Thursday, February 19, 2015

به گردن فرازان و يوسفيان اشرف نشان!! (قسمت آخر) - رحمان . ش


يادي از يك زنداني جوانمرد:
طبق فتوت نامه شمس الدين آملي در كتاب آيين جوانمردان، در صدر سلسله مراتب اسطوره ها و سمبلهاي عياران و جوانمردان، حضرت ابراهيم، ابوالفتيان (پدر جوانمردان) قرار دارد و در يكي از مراتب بعدي ـ شايد برحسب توالي تاريخي ـ به نام حضرت علي برمي خوريم.
در اين سلسله مراتب كه خودش داستانها و دلايلي دارد بعد از حضرت ابراهيم نام حضرت يوسف با عنوان افتي الفتيان (جوانمرد جوانمردان) ديده مي شود كه به سبب رفتاري كه با برادرانش در هنگام مكنت و قدرت داشت به اين عنوان ملقب گشته است. كما اينكه زماني هم كه در سالهاي قحطي در مصر به مقام وزارت اقتصاد رسيده بود هيچ وقت سير نبود و همواره خود را با پايين ترين لايه هاي جامعه مصر آن زمان تنظيم مي كرد.
داستان حضرت يوسف، اين پيامبر زنداني كه حدود 40 سال از زمان سقوط به چاه تا ديدار مجدد پدر و خانواده در فراغ دوست و در هجرت بود از شيرين ترين داستانها و احسن القصص قرآن است. جرم يوسف هم مثل همه زندانيان مجاهد و مقاوم پاكدامني و بي گناهي و جوانمردي بود... گنهش اين كه ندارد گنهي!!
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست                تاكرد مرا تهي و پر كرد ز دوست
اجزاي وجود من همه دوست گرفت                             ناميست ز من بر من و باقي همه اوست
در قصص الانبياء آمده است كه يوسف حدود  7سال در خانه عزيز مصر بود. هميشه سرش پايين بود و نگاه نميكرد روزي زليخا به او گفت سرت را بالا بگير و به من نگاه كن.
گفت مي ترسم كور شوم
گفت چه چشمان قشنگي داري
گفت اول زائل در قبر در چهره ام همانست
گفت چه بوي خوشي داري
گفت اگر بعد 3 روز كه مُردم بويم كني از آن فرار مي كني
گفت چرا نزديك نمي آيي
گفت مي خواهم نزديك خدا باشم
گفت فرشم حرير است نزديك تر بيا
گفت مي ترسم بهره ام از بهشت برود
گفت ترا به شكنجه گران مي سپارم
گفت يكفيني ربي! (پروردگارم مرا كافي است)
مي گويند روزي در زندان به خدا از تكرار نان خشك شكايت كرد كه فرمان آمد براي خورش، آب روي نان بپاش و با نمك بخور و او هم بلافاصله با فرمان پذيري مطلق همان كرد كه يار فرموده بود.
و وقتي هم كه بعد از ساليان، يكي از هم بندي هايش در شرف آزادي بود مرتكب آن خطاي بزرگ شد و از او خواست كه از عزيز مصر بخواهد يوسف را آزاد كند (اذكرني عند ربك) و گفتن اين جمله همان و نزول جبرئيل همان و مي گويند كه جبرئيل به دستور خدا چنان خشمگينانه فرود آمد و چنان پايي به زمين كوبيد كه تا زمين هفتم باز شد و يوسف را گرفته به آنجا برد و پرسيد چه مي بيني گفت سنگي كوچك. سنگ را شكافت و پرسيد الان چه؟ گفت كرمي كوچك پرسيد چه كسي روزي اش مي دهد؟ گفت خدا گفت پس خدايي كه اين كرم را در اين سنگ در اين طبقه هفتم فراموش نمي كند آيا تو را فراموش مي كند؟ پس همان جا در زندان بمان!
ظاهراً باري تعالي هم - قربانش بروم - وقتي بخواهد بنده اي را (البته در حد پيامبر) بيازمايد همين طوري برايش مي آورد!! ... چون داستان ابتلائات وي ادامه داشته است و آورده اند كه بعد از آزادي هم كه 50 بار براي پدرش نامه نوشت خدا چنان كرد كه هربار به سببي نامه به او نرسد تا آن وقت كه حكم خداي تعالي راست شد تا همه بدانند كه وي آن كند كه خواهد!
