Monday, April 27, 2015

خاطرات زندان و نیم نگاهی از درون (قسمت دوازدهم) سعید ماسوری

روزها و هفته های دیگر هم گذشت . واقعا انفرادی جایی است که هیچ گاه به آن عادت نمیکنی شاید در جایی دیگر گفته باشم انفرادی برای کسی که حتی احتمال اعدام را میدهد، جهنمی است به مراتب هول انگیزتر و متفاوت تر تا برای کسی که میداند اعدامی نیست . و تاثیر آن هم هزاران برابر بیشتر.

یکی دیگر از ابزار تحت فشار قرار دادن، نامعین بودن مدت زمان انفرادی است. کسی که مدت را بداند. هر چقدر هم طولانی. همان نقطه امید میشود و فشار را کاهش میدهد. در حالیکه کسی که اینرا نمیداند همه چیز را سیاهی و تیره و تار میبیند و تاثیر هر عاملی اینچنین ضریب بزرگی را هم دارد. گاهی برای اینکه خودم را قانع کنم که ورزش کنم باید کلی با خودم کلنجار میرفتم. فکرمیکردم، نگاهم به نقطه ای از دیوار دوخته میشد و خودم را فراموش میکردم. وقتی به خودم می آمدم، هنوز نمیدانستم چه کار کنم. بعد چی.؟ تا کی؟

ولی همینکه به زور و اغلب با حرکات مچ پا و گردن خودم را فریب میدادم و شروع میکردم به ورزش. به تدریج حرکات بعدی هم میامد. یواش یواش شروع به حرکت و درجا دویدن میکردم همین که قدری گرم میشدم دیگر تمایل به ادامه دادن بیشتر میشد. هر چه قدر بیشتر فعالیت میکردم بیشتر علاقه مند و سر حال میشدم. از آن نقطه چون فشار به بدن زیادتر میشد امید به اینکه مرحله بعدی نرمشها سبکتر و بعد هم سرو صورتم و بدنم را در دستشویی خواهم شست یک تغییرفاز واقعی را در سلول رقم میزد. این نقطه اوج ورزش بود که بیشترین اکسیژن را به مغز میرساند و از طرفی همین خستگی مانع ورود فکر و خیال منفی به ذهنت میشد، به همین خاطر تا میتوانستم این مرحله را کش میدادم آنگاه بتدریج کاهش میدادم. اینجا دیگر بوی عرق بدنم همه ی سلول را که راه تهویه هم نداشت پر میکرد.

لباسهایم را در میاوردم زیر پیراهنم را میشستم و با آن همه ی بدنم را میشستم (دوش گرفتن با پارچه ی نمدار و خیس !!) بنوبت سرم، دست و شانه و بعد پاهایم را هم در همان سینک میشستم با حوصله و کلی لذت. بعد با همان لذت و سر حالی از اینکه یک کار و فعالیت جدی انجام داده ام با حوله ی کوچک دست و صورت که زندان میداد شروع به خشک کردن خود میکردم. وای که چقدر لذتبخش بود اگر میتوانستم یک چای هم بخورم. ولی انفرادی بود و خبری از این حرف ها هم نبود. مگر موقع شام. به همین خاطر ورزش را تا نزدیکی زمان شام کش میدادم. گاهی که نگهبان توزیع غذا آدم خوبی بود، لیوان چای را داخل کاسه میگذاشتم تا لیوان را آنقدر پر کند که توی کاسه لبریز شود آنگاه چای داخل کاسه را بلافاصله میخوردم و چای داخل لیوان را پتو پیچ میکردم تا گرم بماند و بعد شام بخورم (در انفرادی بعضا پیش از اینکه حتی آفتاب غروب کند شام میدهند) البته برخی نگهبان ها هم حتی لیوان چای را هم کامل نمیکردند. بیت المال است !!

