۱۳۹۴ مهر ۱۱, شنبه

داستان مقاومت زنی که در مقابل دیکتاتوری مذهبی حاکم بر ایران تسلیم نشد: اسدالله نبوی



صدای ناله خفیف زنی مرا به پشت در سلولم کشاند. ،سلول شماره 2 زندان سمنان یکی از شهرهای مرکزی در ایران در اواسط مرداد 67.
در کشاکش سال 67 و اوج قتل عام های وحشیانه ای بود که بر طبق فرمان مذهبی خمینی علیه زندانیان سیاسی در سراسر ایران انجام میشد. داشتم از روزنه کوچک سلول به راهروی تاریک بند نگاه می کردم. پاسداران سراسیمه با گاری چیزی را حمل می کردند. دقت کردم.پیکر خون آلود زنی روی گاری قرار داشت و پاسداران چون گرگانی هار دور او حلقه زده بودند . یکی فرمان داد با پا بکشیدش داخل سلول این منافق بدبخت را.پاهای زن مثل گوشت جویده شده بود و رد خون بود که بر موزاییک نقش می بست.آن صدا دوباره فرمان داد:” تمامش کنید . روسری و چادر را هم از او بگیرید. بچپانیدش توی سلول .” دوباره صدای ناله زن شاید به اعتراض برخاست ومن بالاخره فرمان دهنده و شکنجه گر را دیدم از همان روزن کوچک..
حالا پاسدارها پیکر نیمه جان زن را به داخل سلول کناری کشاندند.بین دو سلول دیوار 30 سانتی آجری قرار داشت که به سختی صدا را منتقل می کرد.
شب از نیمه گذشته بود مدتها بود که پاسداران رفته بودند، گوش خواباندم صدایی از راهرو نمی آمد جز صدای چکیدن آب از روشویی روبرو.می خواستم سردر بیاورم آن زن کیست؟. ضربه یی آهسته به دیوار سلولش زدم . جوابی نیامد، بلندتر و بلندتر زدم بی فایده بود.به خودم گفتم معلوم نیست آن پیکر خون آلود توان حرکت داشته باشد یا نه ؟روی کف سلول دراز کشیدم تکه موکت کف بوی خا ک وخون می داد. چه کسی می دانست که پیش ا ز این خون چندین نفر روی همین موکت ریخته است . هزار پایی داشت تلاش می کرد از دیوار نمور و قدیمی سلول بیرون بیاید، به صدای هر شبش عادت کرده بودم.
ناگهان صدای ضربه یی مرا به خود آورد . دوباره گوش کردم . دستی داشت بر دیوار مورس می زد. جوابش را دادم و وقتی متوجه شدم زنی که آن سوی دیوار است نامش اقدس همتی است ، بغضم گرفت . او را می شناختم . همین یکی دو سال پیش از زندان آ زاد شده بود وخانواده مجاهدش چندین شهید داده بودند.
نننکککممم
گفتم : بازجویی سختی داشتی؟
گفت: نه چندان. هر دو پایم تقریبا فلج شده و دست چپم را هم خودم ا ز کار انداختم .
گفتم : چرا؟
گفت: رگ دستم را زدم تا بازجو نتواند اسرارم را کشف کند اما متأسفانه زنده ماندم.
نمی دانستم چه باید بگویم . دست و پایم را گم کرده بودم .
گفتم : پاهایت وحشتناک بودند.
او دیگر نمی توانست ادامه بدهد. می گفت : یک هفته اخیر جز آب چیزی نخورده است.
دفعه بعد نزدیک های صبح بو دکه به پای مورس آمد .عجله داشت . می دانست که هرلحظه پاسداران سر می رسند.
گفت : ”فقط یک درخواست دارم . همه چیز را از من گرفته اند. هر چیزی که تصور می کردند بخواهم با آن خود کشی کنم. آنها ازمن اطلاعاتی می خواهند که ممکن است جان چندین نفر را به خطر بیندازد. می خواهم اسرارم را حفظ کنم و می ترسم نتوانم”
احساس کردم دارم در موقعیت دشواری قرار می گیرم..
ادامه داد :”می ترسم دیر شود باید یک چیز برنده برایم آماده کنی.”
سر وصدای پاسداران در راهرو زیاد شد و او قطع کرد و رفت…
شب وقتی پیکر خون آلود اقدس را بر می گرداندند دوباره از روزن در نگاه می کردم . همان پاهای خونین و پیکر نیمه جان ومن نگران اینکه شب باید چه پاسخی به او بدهم .
شب زودتر پا ی مورس آمد.
گفتم : می دانم بازهم روز سختی داشتی اما ما الگوهای مقاومت در تاریخ مان کم نداریم ؛ به آنها فکر کن و قوی باش
با ضربه ایی حرفم را قطع کرد: اینها را می دانم. آیا چیزتیزی آماده کردی؟
با تردید گفتم : نه
و او دیگر ادامه نداد و رفت و تلاشم دیگر سودی نداشت.
چند ساعت بعد با سر وصدای ناگهانی از خواب برخاستم و دیدم پاسداران او را با عجله می برند .
بازهم راهروی جلوی سلولم خونی شد و صدای گاری و ناله خفیف…
ومن نگران که آیا او را بی دفاع در دهان اژدها رها نکردم؟
دیگر خوابم نمی برد و شروع کردم به قدم زدن.
قبل از اذان صبح او را برگرداندند و این بار اول او بود که پای مورس آمد و خبر خوش داد: ”دیگر نیازی نیست به چیز تیز فکر کنی . همه چیز تمام شد”
پرسیدم چی شد؟
گفت :” دژخیم دیشب مرا بدون چشم بند به بازجویی برد. قیافه اش همانطوری بود که حدس می زدم ؛ کریه و وقیح و بد منظر. دیگر شلاق و کابل در کار نبود . بازجو تسلیم و ازمن نومید شده است و دایم می گفت : کله شقی کار به دستت داد فهمیدم که کار تمام است و به زودی مجبورند اعدامم کنند.”
احساس کردم دستی که حالا دارد بر دیوار می کوبد سرشارتر و پویاتر از هر شب است . خواستم در اعتراض چیزی بگویم ، مجال نداد و گفت ” به بچه ها بگو مقاومت . این راز ماندگاری نسل ماست . به سازمان بگو که اقدس به عهدش وفا کرد….”

