Friday, April 10, 2015

تاریخ درج مقاله -1394:01:21 خاطرات زندان و نیم نگاهی از درون (قسمت یازدهم) زندانی سیاسی دربند: سعید ماسوری



خاطرات زندان و نیم نگاهی از درون (قسمت یازدهم)
زندانی سیاسی دربند: سعید ماسوری
در انفرادی ۲۰۹ ساعت ۹ شب افسر نگهبان همه سلولها را تک به تک چک میکرد، میبایست که همه را رویت کند گاهی درب سلول را باز میکرد، گاه از همان چشمی داخل سلول را نگاه میکرد. کمی قبل از آن نگهبان درب را باز میکرد و زندانی سطل زباله اش را بیرون میگذاشت و درب را می بست، بعد ازآن یک نفر میامد و سطلها را تخلیه میکرد. بعد نگهبان مجددا میامد درب را باز میکرد تا سطل را داخل ببری. آنها که زباله ها را تخلیه میکردند بعضا از کسانی بودند که در بند عمومی بودند. 

چند ماهی شاید ۲ یا سه ماهی گذشته بود که یکشب احساس کردم کسی که زباله را تخلیه میکند چیزی میگوید. جلوتر رفتم. پرسید اتهامت چیست؟ گفتم سازمان مجاهدین. چیزی نگفت و رفت. شب بعد موقع تخلیه زباله، دریچه را هم باز کرد و گفت اسمت چیه؟ گفتم سعید، گفت سعید ماسوری هستی؟ گفتم آره .دریچه را بست. معلوم بود نگهبان سر رسیده. تا انتها راهرو رفت و مشغول تخلیه ی سطلهای دیگر شد. نگهبان آمد کنارش . شروع کردند به صحبت کردن. قضیه تمام شد. 

فردا شب در باز شد و خودش را معرفی کرد “حجت زمانی” هستم برادر “خزعل” خودش را نمیشناختم ولی برادرش را میشناختم.( حجت ۱۹ / بهمن/ ۱۳۸۴ اعدام شد). یک بسته سیگار مگنا داخل انداخت و رفت. شب بعد یکی دیگر آمد و همین کار را کرد. خلاصه هر شب یکی میامد، معلوم بود به سراغ غلام هم میروند. به هر حال خودش کلی روحیه میداد گاهی میوه و خوراکی میاوردند. شکلات میاوردند و . خبر های از آنها میشنیدیم . طی این مدت چند بار “شیخان” بازجویم به سراغم آمد. بیشتر قصدش ترغیب و تهدید بود برای همکاری کردن با آنها. همان کاری که الان تحت عنوان “انجمن نجات” انجام میدهند که اغلب کسانی هستند که سختی زندان را نتوانستند تحمل کننند و یا “گروه هابیلیان” که آنها هم ازهمین آدمها استفاده میکنند. بهرحال تلاشش این بود. 

در همین راستا یکروز مرا برای بازجویی از سلولم بیرون بردند در یکی از اطاقهای بازجویی نشاندند، مدتی بعد دونفر آمدند خوش لباس و با احترامی که به آنها میگذاشتند معلوم بود خیلی ارشدتراز بقیه هستند، سفارش چای دادند و شروع به صحبت کردند. ما آمده ایم حرفهای تورا بشنویم. اصلا فکر نکن که میخواهیم بازجویی کنیم…میخواهیم آزادانه حرفهایت را بزنی یک بحث آزاد. توقع یک بحث گرم و طولانی را داشتند. چای آوردند و بعد هم میوه. گفتم که این دیگرمضحکترین حرفی بود که شنیدم. زیر حکم اعدام از سلول انفرادی با دستبد و چشم بند به اطاق بازجویی آورده اید.بعد میگوئید یک بحث آزاد بکنیم. در حالیکه هر دقیقه و حرف در اینجا برای شما اضافه کاری و حقوق بیشتر دارد ولی مرا تنها یک گام بیشتربه اعدام نزدیک میکند. و ظاهرا شما فکر میکنید که من علی رغم هزینه و خطراتش جسارت این کار را دارم.؟ چرا؟ واقعا چرا اینطور فکر میکنید.؟؟؟ حتی اگر این کار بکنم این جسارت من و ایمان مرا میرساند. 

