شکنجهگاه ساواک تا گلولههای پاسداران خمینی: دو فصل خونین از زندگی مجاهد شهید محمدکاظم سیدی کمجانی: حوری سیدی
مجاهد شهید محمدکاظم سیدی کمجانی، زندانی سیاسی دوران شاه است که زیر شکنجههای ساواک مقاومت کرد، چند سال بعد در حالی که تحت تعقیب پاسداران رژیم خمینی بود، در تبریز هدف گلوله پاسداران قرار گرفت و به شهادت رسید.
سرگذشت محمدکاظم سیدی تنها روایت زندگی و شهادت یک مبارز سیاسی نیست؛ روایتی است از استمرار سرکوب در دو دیکتاتوری که از شکنجهگاههای ساواک آغاز شد و با گلولههای پاسداران خمینی ادامه یافت.
خواهر مجاهد حوری سیدی، روایتگر سرگذشت او است، نسلی که دو دیکتاتوری را تجربه کرد1 ولی از آرمان آزادی دست نشست و جان بر سر پیمان داد.
***
مجاهد خلق، محمدکاظم سیدی کمجانی در سال۱۳۳۴ در تهران متولد شد. کاظم از همان ابتدا با دردها و رنجهای مردم از نزدیک آشنا شد. از این رو عشق به تودههای محروم در دلش شعلهور گردید. اولین فعالیتهای اجتماعی خود را از سنین نوجوانی با کمک به فقرا و رسیدگی به دردهای آنها آغاز کرد. اما بهزودی دریافت که راهحل نهایی و بنیادی محو هرگونه ستم و استثمار در یک مبارزه انقلابی سیاسی است.
او تحصیلاتش را تا مقطع دیپلم به اتمام رساند. کاظم در دبیرستان به مطالعه کتابهای سیاسی روی آورد؛ کتابهایی که عموماً علیه دیکتاتوری شاه بود. او همچنین در محافل مذهبی تهران شرکت داشت. با علنی شدن سازمان مجاهدین و درخشش سازمان در مبارزه مسلحانه انقلابی با رژیم شاه، کاظم با سازمان و اهداف آن آشنا شد.
کاظم در سال ۱۳۵۳ پس از اخذ دیپلم تلاش کرد تا به دانشگاه راه یابد اما موفق نشد و بهاجبار به سربازی اعزام شد. فعالیتهای سیاسی او در دوران سربازیاش در سال ۱۳۵۳ اوج گرفت. عاقبت پس از ۸ ماه فعالیت در پادگان، در سال ۵۴، فعالیتهای او لو رفت و توسط ساواک در قزوین دستگیر شد، به علت اینکه سرباز بود، به زندان دادرسی ارتش در تهران منتقل شد و ۴۰ روز را زیر شدیدترین شکنجهها سپری کرد.
روایت خانواده
صبح زود یکی از روزهای زمستان ۵۴ فرد ناشناسی که کلاهی بر سر داشت، به خانه ما مراجعه کرد. هر کار کردیم به داخل نیامد و فقط مادرم را خواست. همانجا در دقایقی کوتاه خبر دستگیری کاظم را در قزوین داد و گفت: «خبری از او نیست و دنبال کارهایش بروید». سپس سریع محل را ترک کرد.

بعداً در ملاقاتهای زندان قصر، او را در کنار برادر شهیدم دیدم. او کسی جز مجاهد قهرمان محمد معصومی نبود که بعدها بهعنوان یکی از فرماندهان عملیات فروغ جاویدان در سال ۶۷ به شهادت رسید.
یکی از یاران مجاهد او درباره شکنجههای اعمال شده بر کاظم نوشته است: «دستگیری کاظم مصادف با ماه رمضان بود. او در تمام مدتی که زیر شکنجه قرار داشت روزه بود. باوجود این، از نمونههای مقاومت در برابر دژخیمان بود. او را بهقدری زده بودند که در سلول بهصورت چهار دستوپا حرکت میکرد. بااینحال روحیهای بسیار شاد و سرزنده داشت طوریکه همه ما را تحت تأثیر قرار میداد».
عاقبت بعد از پایان دوران شکنجه و بازجویی، کاظم در دادگاه به ۶ سال حبس محکوم شد. او ابتدا به زندان کمیته شهربانی و سپس به زندان قصر منتقل شد.
وی مدت ۳ ماه بدون ملاقات و ارتباط با خانواده بود. پس از انتقال به زندان قصر، کاظم تحت مسئولیت مجاهدین دلاوری همچون سیاوش سیفی و حمید جلالزاده آموزشهای ایدئولوژیک و تشکیلاتی مجاهدین را فرا گرفت.
فرمانده سیاوش سیفی و حمید جلالزاده از زندانیان مجاهد شکنجه شده توسط ساواک شاه بودند که در زمان خمینی به شهادت رسیدند.