فکر میکنم حوالی نوروز ۸۱ بود که درب سلول باز شد بازجو هم همراه نگهبان آمده بود، مرا با چشم بند بیرون آورده به راه افتادیم. بر خلاف همیشه به جای اطاق بازجویی به طرف راست، و یکی از راهروها پیچید (راهرو ۶) درب راهرو بسته بود، نگهبان قفل آن را باز کرد، درب فلزی دیگری پشت آن بود ( ورق آهنی یک پارچه بدون هیچ منفذی). قفل آن را هم باز کرد. وارد راهرویی شدیم که چند نفر هم در حال قدم زدن بودند، سمت چپ اولین سلول (که بزرگتر بود و به عنوان هواخوری شناخته میشد) موکت شده، یکی دونفر نشسته و تلوزیون نگاه میکردند که با ورود ما بلند شدند و نفرات دیگر آمدند همه را یکی یکی معرفی کرد. یکی، دو چهره برایم آشنا بود ولی هیچ کدام را نمیشناختم، همه ی متهمان سازمان، همه محکوم به اعدام و همه به تازگی از انفرادی به آنجا آمده بودند.

سلول ها و راهرو همان بود تنها درب سلول را باز نگه داشته و دو سر راهرو را درب گذاشته و قفل کرده بودند و این را بند عمومی میخواندند که تعدادشان ۱۰-۱۲ نفر بود و اغلب وضعیتی مشابه من داشتند ( از نظر نوع اتهام). چند دقیقه بعد غلام حسین را هم آوردند. تلویزیون هم روشن بود. اگر چه من ابتدا اصلا متوجه تلوزیون نشدم چون مدت ها بود با آدم ها ارتباط نداشتم و حالا این همه نفرات دور هم. هر کدام از بچه های آنجا وضعیت خود و زمان دستگیری خودشان را گفتند. دوتا از بازجو ها هم آنجا بودند که بعد یکی دوتای دیگر هم به آنها اضافه شد، حجت زمانی آن موقع در حمام بود و خیلی دیر آمد و بقول خودش. فکر میکرد ما بریده ایم و ما را آورده اند که برای آنها سخنرانی کنیم به همین خاطر تا میتوانست حمامش را کش داد.

در ۲۰۹ پنجره ی حمام و دستشویی در برخی راهرو ها از جمله همین راهرو داخل هواخوری راهرو باز میشد به همین خاطر حجت در عین اینکه حمام میکرد، حرف های ماراهم میشنید. فکر میکنم ۲-۳ ساعت را آنجا بودم ولی به نظرم خیلی کوتاه آمد مجددا مرا به سلولم برگرداندند و غلام حسین را هم به سلول خودش باز گرداندند. قبل از هر چیز هدف آنها این بود که به ما بگویند اگر با آنها همکاری کنیم شرایط بهتری هم میتوانیم داشته باشیم و شاید قصدشان این نبود و میخواستند با دیدن شرایط بهتر، شرایط موجود را برایمان ناگوارتر کنند و بیشتر تحت فشار قرار گیریم. چون در زندان هر چقدر شرایط سخت باشد به آن عادت میکنی البته عادت کردن به مفهوم عادی شدن و نه راحتتر و یا قابل تحمل تر شدن، بدین معنا که همان شرایط را عادی و روال زندان میدانی و هیچ توقع دیگری نداری. ولی زمانی که شرایط بهتر را دیدی توقع شرایط بهتر را داری و میتوانند برای دادن آن شرایط تو را وسوسه کنند چون این حداقل ها به شکل دست نیافتنی و سراب نیستند.

بعدها دیدم که این کار را به وفور انجام میدادند یعنی مدتی طرف را به انفرادی میبردند بعد به بندی جمعی میدادند که تلویزیون و یخچال داشت و میتوانست با کسان دیگر ارتباط دوستانه و صمیمی داشته باشد همین که قدری عادت میکرد دوباره او را به انفرادی میبردند که به اعتراف همه، این انفرادی بیشتر از قبل غیر قابل تحمل میشد و اغلب در این نقطه چیزهایی میگفتند که قبلا نگفته بودند. ولی در عوض برای کسانی که زرنگ تر بودند هم صحبتی با کسان دیگری که انفرادی کشیده و تجارب بازجویی را داشتند خود تجربه ای میشد که تازه متوجه میشدند از آن به بعد چگونه باشند. یعنی به نوعی دست بازجوها تا حدود زیادی برای آنها رو میشد. که این البته در مورد جرایم سبکتر و متهمان آنها مفید تر بود.