و این آخرین جملات او بود . طولی نکشید که پاسداران دوباره سر رسیدند و او رفت. حتما وقتی طناب دار را به گردن او می انداختند سه تن از یارانش را هم میتوانست ببیند که همان شب همراه او برای اعدام برده شدند.یکی از آن ها صدای حسین بود . حسین موکدی همسر اقدس. آنها نخستین دسته زندانیان سیاسی بودند که به فرمان خمینی ، پدرخوانده تروریسم و بنیادگرائی در جریان قتل عام 67 در زندان سمنان به دار کشیده شدند…

انقلاب، ایدئولوژی و انقلاب ایدئولوژیک و هجمه های از کویر وحشت میهن به سلامت گذشتگان، پرویز خزایی

صورت مساله جهان دیروز و امروز:  

بعد از قرون وسطی و ولایت مطلقه پاپ، بنام مسیحیت، وقرنها بعد، در جنگ جهانی دوم ولایت مطلقه رایش سوم آدولف هیتلر و ایدئولوژی "نازیونال سوزیالیستیشه دویچه آربیتر پارتای" و بعد ولایت مطلقه ژوزف استالین، پل پوت، کیم ایل سونگ، انورخوجه و برادران توتالیترچی، تحت عنوان ایدئولوژی مارکسیسم- اکنون نوبت به ولایت مطلقه فقیه و خلافت دولت اسلامی (داعش) تحت نام اسلام چه شيعه و چه سني رسیده است. آری و بدون رودربایستی، چهار دستگاه تمامیت خواه، ظالم، دروغ باف، سرکوبگر و جهانسوز، كه سركوبگري و سوء استفاده از يك ايدئؤلوژي يا دين و تحريف آن وجه مشترك همه آنهاست. این یک واقعیت تاریخی است و باید آنرا شناخت
این صورت مساله را داشته باشید تا ببینیم که در رویارویی و مقابله با آن سه ولايت مطلقه مخوف ضد بشری قبلی که جان صد ها میلیون انسان را گرفت و بخشی از جهان را به نابودی کشاند، ملت ها در هر دوره از این سه دوره چگونه به مصاف با آنان پرداختند.
1. در مقابل پاپ مطلقه، ولی امر مسیحیان جهان، یک مارتین لوتر صددر صد مسیحی برخاست و اعلام کرد که این دین و این مسیح من نیست. تو پاپ غاصب جایگاه مسیح معصوم که سلاحی جز عشق به انسان و دعوت رهایی از ستم نداشت، بقول مادر شادروان من "شکر میخوری!" که بنام دین من، جهان را در ظلم و ستم و فساد و سرکوب و کشتار کشانده ای. پس من رهبر مسیحیت هستم نه تو و این توئی که باید بخاطر سودجویی و قدرت طلبی و فساد به جهنم بروی، نه مردمان بیگناهی که تو با، دریافت پول، گناهایشان را بعنوان دلال، از جانب خدا، می بخشایی وبه آنها امان نامه برای روز قیامت (indulgentia). میدهی! و بدنبال آن در کنار نیروهایی غیر مذهبی اروپا، رفورمیست ها و روشنگران مسیحیت، (که آنها راگاهی هومانیست های مسیحی و انسانگراهای مسیحی مینامیدند)، سیل عظیمی از پیروان او و رهبران دیگر برخاستند و در کنار نیروهایی غیر مذهبی، دنیای غرب را بجایی کشاندند که امروز مردم این کشورها، با داشتن دین و بی دینی خود، در کمال صلح و صفا در کنار همدیگر میزیند. آنان، هر چهار سال، در یک انتخابات شورایی و یا پارلمانی، با احزاب گوناگون و ایدئولوژی های متفاوت خود، در اداره کشورشان، برای یک دوره معین فعالیت و شرکت میکنند. احزاب اینها هم رنگ محافظه کار دارد، هم ایدئولوژی لیبرال، هم سوسیالیست، هم سبز محیط زیستی و هم چپ و چپ تر و هم راست وهم میانه و هم مسیحی. آری در پایان این دوره چند صد ساله پر تلاطم تمدن بشری و عبور از رنسانس، عصرروشنگری، انقلاب صنعتی، ماگناکارتا و انقلاب فرانسه، هم مسیحیت و دین سرجای خود ماند و هم همه ایدئولوژی های چپ و راست... معیار و میزان رای ملت است و بس.
2. در ولایت مطلقه و خلافت نازیسم و فاشیسم هم دیدیم که جهان آن زمان، در کنار نبرد نظامی، مقاومت و ارتش های آزادیبخش- که بگواه بسیاری مورخین، نقش بسیار موثری در شکست ماشین مخوف هیتلر و موسولینی ایفا کردند- همین جنبش های خوش خیم ایدئولوژیک، بنام همان سه عنصری که هیتلر و موسیلینی و فرانکو از آن سو استفاده کرد- یعنی ناسیونالیسم و سوسیالیست و آربیتر یعنی کارگر- توی دهن آنها زدند و نهیب زدند که دست شما از این سه عنصر ایدئولوژیکی جهان متمدن کوتاه!
3. و دیدیم و شاهد بوده وهستیم که در مقابل ولایت مطلقه استالین، پول پوت، انور خوجه، سلطنت خانواده کیم ایل سونگ، و بعضی دیگر، جهان متمدن و جنبش ها و رهبران سوسیالیست واقعی به آنها نیز دست ... کوتاه گفتند! آنان از گرامشی شروع کردند و با جنبش ها ترقی خواهی سوسیالیستی در ایتالیا و آلمان و سوئد و در دیگر کشورهای جهان، بویژه در مقابل سو استفاده اینان از فلسفه ضد استثماری مارکس، به آنان نیز ایضا دست... کوتاه! گویان ثابت کردند که راه حل چیزی جز سوسیالیسم دمکراتیک نیست و شما نمی توانید، با مارکس اللهی شدن، بنیاد آزادی و دمکراسی و تمامی دست آورد های بشر در زمینه این آزادی و دمکراسی و حقوق بشر را، با دروغ و تبلیغات یک سویه و تفسیر ناشایست از مارکس، بباد دهید، در حالیکه خودتان، مانند امپراتورها، در کاخ های بزرگ ودکا و خاویار زهرمار کنید و هر کس که با تفسیر شما از مارکس موافق نیست را به سیبری و زندانهای زیر زمینی بوکارست و مردابهای کامبوج و دخمه های پیونیانگ و مراکز دیگر، بفرستید. یک قلم و بطور سمبلیک، نماد یک میلیون جمجمه پل پوت نشان در موزه های کامبوج، بزرگترین شاهد سقوط ایدئولوژی و جهان بینی مخوف شماست.
