Monday, March 9, 2015

پرستش حيات قسمت پنجم بخش پنجم - عبور از گلوگاه ضرورت انجمن نجات ايران

(بر گرفته از سايت ايران افشاگر)


پرستش حيات

(قسمت پنجم، بخش پنجم)عبور از گلوگاه «ضرورت»

میکِشند این راه را پیکاروار                  جز کسانی، واقف از اسرار کار

در انتهاي سال 63 وقتي مريم رجوي با واقعيت تعيين شدنش براي قرارگرفتن در بالاترين موضع تشکيلاتي در ميان زنان مجاهد خلق و همرديفي با مسئول اول سازمان مجاهدين روبرو شد، وارد روند يک انتخاب تاريخساز شد. او در طول حيات مبارزاتي اش با انتخابهاي سختي مواجه شده و از آزمايشهاي بسياري گذشته بود، اما اينبار با دفعات قبل قابل قياس نبود. چنين قياسي مانند آن است که خورشيدي را در کنار کهکشاني قرار دهيم که از ميليادها خورشيد تشکيل شده و به همان نسبت در جهان تأثيرگذار است: کيفيتي نو که از فراهم آمدن کمّيتهاي بسيار ايجاد شده است. براي مريم رجوي نيز آزمايشها و گزينش هاي گذشته کمّيتهايي بودند که انباشتشان آنچنان کيفيتي در او بوجود آورده بود که او را شايستهٴ قرار گرفتن در چنين موقعيتي براي «انتخاب اصلحي» ديگر در سير تکاملي جامعهٴ ايران و پيشتاز انقلابي آن ساخته بود. حال او چگونه مي بايست از اين آزمايش سخت دوران حيات خود و جنبش انقلابي خلقش عبور کند؟
  
از کمّيت به کيفيت

از تحولات شگفت انگيز ابتداي پيدايش جهان، تا تولد و مرگ شکوهمند عظيم ترين ستارگان و حيات و تنوع حيرت انگيز گياهان و جانوران، داستان تکامل حرکت از کمّيت به کيفيت است. اما با ظهور انسان کيفيتي نو پا به عرصهٴ وجود گذاشت و جهشي بي سابقه در جريان تکامل بوجود آمد. زيرا انسان برخلاف جمادات و موجودات دنياي حيات مادون، تابع مطلق طبيعت و مشمول بي اختيار قانونمنديهاي آن نيست، و از زماني که «تغييرات کمّي تدريجي به جايي رسيد که او را از حيوانيت کند و خارج کرد، صاحب اختيارش کرد و آزاد کرد»، (1) ديگر اسير غرايز و محدوديتهاي محيط و شرايط نيست. او آزاد و صاحب اختيار است و براي بکارگيري آن، توان شناخت جهان و رابطه هاي بين پديده هاي موجود در آن را دارد. شناخت به او قدرت مسلط شدن بر محيط به جاي مقهور شدن به آن و به بند کشيده شدن توسط آن را ميدهد. اما لازمهٴ اين شناخت و چنين غلبه اي بر محيط، پنجه در پنجه شدن با شرايط ناموافق و حتي مخاصم است. پس او مي بايست قانونمنديها را کشف کند و بصورت آگاهانه و آزادانه به ضرورتهاي تکاملي که برايش آشکار ميشوند گردن نهد تا بتواند جريان تکامل را هدايت کند. «همين ويژگي است که در قاموس انبيا خداگونگي آن را ميرساند. نفخهٴ خدايي است:

و نفخت فيه من روحي” (دميدم در آن از روحم)» (2).

به دليل وجود همين ويژگي است که او، برخلاف حيوانات و دنياي مادون انسان که طبيعت از ميانشان اصلح ترين ها را براي تداوم بقا در مدار عالي تر و استمرار روند تکامل انتخاب ميکند، خود ميتواند تصميم بگيرد که اصلح باشد يا نباشد. از اين روست که انسان همواره در معرض انتخاب است، و در اين مقام تأثير هر انتخابش بسا کيفي تر از تأثير عظيم ترين تحولات در جهان مادون اوست. تفاوت بين کيفيتي که هستي تکامل يابنده در انسان ايجاد کرده، با کمّيت بدوي که در سراسر کيهان با آن ابعاد خارج از تصور گسترش يافته. حق تعالي اين تفاوت را به زيباترين، عميق ترين و در عين حال ساده ترين بيان در يک عبارت کوتاه اما معجزه آسا خطاب به رسولش بما نشان ميدهد:

«اگر تو نبودي، جهان را خلق نمي کردم» (3)

