Tuesday, April 14, 2015

انجمن نجات ايران.شوق فراوان براي بازگشت! ـ مهدي نصرآبادي

شوق فراوان براي بازگشت! ـ مهدي نصرآبادي 

سه شنبه, 25 فروردين 1394 00:00 
شوق فراوان براي بازگشت! ـ مهدي نصرآبادي

در اوضاع و احوالي كه پايه هاي حكومت خليفه ارتجاع يكي پس از ديگري در حال فروريختن است و ناگزير شده بجاي خط بستن در سواحل مديترانه و درياي سرخ, در اطراف بيت ولايت براي مقابله با ارتش گرسنگان از حكومت ننگينش پاسداري كند, وز وز مگساني كه در گنداب انجمنهاي نجاست رژيم گرد آمده اند تا با ياوه سرايي عليه پرچم داران شرف يك خلق, چندصباحي به عمر ننگين اين حكومت اضافه كنند, قابل تأمل و عبرت آموز است.
مأموران گشتاپوي آخوندي كه بدليل منفور بودنشان در جامعه, لباس خانوادة مجاهدين به تن كرده اند و براي ما دايه مهربان تر از مادر شده اند, مدعي شده اندكه «فرزندانمان شوق فراواني براي بازگشت به خانه و آغوش گرم خانواده هايشان را دارند ولي به خاطر ترسي كه از (مجاهدين) دارند در اردوگاه ليبرتي مانده اند».
در اينكه از موضع يك مجاهد خلق براي بازگشت به ميهن «شوق فراواني» دارم و لحظه شماري مي كنم, شكي نيست, تا قبل از هرچيز ريش و ريشة آخوندها را سوزانده و در ويرانه هاي بجا مانده از ايلغار خميني و پس مانده هايش, ايران زمين را دوباره از نو بسازيم. از اين بابت هم رژيم آخوندي و هم دم و دنبالچه هايش بايد خاطر جمع باشند چون اين وظيفه و مأموريت ارتش آزاديبخش و تك به تك رزمندگانش مي باشد و بي ترديد آن را محقق خواهيم كرد.
پادوهاي وزارت بدنام در مأموريتهاي محوله و جنگ كثيف رواني همواره تلاش ميكنند عنصر آگاهي و اختيار را كه از عناصر پايهاي يك مبارزه انقلابي است, انكار كنند. يادم هست از همان دوران دانش آموزي كه در رؤياهايم دنبال زندگي بهتر و آزادانه براي خودم و خانواده ام بودم, در سال 57 با گروههاي سياسي و فعاليت آنها آشنا شدم. اولين باري كه به توصيه يكي از دوستانم مجاهد شهيد محمد جعفرزاده در يك برنامه كوهنوردي شركت كردم, نظم و انضباط, صفا و صميميت و مايه گذاري آنها براي يكديگر, چشمم را گرفت, شيفتة آنها شده وارد جمع هواداران مجاهدين شدم و در كميته هاي امداد و كمك رساني به مردم كه امورات جاري كوچه و محله را به عهده داشت, شركت كردم.
بعداز پيروزي انقلاب ضدسلطنتي و سوار شدن خميني بر اريكة قدرت, با پديدة جديدي بنام چماقداري و اراذل و اوباش كميته چي كه شعارشان «حزب فقط حزب الله, رهبر فقط روح الله», «يا روسري يا توسري» و فشار مضاعفي كه نسبت به زنان اعمال مي كردند, مواجه شدم و ديدم كه چگونه با انحصارطلبي خود را قيم مردم و صاحب انقلاب دانسته و همه چيز را براي خود مي خواهند. همين كنش و واكنش ها بود كه تنفر و دافعه هايم را نسبت به آخوندها و عناصر فالانژ و حزب اللهي بيشتر مي كرد و متقابلا در همراهي با مجاهدين جديتر ميشدم. در جنگ بود و نبودي كه از روز اول بين مجاهدين و حكومت آخوندي شروع شده بود و همچنان باشدت و حدت ادامه داشت, قوام و دوام من را نيز به عنوان يك هوادار مجاهدين هر روز بيشتر و بيشتر مي كرد. جنگي كه هنوز هم ادامه دارد و اين روزها با شتابي دم افزون به لحظات تعيين تكليف نهايي نزديك و نزديك تر مي شود.
يكي از پهنه هاي كثيف اين جنگ كثيف رواني كه طي سي و چند ساله گذشته همواره مورد بهره برداري رژيم پليد آخوندي بوده, سوءاستفاده از موضوع خانواده است. 
سال 60 با اوج گيري سركوب و كشتار وحشيانه مجاهدين, پاسداران و چماقداران كميته چي كه دنبال دستگيري من و مجاهد شهيد محمود نامني بودند, محمود را از پشت بام خانه به پايين پرتاب كرده ومجروح شد ولي با كمك هواداران او را از بيمارستان خارج كرده ولي سال بعد در بجنورد دستگير شده و اعدامش كردند. 
در آن روز موفق به دستگيري من نشدند. ولي بعد از آن شب هاي متوالي براي دستگيري ام به خانه ما ريخته و امنيت و آسايش را از خانواده ام سلب كرده بودند به رغم اينكه مي دانستند كه من در سبزوار نيستم.
همين جانيان كه امروز سنگ خانوادة من را به سينه مي زدند چه فشارهايي كه به خانواده ام وارد مي كردند تا ردي از من براي دستگيري ام پيدا كرده و روانه زندان و شكنجه گاه كنند و حالا بعداز 34 سال البته از سر فلاكت و درماندگي به فكر من وخانواده ام افتاده اند.
مزدوران و مأموران انجمنهاي نجاست آخوندي كه از پس شرايط سخت مبارزه را بر نيامده و به زير عباي آخوندها خزيده اند و اين جنگ كثيف رواني را راه انداخته اند بايستي بدانند كه خانواده من همان خانواده بزرگ مقاومت در خاوران است با 120 هزار شهيد در اقصي نقاط ايران است. 
پيشاپيش به خانواده ام نيز مي گويم چنانچه بازيچه مزدوران وزارت اطلاعات و انجمن نجاست قرار گيرند, از آنها اعلام برائت كرده و هيچ رابطه اي با آنها نداشته و نخواهم داشت و توصيه مي كنم كه هرگز خود را به رجس آخوندي آلوده نكنند.
من البته همانطور كه گفتم به خانه و خانواده بزرگ مردم ايران بر مي گردم ولي در كسوت ارتش آزاديبخش ملي ايران و براي سرنگوني اين رژيم و گرفتن انتقام همه خونهاي به ناحق ريخته شده كه آن روز بسيار نزديك است. ترس و وحشت و دست و پازدن هاي آخوندها و پادوهاي حقير آنها نيز به همين دليل است.

مهدي نصرآبادي
فروردين 1394

No comments:

Post a Comment