۱۴۰۵ خرداد ۷, پنجشنبه

چهارم خرداد؛ از بن‌بست‌شکنی تاریخی بنیانگذاران تا نبرد با دو دیکتاتوری مذهبی و موروثی



چهارم خرداد؛ از بن‌بست‌شکنی تاریخی بنیانگذاران تا نبرد با دو دیکتاتوری مذهبی و موروثی

در سپیده‌دم چهارم خرداد سال ۱۳۵۱، ماشین سرکوب دیکتاتوری سلطنتی، بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران؛ محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان، به‌همراه دو تن از اعضای مرکزیت رسول مشکین فام و محمود عسگریزاده را به جوخه‌های تیرباران سپرد.

جلادان ساواک گمان بردند با ریختن خون این پیشتازان، صدای آزادی‌خواهی را در سینهٔ تاریخ خفه خواهند کرد؛ اما آن فداکاری عظیم، نه یک پایان، بلکه آغازگر فصلی نوین و بی‌بازگشت در تاریخ مبارزات مردم ایران شد.

در سالگرد آن حماسهٔ بزرگ، بازخوانی شرایطی که بنیان‌گذاران در آن راه گشودند، علاوه بر تجلیل از این بزرگمردان تاریخ ایران، چراغ راهی برای شناخت نبرد امروز مردم ما با فاشیسم دینی و رسوا کردن مدعیان دروغین آزادی در اردوگاه بقایای سلطنت است.

برای درک عظمت کار بنیانگذاران، باید مختصات تاریک و خفقان‌آور آن دوران را شناخت.

پس از سرنگونی دولت ملی، قانونی و ضداستعماری دکتر محمد مصدق در کودتای ننگین ۲۸ مرداد ـ با طراحی و اجرای آمریکا و انگلیس ـ محمدرضا پهلوی بار دیگر بر تخت سلطنت نشست و اختناق مطلق و دیکتاتوری وابسته بر سراسر ایران سایه گسترد.

در چنان فضای یأس‌آلودی، بنیان‌گذاران مجاهدین به این جمع‌بندی رسیدند که «خشم بی‌سازمان مردم» و «جامعهٔ بدون رهبری» راه به جایی نمی‌برد. جامعه نیازمند تشکیلات حرفه‌ای، مجهز به یک تئوری راهنما، استراتژی مشخص و مهم‌تر از همه، نیازمند پیشگامانی «اهل فدا» است. آنان «مبارزهٔ حرفه‌ای» را به فرهنگ سیاسی ایران وارد کردند و با ژرف‌نگری بی‌نظیر، اعلام کردند مرزبندی اصلی در جامعه، نه میان «باخدا و بی‌خدا»، بلکه میان «استثمارکننده و استثمارشونده» است. با این تئوری، آنان هم‌زمان با استبداد سلطنتی، ارتجاع مذهبی را هم تعیین‌تکلیف کرده و راه سومی را گشودند که استقلال و آزادی را تضمین می‌کرد.

تجربهٔ آن دوران نشان داد که در یک دیکتاتوری خشن پلیسی ـ نظامی که پاسخ هر اعتراض، زندان و شکنجه و تیرباران است، مبارزهٔ مدنی راه به جایی نمی‌برد و تبلیغ «مبارزهٔ بی‌هزینه»، سرابی برای حفظ وضع موجود است.

ساواک شاه برای درهم‌شکستن مقاومت، به محمد حنیف‌نژاد پیشنهاد داد در ازای محکوم کردن مبارزهٔ مسلحانه، از اعدام رهایی می‌یابد؛ اما او قاطعانه دست رد به سینهٔ بازجویان زد و با صلابتی که حتی رئیس زندان را مبهوت کرد، به استقبال چوبه‌دار رفت تا نشان دهد در برابر استبداد مطلق، تنها مبارزهٔ سازمان‌یافته و قهرآمیز پاسخ‌گو است.

در نقطهٔ مقابل این منطق فدا و استقلال، امروز دار و دسته بچه‌ٔشاه و بقایای سلطنت قرار دارند؛ جریانی که در ساحل عافیت لم داده و «مبارزهٔ بی‌هزینه» را تبلیغ می‌کند، زیرا اساساً ظرفیت فدا و پرداخت هزینه در میدان نبرد را ندارد. آنان به‌جای تکیه بر ارادهٔ مردم ایران، با حقارت به قدرت‌های خارجی متوسل می‌شوند تا با جنگ و مداخلهٔ خارجی، ویرانه‌ای بسازند و خود سوار بر تانک‌های بیگانه به قدرت بازگردند.