با تمسخرگفت: باشه همه جسارت و ایمان مال تو ولی حرفهایت را بزن.! گفتم خوب چرا من باید چیزی بگویم؟ گفت: واقعا میخواهیم بدانیم چی فکر میکنی و خدا را شاهد میگیرم که. 

همینکه اینرا گفت راستش در ذهنم کلی تعلل کردم که آیا جواب قاطع و تعیین تکلیف کننده ای به آنها بدهم یا خیر. ممکن است حسابی کار دست خودم بدهم. از یکطرف واقعا نگران بودم و میترسیدم ولی از طرف دیگر نمیتوانستم واقعا حرفهایم را راجع به آنها نگویم. خصوصا قیافه انسانگرایانه و خیلی مذهبی هم به خود گرفته بودند. 

نهایتا با کلی تردید و تعلل گفتم حتی اگر من بخواهم چیزیهایی بگویم چون حتی فکر کردن به آنها هم برای شما ممنوع است و همه امتیازات از جمله همین شغل که کلی امکانات و امتیازات بهمراه دارد از دست میدهید طبیعی است که نه گوش میدهید و نه میتوانید بفهمید چون دنبال چیز دیگری آمده اید (مثلا اضافه حقوق). دوباره گفت: بالاخره ما هم بچه مسلمان هستیم. شما را هم میشناسیم. خدا میداند قصدمان کمک به شماست.!!؟؟ 

راستش به لحاظ روحی از صحبت با آنها، فشار سنگین زیادی بر قلب و ذهنم احساس میکردم و میخواستم زودتر این مکالمه چندش آور را تمام کنم. یک خودکار روی میز بود برداشتم و گفتم میگویید که مسلمانید و خداشناس. همین پیش فرض غلط است . بعد با اشاره به نوک خودکار گفتم اگر من فکرمیکردم و واقعا باور داشتم که به اندازه ی نوک همین خودکار راستی راستی به خدا باور دارید و یا حداقل همان قدر که از همین همکار بغل دستیتان میترسید که ممکن است علیه شما گزارشی بنویسد از خدا هم میترسیدید. صادقانه راجع به همه چیز با شما صحبت میکردم. ضمن این که در آن شرایط اصلا نه من اینجا بودم و نه شما. 

گفت خب بلاخره میخواهی صحبت کنی یا نه ؟ گفتم: نه. یعنی این حرف آخرت است؟.گفتم: بله. قرار نبود صحبتی بکنیم. 

لحظاتی تردید کردم. شاید بهتر بود صحبت میکردم، آنها را رد نمیکردم و یک نرمشی نشان میدادم. چه بسا ممکن بود نظر مساعدی پیدا کنند.؟؟؟ ولی اینطوری آنها را در اعدام کردن خودم مصمم کردم. به همین ها فکر میکردم که دیگر از اطاق بازجویی بیرون آمده و چشم بند بر چشمان با نگهبان داشتم به سلولم برمیگشت.مدتی در همین افکار بودم. ولی در ته دلم تا حدودی از برخورد خودم خرسند بودم که حداقل از سر ترس و برای نجات جانم چیزی نگفتم. اگر چه این برای قانع کردن و آرام کردن خودم در سلول انفرادی کافی نبود. در سلول انفرادی نه کسی هست که مشورت کنی. نه کسی که دلداری دهد و تسکین. و نه حتی سرزنش وملامت. گاهی اوقات با خودم فکر میکردم من که تنها متعلق به خودم نیستم. آیا خانواده من هم از من همین را میخواستند. احتمالا جواب مثبت نبود. از کدام زاویه و از عینک چه کسانی به مسـله نگاه کنم.؟؟ آیا این کارها خود خواهی نیست؟؟ آیا لجاجت و چشم را روی همه حقایق بستن نیست؟؟.ولی حقایق کدامند.؟؟ 

اینها بعد اخلاقی قضیه بود(تنها برخی از آنها) ولی بحث امنیت جانی خودم هم بود. شاید اینها به قیمت جان یا حداقل سلب آزادی ام تا آخر عمر تمام شود. بواقع جواب خیلی از سوالها را منطقا نمیدانستم ولی همین را میدانستم که تلاش کردم تا حدودی با خودم یگانه باشم و حداقل خیلی زیاد از آنچه که فکر میکردم فاصله نگیرم.ولی اینها توان تحمل لحظه ایستادن پای چوبه ی دار را میدهد؟؟ توان تحمل زندان را میدهد. و یا صرفا یک قهرمان بازی بود و لجاجت و غرور.که ممکن است زیاد دوام نیاورد.؟؟ در چنین شرایطی انسان هزار بار به همه چیز شک میکند. به کار، روش، اعتقادات، آرمانها، به تاریخ به مردم.نکند همه اشتباه و یا توهم بوده.نکند.!؟.نکند.؟؟؟ اینها و هزاران سوال دیگر تمام ذهن و جانت را آماج تهاجم قرار میداد. 

