۱۴۰۰ تیر ۱۴, دوشنبه

️❣️سهیلا مختارزاده، شهیدی از تبار زیباترین زندگان


سال ۶۳ پس از جمع شدن بندهای تنبیهی و با ورود به بند ۳ بود که با سهیلا همبند و دوست شدم. او یک سال از من بزرگتر بود و دختری بود بسیار با احساس و مهربان. هر وقت در راهرو با هم برخورد می‌کردیم می‌گفت بیا یک جوک برات تعریف کنم و همیشه فقط یک جوک تکراری را با آب و تاب بسیار تعریف می‌کرد و هر دفعه کلی می‌خندیدیم.سهیلا بیشتر مدت زندانش را در بندهای تنبیهی قزل‌حصار و گوهردشت گذرانده بود و همیشه از خاطرات آن دوره داستانهای بسیار جالب و دردناکی تعریف می‌کرد. شش ماه از دوران زندانش را به همراه چند نفر دیگر از بچه‌ها در توالت گذرانده بود. توالت محلی بود در ابتدا ورودی واحد، در زندان قزل‌حصار.

در واقع آنجا سه کابین توالت به همراه یک راهرو خیلی باریک در جلو کابینها بود. که از یکی از آنها به‌عنوان توالت استفاده می‌کردند و کف دو توالت دیگر را با تخته‌ای پوشانده و یک پتو در کف آن پهن کرده بودند و به‌عنوان اتاق از آن استفاده می‌کردند ماهها حدود ۶، ۷نفر را در آن شرایط نگه داشته بودند روزها درون توالت و شبها آنها را به راهرو واحد می‌بردند و تا صبح سرپا نگه می‌داشتند.

می گفت یک بارکه آنها را برای تنبیه سه شبانه روزِمتوالی سرپا نگه داشته بودند که در روز سوم در اثر بی‌خوابی و سرپا ایستادن ممتد که مانع از رسیدن خون به مغزهایشان شده بود تقریباً همه از نظر روانی دچار مشکل شده بودند.

یکی از بچه‌ها تصور کرده بود ناپلئون است و شدیداً در نقش او فرو رفته بود و فرمان حمله می‌داد و خلاصه صحنه دردناک اما خنده‌داری را به‌وجود آورده بود. در طی این مدت بارها به زمین افتاده بودند اما دوباره با کتک سرپا می‌شدند و در نهایت بعد از سه شبانه روز عفو ملوکانه! حاجی شامل حالشان شده بود و به توالت باز گشته بودند.

یک بار یکی از آنها بر روی تکه سنگی که پیدا کرده بود مشغول حکاکی بوده که به ناگاه در توالت باز می‌شود و او برای این‌که پاسداران سنگش را نبینند و این جرم نابخشودنیش لو نرود مجبور می‌شود بلافاصله آنرا قورت بدهد و تا چندین روز همگی منتظر بودند که سنگ پس از طی مسافت طولانی روده به خارج راه پیدا کند تا این‌که بالاخره انتظار به پایان می‌رسد و سنگ که دیگر تبدیل به سنگی با ارزش و پرخاطره شده بود، خارج می‌شود.

نهایتاً بعد از ۶ ما ه آنها را به انفرادیهای زندان گوهردشت منتقل می کنند .او از آنجا هم گفتنی‌های بسیار داشت از روزها یی که درسگدانی گذرانده بود

در گوهر دشت، «سگدانی» سلولی بسیار کوچکی بود که هیچگونه منفذی به بیرون نداشت و هیچ نور و چراغی هم نداشت و از آنجا به عنوان یک مکان تنبیهی استفاده می‌کردند، یعنی تنبیه در تنبیه زیرا گوهر دشت خودش یک زندان تنبیهی بود. هنگامی که آنها بعد از چند روز و یا هفته از تنبیه خارج می شدند تا مدتها نمی توانستند چشمهایشان را باز کنند ونور چشمهایشان را اذیت می‌کرد.

سهیلا بعد از یک سال یا بیشتر دقیقاً نمی دانم چه مدت اما در سال ۶۳ به قزلحصار برگشت و حال ما باهم دوست بودیم و او همیشه چیزی برای گفتن و خندانمان داشت.

عصر ها هنگامی که اولین ستاره ها در آسمان پیدا می شدند یکی از بچه ها به نام زهره با دو می آمد و ما را صدا می کرد که “بچه ها بدویید بیایید من آمدم توی آسمان ” (منظورش به سیاره زهره بود که اولین ستاره ای بود که در می آمد) سپس هر سه به هواخوری می رفتیم و سهیلا به شکلی بسیار زیبا با صدایی که ازطریق دهان و لابه لای دندانهایش خارج می شد و گاهی با شانه سر و یا دو برگه کاغذ، سمفونی های بتهون و موتزارت را بسیار هنرمندانه می نواخت .

اواخر همان سال ۶۴ بود که حکم سهیلا تمام شد و روزی او را برای بازجویی صدا کردند و بعد گفتند که وسائلش را به دفتر ببریم و در نتیجه نتوانستم با او خداحافظی کنم (این روشی بود که در هنگام آزادی بچه ها بکار می بردند) اما بعد از رفتنش یکی از بچه ها آمد و گفت:” سهیلا این کاغذ را چند روز پیش به من داده بود که اگر زمانی او را برای آزادی و انتقال صدا کردند و نتوانست خداحافظی کند آن را به تو بدهم ” آری سهیلای عزیزم فکر همه جا را کرده بود. بر روی کاغذ این قطعه شعر از حافظ را نوشته بود، 

روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد

گر چه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد

🍒# بر اندازیم #تيك_تاك_سرنگوني    #قیام_تنها_جوانه

️❣️  #  ️ ️️️ مجاهدین_خلق ایران #ایران  #  کانونهای شورشی

🌳# MaryamRajavi    #IranRegimeChange   

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@7