Friday, July 31, 2015

انجمن نجات ايران .معنی عقب‌نشینهای دستگاه سرکوب همزمان با گسترش اعدامها؟

انجمن نجات ايران 
این روزها دو رویکرد همزمان اما کاملاً متناقض در اقدامات دستگاه سرکوب رژیم، سؤال‌برانگیز است. از یک طرف عقب‌نشینهایی که کمتر سابقه دارد. مثل آزادی فوری تمامی معلمان دستگیر شده در اعتراض مقابل مجلس ارتجاع (31مرداد)، آزادی یک عضو کانون معلمان کرج دو روز پس از دستگیری در پی اعتراض معلمان (5مرداد)، آزادی خانم دکتر رزمجویی در نورآباد ممسنی، بلافاصله پس از اعتراض پزشکان و مردم در این شهر و عذرخواهی تلفنی وزیر بهداشت رژیم از او (4مرداد)، عذرخواهی تلویحی و تلاش برای رفع و رجوع دستگیری خانم دکتر رزمجویی توسط سخنگوی قضاییه رژیم، آخوند اژه‌یی با بیان این‌که ایشان دستگیر نشده بلکه با دست‌بند به کلانتری منتقل شده است و سرانجام عذرخواهی مستقیم دادستان نورآباد پس از ادامه اعتراض پزشکان و کادر درمانی بیمارستانها در شهرهای منطقه از جمله ایذه، یاسوج و کارزرون (8مرداد).

همزمان با این نمونه از عقب نشینیها شاهد گسترش دستگیری جوانان به‌بهانه‌های آخوندساخته، گرداندن تحقیر‌آمیز چند جوان از جمله دو زن در خیابانهای تهران و از همه مهمتر آغاز دور جدیدی از اعدامهای جمعی و در ملأ عام، از جمله: سه‌شنبه 6مرداد، 12 اعدام در زندان مرکزی کرج، چهارشنبه 7مرداد، 11اعدام در زندان قزلحصار کرج و 3اعدام در ملأعام در شهر کرج (که حمله جوانان به دژخیمان را در صحنه اعدام به‌دنبال داشت) و پنجشنبه 8مرداد، 5اعدام در کرمان و یک مورد در اردبیل.

سؤال این است که این دو رویکرد متضاد و همزمان در عملکرد دستگاه سرکوب رژیم ناشی از چیست و چه معنایی دارد؟ 

جواب این است که این دو رویکرد، گرچه 180درجه متفاوت، اما یک ریشه بیشتر ندارند: وحشت از فوران خشم انفجاری مردم در دوران پس از خوردن زهر هسته‌یی. آخوند روحانی خودش با بیان این‌که «باید خودمان را برای دوران پسا مذاکره آماده کنیم» به نوعی نسبت به حساسیت و خطر این دوران هشدار داده بود. روزنامه‌های باند رفسنجانی بیانهای واضحتری داشتند: یکی از این‌روزنامه‌ها بلافاصله پس از زهرخوران از جمله نوشته بود: «باید تعادل را رعایت کرد و به مردم امیدواری فراوان نداد. مردم کمربندهای را محکم کنند، دولت هم باید برنامه‌ریزی کند» (آفتاب یزد 29تیر). یک روزنامه دیگر این باند با اشاره به ضرورت «مدیریت مطالبات» مردم تأکید کرد: «مسأله جدی دیگر، فرو رفتن جامعه در حالت انتظار است… دولت برای گذر از این شرایط حتماً باید برنامه مشخص داشته باشد… از منظر افکارسازی عمومی، باید تدابیری اندیشیده شود که تابه‌حال چنین نبوده است» (شرق 31تیر). اما هشدار روشن‌تر در مورد حضور خشمگینانه معلمان در مقابل مجلس ارتجاع را علی مطهری، عضو این مجلس داد، وقتی که پس از شنیدن خبر دستگیری معلمان معترض، سراسیمه به صحنه آمد و گفت: «ضروری و معقول نیست که نسبت به این تجمع‌ها حساسیت زیادی نشان داده شود. خصوصاً درباره فرهنگیان». یک جمله از سرمقاله روزنامه مردم‌سالاری در روز 4مرداد، گویای همه واقعیت است، وقتی به روحانی هشدار می‌دهد: «بی‌عدالتی در مورد شاغلان و بازنشستگان و به‌خصوص در فرهنگیان بسیار فاحش است و این عدم توازن و تعادل که برحسب قابلیتها هم نیست و برخی به مصداق تبذیر است، برای روز مبادای نظام و کشور، بسیار خطرآفرین است. پس هرگز نباید در باد آرامش ظاهری و موفقیتهای سیاست خارجی خوابید».

بله واکنش نامتعادل و متضاد دستگاه سرکوب نظام ولایت بیانگر بن‌بست سرکوب است که با وارد شدن رژیم به دوران پس از خوردن زهر هسته‌یی، برای رژیم بسا خفقان‌آورتر و خطرناکتر از قبل است. از یک طرف مجبور است برای جلوگیری از انفجار خشم مردم، به‌چنین عقب‌نشینهای تلخ و ناگزیر تن بدهد. عقب‌نشینهایی که با سوراخ کردن دستگاه سرکوب، خود هموارکننده راه فوران اعتراضات مردم است، از سوی دیگر باید همزمان بر شدت سرکوب و اعدام بیفزاید تا این عقب‌نشینها و زمینه‌های اجتماعی آنها را جبران کند. این وجهی از همان بن‌بستی است که رژیم پس از ورود به دوران خوردن زهر یا دوران «پسا مذاکره» به‌طور مضاعف گرفتار آن است.

انجمن نجات ايران .پنج شعر براي قتل‌عام شدگان1367

انجمن نجات ايران 
شاعر محترم كاظم مصطفوي از زندانيان سياسي زمان شاه است،كه با بيش از 4 دهه مبارزه بر عليه شاه و شيخ بي محابا مي تازد،و تمام شعرهايش ناشي از عشقي است.كه به مجاهدين خلق ايران دارد،مجاهد خلق كاظم مصطفوي (حميد اسديان)تا كنون چند كتاب شعر منتشر كرده است،كه آخرين ان صبح در آواز گنجشك مي باشد، 
پنج شعر براي قتلعام شدگان1367
كاظم مصطفوي
از نفر چهارم بهبعد(1)

دوازده سيم بكسل آويزان
دوازده چهارپايه
دوازده محكوم چشم بسته
با پاهاي برهنه و ورم كرده.

بهبالاي چهارپايه ميبرندشان.
سيم بكسلها را بهگردنشان مياندازند.
با مشتي بر آنها و لگدي بر چهارپايه
كار را تمام ميكنند.

از نفر چهارم بهبعد
نيازي بهمشت و لگد نيست.
 آنها خود از سكوهايشان ميپرند
و سكوت دوزخي زيرزمين با فريادهايشان شكسته ميشود.

8فروردين78

در زير زمين(2)

يك زنداني چه ميبيند
در افق،
 در آسمان آبي، وقتي كه بهتيرك بسته ميشود؟


پرندهاي در دور دست
خورشيدي در حال تولد
آسماني كه آهسته آهسته روشن ميشود.

اما در زيرزمين
 با آن سقف كوتاهش
تنها طنابهاي دار آويزان بود.

او، نه پرنده
نه خورشيد و نه حتي آسمان
هيچكدام را نديد.

فرمان آتش(3)

فرمان آتش را دادند
نه بر مغز و يا كه قلب زن.
بر جنين افتاده بر خاكش
كه چشم باز نكرده
چشم فرو بسته بود.

نامي كه پيش از آن (4)

نامش را نگفته بود.
و آنان بيآن كه نامش را بپرسند
از ديگران جدايش كردند.

وقتي طناب دار را بهگردنش انداختند
نامي را از او شنيدند.
نامي كه پيش از آن
چند هزار بار بهدار آويخته بودندش.

هرگز ندانستم (5)

در چشمانش آتشي بود.
در بازوانش رودي.

وقتي دهان ميگشود
رؤياها پر ميكشيدند
وآسمان آبيتر ميشد.

اما ندانستم چگونه وقتي بهصف اعداميهاي منتظر نگاه ميكند
آرامش شكفتة گلي را دارد
شكفته در سكوت شب.