تمام هستي، از آن انفجار بزرگ تا روزي که انسان خود را شناخت و نياز وصل به خالقش در او شعله ور شد، بخاطر اين بود که موجود جديدي پا به عرصهٴ وجود بگذارد تا با مشاهده، تجربه و تفکر به منطق حاکم بر جهان پي ببرد، ضرورت و مقصد حرکتش را بشناسد، و با تکيه بر اصلي ترين ويژگي اش که مسئوليت پذيري است آگاهانه انتخاب کند که در نوک پيکان تکامل بار امانتش را به دوش کشد. او اينگونه در مداري بسا عالي تر از موجودات دنياي مادونش با هستي يگانه ميشود، و به جايي ميرسد که پاي هيچ مخلوقي به آنجا نرسيده، حتي عزيرترين و گرانقدرترينشان.

احمد ار بگشاید آن پَر جلیل                       تا ابد مدهوش ماند جبرئیل

چون گذشت احمد ز سدره مرصدش          و ز مقام جبرئیل و از حَدش

گفت او را: هین بپر اندر پی ام                    گفت: رو رو، من حریف تو نیم

باز گفتا: کز پیم آي و مَایست                    گفت: رو، زین پس مرا دستور نیست

باز گفت او را: بیا اي پرده سوز                   من به اوج خود نرفتستم هنوز

گفت: بیرون زین حَد، اي خوش فر من      گر زنم پريّ، بسوزد پر من

در پس نمودِ واقعيت

«مسلما در آفرينش آسمانها و زمين و در پي يكديگر آمدن شب و روز براي خردمندان نشانه‏هايي است» (4)

همه ميدانيم که آگاهي به همراه آزادي مبناي تکامل انسان است و بهمين دليل توان شناخت يک خصلت ذاتي و نوعي اوست. اما «شناخت» يک مقولهٴ بسته و ايستا نيست، بلکه يک فرايند پويا و تغيير يابنده است. حرکت ميکند، و تند ميشود و کند ميشود. گاهي چپ ميزند و گاهي راست. اگر بر پايهٴ آزادي انسان حرکت کند، به عمق ميرود و ديگر باز نمي ايستد. اما اگر تحت تأثير عواملي قرار گيرد که به نحوي انسان را به بند ميکشند، در لايه هاي اوليهٴ سطح متوقف ميشود و درجا ميزند، يا به بيراهه ميرود، و در نهايت به عقب برميگردد و انسان را در ظلمات گمراهي و عذاب دوگانگي فرو ميبرد.

در هر حالت، روند شناخت با اولين برخورد ذهن ما با واقعيت خارج از ما آغاز ميشود. در گام اول، آنچه که از جهان و محيط پيرامون مي بينيم، مي شنويم و حس ميکنيم بصورت داده هاي خام توسط مغز ما دريافت شده و توسط ذهن تجريد ميشود. در اين مرحله ما تنها تصويري از ظاهر وقايع، پديده ها و عوامل جهان را دريافت مي کنيم و مرحله شناخت ظاهري انجام ميشود. اين پوسته يا «نمود واقعيت» است.

وقتي اين داده هاي خام در لايهٴ اول حافظهٴ ما جاي گرفت، ذهن شروع به تجزيه ميکند و تا آنجا که ميتواند داده ها را به مقولات و موضوعات گوناگون تفکيک و از هم جدا ميکند. بعد از آن به تحليل مي پردازد و براي يافتن رابطه هاي ضروري يا محتمل بين اجزاء اين داده ها، و بين اين داده ها با داده هايي که از گذشته در حافظه دارد به قياس مي پردازد. حين تحليل، رفته رفته از پوسته و نمود واقعيت به عمق آن مي رويم. هرچقدر اين تحليل جامع تر باشد و داده هاي بيشتري را شامل شود، و همزمان هر چقدر متمرکزتر باشد و از موضوع مشترک آن داده ها خارج نشود، عمق ادراک ما بيشتر ميشود. تا اينکه به يک تصوير منسجم و منطقي از رابطه هاي بين اجزاء آن داده ها، که جنبه هاي مختلف نمود واقعيت بودند مي رسيم. اين ساختار يا «شکل واقعيت» است.