4. حال در یک کلام ساده و بی قلمبه گویی متشخصانه، شخص بنده میگویم: (مملکته دیگه!) آیا نباید خود مسلمانان در مقابل این فاشیسم و نازیسم و پول پوتیسم اسلامی ولایت خمینی و خامنه اي خلیفه بغدادی نشان به ایستند؟ اگر جواب همین است -که هست! و مو لای درزش نمیرود -که نمیرود! پس این حکم تاریخ است که ابتدا باید خود مسلمانان علیه این تفسیرپاپیستی- فاشیستی- پول پوتیستی از دین اسلام بایستند. آیا نباید خود این مسلمانان بمثابه پادزهر، اول این سو استفاده گران از این مذاهب و ایدئولوژی ها را با همان مذاهب و ایدئولوژی بکوبند و به زباله دان تاریخ بسپارند، همچنانکه آن گذشتگان در غرب و شرق برای همیشه سپردند؟
من غیر مسلمان و از همان زمان دبستان بی دین و هومانیست، با صراحت میگویم و در جریان همه سخنرانیهایم و مصاحبه هایم در پارلمان اروپا، پارلمانها و جلسه اخیر در ساختمان سازمان ملل متحد و سایر مناسبتهای مختلف، از جمله در پارلمان تونس و درجلسه با همه احزاب آن کشور و آخرینش همین هفته در بولتن ای یو، گفته ام ومیگویم که این یکی سیستم و ولایت مخوف، این بار بنام اسلام، نیز باید توسط خود مسلمانان مترقی دخلش در بیاید، همانطور که آن دیگران کردند؛ و الا من بی دین و تا مغز استخوان دهری مذهب، نمی توانم از پسش برایم و هيچ جنبشي هم كه مسلمان نباشد قادر به چنين كاري نيست، همانطور که آن چندین و چند دیگرملتهای آنزمان نتوانستند به تنهایی انجام دهند.
پس یک روز مارتین لوتر، کشیش مسیحی آلمان، در مقابل پاپ ایستاد و گفت که این دین تو دین من نیست و این مسیح تو مسیح من نیست و منم رهبر مسیحیت که میخواهم بنیاد ظلم و ستم و فساد تورا که از نام مسیح من سو استفاده میکنی را برکنم، " نه " و نه بزرگ به تو دجال واتیکان _ (بخوانید جماران)- نشین!
بنیاد گذاران سوسیالیسم دمکراتیک، مانند متفکران مدرن همانند گرامشی ها ودیگران از جمله ویلی براندها و پالمه ها، از شرف ایدئولوژی خود در مقابل غاصبان و سوء استفاده چیان ازتحلیل های مهم مارکس ایستادند و راه حل سومی را بنا نهادند که امروز اساس سیستم دمکراسی و آزادی و تامین اجتماعی و عدالت شده است (البته همینجا ترمز دهم که بحکم نسبیت همه چیز در جهان، این عدالت هم نسبی است و مطلق اش هیچوقت محقق نخواهد شد. نسبیت اساس پیدایش هستی و زندگی بشری است. مطلقه بی مطلقه! همه بدبختی های جامعه بشر به دنبال مطلق رفتن پیش آمده است ومطلق خوب شدن که در عطش قدرت طلبی مطلقه جویان، بسادگی آنروی سکه مطلق بد شده است). آری دمکراسی های نوینی که امروز میلیونها پناهنده در آن ها مهمان و مقیم شده اند و این روزها-طبق آمارهمین امروز سازمان ملل متحد- روزی هشت هزار نفر به آن هجوم و برای یک زندگی بهتر پناه می اورند.
نگارنده بعد از پیروزي انقلاب ملاخور شده ضد سلطنتی، همانطور که در خاطرات مقاله قبلی در خطاب به پناهندگان نوشتم- مدتی معاون سفیر در کشورهای نوردیک و سپس سفیر دوفاکتو در کشورهای سوئد و نروژ شدم. بعد از انقلاب بهمن، در طول ماموریت دیپلماتیکم در سفارت کشورمان در سوئد، دوبار اولوف پالمه، رهبر حزب ریشه دار سوسیالیست- یعنی سوسیال دمکرات- سوئد- که مدت کوتاهی بعد نخست وزير سوئد شد- مرا به دفتر حزب دعوت کرد تا پیروزی انقلاب ضد سلطنتی را تبریک بگوید و یک سری پیام برای دولت موقت و مردم ایران بفرستد. من بار اول که در اطاق کار این رهبر حزب سوسیال دمکرات، حزبی که بعد از جنگ جهانی دوم هشتاد درصد این هفتاد سال حکومت را دست داشته و از بنیاد گذاران سیستم سوسیالیسم دمکراتیک بود که آن را در تاریخ، "مدل سوئدی " -(Le Modele Suedois) مینامند- تابلوی بزرگی از کارل مارکس را بر دیواراطاقش مشاهده کردم. با تعجب، (که آن موقع ساده لوحانه بود)، به آن خیره شدم. او که متوجه تعجب من شده بود، بلافاصله بمن گفت که "ما سوسیاسیت های دمکرات و آزادیخواه و دمکراسی خواه، وارثین واقعی مارکس هستیم و مدلی را بنیاد گذارده ایم که تاکنون بشریت موفق به ساختن بهتر از آن نشده است. ببینیم که آینده چه قضاوت کند. آری این ما هستیم که رهبران واقعی عقیده و ایدئولوژی مارکسیسم هستیم نه دیکتاتورهای تک حزب و تمامیت خواه (توتالیتاریست)". این جملات را همانموقع یادداشت و در گزارشم همانروز به وزارتخارجه دولت موقت انقلاب تلکس کردم.

