۱۴۰۵ شهریور ۲۲, یکشنبه

کتاب طلوع ماندگار؛ شجره طیبه ، شماره ۲ ،انسان و تشکیلات ، چرا مبارزه بدون سازمان‌یافتگی پایدار نمی‌ماند؟ : شهرام بهزادی

 



کتاب طلوع ماندگار؛ شجره طیبه ، شماره ۲ ،انسان و تشکیلات ، چرا مبارزه بدون سازمان‌یافتگی پایدار نمی‌ماند؟ :  شهرام بهزادی

لینک به منبع - کتاب طلوع ماندگار 

پیشگفتار:  انسان‌هایی که راه را سازمان دادند

مسعود رجوی در توصیف مسیری که مجاهدین و مقاومت ایران طی کرده‌اند، از تعبیری استفاده می‌کند که برای ورود به موضوع این کتاب معنایی ویژه دارد:

«بزرگ‌ترین، طولانی‌ترین، بغرنج‌ترین و خونین‌ترین مقاومت سازمان‌یافته تاریخ ایران با چراغ راهنمای “نه شاه، نه شیخ“.»

در این عبارت، برای موضوع این کتاب، یک کلمه بیش از همه اهمیت دارد:

سازمان‌یافته.

زیرا طولانی‌بودن یک مبارزه به‌خودی‌خود توضیح نمی‌دهد که چگونه ادامه یافته است. خونین‌بودن آن نیز توضیح نمی‌دهد که چرا پس از هر ضربه پایان نگرفته است. بغرنج‌بودن مسیر هم به‌تنهایی روشن نمی‌کند که چگونه یک جریان توانسته است از شرایطی کاملاً متفاوت عبور کند و رشته خود را حفظ کند.

پرسش این کتاب درست از همین‌جا آغاز می‌شود:

چه چیزی انسان‌های آرمان‌خواه را به نیرویی سازمان‌یافته تبدیل می‌کند و چگونه این نیروی سازمان‌یافته می‌تواند از نسلی به نسل دیگر ادامه پیدا کند؟

این پرسش را نمی‌توان جدا از تاریخ واقعی سازمان مجاهدین خلق ایران پاسخ داد.

پانزدهم شهریور ۱۳۴۴، محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان تنها گرد هم نیامدند تا درباره آزادی، عدالت، استبداد و آینده ایران گفت‌وگو کنند. پیش از آنان نیز هزاران انسان آزادی‌خواه چنین آرمان‌هایی داشتند، مبارزه کرده بودند، زندان رفته بودند و جان داده بودند.

مسئله‌ای که بنیانگذاران در برابر خود قرار دادند، یک گام فراتر بود:

چگونه می‌توان آرمان را سازمان داد؟

چگونه می‌توان تجربه یک مبارز را به تجربه جمع تبدیل کرد؟

چگونه می‌توان شناخت را منتقل کرد؟

چگونه می‌توان انسان تازه تربیت کرد؟

چگونه می‌توان کاری کرد که با دستگیری چند مسئول، زندانی‌شدن یک نسل یا حتی اعدام بنیانگذاران، راه پایان نگیرد؟

پاسخ آنان، ساختن یک سازمان انقلابی حرفه‌ای بود.

اما «سازمان» در اینجا فقط یک نام، ساختمان، مرکزیت یا سلسله‌مراتب نبود. سازمان باید ظرفی می‌شد که در آن آرمان، آموزش، تجربه، نظم، مسئولیت، فدا و انسان به یکدیگر پیوند بخورند.

این همان نقطه‌ای است که موضوع «انسان و تشکیلات» آغاز می‌شود.

تشکیلات را باید در زندگی آن دید

در این کتاب نمی‌خواهیم تعریفی دانشگاهی از سازمان ارائه کنیم.

اگر بخواهیم بفهمیم تشکیلات در تجربه مجاهدین چه بوده است، باید آن را در زندگی واقعی آنان ببینیم.

باید ببینیم چرا بنیانگذاران سال‌ها برای آموزش نخستین اعضا وقت گذاشتند.

چرا شناخت و آموزش را مقدم بر عمل شتاب‌زده می‌دانستند.

چگونه مسئولیت تقسیم می‌شد.

چگونه فرد باید از محدوده زندگی شخصی خود عبور می‌کرد و خود را جزئی از یک جمع می‌دید.

چگونه تجربه یک نفر به دیگری منتقل می‌شد.