ولی برای اتهامات سنگین خیلی تعیین کننده نبود به هر حال شاید هم از این کار هدف خاصی هم نداشتند و این ها توهمات و یا تخیلات من بود. ولی معمولا در زندان هیچ کاری بیخودی و محض رضای خدا انجام نمیشد این را بدین خاطر میگویم که تاثیرات آن را بر خودم احساس میکردم. گرچه حتی فرض را بر این بگذاریم که آنها چنین قصدی نداشتند. تاثیر خود بخودی دیدن کسانی که وضعیتی مثل من داشته و حال در شرایط بهتر قرار گرفته اند و حتی آخرین دادگاه برخی از آنها احکام سبکتری برای آنها صادر کرده (اگرچه فکرمیکنم هنوز قطعی نشده بود.) خود این وسوسه را ایجاد میکرد که من همان کار را بکنم . ضمن اینکه برخی مثل “آ – ص” و”ح – ک” را رسما برای دعوت به همکاری و تشویق من قبلا آورده بودند. و حالا هم از امتیازات ویژه ای برخوردار بودند.

و حال من مجددا در سلول انفرادی نه تنها طبق معمول از همه چیز محروم بودم بلکه به این فکر میکردم که من هم میتوانستم مثل آنها الان پای تلویزیون نشسته، کتاب بخوانم، روزنامه ها و اخبار روز را دنبال کنم. و این ها برای کسیکه در انفرادی بوده یعنی “همه چیز” ! شاید برای کسی که این تجربه را نداشته باشد این ها چیزهای مسخره ای باشند ولی همین که یک نفر باشد که بتوانی با او صحبت کنی این همان زنده بودن است و فرار از قبرستان انفرادی. اصلا “خود” در وجود “دیگری” است که تحقق میابد و گرنه در برهوت تنهایی. همه چیز پژمرده شده ومی میرد. از جمله “احساس زندگی” و زنده بودن خود مبدل به شکنجه ای میشود دائمی ومستمر. گاهی شب ها جلوی درب سلول به دیوار تکیه میزدم و به شبح چهره کِش آمده خودم که بر انحنای زیرین سینک دستشویی منعکس شده بود ساعت ها خیره میشدم. وبه همه چیز فکر میکردم.گویی که این کابوس سر تمام شدن ندارد.

بارها به لحظه ی دستگیری فکر میکردم. که چرا یک لحظه زودتر متوجه نشدم که سیانورم را زودتر بشکنم و این گونه اسیر نشوم و در این ضیافت مرگبار که هر روزه بر من گشوده میشود شرکت نکنم. و اینگونه دشنام شروع هر روز را شرمگنانه تحمل نکنم. و گاه در وادی دیگری که با ناقوس تسلیم شدن به صدا در میامد که چرا اینگونه احمقانه سنگ های زندان را به دوش میکشم و خود را با یک آری گفتن و همکاری، از این همه خلاص نمیکنم. آری. باز هم در انفرادی خودم غرق شده بودم و اگر چه در اینجا میگویم روزها و هفته ها و ماه ها گذشت ولی واقعیت این است که زمان در انفرادی همچون قیری سیاه و خشکیده، بر دیوار آن متوقف بود و باز به قول شاملو عمر من لنگان لنگان در برابر آن میگذشت.

