Saturday, January 17, 2015

كاركرد عنصر “خيانت“ در دوره پيامبري عيسي مسيح(ع)

عيسي مسيح پيامبر عشق و رهايي

 عيسي مسيح پيامبر بزرگي كه با تولدش تاريخ بشريت را ورق زد، پيام مجسم رهايي و يگانگي بود. اولين كلماتي كه او در حياتش به‌زبان آورد، توحيد بود و خير و بركت و تبري جستن از شقاوت و ستمگري. و هنگامي كه مادرش مريم عذرا كه وجودش يكي از فرازهاي تابناك تاريخ انسان است، به‌خاطر به‌دنيا آوردن مسيح، آن‌چنان در معرض تيرهاي تهمت و افترا و فرافكني مرتجعان و دين‌فروشان قرار گرفته بود كه جز روزهٌ سكوت چاره‌يي نيافت، عيسي مسيح به‌گونه‌يي معجزه‌آسا به‌سخن آمد و با اعلام هويت و پيامبري و رسالت رهاييبخش خود بر‌ پاكي و مقام و مرتبت مادر مقدسش نيز گواهي داد:

والسّــلامُ عَـلَّيَ يَومَ وُلِدتُ وَ يَومَ اَمُوتُ و يَومَ اُبعَثُ حَيّا.
 درود بر‌من، روزي كه زاده شدم، روزي كه بميرم و روزي كه ديگر‌ بار زنده و برانگيخته شوم.

حضرت عيسي (ع)، پيام آسمانيش را ‌-كه پيام آزادي و برادري و پيام اميد و روشنايي است‌ـ‌ با پذيرش انواع شدايد و سختي ها به‌مردم رساند. او، ياران و پيروانش را به‌فداكاري و از خودگذشتگي براي تحقق آزادي و صلح و عدالت فرامي‌خواند و مي‌گفت: هركس به‌خاطر اسم من خانه‌ها يا برادران يا خواهران يا پدر يا مادر يا زن يا فرزندان يا زمينها را ترك كرد، صدچندان خواهد يافت و وارث حيات جاوداني خواهد ‌شد.
مسيح مبشر رهايي فرزند انسان اگر نسبت به‌محرومان و كوبيده‌شدگان همه مهر و عطوفت بود، اما به‌همان اندازه با ستمگران و درندگان انسانها و با دجالان و دين‌فروشان سر ستيز داشت و با آنان جز با خشم و كين سخن نمي‌گفت. در بيت‌المقدس وقتي كه سران كاتبان و فريسيان رياكار از جمعيتي كه دل به‌پيام عيسي(ع) داده بودند، به‌وحشت افتاده او را مورد غضب و اعتراض قرار دادند؛ عيسي با بانگي كه طنينش عليه دين‌فروشي و دجالگري تا جاودان به‌گوش خواهد رسيد، بر‌آنها فرياد زد:‌
اي ماران و افعي‌زادگان چگونه از عذاب جهنم خواهيد گريخت.……
 
با يادآوري شأن و جايگاه عظيم اين پيامبر بزرگ، در سري مطالب كاركرد عناصر خائن و خيانت در انقلابات و مبارزات آزاديبخش در دوره هاي مختلفي تاريخي، اينك در آستانه شروع سال جديد ميلادي، در اين شماره به كاركرد “عنصر خيانت“ در دوره حضرت عيسي به استناد از انجيل و احاديث ميپردازيم:

