۱۴۰۱ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

به یاد رزم‌آور دلواری مجید کشنی- آخرین جشنی که با برادرم مجید در خانه داشتیم!

                                            به یاد رزم‌آور دلواری مجید کشنی 

به یاد رزم‌آور دلواری مجید کشنی (قسمت اول)

عروسک  کودکی‌ام را هنوز به یاد دارم. حالا ساعت‌هاست که دارم با خودم کلنجار میرم، در واقع نه، بلکه سال‌هاست که به‌دنبال گمشده خویش در هر سوی زندگی‌ام در جستجویم. گمشده‌ام اما خاطراتی‌ست که مرا با خود به دوران کودکی‌ام می‌کشاند. به دورانی که چقد زود سپری شد! بدون این‌که دریابم در پس آن لحظه‌های شیرینش، چه تلخی‌ها در کمینم نشسته است! و باز به یاد آن عروسک گران‌قیمت دوران بچگی‌ام می‌افتم که برادر بزرگم در یکی از سفرهایش به تهران، برایم سوغاتی آورده بود.

عروسک، دوست و مونس اوقات تنهایی‌ام بود، وقتی که غمگین و دلخور بودم؛ و زمانی رقیبم بود، وقتی که حس دخترانه‌ام گل می‌کرد و با او به مشاجره می‌پرداختم.

شاید به‌نظر خنده‌دار بیاید که چرا اصلاً در مورد بازیچه دوران کودکی‌ام، شرح سخن میدم! کاملاً درسته! چون من باهاش خاطره دارم.

اون عروسک، منو به خیلی چیزها پیوند میده. منو با خودش به دورانی می‌بره که گذار از زمان به زمانی دیگر رو شکل میده. منو به دوران تحول و انقلاب می‌بره. دورانی که مثل یک موج سهمگین، خودش رو دیوانه‌وار به ساحل زندگی من کوبیده و  من  دختربچه نحیف و از همه جا بی‌خبر رو در آغوش توفان‌زای خودش، بی‌رحمانه به تب‌وتاب شقاوت‌ها سپرد.

با صدای التماس‌گونه مادرم از خواب بیدار میشم که داره به کسی خطاب می‌کنه که: «دیگه بسه، هر شب که نباید تو بیرون از خونه باشی، نوبتی هم باشه نوبت بقیه‌ست، آخرش میدونم که از دستت میدم».

و از آن طرف صدایی بلند میشه که میگه: «مگه دکون نونواییه که حرف از نوبت میزنی؟ تو فکر می‌کنی که فقط خودت بچه داری؟ بچه‌های دیگرون رو نمی‌بینی؟ مامان، این رو بدون که من تنها نیستم».

این صدا، صدای قهرمان داستانم، برادرم، مجید، بود.

و من در عالم بچگی خود، نگران از پایان مشاجره، به آنها می‌نگرم؛ و در ذهنم اما، به‌دنبال جواب این سؤال که:

مجید کشنی

مگه مجید کجا میره؟ چه‌کار می‌کنه؟ چرا مادر نگرانه؟ و…

همیشه وقتی یکی، تک فرزند خانواده هست، خیلی عزیزه! ولی نمی‌دونم چرا توی خانواده ده نفره ما، همه‌مون برای پدر و مادرمون دوست‌داشتنی بودیم.

بله، مادرم نگران خواهر و برادرهایم بود، وقتی می‌دید که کتاب‌هایی رو به همدیگه توی خونه دست‌به‌دست می‌کنند و یا این‌که همدیگه رو تشویق می‌کنند به جاهایی رفت و آمد کنند که معمولاً مخفیانه به اونجاها می‌رفتند…

و من فقط تماشاگر این وقایع و اتفاقات بودم.

دیگه الان زمانی بود که زمام کنترل خانواده از دست مادرم در رفته بود. در واقع این خواهرها و برادرهام بودند که به مادرم خط می‌دادند و چه عجیب! مادری که زمانی، خود، با خط‌کش بایدها و نبایدهایش، مسیر حرکت بچه‌هایش را کنترل می‌کرد، خود به قلمی تبدیل شده بود که عشق و حرکت را در وجود بچه‌هایش جاری می‌کرد. مرز عدالت و بی‌عدالتی را با خط‌کش مادرانه‌اش برای آنها ترسیم می‌کرد و به آنها رهنمود می‌داد و همراهی‌شان می‌کرد.

عروسکی که همراه من بزرگتر می‌شد!