وقتي ما به «شکل» واقعيت رسيديم و به رابطه هاي بين اجزاء آن پي برديم، کار با داده ها تمام ميشود. در اينجا ما بايد يک گام فراتر برداريم و از اين رابطه ها نتيجه بگيريم. پس ذهن ما وارد مرحلهٴ «استقراء» ميشود و تلاش ميکند از خلال رابطه هاي بين اجزاء يک نتيجهٴ عام بيرون بياورد. اگر پيش داوريها، روحيات فردي و تمايلات غريزي از يک سو، و ذهنيتهاي اجتماعي، طبقاتي، فرهنگي، قومي، و ... از سوي ديگر در اين روند دخالت نکنند، از آنجا که واقعيت جهان خارج از ذهنها يکي است، جمعبندي و نتيجه گيري ذهنهاي مختلف از آن واقعيت واحد هم مي بايست کم و بيش يکي باشد. اين وضعيت بخصوص وقتي پيش مي آيد که ما با واقعيت بسيار سختي مواجه ميشويم که تأثيرات آن در جهان و اذهان سنگين و عميق است. در اينصورت همهٴ آن موانع دروني خودبه خود به کناري ميروند و اذهاني که در معرض آن واقعيت قرار گرفته اند به يک نتيجهٴ واحد ميرسند. اينجاست که ما به يک نقطه عطف در فرايند شناخت مي رسيم. (5)



در گلوگاه «ضرورت»

واقعاتی که کنونت بر گشود                نی که اول هم محالت مینمود؟

چون رهانیدت ز دَه زندان کرم            تَیهْ را بر خود مکن حبس از ستم (6)

جهان خارج از ذهن ما واقعي است و قوانين صلب و خدشه ناپذيري بر آن حاکم است. اين قوانين در رابطه هاي ضروري بين عناصر، پديده ها و وقايع، که اجزاء واقعيت را تشکيل ميدهند بارز ميشود. «ضروري» از اين جهت که نظمي بايد بر جهان حاکم باشد تا حرکتش به سوي کمال استمرار يابد. آن قوانين با برقراري چنين رابطه هايي تغييرات را از ساده به پيچيده و از کمّيت به کيفيت هدايت ميکنند. به همين دليل هم هست که بعد از طي کردن مراحل مشاهده، تجزيه، تحليل و بعد استقراء، تصوير يک «ضرورت» در انديشهٴ ما نقش مي بندد. ضرورتي که علت وجودي و کارکرد آن، به حرکت درآوردن گوشه اي از کاروان عظيم تکامل در يک جهت مشخص است. (7)

اگر حيطهٴ عمل اين ضرورت به هر ميزان ما را هم در بر گيرد و برقراري رابطه هاي ضروري بين ما و عناصر بيرون از خودمان را طلب کند، آگاهي نسبت به وجود آن وجدانمان را بيدار ميکند و جوش وخروشي را در درونمان بر مي انگيزد. زيرا ما انسانيم و ذاتاً در برابر هر ضرورت تکاملي که به وجودش آگاه ميشويم مسئوليم و بايد پاسخ بدهيم.

«از چيزي که به آن علم نداري پيروي نکن، زيرا گوش، چشم و دل تماماً در نزد خدا مسئول اند» (8)

همين احساس مسئوليت است که جرقهٴ يک جنگ دروني را در ما ميزند و دو لشکر متخاصم را در برابر هم قرار ميدهد. دو گرايش، دو ديدگاه و دو دستگاه برخاسته از دو وجه متضادي که آفرينش در وجود انسان نهفته است: يکي انسان را به شنيدن نداي وجدانش فرا ميخواند تا او را به سوي آينده و آن دنياي متعالي که روحش در طلب آن آفريده شده است هدايت کند، ديگري وجدانش را خاموش ميکند و او را به عقب و دنياي بهيمي که وجود مادي اش از آن برآمده مي کشاند.

میل تن در سبزه و آب روان                         زآن بود که اصل او آمد از آن

میل جان اندر حیات و در حَی است             زانکه جان لامکان، اصل وي است

میل جان، در حکمت است و در علوم          میل تن، در باغ و راغ است و کروم

میل جان، اندر ترقی و شرف                        میل تن، در کسب اسباب عَلف

براي حل تضاد بين اين دو وجه متضاد، حق تعالي توان شناختن و تشخيص مسير درست از مسير غلط را به ما عطا کرده است تا آگاه شويم و آزادانه يکي از دو مسير تعالي يا تباهي را انتخاب کنيم.

« سوگند به نفس [انسان] و آن كس كه آن را بيافريد. سپس بدکاري و نيکوکاري را به او الهام كرد. كه هر كس [نفس خود] را پاك گردانيد قطعاً رستگار شد. و هر كه آلوده و پليدش ساخت قطعاً زيانکار شد.» (9)

اينجاست که ما به «گلوگاه ضرورت» ميرسيم، جايي که روند شناخت متوقف ميشود تا جنگ بين دو جبههٴ متضاد به نفع يکي از طرفين خاتمه يابد. در اينجاست که انسان پي ميبرد که شناخت صرفاً يک فرايند ذهني نيست، بلکه از مشاهده و تجربهٴ آيات و نشانه هاي عيني در جهان مادي شروع ميشود، بعد مراحلي را در ذهن طي ميکند، بعد دوباره به جهان مادي بر ميگردد و اينبار ضرورت مشخصي را عيان ميکند و همهٴ افراد و گروههايي که در معرض آن ضرورت قرار ميگيرند و از وجودش آگاه ميشوند مجبورند در اثبات يا نفي آن دست به اقدام بزنند.