خيانت “يهودا“ از حواريون [1]
عيسي مسيح پيشگويي كرده بود كه به او خيانت ميشود، عيسي در تعاليم خود به حواريون ميگفت:
“اين را به همه شما نميگويم، چون تك تك شما را انتخاب كرده ام، خوب ميشناسم، كتاب آسماني ميگويد: “كسي كه با من نان خورده است، به من خيانت ميكند“و اين همين الان واقع ميشود. اين را به شما ميگويم كه تا وقتي واقع شد به من ايمان بياوريد. پس از اين سخن عيسي بشدت محزون شد و با دلي شكسته گفت:“حقيقت اين است كه يكي از شما به من خيانت ميكند“. شاگردان مات و مبهوت به يكديگر نگاه ميكردند، و در حيرت بودند. كه عيسي اين را درباره چه كسي گفت، من كه يوحنا و نويسنده اين انجيل و دوست صميمي عيسي هستم، سرشام كنار او نشسته بودم، “شمعون پطرس“ به من اشاره كرد تا بپرسم كيست كه دست به چنين كار وحشتناكي ميزند، پس به عيسي نزديكتر شدم و پرسيدم : آن شخص كيست؟ فرمود: آن كسي است كه من يك لقمه ميگيرم و به او ميدهم، آنگاه لقمه اي گرفت و آن را به “يهودا“ پسر“شمعون اسخريوطي“ داد.[2]
پس عيسي به او گفت: عجله كن و كار را به پايان برسان. هيچ كس به هنگام شام منظور آخر عيسي را نفهميد، فقط بعضي گمان ميكردند كه چون پول دست يهودا بود، عيسي به او دستور داده برود و خوراك بخرد و يا چيزي به فقرا بدهد. يهودا  فورا برخاست و در تاريكي شب بيرون رفت. به محض اينكه يهودا خارج شد، عيسي فرمود: “وقت من تمام شده است، بزودي جلال خدا مرا فرا خواهد گرفت. و آنچه براي من پيش ميآيد باعث جلال و ستايش خدا خواهد شد. خدا نيز بزرگي و جلال خود را به من خواهد داد. پس دستوري تازه به شما ميدهم: يكديگر را دوست بداريد، همانگونه كه من شما را دوست ميدارم، محبت شما به يكديگر به جهان ثابت خواهد كرد كه شما شاگران من ميباشيد“. “شمعون پطرس“ پرسيد: استاد شما كجا ميخواهيد برويد؟ عيسي جواب داد: “حال نميتواني با من بيايي، ولي بعد بدنبالم خواهي آمد“. شمعون پطرس پرسيد: “ استاد، چرا نميتوانم حالا بيايم، من حتي حاضرم جانم را فداي شما كنم“. عيسي جواب داد: “ تو جانت را فداي من ميكني؟ همين امشب، پيش از بانگ خروس سه بار مرا انكار كرده و خواهي گفت كه مرا نميشناسي“!
عيسي به شاگردان تعليم ميدهد كه با او پيوند داشته باشند، “ من تاك حقيقي هستم و پدرم باغبان است، او هر شاخه اي را كه ميوه ندهد ميبرد و شاخه هايي را كه ميوه ميدهند اصلاح ميكند تا ميوه بيشتري بدهند“. شما در من بمانيد و در من زندگي كنيد و بگذاريد من هم در شما بمانم و زندگي كنم. زيرا وقتي شاخه از درخت جدا شود ديگر نميتواند ميوه بدهد، شما نيز جدا از من نميتوانيد بارور و مفيد باشيد… بزرگترين محبتي كه كه شخص ميتواند در حق دوستانش بكند، اين است كه جان خود را در راه ايشان فدا سازد، محبت را بايد اين چنين سنجيد…  عيسي پرسيد كه آيا سرانجام به اين موضوع ايمان آورديد، ولي وقتي ميرسد يا بهتر بگويم همين الان رسيده است كه شما مانند كاه پراكنده ميشويد و هركدام به خانه تان برميگرديد و مرا تنها ميگذاريد، ولي من تنها نيستم چون پدرم بامن است، اين چيزها را گفتم تا خيالتان آسوده باشد در دنيا با مشكلات و زحمات فراوان روبرو خواهيد شد، با اين حال شجاع باشيد، چون من بر دنيا پيروز شده ام!