هر روز صبح دست کوچکم را در دست خواهرهای بزرگترم می‌دیدم که منو با خود به کوچه و خیابان‌های شلوغ شهر می‌بردند. هر روز مصمم‌تر از روزی دیگر.

عجیب این بود که بدون این‌که کسی توضیحی از وقایع برای من داشته باشد، در آن حل می‌شدم. انگار داشتم در بطن آن شکل می‌گرفتم.

آری، انقلاب با همه تلاش‌ها و ایثارها، بالاخره تحقق یافت و نشان داد که می‌شود در پس تاریکی به تماشای افق ایستاد.

حالا دیگه کمی بزرگ‌تر شده بودم. شاید دیگه عروسک چشم‌آبی من، نمی‌تونست به اندازه کافی، رفیق لحظه‌های تنهایی من باشه. ولی هم‌چنان اونو در کنار خودم داشتم. شاید این یک خصلت اخلاقی بود که از پدرم به ارث برده بودم: «سخاوتمندی و وفای به‌عهد نسبت به کسانی که دوست‌شان داشتم».

همه جا در تب‌ و تاب بود و شور و شعفی در میان مردم از پیروزی بر دیکتاتور.

ولی نمی‌فهمیدم چطور خانواده من، هنوز در تب‌ و تاب روزهای قبل از انقلاب‌اند. هنوز درگیر بحث و مشاجره با اطرافیان‌اند. هنوز دوستانی به خانه ما رفت و آمد می‌کنند و در بین‌شان پچ‌پچ‌هایی رد و می‌شود که حامل خبرهای خوش نیست.

دولت موقت، انتخاب نوع حکومت را به رأی گذاشت.

در خانه ما از روزها قبل، از انتخابات صحبت بود و رد و بدل نظرات بین خواهر و برادرهایم و دیگر دوستان. روز انتخابات فرا رسید و همه آماده رأی دادن!

برادرم، مجید، اما طبق معمول، ساز مخالف داشت. با دوستش «جلال پایمرد» (از شهدای قتل‌عام ۶۷)، که از دوران بچگی با هم رفاقت داشتند، برای شرکت در انتخابات، به مسجد محل رفته بود. در حین رأی‌گیری، متوجه میشه که دو نفر از ناظران صندوق، رأی خانمی رو که به جمهوری اسلامی «نه» داده بود، مخفیانه از صندوق بیرون کشیدند. برادرم با جلال صحبت می‌کنه و همونجا جلوی چشم بقیه، اون دو ناظر رو افشا میکنه. سپس هر دو نفر تصمیم گرفتند که همانجا رأی «نه» خود را در اعتراض به این حرکت، به صندوق بیندازند و تا شب دیر وقت، در آنجا ایستاده که مواظب باشند تا تقلبی صورت نگیرد.

در پس این حرکت اعتراضی، او با انتقاد بعضی از دوستان و افراد خانواده روبه‌رو شد. ولی مجید بی‌پرواتر از آن بود که این صحبت‌ها در عزم و اراده‌اش خللی ایجاد کند.

**

قسمت دوم :

مجید، پسر دوست داشتنی و محبوب خانواده و همه فامیل بود. اخلاق متواضعانه او، زبان‌زد خاص و عام بود. سخاوتمندی بیش از حدش در بخشیدن وسایل خانه و یا وسایل شخصی‌اش به نیازمندان، گاهی باعث تنش در خانواده می‌شد.

داشتن ارتباط با دوستان و افراد فرهیخته و مثبت جامعه، او را در مسیر رشد و تعالی قرار می‌داد.

حال دیگر او نوجوان احساساتی دوران قبل از انقلاب نبود، بلکه بایدها و نبایدها را می‌دانست و به آنها به بهترین شکل عمل می‌کرد.

کم‌کم مسیر حرکت سیاسی جامعه تغییر یافت. جامعه، پس از انقلاب سلطنتی، داشت خودش رو در بین مردم جا می‌انداخت. گروه‌های سیاسی یکی پس از دیگری ابراز وجود می‌کردند. تشکل‌های سیاسی و دانشجویی در هر کجا برپا بود و نسل جوان با شوری وصف‌ناپذیر، پذیرای این تحول بزرگ بود.

ناگهان پس از مدتی کوتاه، همه چیز تغییر کرد. چشم‌انداز سبز و سفید افق آزادی، تغییر رنگ داده و جای خود را به تیرگی و سیاهی انحصار و فرصت‌طلبی می‌داد. در این‌جا باز نجواهای مخالف‌گونه از سوی جوانان و انقلابیون به گوش می‌رسید که: «انقلاب ما، دزدیده شده»!