از آن طرف هم بنازم انابت و استقامت و جوانمردي و پايمردي آقايمان يوسف را كه امتحانات و ابتلائات را يكي پس از ديگري با سربلندي و سرسپاري و منطق (خسته نمي شويم، خسته مي كنيم) پشت سر گذاشت و نام و يادش در بهترين داستان قرآن ما جاودانه شد.
ان شاء الله روزي كه برادر مسعود - كه هرچه ما از قرآن و اسلام و انبياء و ايدئولوژيمان داريم از وجود پاك و ناب اوست -  از دو مسئوليت اصلي خود يعني سرنگوني و تدوين آن چهار كتاب معهود فارغ شد نشست عمومي مفصلي در تفسير سوره يوسف خواهد گذاشت و صدها نكته جديدي را كه ما الآن عقلمان به آنها نمي رسد و يا برايمان برجسته نيست به ما آموزش خواهد داد. خدا براي چنين روزي حفظش كند. آمين يا رب العالمين.
اختتاميه سرگشاده:
از ليبرتي  ” عمّر الله سبحانه و دامت توفيقات سكانه”  به گوهردشت ” دمّر الله تعالي و أفرج عن نزلائه ”
از ارتش آزادي بخش به اوين و قزلحصار و ديزل آباد و دريا و كارون و ...
ز سرزمين عطرها و نورها و شهر شعرها و شورها به دورها و دورها
از (الذين أُخرجوا من ديارهم و اموالهم) به (الذين أُحصرواْ في سبيل اللّه)
از رزمندگان خط مقدم نبرد به همه زندانيان مقاوم در سراسر ميهن اشغال شده،
از (الذين هم بشهاداتهم قائمون) به (الذين لايشهدون الزور)، از (أُولئك لهم الدرجات العُلَى) به (أُولئك يُجزون الغرفة بما صبروا)، از اهل دل به اهل حال، از طايفه (يحبهم و يحبونه) به تبار (رضي الله عنهم و رضوا عنه)، از اهل ايمان به اهل معرفت، از (أولـئك سوف يؤتيهم أجورهم) به (أولئك يؤتون أَجرهم مرتين)، از جماعت اخ مسعود به ياران اخ يوسف، از خود به خويشتن و از قلب به جان، از (أولئك هم الصادقون) به (أولئك هم الوارثون)، از جوانمردان به عياران، از (اجتبيناهم) به (هديناهم) ، از (سيكفيكهم الله) به (قل الله ثم ذَرهم)، از اسطوره هاي خسته نمي شويم به سمبلهاي خسته مي كنيم، از (مَن كان لله) به (كان الله له)، از طوطيان و عقابان هند و ايران و عراق و سراسر جهان به همه قناريها و قمريهاي دربند، از (رِبيون) ليبرتي به عمل كنندگان به فرمان رحماني (موتوا) يعني جماعت (موتوا قبل أن تموتوا) و آنان كه يكبار جان خود را با خدا معامله كرده و به موت ارادي از دنيا رفته اند، با همه مظاهر زندگي قيچي كرده و با تولدي دوباره و حياتي نو در صف (فمنهم من ينتظر) بي تابانه منتظر پايان ايام فراق و وصال يارند. قبل از اينكه رژيم با آنها كاري داشته باشد و يا بخواهد آنها را بكشد آنها با رژيم كار دارند و دنبال سرنگوني رژيمند. به امثال شهيد والامقام علي صارمي كه اگر رژيم دنبال بازي و سوءاستفاده از زنداني سياسي بود و همة ترفند و توطئه هايش اين بود تا مقوله يي به نام زنداني سياسي را بپوساند و به ابتذال بكشد, جانانه ايستاد و با سنگين ترين بهاي ممكن از حيثيت و شرافت زنداني سياسي دفاع كرد.  به همه كساني كه مثل سحره فرعون با همه اخطا (اشتباهات) و خطاياي (گناهان) قبلي وقتي به خود آمدند در مقابل تهديد فرعون به بريدن دست و پا فرياد (لا ضيرَ) سر دادند و گفتند باكي نيست! بي خيال! هركاري مي خواهي بكن! و جانانه تا پايان ايستادند. به امثال زنداني مقاوم علي معزي كه دژخيمان علناً به او گفته اند ما تورا زجركش و تمام كش خواهيم كرد ولي او با بدن بيمار و نحيف هم كوتاه نيامده و از سمبلهاي افشاگري نقض حقوق بشر شده است. به همه كساني كه مثل چهگوارا فريادشان در همه سلولها و زندانها طنين انداز است كه «جان ما در برابر واقعيت انقلاب ارزشي ندارد.» به امثال شهيد محسن دگمه چي كه وقتي شنيده بود رژيم براي بردنش به بيمارستان شرط و شروط گذاشته است، فاتحانه و قاطعانه، ماندن و آب شدن و شهادت در زندان را انتخاب كرده بود...
