آیا نزاع مجاهدین خلق با رضا پهلوی بر سر قدرت در آینده ایران است؟ - چرا رضا پهلوی مانع سرنگونی رژیم آخوندی است ؟
پهلوی چگونه مانع سرنگونی ولایت فقیه است؟
در ظاهر، اختلاف میان سازمان مجاهدین خلق با رضا پهلوی و جریان سلطنت بر سر شکل نظام آینده ایران تعریف میشود؛ یکی مدافع جمهوری و دیگری نماد بازگشت و احیای پادشاهی خواهی است. اما اگر این نزاع را صرفاً در همین سطح متوقف کنیم، در واقع مهمترین لایه آن را نادیده گرفتهایم. مسئله اصلی نه «سلطنت یا جمهوری»، بلکه نسبت هر جریان با «فرایند سرنگونی» و امکان شکلگیری یک جنبش انقلابی سازمانیافته در ایران است.
از منظر مجاهدین خلق، جریان سلطنتطلب صرفاً یک رقیب سیاسی نیست؛ بلکه بخشی از سازوکاری است که به دلیل همخونی و هم سنخی با دیکتاتوری مذهبی ، انرژی رادیکال جامعه را مهار، منحرف و خنثی میکند. این تلقی اگرچه در ادبیات سیاسی روزمره تند به نظر میرسد، اما در علوم اجتماعی و نظریههای مربوط به خاستگاه فاشیسم و اقتدارگرایی، ریشهای جدی و قابل بررسی تاریخی دارد.
جامعهشناس آلمانی هربرت مارکوزه در کتاب انسان تکساحتی توضیح میدهد که نظامهای سلطه، تنها از طریق سرکوب مستقیم دوام نمیآورند؛ بلکه مهمتر از آن، «اعتراض را بیخطر میکنند». به تعبیر او، قدرت سیاسی زمانی احساس امنیت میکند که خشم اجتماعی به نمایش فرهنگی، ژست نمادین و تخلیه احساسی تقلیل یابد. این همان نقطهای است که منتقدان سلطنت، عملکرد مشکوک آنان در اعتراضات ۱۴۰۱ مورد مداقه قرار میدهند.
قیام ۱۴۰۱ در آغاز، واجد ویژگیهایی بود که هر جنبش انقلابی کلاسیک داراست: نفی کامل نظم موجود، رادیکالیسم خیابانی، عبور از اصلاحطلبی و شکلگیری هستههای مقاومت محلی که جنبش زنان و جوانان را رهبری می کرد.. اما بهتدریج، بخش بزرگی از فضای رسانهای مدعیان اپوزیسیون، بهجای تمرکز بر سازماندهی، اعتصاب، استمرار مبارزه و دمیدن در رادیکالیزم قیام برای سرنگونی نظام، به سمت نمادسازیهای کمهزینه سوق داده شد؛ از جشنهای خیابانی و کارناوالسازی سیاسی تا تقلیل مبارزه به کنشهای فردی و نمایشی. در چنین وضعیتی، اعتراض از «تهدید ساختاری» به «رویداد فرهنگی» تنزل پیدا میکندجریان سلطنت و رسانههای همسو با آنان بیش از هر کسی در این وضعیت نقش داشتند.
این پدیده را میتوان با نظریههای مربوط به خاستگاه فاشیسم نیز توضیح داد. تاریخنگار آمریکایی روبرت پاکستون در کتاب کالبدشکافی فاشیسم مینویسد: «نیروهای محافظهکار، زمانی به سمت بسیج تودهای میروند که بخواهند انرژی انقلابی جامعه را مهار کنند، نه اینکه نظم موجود را واژگون سازند.»
بنابراین می بینیم که، مسئله فقط بازگشت سلطنت نیست؛ بلکه کارکرد سیاسی جریانی است که به باور بسیاری از منتقدان، رادیکالیسم انقلابی را از محتوا تهی میکند. در این چارچوب، دعوای مجاهدین و سلطنتطلبان، بیش از آنکه بر سر «گذشته» باشد، بر سر «سرنوشت نیروی انقلابی» سرنگون کننده است.
در قیام دیماه ۱۴۰۴نیز بار دیگر رضا پهلوی و جریانش در بزنگاه تاریخی به تاراج قیام مردم نشستند. اعتراضاتی که از هفتم دی آغاز شد، بهسرعت ماهیتی سرنگونکننده یافت.کانونهای شورشی در کنار شورشگران جوان به تسخیر برخی شهرها و مراکز رژیم پرداختند و رادیکالیزم قیام با هدف قرار دادن عوامل سرکوب توسط جوانان درحال وارد کردن ضربات جانکاه به رژیم بود. رژیم در دو راهی بین سرکوب تمام عیار یا سرکوب مهار شده به سبک ۱۴۰۱گرفتار شده بود .اما یک باره در دهمین روز قیام سرو کله رضا پهلوی پیدا شد. رضا پهلوی، بر ضرورت حمایت خارجی، فشار بینالمللی و حتی دخالت بیرونی تحت عنوان حمایت از قیام تأکید کرد. این فراخوان و این موضعگیری نهتنها کمکی به جنبش نکرد، بلکه به حکومت امکان داد که معترضان را به «همکاری با بیگانه» متهم کند و زمینه روانی و تبلیغاتی سرکوب خونین ۱۸ و ۱۹ دی را فراهم سازد.