8فروردين78


انجمن نجات ايران: دربارة مقالة .جدایی رهبری از بدنه و ورود بدنه در رهبری از صالح عباس زاده

خلق جهان بداند مسعود و مريم رهبر ماست،تا كور شود،ولايت سفياني و تواب تشنه به خون و بقيه مزدوران وزارت اطلاعات 
انجمن نجات ايران:
«تلاش وزارت اطلاعات و جدایی سر از بدنه» نام مقاله اي است از صالح عباس زاده. نويسنده خوب در اين مقاله توضيح داده است كه وزارت اطلاعات چگونه از طريق «تواب تشنه به خون مجاهدين و مقاومت ايران» و خائنان و مزدوران ديگري همچون ابراهيم و مسعود خدابنده، همان شيطان بنده ها، و محمد حسين سبحاني ومحمد كرمي ووووتلاش مي كند، آب در هاون بكوبند و مثلا به مردم هوشيار ايران بقبولانند،كه بدنه مجاهدين واقعا بچه هاي صادق و فداكار و با سوادي هستند، ولي رهبري ناصادق دارند.
به وزارت اطلاعات و مزدوران داخلي و خارجي اش، از تواب تشنه به خون، تا بقيه خيانت كاران، و شاعر به گل نشسته، تا بقيه مزدوران وزارت اطلاعات اعلام ميكنيم، اگر صداقت در فرهنگ شما خدمت به وزارت اطلاعات است و ليسيدن نعلين آخوندها بله و بله و هزار بله ما اصلا ما دنبال رهبري «ناصادق» از جنس مسعود رجوي و مريم رجوي هستيم!اصلا ما  دنبال محاربه و كافر مي گرديم،اگر صادقت و مسلماني و حقانيت در شما است،ما به همة آنها، كما اين كه به همة شما تفاله هاي حقير، تف مي كنيم. فراموش نكنيد كه ما قبل از هرچيز و قبل از همه به ولايت خميني و خامنه اي و هر آخوند دجال و دين فروش ديگر تف كرده ايم. و افتخار ما اين است كه در به در دنبال رهبري مي گرديم،كه با شما و با ولايت شما در جنگ باشد. ما به چه زباني بگوييم تا شما سفيهان ولايت خامنه اي شير فهم شويد كه اصلا عاشق چنين رهبري هستيم،تا بيشتر چشم شما كور شود. هر چند به گفته قرآن از وقتي تغيير جبهه داده و به خدمت دشمن در آمده ايد چشم هاي شما كور و گوشهايتان كر شده است. حالا هرچه مي خواهيد عو عو كنيد و هرچه مي خواهيد به ما و رهبري ما تهمت بزنيد. فحاشي هاي شما مدالهاي افتخار ما هستند كه به قول ياسر عرفات ما بايد به سينه هاي خود بزنيم. ما فراموش نكرده ايم كه پدر طالقاني درباره مسعودمان در زندان و وحشت شكنجه گران از نام او ، و سردار شهيد خلق موسي خياباني، چه گفت. من به امثال شما وادادگان مفلس و حقير نگاه نمي كنيم. ما به انبوه هواداران دلير و پاكباز مجاهدين در سراسر عالم نگاه مي كنيم كه با شرافت تمام زندان خود را كشيدند و بر آرمانهاي خود پاي فشردند و اكنون هريك در گوشه اي و نقطه اي از اين جهان پر فتنه به هواداري خود ادامه مي دهند. چند نفر آنها را نام ببريم تا شايد شرمنده شويد؟ و به زندانيان شرافتمند و پايداري افتخار مي كنيم كه در زير تيغ و دشنه و تهديد روزمره اعدام و شكنجه اين چنين دلاورانه از آرمانهايشان دفاع مي كنند.بله ما به چنين رهبري صادق و انقلابي و مصممي عشق ميورزيم و تمام دارو ندارمان را در راهش فدا خواهيم كرد. تا چشم شما بريدگان و خائنان كور شود. و رحمت خدا بر هرآن كس باد كه با دعايي و قلمي و مالي  مجاهدين را ياري كرد و مي كند.
خلق جهان بداند،
مسعود رهبر ما است
مريم رهبر ماست
تا كور شود،هر انكس كه نتواند ديد.
 انجمن نجات ايران 


صالح عباس زاده
تلاش وزارت اطلاعات و جدایی سر از بدنه
یکی ازخطوط شیطان سازی وزارت ا طلاعات طی  سالهای گذشته، تلاش برای جداسازی سر (رهبری) از بدنه (اعضای وهواداران) بوده است. این سیاست کثیف را رژیم از فاز سیاسی همواره به شکلی دنبال کرده است .
درگذشته این توطئه را تحت عنوان « هواداران صادق و رهبران نا صادق » تبلیغ میکرد. ولی روند سالهای گذشته نشان داد که نه تنها چیزی ازاین سیاست احمقانه  عایدش نشده و شکست خورده است، بلکه برخلاف تبلیغات رژیم، صفوف و رابطه مجاهدین و هوادارانشان با رهبری مجاهدین بدون اغراق صدها بار مستحکم تر ازقبل شده است و به همین دلیل است که در مقابل هر توطئه ای مانند کوه استوار می ایستند  و  از بزرگترین توطئه ها هم خم به ابرو نمی آورند.
یک نمونه آن گلریزان همیاری اخیر بود که یکی از جلوه های شکوهمند رابطه مجاهدین و هوادارانشان دراقصی نقاط این کره خاکی با رهبری مجاهدین  بود که بواقع همه را غرق تعجب و غرور میکرد .

جدایی رهبری از بدنه و ورود بدنه در رهبری- 
سالهاست که بلندگوهای وزارت اطلاعات، چه از نوع داخلی یا خارجی، چه از نوع فارسی یا عربی و غربی، خلاصه همه اونهایی که زندگی شون رو به نابودی مجاهدین گره زدن و پایانشون رو در بقای مجاهدین می بینن، تلاش میکنن در شیپور «جدایی بدنه از رهبری» بدمن، تا از این طریق این سازمان به خیال خودشون به سمت اضمحلال بره.
شعار «جدایی بدنه از رهبری» این فرضیه رو تبلیغ میکنه که سازمان مجاهدین در ساده ترین فرمول از یک بدنه خوب و یک رهبری بد تشکیل شده. «بدنه خوب» همون جوانان فداکار و تحصیل کرده و با استعداد ولی فریب خورده و مغزشویی شده و قطع شده از دنیا هستند و «رهبری بد» هم همونهایی هستن که مغز دسته اول رو میشورن. اما تجربه سالیان نشون داده که هر چی شیپورچی های وزارت در این شعار بیشتر دمیدن، رابطه بدنه با رهبری مستحکم تر و عمیق تر شده، تا جایی که در شب سوم نوزدهمین همیاری با سیمای آزادی، شاهد بودیم که برخی از اعضای بدنه سازمان نه تنها در این سالیان از رهبری «جدا» نشدن، بلکه خودشون به رهبری «وارد» شدن. حضور خواهران مجاهد نرگس عضدانلو، ربیعه مفیدی و … به عنوان اعضای شورای مرکزی و مسئولان سازمان مجاهدین در استودیوی سیمای آزادی تیرخلاصی برای این شیپورچی های وزارت بود. چون الان همون «بدنه فریب خورده!!» ولی فداکار و با استعداد، خودش به بخشی از اون گروه «رهبری» کننده تبدیل شده و در واقع دیگه «بدنه» ای برای جداکردن از رهبری باقی نمونده.
اما از طرف دیگه این صحنه برای جوانان آزادیخواه و مبارز بسیار انگیزاننده و افتخارآفرین بود، چرا که این خواهران مجاهد در واقع نمونه هایی از نسل جدید مسئولان جوان سازمان مجاهدین بودن که آمادگی و صلاحیت خودشون رو برای برداشتن بار این جنبش در دهه های آینده ثابت کردن. وجود چنین الگوهایی بدون شک ظرفیتهای جدیدی از مسئولیت پذیری در جوانان مبارز نسل ما ایجاد میکنه. عناصر جوان و مسئول همون کسانی هستن که برای سرنگونی رژیم و همچنین نگهبانی از آزادی ایجاد شده بعد از سرنگونی، به شدت کارآیی خواهند داشت.

صالح عباس زاده


انجمن نجات ايران .پیشکسوتان بخش ۳ از ۳،نوشتاری از زندانی سیاسی ارژنگ داوودی محبوس در زندان گوهردشت ارژنگ داوودی

انجمن نجات ايران 
نوشتاری از زندانی سیاسی ارژنگ داوودی محبوس در زندان گوهردشت 
7 مرداد 