 سلام الله عليكم اي ياران، اي عزيزان و هم سنگران قديم و جديد، اي ياران دربند و زنداني و اي يوسفيان اشرف نشان، درود بر همه شما،
با وجود اينكه خود ما در ليبرتي و اشرف بالاترين و ماندني ترين حماسه هاي تاريخ ايران و خاورميانه و جهان را در ساليان پايداري پرشكوه رقم زده ايم و فخر همه آزاديخواهان جهان گشته ايم و هر روز و هر لحظه و هر ساعت براي ادامه و تكميل اين حماسه برافروخته تر و مصمم تر مي شويم با اين حال نسبت به تمام فعاليت و جنگ و مقاومت شما در همه زندانهاي ايران مطلع و پيگيريم و به عزم و رزم شما درود مي فرستيم... فسلِّموا علي أَنفسكم تحية من عندالله مباركة طيبة ... ما همه با هم هستيم...مبادا لحظه اي فكر كنيد كه فراموش شده ايد! هرگز!
هركه به جد تمام در هوس ماست، ماست         هركه چو سيل روان در طلب جوست، جوست
... ايشان را دوست خدايي گويند برادران باشند براي خدا يكديگر را دوست دارند اگر يكي به مشرق بود و ديگر به مغرب اُنس و تسلي به حديث يكديگر يابند.
يك دم از حال تو غافل نيم اي دوست              صاحب خبران دارم آنجا كه تو هستي
هرجا كه هستيد در هر زندان در هر سلول در زير هشت، اتاق شكنجه، انفرادي يا عمومي، ما با شما و به ياد شما و در شماييم. ما ساليان سال است كه در موافقت با شما، انگشتان خويش بسته ايم:
... سهل تستري چهار ماه انگشتان پاي را بسته داشت درويشي از وي پرسيد كه انگشت تو را چه رسيده است؟ گفت هيچ نرسيده است آنگاه آن درويش به مصر رفت بنزديك ذوالنون او را ديد انگشت پاي بسته. گفت چه افتاده است؟ گفت درد خاسته است گفت از كِي؟ گفت از چهارماه بازگفت حساب كردم دانستم كه سهل موافقت شيخ ذوالنون كرده است يعني موافقت شرط است واقعه بازگفتم ذوالنون گفت كسي است كه او را از درد ما آگاهي است و موافقت ما مي كند...
مهمتر اينكه در اين مسير پرشكوه هرچه جلوتر مي رويم مرزبنديها آشكارتر مي شود، ناخالصيها و كف و زبد به كناري ميرود، هركس كه عشق و حال و ناي مبارزه ندارد پي كار خويش ميرود و برعكس بسياري هم هستند كه شايد در ابتدا چندان ميانه خوشي با ما نداشتند و يا در جبهه و عالم ديگري بودند ولي اينك جوهره انساني شان شكوفا گشته، نبضشان با نبض خلقشان ميزند، به ماهيت پليد ولي فقيه پي برده و دوشادوش برادران مجاهد خود، نه در ساحل و كنج عافيت كه در ميدان رزم و سلول و زير مهميز جلاد، در هر اعتراض و بيانيه و مرزبندي با رژيم، حاضر و ناظر و جلوه گرند. فإنّ اللّه لا يضيع أجر المحسنين... زيبايي حماسه آنان يادآور داستان آن اعرابي در مثنوي است كه چون آب باديه را در ايام خشكسالي به بغداد مي آورد به حاجبان خليفه كه از وي مقصدش را سوال كردند گفت تا اينجا به مقصد دينار آمدم اما اينجا كه رسيدم مست ديدار گشتم و ديگر بدانچه به قصد آن عزيمت كردم نمي انديشم:
من غريبم از بيابان آمدم                        بر اميد لطف سلطان آمدم
تا بدينجا بهر دينار آمدم                        چون رسيدم مست ديدار آمدم
و مكرر اتفاق افتاده است كه طالبي به قصد امري عادي يا مادي آغاز كرده و در طي سلوك مقصدي بس عالي برايش رخ داده كه هرگز فكرش را هم نمي كرده است و چه فخر و بختي بالاتر از همراهي و هم نبردي با گوهران بي بديل و طراز مكتب مجاهد خلق؟! هنيئاً لكم، بدان چه خداي، شما را داده است.
