۱۴۰۱ مرداد ۲۲, شنبه

مجید دلاور در بیدادگاه؛ من منافق نیستم من یک مجاهد خلقم! - به یاد رزم‌آور دلواری مجید کشنی (قسمت سوم)


شماره قبل درباره رزم ودلاوری ها ی مجاهدی والا مقام دلواری بنام مجید کشنی از کازرون برایتان نوشتیم ، مجید، پسر دوست داشتنی و محبوب خانواده و همه فامیل بود. اخلاق متواضعانه او، زبان‌زد خاص و عام بود، مجید،  از جمله افراد شناخته شده  د رکازرون بود که ارتجاع حاکم و چماق به‌دست‌های رژیم، سعی در به‌دام انداختن و ضربه زدن به او بودند و منتظر رسیدن به آن فرصت طلایی بودند واینک ادامه ماجرا : بعدها یکی از شهدای سازمان در کازرون به‌نام «ایرج مقدس»، که آن روز با مجید بود، تعریف می‌کرد که آن وقت در زندان شیراز به ما دمپایی و کفش برای پوشیدن نمی‌دادند و به دادگاه می‌بردند‌. چون تعداد زندانی‌ها زیاد بودند و از این طریق می‌خواستند مانع فرار زندانیان بشوند، نداشتن کفش باعث به‌وجود آوردن محدودیت برای زندانیان می‌شد.

لینک به قسمتهای قبلی زندگی ورزم مجاهد شهید مجید کشنی 


وقتی مجید دیگری را به جای خود از زندان فراری می‌دهد

 «ایرج مقدس» تعریف می‌کرد: وقتی در دادگاه منتظر نشسته بودیم، یک دفعه در اتاقی که ما را داخل اون منتظر نگه‌داشته بودند تا حاکم شرع رو ببینیم، باز موند و پاسدار محافظ در بر اثر سهل انگاری، محل خدمتش رو ترک کرد. یک جفت دمپایی هم در ته اتاق افتاده بود. مجید بلند شد که از فرصت استفاده کنه و فرار کنه.

 ولی ناگهان فردی معتاد که با آنها در صف محاکمه، منتظر ایستاده بود، ازمجید خواهش می‌کنه که بذاره اون دمپایی رو بپوشه و فرار کنه. چون زن و بچه‌اش منتظرش هستند و حالش هم اصلاً خوب نیست. در این‌جا دوباره مجید به‌خاطر داشتن قلبی سرشار از عشق و عطوفت، جای خود را به فرد معتاد داده و آن مرد فرار می‌کند.

چند روز بعد مجید را با آن ۵ نفر به زندان کازرون برگرداندند. ولی از دادن ملاقات به خانواده ما خودداری کردند. مادرم مثل پرنده ‌مادری شده بود که برای رساندن خود به جوجه‌اش، خود را به هر شاخه‌ای می‌کوبید. به هر وسیله‌ای متوسل می‌شد. هر شب به در خانه یکی از مقامات حکومتی می‌رفت از دادستان کازرون (اخگر) گرفته تا امام جمعه (ایمانی) و همین طور پاسداران دانه درشت و حتی بازاری‌های مذهبی و حکومتی تا بتواند اثری از فرزندش پیدا کند.

یک روز که به دیدن دادستان کازرون رفته بود، دادستان به او گفته بود: «دستی که غده سرطانی داره، باید برید تا به جاهای دیگه سرایت نکنه». به مادرم گفته بود حالا دیگه پسرت داره ادای «بابی ساندز» رو در میاره و اعتصاب غذا کرده، نمی‌دونه که این‌جا ایرلند نیست!

مادرم به خونه اومد و خسته و وامانده از جواب‌های مأیوس کننده.

یادمه پرسید: «این بابی ساندز کیه» که دادستان اینجور به من گفت؟

خواهرم براش توضیح داد و اون وقت بود که نگرانی مادرم دو چندان شد و شب و روز آرام و قرار نداشت.

صبح بسیار زود یک روز تابستان، با صدای کوبیدن در خانه، هراسان بیدار شدیم. وقتی در را باز کردیم دیدیم که یک ماشین پر از پاسدار در جلوی خانه ایستاده‌اند.

مادرم گفت: «چی می‌خواید؟ چی شده»؟ اونها هم گفتند که دستور دارند خونه رو بگردند.

مادرم گفت: «کی به شما اجازه داده بدون اجازه وارد خونه مردم بشید؟ من دختر جوون توی خونه دارم».

 ولی آنها گوششون بدهکار نبود. آنها من و خواهرها و همه خانواده رو در یک اتاق جمع کردند و گفتند که از سر جاتون تکون نخورید. سپس سراغ وسایل شخصی مجید را گرفتند.

مادرم وسایل مجید رو به آنها نشون داد. پاسداران دیوانه‌وار شروع به گشتن کردند. همه خونه رو زیر و رو کردند. خونه ما مثل خونه‌های زلزله‌زده شده بود. دست آخر اما هیچ چیزی نتونستند گیر بیارند. فقط آلبوم عکس مجید با همه عکس‌های داخل اون رو با خودشون بردند.

فردای آن روز، هنگام ظهر بود و تابستان داغ، که با صدای بلندگویی که قرآن پخش می‌کرد و از کوچه‌مان عبور کرد، متوجه خبر جدیدی شدیم. سپاه، یک دستگاه بلندگو به ماشین وصل کرده بود و اون رو در تمام خیابان‌های کازرون و به‌خصوص در محله و کوچه ما به حرکت درآورده بود. اول قرآن پخش می‌شد و در بین آیات قرآن که در مورد منافقین بود، به مردم اعلام می‌کرد که فردا رأس ساعت ١٠صبح در سالن آموزش و پرورش کازرون جمع شوید و شاهد محاکمه علنی «مجید کشنی» که متهم به محاربه و فساد فی‌الارض هست، باشید.