پس اين گلوگاه يک «دوراهي انتخاب» است که در آن نيروي بي همتاي انتخاب آگاهانه و آزادانهٴ انسان سرنوشتش را تعيين ميکند. نقطه اي که در آن هيچ قدرتي نمي تواند بر انتخاب انساني که مصمم است در مسير تکاملش گام بردارد و رها شود تأثير بگذارد. اين منطق آفرينش و قانون تکامل است.

«سوگند به شامگاه چون رو گرداند، و سوگند به بامداد چون رو نمايد، كه اين آيات از پديده‏هاي بزرگ است. بشر را هشداردهنده است. براي هر کسي كه بخواهد پيش افتد يا بازايستد. زيرا هر كسي در گرو دستاورد عمل خويش است.» (10)

آيات و نشانه هاي تکامل و هستي براي کسي که مي بيند، مي سنجد و بعد نتيجه ميگيرد و به ضرورت تکاملش آگاه ميشود هشدار دهنده است. هشدار نسبت به چه چيزي؟ نسبت به بار امانت بزرگي که فرزند انسان به دوش دارد و از پاسخگويي به آن گريزي ندارد: رها شدن از قيد و بندهاي اسارت بار و پيشروي در مسير کمال. هشدار نسبت به پيامدهاي نفي قانونمندي هاي حاکم بر پديده ها و دور شدن از مسير تکامل جهان و نسل انسان، و روزي که بايد پاسخگوي اعمالش باشد تا نيکوکاران از تبهکاران جدا شوند.

«و اين گونه آيات [خود] را به روشني بيان مي‏كنيم تا راه و رسم تبهکاران روشن شود» (11)

از اين روست که گلوگاه ضرورت اولين دروازهٴ سرفصلي «انتخاب اصلح» است که تنها داوطلباني که حاضرند بهاي عبور را بپردازند پذيرفته ميشوند و اذن عبور دريافت ميکنند ...

«[آنها که] به سخن گوش فرامي‏دهند و بهترين آن را پيروي مي‏كنند. اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان» (12)

و معيار پذيرش و عبور؟ اين که هر کس براي پاسخگويي به آن ضرورتي که بيرون از دايرهٴ منافعش قرار گرفته است چه ميزان حاضر است از خودش قيمت بپردازد. اگر هيچ نپردازد، واپس ميرود. اما اگر بپردازد، عبور ميکند. هرچقدر بيشتر بپردازد، به همان اندازه جلو ميرود، از قيد و بندهاي دروني و بيروني رها ميشود، و نيروي بيکران ايدئولوژيکي او که در جوهرش نهفته است آزاد ميشود.

اگر به تاريخ بنگريم خواهيم ديد که انسان و تاريخش در عبور از همين گلوگاهها با انتخابهايي که اقوام و ملتها و پيشتازانشان کرده اند و نيرويي که از اين طريق از خود و بشريت آزاد کرده اند به پيش رفته است.

آنجايي که نوح ضرورت نابودي قوم گمراه و فاسد شده اش و نجات تعداد اندکي انسان صالح که مي بايست نسل انسان را تداوم بخشند و جهان و مناسبات نويني را پي ريزي کنند به جان خريد، و بهايش را با سالهاي طولاني رنج و مرارت و تحمل سيل پايان ناپذير دشنام و طعنه و لعن و نفرين از سوي قومش پرداخت.

همانجايي که ابراهيم ضرورت قرباني کردن اسماعيلش را به جان خريد و با سر بريدن عواطفش و گذشتن از هر آرزويي که براي آيندهٴ نسل و آيين و رسمش داشت قيمت آن را پرداخت،  تا سنتي جاودانه در قلب سنتهاي تکاملي براي نسلهاي بعدي نوع انسان در تاريخ برجاي گذارد و راهنماي انسانهاي پيشتاز در شکستن بن بست ها شود.

همانجايي که طالوت سپاهيانش را مخير ساخت که به جنگ با جالوت بروند، و بعد از گذشتن از آزمايشهاي متعدد تنها 313 تن از آنان انتخاب کردند که با توکل به حق تعالي از همه چيزشان بگذرند و با دشمني که دهها برابر آنها نيرو داشت بجنگند تا تاريخ را به پيش برند.

