یاد ی از مجاهد شهید حسنعلی صفایی از بازاریان خوشنام و معتمد محله خزانه و میدان غار تهران - از دل فقر تا نبرد با دو دیکتاتوری شاه و شیخ – نوشته زینب صفایی
پدرم حسنعلی صفایی معروف به «حاجی صفایی» از مجاهدان شناخته شده در محله خزانه تهران بود. او از دل فقر و ظلم، مسیر مبارزه با عامل بدبختی مردم در دو دیکتاتوری شاه و شیخ را همراه با مجاهدین پیمود. او که از بازاریان خوشنام و معتمد محله خزانه و میدان غار تهران بود، به هرچه که از مال دنیا به دست آورده بود پشت پا زد. وی پس از سالها زندان و اسارت و شکنجه توسط ساواک و دژخیمان خمینی و مصادره اموال، در نهایت به دست جلادان رژیم آخوندی در ۱۱ مرداد ۱۳۶۰ در زندان اوین به جوخه تیرباران سپرده شد.
راه او در قیام بازار تهران در سال ۱۴۰۴ استمرار داشت و بیشک تا رسیدن به سرمنزل مقصود، یعنی سرنگونی این رژیم و رسیدن به صلح و آزادی همراه با شورشگران و کانونهای شورشی ادامه خواهد یافت. باشد تا برگهایی از خاطرات او ره توشهای گرانقدر، در مسیر مبارزه 120ساله ملت ما برای نیل به آزادی و جمهوری دموکراتیک باشد.
کودکی و فقر در دوران پهلوی
پدرم در سال ۱۳۰۹ در یکی از روستاهای اراک به دنیا آمد. پیش از تولد، پدرش را از دست داده بود. زندگی او و مادر و دو برادرش همزمان با خشکسالی و قحطی گسترده در ایران، بهسختی گذشت. آن سالها بهدلیل گران شدن نان از یک ریال به 5تومان به «سال پنج تومانی» معروف گشته و با دوران سلطنت رضا قلدر همزمان بود.
قحطی و گرسنگی و فقر و بیماریهایی چون وبا و کزاز گریبانگیر مردم بود. بسیاری از اهالی روستا کور شدند. برای همین اسم روستا را نمک کور1 گذاشتند. روستای کزاز2 نیز مجاور نمک کور بود.
پدرم تعریف میکرد: «از ۸ سالگی ستم و ظلم را با رگ و پوستم حس کردم ولی نمیدانستم چکار میتوانم بکنم. یکبار جارچیهای حکومتی، روستاییان را مجبور کردند که هنگام عبور قطار حامل فوزیه و محمدرضا پهلوی که تازه ازدواج کرده و از اهواز به تهران در حرکت بود، در مسیر قطار ایستاده و برای آنها دست تکان دهند. ما همراه بقیه اهالی روستا به اجبار با پای پیاده مسیر طولانی را طی کردیم. پس مانده غذایی که آنها از قطار به سمت روستاییان پرتاب میکردند را قزاقها برمیداشتند و به روستاییان چیزی نمیرسید. تمام مدت با حسرت به غذایی که قزاقها میخوردند نگاه میکردیم. شکم گرسنه مرا عذاب میداد».
پدرم میگفت: «یک بار وقتی ما حین بازی، از غذا خوردن تعریف میکردیم، متوجه شدم مادرم گریه میکند. وقتی پرسیدم، فهمیدم، او از این که ما حتی آب برای خوردن نداشتیم و بچهها آنگونه با لذت کودکانه از غذا خوردن قزاقهای شاه تعریف میکردند، دلشکسته بود و گریه میکرد».
نمونهای دیگر که پدرم را خیلی تحت تأثیر قرار داده بود این بود که متفقین در اطراف روستایی که آنها زندگی میکردند ساکن شدند. عموی بزرگترم با سربازان متفقین رابطه برقرار کرده و غذای باقیمانده متفقین را برای کودکان روستا میآورد. وقتی متفقین از اراک رفتند وسایل اضافه از جمله مواد منفجره را باقی گذاشتند. اما چون اهالی اشراف به خطرات آن نداشتند، حین بازی، مواد منفجر شده و عمویم و پسرخالهاش کشته شدند.