هانا آرنت در خاستگاههای توتالیتاریسم توضیح میدهد که حکومتهای اقتدارگرا، همواره مخالفان داخلی را به «دشمن خارجی» پیوند میزنند تا خشونت علیه آنان را مشروع جلوه دهند. از همین رو، هر اپوزیسیونی که مبارزه داخلی را به پروژه مداخله خارجی گره بزند، ناخواسته در زمین تبلیغاتی رژیم بازی میکند.
تجربه تاریخی نیز این مسئله را تأیید میکند. موسیلینی دیکتاتور فاشیست ایتالیا، مخالفان خود را «ضدملت» مینامید و فرانکو در جنگ داخلی اسپانیا، جمهوریخواهان را «مزدور قدرتهای خارجی» معرفی میکرد. در همه نظامهای اقتدارگرا، پیوند دادن اعتراض داخلی با «بیگانه»، مقدمه سرکوب گسترده بوده است. اما رضا پهلوی نه تنها تلاش کرد قیام مردم را قدرت خارجی پیوند بزند و از این طریق وعده حمایت به تظاهرکنندگان بدهد بلکه به سخیفترین شکل با برافراشتن پرچم کشورهای مهاجم در تظاهرات خارج کشور تلاش کرد بین یک نیروی آزادیبخش قیام مردم و نیروی مهاجم « این همانی کند».این امر دست فاشیستهای حاکم بر تهران را برای کشتار بیرحمانه مردم و جوانان و نمایش کیسههای سیاه جسد باز کرد.
اما شاید مهمترین وجه عملکرد جریان پهلوی ایجاد تشتت و دودستگی میان اپوزیسیون است . جریان سلطنتطلب، نه در جهت ایجاد یک جبهه متحد انقلابی، بلکه در مسیر قطبیسازی، شخصیسازی سیاست و منحرف کردن نیروهای رادیکال جوان عمل میکند. نتیجه این روند، پراکندگی انرژی اجتماعی و فرسایش نیروی مبارزه است.
آنتونیوی گرامشی این وضعیت را «هژمونی فرهنگی» مینامید؛ یعنی زمانی که طبقه یا جریان مسلط، بدون نیاز به سرکوب مستقیم، ذهن و تخیل سیاسی جامعه را کنترل میکند. در چنین وضعیتی، حتی نیروهای معترض نیز در چارچوبی بازی میکنند که نظم مسلط تعیین کرده است.
از نگاه مجاهدین خلق مساله با سلطنتطلبان و طیف وابسته به رضا پهلوی صرفا یک اختلاف سیاسی نیست . آنان معتقدند که جریان سلطنتطلب، بهدلیل ماهیت ارتجاعی و فاشیستی، رسانهمحور و وابسته به حمایت خارجی خود، عملاً در برابر شکلگیری یک جنبش انقلابی سازمانیافته قرار میگیرد. جنبشی که هدفش نه اصلاح ساختار قدرت، بلکه سرنگونی کامل آن است.
تا آنجا که به مجاهدین بر می گردد بارها اعلام کرده بودند که ما در قدرت رقیب کسی نیستم همان طور که در فدا و فدیه کسی رقیب ما نیست.
بنابراین، مناقشه میان این دو جریان را نمیتوان صرفاً دعوایی بر سر «آینده ایران» دانست. مسئله اصلی بر سر این پرسش است که چه نیرویی اساسا خواست و اراده و ظرفیت عبور از نظم موجود را دارد و چه جریانی، آگاهانه به سوپاپ اطمینان بقای فاشیزم دینی حاکم تبدیل میشود. در این معنا، دعوای واقعی نه بر سر تاج و جمهوری، بلکه بر سر «امکان انقلاب» است.
زیرنویسها و منابع
۱. The Anatomy of Fascism — Robert O. Paxton, 2004.
۲. The Origins of Totalitarianism — Hannah Arendt, 1951.
۳. Selections from the Prison Notebooks — Antonio Gramsci, 1971 edition.
🟢 #نه_شاه_نه_شیخ
🍏# مجاهدین_خلق ایران # کانونهای شورشی
🌳 # مریم رجوی #ایران
