ضرورت مرزبندی سیاسی چیست؟- چرا باید جبهه خلق و جبهه ضدخلق را باز شناخت؟
چرا باید جبهه خلق و جبهه ضدخلق را باز شناخت؟
برای فهم ضرورت مرز بندی سیاسی باید گفت که با قیام دیماه۱۴۰۴ و سلسله قیامهایی که پشت سر گذاشتهایم، هنگامی که سخن از سرنگونی این حاکمیت و آینده کشور به میان میآید، بهطور طبیعی این تصور شکل میگیرد که همه کسانی که با رژیم ولایت فقیه و این حاکمیت مخالفاند، الزاماً در یک مسیر و در یک جبهه قرار دارند. دقیقاً از همین نقطه است که اختلافنظرها و بهتبع آن، برنامهها و خطمشیهای متفاوت مطرح میشود.
چرا باید ایده سلطنت را نفی کرد؟
اولاً، نظام دیکتاتوری سلطنتی در ایران در سال ۱۳۵۷ با اجماع مردم ایران منقرض شد و آخرین دیکتاتور سلطنتی توسط مردم از کشور اخراج گردید. در نتیجه، ائتلاف با فرزند همان دیکتاتور اخراجشده، برخلاف رأی و اراده مردم ایران است.
ثانیاً، اتحاد با بقایای یک دیکتاتوری فاسد که امروز نیز فعالیتشان عمدتاً به هتاکی، فحاشی و رفتارهای ضددموکراتیک در خیابانهای اروپا و آمریکا و در فضای مجازی و شبکههای اجتماعی محدود شده است، نهتنها کمکی به گسترش صفوف مردم ایران علیه رژیم آخوندی نمیکند، بلکه برعکس، ضربهای جدی به اعتماد مردمی وارد میسازد که در حال مبارزه با دیکتاتوری هستند.
ثالثاً، اتحاد با فردی که در «دفترچه دوران اضطرار» و برنامه دولت خود برای مرحله گذار، تمامی قوای سهگانه را به شخص خود متصل کرده و از پیش یک دیکتاتوری تمامعیار، مشابه ولایت فقیه و مشابه سلطنت مطلقه پدرش را بازسازی کرده است، هیچ نسبتی با انقلاب و با مردمی که در پی ایجاد حاکمیت ملی و دموکراتیک خود هستند ندارد، بلکه کاملاً در تضاد با خواست مردم قرار دارد.
رابعاً، اتحاد با کسی که آشکارا خواستار دخالت خارجی برای انتقال خود به تهران است، چیزی جز بیآبرویی برای هر فرد یا جریانی که با او ائتلاف کند به همراه نخواهد داشت.
تفاوت های بنیادین بین مقاومت ایران و جریان موسوم به سلطنت
در صحنه سیاسی ایران، تفاوتی اساسی میان مقاومت ایران و «بچه شاه» وجود دارد؛ تفاوتی که ریشه در نوع نگاه به آزادی، حاکمیت مردم و شکل نظام آینده ایران دارد. واقعیت این است که یکسو، مردمی قرار دارند که در میدان مبارزه ایستادهاند، هزینه دادهاند و خون و جان خود را فدا کردهاند تا یک نظام مردمی برقرار شود؛ و در سوی دیگر، کسانی که اگرچه در ظاهر مخالف رژیم هستند و از سرنگونی سخن میگویند، اما هیچ هزینهای برای این مبارزه نپرداختهاند و نمیپردازند، و علاوه بر آن، با کارشکنی، قیام مردم را به انحراف میکشانند.
در ظاهر، این گزاره که «تعیین نوع نظام سیاسی را به آینده واگذار کنیم» بسیار دموکراتیک به نظر میرسد، اما در واقع یک انحراف سیاسی جدی است. چرا که سلطنتطلبی و گفتارهای منتسب به رضا پهلوی، صرفاً یک نظریه سیاسی معمولی نیست، بلکه تلاشی سازمانیافته برای سفیدسازی دیکتاتوری گذشته و تحمیل دوباره آن بهعنوان آلترناتیو است. تجربه تاریخی ایران نشان داده است که اگر مرزبندیها از ابتدا روشن نشوند، دیکتاتوری بازتولید میشود. مردم ایران یکبار این اشتباه را در قیام ۵۷ مرتکب شدند؛ زمانی که بهجای تثبیت مرزبندی با ولایت فقیه و خمینی، برخی گفتند «فعلاً شاه برود، بعداً حل میکنیم». نتیجه آن، استقرار رژیم ولایت فقیه بود. این اشتباه نباید دوباره تکرار شود.