تازه اهل خانه متوجه شدیم که چرا دیروز با این عجله به خانه ما هجوم آوردند و جستجو کردند تا شاید مدرک و سندی دال بر محکومیت مجید پیدا کنند.

محاکمه نمایشی در شهر

این اتفاق جدیدی در شهر ما بود و تا آنموقع مردم ما شاهد همچین مسأله‌ای نبودند.

مادر، برادر بزرگم و دایی‌ام، فردا صبح به سالن آموزش و پرورش رفتند. از قبل رژیم تمام بسیجی‌ها و چماق به‌دستانش را در آنجا آماده کرده بود. جو دادگاه کاملاً بر علیه مجید بود، چون کسی غير از آنها در صحنه نبود. ناگهان مجید را با ماشینی که توسط گارد بسیار زیادی محافظت می‌شد، با دستان بسته به محل دادگاه آوردند.

مادر و برادرم نتوانسته بودند با او صحبت کنند و فقط از دور اونو دیده بودند. در تمام طول دادگاه، به مجید اجازه حرف زدن نداده بودند. تعدادی دختر بسیجی رو به پای میز کشانده بودند که همه آنها افراد شناخته شده و معلوم‌الحال و از مهره‌های خود رژیم بودند. تعدادی چماق به‌دست هم که ادعا کرده بودند مجید به سمت آنها آجر و یا گوجه فرنگی پرتاب کرده! در آنجا بودند و از قبل به آنها تفهیم کرده بودند که در دادگاه چه بگویند.

برادرم مجید در تمام مدت با لبخند به آنها نگاه کرده بود. حاکم شرع در پایان از مجید پرسیده بود: «حرفی برای گفتن داری»؟ مجید هم جواب داده بود: «با پرونده‌ای که تو خود نوشتی و خواندی، دیگه چه حرفی برای گفتن مونده»؟

دوباره حاکم شرع پرسیده بود: «آیا حاضری که توبه‌نامه بنویسی و بگی که کارت و عقیده‌‌ت اشتباه بوده و از منافقین، برائت بجویی»؟

مجید با صدای رسا گفته بود: «من منافق نیستم و هوادار مجاهدین خلق هستم، در ضمن گناهی مرتکب نشده‌ام که بابتش بخوام توبه کنم».

و با همین جمله مجید، دادگاه به پایان می‌رسد بدون این‌که حکمی قرائت شود.

مادرم به خانه برگشت و فقط راضی بود که لااقل توانسته بود مجید را از دور ببیند.

هم‌چنان در بی‌خبری بودیم. آرامش از خانه‌مان رفته بود و حس غریبی به همه مون دست داده بود. انگار که حس ششم‌مون داشت به ما می‌گفت که خبرهای خوبی در پیش رو نیست. ولی می‌ترسیدیم که بر زبان بیاریم که چه اتفاقی قراره در خونه ما رخ بده.

یک روز نزدیک غروب بود. هوا داشت گرگ و میش می‌شد. روز داغ تابستان، پنج شنبه، ١٥مرداد ١٣٦٠

دیدار آخرین؟!

صدای زنگ در خونه بصدا در اومد. دویدم سمت در و اونو باز کردم. پاسداری با لباس فرم جلو در بود. گفت: «به بزرگترت بگو بیاد دم در».

اومدم داخل و به مادرم گفتم که: «یه پاسدار دم در باهات کار داره.»

مادرم سریع خودش رو به در رسوند و پاسدار گفت: «شما می‌تونید بیاید و بچه تون رو ملاقات کنید.»

پدرم هنوز خونه نبود. مادرم نمی‌خواست ما رو به ملاقات ببره و از این راه می‌خواست ما رو مراقبت کنه. مارگزیده شده بود و سعی می‌کرد که خواهر و برادرهامو از دسترس پاسداران دور نگهداره.

زنگ زد به خواهر بزرگترم که خونه‌اش در نزدیکی ما بود و بهش گفت که سریع سر راهت مقداری شیرینی و میوه بگیر و بیار که ببریم زندان، چون به مجید ملاقاتی دادند.

خواهرم با خوشحالی به خانه آمد و آنها با هم به زندان سپاه رفتند برای دیدن مجید.

بعد از دو ساعتی که گذشت، دوباره یک ماشین سپاه به در خونه اومد و گفت به پدرتون بگید که بیاد و مجید رو ملاقات کنه و ما خوشحال از این‌که چقدر خوب! اونها چون دیدند پدرم نبوده، دنبال او هم فرستادند. و پدرم آماده رفتن شد و پدرم رو با خودشون بردند.

در مسیر به پدرم نگفته بودند که چه برنامه شومی برای پسرش تدارک دیدند. وقتی پدرم به اونجا رسیده بود، هنوز مادر و خواهر بزرگم، داخل نرفته بودند و بعد همگی آنها را به داخل برده بودند و در اتاقی رو باز کرده بودند که مجید در آنجا نشسته بود…

ادامه دارد


# براندازیم  #تيك_تاك_سرنگوني    #قیام_تنها_جوابه 

💞  # مجاهدین_خلق ایران #ایران  #  کانونهای شورشی

🌳# MaryamRajavi  # IranRegimeChange   

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@