پیشکسوتان 
بخش ۳ از ۳ 
با یاد خدا 
ایرانیان پراکنده در سراسر گیتی؛ 
برای به پیروزی رساندن انقلاب سوم، متشکل شویم. 
هم میهنان؛ 
رژیمی که در قاموس آن آینده نگری، ثبات ملی، آرامش همگانی و آسایش شهروندان، معنا و مفهوم ریشخندآوری دارد.
رژیمی که برای جان، مال و زندگی میلیون ها انسان، تحت اراجیفی چون ملحد، معاند، منافق، غیرخودی!؟ و... کمترین ارزشی قائل نیست و در مواقع لزوم، خیلی راحت و بی پروا، افراد خودی را نیز بلا درنگ بی آبرو، طعمه و حتی قربانی می کند. 
رژیمی چنان ارتجاعی که علاوه بر ترویج اجباری نوعی بسیار کریه از پوشش تیره رنگ برای زنان!؟ به کراوات و پیراهن آستین کوتاه مردان نیز به دیده بد می نگرد!؟ و حتی درباره خصوصی ترین زوایای زندگی مردم یعنی درباره بستر شبانه همسران هم به طرزی بسیار نامتعارف، فضولی و دخالت می کند!؟ 
رژیمی حرام لقمه و حرام نطفه که همچون هارون الرشید که به یاران و یاوران حکومت خود یعنی خاندان برامکه و برمکیان رحم نکرد و همه آنان را ناجوانمردانه از دم تیغ گذراند!؟ حتی به یاران اولیه خود از قبیل آقایان عباس امیر انتظام، کاظم سامی، فروهرها و... و حتی شخص مهدی بازرگان که صادقانه و از سر اخلاص به یاری آنها برخاستند نیز رحم نکرد. 
و عجیب تر آن که رژیم فاسد فقیه این بی مروتی ها در حق یاران اولیه خود را در شرایطی مرتکب شد که نامبردگان به لحاظ تأیید چاکرمآبانه روح اله خمینی در ابتدای امر و به علت ماه ها همکاری صمیمانه با راهزنان انقلاب ۵۷ که در نتیجه سلب اعتماد مبارزان از آنها را در پی داشت، هیچکدام چه به صورت فردی و چه به صورت گروهی، نه قصد و نه هرگز توان آن را داشتند که منشأ کمترین خطر امنیتی برای تداوم بقای حکومت تازه به دوران رسیده ها باشند. 
هم میهنان؛ 
به برکت ماندگاری انفاس اهورایی شاهدان سینه سرخ دهه ۶۰ است که حکومت قرون وسطایی ملایان، نتوانست به ویژه در سال های ۷۸ و ۸۸ حمام خون راه بیندازد و گر نه گرگ صفتانی مثل رفسنجانی، خامنه ای، جنتی و... همان جرثومه های سراپا فساد، ریا، دغل، دروغ و... سال های قبل و بعد از انقلاب ۵۷ هستند که درست مثل رژیم پوسیده و پلاسیده ای که بنا نهادند، نه تنها کمترین سنخیتی با دنیای شگفت انگیز روز و کمترین استعدادی برای خود-ترمیمی ندارند بلکه چه بسا به مرور زمان و در اثر دستـیازی به جنایات روز افزون، شخصا از رژیم دست-ساز خود نیز به مراتب غیر قابل اصلاح تر شده باشند. 
اینکه دامنه انواع فساد و اقسام تباهی در رژیم بی در و پیکر فقیه بی پایان است، بیشتر به دلیل و در نتیجه همان یارگیری های اولیه سرکردگان غاصب انقلاب ۵۷ از میان لومپن ها و اراذلی ست که به واسطه خودطلبی های مغایر با آرمان های انقلاب و منویات انقلابیون، تنها بعد از پیروزی، فرصت طلبانه به انقلاب پیوسته با تبعیت متظاهرانه و دروغین از سرگردنه داران تازه در حال به دوران رسیدن!؟ سرمنشأ تمام خیانت ها، خباثت ها و جنایت های آشکار و پنهان در حق امید و آمال ایرانیان بپاخاسته گردیدند. 
این تجربه ای به کرات اثبات شده در طول تاریخ است که همچون ابزار غلط که انجام صحیح کار را ناممکن و چه بسا آن را ضایع می نماید، نیروی انسانی فاقد اهلیت نیز راه را به بیراهه می کشاند، تلاش های شایسته را عقیم می گذارد و آرمان های ملت را به محاق می برد. استفاده از ابزار غلط و عناصر نااهل نیز از جمله مواردی ست که به ویژه در رابطه با سرگردنه داری فقیه، مصادیقی چون دو ضرب المثل معروف "یارب مباد که گدا..." و نیز "تربیت نا اهل را..." به ذهن هر آزاده ای، متبادر می دارد. 
هم میهنان؛ 
مسیری که اینک باید طی شود به لاجرم نمی تواند در ادامه همان بیراهه ی ۳۷ سال گذشته ای باشد که به باتلاقی مملو از حشرات موذی، رذایل اخلاقی و بحران های اجتماعی، منتهی شده است. زیرا که در این صورت و بدون تردید، کما فی السابق از چاله ای به چاله های دیگر فرو خواهیم افتاد. 
تنها پس از پیروزی انقلاب سوم یعنی انقلاب دموکراتیک ایرانیان که به حضور پر مایه، پر رنگ و کارساز نمایندگان منتخب مردمانی آزاد در کلیه سطوح محلی تا ملی خواهد انجامید، قادر خواهیم شد تا به جلوداری پیشکسوتان جان بر کف، جنبش ۲۰۰ ساله آزادیخواهی را در فضایی آرام و به دور از هیجانات کاذب به سر منزل مقصود رسانده، در مدت زمانی کوتاه، کاستی ها را به سوی فزونی و ناراستی ها را به سوی راستگاری، سوق دهیم. 
هم میهنان؛ 
فقط به فقط به میمنت و فرخندگی پیروزی انقلاب سوم به جلوداری پیشکسوتان بجامانده ای که از درخشش خون اسطوره های جان نثار کرده، جلا می یابند، 
فقط به فقط به میمنت و فرخندگی پیشداری پیشکسوتان بجامانده ای که از خون پاکانی که اساطیر جاودانه مبارزات سیاسی و ضد استبدادی ایرانیان اند، می توانیم پوزه ناپاک آدمخواران زندگی ستـیز رژیم فقیه را همچون جنایتکاران آزادی ستـیز رژیم شاهنشاهی به خاک روسیاهی مالیده، راه رسیدن به آمال و آرمان های دیرینه ایرانیان را باری دیگر و این بار برای همیشه، هموار سازیم. 
هم میهنان بپاخاسته به پیش؛ 
پیروز باد انقلاب دموکراتیک ایرانیان 
دیر زیوی و شاد زیوی همگان را آرزومندم؛ 
زنده باد ایرانی؛ 
پاینـده باد ایران؛ 
در اهـتزاز باد پرچم سه رنگ اهورایی؛ 
ارژنگ داودی 
معلم، شاعر، نویسنده 
زندانی سـیاسی 
زندان رجایی شهر 
۷ مرداد ماه ۹۴

انجمن نجات ايران . به پاس حرمت کلمه آزادی اکرم خاضعی

انجمن نجات ايران 
هیچ‌کس نمی‌داند چی شد، نه من می‌دانم که آخرین روزها چه به روزگار خاله‌ام آوردند و نه لادن می‌داند با دائی‌اش چه کار کردند، هر وقت من از مامانم پرسیدم خاله پری‌ام کجاست مامانم روشو کرد اونور و رفت سرشو به کاری مشغول کرد و مادر جونم با گوشه چارقدش اشکشو پاک کرد، چند روز پیش دوباره از مامانم پرسیدم خاله‌ام کجاست؟ دوباره مامانم خودشو مشغول کرد، رفتم توی صورتش نگاه کردم گریه می‌کرد، بهش گفتم مامان من میدونم، لادن بهم گفته ما هم می‌خوایم برای مراسم بیایم، مامانم گفت باشه، فعلاً کمی بیرون باش، میدونستم می‌خواد گریه کنه و نمی‌خواستم بذارم، توی اتاق موندم. بغلش کردم باهم گریه می‌کردیم، گفتم مامان می‌تونم باهاتون بیام؟ گفت آره تو دیگر بزرگ شدی! یک بار دیگه به من نگاه کرد این بار خوشحال بود و انگار چیزی توی ذهنش بود که نمی‌خواست به من بگه! 

* * * 
جمعیت خیلی زیاد بود، لادن را پیدا کردم، هر دو خیلی خوشحال بودیم که آمده بودیم، خیلی دیگر از جوانان هم آمده بودند، گفتم یادم باشد به مامانم بگویم چرا تا حالا نگذاشته من به این مراسم بروم؟ 

من هر چه می‌توانستم گل خریده بودم، احتمالاً هرکس هر چقدر داشت گل خریده بود، گلها رنگارنگ و بیشترش قرمز و زرد بودند، من و لادن گلها را به شکل بته‌ای روی زمین می‌گذاشتیم. 

چند نفر گلها را کنار دیوار گذاشتند، بعضیها گلها را روی زمین خواباندند، از دور نگاه می‌کردم، توی دلم می‌گفتم خاله تو کجایی؟ بعد دیدم یک مادر هم دارد همین را برای پسرش می‌گوید، یکی دیگر یکی دیگر... پدر پیری که آنجا بود نزدیکم آمد و گفت: دخترجان همه جا هستند، شهید که جا ندارد، این نشانه‌اش است، تو هر جا می‌خواهی گلت را برایش بگذار او خودش می‌آید برمی‌دارد، اصلاً شاید بهتر باشد همه جا را پر گل کنیم و همین کار را کردیم، انبوه گل همه جا را پر کرده بود، همه سطح خاوران گل بود، من هر جا مادرها را می‌دیدم خیلی دلم می‌گرفت، و خیلی دلم می‌سوخت، میآمدند و عکس بچه‌هایشان را از روی سینه‌شان برمی‌داشتند و روی سینه خاک می‌گذاشتند. 

یک مادر عکسی که دستش بود چندین نفر بودند، من اصلاً تحمل نداشتم نزدیکش شوم، یکی از مادران تنها نشسته بود کنار عکس پسرش کنار یک تل گل... . 

و یک مادر که رفت کنار عکس پسرش نشست همانجا سرش گیج رفت و افتاد، من و مادرم رفتیم برایش آب و گلاب بردیم و هوشش آوردیم، مادر هربار که این‌جا می‌آید فشارش بالا می‌رود و سرش گیج می‌رود و زمین می‌خورد. 

به مادر گفتم مادر این‌جا پسرتون است، گفت نمی‌دانم ولی این‌جا که میام سرم گیج می‌رود و دیگه نمی‌تونم ادامه بدم، 

حتماً بچه‌ام این‌جاست! 
آقای س، یک کناری ایستاده بود و نگاه می‌کرد، زیر لب زمزمه می‌کرد، رفتم نزدیک... می‌گفت: همه شون به‌خاطر حفظ حرمت کلمه آزادی شهید شدند، حرمت یک کلمه! 

* * * 
علی رفته بود کنار دیوار را پر از گل کرده بود، گلهای علی کنار دیوار ایستاده بود، خودش می‌گفت: این‌جا صحنه اعدام گلهاست. 