آری، انقلاب ضدسلطنتی که با تلاش‌ و ایثار بزرگ زنان و مردان این میهن دردمند از دوران ستم‌شاهی، به‌وجود آمده بود، در دستان نابخردان و تیره‌مغزان، به بازیچه گرفته شد. باز هم فریاد اعتراض جوانان و مردم از هر گوشه به گوش می‌رسید. هر روز قلمی شکسته و کتابی سوزانده می‌شد. صداها پس از دیگری خفه می‌شد و مردم، خواسته بر حق خود را که در شعار «استقلال، آزادی» متبلور می‌شد، داشتند از دست می‌دادند.

و اما مجید و خانواده من دوباره راه خود را باز یافتند و بسیار زود از حیله‌گری‌ها و عملکرد خائنانه دزدان انقلاب، آگاهی یافتند و صف مبارزاتی خود را پیدا کردند. این صف، جایی نبود به جز صف افراد انقلابی دوران و قرار گرفتن در دامان مجاهدین خلق.

فضای سیاسی جامعه متشنج بود و هر روز عوامل سرکوبگر به ستاد مجاهدین حمله‌ور می‌شدند.

در شهر ما، کازرون، ستاد مجاهدین خلق، خانه‌ای بود متعلق به خانواده‌ای هوادار که در مسیر این مقاومت، دو فرزند دلاور خود را تقدیم رهایی مردم کردند: «بهرام و ناصر خَیّر».

این ستاد مقاومت، بارها و بارها مورد هجوم چماق به‌دست‌ها واقع ‌شد. مجاهدین سپس تصمیم گرفتند که ستاد را به جایی دیگر منتقل کنند. این‌بار خانه یکی دیگر از هواداران، تبدیل به ستاد مجاهدین شد و این خانواده کبیر در مسیر آزادی، پنج شهید والامقام را تقدیم کرد؛ خانواده قهرمان «عابدی» با مجاهدان شهیدش: سعید، عباس، کاظم، مهدی و داماد خانواده، احمد نیاکان. آنها از شهدای فراموش‌نشدنی تاریخ مبارزات مردم کازرون می‌باشند.

ولی هم‌چنان ارتجاع افسار‌گسیخته که تاب تحمل اندیشه و صدای مخالف خود را نداشت، با ترفندهای نابخردانه و نامردمی، به هجوم‌های خود به ستاد مجاهدین و فرزندان قهرمان آن، ادامه می‌داد.

به‌دلیل کوچکی شهر، همه افراد سازمان، افرادی شناخته شده بودند. در این میان برخی بنا‌ بر مسئولیت‌ و نوع فعالیت‌شان، شناخته شده‌تر بودند.

مجید، برادر من، از جمله افراد شناخته شده بود که ارتجاع حاکم و چماق به‌دست‌های رژیم، سعی در به‌دام انداختن و ضربه زدن به او بودند و منتظر رسیدن به آن فرصت طلایی.

بعد از کشتار تظاهرات مسالمت آمیز مردم در ۳۰خرداد دیگر عملکرد رژیم به جایی رسیده بود که پاسخ ددمنشی‌های او با برپایی جلسات سخنرانی و پخش کتاب و روزنامه میسر نبود و خودبخود، مجاهدین با یک حرکت تحمیلی از سوی رژیم روبه‌رو شدند و آنهم ورود سازمان به فاز نظامی بود.

سایه سیاه دیکتاتوری آخوندی بر سر ایران کشیده شده بود و در این بین، شهر من، کازرون، از این مسأله مستثنی نبود و این ترانه شوم، بر بام خانه مادری من نواخته شد.

و اما هنوز در روزهای قبل از۳۰خرداد هواداران با ملایمت به عمال رژیم پاسخ می‌گفتند.

آخرین جشن در خانه پدری ۸خرداد سال ۱۳۶۰

در خانه پدری من، به‌مناسبت متولد شدن پسر برادر بزرگمان، جشن کوچکی برپا بود.همه جمع بودیم و سرخوش از داشتن عضوی جدید در خانواده.

بناگاه یکی از خانم‌های همسایه به‌شدت در خانه را هول داد و سراسیمه و با وحشت، خود را به درون خانه ما انداخت. او التماس‌کنان از ما ‌خواست که مجید را فراری دهیم؛ چون او متوجه شده بود که چماق به‌دستان، خانه را محاصره کرده‌اند.

مزدوران رژیم هنوز تا آن موقع کسی رو به اون شیوه دستگیر نمی‌کردند و فقط در خیابان و کوچه مورد حمله قرار می‌دادند و یا با چاقو زخمی می‌کردند. این یک حرکت جدید بود و همه فکر می‌کردیم که می‌خوان به خانه حمله کنند و در و دیوار رو بشکنند و بروند.

