
شبرنگ به تاریخ؛ قحطی نان و شورش زنان - قسمت اول :
زنان شورشی چگونه شاه را تحقیر کردند؟!- در مجموعه «شبرنگ به تاریخ» تلاش خواهیم کرد هر بار به فرازی از تاریخ ایران شبرنگ بزنیم. هدف این است که بیاموزیم. تا گذشته چراغ راه آینده ما باشد. [قیام مردم تبریز به رهبری ستارخان]- با تاریخ در عصر ناصرالدین شاه ، در زمان ناصرالدین شاه چند بار قحطی بزرگ نان در تهران پدید آمد. از جمله به تاریخ؛ سال ۱۲۷۷ق(۱۲۳۹ش-۱۸۶۱م) و در سال ۱۲۸۸ق(۱۲۵۰ش-۱۸۷۱م).
هانریش بروکش، سفیر پروس (قسمتی از آلمان که در آن زمان مستقل و مرکز آن برلین بود) در ایران که همزمان با قحطی ۱۲۷۸ق در تهران میزیست، درباره این قحطی و شورش زنان تهران نوشت: «از روز ۲۵فوریه(۱۸۶۱م) سرمای تهران شدت یافت. برف شدیدی شب و روز باریدن گرفت. به طوری که خیابانها و کوچه ها غیرقابل عبور شد. قیمت نان، مرتب، در حال افزایش است و وضع سرسام آور و غیرقابل تحملی پیدا کرده است. یک من نان که سابقا پنج شاهی قیمت داشت، اکنون قیمتش به یک قران (۲۰شاهی) بالا رفته و بدتر از همه نان خیلی کم است. نانواها آرد کمی را پخت میکنند و نان خود را فقط به مشتریان قدیمی و آشنایان میفروشند.
حمله به نانوایی ها
طبقات عادی با همین قیمت نان هم، نان به دستشان نمیرسد. جلوی دکانهای نانوایی ازدحام و شلوغی عجبیی است. مردم عصبانی و ناراحت هستند و به نانواییهایی که نان را فقط به دوستان و آشنایان خود میدهند حمله میکنند. در بازار چند دکان به همین علت مورد هجوم مردم واقع شد و زنان آنها را غارت کردند. به گونهای که فراشان حکومتی ناچار شدند حفاظت از دکانهای نانوایی را به عهده بگیرند. بچهها در کوچه و بازار آهنگها و ترانه هایی در اعتراض به کمبود نان و انتقاد از مأموران حکومتی و دولتی میخوانند.
مردم از گرسنگی در کنارخیابان میمردند!
در آخر فوریه این کمبود به اوج خود رسید. قیمت گندم و جو چنان بالا رفته است که در مقابل هر من (سه کیلو) گندم و یا جو دو قران مطالبه میکنند. مردم گرسنه با رنگهای پریده، ضعیف، و ناتوان در کوچه و خیابان به دنبال نان میدوند، از عابران تقاضای کمک و یک لقمه نان میکنند… غالبا این مردم گرسنه از فرط ضعف و ناتوانی بر زمین غلتیده و بیهوش میشوند. عدهیی در کنار همین کوچهها جان میدهند. مناظر دلخراشی از این قبیل را که در تهران دیدهام هرگز فراموش نمیکنم…
شاه در شکار جاجرود
روز اول ماه مارس (۱۱اسفند) ناصرالدین شاه که چند روزی برای شکار به جاجرود رفته بود، طبق معمول یک ساعت قبل از غروب آفتاب به تهران بازگشت. ولی هنگامی که کالسکه شاه و همراهان او به نزدیک ارگ رسید، شاه با کمال تعجب مشاهده کرد که عده زیادی هیجان زده داد و فریاد میکنند و جلو دروازه خارجی ارگ جمع شدهاند و راه ورود کالسکه و همراهانش را به طرف دروازه مسدود کردهاند.
وقتی ناصرالدین شاه کمی نزدیکتر آمد، با حیرت متوجه شد که این عده حدود پنج شش هزارنفری زنان چادری هستند. این زنان به عنوان عزا و ناراحتی گل به سر خود زده و روبندهای صورتشان را باز کرده بودند و به نظر میرسید که چیزی به شاه میخواهند بگویند.