آری این سه مردمان، در سه مرحله تاریخ قدیم و مدرن بشریت، در مقابل آن سه مطلقه مدعي مسيحيت، ناسيوناليسم و سوسياليسم و ماركسيسم و سوسیالیسم، همه انقلاب ایدئولوژیک کردند و برای تنزه دین و یا ایدئولوژی و عقیده خود دست به این تحولات و دگرگونی های تاریخ ساز زدند. حالا وقتی مجاهدین میگویند که ما هم دست به انقلاب ایدئولوژیک برای تنزه دین خود و اسلام قبول کننده دمکراسی و جدایی دین از دولت و رفع زن ستیزی کلاسیک ادیان و برابری کامل زن و مرد کردیم_ این لغت "انقلاب ایدئولوژیک" برای بعضی بریده های کیچن نشین، بد و اخ است و دافعه دار و بلغم مبارک را بالا می آورد! حتما باید این را یک خارجی میگفت تا اینها عکسش را بر دیوار بزنند و شب و روز پرستش کنند. این را میگویند خارجی پرستي این جماعت!
پس ای هموطن که بدنبال آگاهی تاریخی برای چراغ راه آینده هستی:
بدان که با توجه به این سوابق تاریخی، همه آنان که برای سعادت و آزادی بشر و عدالت و رفاه انسانها پا در میدان گذاشتند، انقلاب ایدئولوژیک کردند، چه عین این لغت درهمه دروه های آن زمان بکار برده و یا بکار نبرده شده باشد.
یک روزی دکارت و فرانسیس بیکن و جان لاک و توماس جفرسون مسیحی، یکروز مهاتماگاندی هندو، ماندلای زولو، آلنده سوسیالیست، و یک روز مصدق ناسیونالیست و یک روز محمد حنیف نژاد مسلمان، همه انقلاب فکری و ایده و آرمانی کردند. محمد آقای مجاهد مسلمان گفت که خط کشی ما مجاهدین ایران ازبین با خدا و بی خدا بودن نمیگذرد بلکه از بین استثمار کننده و استثمارشونده میگذرد. درود بر گلسرخی، قهرمانی از ایران که بی دین بود، ولی این مهم را گرفت و درود بر شکری پاکنژاد و دیگران که با مجاهدین بیعت تاریخی کردند و ائتلاف موثری را که جایش در تاریخ تحولات مدرن ایران بس خالی بود، بنیاد نهادند! اگرآنروز، در کنار مصدق پدر ملت ایران و دکتر فاطمی، دیپلمات قهرمان و مرشد تاریخی من، چنین سازمانی و چنین ائتلافی پیش می آمد سرنوشت ملت ایران از چاله پهلوی به چاه عمیق و مخوف ولایت خمینی، ختم نمیشد و ما بقول انگلیسی ها از ماهی تابه به داخل آتش نمی پریدیم!
مسعود رجوی، ازهمان زندانهای شاه تا امجدیه و خیابانهای سی خرداد، فریاد زد و گفت که ای مردم "مگر میخواهیم لعنت بشیم... راه ما راه مصدق است." این دین خمینی پاپ قرون وسطای مسلمان نما، اسلام من نیست! دست تو ای خمینی پلید بر موج انقلاب ضد سلطنتی سوار، از انقلاب ضد سلطتنتی و اسلام، دین یک چهارم مردم جهان، کوتاه! وهمین رجوی در اولین و آخرین ملاقات تاریخی اش با خمینی در قم، حول همین ایدئولوژی وآن انقلاب اولیه ایدئولوژیکی، هر گونه باب همکاری و همراهی با خمینی را و قانون اساسی فاشیستی اش را گل گرفت. (رجوع شود به سخنان نگارنده در جلسه منعقده در مرکز صلح نوبل، بافتخار و برای شنیدن آن سخنرانی تاریخی خانم مریم رجوی در فوريه 2014 در اسلو)؛ و متعاقبا، بعد از آن قتل عام ها در تظاهرات مسالمت آمیز نیم میلیون مردم ایران د رتهران سی خرداد، کمر به نابودی خمینسم بست و شورای ملی مقاومت ایران، ترکیبی از نمایندگانی از پیروان ادیان و فلسفه و ایدئولوژیهای گوناگون را، به كمك آن شایستگان غیرمجاهد بنیاد گذاشت. او در راس یک تشکل ویک سازمان پاکباز که تمام هستی خود راشبانه روز برای رهایی مردم ایران بر سردست گرفته است، اینجا و آنجا، در بحثهای درونی، در یک تشکیلات و سازمان پنج دهه در سنگر شبانه روزی مبارزه کرده در شرایط سخت و خطیر، گفت که خمینی غاصب دین اسلام، دین یک چهارم مردم کره زمین است و من بعنوان رهبر عقیدتی شما مجاهدین با تفسیر مترق و آزادیخواهانه از قران و اسلام و تقسیم آن به محکمات و متشابهات (همانکاری که لوتر و کالوین و توماس جفرسون از پدران بنیانگذار در مسیحیت کردند)، بجنگ خمینسم و فاشیسم و دیکتاتوری بنام دین برخاسته ام و میرویم که با هم، کمر به نابودی ایدئولوژی فاشیسم مذهبی بنام اسلام ببندیم. ما باید برای انسجام درونی این سازمان در سنگر و در حالت جنگ متواتر، با بکار بردن همه روشهای حفظ انسجام در این سیستم تشکیلاتی، خود را از گزند رژیمی که ما را بحق دشمن شماره یک خود میداند، (بقول خمینی دشمن نه در امریکاست و نه در شوروی همین جاست) آبدیده کنیم و محفوظ بداریم و این انسجام روحی و عقیدتی و آرمانی را تا شکست کمر خمینی و خمینسم، و تا اجرای برنامه صددرصد سکولار و جدائی دین از دولت قانون اساسی شورای ملی مقاومت در دوران ششماهه گذار به نهادینه شد دمکراسی- ادامه دهیم. تا پایان مبارزه سنگر به سنگر و تا روز آزادی میهن. وایضا رزم آوران آزادي گفتند چون در سنگر اشرف و ارتش ازادیبخش و رويارويي با فاشيسم ديني هستیم، باید از تعلقات زندگی زناشویی و مالی و اقتصادی اجتماعی خود را در این سنگر تا پیروزی بر هیتلر زمان دل برکنیم. از همسر و فرزند دراین سنگر دل برکنیم و فرزندان را برای در امان ماندن به خارج از منطقه پر آتش و خون و صحنه جنگ، منتقل کنیم. کاری که همه جنبش های مقاومت مسلحانه درهمین اروپا- که این کیچن نشینان حتی نمیدانند چی شد که به آزادی دست یافتند، کردند، کاری که فنلاندیها کردند و با ترک خانه و همسر و خانواده، هزاران کودک خود را به سوئد فرستادند تا با خیال آسوده در مقابل خطر اشغال کشورشان، در آن دو زمستان سرد و سخت و سهمگین، سلاح بدست گیرند؛ و نمونه های بسیار بسیار دیگر که تاریخ همین اروپای محل اقامت این بریدگان مملو از آن است...
حالا اگر مقاومت مردم ایران، در مقابل این غول ولی فقیه-داعشی، زمانش طولانی تر شده است- همانند مقاومت مردم آفریقا در شورای ملی مقاومت A.N.C که حدود نیم قرن طول کشید- این دیگر که نباید تقصیر ملت و مقاومت همیشه آماده فدای آنان باشد. تاریخ در آینده بر مجاهد و شورایی و ایرانیان عضو مقاومت خرده نخواهد گرفت. بلکه به آنان لعنت خواهد كرد که، به دمکراسی هائی که، آنان نیز با خون میلیونها فرزندان اروپاییان در هفتاد سال پیش آزاد شده- پناهنده شدند " از آن کویر وحشت به سلامتی گذشتند " اما نه تنها " به شکوفه ها به باران سلام " مردم دربندشان را که چون "گون " پایشان در کویر بسته بود را ندادند، بلکه از پنجره کیچن های راحت اروپا وغرب، به سنگ پرانی بسوی این خیل عزیز عزم جزم کرده برای نجات مردمشان، پرداختند...
پس آیا مفهومی بنام انقلاب، ایدئولوژی وانقلاب ایدئولوژیکی درمجاهدین اخ و عیب است چون اسم کوچک رجوی مارتین و یا پیرژوزف و یا ارنستو و یا موهانداس نیست و چون رجوی خودش مسلمان است!
ببین تفاوت راه رفته توسط این مقاومت که برنامه اتحاد جماهیر اسلامی را در اولین خاکریز منطقه، یعنی عراق، بگور سپرد و اکنون نیز بعد از کشف مستمر وبروز شده، سایتهای اتمی نازیسم دینی برنامه اتمی او را بگل نشانده است، کجا و حقد و حسد بی منطق ومحتوا و عداوت کور از ندامت و جاماندگی و وادادگی کجا!