یادم میاید روز اول چیزی که بازجو از من خواست این بود که “انتقاد از خود را کنار بگذار قول میدهم کمکت کنم”. ولی چرا این حرف را زد و ربط این قضیه با کمک کردن او چه بود؟ توضیح این مطلب شاید اینطور باشد که در شرایط سخت و ناگوار ذهن به دنبال فرار از آن شرایط است، حتما بارها مواجه شده ایم که وقتی کاری یا فعلی مطابق خواست و تمایل ما انجام نمیشود واکنش ما عصبانیت ،بد خلقی، غرغر کردن، پرخاشگری است. این شاید بدان سبب باشد که تمایل و خواسته خود را حق خود میدانیم و حال تصورمی کنیم که از حقمان محروم شده ایم. حال در چنین شرایطی اگر کسی بتواند تمایل و خواست های خود را از حق خود متمایز کند و به عبارت بهتر حقیقت و یا حادثه واقع شده را از تمایلات و توقعات خود منفک کن. هر چیز را به طور واقعی و در جایگاه خود ببیند دیگر مسائل قاطی نمی شوند. 

کسی که شهامت آنرا دارد که اشکالات، انتقادات و ضعف های خود را ببیند طبعا هر اشکال و ضعف دیگر راهم میتواند واقعی تر ارزیابی کند ولی عکس این قضیه به گونه ای دیگر عمل میکند، یعنی، کسی که اشکالات و ضعف های دیگران “غیرخود” را می بیند( به دلیل عمده شدن آنها)، دیگرجایی برای دیدن “خود” باقی نمیگذارد. وقتی گفتم این مشکلات به خاطر ضعف فلان کس ویا فلان چیز است . دیگر همان فلان ها باید خود را تصحیح کنند و من کاری برای انجام ندارم. در همین موضوع هم بازجو اصرار داشت که من هیچ ضعف و ایرادی را به خودم نسبت ندهم (انتقاد از خود را کنار بگذار..!!) چرا که وقتی این کار را میکنم یعنی هیچ ضعفی را به خودم نسبت نمیدهم و خودم را مبرا میدانم آنگاه مقصر کیست؟؟؟ طبعا اندیشه، ایدئولوژی، سازمان و یا خط مشی!!! اینجاست که مقصر دانستن آنها واکنشی طبیعی خواهد بود. وچه کسی ناجی تو برای خلاص شدن خواهد بود؟؟ طبعا بازجوی محترم.!! 

بارها به اینکه چرا دستگیر شدم؟ و چرا در چنگ قاچاقچی لو رفته افتادیم. فکر کرده ام و بارها شنیده ام که به من گفته اند بعد از دستگیری تو سازمان کلی از تو حمایت کرده تا دلیلی برای مجرم بودن تو شوند و اعدام بشوی.!!؟؟ و بعد مجددآ شنیده ام که میگفتند هیچ اسمی از تو نیاورده اند و مثل دستمال استفاده شده ای دورت انداخته اند چون برای آنها دیگر مرده ای و بی مصرف. البته به همه این ها فکر کرده ام و صدها و هزاران ساعت در انفرادی فرصت بوده که به آنها فکرکنم. و اگر من این گونه فکرمیکردم از همه چیز و از همه کس متنفر میشدم و تنها حامی و پشتیبان خودم را هم همان بازجویی میافتم که طی این مدت. 