کالسکه چی شاه وقتی به این جمعیت نزدیک شد، مهار اسبها را کشید و فراشهایی هم که در رکاب بودند، دو دل ماندند که چه باید بکنند. ولی شاه که از این وضع غیر منتظره دچار ترس و نگرانی شده بود از داخل کالسکه با دست اشاره کرد که جلو بروند.
حمله زنان به کالسکه شاه!
کالسکه چی به اسبها نهیب زد و آنها را پیش تاخت و صف زنان را شکافت. فراشها هم با چوب و شلاق سعی داشتند جمعیت زنان را کنار بزنند و راه را باز کنند. در این موقع فریاد خشمگین زنان بلند شد و با سنگ به فراشهایی که میخواستند آنها را به عقب برانند حملهور شدند. چند سنگ به سر و روی فراشها خورده و آنها را مجروح کرد. فراشها از ترس فرار کردند به عقب گریختند تا فکر دیگری بکنند.
زنان جلوی اسبهای کالسکه را گرفتند و جلو رفتند. از قحطی و کمبود نان به شاه شکایت کردند و فریاد زدند؛ ما و بچه هایمان گرسنهایم! چند روزی است نان پیدا نکردیم و به جای نان آشغال و کثافت خوردهایم و شاه که سخت نگران و در عین حال عصبانی شده بود به آنها وعده داد فورا به شکایتشان رسیدگی خواهد کرد و به محض رسیدن به قصر دستور خواهد داد که به مردم نان برسانند.
وعدههای مساعد شاه زنان را کمی آرام کرده راه دادند و کالسکه به سرعت داخل قصر شد ولی همراهان شاه به سادگی نتوانستند از دست زنان خلاص شوند و از همه بدتر وضع وزیر جنگ بود که با اسب از عقب کالسکه شاه میآمد. او در میان سیل و انبوه جمعیت زنان گیر کرد و زنان گرسنه و خشمگین که شاه را رها کرده بودند به سوی او هجوم بردند
قسمت دوم شبرنگ به تاریخ؛ قحطی نان و شورش زنان :
داستان به دار کشیدن محمود خان کلانتر تهران:
در ادامه بررسی به قحطی نان و شورش زنان تلاش خواهیم کرد، هر بار به فرازی از تاریخ ایران شبرنگ بزنیم. هدف این است که بیاموزیم. تا گذشته چراغ راه آینده ما باشد.
- زنان وزیر جنگ را از اسب پایین کشیدند و او را به زمین انداختند. وزیر جنگ در قحطی نان شهرت خوبی در میان مردم نداشت. معروف بود که انبارهای بزرگی مملو از گندم دارد و درب این انبارها را بسته است که قحطی شود تا گندم خود را به قیمت گران بفروشد. از این رو زنان نسبت به او کینه شدیدی داشتند. با سنگ و مشت و لگد به جانش افتاده، کتک مفصلی به او زدند. سر و صورتش را سخت مجروح کردند. بقیه همراهان شاه که وضع وزیر جنگ را این چنین دیدند فرار را بر قرار ترجیح داده و با اسب به سوی فراشانی که در رکاب آنها بودند گریختند.
روز بعد کار شورش و بلوا بالا گرفت. مردم محلات مختلف به یکدیگر ملحق شدند. مقاومت فراش ها درهم شکست… مردم با زور دروازه ارگ را که بسته بود باز کردند، و وارد خیابان اصلی ارگ شدند و به طرف میدان بزرگ واقع در وسط ارگ هجوم بردند. در آنجا اجتماع کردند و فریاد اعتراض خود را به خاطر قحطی نان بلند کردند تا به گوش ناصرالدین شاه برسد.
کتک خوردن کلانتر از دست زنان
ساعت دو بعدازظهر یک جلسه مشورتی در دربار و دیوانخانه تشکیل شد که در آن عدهیی از وزیران و درباریان شرکت داشتند. خود شاه هم در آن حضور داشت. در این جلسه میبایستی عامل اصلی قحطی نان را پیدا کنند. ضمنا هر چه زودتر فکری برای برطرف کردن این قحطی و رساندن نان به مردم بنمایند.