همانجايي که بشريت ضرورت دادن قرباني عظيم در روز بزرگ «پرستش حيات» را دريافت و دل از حسينش بکند و او را بداد، تا پرچم خون سرخ و جوشانش برافراشته شود، و تا روزيکه ستمگري انتقام ناگرفته بر زمين باقي است برافراشته بماند، و ارزشهاي خدايي و روح ستيزه جويي را به جان ستمکشان بدمد، و تاريخ را بي وقفه به جلو براند.

و ... همان مقاطعي از تاريخ ميهنمان که خلق قهرمانمان خود را در گلوگاه يک سرفصل يافت و به ضرورت ايستادن و قرباني دادن براي حفظ شرف و هويتش پي برد و بي محابا بهترين و عزيرترين فرزندانش را بدرقهٴ قربانگاه وفا کرد: انقلاب مشروطه، انقلاب ضد سلطنتي، 30 خرداد، فروغ جاويدان، حماسهٴ کبير نفي خيانت و بي شرافتي در زندانهاي ايران، و ... نبرد حماسي لشکر فدايي و اسطورهٴ اشرف.

و در همان امتداد، هر بار که ضرورتي در جنگ نوين آزاديبخش خلق ايران بارز ميشود و رهبر مقاومت مجاهدين خلقش را نسبت به آن آگاه ميکند و در گلوگاه آن ضرورت قرار ميدهد تا با انتخاب و سوگند و پيمان و نقشه مسيري کوبنده تر و شعله ورتر از قبل، تک به تک، اراده هايشان را براي سرنگوني رژيم ضدبشري و رهايي ميهن اسير و خلق در زنجير صيقل زنند.

«آنان كساني از پيامبران بودند كه خداوند بر ايشان نعمت ارزاني داشت. از فرزندان آدم بودند و از كساني كه همراه نوح سوار كرديم و از فرزندان ابراهيم و اسرائيل و از كساني كه هدايت نموديم و برگزيديم. هر گاه آيات بخشاينده بر ايشان خوانده مي‏شد با تضرع به سجده‏ مي‏افتادند» (13)

... و در جانشان مي نشاندند و بر ضرورت برخاسته از آن سر مي سپردند تا به نياز شعله ورشان به رهايي و برداشتن بار مسئوليت تاريخي پاسخ دهند. اگر چنين نمي بودند، خدا در کنار زدن آنها و جايگزين کردنشان با قوم و گروهي شايسته تر لحظه اي تعلل نميکرد. (14)

«آيا در نيافته‏اي كه خدا آسمانها و زمين را به حق آفريده، اگر بخواهد شما را مي‏برد و خلق تازه‏اي مي‏آورد» (15)

در اين نقطه است که، همانطور که خدا وعده داده است، پيمان شکنان و خائنان به خلق به ناگزير پردهٴتزوير از چهرهٴشان فرو مي اندازند:

 «آيا كساني كه در دلهايشان مرضي هست پنداشتند كه خدا هرگز كينه آنان را آشكار نخواهد كرد؟» (16)

و اشقيا و ستمگران نيز در همين گلوگاه است که به دام مي افتند. هر کدام از آنها که واقعيت را ديد و شنيد و به ضرورت نهفته در آن پي برد، ...

«... انديشيد و سنجيد. اي مرگ بر او باد که چگونه سنجيد! آري، مرگ بر او باد که چگونه سنجيد! آنگاه نظر افکند. سپس چهره در هم كشيد. آنگاه پشت گردانيد و تكبر ورزيد. و گفت [اين آيات] جز سحري كه آموخته‏اند نيست. اين غير از سخن [ساختهٴ] بشر نيست. زود باشد كه او را به دوزخ در آورم. و تو چه داني كه آن دوزخ چيست؟ نه چيزي [از دوزخيان] باقي مي‏گذارد و نه [آنها را] رها مي‏كند.» (17)

آيا هشدار خداوند متعال به بنده اش نسبت به سرنوشت پشت کردن به مسئوليتش و ميدان دادن به خودبخودگرايي و گزينش بندگي نفس اماره و غرايز حيواني و خيانت و ستمگري بجاي انتخاب مسير سخت اما پرشکوه صعود به قلهٴ کمال و عروج به سوي حقيقت مطلق، گرانقدرترين هديه اي نيست که او مي توانست به انسان ببخشد؟ همان گوهر «هدايت» که تنها از او مي تواند سرچشمه بگيرد، چون اوست که مبدأ و مقصد هدايت و راه يافتگي است.

«...كساني كه از دانش بهره يافته‏اند مي‏دانند كه آنچه از جانب پروردگارت به سوي تو نازل شده حق است و به راه آن عزيز ستوده راهبري مي‏كند» (18)

هم او که هر چه زيبايي و نيکوي است در نهاد انسان گردآورده، که در رأسشان توان شناخت حقيقت و انتخاب بندگي ذات حق است.