پدرم در غم از دست دادن برادرش در نوجوانی روستا را ترک کرده و به تهران رفت. او توانست در تهران طی چند سال با تلاش زیاد شغل و زندگی خوبی فراهم کند.
دولت ملی دکتر مصدق و آغاز بیداری سیاسی
پدرم در سال ۱۳۳۰ برای سربازی اجباری دستگیر شد. دوران خدمت او مصادف با کودتا علیه دکتر محمد مصدق بود. او که تحت تاثیر شخصیت دکتر مصدق بود بعد از حملهی اوباش تحت حمایت ارتش شاه و غارت خانه دکتر مصدق تحمل نکرده و از سربازی فرار کرد. چون ظلم و ستمها و سختیهایی که کشیده بود برایش تداعی شده و همین انگیزهای شد تا مسیر مبارزه را انتخاب کند.
او پس از کودتای استعماری ۲۸ مرداد با برخی گروهها و عناصر مخالف شاه ارتباط گرفت. پس از دستگیری و کشته شدن و نهایتاً انحلال آنها، تا مدتها مخفی شده و خانه و خانواده را ترک کرد.
در قیام مردم در روز ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ با تمام توان و امکاناتی که داشت شرکت داشت.
آشنایی با مجاهدین خلق قبل از انقلاب ضد سلطنتی
پدرم در بازار تهران از طریق حاج خلیل رضایی مسیر درست مبارزه با شاه را در سازمان مجاهدین پیدا کرد.
ما در منطقه خزانه زندگی میکردیم و پدرم که به تجارت آهن مشغول بود، به «حاج صفایی آهنفروش» شهرت داشت. او به دلیل کمکهای مالی به محرومان، مورد اعتماد مردم خزانه و دروازه غار بود و ارادت خاصی نسبت به او داشتند.
به مناسبتهای مختلف مذهبی مراسم و جلساتی در خانه برگزار میکرد و مردم را نسبت به مسایل سیاسی آگاه مینمود. خانه و محل کار وی نیز محملی برای فعالیتهایش برای سازمان بود.
او بهعنوان عضو پشتیبان سازمان مجاهدین، در جابهجایی و نگهداری سلاحها (از جمله سلاحهای مصادره شده توسط سرگرد علی محبی از پادگانهای ارتش در زمان شاه خائن) فعالیت میکرد و دفاعیات مهدی رضایی را در تهران پخش مینمود.
پدر همراه با تعداد دیگری از مجاهدین از جمله دکتر علی خدابنده لویی (شهادت ۱۸ مهر ۱۳۶۰)، احد صابری پورافسران (تیرباران در شهریور ۱۳۶۳)، باقر نظریان (از شهیدان ۱۳۶۴- زندان اوین)، نقی سعیدی (از شهیدان مهر ۱۳۶۲) و….. فعالیت داشت، اکثر آنها زندانیان سیاسی زمان شاه بودند و بعدها به دست دژخیمان خمینی به شهادت رسیدند.

شهیدان مجاهد خلق محمدباقر نظریان، نقی سعیدی، دکتر علی خدابندهلویی

مجاهد شهید احد صابری پورافسران که در میتینگ امجدیه(سال ۵۹) چشم خود را در اثر اصابت سنگ از دست داد و در شهریور ۶۳ تیرباران شد
دستگیری و زندان و شکنجه توسط ساواک شاه
پس از شهادت مهدی رضایی، پدرم به دلیل فعالیتهایش دستگیر شد و زیر شکنجههای سنگین قرار گرفت؛ آثاری که تا سالها بر پاهای او باقی بود. روزی که مأموران ساواک برای دستگیری پدرم به مغازه پدرم ریختند، خبر آن به مادرم رسید، او هم سریعاً کتابهای پدر را از خانه جمع کرد و در پشتبام همسایه مخفی کرد. چون در زمان شاه داشتن کتابهای سیاسی_عقیدتی جرم بود.