ماهیت واقعی این جریان آنجا آشکار می‌شود که حامیانش در خیابان‌های اروپا با آرم «ساواک» رژه می‌روند و به سفیدسازی جنایات دستگاه امنیتی دیکتاتوری شاه و سرشکنجه‌گرانی چون پرویز ثابتی می‌پردازند. این نمایش‌ها نشان می‌دهد که آنان نیز در صورت دستیابی به قدرت، همان الگوی سرکوب ساواک‌ را بازتولید خواهند کرد.

اما سؤال تاریخی اینجاست: آن فداکاری‌های عظیم که طلسم ترس را شکست و به انقلاب ۵۷ و سقوط دیکتاتوری شاه انجامید، چرا توسط خمینی ربوده شد و به دیکتاتوری دینی فعلی انجامید؟

حقیقت انکارناپذیر این است که انقلاب ۵۷ محصول مستقیم سال‌ها نبرد و مبارزهٔ قاطع دو سازمان پیشتاز مردم ایران، یعنی «مجاهدین خلق» و «چریک‌های فدایی خلق» بود. اما ضربات سنگین ساواک به رهبری و کادرهای این دو جریان، باعث شد در لحظهٔ تعیین‌کنندهٔ سقوط شاه، جامعه از یک آلترناتیو سازمان‌یافته و حاضر در صحنه محروم بماند.

پاسخ، در یک «خلأ سیاسی» و «دجالگری تاریخی» نهفته است. شاه با اعدام و زندانی کردن رهبران و کادرهای اصلی نیروهای پیشتاز، جامعه را از پیشاهنگان واقعی خود تهی کرد و میان تودهٔ معترض و رهبری آن شکافی عمیق به‌وجود آورد.

در چنین خلائی، خمینی که تا پاییز ۱۳۵۶ در سکوت سیاسی به‌سر می‌برد، فرصت‌طلبانه وارد میدان شد و بر موج خشم عمومی سوار گردید. خمینی که پیش از آن حتی مخالفت جدی با اصل سلطنت نداشت و از کودتای ۲۸ مرداد علیه دکتر مصدق خشنود بود، بر خون دانشجویان، روشنفکران و نیروهای مبارز سوار شد.

اما خمینی، این «سارق بزرگ قرن»، چگونه قدرت را به چنگ گرفت؟ او از آسمان نازل نشد؛ بلکه با فریبکاری ـ یا به تعبیر خودش «خدعه» ـ و با سوءاستفاده از احساسات مذهبی مردم، همچنین با تکیه بر شبکه‌ آخوندی که در حکومت شاه نه‌تنها دست‌نخورده باقی مانده بود بلکه گسترش نیز یافته بود، توانست «زنگارها و رسوبات تاریخی» جامعه را فعال کند و در نهایت، با کمک سیاست‌های دولت‌های غربی به قدرت برسد.

خمینی که سهمی در رنج مبارزه برای سرنگونی دیکتاتوری پهلوی نداشت، پس از غصب قدرت، انقلاب را با شبکهٔ مخوف جاسوسی و اعدام و با به‌کارگیری ساواکی‌ها و تجربه‌های آنان در شکنجه و سرکوب، علیه انقلابیون واقعی به‌کار گرفت و مسیر طبیعی جامعه به‌سوی دموکراسی را منحرف ساخت.

اکنون نیز جریان شاهپرست می‌کوشد با همان الگوی فریبکاری، از خلأها و نفرت عمیق مردم نسبت به جنایات حاکمیت سوءاستفاده کرده و جامعه را به دوران استبداد موروثی بازگرداند و بار دیگر قیام مردم ایران برای آزادی و دموکراسی را سر ببرد.

اما تفاوت تعیین‌کنندهٔ امروز با سال ۵۷، حضور یک «مقاومت سازمان‌یافته» در صحنه است. بذری که حنیف‌نژاد و یارانش با اتکا بر استقلال سیاسی و فدای جان کاشتند، امروز در کانون‌های شورشی در سراسر ایران تکثیر شده است.

خط‌مشی راه‌گشای «نه شاه، نه شیخ»، تضمین‌کنندهٔ این حقیقت است که خون جوانان و رنج ملت ایران دیگر توسط سارقان تاج‌دار یا عمامه‌دار مصادره نخواهد شد. مردم آگاه ایران اراده کرده‌اند با درهم‌کوبیدن تمامی مظاهر نظام حاکم و نفی هرگونه وابستگی، یک جمهوری دموکراتیک و آزاد را در ایران برپا کنند؛ اراده‌ای که ادامهٔ راه و آرمان بنیانگذاران مجاهدین را نمایندگی می‌کند.

م. صادقی  - خرداد ۱۴۰۵



🟢 #نه_شاه_نه_شیخ

🍏# مجاهدین_خلق ایران   #  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی   #ایران

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@ 7