لادن گلها را انبوه کنار هم توی خاک دسته کرده بود، گفت: این‌جا محل کاشتن گلهاست، من میکارم بارور می‌شود. 

حسین اسمش، اسم دایی حسینش بود، سعی می‌کرد هر جای خاک که گل نیست آنجا را پر کند، می‌گفت: همه جا هستند. 

صدای فلوت آقای رضوانی هم سوز داشت، هم ساز و هم آواز، توی دلم انگار با اون همه آنهایی که بودند ولی ما نمی‌دیدیم، جانبخش سرود می‌خواندند. 

سرآید زمستون شکوفد بهارون 
گل سرخ خورشید شکوفد شب رسد به پایون! 
من فقط وقتی که همه دستهاشون رو تو هم گره کردند و یک مسیر رو گرفتند و جلو رفتند دلم راحت شد. این حرکت برای من خیلی معنی داشت، خیلی زیاد.

انجمن نجات ايران .حماسه ۶ و ۷مرداد ۱۳۸۸در اشرف

انجمن نجات ايران 
حماسه ۶ و ۷مرداد ۱۳۸۸در اشرف:
در ششم و هفتم مرداد ۱۳۸۸، وقایعی در اشرف رخ داد که جهان را تکان داد. وقایعی که در تحولات سیاسی، تأثیر کیفی داشت و خیلی از معادلات را تغییر داد. قبل از ششم مرداد، نزدیک به دو ماه بود که یکانهایی از پلیس عراق جلوی در اصلی‌ اشرف مستقر شده بودند. آنها می‌گفتند که می‌خواهند داخل قرارگاه، ایستگاه پلیس دایر کنند. وقایع ششم و هفتم مرداد نشان داد که ایستگاه پلیس بهانه است. نیت اصلی، متلاشی کردن اشرف و اخراج مجاهدین بوده است.
در طرف مقابل هم مجاهدین تصمیم خودشان را گرفته بودند: مقاومت برای حفظ اشرف، تا پای جان!
در این دو ماه، مزدوران چندین بار برای تحمیل خواسته‌هایشان به اشرفیها، نیرو آوردند. اما هربار دیدند که باید یک دیوار انسانی چند لایه را رد کنند تا بتوانند وارد شوند و به همین دلیل منصرف شدند.
برای همه روشن بود که بالاخره این تنشها به نقطه اوج خود خواهد رسید، اما چه روزی؟ کسی نمی‌دانست.
تحولات از شب پنجم مرداد رنگ و بوی دیگری گرفت. روز پنجم مرداد تلویزیون العراقیه خبری به قرار زیر پخش کرد: ”قرار است که دولت عراق مسئولیت امنیت قرارگاه اشرف را در کادر اجرای توافقنامه خروج که بین بغداد و واشینگتن امضاء شده، تحویل بگیرد. سخنگوی رسمی دولت، علی دباغ خاطرنشان کرد که دولت به برخورد انسانی با افراد موجود در قرارگاه بر اساس آنچه که قوانین بین‌المللی متداول تعیین کرده، ملتزم است. وی تأکید کرد که تا زمانی که قوانین جاری عراق رعایت شود، دولت اقدام به کوچ دادن هیچ‌یک از آنها یا اخراج اجباری آنان از عراق نمی‌کند“ .

واضح بود که آنچه آقای سخنگوی دولت تحت عنوان تحویل‌گیری مسئولیت امنیت قرارگاه اسم برده بود، در واقع اولین پرده از همان سناریوی انهدام اشرف بود که چند ماه قبل، موفق ‌الربیعی لو داده بود، وگرنه آن همه نیرو و لودر و آبپاش را برای چه دور اشرف آورده بودند؟ آیا می‌خواستند با لودر و آبپاش، امنیت اشرفیها را آن هم به شیوه انسانی تأمین کنند؟
در همان زمان کمیته پارلمانی ایران آزاد در نامه خود که برای رئیس‌جمهور و وزرای خارجه و دفاع ایالات متحده و سفیر این کشور در عراق و فرماندهی نیروهای چندملیتی ارسال شده، نوشت:

آقای رئیس‌جمهور اوباما،

علی دباغ، سخنگوی دولت عراق، اعلام کرد که دولت عراق مسئولیت اداره امنیت داخل قرارگاه اشرف را به عهده خواهد گرفت. شما می‌دانید که از ژانویه ۲۰۰۹ ارتش و پلیس عراق، قرارگاه را محاصره کرده‌اند و هیچ مشکل امنیتی در داخل قرارگاه وجود نداشته است. ترس ما از این است که اعلامیه آقای دباغ، راه را برای پلیس عراق باز کند تا به‌زور وارد قرارگاه شده و برای خوشایند رژیم تهران، ساکنان آن را سرکوب کنند. علی خامنه‌ای رهبر ارشد ایران در ماه فوریه در دیداری با رئیس‌جمهور عراق از او خواست تا قرارداد دوجانبه برای اخراج اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران در قرارگاه اشرف را به اجرا در آورد
“ .

اما ظاهراً تصمیمات، گرفته شده بود و گوش شنوایی برای این حرفها پیدا نشد. به همین دلیل تحرکات جدیدی از نیمه‌شب آغاز شد و با افزایش نیروهای عراقی، آنها ورودی اشرف را هم با یک خاکریز بستند، شاید برای این‌که راه را بر هر گونه عکس‌العمل اشرفیها نسبت به نیروهای عراقی ببندند.
صبح ششم مرداد مزدوران عراقی، همزمان با افزایش نیرو در بیرون در اشرف، یک هیأت هم برای مذاکره به داخل اشرف فرستادند، شاید فکر می‌کردند که اگر چماق قوه قهریه را در بیرون قرارگاه بالا ببرند، می‌توانند اشرفیها را وادار کنند به خواسته‌های غیرقانونی دولت عراق تسلیم شوند، اما آنها با یک محاسبه ساده باید متوجه می‌شدند که اگر مجاهدین می‌خواستند در برابر تهدیدات این تازه به دوران رسیده‌ها جا بزنند، قبل از آن، باید در برابر ابرقدرت دنیا که با چنان شدت وحدت بمبارانشان کرده بود جا می‌زدند؛ البته قبل از آن هم، ۳۰سال پیش در برابر خمینی دجال. اما جواب مجاهدین به همه این تهدیدها و فشارها یک جمله بود: «هیهات منا الذله
در مورد وقایع قبل از حمله، اطلاعیه شورای ملی مقاومت (حمله به اشرف شماره ۷۲) بسیار گویاست و بی‌نیاز از هر توضیح دیگری است:



جالب توجه این‌که حتی در روز حمله و کشتار در۶مرداد (۲۸ژوئیه۲۰۰۹)، نمایندگان ساکنان اشرف در ساعت ۱۲ ظهر مشغول گفتگو با فرماندهان نیروهای عراقی و فرستادگان نخست‌وزیری عراق درباره نحوه استقرار پلیس بودند. در این گفتگوی دو ساعته، ساکنان اشرف بار دیگر تکرار کردند که با استقرار نیروهای پلیس در ورودی قرارگاه مشکلی ندارند و اگر پلیس امکانات بیشتری هم در ورودی قرارگاه نیاز داشته باشد، در اختیارشان خواهند گذاشت و همه هزینه‌های لازم را هم پرداخته و تسهیلات کامل فراهم می‌کنند. اما طرف مقابل گوشش بدهکار نبود و به نیابت از رژیم آخوندی کمر به حمله و کشتار بسته بود.

در جریان این مذاکرات 3بار از بغداد به نماینده نخست‌وزیری تلفن کردند و نهایتاً به او دستور قطع مذاکره و شروع حمله ابلاغ شد. شدت حمله، میزان نیروهای عراقی و نوع نیروهای به کار گرفته شده و رفتار جنایتکارانه آنها، از اهداف انهدامی این عملیات خبر می‌دهد و مبین آن است که مسأله نه اعمال حاکمیت بلکه بحث نابودی اشرف به خواست رژیم ایران است
“ .

مجاهدین هم تصمیم قاطع خودشان را گرفته بودند. آنها می‌گفتند
اشرف امانت مردم و تاریخ ایران در دست ماست، محال است آن را به گرگهای ولایت تسلیم کنیم“ . اینجا بود که مجاهدین به سمت ورودیهای مختلف اشرف حرکت کردند.


پیش از حمله در ذهن اشرفیها چه می‌گذشت؟
از روز پنجم مرداد نیروهای عراقی شروع به تمرکز نیرو در بیرون اشرف کردند. برای همین، اشرفیها از همان شب در مواضع حساس اشرف مستقر شدند.
هر ضلع اشرف، یک در اصلی دارد. البته ضلع غرب، دو در دارد. یکی از آنها همان در شیر معروف است. اگر نیروهای مهاجم قصد نفوذ به اشرف را داشتند، حتماً از دربهای اصلی اضلاع باید حمله را شروع می‌کردند. برای همین هم این درها اولین خطوط دفاعی شدند.
بعد هم تهدید شروع شد. آن هم به شکل خیلی مبتذل توسط نیرویی که تازه یکسری تجهیزات از آمریکاییها گرفته، که قبلش فقط در فیلمهای هالیوودی دیده بود. حالا هم به شیوه‌یی مبتذل و رقت انگیز، احساس می‌کردند با این تجهیزات، ستاره همان فیلمها شده‌اند.
نیروهای عراقی شروع به پیشروی کردند و موانعی که خیلی از آنها را خودشان قبلاً جلوی درهای ورودی گذاشته بودند، برداشتند. بچه‌ها هم این طرف شعار می‌دادند. اما در آن لحظات، توی ذهن اشرفیها چی می‌گذشت؟
مقصود محمد زاده (شاهد صحنه) :
وقتی عراقیها به سمت درآمدند، ما فکر می‌کردیم مثل دو ماه پیش که نیرو می‌آوردند تا فیلم تبلیغاتی بگیرند و به رژیم بگویند ما روی اشرف فشار می‌آوریم، باز هم نیتشان همین است“.