همان روز چهار مرد ساواکی درشت هیکل، در حالی که پدرم را با خودشان آورده بودند وارد خانه شدند. یکی از آنها با خشونت من و برادر کوچکم که 4ساله بود را هل داد و نگذاشت به پدر نزدیک شویم. ما از ترس همدیگر را بغل کرده و گریه میکردیم.
ساواکی ها کمدها و رختخوابها… و تمام خانه را بههمریخته و اجازه حرف زدن به هیچکدام از ما را نداده و کل خانواده را در ترس و وحشت انداختند.

مجاهد شهید حسنعلی صفایی با خانواده
با دیدن جنایتهای ساواک در زندان، پدر پس از آزادی دیگر نتوانست به زندگی معمول برگردد و بهطور حرفهای وارد مبارزه شد. او در سال۵۶ برای آموزش نظامی به فلسطین رفت و پس از گذراندن یک دوره آموزشی با مقداری سلاح و مهمات به کشور بازگشت.
فشار ساواک بر خانواده و ملاقات در زندان
ماهانه دو یا سه بار برای ملاقات پدر میرفتیم. در دنیای کودکانه، کار من و برادرم این بود که وقتی به ملاقات میرویم چهکار کنیم تا خودمان را به او برسانیم. سالن ملاقات زندان قصر دو ردیف میله داشت که خانوادهها یک سمت و زندانیان سمت دیگر بودند تا نتوانند با هم تبادلاتی داشته باشند. بین آنها مأمورین زندان ایستاده و حرفها را گوش میکردند. من و برادرم سریع از میان میلهها خودمان را به پدر میرساندیم.
یکبار که ملاقات رفتیم چون او را به کمیته مشترک منتقل کرده و به ما هم نگفته بودند، نتوانستیم با او دیدار کنیم. همه خانواده آنقدر اعتراض کردیم که آنها مجبور شدند ما را به کمیته مشترک ببرند.
اما ساواکی ها گفته بودند: «با زندانی حرف زده نشود».
در کمیته مشترک وارد یک اتاق بزرگ شدیم. پدر برخلاف همیشه روی یک صندلی نشسته و روی پایش پتو انداخته بودند. ساواکیها نتوانستند مانع بشوند و من و برادرم خودمان را به او رساندیم. او نمیتوانست مثل همیشه ما را در آغوش بگیرد و ما بهیکباره ترسیده و سکوت کردیم.
بعدها فهمیدیم بیحالی او، ناشی از شکنجههای شدید اعمال شده بر او توسط ساواک بود و پتو هم برای مخفی کردن آثار شکنجهها بود.
هنگام برگشت از ملاقات تا سوار ماشین شدیم عمه و عمویم شروع به گریه کردند. عمهام که شوک شده بود مرتب جیغ میکشید و کسی نمیتوانست او را ساکت کند.
این صحنهها تأثیر مخربی بر روحیه برادر کوچکم داشت. دفعه بعد که به ملاقات پدر رفتیم او جیبهایش را از قبل پر از سنگ کرده بود، به محض رسیدن به مقابل زندان قصر، شروع به سنگپرانی به سمت در زندان و مأموران کرد و شیشهی بین مأموران زندان و ملاقاتیها را شکسته و با گریه میگفت: «میخواهم پدرم را ببرم». مأموران زندان دنبال برادرم میدویدند تا او را بگیرند. ولی بچه 4ساله آنقدر عصبی شده بود که کسی حریف او نمیشد. یکی از سربازان که نگهبانی میداد با دیدن این صحنه گریه میکرد. بیتابی برادرم باعث ناراحتی تمام خانواده شد. او بعدها دچار مشکلات روحی شد.
پس از آزادی از زندان، آثار کابل و شکنجه روی پای پدرم مانده بود. معده او زیر شکنجه خونریزی کرده و عوارض آن ادامه داشت.
انقلاب ضدسلطنتی؛ همراه با مردم و مجاهدین
پدر در رابطه با پیروزی قیام ضد سلطنتی از هیچ کوششی دریغ نکرد و به همرزمانش میگفت: «بچهها ما باید هرچه داریم فدای خدا و خلق بکنیم».