وقتي عيسي سخنان خود را به پايان رساند به سوي آسمان نگاه كرد و گفت پدر، وقت موعود فرا رسيده است، بزرگي و جلات پسرت را آشكار كن تا او نيز جلال و بزرگي را به تو بازگرداند. زيرا تو اختيار زندگي تمام مردم دنيا را به دست او سپرده اي، و او به آن عده اي كه به او عطا كرده اي،  زندگي جاويد مي بخشد و زندگي جاويد از اين راه بدست ميآيد كه تو خداي واقعي و بي نظير هستي و عيسي مسيح را به اين جهان فرستادي كه بشناسند. بر روي زمين آنچه را كه به من محول كرده بودي انجام دادم تا باعث بزرگي و جلال تو شوم … بزودي من اين جهان را گذاشته نزد تو خواهم آمد، ولي شاگردان من همين جا ميمانند، پس اي پدر مقدس اين شاگران را كه به دست من سپرده اي با توجهات پدرانه ات حفظ فرما تا مانند من و تو با هم يكي باشند، و هيچك از ايشان از دست نرود. تا وقتي كه در اين دنيا بودم با قدرت تو از ايشان خوب مواظبت كردم و تمام كساني را كه به من سپردي، طوري حفظ نمودم كه هيچكدام از دست نرفت، مگر آن پسر جهنمي كه كتاب آسماني درباره او پيشگويي كرده بود. …من خود را وقف آنان كردم تا در راستي و پاكي رشد كنند…
پس از پايان دعا، عيسي با شاگردانش به يك باغ زيتون واقع در آن سوي درّه “قدرون“ رفت، “يهوداي خائن“ نيز آن محل را ميشناخت، زيرا عيسي و شاگردانش بارها در آنجا گرد آمده بودند.[3] پس يهودا به همراه سربازان و محافظين مخصوص خانه خدا كه كاهنان اعظم و فريسيان در اختيارش گذاشته بودند با مشعلها و چراغ ها وارد باغ شدند. عيسي با اينكه ميدانست كه چه سرنوشتي در انتظار او است، جلو رفت و از ايشان پرسيد دنبال چه كسي ميگرديد،جواب دادند عيسي ناصري، عيسي فرمود كه من خودم هستم،… آنگاه سربازان و فرماندهان  و محافظين مخصوص، عيسي را گرفتند و دستهاي او را بستند و او را نخست نزد “حنا“  پدر زن “قيافا“  كه كاهن اعظم بردند. “قيافا“ همان است كه به سران قوم يهود گفت كه بهتر ست اين يك نفر فداي همه شود، مشعون پطرس“ و يك شاگرد ديگر نيز بدنبال عيسي رفتند، آن شاگرد با كاهن اعظم آشنا بود. ولي پطرس پشت در ماند، تا اينكه آن شاگرد ديگر آمد و با كنيزي كه دربان آنجا بود گفتگو كرد و پطرس را با خود به داخل خانه برد. آن كنيز از پطرس پرسيد: آيا تو از شاگردان عيسي هستي؟ جواب داد “نه“ نيستم. بيرون هوا سرد بود خدمتكاران و ماموران آتشي درست كردند و دور آن جمع شدند، پطرس نيز به ميان ايشان رفت تا خود را گرم كند.… سپس “حنا“ عيسي را دست بسته نزد “قيافا“ فرستاد كه او نيز كاهن اعظم بود. درحاليكه شمعون پطرس در كنار آتش ايستاده بود، و خود را گرم مي كرد يك نفر ديگر از او پرسيد: تو از شاگردان او نيستي؟ جواب دادـ “البته كه نيستم“. يكي از خدمتكارهاي كاهن اعظم كه از خويشان كسي بود كه پطرس گوشش را بريده بود، گفت مگر من خودم تو را در باغ با عيسي نديدم؟ باز پطرس حاشا كرد و همان لحظه خروس بانگ زد.…
 