موسی عمادزاده (شاهد صحنه) :
در ذهنم بیشترین حد خوش‌خدمتی به رژیم توسط نیروهای عراقی، همین کارهایی بود که یکی دو ماه قبلش می‌کردند. اما وقتی لودر جلو می‌آمد و موانع را برمی‌داشت، احساس کردم تصور اشتباهی دارم. آنجا برگشتم به یکی از بچه‌ها گفتم که «انگار امروز با روزهای قبل فرق می‌کند




شهرام عالیوندی (شاهد صحنه) :
برای ما خیلی روشن بود که مالکی برای انتخاباتی که در پیش دارد، حمایت رژیم را می‌خواهد. قیمتش را هم قصد دارد از جیب مجاهدین بپردازد. من احساس می‌کردم که آن روز با روزهای قبل فرق می‌کند. اما در ذهنم این بود که ما یک قرارداد حفاظت با نیروهای آمریکایی داریم که همان بغل هم ایستاده بودند. بر اساس آن قرارداد که سلاحهای ما را جمع‌آوری کرده بودند، می گفتم اگر عراقیها کاری کنند، آنها دخالت می‌کنند“ .


حسن عبدالوهاب (شاهد صحنه) :
مزدوری مالکی موضوع جدیدی برای ما نبود. چیزی که برای ما تازگی داشت، میزان مزدوری و خوی پاسداریش بود. تا آن حد که به چنان وحشیگری ای دست زد که تا آن لحظه اصلاً به ذهن من خطور نمی‌کرد“ .


شریف شاهسوندی (شاهد صحنه) :
در مصلحی من هم شروع به فیلمبرداری کردم. فکر می‌کردم تصاویر مثل روزهای قبل است. یعنی تهدید عراقیها و مقاومت و شعار بچه‌ها. به ذهنم هم نمی‌رسید که تا ساعتی دیگر تصاویری را بگیرم که جهان را تکان بدهد. خودم هم نفهمیدم کی دستم زخمی شد. بیشتر در فکر باطری دوربین بودم که تنها به‌اندازه روزهای قبل زاپاس آورده بودم و امروز ممکن بود کم بیاورم!“


تقریباً همه اشرفیها تا ساعت ۳ بعد ازظهر ششم مرداد، فکر می‌کردند این کارها، بیشتر یک مانور تبلیغاتی برای خرج کردن برای رژیم است. اما، تا چند لحظه دیگر، بدنهای بی‌سپر بودند که آماج قنداق تفنگ، چوبهای چهارتراش، باتون، لوله، زنجیر و تبر قرار می‌گرفتند.
سرانجام حمله شروع شد. ساعت ۵/۳ بعدازظهر سه‌شنبه ششم مرداد بود. این روز در تقویمها ثبت شد.
حمله از ۴ محور بود: در خبرنگاری / مصلحی / در شرق / و در شمالی اشرف
مقصود محمدزاده (شاهد صحنه که در شرق اشرف حضور داشت) می‌گوید:
لودر جلو آمد و با بیلش به در کوبید. بچه‌ها پشت در بودند. خاک را پر کرد و روی سرشان ریخت. یکی از بچه‌ها، بین بیل لودر و خودرو گیر کرد. صحنه طوری بود که من فکر کردم شهید شد. اما مجروح شده بود. بعد هم مزدوران با چوب و گرز و میله به جان بچه‌ها افتادند“ .


موسی عمادزاده (شاهد صحنه) :
ایستادن با دست خالی در برابر بیل لودر و چوب و گرز که در دست تعدادی وحشی مزدور هست، ساده نیست. اما آنجا بچه‌ها برای این‌که در صف جلو باشند، تلاش می‌کردند و از هم سبقت می‌گرفتند“ .


شهرام عالیوندی (شاهد صحنه که در ضلع شمال اشرف بود) می‌گوید:
با آبپاش حمله را شروع کردند، بچه‌ها پرتاب می‌شدند. آنجا برای خودم دیگر شکی باقی نماند که این تازه شروع یک حمله است، اما هرچقدر با آب‌پاش و بعد هم باتون و چوب بچه‌ها را می‌زدند و بچه‌ها می‌افتادند، جلو در خالی نمی‌شد“ .


تعهدات نیروهای آمریکایی در قبال اشرف و واکنش آنها در قبال حمله ششم و هفتم مرداد
به موجب موافقتنامه‌یی که تک به تک ساکنان اشرف با نیروهای آمریکایی امضا کرده بودند ساکنان اشرف، همه سلاحهایشان را تحویل داده و تروریسم را هم محکوم کرده بودند. در مقابل، طرف آمریکایی متعهد شده بود تا زمان تعیین تکلیف نهایی نفرات اشرف، یعنی تا زمانی که به کشور خودشان برگردند یا به یک کشور ثالث بروند و یا اجازه اقامت در کشور عراق پیدا کنند حفاظت این افراد را در اشرف تأمین کند. امضای مقام آمریکایی جورج جانز، افسر ارتش آمریکا در زیر این موافقتنامه که در ژوئیه ۲۰۰۴ امضا شده، دیده می‌شود.
علاوه بر این، یک نامه هم از طرف ژنرال ویلیام براندنبرگ خطاب به خانم صدیقه حسینی و تمام ساکنان اشرف در تاریخ ۷اکتبر ۲۰۰۵ ارسال شده است؛ یک نسخه از این نامه هم به هر یک از ساکنان اشرف داده شد. در این نامه ضمن تأکید بر استاتوی ساکنان اشرف به‌عنوان افراد حفاظت‌شده تحت کنوانسیون چهارم ژنو روی حقوق مشخصی از اشرفیان تأکید شده است.
در بند اول آن آمده که ساکنان کمپ اشرف حق حفاظت در برابر خطر، خشونت، قهر، ارعاب و حفاظت ویژه برای مقام و حقوق زنان دارند. این نامه از طرف فرماندهی نیروهای ائتلاف در بغداد ارسال شده است.
یکی از ابهامات این بود که اگر آمریکاییها چنین تعهداتی بر اساس قراردادهای قبلی داشتند، پس چرا صحنه‌های ششم و هفتم مرداد به‌وقوع پیوست؟ آنها کجا بودند؟ اصلاً از این فجایع خبر داشتند؟
احمد محکمی (شاهد صحنه) می‌گوید: خودروهای آمریکایی از همان اول آنجا حضور داشتند، قبلش می‌آمدند و از میان ما رد می‌شدند، و این طور نبود که آنها مطلع نباشند، اصلاً یک جا من خودم دیدم که ۴ نفربر هم از مقر آمریکاییها آمد ولی پشت ماشین فرماندهی‌شان متوقف شد. یعنی معلوم بود که از قبل از این موضوع خبر داشتند، ولی دستورشان این بود که جلویش را نگیرند.
تلویزیون فاکس‌ نیوز در گزارشی از گزارشگر خود در پنتاگون پرسید: آیا هیچ کس در دولت یا ارتش آمریکا بررسی کرده است که اساساً آمریکا هیچ‌گونه مسئولیتی در قبال این افراد دارد یا نه؟
گزارشگر فاکس‌ نیوز از پنتاگون گفت: موضوع تکاندهنده، فیلمی است که نشان می‌دهد یک سرباز آمریکایی مشغول فیلمبرداری از حمله نیروهای امنیتی عراق به اشرف است. این سرباز دارد فیلمبرداری می‌کند و وقتی که ساکنان کمپ به نزد او می‌روند و از آنها کمک می‌خواهند، او و یک سرباز دیگر آمریکایی سوار خودرو خود شده و صحنه را ترک می‌کنند. این موضوع، بسیاری را در اشرف و همچنین سازمانهای بین‌المللی نگران کرده که آمریکا به وظیفه خود در مورد حفاظت از این افراد عمل نکرده است.
نتیجه تحقیقاتی که در این زمینه صورت گرفت این بود که نیروهای آمریکایی نه تنها در روزهای ششم و هفتم مرداد، به تعهدات و وظایف خودشان در مورد حفاظت از اشرفیان عمل نکردند، بلکه تا امروز هم حتی یکی از فیلمهای بیشماری را که توسط سربازانشان در صحنه گرفتند منتشر نکردند. فیلمهایی که بدون شک اگر روزی منتشر بشود، ناگفته‌های بسیاری را از جنایات مزدوران خامنه‌ای در آن صحنه افشا می‌کند.
خشونت و ایستادگی
بعد از این‌که مهاجمان، تهاجم خودشان را شروع کردند، درگیریهای سختی به‌وقوع پیوست.
نیروهای مهاجم به انواع سلاحها مسلح بودند. لودر، نفربر، سلاح، باتون، چوب، گرز، زنجیر و تبر.
هنگامیکه کارخانه‌ها لودر را می‌سازند، در کاتالوگ آن کارآییش را برای خاکبرداری ساختمانی و سازندگی عنوان می‌کنند. اما روز ششم مرداد، نیروهای عراقی یک کارآیی دیگر برای لودر ثبت کردند.
غلامحسین گرگی (شاهد صحنه) :
لودر، بیل دومش را زد زیر پای بچه‌ها و آنها را بالا برد و پرت کرد، بعد هم خاک را ریخت روی آنها“ .