مردم سلاحهایی که از پادگانها مصادره کرده بودند را به او تحویل دادند و او آنها را به سازمان تحویل داد. مسجد جامع خزانه و کلانتری آنجا نیز به او سپرده شد.
بعد از انقلاب، ما محله فقیرنشین خزانه را ترک نکردیم. بسیاری از اهالی محله توسط او جذب سازمان شدند. از آنجا که خودش فرزند درد و رنج بود و خیلی خوب معنی گرسنگی و فقر را حس میکرد، اطرافیانش را تشویق میکرد به مردم کمک کنند و خودش محور اصلی کمک بود. خانه ما پناه مردم فقیر بود.
در شبهای ماه رمضان تابستان ۵۸، رژیم که بغض و کینه خاصی به مجاهدین و هواداران سازمان داشت میخواستند مسجد جامع را از هواداران که مسئولش پدرم بود بگیرند. در این مسجد روحانیون هوادار از جمله مجاهد شهید احمد محدث، استاد جلال گنجهای و بعضاً شهید آیتالله عاشوری جلسه میگذاشتند و سخنرانی میکردند.
از دیگر کارهایی که پدر همراه با سایر اعضای سازمان در منطقه خزانه برای کمک به مردم انجام داد عبارت بود از:
– ایجاد درمانگاه مهدی رضایی در فلکه دوم خزانه که مردم از این درمانگاه بهصورت رایگان استفاده میکردند. در این درمانگاه ازجمله مجاهد شهید دندانپزشک علی خدابنده لویی طبابت میکرد.
– دایر کردن شرکت تعاونی در اسدآباد خزانه که مردم در هر سطح مالی میتوانستند اجناس مورد نیاز خود را به قیمت خیلی ارزان از این تعاونی بخرند و کلیه درآمد این مغازه را نیز صرف مردم محروم میکرد.
– راهاندازی کارگاه نجاری در کوچه قاسمی فلکه اول خزانه به کمک جوانان محل که تمام درآمد آن را بهعنوان کمک مالی در اختیار سازمان قرار میدادند. البته تمام این اماکن بعدا توسط رژیم غارتگر، مصادره شد.
سه بار دستگیری و زندان و شکنجه و نهایتاً شهادت در زمان شیخ
پدر به خاطر فعالیتهایش با مجاهدین چند بار توسط مزدوران خمینی دستگیر شد. هر بار زیر شکنجه و ضرب و شتم بسیار قرار میگرفت اما دست از آرمانهای سازمان برنداشت.
بار اول در ۱۸ رمضان سال ۵۸ وی به همراه چند هوادار از جمله دکتر خدابنده لویی، خسرو(صادق) باقری، و … توسط کمیته چیها ربوده شده و کسی خبر نداشت که آنها را کجا بردند.
پس از ۶ روز مجاهد قهرمان خسرو باقری (وی در ۵ مهر1360 شهید شد) از طریق کانال کولر فرار کرد.
او گفت آنها را در شوفاژخانه باشگاه کارگران میدان غار حبس کرده بودند. نهایتاً همه نفرات را آزاد کردند و ما به ازاء مسئولیت مسجد جامع و کلانتری که مسئولیتش با پدرم بود را از او گرفتند.
بار دوم پدر را در آبان ۵۹ دستگیر و زندان کرده و ۶ ماه بعد وی را آزاد کردند. علت دستگیری این بود که در شهریور ۵۹ در سفر به مشهد یکی از روستاییان در رابطه با غصب آب روستایشان توسط آخوند توسلی و خانواده هاشمینژاد به پدرم شکایت کرد و گفت: آنها حوالی باغهای روستای دولتآباد3 کاهوی مشهد ویلا خریده و برای استخرهایشان آب روستاییان را گرفتهاند و آب روستا خشک شده است. پدرم آدرس روستا را گرفته و چند عکس از باغهای آن تهیه کرد. او عکس باغات روستا را برای اعتراض به مجلس برد. اما بهجای رسیدگی به شکایت، پدر را در مجلس دستگیر کرده و به اوین بردند.