آدم خاکی ز حق آموخت علم             تا به هفتم آسمان افروخت علم

قطرة دل را یکی گوهر فتاد                 کان به گردونها و دریاها نداد

او که شرايطي فراهم ميکند تا انسانهاي اصلح داوطلب برافراشتن پرچم حيات و برافروختن مشعل حقيقت شوند و بار امانت نوع انسان را به سوي کمال بر دوش کشند. سپس بي حساب و کتابي همهٴ برکات و فضل و رحمتش را به پاي آنهايي نثار ميکند که در گلوگاه ضرورت به آنچه که مسئول اند عمل ميکنند و در طلب رضايت او آگاهانه راه سخت و پر ابتلاء مبارزه با تقدير کور و هرچه زشتي و پليدي است را مي گزينند تا جهان را چون ذات پاکش روشن و پاکيزه گردانند.

«بگو اي بندگان من كه ايمان آورده‏ايد از [بد حسابي نزد] پروردگارتان پروا بداريد. براي كساني كه در اين دنيا خوبي كرده‏اند نيكي خواهد بود و زمين خدا فراخ است. بي‏ترديد آنها که صبر و مقاومت پيشه کردند پاداش خود را بي‏حساب [و] به تمام خواهند يافت» (19)

و اينچنين بندهٴ نيکوکارش را به اوج مي برد و در سجده گاه هستي مي نشاند...

گر کف خاکی شود چالاك او             پیش خاکش سر نهد افلاك او

خاك آدم چونکه شد چالاك حق        پیش خاکش سر نهند املاك حق



ضرورتِ خارج از فرد

جمعبندي سه سال مبارزهٴ مسلحانهٴ بر عليه رژيم سفاک خميني خون آشام و بررسي تعادل قواي بين مقاومت و دشمن ضدبشري توسط سازمان مجاهدين بعد از اين سه سال، اين ضرورت را آشکار کرد که براي حل تضاد اصلي جبههٴ خلق در استمرار و ارتقاء اين مبارزهٴ تاريخي، زنان مجاهد مي بايست در سطح رهبري سازمان مسئوليت بپذيرند. مجاهدين به اين ضرورت گردن نهادند و ذيصلاح ترين زن مجاهد خلق را در برابر اين مسئوليت قرار دادند. مريم رجوي که خود جزو مسئوليني بود که به اين جمعبندي رسيده بودند و از گلوگاه اين ضرورت عبور کرده بودند، اکنون خود را دوباره در همان گلوگاه يافت، اما اينبار محقق کردن آن جهش ضروري تماماً به عهدهٴ او گذاشته شده بود. او با سالها تجربهٴ مبارزاتي و سابقهٴ درخشان انقلابيگري، بخوبي مي دانست که در چه نقطهٴ حساس و تعيين کننده اي قرار گرفته است و انتخاب درست و ضد خودبه خودگرايي چيست. اما در عين حال احساس ميکرد که «سنگيني مسئوليت و تصميم گيري در مورد آن سخت و طاقت فرسا است». چرا که اگر مي پذيرفت، مسئوليت در بالاترين نقطهٴ تشکيلاتي سازماني را پذيرفته بود «که چنگ در چنگ با مهيب ترين استبداد مذهبي حاکم بود».(20) زيرا مسئوليت همرديفي با مسعود رجوي بود، تنها بازماندهٴ مرکزيت اوليه سازمان که در کارنامهٴ مبارزاتي اش افتخارات تاريخي و دستاوردهاي سترگي ثبت شده بود که در تاريخ ايران بي نظير است. افتخاراتي که هرچند با اتکاء به نيروي جمع و تشکيلات مجاهدين و حمايت هواداران و خلق قهرمان محقق شده بود، اما مسئوليت تيز آن را خودش بعهده گرفته بود، و در نقاط سرفصلي تنها او بود که مي توانست تصميم بگيرد و مسئوليت بپذيرد. بنابراين، براي يک فرد مسئول در تشکيلات مجاهدين که ثقل و جديت چنين موضعي را درک ميکند، قرار گرفتن در موضع همرديفي با چنين رهبري در چنين سازماني با آنهمه شهيد و اسير و درگيريهاي روزانه در همه جاي ايران و گستردگي در سراسر جهان، «سخت و طاقت فرساست».

از طرف ديگر، براي يک مجاهد خلق پس زدن هر مسئوليتي در مسير مبارزه يک خط سرخ عبور نکردني است. با اينحال، او انسان بود و صاحب اختيار، و در هر نقطه از ابتدا تا انتهاي اين روند مي توانست مسير ديگري را انتخاب کند و به اين مسئوليت پاسخ مثبت ندهد.