محمد گلزار (شاهد صحنه) :
لودر می‌آمد تا جایی که موانع به آن اجازه می‌داد، می خواست بچه‌های ما را دفن بکند“ .


در کنار لودر و میل گرد و نارنجک، نیروهای مهاجم از زنجیر، چوبهای چهار تراش، سنگ، تکه‌های خرد شده بلوک و هر وسیله دیگری، برای وارد آوردن جراحت بر پیکر مجاهدین استفاده می‌کردند.
روز ششم مرداد، یکبار دیگر خاطرات سیاه قرون وسطی در تاریخ زنده شد. خاطرات سیاهی که پشت آن یک اندیشه برآمده از همان اعصار قرون وسطی، که توسط رژیم ولایت فقیه در مغز مزدوران عراقیش تزریق شده بود، قرار داشت. در این منطق حتی مجروحان هم امنیت نداشتند.
طرح مهاجمان برای حمله، مراحل و اجزای مختلفی داشت. تیتر حمله که قرار بود به خبرگزاریها داده شود، ورود به قرارگاه اشرف برای راه‌اندازی ایستگاه پلیس بود، اما در طرح عملیاتی، انواع جنایتها از جمله دستگیریهای کور برای سرکوب ساکنان اشرف برنامه‌ریزی شده بود. در این رابطه توجه شما را به صحبتهای تنی چند از ۳۶ گروگان اشرفی جلب می‌کنیم:
علیرضا محمدزاده: ضلع شمال بودم که ۵-۶نفری آمدند، یکی با کلت تهدید کرد، یکی دیگر آمد محکم با لگد زد به سینه‌ام، یکی دیگر هم با قنداق کلاش محکم زد به من، و نفر بعدی با یک چماق چوبی که سرش میخ زده بودند، محکم زد به دستم که دستم کاملاً بی‌حس شد و تمام لباسهایم پر خون شد و ۵-۶نفری مرا گرفته کشان کشان، از سیاج و سیم خاردارهای ضلع شمال کشیدند، بردند آن طرف، پایم را دست‌بند زدند انداختند عقب یکی از ماشینهای سیاه نیروهای خاص.
مصطفی ثنایی: من جلوی سیاج ایستاده بودم و نمی‌گذاشتم که داخل بیایند. نهایتاً دو نفر از مزدوران، یکی‌شان با یک میله آهنی محکم به سرم زد، که افتادم زمین. دو نفره مرا روی زمین کشیدند و به سمت مقر خودشان که محل استقرار خود شرطه‌ها بود بردند.
مشفق کنگی: درگیری آنجا طوری بود که به‌دلیل آب زیادی که ماشین آبپاش ریخته بود، زمین لیز شده بود و حبیب غراب افتاده بود روی زمین، من دیدم که تعدادی از این مزدوران رفتند به سمتش که او را بگیرند، من به کمک او رفتم و دستم را به سمت حبیب دراز کردم، همان لحظه با چندتا از اینها مواجه شدم که با باتون زدند روی دستم، بعد دیگر دستم به حبیب نرسید، روی سرم ریختند و یک تعدادی از باتونها خورد به سرم، چوب و اینها زدند به سرم و حالت گیجی و سرگیجه پیدا کردم، دیگر من و حبیب را کشان کشان گرفتند بردند به سمت مقر خودشان.
هیچ یک از نفرات حاضر در صحنه انتظار نداشتند که مهاجمان، کسی را دستگیر کنند، چون این کار حتی با هدف اعلام شده خودشان هم که راه‌اندازی ایستگاه پلیس و برقراری امنیت بود همخوانی نداشت. اما خیلی زود روشن شد که طرح و برنامه‌های اعلام نشده آنها بسیار فراتر از دعاوی اعلام شده بوده است.
یک شاهد صحنه: دیدم دو تا از پلیسها دارند می‌گویند، بیا زنهایشان را بکشیم ببریم، یعنی طرحشان این بود که حتی از خواهرهای مجاهد هم بگیرند و بربایند.
عفت مبرم (شاهد صحنه) : دست راستم را کشیدند که ببرند، که کتف راستم آسیب دیده و از جا در رفته است.
یک شاهد دیگر صحنه: دنبال این بودند که به‌طور خاص خواهرها را بدزدند. به‌محض اینکه، یک لحظه کسی غافل می‌شد، دستش را می‌گرفتند می‌کشیدند، مثلاً یکی از خواهران که داشت عربی صحبت می‌کرد، در همین حین که داشت صحبت می‌کرد، من دیدم که دستش را گرفتند و کشیدند که او را ببرند، که یکی دوتا از خواهران دیگر گرفتند و او را کشیدند. یک خواهر دیگر را هم دیدم که می‌خواستند او را ببرند که برادری او را نگه داشته بود.
عادله (شاهد صحنه) : در صحنه تهاجم عراقیها من در گوشه‌یی ایستاده بودم که ناگهان یک سرباز عراقی با وحشیگری تمام یقه مرا گرفته و می‌خواست با زور مرا به همراه خود ببرد که خودم را روی زمین انداخته و به زمین چسبیدم، او وحشیانه لباس مرا می‌کشید. در این جا بود که یکی از برادران پای مرا محکم گرفت و به هر ترتیبی بود مرا از دست آن مزدور نجات داد.
پریسا (شاهد صحنه) : آنها وحشی شده و یک خواهری را شروع کردند به کشیدن. داشتند او را می‌بردند که بچه‌ها کمک کردند و او را از چنگشان درآوردند. در این نقطه، برادرها ما را به‌زور کشاندند عقب، چون دیدند که خواهرها را هم دارند گروگان می‌گیرند، ما را به‌زور عقب کشاندند.
در یک بررسی دقیق روشن شد که مهاجمان قصد داشتند تعداد هر چه بیشتری را به گروگان بگیرند. احتمالاً برای این‌که از آنها به‌عنوان اهرم فشار برای تحمیل خواسته‌های شومشان استفاده کنند. خیلی از شاهدان صحنه می‌گفتند «بدون شک اگر رشادتها و فداکاریهای مجاهدین نبود، تعداد گروگانها خیلی بیشتر از ۳۶نفر می‌شد».
علی کلبی (شاهد صحنه) : یکی از سربازهای عراقی به یکی از خواهرها دست درازی کرد، ما به او حمله کردیم که آن خواهر را از چنگ نیروی عراقی دربیاریم، آنها اول با باتون ما را زدند بعد یکی از آنها با سنگ زد توی صورتم.
غلامحسین گرگی (شاهد صحنه) :
یکی از مزدوران که چوب خیلی کلفتی دستش بود محکم کوبید سر شهید امیر خیری که افتاد روی زمین“ .


امیر خیری روز سه‌شنبه ششم مرداد بر اثر ضربات چوب به کما رفت و صبح چهارشنبه در بیمارستان اشرف به‌شهادت رسید.
همان مزدور که امیر خیری را زده بود از بالای خودرو یک چوب چهارتراش را با تمام قوا بالا برد و کوبید توی سر سیاوش نظام که سیاوش در لحظه روی زمین افتاد.
موارد زیادی بود که نیروهای مهاجم به صراحت بیان می‌کردند که از تیپ ۹ بدر هستند. حتی در گزارشی نوشته شده بود که آنها در مقابل شعار «مرگ بر خامنه‌ای» مجاهدین، می گفتند «خامنه‌ای روی سر ما جا دارد».
ماجد کریم (شاهد صحنه) :
می گفتند ما هم معاویه هستیم، آن پشت می‌رقصیدند“ .