هموطنان آگاه و دل در گروه ایران دار!
بروید سری به سایت های بریده های سخت تنها و افسرده و ناسزاگو، درپسا تروما دست و پازن، بزنید تا ببینید که سنگ اندازی به خیل این بی گناهان همه چیز سر دست گرفته و از جان ومال هستی گذشته، چقدرسخیف و چندش آوراست. بعضی از این ها، بعد از نیم قرن واندی مسلمان بودن، بناگهان پشیمان و بی دین شده اند! که حق مسلم ودمکراتیک آنان است؛ اما قضیه از آنجا کمدی و باحال میشود که انگار نوبرش را آورده اند، دیگر از آن ور افتاده اند، یعنی شبانه روز به همان دین که دین یک میلیارد نیم مردم دنیا است ناسزا میگویند. آهای مردم من بی دین شدم! آهای ایرانیها من به خدا دیگراعتقاد ندارم! چرا کف نمیزنید؟ نازم کنید! من سوسول بی دینم! من خیلی سکولارم به حضرت عباس! اسلام دین بدی است این یک ونیم میلیارد باید برند و از خودشان انتقاد کنند... باری این تازه بی دین شدگان، آنهم در دهه اواخر عمر، انتظار تشویق، مثلا از منی دارند که شصت سال است بی دین هستم؛ اما بگذاريد من كه بجز بچگي، كه زري خانم مادرم مرا به تعزيه مي برد و نقشي هم در تغزيه داشته ام، هيچگاه مسلمان نبوده ام، به عنوان يك شهادت تاريخي بگويم كه اگر نخواهي مثل آخوندهاي بي همه چيز جنگ زرگري با خدا و بي خدا راه بياندازيم و اگر مستقل از عقايد فلسفي، عملكرد ايدئولوژي مجاهدين را در صداقت و فداكاري مجاهدين و شخص مسعود رجوي براي آزادي و رهايي ايران و ملت ايران ببينيم من با افتخار اعلام ميكنم كه يك مجاهد خلقم و هر آزاديخواه راستيني را چه مسلمان باشد و چه مسلمان نباشد، چه نماز خوان باشد و چه نباشد، مجاهدين خلق او را جزيي از خود ميدانند. من بعد از 37 سال آشنايي با مجاهدين ترديدي ندارم كه در تاريخ معاصر ايران هيچ جرياني به اندازه مجاهدين براي آزادي ايران فدا نكرده، این اندازه به مصدق کبیر وفادار نبوده و اين اندازه با ملت ايران صداقت بخرج نداده است.
باری این مسافران که در یک مینی بوس براحتی جا میگیرند، با مقاله قرض دادن در سایت های کوچک خود و مصاحبه با همدیگر (بنی صدر در روزنامه انقلاب اسلامی مرتب با خودش مصاحبه میکرد)، در سایتهای مدار بسته شان، ببینید چه اندازه کلام و کاغذ و "بایت وورلدز " و وقت و انرژی شبانه روزی تلف میکنند که بگویند که مثلا رجوی یک جا گفت که ولایت خمینی باطل است و من رهبر شما مسلمانان مجاهد هستم؛ که حرف درستی بود همانکاری که در تاریخی که ذکرش رفت رهبران ادیان و جنبش ها کردند؛ اما بدنبالش عارضه خفه خون بسرعت حادث میشود، زیرا پشتش خناق میگیرند و نمیگویند که رجوی تکیه کلامش تماما راه مصدق و جدایی دین از دولت و آزادی و دمکراسی بود وهست. مجاهدین میگویند که "هر نوع حکومت دینی به فاشیسم راه می برد " و رجوی خود نفر اصلی در تدوین قانون اساسی سراسر لائیک و دمکراتیک شورای ملی مقاومت است که طبق آن دین رسمی در کشور وجود نخواهد داشت. در قانون اساسی مشروطیت دین رسمی کشور مذهب اثنا عشری است که پادشاه حافظ آن است. در قانون اساسی بسیاری کشورهای غربی هم دین رسمی مسیحیت است...؛ اما در اساسنامه وبهتر بگوییم قانون اساسی موقت دوره گذار و تشکیل مجلس موسسان اصلا خبری از دین رسمی کشور نیست. ایضا، دریک سندتاریخی که یکی از مصوبه های پایه ای شورای ملی مقاومت است، هیچ دینی و یا هیچ بی دینی بر دیگر عقاید کشور اولویت ندارد... پس بر طبق همین قانون اساسی شورای ملی مقاومت، یک زن زردشتی، کلیمی، ارمنی، آسوری، بهایی و یا بی دین در ایران میتواند رئیس جمهور و رئیس دولت برخاسته از انتخابات ملی با نظارت سازمان ملل متحد باشد. بروید ببینید که این بدبخت های_ نه اروپایی شده وتاریخ کشور جدید خود را پشیزی دانسته و نه ایرانی مانده، چقدر وقت و زمان در کیچن های آپارتمانهای همین اروپای آزاد شده توسط مبازران و بنیانگذران فلسفه مبارزه و انقلابات ایدئولوژی و عقیدتی (بخوانید مجاهدین و فداییان و مبارزین مقاومت هایشان)- تلف میکنند. حیف که زیاد وقتی نیست که آدم بنشیند و همه این درماندگی ها را بخواند و به تک تک آنان برای بایگانی تاریخ پاسخ گوید؛ اما ای هموطنان ایران دوست و آزادیخواه! عجالتا تا قضاوت نهایی تاریخ، این دوره تاریک کشورمان را بخاطر بسپارید و به نسل های بعدی منتقل کنید. وعده ما تا روزی که توانستیم آن میهن دوست داشتنی را آزاد ببینم وبر گردیم و این خاطرات درغربت را مرور کنیم و به اطلاع هم میهنان تازه از بند فاشیسم اسلامی رها شده برسانیم. اگر هم نسل ما موفق نشد، ما بدون شک پله نسل بعدی برای انجام این کار هستیم که به حکم تاریخ بروبرگرد ندارد...؛ اما دیرو زود دارد. بی رودبایستی، بخشی از دیر شدنش را بروید از جورج دبلیو بوش پسر و از مستر اوباما و جان کری بپرسید! و بخش دیگر از دیر شدنش را از کسانی که قیام سرنگونی ملت ایران را با خیانتی بنام جنبش ناز نازی سبز به بیراهه و به شکست کشاندند- رهبرشان موسوی میگفت که ما باید با جنبش سبز به اصل طلایی دوران امام خمینی برگردیم! و لعنت بفرستید به این خیل عاطل و باطل بر موج پناهندگی سوار که یک کار مثبت برای رهایی کشورشان نمیکنند که هیچ بعضی هاشان- درصد بسیار کم و ناچیزی- براي عذر تقصير نزد آخوندها به تنها تشکیلات محکم و تا نفس آخر در صحنه مانده بد وبیراه میگویند...