بارها به این هم فکر کرده ام که به پشیمانی تظاهر کنم و یا با فلسفه بافی سراغ پایه های ایدئولوژیکی و اعتقادی بروم. و یا به سازمان و شخص رجوی گیر بدهم تا شاید راه نجاتی برایم باز شود. حتی به اینجا رسیدم که حرف های من چون آدم مهم و شناخته شده ای نیستنم تاثیری بر سازمان ندارن. شاید میتوانستم به اسلام و مسائل اسلامی چنگ بیاندازم و با نفی خدا و پیامبرو حتی گیر دادن به وحی و یا امام زمان. چیزهایی را خراب و خودم را نجات بدهم. اصلا به فرهنگ،علوم انسانی و.گیر داده و مقصرانی پیدا کنم و به عنوان شاهدی در دست بازجوها و اطلاعات، کلی شو تلویزیونی درست کنم و با بازارگرمی از اعدام هم قسر در بروم. میتوانستم خودم را طوری نشان دهم که واقعا اغفال شده، مورد بهره برداری ومورد سواستفاده قرار گرفته ام. بعد هم دلسوز جوانان و نسل جدید که به سر نوشت من گرفتار نشوند. 

ولی آنگاه که منافع و مصالح شخصی خودم را از حقیقت امر جدا میکردم. اگرچه باز هم همین گزینه ها در برابرم بودند ولی دیگر انتخاب این راه برایم خیلی ساده نبود. به همین دلیل میگفت از خودت انتقاد نکن تا همه تقصیرات به گردن آن طرف بیفتد و آنگاه من را بهترین دوست خودت خواهی یافت. این گونه نوشتن شاید خیلی برای خودم هم خوشایند نیست و شاید بهتر بود حال که این همه سختی ها را کشیده ام، حداقل در نوشته های خودم، خودم را بهتر نشان میدادم.ولی آن موقع با فرهنگ و اعتقاداتم همخوانی نداشت. اگرخودم را “بهتر” و یا حتی “متفاوت” از دیگران بدانم، آنگاه از مردم طلبکار میشوم (طلب همین بهتر یا متفاوت بودن). جملات معروف: مردم ما ظلم پذیرند، فرصت طلبند، حقه بازند و هرکس خر بشود آن ها پالان میشوند، مرد ما حافظه تاریخی ندارند، برایشان زود است. و غیره. 

جمله هایی از این قبیل یک پیش فرض مستتر دارند و آن اینکه من از دماغ فیل افتاده و مثل آنها نیستم. خیر.مردم ما همیشه قدر فرزندان بحق خود را دانسته و همیشه منصفانه قضاوت کرده اند و هر جا لازم بوده قهرمانانه ایستاده اند. اگر ضعفی بوده از کسانی بوده که فکر کرده اند که جلوترند ولی اثباتش نکرده اند. در طول قرون پیوسته به اعتماد این مردم خیانت شده، طبیعی است که به این سادگی به کسی اعتماد نکنند. اعتماد کردن “زمان بر” است خصوصا الان که تلویزیون و مطبوعات و رسانه ها. صبح تا شب همه چیز را وارونه نشان میدهند و قطعا تاثیرات خودش را هم داشته. و چه ها که نگفته اند، خرمنی از” گناه واژگان” که هر کدامش محکومیتی ست به مرگ. به قول شاملو: کتاب لغت نیز به بازجویان سپرده شد. 

واژگان هم به گناهکار و بی گناه تقسیم شدند. و چندان” گناه واژه” تراشیدند که سخن گفتن نفس جنایت شد!!!؟ از جاسوس و بی دین گرفته تا خائن و وطن فروش تا صهیونیست و عامل بیگانگان تا همجنس باز و شراب خوار و منافق و . تا داستان ها از الحاد و کفر و شرک و فسادهای اخلاقیمان. فیا عجبا عجبا که خود را مسلمان هم میدانند.!!! درچنین مواقعی اغلب با یاد مولایمان علی، به خودم دلداری میدادم که او هم گفته بود: والله ما انکروا علی منکرا ( به خدا سوگند که هیچ منکر و تهمت و افترایی نبود که به من نزنند) نهج البلاغه خطبه ۲۲ وقتی به او چنین می گفتند دیگر ما که جای خود داریم. 

قدری ازموضوع فاصله گرفتم، گفتم که وقتی از پیش آن دو نفر به سلولم برگشتم با خودم کلنجار میرفتم که شاید بهتربود قدری ملایم تر و بهتر صحبت میکردم حال خودم را یک قدم به چوبه ی دار نزدیک تر کردم. ولی وقتی چنین شرایطی پیش میاید معمولا ۲-۳ روز مشغله ذهنی ات میشود ولی به تدریج تاثیر دلهره آور آن کاهش یافته و به حالت تعادل قبلی بر میگردی و من هم همینطور بودم.

No comments:

Post a Comment