در پايان ضمن فشردن دست يكايك شما بار ديگر بر ادامه مسير تا طلوع خورشيد آزادي خلق قهرمان ايران با شما تجديد پيمان مي كنيم و با سوگند به خون شهيدان، بر افزايش و گسترش هرچه بيشتر مقاومت در تمامي صحنه هاي اين رزم متعهد گشته، منتظر شنيدن پيروزيها و دستاوردها و گردن فرازي هاي بيشتر شما در مقابل ولي فقيه طلسم شكسته هستيم.
شيخ ما (ابوسعيد ابوالخير) را پرسيدند كه پيران به مجاهدت، خويشتن، ضعيف و نحيف كرده اند گردن تو در زه پيراهن نمي گنجد سبب چيست؟ شيخ جواب داد كه ما را عجب زان مي آيد كه گردن ما در هفت آسمان و زمين چون مي گنجد، بدين چه خداي ما را داده است...
گردنهاتان هرچه كلفت تر،
سينه هاتان هرچه ستبرتر،
گامهاتان هرچه استوار تر،
جنگ و رزمتان هرچه شعله ورتر باد ...
--------------------------------------------------------
آدرس و معناي آيات و روايات:
الذين أُخرجوا من ديارهم و اموالهم (8- حشر): كساني كه از سرزمين و اموالشان رانده شده اند
الذين أُحصرواْ في سبيل اللّه (273- بقره): كساني كه در راه خدا محصور و محبوس شده اند
الذين هم بشهاداتهم قائمون (33- معارج): كساني كه شهادات خويش به حق را ادا مي كنند( نسبت به ميثاق خود پايدارند)
الذين لا يشهدون الزور (72- فرقان) كساني كه شهادت دروغ نمي دهند (به ولي فقيه، بزرگترين دروغ دوران تن نمي دهند)
أُولئك لهم الدرجات العُلَي ( 75- طه) : ايشان مقامي بس بالا دارند
أُولئك يُجزون الغرفة بما صبروا (75 - فرقان) : اينان بخاطر صبرشان غرفه (بهشت يا مكاني در آن) را پاداش يابند
يحبهم و يحبونه (54 – مائده) : خدا ايشان را دوست دارد و ايشان خدا را دوست دارند
رضي الله عنهم و رضوا عنه (22 – مجادله ) : خدا از ايشان خشنود است و ايشان نيز از خدا خشنودند
أولـئك سوف يؤتيهم أجورهم (152 – نساء) : پاداش ايشان را خدا خواهد داد
أولئك يؤتون أَجرهم مرتين (54 - قصص) : ايشان دوبار پاداش مي گيرند
أولئك هم الصادقون (15 - حجرات) : ايشان راستگويانند
أولئك هم الوارثون (10 - مؤمنون): ايشان ميراث برندگانند ( آينده مال ايشان است)
اجتبيناهم (87 - انعام): ايشان را برگزيديم
هديناهم (87 - انعام): ايشان را هدايت كرديم
سيكفيكهم الله (137 - بقره): در برابر آنها خدا تو را كافيست
قل الله ثم ذرهم (91- انعام ): بگو خدا و آنها را به حال خود رها كن
مَن كان لله كان الله له: از روايات و شايد از احاديث ( هركس در راه خدا باشد خدا هم با اوست)
ربيون كثيرٌ (146 – آل عمران) : پرورش يافتگان بسيار ( انقلابيون و مجاهدين طراز مكتب)
موتوا قبل أن تموتوا : از احاديث مثنوي و مرتبه بالاي يك انسان كامل و موحد به معناي قبل از كشته شدن و مرگ طبيعي، بميريد ( قبل از مرگ با دنيا قيچي كنيد). برگرفته از فرمان (موتوا ) در قران ( 243 – بقره )
و منهم من ينتظر ( 23 – احزاب): و از ايشان گروهي منتظرند.
لا ضير( 50 – شعراء) : باكي نيست!

No comments:

Post a Comment