در دوران ضربه اپورتونیستهای چپنما، وی در زندان همراه با سایر مجاهدین مرزبندی خودش را با آن جریان انحرافی مشخص کرد.
یکی از مجاهدان اسیر که در زندان شاه با کاظم بوده در رابطه با تنظیم او با ضربه اپورتونیستهای چپنما میگوید: «اولین نتیجه خیانت اپورتونیستها سربرداشتن یک جریان راست ارتجاعی بود. بعد از ضربه، مدعیان رنگارنگی در برابر سازمان سربلند کردند که تا آن موقع جرأت حرف زدن هم نداشتند. اما حالا مانند افعیان یخزده در گرمای تابستان بههوش آمده و میخواستند کار خیانتکاران اپورتونیست را در جهت اهداف و آرزوهای ساواک تکمیل کنند و کار مجاهدین را یکسره سازند. بههمین دلیل جنگی بسیار جدی و حاد بین ما و عناصر راست ارتجاعی درگرفت که در این مقطع کاظم هم، از جمله کسانی بود که در پیمودن راه مجاهدین تردیدی بهخود راه نداد. او با قاطعیت مرزهای سیاسی ـ ایدئولوژیک خود را با مرتجعان و مدعیان ترسیم کرد و در برابر آنها موضع گرفت».
در اولین ملاقاتی که ما اعضای درجهیک خانواده با کاظم داشتیم، وی پس از ۳ماه بازجویی و شکنجه بهشدت ضعیف و لاغر شده بود. در این ملاقات کابینی، او داشت از شکنجههایی که روی خودش و دیگر زندانیان سیاسی اعمال میشد، صحبت میکرد که بلافاصله مأموری به محل ملاقات آمد، گوشی را از دست کاظم گرفت و در برابر چشمان ما شروع به توهین به او کرده و گوشی را روی میز کوبید و او را از محل ملاقات برد.
آزار و اذیت خانواده توسط ساواک
از سال ۱۳۵۴ به بعد ما دیگر در خانواده آسایش نداشتیم. مأمورین ساواک تعقیبمان میکردند. یکبار نیز به خانه هجوم آورده و کلیه کتابها و وسایل را با خودشان بردند.
در آبان سال1357، همزمان با اوجگیری جنبش اعتراضی مردم علیه نظام ستمشاهی، کاظم نیز در کنار تعداد دیگری از مجاهدان از زندان رهایی یافت .
وی پس از آزادی از زندان قصر، برای ما تعریف کرد که چگونه شکنجهاش میکردند. او از «ازغندی» و «حسینی» بهعنوان شکنجهگرانش نام میبرد که بسیار او را شکنجه میکردند تا مجبور به اعتراف شود.