قرارگرفتن در گلوگاه يک انتخاب و پاسخگويي به يک ضرورت ميتواند بارها براي هر کسي در هر سطحي  پيش آمده باشد. در اين جايگاه انسان خود را در جهان تنها مي يابد، زيرا در برابر سرنوشت قرار ميگيرد و ناگزير از انتخاب است. در اينجا همه گونه ضرورتهاي فردي، انحرافي و فرعي و ترديدهاي ذهني به سويش هجوم مي آورند و او خود را در ابتدا ناتوان از پاسخگويي به ضرورت اصلي مي يابد. اما حقيقت اين است که تنها اوست که در اين نقطه تعيين کننده است و لاغير، و اگر در اين لحظات سرنوشت ساز در درون خودش محصور بماند، آنرا  «سخت و طاقت فرسا» و حتي غير ممکن مي يابد.

مريم رجوي در چنين نقطه اي قرار گرفته بود که هجوم ترديدها به او امان نميداد. اما «يک چيز» ترديدهايش «را مي زدود: اينکه ضرورت برداشته شدن چنين قدمي در خارج از ذهن، يعني در الزامهاي جنبش مقاومت، کاملاً واقعي بود» و اگر سازمان مي خواست جلو برود «مي بايست به اين ضرورت پاسخ» ميداد. به عبارت ديگر، او انگيزهٴ پذيرش مسئوليت بسيار سنگين همرديفي را نه از نياز خودش به پاسخگويي به يک ضرورت، بلکه از نياز سازمانش به پاسخگويي به آن ضرورت و عبور از گلوگاه آن گرفت، و به عنوان يک عضو مسئول در سازمان مجاهدين وجدانش برانگيخته شد و احساس مسئوليتش فوران کرد و قدرت و ظرفيت پذيرش آن بار سنگين در او بارز شد. قدرتي که از نيروي بيکراني در انسان سرچشمه ميگيرد که خداوند در جوهرش نهاده و بواسطهٴ آن جانشين خود در زمين ساخته است.

به اين ترتيب مريم رجوي اولين مجاهدي شد که به درک نقش کليدي «انگيزش تغيير و حرکت فرد براساس ضرورت خارج از فرد» که در کانون ايدئولوژي رهائيبخش توحيد قرار دارد نائل آمد، و دريافت که «اگر از خود شروع» کند «واقعيت سخت است، اما اگر از واقعيت بيرون و مسئوليتي که هست شروع» کند، «ديگر بايد به رغم همهٴ سختي آن، جواب مثبت داد.» (21)

اين يک کشف تاريخي توسط مريم رجوي بود که او را قادر ساخت از گلوگاهي که تاريخ در آن مقطع مشخص از مبارزه بر عليه رژيم ضد بشري خميني در برابر او و پيشتاز جبههٴ خلق قرار داده بود عبور کند و بار مسئوليتش را بردارد. بدينسان مبناي ضروري براي ادامهٴ حرکتش در اين مسير براي او فراهم شد تا در پس واقعيات و ماوراي گلوگاه ضروريات، پرچمدار رهروان مسير کمال خلق ايران شود و به سوي وادي «حقيقت» و پي بردن به «سِرّ ماهيات» رهنمون گردد.

هیچ ماهیاتِ اوصاف کمال              کس نداند، جز به آثار و مثال

زانکه ماهیات و سِرّ سِرّ آن               پیش چشم کاملان باشد عیان



(ادامه دارد)