در خاتمه باید تاکید کنم که اتفاقا، من صددرصد بی دین و دهری مذهب و هومانیست زمین پرست- عقیده دارم که چه خوب است که مجاهدین بنام اسلام از اسلام دمکرایتک صحبت میکنند و چه خوب است که از آرمانشان یعنی جامعه ای که روزی ظلم و سرکوب و استثمار طبقاتی از بین برود (حتی اگر نسبی مانند هدفی که سوسیالیسم دمکراتیک در آرمان و ایدئولوژی خود دارد)، سخن میگویند. اینها هم بخشی مهم از آرمان های بشری است. والا صرف صد در صد فدا شدن و همه چیز را سر دست گرفتن و به مفهوم مجرد و ذهنی بنام "رویای انسانی " تاکید ورزیدن کافی نیست. در رویای ما چه نهفته است؟ لوترکینگ گفت که "من یک رویا دارم " و بلافاصله رویایش را اعلام کرد و آن برابری نژادی و حاکمیت همه آحاد ملت بود، نه تنها برای سفید ها. این رویا ها مفاهیمی اشراقی و درون گرایی میشوند هر آینه که در آنها بر این آرمانهای والای بشر تاکید نشود. تمام ایدئولوژی های رهایی طلب و انسانی و مردمی سقف بالایی بر این رویا ها میزنند تا روزی، اگرهم نسبی، در یک روند تکاملی بتوانند به آنها نزدیک ونزدیک ترشوند. این چنین است دینامیسم تکامل جامعه بشری. "مبارزه برای بازیافتن بشریت " وقتی معنی میدهد که بدانیم معیار های بشریت چیست و مدل جامعه انسانی نهفته در رویای بشریت کدام است.
به باور نگارنده اگر این چهار عنصر را از بشریت بگیری- که ذیلا نامگذاری میکنم، چیزی از بشر نمی ماند، جز یک موجود قاتل و حاسد و طماع، منحوس و ضد زمین و زمان و دشمن شماره یک جهان هستی. او همانطور که در طول این چند هزارسال از بعد از هوموساپیان نشان داده است، بلا و دیو و دد اصلی علیه خودش هم خواهد شد، این علاوه بر نابودی محیط زیست زمین یعنی مادرمان، است. آری، آنچنان که در لاتین میگفتند "اوموس اومینی لوپوس " یعني انسان گرگ انسان است و در قران هم مشابهش آمده است " و العصر ان الانسان لفی خسر "، قسم به روزگار که انسان در زیان کاری است.
بله اگر این چهار عنصر را از بشر بگیری او غولی است که باید دعا کرد که روزی یک ویروس مقاوم در مقابل هر دارو و واکسنی، نسل او را از روی زمین بردارد:
این چهار آرمان و هدف و عنصر و رویایی که بنده برای خودم ردیف کرده ام، عبارتند از نخست عشق و آرمان آزادی، دوم عدالت خواهی، سوم هنر و چهارم طنزو نشاط. گاهی فکر کردم که عنصر پنچمی را هم بیاورم، بنام علم ودانش؛ اما علم- علیرغم خدمات خوبش در جامع بشری- هنوز مخرب بودنش بر سازندگی اش میچرخد. همین روزها سالگرد بمبهای هیروشیما- ناکازاکی، بود. تصاویر سلاح های کشتار جمعی در جنگهای مخوف مدرن و بشکه بشکه بمبهای مخرب و گاها شیمیایی بشار اسد، فرو ریخته از بام جتهای توپولوف پوتین بر حلب و درعا، بمبهای پیشرفته اسلام عزیز خمینی و حزب الله (حزب شیطان) لبنان و تروریستهاي القاعده و طالبان و النصره و داعش در سراسر منطقه وحتی در ایستگاهای قطار غرب- حتی جراثقالهای خیابانهای ایران که بجای حمل مصالح ساختمانی آدم به هوا می برند و حتی ماشین گیوتین کوچک انگشت بری قوه قضاییه خامنه ای (که تنها اختراع ثبت شده بنام آنان درجهان امروز است!)، بمن هنوز نهیب میزند که، در اضافه کردن علم و شمول دانش علمی بر آن چهار عنصر بشری، دست نگهدارم.
مجاهد عاشق آرمان و ایدئولوژی و هدف والای بشری خود است و برای آن شب و روز ندارد. هدف و رویاها و مبارزه برای بازیافتن انسانیت خود را هم در کلام و بیان و تدقیق ژرف ایدئولوژی خود، هم در اسناد و نوشته ها واساسنامه و میثاقهای خود بصراحتی چون خورشید بیان کرده است و هم در عمل و بقول زنده یاد دکتر کاظم شهید، حقوق بشر را با خون جاری و ساری خود نوشته است و جوهر قلمشان تا آزادی ایران زمین و امضا بر پای اولین قانون اساسی دمکراتیک وجدایی دین ازدولت، تمامی ندارد.
اینکه این درماندگان از ایران سوا و از اروپا جدا، میگویند که این بهترین فرزندان تاریخ معصر ایران زمین_ که کار و تحصیلات خود در ایران و حتی در بهترین دانشگاه های جهان و زندگی مرفه در اوج بهترین رفاه اجتماعی در غرب را ول کردند و به بیابانها و بیغوله ها و کویرهای و کوهستانهای جوار خاک میهن برای آزادی ایران رفتند_ همگی گول خورده اند و دوا خور شده اند، (... بیچاره... بازم بگو نواره!)- برای آنان جوابی غیر از تف و لعنت تاریخ مناسب نیست. همان تف ولعنتی که بعد از آزادی همین اروپا- در خیابانهای پاریس ولندن و امستردام و بروکسل و آتن و ورشو و اسلو و هلسینکی و کپنهاک، نصیب همسانانشان شد.
پای هنوز بازماندگان مقاومت های خونین همین اروپا و غرب وجهان بنشین و میلیونها کتاب و فیلم و داستان آن شهیدان و رفتگان را بخوان وببین تا عمق خون دل آنها از همین کیچن نشینان جاخوش کرده و طعنه زن و سنگ انداز را در یابی.
هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده، به فتوای من نماز کنید