یکی از شکنجههایی که روی کاظم اعمال شد «آپولو» بود که از اختراعات ساواک شاه بود. این شکنجه از سال ۱۳۵۲ توسط بازجویان ساواک بر روی زندانیان سیاسی اعمال میشد
کاظم همچنین به من و خواهرم میگفت که در شکنجه زیر ناخنهای دستانش سوزن فرو برده و زیر سوزنها فندک میگرفتند. شکنجهگران ساواک کاظم را بارها به مدت طولانی با زدن کابل به کف پاهایش، شکنجه میکردند اما او آنقدر مقاومت کرده بود تا اطلاعاتش بسوزد.
کاظم میگفت: «بازجوها برای اینکه مرا به حرف بیاورند، بیوقفه با کابل میزدند و حتی مدت یک هفته بیخوابی میدادند تا تمرکزم را از دست بدهم. بارها شده بود که از هوش میرفتم و وقتی دوباره به هوش میآمدم آنقدر بر سرم فریاد میزدند تا مجبورم کنند که اطلاعاتم را بنویسم».
ولی او با مقاومت جانانه هرگز نگذاشت اطلاعات سایر همرزمانش به دست ساواک بیفتد.
آثار شکنجه و ضربههای کابل بر کف پاهای کاظم بهخوبی قابل مشاهده بود؛ بهطوریکه برای راه رفتن مجبور میشد گوشت و پوستهای اضافی را بچیند.
او میگفت: «در کمیته سوم و در ورود به اتاق شکنجه، عدهای از شکنجهگران ساواک میایستادند و روی من شکنجهای به نام فوتبال را اعمال میکردند. در این نوع شکنجه برایشان فرقی نداشت هر جای بدن بر اثر ضربات پوتین زخمی شود یا بشکند؛ آنقدر زندانی را به در و دیوار میکوبیدند تا از حال برود».
البته او تلاش میکرد از قهرمانیهای سایر برادرانش در زندان بگوید و کمتر از خودش میگفت و ما بهسختی این حرفها را از او شنیدیم.
کاظم بلافاصله پس از آزادی از زندان در پاییز ۵۷، اقدام به سازماندهی جوانان محل در جنوب تهران برای خلع سلاح پادگانها کرد. او در تسخیر مسلحانه مراکز رژیم شاه از جمله رادیو و تلویزیون فعالانه شرکت داشت و مدتی پس از آن نیز به حفاظت از آن پرداخت.
در روزهای انقلاب ۵۷ و در بهمن و اسفند همان سال، با تیم عملیاتی خود به دانشگاه تهران منتقل شد و به حفاظت از دانشگاه مشغول بود.
او پس از آزادی آخرین دسته زندانیان سیاسی در ۳۰ دیماه ۱۳۵۷، در تشکیلات سازمان به انجام وظایفش پرداخت و زمانی که سردار موسی خیابانی به تبریز رفت و در آنجا تحت مسئولیت مجاهد شهید سیاوش سیفی در بخش کارگری سازمان در تبریز بهکار پرداخت.
در دوران خمینی
کاظم در سالهای ۵۸ و ۵۹ از مسئولین و دستاندرکاران تشکیلات تبریز بود. او کمتر به تهران میآمد و اساساً در تبریز در خانههای هواداران سازمان ساکن بود. در آنجا مسئول بخش کارگری جنبش ملی مجاهدین بود.
به کارخانههای مختلف سر میزد و رابطه بسیار نزدیکی با کارگران برقرار میکرد. یکی از مجاهدینی که با کاظم از نزدیک کار کرده در اینباره نوشته بود: «کاظم در اوج صداقت و با انگیزههای بسیار والای انقلابی کار میکرد. او بهراستی از هر کاری که برای پیشبرد اهداف سازمان تشخیص میداد دریغ نمیورزید و با پشتکار بسیار بهجنگ مشکلات میرفت. برای همین هم بهزودی توانستیم در بسیاری از کارخانههای بزرگ تبریز، نظیر ماشینسازی و تراکتورسازی نفوذ بسیاری پیدا کنیم».
کاظم همیشه میگفت: «خمینی رهبری انقلاب را ربود و این بزرگترین خیانتی است که کسی میتوانست در حق مردم انجام دهد. خیانت به آرمان و عواطف مردم ازجمله گناهانی است که خدا هیچگاه نمیبخشد».
او در سال ۵۹، علاوه بر مسئولیت بخش کارگری، مسئولیت بخش دانشآموزی سازمان در تبریز را نیز به عهده گرفت. مدتی بعد کاظم بهعنوان مسئول کل بخش اجتماعی سازمان در تبریز انتخاب شد. علاوه بر آن، مسئول اطلاعات و امنیت سازمان در استان آذربایجان بود.
کاظم به دلیل فعالیتهایش چهرهای شناختهشده بود، از سال ۱۳۶۰ رژیم بهشدت دنبال دستگیری او بود. بنا به گفته همرزمانش، کاظم با انطباق فعال با محیط از جمله تغییر چهره و جابجایی مستمر، اقدامات مزدوران را ناکام میگذاشت. آخوند جنایتکار موسوی تبریزی دستور دستگیری کاظم را صادر کرده و حتی عکس او را چاپ کرده و به پستهای بازرسی داده بود.
سرانجام در روز ۲۹ شهریور ۱۳۶۰ کاظم در درگیری خیابانی در چهارراهی در تبریز، هنگام رانندگی از پشت به رگبار بسته شد و در حالیکه فقط ۲۶ سال سن داشت به شهادت رسید.
خانواده ما که در تهران بودند، چند روز طول کشید تا خود را به تبریز برسانند. اما در این فاصله، پدر حنیف کبیر در تبریز (زنده یاد حمدالله حنیفنژاد)، پیکر او را تحویل گرفته و در وادی رحمت تبریز به خاک سپرده بود.

پاورقی:
مجاهد دلیر دیگری از این خانواده، گل سرخ انقلاب، کاظم نیاکان است. کاظم در اسفند سال ۱۳۶۰ در تهران متولد شد. او به یاد دایی اش «مجاهد شهید محمدکاظم سیدی»، کاظم نامگذاری شد. کاظم نیز همان راهی را انتخاب کرد که دایی و پدرش، با خون خود صحت و مشروعیت آن را تأیید کرده بودند. کاظم به راه و آرمان مجاهدین پیوست و در ۱۹سالگی در اسفند ۱۳۷۹ در ایلام همراه با مجاهدان قهرمان هاشم هاشمی و جلال موسوی پس از یک درگیری سه روزه و در نبردی نابرابر به شهادت رسید.
پدر کاظم مجاهد شهید حیدر نیاکان نیز از زندانیان سیاسی زمان شاه بود. او پس از آزادی از زندان، از مسئولان بخش کارمندی سازمان مجاهدین بود. حیدر قهرمان در شهریور ۱۳۶۱ هنگامی که فرزندش کاظم ۶ ماهه بود، در یک درگیری خیابانی در تهران به شهادت رسید.رژیم پلید آخوندی از دادن پیکر و رد و اثری از محل دفن حیدر و کاظم نیاکان به اعضای خانواده، امتناع کرد و این پدر و پسر از جمله مجاهدان بیمزار هستند.

🟢 #نه_شاه_نه_شیخ
🍏# مجاهدین_خلق ایران # کانونهای شورشی
🌳 # مریم رجوی #ایران