سلطنت به مثابه یک موجودیت ضد دمکراتیک
سلطنت یک «نظریه سیاسی معمولی» نیست، بلکه یک ساختار ذاتاً ضددموکراتیک است. بنابراین، به باور من، امکان برگزاری یک همهپرسی واقعی و آزاد تنها پس از نفی کامل هر دو دیکتاتوری ــ دیکتاتوری سلطنتی و دیکتاتوری ولایت فقیه ــ معنا پیدا میکند. نتیجه آنکه انقلاب کنونی مردم ایران برای سرنگونی دیکتاتوری آخوندی، گامی ضروری و رو به جلو است که پس از گام نخست، یعنی سرنگونی دیکتاتوری سلطنتی، باید برداشته میشد؛ نه آنکه دوباره به دیکتاتوری پیشین بازگردیم و به عقب رجوع کنیم.
چرا «همه با هم» یک شعار انحرافی است؟
مسئله این نیست که مردم نباید متحد باشند؛ مسئله این است که وحدت بدون مرزبندی، وحدت واقعی نیست. در عمل، «همه با هم» به معنای اتحاد نیروهای جبهه خلق، اقشار مختلف مردم و نیروهای آزادیخواه، ملی و دموکرات است. بنابراین، نیروهای جبهه ضدخلق و دیکتاتوریطلب نمیتوانند در کنار نیروهای ملی، مردمی و دموکرات در یک صف قرار بگیرند. قرار دادن قربانی و جلاد سابق زیر یک پرچم، بدون نفی استبداد و بدون نفی ریشههای آن، اشتباهی بزرگ است.
کسی که اساساً با اتکا به نیروی خارجی، با فحاشی، با وعده حکومت نظامی در شهرهای ایران و با اتحاد با همان پاسداران، همان بسیجیها و همان نیروهای انتظامی (به گفته خودش) قصد بازگشت دارد، در واقع بهدنبال خنثیسازی کامل انقلاب پیش از به ثمر رسیدن آن است. این یعنی عقیمسازی انقلاب در همان مراحل اولیه.
ضرورت مرزبندی چیست؟
برخی از کسانی که مدعی مخالفت با رژیم آخوندی هستند، صراحتاً اعلام کردهاند که با پاسداران، بسیجیها و نیروهای انتظامی متحدند؛ یعنی با قاتلان هزاران شهید قیام دی ۱۴۰۴. این ادعا تهمت نیست، بلکه عین مواضع اعلامشده رضا پهلوی است. آیا کسی هست که این سخنان ننگین را نشنیده باشد؟
بدیهی است که هر ایرانی باشرفی با متحدان پاسداران و قاتلان فرزندان این سرزمین، مرزبندی جدی دارد. چگونه میتوان دم از اتحاد با شرکای پاسداران زد و در عین حال، در چشم پدران و مادران داغدار هموطن نگریست؟
مرزبندی نهتنها ضروری است، بلکه مرزبندی با اینگونه افراد، مایه شرف و افتخار است. زیرا اگر مرزبندی وجود نداشته باشد، همان اشتباهات گذشته تکرار خواهد شد.
اولاً، مرزبندی مانع فریب سیاسی میشود. وقتی مرزها روشن نباشد، هر فردی میتواند خود را «مخالف رژیم» معرفی کند، بدون آنکه برنامه مشخص یا هزینه واقعی داده باشد. در چنین شرایطی، کسانی که حاضر به پرداخت بهای مبارزه نیستند و صرفاً موجسواری میکنند، میتوانند خود را همردیف نیروهایی نشان دهند که سالها برای آزادی این میهن، هزینه، خون و جان دادهاند. مرزبندی کمک میکند مردم تشخیص دهند چه کسی صرفاً شعار میدهد و چه کسی پای عمل ایستاده است؛ چه کسی واقعاً دشمن آخوندها و پاسداران است و چه کسی همکار و متحد آنان.
ثانیاً، مرزبندی مانع دزدیده شدن مبارزه مردم میشود. تاریخ ایران بارها نشان داده است که مردم قیام کردهاند، هزینه دادهاند و خون و جان فدا کردهاند، اما در لحظه آخر، جریانهایی که یا فاقد سازمان و برنامه بودهاند یا وابسته بودهاند، بر موج سوار شده و دستاوردها را به نفع خود مصادره کردهاند.
در این زمینه میتوان به تجربههای تلخ و دردناک تاریخی، از انقلاب مشروطه و نقش خیابانی، کلنل پسیان، سردار جنگل و ستارخان، تا دوره دکتر مصدق، انقلاب ضدسلطنتی علیه دیکتاتوری پهلوی و حتی تحولات امروز اشاره کرد.
در نهایت، مرزبندی یعنی اجازه ندهیم خون، رنج و مبارزه مردم صرف بازتولید یک دیکتاتوری جدید شود؛ چه به نام سلطنت و چه به هر نام دیگر. مرزبندی، تضمین استقرار یک نظام دموکراتیک و مردمی و دستیابی به آزادی است. امروز نیز تمامی چالشها در مرزبندی میان جمهوری دموکراتیک و سلطنت موروثی خلاصه میشود و نه چیز دیگر.
🟢 # مرگ_بر_خامنهای
🍏# مجاهدین_خلق ایران # کانونهای شورشی
🌳 # مریم رجوی #ایران
🌻 پیوند این بلاک با توئیتر BaharIran@ 7