طی ۶ ماه پدرم در زندان توسط شکنجه گرانی همچون مجتبی حلوایی شکنجه شد. او در 6اردیبهشت60 از زندان آزاد شد. زمان آزادی پدرم جمعیت زیادی برای استقبال آمدند. مزدوران رژیم که تاب و تحمل این استقبال را نداشتند خانه ما را با سهراهی انفجاری و کوکتل مولوتف مورد حمله قرار داده و تخریب کردند.
برای بار سوم، پدرم در ۸ تیر1360 توسط «کمیته هرندی» در دروازه غار دستگیر شد و علی اصغر صفارهرندی رئیس کمیته، او را به زندان اوین تحویل داد. کمیته هرندی از لمپن فالانژهای دروازه غار تشکیل شده بود. مزدور علی اصغر هرندی در زمان شاه هم با ساواک همکاری داشت. او برادرش رضا صفارهرندی را که با گروههای مخالف شاه فعالیت می کرد، لو داد که باعث اعدام او شد.
یکبار مادرم برادر کوچکم را برای دیدن پدر به کمیته برده بود ولی علیاصغر هرندی اجازه نداد بچه نزد پدر برود. پدر با صدای بلند به مادرم گفته بود: « بچه را ببر. این به برادر خودش هم رحم نکرد و او را لو داد و برایش رشوه گرفت، ببین برای من چقدر میخواهد رشوه بگیرد».
پدر را همراه با یکی دیگر از اعضای خانواده که او نیز دستگیر شده بود، هر روز از ۷ صبح تا ۷ شب به شعبه برای بازجویی میبردند و محل اختفا سلاحها را میخواستند ولی پدرم چیزی نمیگفت.
روز ۷ مرداد ۱۳۶۰ که آخرین روز بازجویی بود، پدر هنگام بازجویی درخواست سیگار کرد. لاجوردی جلاد، تصور کرده بود او قصد همکاری دارد و برای تطمیع، یک باکس سیگار جلویش گذاشت. پدرم دست لاجوردی را گرفته و با مشت و لگد و زدن کشیده به گوش او، فحش داده و گفته بود: «فلان فلان شده، ساواک نتوانست از من اطلاعات بگیره تو که … اونها هم نیستی من به شما که در مقابل ساواک و …. نیستی اطلاعات بدهم؟».
لاجوردی را طوری کتک میزد که نمیتوانستند او را از دست پدرم نجات دهند. تا اینکه چند بازجو آن دژخیم را از دست او بیرون کشیدند. سپس پدر را به تخت شکنجه بستند. وقتی دیدند نمیتوانند او را آرام کنند پارچهای به دهان او فرو کرده و با چسب محکم بستند. بهقدری او را شکنجه کردند که دیگر قدرت راه رفتن نداشت ولی حسرت یک آخ را به دل بازجوها گذاشت.

او در آخرین لحظات فریاد زده بود، «زنده باد قرآن، مرگ بر اسلام پناهان مرتجع، درود بر مسعود رجوی، درود بر سازمان مجاهدین خلق ایران».
در قسمتی از وصیتنامهاش نوشته بود: «من وصیتی ندارم هرچه خدا فرموده است همانطور عمل کنید. من افتخار میکنم که فدای سازمان مجاهدین خلق شوم، من افتخار میکنم»
چند خاطره تاریخی
دیدار پدرم با برادر مجاهد ابوالقاسم رضایی (برادر حبیب) در زندان
پدرم پس از دستگیری توسط ساواک به سلولی برده شد که برادر حبیب هم در آن سلول بود. پدر او را نمیشناخت. برادر حبیب سوال کرده بود: «پدر برای چی دستگیر شدی»؟
او با عادیسازی گفته بود: «یک بسته ورق در مغازه من بود، من نمیدانستم چیست. من سواد ندارم. او را به دیگران دادم که ببینم در آن چی نوشته شده است».
برادر حبیب سوال میکند: «خب چی نوشته شده بود؟»
پدر گفته بود: «دفاعیات مهدی رضایی بود. من که او را نمیشناسم»!
برادر حبیب گفته بود: «خب پدر! من برادر مهدی رضایی هستم».