در تاریخ گفته می‌شود که چینی‌ها با ساختن دیوار بزرگ چین، قصد متوقف کردن حمله‌های وحشیانه مغولها را داشتند. دیواری ساخته شده از بزرگترین سنگها. در اشرف هم دیواری در برابر مهاجمان وحشی، ساخته شد. اما نه دیواری از سنگ، بلکه دیواری از گوشت و استخوان و پوست و عصب. نه، درست‌تر این است که بگوییم دیواری از اراده و ایمان. در اشرف، تنهای بی‌سپر، سدی در برابر نیروهای مهاجم ساختند. شاید باورش سخت باشد، اما همه برای رسیدن به صف اول، از هم سبقت می‌گرفتند.
حنیف مجتهد زاده (شاهد صحنه) :
دیدم همه خواهران و برادران از هم سبقت می‌گیرند تا در صف اول باشند، همه نگران سایرین بودند. دغدغه همه این بود که اگر بلایی هست، سر خودشان بیاید، نه کناری. واقعاً دعوا بود، دعوای فداکاری!“


در این صحنه‌ها مجاهدینی هم بودند که ۴۰سال پیش، ضربات کابل و باتون شکنجه‌گران ساواک شاه را تحمل کرده بودند. بعد از پیروزی انقلاب هم مردم به آنها لقب «قهرمان شکنجه» داده بودند. اما چه کسی تصور می‌کرد، ۴۰سال بعد هم، باز همانها، باید سر و رویشان از ضربات کابل و چوب و سنگ و میل گرد، خون آلود و مجروح شود؟ مجید معینی از قهرمانان شکنجه در زندانهای ساواک شاه یکی از این نمونه‌ها بود.
این صحنه‌ها نشان داد که عنصر تعیین کننده، نه سلاح، بلکه صاحب سلاح است. مجاهدین با دستهای خالی، مزدوران تا دندان مسلح را وادار به عقب‌نشینی کردند.
در این میان، یک نبرد دیگر با شدت و حدت در جریان بود. فیلمبرداران و عکاسان جسوری که به‌رغم حساسیت بیش از حد مزدوران و برخورد هیستریک آنها، با شجاعت به کارشان ادامه دادند و صحنه‌هایی را در انظار جهانیان به ثبت رساندند که تمام دنیا را تکان داد. فیلمبردارانی که خودشان هم آماج ضربه‌های وحشیانه سنگ و چوب و باتون قرار گرفتند. اما بدنهایشان را سپری برای حفاظت از دوربینها کردند. دوربینهایی که در ششم و هفتم مرداد، دریچه یک حماسه، به سمت آسمان تاریخ گردیدند.
شریف شاهسوندی (یکی از فیلمبرداران) :
می خواستم بروم کمک بچه‌ها در درگیری، اما گفتم اگر من فیلم نگیرم، کسی در دنیا خبردار نمی‌شود که چه بلایی در اشرف سر ما می‌آورند“ .


بهرام رازانی (یکی از فیلمبرداران) :
من بالای یک آیفا در حال فیلمبرداری بودم. آنها به من می‌گفتند بیا پایین و سنگ و چوب و… به طرفم پرت می‌کردند، من توجهی نمی‌کردم“ .


گاه شدت وحشیگری مزدوران و ایستادگی مجاهدین به حدی می‌رسید، که قطرات خون بر لنز دوربینها نیز نقش می‌بست. با این وجود به گواهی خود فیلمبرداران، این تصاویر هیچ گاه نمی‌توانند بازتاب دهنده عمق جنایات مزدوران و اوج ایستادگی حماسی مجاهدین باشند.
بهرام رازانی:
من خودم فیلمبردار صحنه بودم. اما هیچ دوربینی نمی‌توانست شقاوت مزدوران و شجاعت مجاهدین را به تصویر بکشد“ .


پریسا ممقانی:
این تصاویر که بیرون آمد مشتی از خروار است، چرا که صحنه آن‌قدر سخت بود که بسیاری از فیلمها بیرون نیامد، خیلی از دوربینها دزدیده شد یا فیلمبرداران را زدند“ .


از صد سال پیش، زمان مقاومت قهرمانانه مردم تبریز در برابر استبداد، تصاویر خیلی کمی وجود دارد. اما همان تصاویر، امروز مایه افتخار هر ایرانی است. شاید صد سال بعد هم، تصاویر فروغ ایران، مایه افتخار ایران باشند.
میدان لاله
تهاجم مزدوران از در مصلحی، یک اشتباه محاسبه فاحش بود، علاوه بر ویژگیهای ساختمانی این ورودی که مسیر آن را بسیار محدود کرده، تهاجم مزدوران از این ناحیه با لایه‌های بیشماری از دیوارهای انسانی ساکنان اشرف برخورد کرد که آنها را مفتضحانه به مواضع اولیه خود برگرداند.
اما در ورودی شمال و شرق، دشت وسیعی در برابر مزدوران قرار داشت که توانستند با ایجاد شکافهای متعدد در سیاج (سیم توری) اطراف قرارگاه و سپس با تیراندازی مستقیم و رگبار باز کردن روی بچه‌ها راه نفوذ خود به داخل قرارگاه را باز کنند. در ورودی شرق، بعد از شکافتن ۱۰۰متر از سیاج قرارگاه و بعد از مجروح کردن دو سوم نیروهای در صحنه، مزدوران متجاوز وارد خاک اشرف شدند. در ورودی شمال نیز بعد از این‌که تلاش برای وارد شدن از ورودی اصلی را بی‌فایده دیدند، در فواصل ۱۰۰ و ۲۰۰متری دو طرف ورودی با لودر، شکافهایی ایجاد کردند و سرانجام از یکی از آنها خودروهای زرهی را وارد کردند.
به این ترتیب کانون درگیری به عمق خاک اشرف یعنی میدان لاله در کنار ایستگاه پمپاژ آب منتقل شد.
در اطلاعیه حمله به اشرف، شماره ۷ آمده است:
«در ساعت ۱۷نفربرهای زرهی برای اشغال سه راهی مزار مروارید به داخل اشرف حمله کردند. 6نفر بر زرهی به‌جانب ایستگاه آب و برق اشرف در حرکت هستند و در مسیر خود دست‌کم ۱۵نفر را مجروح کردند. ۳زرهپوش و چندین خودرو حامل نفرات مسلح در میدان لاله به ضرب و شتم و حشیانه ساکنان اشرف اشتغال دارند. پلیسها نه فقط با باتون بلکه با چوب و تبر هم در خیابانهای ۱۰۰ و ۴۰۰ به مجاهدین حمله‌ور شده‌اند».

آنها می‌خواستند به مکانهای دیگر، به‌خصوص به سمت در اصلی‌اشرف، مسیرشان را باز کنند. اما باز هم همان دیوار انسانی بود که جلوی آنها را گرفت! دیواری از تنهای بی‌سپر، در برابر تیر و چوب و تبر!
باز هم مهاجمان، برای این‌که راه خودشان را باز کنند، به وحشیگری تمام رو آوردند.
اشرف فرشید (شاهد صحنه) :
آنها با تبر به جان بچه‌ها افتاده بودند، با قمه، با لودر بچه‌ها را زیر می‌کردند، ولی ما چی توی دستمان داشتیم؟ هیچی! هیچی!“.

احمد علیزادگان (شاهد صحنه) :
به طرز وحشیانه‌ای بچه‌ها را می‌زدند. سلاحشان تبر بود، چوب چهار تراش بود، چوب میخ دار بود. با یک چوب میخ دار به کمر خود من زدند. اما صحنه آن‌قدر شلوغ بود، آن‌قدر خون و خونریزی بود که نمی‌شد به درد خودم فکر کنم“ .

رحیم تقی‌پور (شاهد صحنه) :
هاموی‌ها آمدند به قصد زیر گرفتن ما، دیوار انسانی که تشکیل شد، اولین صفش خواهران بودند، که یکی از خواهران زیر هاموی رفت و به‌شدت مجروح شد و به‌حالت اغما رفت“.

فرهاد کریمخان (شاهد صحنه) :
آنتنهای زرهی را باز می‌کردند و بچه‌ها را می‌زدند، با چوب، زنجیر و… از خواهران مسن تا خواهران جوان، ایضاً برادران همه را می‌زدند“ .

مهاجمان هیچ گاه نتوانستند بیشتر از میدان لاله پیشروی کنند. برای همین، به‌رغم تمام نیرویی که برای تصرف کامل اشرف چیده بودند و به‌رغم وحشیگریها و خلق صحنه‌های ضدانسانی، تنها یک راه باریک از ضلع شمال تا میدان لاله و محل تصفیه‌خانه آب را به دست آوردند.
احمد علیزادگان (شاهد صحنه) :
هامر می‌خواست وارد خیابان۴۰۰ بشود، ۱۰-۱۵نفر رفتیم جلوش را گرفتیم. سرباز آمد سلاحش را گذاشت روی سینه من، گفتم شلیک کن! جا خورد، بعد سلاحش را گذاشت روی سینه غلامرضا، او هم گفت“ شلیک کن! ”، نمی‌دانست چه کار کند و دوباره رفت بالای نفربر“ .

یکی از شهود صحنه در گزارشش نوشته بود:
آن لحظه که دستها و پاها و سرهایمان می‌شکست، به این فکر می‌کردم که دست و پا و سر شکسته، بهایی است که مجاهدین می‌پردازند و بالاخره روزی بهبود پیدا می‌کند، اما اگر سد ورود اشرف در برابر مزدوران خامنه‌ای بشکند، بی‌شک بهای ترمیم آن را مردم و تاریخ ایران باید بپردازند. و این برای مجاهدین، دست گذاشتن روی رگ غیرت بود“ .

مرضیه رضایی (شاهد صحنه) :
شاهد بودم که با یک بلوک به‌سر یکی از برادران کوبیدند و خون فواره زد، اما برادران و خواهرانمان با دست و پای شکسته مقاومت می‌کردند“ .

احمد علیزادگان (شاهد صحنه) :
ما می‌خواستیم ضلع شرق میدان لاله را ببندیم، در این نقطه دیدم دو خواهر با قهرمانی پریدند آیفایی را برداشته و به یک هامر کوبیدند و خودشان را به ضلع شرق لاله رساندند. در مسیر به آنها سنگ می‌زدند، تمام شیشه‌ها خورد شد، اما توانستند خودشان را برسانند“ .