ب. فراهاني



پانوشتها:
1.«تبيين جهان» سخنراني مسعود رجوي در دانشگاه صنعتي شريف در سال1358، جلد 9، صفحهٴ 60.
2.همان مأخذ. آيهٴ قرآن از سورهٴ حجر(آيهٴ 29) است.
3.«لوُ لاکْ لِما خَلَقْتُ الاَفْلاک» حديث قدسي که در کتب بسياري آمده است، منجمله «وافي»  نوشتهٴ فيض کاشاني (صفحهٴ 51)، و «شرح اسماءالحسني» نوشتهٴ حاج هادي سبزواري (صفحهٴ 202).
4.سورهٴ آل عمران، آيهٴ 190.
5.در اينجا فرايند شناخت به عمد ساده و کلي بيان شده است و از بسياري قدمها و مراحل مياني صرفنظر شده است تا يک تصوير عام بدست دهد و اهميت گلوگاه ضرورت در اين فرايند روشن تر شود.
6.«تَيهْ» به معني بياباني است که رونده در آن گم و هلاک شود. (فرهنگ دهخدا)
7.در دنياي مادون انسان، ضرورتهاي تکاملي به عناصر تحميل ميشود. مانند زمانيکه ضرورت ايجاد حيات ايجاب ميکرد که پروتئين «تا» شود و شکل سه بعدي به خود بگيرد تا ترکيبهاي بيشماري از آن ساخته شود و زمينه براي ظهور حيات فراهم آيد. يا هنگاميکه ضرورت گسترش و شتاب تغييرات در حيوانات خون گرم با قدرت انطباق بسيار بالاتر که نهايتاٴ به انسان منجر شد ايجاب ميکرد که دايناسورهاي عظيم الجثه، که بدليل خونسرد بودنشان تسليم و اسير محيط بودند منقرض شوند. بنابراين شرايط تغيير کرد و ضرورت انطباق فعال تر با محيط به جانوران تحميل شد که نتيجه اش آن تغيير کيفي در تاريخ تکامل بود. اما در دنياي انسان و اجتماع، اين ضرورتها در برابر ما قرار ميگيرند و ما آزاديم که آنها را انتخاب کنيم يا نکنيم.
8.«وَلاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً»، سورهٴ بني اسرائيل(إسراء)، آيهٴ 36.
9.سورهٴ شمس، آيات 7 تا 10.

10.سورهٴ مُدثِّر، آيات 33 تا 38.

11. سورهٴ انعام، آيهٴ 55.

12.سورهٴ زمر، آيهٴ 18.

13.سورهٴ مريم آيهٴ 58.

14.حال بهتر مي فهميم که چرا در تاريخ اقوامي بوده اند که بدليل فساد و تباهي برگشت ناپذيري که خود را گرفتارش کرده بودند، بجز تعداد معدودي از ميانشان که مسير تعالي را برگزيده بودند، همگي نابود شدند. اين واقعيت بارها در قرآن تذکر داده شده است، منجمله در آيات 58 و 59 سورهٴ قصص ميخوانيم: «و چه بسيار شهرها كه هلاكش كرديم ... پروردگار تو [هرگز] ويرانگر شهرها نبوده است تا [پيشتر] در مركز آنها پيامبري برانگيزد كه آيات ما را بر ايشان بخواند و ما شهرها را تا مردمشان ستمگر نباشند ويران‏نکرده ايم».

يک نمونهٴ بسيار گويا سرگرداني  قوم يهود در صحراي سينا است که طي 40 سال نسلي که در برابر خدا نافرماني کرد و از ترس از دست دادن جان و خانمان به ضرورت جنگيدن با قومي که سد راه تکامل شده بود گردن نگذاشت از بين رفت و يک نسل جديد به جاي آن آمد تا شايستگي رسيدن به کنعان را داشته باشد. از نسل قبل تنها دو نفر، يوشع و کاليب که از رهبران دو قبيله از 12 قبيلهٴ بني اسرائيل بودند و خواستار جنگ شده بودند «برگزيده» شدند تا به سرزمين موعود برسند و سنت پيامبرشان موسي را ادامه دهند. زيرا در «گلوگاه ضرورت» آن دوران مقهور تعادل قواي نابرابر در مقابل دشمن نشده بودند و با توکل به خداوند به پيروزي ايمان آورده بودند. (رجوع شود به آيات 23 تا 26 سورهٴ مائده، همچنين قسمتهاي 13 و 14 کتاب «اعداد» تورات).

15.سورهٴ ابراهيم، آيهٴ 19.

16.سورهٴ محمد، آيهٴ 29.

17.إِنَّهُ فَكَّرَ وَقَدَّرَ ﴿18﴾ فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ﴿19﴾ ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ﴿20﴾ ثُمَّ نَظَرَ ﴿21﴾ ثُمَّ عَبَسَ وَبَسَرَ ﴿22﴾ ثُمَّ أَدْبَرَ وَاسْتَكْبَرَ ﴿23﴾ فَقَالَ إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ ﴿24﴾ إِنْ هَذَا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ ﴿25﴾ سَأُصْلِيهِ سَقَرَ ﴿26﴾ وَمَا أَدْرَاكَ مَا سَقَرُ ﴿27﴾ لَا تُبْقِي وَلَا تَذَرُ ﴿28﴾ (سورهٴ مُدثِّر، آيات 18 تا 28)

18.سورهٴ سبا، آيهٴ 6.

19.سورهٴ زمر، آيهٴ 10.

20.«اسلام، زنان و برابري: گزيدهٴ چهار سخراني مريم رجوي»، بهمن 1384.

21.نقل قولها از کتاب «اسلام، زنان و برابري: گزيدهٴ چهار سخراني مريم رجوي».



No comments:

Post a Comment