گزيده‌يي از سخنان عيسي مسيح‌(ع)
«…چه دشوار است كه ثروتمندان به‌ ملكوت خدا وارد شوند. زيرا گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از دخول ثروتمندي در ملكوت خدا…»-انجيل لوقا ـ 18

«اسلحهٌ تام خدا را برداريد، تا بتوانيد در روز شرير مقاومت كنيد و همهٌ كار را به جا آورده بايستيد. پس كمر خود را به راستي بسته و جوشن عدالت را در بر كرده بايستيد… و بر روي اين همه، سپر ايمان بكشيد كه با‌ آن بتوانيد تمامي تيرهاي آتشين شرير را خاموش كنيد و خود نجات و شمشير روح را كه كلام خداست برداريد…»-(از رسالهٌ پولس رسول به اَفَسُسيان‌ـ باب 6)
«از كساني كه جسم را مي‌كشند ولي قادر به كشتن جان نيستند، نترسيد».-انجيل لوقا ـ 11
«روح خدا در من است، زيرا كه مرا مسح كرد تا فقيران را بشارت دهم و مرا فرستاد تا شكسته‌دلان را شفا بخشم و اسيران را به رستگاري و كوران را به بينايي موعظه كنم و تا كوبيدگان را آزاد سازم». -انجيل لوقاـ 4
«خوشا به حال زحمتكشان براي عدالت، زيرا كه ملكوت آسمان از آن ايشان است» -انجيل متي‌ـ 5
«بپرهيزيد از كاتباني كه خراميدن در لباسهاي دراز را مي پسندند و سلام در بازارها و صدر كنائس و بالا نشستن در ضيافتها را دوست مي‌دارند و خانه‌هاي بيوه زنان را مي بلعند و نماز را به رياكاري طول مي‌دهند. اينها عذاب شديدتر خواهند يافت». -انجيل لوقا. 20 و 47
«واي برشما اي كاتبان و فريسيان رياكار، واي بر شما نيز اي فقيهان، زيرا كه بارهاي گران بر مردم مي نهيد و خود بر آنها يك انگشت هم نمي‌گذاريد… حكمت خدا نيز فرموده است كه به سوي ايشان انبيا و رسولان مي فرستم و بعضي از ايشان را خواهند كشت و بر بعضي جفا خواهند كرد. تا انتقام خون جميع انبيا كه از بناي عالم ريخته شد، از اين طبقه گرفته شود. از خون هابيل تا خون ذكريا كه در ميان مذبح و هيكل كشته شد. بلي به شما مي‌گويم كه از اين فرقه بازخواست خواهد شد».-انجيل لوقا‌ـ 12
«اينك بندهٌ من كه برگزيدم و حبيب من كه خاطرم از وي خرسند است. روح خود را بر وي خواهم نهاد. تا انصاف را بر امتها اشتهار نمايد…تا آن كه انصاف را به نصرت در آورد و به نام او امتها اميد خواهند داشت»-انجيل متي ـ 12
« اين قوم به لبهاي خود مرا حرمت مي دارند، ليكن دلشان از من دور است… پس بديشان گفت كه حكم خدا را نيكو باطل ساخته‌ايد تا تقليد خود را محكم بداريد»-انجيل مرقس ـ 7

منابع مورداستفاده درتنظيم اين مطلب
-انجيل يوحنا
-انجيل برنابا
-انجيل لوقا
انجيل مرقس
-انجيل متي


[1] -انجيل يوحنا
[2] -درانجيل برنابا چنين آمده است: پس از اينجا شاگردان برخي به برخي ديگر نگريسته، با اندوه گفتند:كيست آنكه خائن خواهد شد؟ پس آنگه يهودا گفت:آيا من آن هستم؟ عيسي در جواب فرمود: همانا كه به من گفتي كه كيست آنكه مرا تسليم خواهد كرد.  اما يازده رسول نفهميدند آن را. يهودا از آن خانه بيرون شد و مسيح پيوسته ميفرموده: تعجيل كن به انجام ‎آنچه تو به جا آورنده آن هستي.
[3] - درانجيل برنابا چنين آمده است:  يهوداي خيانتكار يهودا پس رفت تا رئيس كاهنان را ببيند، كاهنان و نويسندگان و فريسيان در مجلس مشورت جمع بودند. پس يهودا با ايشان به سخن درآمده، گفت:چه به من ميدهيد تا عيسي را -كه ميخواهد خود را بر اسرائيل پادشاه گرداند - به شما تسليم كنم؟ در جواب گفتند: همانا چگونه به دست ما تسليمش ميكني؟ يهودا در جواب گفت: وقتي كه دانستم در بيرون شهر ميرود تا نماز بخواند، شما را خبر ميكنم و به جائي كه در آن يافت ميشود شما را دلالت مينمايم.  زيرا ممكن نيست گرفتن او در شهر، بدون فتنه.  رئيس كاهنان در جواب گفت: هرگاه او را به دست ما تسليم نمودي، تو را سي پاره از طلا خواهيم داد و خواهي ديد كه چگونه با تو بخوبي معامله خواهيم كرد. پس آنگه رئيس كاهنان فوراً نقدينهها را براي او شمرد. آنگه يك نفر فريسي نزد والي و هيرودس فرستاد تا سپاهيان را حاضر سازد. پس آنها به او لشكري دادند؛ زيرا ايشان از مردم ترسيده بودند.پس از آنجا اسلحه خود را گرفته، از اورشليم با مشعلها و چراغهائي كه بر روي چوبها بود بيرون شدند.

No comments:

Post a Comment