کلانتر یا رئيس شهربانی تهران که محمودخان نام داشت، پیرمرد ریش سفیدی بود برای دادن توضیحات به این جلسه احضار شد. اما موقعی که محمودخان کلانتر میخواست از میدان ارگ بگذرد و وارد قصر سلطنتی گردد زنان به وی حملهور شدند. چند سنگ به سوی او پرتاب کردند که به سر و صورتش خورد و چند نفر از زنان هم پیش رفتند و چند سیلی و پس گردنی به او زدند و کلانتر پیر با زحمت زیاد موفق شد از دست زنان فرار کند و خود را به قصر برساند.
وقتی ناصرالدین شاه خشمگین می شود!
در این هنگام شاه در جلسه مشورتی نشسته بود و صدای خشم آلود و ناسزاهای اجتماع کنندگان را میشنید. او که تاکنون با چنین وضعی مواجه نشده بود. از فرط عصبانیت سبیلهای خود را میجوید و رنگ و رویی برافروخته داشت. حضار در جلسه وقتی که قیافه شاه را میدیدند در مییافتند که توفان در پیش است و شاه خشمگین فرامین تندی صادر خواهد کرد. از این رو همه بر خود میلرزیدند. آنان از ترس و وحشت دعا میخواندند و به خود فوت میکردند.
در یک چنین موقعیت بحرانی و خطرناکی محمودخان، کلانتر پیر تهران، از بخت بد وارد قصر شد و به طرف دیوانخانه رفت. در آستانه تالاری که شاه در آن بود، ایستاد و چند تعظیم پی در پی کرد. شاه با دیدن او عصبانیتش به اوج رسید. به فراشها و میرغضبها که در آن جا حضور داشتند فریاد زد این مردک را بگیرید و به طناب ببندید.
محمودخان به دستور شاه طناب پیچ شد!
میرغضبها به سرعت برق به پیرمرد حمله کردند و در حضور شاه و دیگر حضار که در جلسه مشورت شرکت داشتند طنابی به گردن او انداختند. آن قدر این طرف و آن طرف کشاندند که جسد بی جان پیرمرد در جلوی پای شاه افتاد. تمام حضار از فرط وحشت مانند بید به خود میلرزیدند. آنان نگران بودند که شعله غضب قبله عالم (ناصرالدین شاه) متوجه حضور آنها نیز گردد. کار میرغضبها که تمام شد، ناصرالدین شاه که با عصبانیت قدم میزد جلو جسد کلانتر نگون بخت ایستاد و به فراشها دستور داد تا جسد را به دم اسب ببندند و در شهر بگردانند.
فراشها جسد را روی دست تا جلوی قصر بردند. در آن جا لباس های او را در آورده و هر یک قطعهای از آن را با پول و جواهراتی که در آن بود برای خود برداشتند و بعد جسد را با طناب به دم اسبی شرور بسته و او را کشان کشان در کوچه و خیابانهای پر گل و لای تهران گرداندند. سرانجام در میدان جلو دروازه جسد را وارونه بر چوب آویختند تا همه مردم آن را تماشا کنند…
مجازات کلانتر برای خلاصی از شورش زنان قحطی زده!
اما حاکم تهران و وزیر او میرزا موسی که به عقیده عموم عامل اصلی قحطی و گرانی نان به شمار میرفتند، فعلا از نظایر چنین مجازات وحشتناکی رهایی یافتند. آنها را به زندان انداختند تا بعدا مورد محاکمه و مجازات قرارگیرند…
مجازات هولناک کلانتر تهران و دیگران موثر واقع شد و تا ساعت چهار بعدازظهر همان روز، نان در دکانهای نانوایی تا یک من ۱۶شاهی تنزل کرد. در حقیقت کلانتر تهران قربانی شده و با اعدام او جلو انقلاب گرفته شد. پس از آن مجازاتهای پی در پی اعدام و دست و پا و گوش و بینی بریدن، کم کم وزیران و کسانی که مسئول واقعی کمبود و قخطی نان بودند، نفس راحتی کشیدند. مردم هم از آن شور و هیجان اولی افتادند
برگرفته از کتاب« زندگی نامه تهران» اثر عبدالعلی معصومی
🍒# بر اندازیم #تيك_تاك_سرنگوني #قیام_تنها_جوانه
️❣️ # ️ ️️️ مجاهدین_خلق ایران #ایران # کانونهای شورشی
🌳# MaryamRajavi #IranRegimeChange
🌻 پیوند این بلاک با توئیتر BaharIran@7