برادرم، مجید، به پشت‌بام رفت که اوضاع رو ببینه. بعد آمد و گفت: «نه، تعدادشون زیاده و همه با چوب و چماق هستند، امکان فرار از راه پشت‌بام نیست، چون همه طرف رو محاصره کردند»

در همین حین، ناگهان گروهی از اونها به داخل خونه حمله‌ور شدند و برادرم، مجید تصمیم گرفت به‌خاطر زن برادرم که تازه در بستر زایمان بود و تازه از بیمارستان مرخص شده بود، به آرامی خود را به آنها تحویل دهد. به این ترتیب جشن کوچک خانوادگی ما به هم ریخت. هنوز هیچ‌کس نمی‌دانست که این آخرین جشنی بود که در خانه ما برگزار شد.

اونها مجید را با خود بردند و تا چند روز کار مادر من شده بود از زندان شهربانی به سپاه رفتن و بالعکس. بالأخره دریافتیم که او در کجا زندانی است. تقریباً یک ماه به این شکل گذشت و تظاهرات ٣٠خرداد برپا شد. در تمام این مدت مجید در زندان بود و هیچ نقشی در وقایع خارج از زندان نداشت. بعد از تظاهرات ٣٠خرداد، بچه‌ها یکی پس از دیگری، ناپدید شدند. بعضی‌ها دستگیر و بعضی‌ها فراری شده و به شهرهای دیگر رفته بودند.

مجید به سوی سرنوشت نهایی…

حال دیگر مجید، تنها زندانی کازرون نبود و تعدادی از هواداران، همه در یک جا نگه‌داشته می‌شدند و خانواده‌ها، هفته‌ای یک بار به ملاقات آنها می‌رفتند.

یک روز وقتی مادرم به ملاقات رفته بود به او گفته بودند که مجید را با یک گروه ٥نفری به زندان عادل‌آباد شیراز منتقل کرده‌اند. دیگر خواهرها و برادرهایم در کازرون بوده و هیچ حرکتی صورت نگرفت.

تیر ماه بود و من به همراه مادرم به ملاقات مجید رفتم. خدایا محل ملاقاتی یک سالن بسیار بزرگ بود؛ مثل صحرای محشر!

زندانیان در پشت هر شیشه ایستاده بودند ولی اینقدر تعدادشان زیاد بود که نوبت نمی‌شد همه آنها از تلفن منتقل کننده صدا استفاده کنند و هر دو دقیقه زندانیان، تلفن رو به همدیگه قرض می‌دادند.

اونموقع زمانی بود که دیگه کمابیش در بعضی از جاهای ایران، زندانیان اعدام شده بودند و جوخه‌های اعدام رژیم پا بر جا شده بود.

مجید از دیدن من خیلی خوشحال شده بود و از پشت شیشه، مرتب برایم بوس می‌فرستاد و گفت: به خواهر و برادرهامون بگو که لازم نیست به دیدنم بیان. می‌دونستم به‌لحاظ امنیتی میگه که براشون مشکلی پیش نیاد. گفت: «ولی تو سعی کن که هر هفته بیای چون دلم برات تنگ میشه» از هوادارها می‌پرسید و دوست داشت که بفهمه بیرون از زندان چه خبره!

نزدیک به سه هفته مجید رو در زندان شیراز نگه داشتند و سپس با ۵نفر از بچه‌های دستگیرشده کازرون، که به شیراز منتقل کرده بودند، اونها رو به دادگاه بردند. دادگاه شیراز، از زندان عادل‌آباد فاصله داشت و زندانیان را برای تشکیل دادگاه و روبه‌رو شدن با حاکم شرع به آنجا می‌بردند و دوباره به عادل‌آباد برمی‌گرداندند. تمام آن ۵نفر در آن روز در دادگاهی ۵دقیقه‌ای به حکم‌هایی بین ۳تا ۵سال محکوم شدند. همه آنها دانش‌آموز بوده و زیر ١٨سال سن داشتند. مجید در آن موقع ٢٠ساله بود. از بین اون ۵نفر فقط او بدون محاکمه به زندان بر گردانده شد…

ادامه دارد


# براندازیم  #تيك_تاك_سرنگوني    #قیام_تنها_جوابه 

💞  # مجاهدین_خلق ایران #ایران  #  کانونهای شورشی

🌳# MaryamRajavi  # IranRegimeChange   

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@