Wednesday, February 11, 2015

همدستي مصداقي با گروه ضربت دادستاني ادامه ،،، مصطفي نادري

درخاطرات خودش درمورد رفتن با جلادان به يك مأموريت شكار ودستگيري مجاهدين نوشته است:
 
« محمدي تصميمش عوض شد و به من گفت تو نيز بايد همراه آنها بروي وقتي گروه ضربت آماده ي حركت شد تصميم شان بار ديگر عوض شد از آن جاييكه متهم ديگري نيز قرار شد با ما باشد قرعه ي فال به نام من افتاد و محمدي دستور داد من به تنهايي همراه آنان بروم زنداني ديگري كه من را همراهي ميكرد،  محرم غفاري نام داشت كه به شدت شكنجه شده بود همان لحظه هاي اول متوجه شدم بازجويش كينه ي زيادي از وي به دل دارد بلافاصله مهر او به دلم افتاد و بعدها يكي از دوستان خوبم شد»
و درجاي ديگر: «اكبر خوش كوش تصور ميكرد اطلاعات داده شد مربوط به من است. گفت واي به حالت اگر خالي بندي كرده باشي هنگامي كه به همراه4پاسداري ديگر مرا راهي آدرسهاي فوق كردند اكبر خوش كوش خودش نيامد فقط آدرسها را به دست يكي از آنان داد و با اشاره به من گفت اين از كم و كيف آنها خبر دارد من روحم نيز از آنجا بي خبر بود ولي حرفي نزدم فقط در رابطه با مغازه ي الدوز كه به من ربط پيدا ميكرد دل توي دلم نبود اول از همه به ميدان نبرد رفتند از آن جايي كه م – گ خود در خيابان نبرد زندگي ميكرد آدرسهاي زيادي از آن محله را داده بود. ابتدا دنبال عسگري رفتند من در ماشين ماندم و يك نفر مواظبم بود در بازگشت يكي از آنها گفت خواهرش در منزل است او را بياوريم من بي درنگ دخالت كردم و با ترس و لرز گفتم نه گفتند فقط خودش را بياوريد خوشبختانه اكبر خوش كوش همراهمان نبود و كار به دست كميته چيها افتاده بود كه حساب و كتابي در كارشان نبود. خدا خدا ميكردم با شعبه يا اكبر خوش كوش تماس نگيرند. زيرا بسرعت متوجه ي ترفندم ميشدند در راه از چند نفر آدرس مغازه ي الدوز را پرسيدند و مردم نيز كه اطلاعي از موضوع نداشتند راهنمايي شان ميكردند چند بار نيز با مشت به پهلوي من زدند كه چرا در محل هستم ولي آدرس جايي را كه رفتم بلد نيستم عاقبت مغازه را پيدا كرده و صاحب آن را دستگير كردند» (صفحات  64و66كتاب نه زيستن نه مرگ جلد اول).

بايد براي خوانندگان توضيح بدهم كه براي من و هركس كه در زندان خميني بوده باشد، روشن است كه مصداقي دراين مأموريت، نه يك بريده معمولي كه زير بازجويي كسي را لود داده و او را به گشت مي برند، بلكه همدست و حتي فرمانده صحنه اين عمليات دستگيري است. او با چاشني كلماتي مانند دلهره داشتن مي خواهد ذهن خواننده را منحرف كند. ولي از همين مكالماتي كه نقل كرده روشن است كه بازجوها اعتماد بالايي به او داشته اند تا حدي كه او درصحنه براي گروه ضربت و پاسدارها تصميم گيري مي كند. پاسدار از او مي‌پرسد خواهر فرد در منزل است آيا او را دستگير كنيم؟ مصداقي باكمي پيچ وتاب مينويسد «گفتم نه، گفتند فقط خودش را بياوريد». ظاهرا مي خواهد ازخودش فاصله بدهد. ولي واقعيت اين است پاسدار طبق تصميم او عمل ميكند كه بيانگر سطح اعتماد آنها به مصداقي است. چنين اعتمادي به يك تواب در سيستم ضربت دادستاني فقط ميتواند درجريان همكاريهاي عملي خائنانه ايجاد شده باشد.    ادامه دارد.

No comments:

Post a Comment