البته واضح و مبرهن است که منظور از "به فتوای من" فتوای خود حافظ شیرین سخن است نه فتوای من لرلامذهب! 

بی تاست مثلِ تو این ماهِ پر غرور۷ جمشید پیمان


سردم اگر چه در دلِ این ساکتِ سیاه
دستی گشوده وسعتِ خواهش به سویِ ماه
بی تاست مثلِ تو، این ماهِ پر غرور
هرکس که دید،گشت بر این باورم گواه
تنها، همیشه سفر می کند به شب
در اوجِ اوج می رَوَد این شاهِ بی سپاه
غیر از خیال تو، با من غریبه بود
از خاطرم گذشت چو نقشی به اشتباه
بی هوده است واژه ی دیدن، بدون تو
یعنی که؛ دیدنِ تو بُـوَد معنیِ نگاه
وقتی تو نیستی و مرا غیرِ بغض نیست
دیگر برای سینه نَمانَد مَجال آه
خود خواهی است، ولیکن چه چاره ای؟
ای پا به راه، همسفری غیرِ من مخواه
ناممکن است بی تو، در این ظلمت غریب
تنها مَـنِـه مرا به خودم، نیمه های راه

۱۳۹۴ مهر ۹, پنجشنبه

اول اکتبر 2015: «نادر نادری (معروف به نادر پاسدار) از وزارت اطلاعات ماموریت جدید میگیرد» !!؟

نادر نادري يكي ازماموران وزارت اطلاعات و ازاعضاي بسيج ضد مردمي گشتاپوي ملايان میباشد
درهنگام تقاضاي ورود به ارتش آزاديبخش به دليل اين كه شكهاي قوي  امنيتي درمورد او وجود داشت ازپذيرش او برای ماهها خودداري شد.
او درجريان ترورآقاي حسين عابديني بوسيله رژيم خميني ( كه به جاي آقاي محمد محدثين مسول كميسيون خارجي شوراي ملي مقاومت مورد سوء قصد قرارگرفت )  درتركيه شديدا مورد سوء ظن بود و به همين دليل  به تقاضاي او براي ورود به ارتش آزاديبخش مدتها ترتيب اثر داده نشد و به اوپيشنهاد شد درخارج مانده و پناهندگي بگيرد . ولي او همواره تلاش میکرد  اعتماد مسولين ارتش آزاديبخش را كسب كرده و به ارتش آزاديبخش اعزام شود.
پس ازمدتي او موفق ميشود تاحدودي اعتماد برخي ازمسولين ارتش آزادیبخش را كسب كرده وبه ارتش اعزام شود ، ولي هم چنان شك وترديد امنيتي درمورد او باقي مي ماند. قبلا سایت ایران افشاگر این مزدور را افشا کرده بود . ا ینجا را کلیک کنید.
درمرداد ۱۳۸۳ تقاضاي رفتن به تيف ميكند .

به محض ورود به تيف با ماموران وزارت اطلاعات كه پيش از او درتيف حضور داشتند مانند : جواد فیروزمند و بهزاد عليشاهي و محمد رزاقي و مجيد روحي  چفت شده وارتباطات خودش را با وزارت اطلاعات بر قرارميكند. پس ازاعزام جواد فيروزمند و بهزاد عليشاهي به فرانسه بوسيله وزارت اطلاعات , نادرنادري ازداخل تيف با آنها درفرانسه  مرتبا درتماس بود و اخبارتيف را دراختيار آنها قرارميداد . به دلیل علنی بودن رابطه او با وزارت اطلاعات  درتیف به « نادر پاسدار » معروف شده بود  .
پس از  انحلال تيف وبسته شدن آن توسط آمريكائيها, درزمستان ۱۳۸۶  به اربيل رفته و درقسمت داخلي خانه اي كه وزارت اطلاعات درجنب كنسولگري رژيم دراربيل برای مزدوران خودش و عضو گیری بقیه تهيه كرده بود ساكن شده و به توصيه وزارت اطلاعات براي به همكاري كشاندن نفرات تيف با وزارت اطلاعات تلاش ميكرد.



دراوايل سال ۱۳۸۷ گشتاپوي ملايان اورا به ايران برده و پس از توجيهات لازم وضروري , فراهم کردن امکان ملاقات با احسان نراقي درتهران , اورا آماده اعزام به فرانسه ميكند . احسان نراقي قول همه گونه همكاري رابه او ميدهد و تعهد ميكند كه مسايل قانوني او را پس ازورود غير قانوني به فرانسه حل وفصل نمايد . وزارت اطلاعات درتهران شكايتنامه اي از مجاهدين براي اوتهيه ميكند تا بعد از به سرانجام رسیدن کار پناهندگی اش به انجام ماموريت هاي محوله ازطرف وزارت اطلاعات ملاها اقدام نمايد ..
وزارت اطلاعات اورا ازطريق مرززميني وارد تركيه ميكند و سپس ازطريق امکانات قاچاقی که جهانگیر شادانلو تهیه کرده بود  اورا به ايتاليا و سپس به فرانسه مي فرستد .
نادر نادري درتاريخ ۸ ژوئيه ۲۰۰۸ خودش را درپاريس به اداره پناهندگي معرفي كرده است و در یکی از کمپ های شهر متز ساکن میشود.
پس از ورود به فرانسه به همکاری تنگاتنگ با وزارت اطلاعات می پردازد و درکلیه جلسات و گردهمایی های وزارت اطلاعات در پاریس  همراه با ماموران بد نام وزارت از قبیل کریم حقی و مسعود خدا بنده شرکت میکند.
او همراه با تعداد دیگری از ماموران وزرات اطلاعات از حمله جنایتکارانه مالکی به اشرف و کشتار
مجاهدین حمایت کرده بود و به مالکی  جنایتکار که اکنون  همه آحاد مردم  عراق ( شیعه و سنی ) در تظاهرات سراسری خواهان اعدام او به جرم جنایت و دزدی و فساد و کشتار عراقیان بیگناه هستند ، نوشته بود :‌
«آقاي نوري المالکي نخست وزير محترم عراق
با تقديم احترام … خوشبختانه امروز از طريق رسانه هاي خبري مطلع شديم که هيئتي از دولت محترم عراق به رياست آقاي موفق الربيعي به پادگان اشرف در عراق مراجعه نموده ورسمأ
خواهان بسته شدن اسارتگاه اشرف شدند ما از اين اقدام قانوني و بشر دوستانه قدرداني و حمايت نموده و اميدواريم که اين نوع اقدامات قانوني ادامه بابند...ما جداشدگان اين فرقه نيز از شخص شما و هيئت محترم عراقي سپاس گزاريم. با کمال احترام امضاء کنندگان ذيل:
۱- محمد رزاقي ۲- حسن پيرانسر ۳- حميد سياه منصوري ۴- محمد بازيار پور ۵- نادر نادري ۶- منصور نظري  ۷-حامد صرافپورو .............-۹ دي۱۳۸۷
 اخیرا وزارت اطلاعات به او ماموریت داده تا از مزدور وزارت اطلاعات مصطفی محمدی که از کانادا برای ایجاد درگیری و زمینه چینی اقدامات تروریستی به فرانسه آمده حمایت نماید