چگونه عضو تازه آموزش می‌دید و مسئولیت می‌گرفت.

چگونه مسئول دیروز باید انسان دیگری را برای مسئولیت فردا آماده می‌کرد.

و مهم‌تر از همه، چگونه این سازوکار در لحظه‌هایی آزمایش شد که ادامه حیات سازمان دیگر امری بدیهی نبود.

ضربه شهریور ۱۳۵۰ یکی از نخستین این آزمایش‌ها بود. مرکزیت سازمان دستگیر شد و پس از آن بنیانگذاران اعدام شدند. شرح این واقعه و چگونگی عبور سازمان از آن در جلد نخست، «چرا ماندگار شدند؟» آمده است. اینجا قرار نیست آن تاریخ دوباره نوشته شود.

پرسش این جلد چیز دیگری است:

چه چیزی پیش از آن ضربه ساخته شده بود که پس از اعدام سازندگان اولیه‌اش کاملاً از میان نرفت؟

این پرسش، پرسش تشکیلات است.

اگر حنیف فقط مجموعه‌ای از سخنان زیبا باقی گذاشته بود، با اعدام او امکان داشت آن سخنان نیز به خاطره تبدیل شوند.

اگر سعید محسن و علی‌اصغر بدیع‌زادگان فقط دو مبارز فداکار بودند، شهادت آنان می‌توانست پایان زندگی دو انسان باشد.

اما آنان در سال‌های پیش از ضربه، انسان تربیت کرده بودند، آموزش داده بودند، تجربه منتقل کرده بودند و مناسباتی ساخته بودند که قرار بود مسئولیت را از فرد جدا و به یک جمع تاریخی منتقل کند.

از این رو، تشکیلات از همان آغاز با یک مسئله اساسی پیوند خورد:

راه نباید به عمر افراد محدود شود.

از حنیف تا نسلی که مسئولیت گرفت

این مسئله پس از اعدام بنیانگذاران معنایی بسیار عینی پیدا کرد.

مسعود رجوی از اعضای مرکزیت نسل نخست، در زندان با همان سؤال روبه‌رو بود: آنچه حنیف و بنیانگذاران ساخته بودند چگونه باید حفظ، جمع‌بندی و به نسل بعد منتقل شود؟

در اینجا «حفظ» به معنای منجمدکردن گذشته نبود.

حفظ یک راه یعنی بتوان اصول آن را از میان شرایط تازه عبور داد.

یعنی تجربه را فهمید، از آن نتیجه گرفت، نیرو آموزش داد، مسئولیت واگذار کرد و اجازه نداد سازمان به خاطره بنیانگذاران تبدیل شود.

موسی خیابانی یکی از نمونه‌های برجسته همین انتقال مسئولیت بود.

نسل دیگری آموزش دید، رشد کرد و وارد میدان شد.

پس از آزادی زندانیان سیاسی در دی ۱۳۵۷، مسئله باز هم تغییر کرد. سازمانی که تا آن زمان بخش مهمی از تجربه خود را در شرایط مخفی و زندان اندوخته بود، ناگهان با جامعه‌ای روبه‌رو شد که هزاران جوان به آن روی می‌آوردند.

دیگر مسئله آموزش چند عضو نبود.

باید یک نسل سازمان داده می‌شد.

پدیده میلیشیا را از همین زاویه باید دید. شرح سیاسی آن مرحله در جلد نخست آمده است؛ آنچه در این کتاب اهمیت دارد، سازوکار تبدیل نیروی اجتماعی به نیروی آموزش‌دیده و سازمان‌یافته است.

چگونه جوانی که دیروز فقط نام مجاهدین را شنیده بود، وارد یک جمع می‌شد؟

چه می‌آموخت؟

چگونه کار جمعی را تجربه می‌کرد؟

چگونه مسئولیت می‌گرفت؟

چگونه از یک هوادار به نیرویی تبدیل می‌شد که می‌توانست خودش مسئولیت دیگری را بر عهده بگیرد؟

اینجاست که تشکیلات دیگر یک مفهوم انتزاعی نیست.

تشکیلات یعنی فرایند ساخته‌شدن انسان برای مسئولیت.

وقتی ضربه، معنای تشکیلات را آشکار می‌کند


🟢 #نه_شاه_نه_شیخ

🍏# مجاهدین_خلق ایران

#  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی 

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran