یک مخالفت ساده، با یک اطلاعیه رسمی قانون قصاص را ضدانسانی و ضداسلامی خواندی و با آنچه به نام اسلام قالب میکرد، مرزکشی کردی.
و برای پاسخ «نه» به ولایت فقیه و قانون اساسیاش که رفراندومش را بایکوت کردی و به آن رأی ندادی.
و برای آن ریسکپذیری خطرناک وقتی خمینی فرمان جهاد و کشتار در کردستان و دستگیری رهبران کرد را صادر کرد؛ درنگ نکردی و در نشریه مجاهد به دفاع از حقوق خلق کرد برخاستی و پدر طالقانی را برای کنفرانس صلح پیشنهاد کردی.
برای ۳۰خرداد که گفتی: «اگر میرویم، باید عاشوراگونه برویم» و راستی که تا کجای این مسیر را به عینه میدیدی؛ خون جاری دوران که تا روز پیروزی ادامه خواهد داشت.
و برای سرمایه کبیر و ماندگارت: شورای ملی مقاومت و سنت و راه و رسم و مناسبات زیبا، درخشان و فوقدموکراتیک در تنها ائتلاف ماندگار سیاسی تاریخ معاصر ایران که چشمان دوست و دشمن را خیره کرده است.
و برای لحظه پرواز در ۷مرداد؛ آنطور که شنیدم، دیگر هیچکدام از اعضای مرکزیت را یارای آری گفتن به این ریسک عظیم نبود جز خودت.
و برای آن لحظه خیبرشکن که یکتنه پرچم صلح را در میان هیستری «جنگ، جنگ» خمینی برافراشتی و قیمت را یکجا از خودت و تمام سرمایهات پرداختی.
و برای فروغ که گفتی: این دقالباب تاریخ است و حتی اگر هیچ چیز نداشتیم جز کلاش، باز باید میرفتیم.
و برای انقلاب ایدئولوژیک، رهبری نوین و طلوع مریم رهایی؛ برای آغاز تولد نوین همه ما که خود گفتمان دیگری است؛ اما همین قدر اشاره میکنم و میگذرم که با فدای بیکران همه اعتبار و سرمایهات را به پای آن ریختی و البته سند ماندگاری سازمان و جنبش کبیر مقاومت را به ثبت رساندی.
و برای ارتش آزادیبخش؛ بازوی استوار و پراقتدار خلق قهرمان که سرانجام جامزهر آتشبس را در حلقوم خمینی ریخت.
و برای آن شب که در جریان انقلاب ضدفرهنگی خمینی –که شیفت نیمهشب ستاد بودم و میدانستیم ارتجاع قصد دارد فردا به دانشجویان مستقر در دانشگاه حمله کند و خونریزی بپا کند و جان بچههای ما و فداییها در خطر است– شتابان بهرغم تهدیدات امنیتی به محل استقرار سخنگوی اصلی فداییها رفتی و او را با خود نزد بنیصدر (رئیسجمهور) بردی و با توافقاتی که انجام دادی، تهدید فردا را خنثی کردی.
و راستی برای مقابله با ۲۹توطئه و تهاجم علیه مجاهدین؛ و برای فرمان «۵ تا ۱۰ثانیه» در لیبرتی که طرح و برنامه دشمن برای قتلعام مجاهدین را خنثی کردی و در پناه چتر حفاظتی مریم رهایی، آنها را از دهان گرگ بیرون کشیدی و هجرت بزرگ را محقق کردی.
و برای آیات قرآن و تفسیر بهغایت شورانگیزش که سال به سال به ما آموختی؛ و برای تبیین جهان: کتاب هستیشناسی که در پیش رویمان گشودی و ما را به معرفتی جهانشمول نائل کردی.
و برای دنیا و آخرت و روز رستاخیز آنگونه که تو به ما معرفی کردی؛ از میان توهمات بیرون کشیدی و روشن و ملموس، توشه راه و مبارزهمان کردی.
و برای خدا: خدایی که تو به ما شناساندی؛ خدای رحمت و رهایی، رحمان و رحیم؛ خدایی که در همین نزدیکیهاست: «وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیب أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ».
و برای ایدئولوژی ناب و یگانهساز توحیدی با شاخص کرامت انسان که ما را به آن رهنمون شدی: رئالیسم پویا و سرشار به پهنای انسان، تاریخ و هستی. آری، همان ایدئولوژی برونکوک، کثرتگرا و بردبار که اصالت را به انسان و تغییر او میدهد؛ دستت را میگیرد و بالا میکشد، زنده و شکوفا میکند؛ آنگاه که خمینی انسانها را در قبر خودشان و جنسیت فرو میبرد و مدفون میکند.
و برای نجات فرهنگ درخشان و پرافتخار ایران و ایرانی؛ و غبارروبی از آیین اسلام رحمت و رهایی از زیر آوار ۴۷ساله پلیدترین رژیم زنستیز ضدبشری.
و برای رستگاری که در ورای سرنگونی، همواره مجاهدانت را به آن فراخواندهای و از خدا خواستهای.
و سرانجام برای آرمان سرنگونی که نسلهای پیاپی مجاهد را برای ساختنش راهی میدان کردی و گفتی و بازگفتی: «سرنگونی، سرنگونی، سرنگونی» و بر آن پای فشردی؛ برایش قیمت دادی، صدهزارانت را دادی و ۳۰۰۰۰گل سرخ سر بهدار تا خمینی ضدبشر و رژیم پلیدش را از ماه به چاه کشیدی و تا لب گور سرنگونی بدرقهاش کردی. از جنگ شهری و بیآیندگی تا ارتش آزادیبخش؛ از تدارک سرنگونی تا یک گام تا قیام؛ و حالا در چهلوهفتمین پگاه ۳۰دی، این خلق محبوب توست که سرخ و شعلهور به میدان شتافته؛ و این بلوغ استراتژی ظفرنمون کانونهای شورشی توست که اکنون با پیشتازی شیرآهن مردان و پسران و گردآفرید دختران شورشگر ایرانزمین –جانشیفته و بیباک و بیم– برای به زیر کشیدن ضحاک زمان، سر از پا نمیشناسند. و حالا دیگر پژواک آن صدا به گوش همگان در همه جا میرسد: «سرنگونی، سرنگونی، سرنگونی...»
🟢 # مرگ_بر_خامنهای
🍏# مجاهدین_خلق ایران # کانونهای شورشی
🌳 # مریم رجوی #ایران
🌻 پیوند این بلاک با توئیتر BaharIran@ 7