این مقاومت و ایستادگی مجاهدین، حتی آن دسته از مهاجمانی را که هنوز وجدانی درونشان باقی مانده بود، تکان داد. در صحنه‌ای، یک سرباز قصد پرتاب سنگ داشت، اما سرباز دیگر مانع او شد.
در صحنه‌ای دیگر، وقتی مجاهدین به سربازی می‌فهمانند که چطور آلت دست خامنه‌ای شده، چوبش را به کناری پرت می‌کند.
احمد علیزادگان (شاهد صحنه) :
نفربری می‌خواست وارد خیابان ۱۰۰ بشود، اما خواهران و بعد هم ما جلو آن قرار گرفتیم. راننده نفربر قفل شده بود. فرمانده‌اش به او گفت برو! گفت نمی‌روم! دوباره که گفت برو! از نفربر پرید پایین“ .

به این ترتیب نیروهای مهاجم در میدان لاله متوقف شدند. تنها دستاورد آنها، یک راه باریک، و یک محوطه کوچک در اشرف بود. اما بهای آن را مجاهدین با سر و دست شکسته و نقص عضوهایی که بعضاً تا همین امروز درمان نشده، پرداختند.
وقتی هوا تاریک شد، درگیریها هم در میدان لاله به پایان رسید. اما باز هم با تاریکی هوا، ضلع شمالی اشرف، شاهد توفانی سهمگین‌تر شد.
درگیریهای شب ششم مرداد - آغاز شلیک
نیروهای مهاجم به میدان لاله رسیدند. اما طبق طرح باید هنوز خون بیشتری در اشرف می‌ریختند. یک توافقنامه امنیتی با خامنه‌ای وجود داشت! بنابراین نیروهای ویژه سیاهپوش ملقب به
swat (سوات) را از ورودی شمال، وارد اشرف کردند. تابلوی جنایت در حال تکمیل شدن بود!

محمد اخوان (شاهد صحنه) : نیروی ویژه‌شان وارد شد، هامرهای سیاه داشتند. خودشان سیاه پوشیده بودند و روی هامرهایشان نوشته بودند
swat. این نیروی ویژه‌شان بود که شلیک کردند.

رحمان منانی (شاهد صحنه) : این وحشیها به‌راحتی خواهران را می‌زدند که این خودش یک داستان جداگانه دارد، اینها کاملاً فارسی هم صحبت می‌کردند، من چون عربی بلد نبودم به آنها می‌گفتم شما مزدور خامنه‌ای هستید، که آنها می‌گفتند خامنه‌ای کیه! رهبر ما خمینی است.
گواه اصلی جنایات عصر سه‌شنبه 6مرداد در شمال اشرف، پیکر شهدا و بعد، گواهی شاهدان صحنه است. آن شب به جز نفراتی که در قسمت در شمالی اشرف بودند، کسی آن جنایات را ندید. اما تقریباً از تمامی اشرف می‌شد صدای شلیک گلوله‌ها را شنید و نور آن را که از طرف نیروهای عراقی شلیک می‌شد، دید.
منصور حداد (شاهد صحنه) : اولش با شلیک هوایی شروع شد با سلاحهای مختلف، سلاحهای نیمه سنگین، مثل بی‌کی سی، ب.کا.ت، و بعد هم با سلاحهای انفرادی مثل کلاشینکف. نفراتی که شلیک می‌کردند، عمدتاً کنار خودروها بودند، که با سلاحهای انفرادیشان به سمت نفرات شلیک می‌کردند
حمید زمانی به‌طور مشخص کنار دست من بود، که چند بار رفت به سمت این نیروها و برگشت، به سمتش شلیک کردند و گلوله به قلبش خورد. مجاهد شهید اصغر یعقوب‌پور سه تا تیر به او اصابت کرد، روحیه‌اش خیلی خوب بود.

بهمن پیرانی (شاهد صحنه) : صحنه این طوری بود که لودر داشت کار می‌کرد که راه ما را ببندد. ما می‌خواستیم جلوش را بگیریم، شلیک کرد، مهرداد افتاد، من رفتم سراغش که یک گلوله هم به پای من خورد.
(یک شاهد صحنه) : دیدیم از پشت سر مهرداد دارد خون می‌آید، همین که فهمیدیم علائم حیاتی دارد سوار جمس کردیم، ولی چون مسیر را بسته بودند یک مسیر سه دقیقه‌یی، سی دقیقه شد، بعد شب در اخبار شنیدیم که تا اتاق عمل هنوز زنده بود، ولی بعد شهید شد، روحش شاد.

ماجد (شاهد صحنه) : درگیری ادامه پیدا کرد، دیدم محمدرضا بختیاری جلو یک لودر ایستاده. لودر هی عقب و جلو می‌کرد که بچه‌ها بروند کنار، ولی آنها می‌گفتند اینجا خانه پاک خواهر مریم است و نمی‌گذاریم شما بیایید تو و مجاهدین را تار و مار کنید. من لای سنگها بودم که گلوله خورد به سنگها و دستم مجروح شد.
منصور حداد (شاهد صحنه) : من خودم دو گلوله خوردم، یکی خورد به دستم و یکی هم به پهلویم که الآن دستم یکسری از کارآییهایش را از دست داده و پهلویم هم بی‌حسی دارد.
سؤال اینجاست که آنهایی که بعداً گفتند ما از قصد دولت عراق برای راه‌اندازی یک ایستگاه پلیس به شیوه غیرمرگبار مطلع بودیم، آن روز این شلیکها را هم ندیدند و نشنیدند؟
رحمان منانی (شاهد صحنه) : نزدیک نیم ساعت بعد از شروع شلیکها، دو تا از ماشینهای آمریکاییها که یکی هاموی بود و دیگری ماشین فرمانده‌یی بود که من قبلاً او را دیده بودم آمدند. موقع برگشت که می‌خواست از در خارج بشود، ما حتی خون را هم به او نشان دادیم، یعنی رفتیم جلوش، چون اصلاً اعتنایی نمی‌کرد، رفتیم زدیم به شیشه، گفتیم این خون، خون یکی از اشرفیها بود که آنجا شهید شده بود، گفتیم بیا خون را نگاه کن، دیگر حتی در را هم باز نمی‌کرد، بوق می‌زد که بروید کنار و از در خارج شد.
ماجد (شاهد صحنه) : با یکی از اشرفیها رفتیم سراغشان، گفتیم اینها به ما شلیک کردند و بچه‌های ما را شهید کردند، در را بستند رفتند عقبتر.
شلیکهایی که اشرفیان بی‌دفاع و غیرمسلح را هدف قرار داد، در آن شب پاسخی نشنید، اما در روزها و ماههای بعد وقتی به سندی برای اثبات جنایت علیه بشریت تبدیل شد، آمران آن جنایت را به این واداشت که با هزار توجیه به کتمان آن بپردازند تا اهداف واقعی آن شلیکها را بپوشانند.
یکی از توجیهات مسخره دولت عراق درباره این شلیکها این بود که این یک اقدام خودبه‌خودی از طرف چند پلیس بوده، اما شواهد صحنه، تصویر کاملاً معکوسی ارائه می‌کنند.
منصور حداد (شاهد صحنه) : یک نیروی نظامی نمیتواند خودبه‌خود سلاح را مورد استفاده قرار دهد، چون هیچ کس این جرأت را ندارد که سلاح را علیه افراد غیرنظامی استفاده کند، ولی در یک هدف نظامی، وقتی افرادی را مستقیم مورد هدف قرار می‌دهند، از طرف فرماندهی مشخصی این دستور صادر شده. افرادی بودند در داخل همین نفرات که لباسهای سیاه تنشان بود، از همان اول که وارد صحنه شدند، خیلی تیز و مشخص می‌گفتند ما همه شما را می‌کشیم، ما همه شما را از اینجا بیرون می‌کنیم، ما از نخست‌وزیر عراق نوری مالکی فرمان داریم که همه شما را بزنیم و همه شما را بکشیم و هیچ کس نمی‌تواند مانع ما بشود.
در ساعتهای آخر شب سه‌شنبه 6مرداد، اشرف بعد از یک روز پر‌تلاطم و توفانی، به ناگهان در آرامش فرو رفت. به جز تکان آرام شاخه درختان که با یک نسیم جنوبی تکان می‌خوردند، صدایی در آسمان اشرف شنیده نمی‌شد. اما یک نقطه بود که گویا تازه پذیرای تلاطم و توفان شده بود!
شب ششم مرداد ۱۳۸۸ برای همه پرسنل امداد اشرف، شبی فراموش ناشدنی بود، شبی که علاوه بر پرسنل همیشگی امداد، ۵۰۰مجروح، ۴شهید و 3مجروح در حالت کما هم در این ساختمان بودند، این ۳مجروح به‌دلیل جلوگیری از ورود پزشک متخصص، هر آن در معرض شهادت بودند: پیمان کرد امیر، امیر خیری و سیاوش نظام الملکی.
طی همان شب امیر خیری شهید شد.
بعد از یک توقف چند ساعته به‌دلیل تاریکی شب، از اول صبح چهارشنبه ساعت ۸ تهاجم مزدوران برای پاکسازی اشرف از سمت شمال ادامه پیدا کرد. مزدوران در این تهاجم دست به تخریب و غارت در مزار مروارید و محل استقرار اشرفیها در ضلع شمال زدند. قرار بود طی دو روز، پرونده اشرف بسته شود. اما تقدیر چیز دیگری بود، اشرف 4سال دیگر ماند تا در کهکشان زهره و حماسه 10شهریور به نماد پایدار مقاومت ایران و اسطوره فناناپذیر و الهامبخش همه خلقهای به‌پاخاسته تبدیل شود.