پدرم که از طریق حاج خلیل با سازمان آشنا شده بوده تا متوجه میشود برادر حبیب پسر حاج خلیل است شروع به گریه کرد و او را بوسیده و گفت: «من دروغ گفتم که نمیدانستم در برگهها چی نوشته شده. خودم دفاعیات مهدی رضایی را چاپ کردم و در سطح شهر پر کردیم»…
برادر حبیب که خبرچینهای ساواکی داخل بند را میشناخته با اشاره به آنها به او گفت: «فلانی از خبرچینهای ساواک در بند ما هست، حواست باشد، او اطلاعات زندانیان را به مأموران ساواک اطلاع میدهد».
دجالیت خمینی در مورد کمک به نیازمندان
اسماعیل سلامت بخش، در گارد جاویدان شاه در لویزان شاغل بود. او و هم تیمش در جریان قیام ضد سلطنتی به گروهی از سرهنگهای شاه حمله مسلحانه کرده و تعدادی را از پای درآورند. در همان عملیات خودش هم به شهادت رسید. همسر او که جوان و اهل یکی از روستاهای ارومیه بود بیسرپرست ماند.
هنوز فروردین ۵۸ نشده بود که پدر برای کمک به آن زن او را نزد خمینی برد تا برایش خانه و حقوق ماهیانه در نظر گرفته و از خانواده شهید تقدیر شود.
اما تا او را بهعنوان همسر شهید به خمینی معرفی کرد، خمینی پرخاش کرده و گفته بود: «چرا این کار را کردند؟ در اسلام کشتن نفس حرام است. اسماعیل کار بدی کرده…». بهطوریکه همه حاضرین جا خوردند و آن زن جوان هم دیگر پیدایش نشد.
پس راندن اراذل حکومتی پس از انقلاب
اول فروردین ۵۸، علی خامنهای و برادرانش و هادی غفاری، عسگراولادی و عدهای دیگر از اراذل که بیشترشان آخوند بودند، برای تبریک سال نو با گل و شیرینی نزد پدر آمدند.
وقتی آنها گفتند «پیروزی انقلاب مبارک» پدرم که از عملکردهای خمینی عصبانی بود به حالت سوالی گفت: «صبر کنید صبر کنید. سال نو مبارک…. ولی کدام انقلاب پیروز شد؟ مگه انقلاب پیروز شده؟…»خامنهای و همراهانش که حسابی تودهنی خورده بودند بعد از ده دقیقه خداحافظی کرده و رفتند.
پاورقی
- ۱. روستای نمک کور (نمک کوه) در استان مرکزی، شهرستان اراک، دهستان «سده» واقع شده است. این روستا در نزدیکی «تالب میقان» (دریاچه نمک اراک) قرار دارد. در گذشته به دلیل شورهزارهای وسیع و انعکاس شدید نور خورشید از روی نمکها و همچنین گرد و غبار نمکی، بیماریهای چشمی بوده در این منطقه شایع بوده که نحوست دوران پهلوی باعث کور شدن اهالی شده است. ↩︎
- ۲. کزاز (Kazaz): یکی از دهستانهای معروف و تاریخی شهرستان شازند (نزدیک اراک) است. این منطقه بسیار خوشآبوهوا بوده اما در دوران جنگ جهانی دوم و قحطی بزرگ، شاهد فقر شدیدی بوده است. نام «کزاز» در اسناد تاریخی به عنوان یکی از بلوکات قدیمی عراقِ عجم (اراک فعلی) ثبت شده است. ↩︎
- ۳. روستای کاهو،در استان خراسان رضوی، در مسیر مشهد به سمت چناران (منطقه شاندیز/گلمکان) واقع شده و یکی از اصلیترین مناطق ییلاقی و ویلایی برای ثروتمندان و مقامات مشهد شناخته میشود. در نزدیکی روستای کاهو، روستای دولتآباد قرار دارد که به «دولتآباد گلمکان» معروف است. این منطقه به دلیل قناتها و رودخانههایش معروف بوده و دقیقاً همان جایی است که بر سر تقسیم آب آن همیشه نزاع وجود داشته است ↩︎
🟢 #نه_شاه_نه_شیخ
🍏# مجاهدین_خلق ایران
# کانونهای شورشی
🌳 # مریم رجوی