حتی الان که مشغول نوشتن این سطور هستم با وجودیکه ۱۰-۱۲ سال از آن فاصله گرفته ام ولی هنوز سختی تنفس و سرمای بدنم را در آن تاریکخانه تنهایی احساس میکنم که هر لحظه و هر روز تنها به امید آنکه لحظه و روز بعد اوضاع از این که هست بدتر نشود، سپری میکردم ( اگر چه هیچ تضمینی هم وجود نداشت ) چنین شرایطی لاجرم وادارم میکرد که قدری مصلحت اندیشی کنم (چون چاره دیگری نبود) . اینرا به عنوان یک پا ورقی اضافه کنم: همین روزها که تازه نوشتن این خاطرات راشروع کرده ام، دو نفر از هم بندیانم که بخشهایی از آن را خوانده اند، دو نظر کاملا متفاوت داشتند، یکی معتقد بود که نباید اینها را منتشر کنم، چون عواقبی دارد و هزینه گزافی برای آن خواهم پرداخت و یک حساب کتاب سر انگشتی، از هزینه و فایده، حکم میکند که منتشر نشوند!!! دیگری بعکس میگفت: تو که چیز غیر واقعی یا دروغی ننوشته ای تازه کلی محافظه کارانه هم نوشته ای، اینها هم چیزهایی است که همه باید بدانند و بالاخره کسانی باید اینکار را بکنند.

در ساده ترین بیان یکی نگران خودم بود، که برای خودم اتفاقی نیفتد، ودیگری با پذیرش هر اتفاقی، اینها را واقعیاتی میدانست که باید گفته شوند. واگر ما اینکار را نکنیم پس چه توقعی داریم، واز چه کسی باید انتظار داشته باشیم که نترسد، مصلحت اندیشی نکند و حقایق را بگوید ؟؟؟ با وجودیکه هردو از دوستان صمیمی ام هستند، نظر اول را می پسندیدم که دست نگه دارم و منتشر نکنم، مصلحت هم (که معمولا تناقض وظیفه است با نتیجه) همین را ایجاب میکند . از نظر دوم نه تنها خوشم نیامد بلکه با وجودیکه میخواستم خودم را بی تفاوت و راحت نشان دهم ولی به واقع برآشفته شده بودم و بنوعی آنرا توهین به خودم قلمداد میکردم. ولی چرا توهی ؟؟؟ چون احساس کردم که درست از همان ترس و واهمه ای صحبت میکند که آنرا در خودم احساس میکنم ولی شهامت پذیرش آنرا ندارم !!!

اگر چه در ظاهر خیلی راحت و ریلکس به حرفهایش گوش میدادم ولی در درونم بلوایی بپا شده بود . در این اوضاع اولی را دوستدار خودم یافتم و دومی را اگر نه دشمن ولی در قبال خودم غیر مسئول و بی پروا ارزیابی کردم. در چنین شرایطی چون تمایل خودم مرا به سمت کار بی هزینه یا کم هزینه تر راهنمایی میکرد (منظور از هزینه به زبان ساده هر آنچیزی است که علاقه داری ولی از دست میدهی ) و وقتی کسی پیشنهاد پر هزینه ای میدهد که به دلیل هما ن هزینه، مورد پسند تو نیست، گویی که دارد به ضعف و ترس تو اشاره میکند. و من هم به همین دلیل در قبال آن دافعه داشتم و به دنبال راهی برای رفع و رجوع کردن آن بودم.

اینجا بود که بدنبال تئوریهایی میگشتم که نه تنها این ضعف مرا برملا نکند بلکه ظاهری پذیرفتنی، علمی، و ترجیحا واقع بینانه هم داشته باشد والبته انبوهی هم در دسترس بود، حاضر آماده، بحث های جذاب هزینه و فایده، واقع گرایی در مقابل آرمان گرایی، تقیه، مصلحت اندیشی، رئالیسم و نه ایده آلیسم اتوپیایی، نتیجه محوری، ارزشهای مدرن وووو انبوهی تئوریهای دیگر که مبانی بسیار شیک و فلسفی هم دارند و البته این را هم میدانستم که به قول دکارت: هیچ اندیشه عجیب و رأی سخیفی نیست که یکی از فیلسوفان آنرا اظهار نکرده باشد (گفتار در روش .)


البته بعد راجع به انگیزه انتخاب این تئوریها و اینکه چه چیز باعث انتخاب آنها میشود و چطور اینقدر شیک وشسته رفته و به وفور در دسترس بوده و مد میشوند، انقدر که فکر میکنیم محصول فکر و انتخاب خودمان است تجارب خودم را خواهم نوشت. این فقط یه پاورقی بلند بود.

No comments:

Post a Comment