نادر نادری سایر ماموران وزارت اطلاعات را تحریک نموده و ازآنها دعوت میکند  که به محل اقامت رئیس جمهوربرگزیده مقاوم برای ایجاد درگیری و آشوب و هم چنین زمینه سازی اقدامات تروریستی بیایند.
 او طی نامه ا ی که در سایت وزارت اطلاعات ایران اینترلینک در تاریخ ۱۴ سپتامبر۲۰۱۵  درج شده است مینویسد: مریم رجوی « نه در میدان سن میشل است و نه در میدان شتله بلکه برای همبستگی باخانواده ها و دوستان اسیرمان باید جلوی اور سورواز تجمع کنیم و با راه اندازی آکسیون ها و افشاگری بساط دجالیت این فرقه را در هم بکوبیم از شخصیت های برجسته ایرانی تقاضای همیاری و حمایت داریم.»
این مزدور در تاریخ ۲۸ سپتامبر ۲۰۱۵ به همراه مصطفی محمدی و قربانعلی حسین نژاد به شهر سرژی پونتواز آمده و از مصطفی محمدی و قربانعلی حسین نژاد« به شیوه برن در رو »چند عکس گرفته اند تا با انتشار آن درسایتهای وزارت اطلاعات جیره و مواجبشان را بگیرند .
افلاس و بد بختی رژیم ولایت فقیه و زهر خورده را بنگرید که از سر  استیصال  به لمپنی به نام مصطفی محمدی که همه شرافت و عواطف پدری را ما به ازاٰء پول  به رژیم  کثیف آخوندی فروخته است و طلبه معلوم الحال کثیفی مثل قربانعلی حسین نژاد و عنصر فاسدی به تمام معنی مانند نادر نادری متوسل شده است .
واقعیت این است که اقدامات زبونانه  رژیم چیزی نیست جز واکنشی نومیدانه به  برگزاری جشنهای شکوهمند پنجاهمین سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران در داخل میهمن اسیر و در همه کشورهای اروپایی و آمریکایی و هم چنین تظاهرات شکوهمند امریکا علیه روحانی جنایتکار در نیویورک.
خوردن جام زهر اتمی بوسیله ولی فقیه و شکستن همه مرزسرخهایش  و شکست های استراتژیک  پیاپی مهره هایش در سوریه و عراق و یمن و  اوج گیری تظاهرات و اعتراضات اجتماعی در داخل میهن ، از همه طرف زنگ خطر را برای رژیم به صدا در آورده است در چنین دوران با شکوهی رژیم به هر خس و خاشاکی متوسل میشود.
زیرا از قدیم گفته است : آدمی که در حال غرق شدن است به هر خس و خاشاکی چنگ میزند .
از دولت فرانسه میخواهیم . بر اساس مصوبه آوریل 1997 شورای وزیران اتحادیه اروپا ، این مزدور وزارت اطلاعات و سایر مزدوران که هدفی جز توطئه علیه پناهندگان ایرانی ندارند  و برای زمینه سازی اقدامات تروریستی تلاش میکنند و خود بصورت تروریزم خفته عمل میکنند تا در شرایط مناسب وارد عمل بشوند را به  ایران اخراج نمایند .

 










۱۳۹۴ مهر ۸, چهارشنبه


ایران آزاد فر دا ،محمود رویایی ،30سپتامبر 2015:«شاهینی که آه آتشین کارگران بود و «رخ» در خونابه رنگین کرد؛»

  ایران آزاد فر دا ،محمود رویایی ،30سپتامبر 2015:«شاهینی که آه آتشین کارگران بود و «رخ» در خونابه رنگین کرد؛»
نقشی ناگوار و ماندگار بر بوم بند و تکرار هزار یادگار در زندان؛
خط ساقی گر از این گونه زند نقش برآب
ای بســــا رخ که به خونابه منقش باشد
یار با وقار زحمتکشان که زمانی در زندانهای تبریز و یزد و قزلحصار و گوهردشت تحت شکنجه ای وحشیانه پاسداران قرار گرفت، زمانی در سلولهای انفرادی ایستاد و اعتصاب کرد، زمانی صدای رسای یاران و همزنجیرانش در بند شد، ساعت ۵ عصر یکشنبه ۲۲شهریور او را با دهانی پرخون و سری کبود در سلول یافتند.
به یاد او که خصم بیداد زمانه بود و امتداد فریاد هزاران گلی که در کوچه و خانه و کارخانه ا شکفت.
فرزند دلیر مردم آذربایجان قبل از مرگش در یادداشتی نوشته بود: «در اداره اطلاعات به صورت مستقیم و یا غیر مستقیم تهدید به مرگ شده ام از جمله مسمومیت، قرار دادن در کنار افراد عادی مبتلا به ایدز، وادار کردن افراد نامتعادل روانی، جانی و خطرناک به درگیری با من و… من به همه هشدار می دهم. مرگ من در زندان به هر دلیل متوجه مسئولین می باشد».
چند روز قبل در سایتهای وزارت بدنام که شعار «همدردی» با زندانیان سر میدهند، ابلهی را دیدم خرقه قضاوت بر دوش انداخته و حکم به «مرگ طبیعی»! شاهرخ در زندان داده است. یک قدم جلوتر نتیجه گرفته که همه کس از این واقعه ناراحت شدند، الا مجاهدین که با قلب واقعیت ـ مرگ طبیعی به مرگ مشکوک ـ از این وسیله سیخی در پهلوی شیخ حسن روحانی و ملاعلی خامنه ای ساختند. بیچاره از فرط دستپاچگی فراموش کرده که نباید ـ لااقل در ظاهر ـ از سیخ و سیلی مقاومت بر سینه و بناگوش ولایت شکوه و شکایت کند.
انگار نه انگار که سی و چهار سال است در زندان اوین و گوهردشت زندانیان را به مرگ طبیعی! میکشند و خودی و نخودی را ـ مانند سعید امامی و سعید… ـ خودکشی! میکنند. انگار فراموش کردهایم که خانم زهرا کاظمی ـ خبرنگار و عکاس ایرانی کانادایی ـ زیر چکمه و چماق سعید مرتضوی به مرگ طبیعی! جان باخت و ولی الله فیض مهدوی، امیرحسین حشمت ساران، منصور رادپور، افشین اسانلو و بسیاری دیگر ـ در منتهای شقاوت ـ به دست پاسداران به مرگ طبیعی! درگذشتند.
مأمور معلوم الحال پریشان احوال در توجیه و اثبات این که در زندان کسی را نمیکشند میگوید چرا این حادثه برای ارژنگ داودی و علی معزی و صالح کهندل و دیگران که خیلی شدیدتر از شاهرخ زمانی برعلیه حکومت مینویسند و رسانه ای مجاهدین آنها را منتشر می‌کند، اتفاق نیافتاده است؟!
بیچاره وزارت زهوار دررفته و بدنام اطلاعات که اگر ۲تا دوست مثل این جماعت از قماش همین «جبار هم‌شهری» شوت و ناشی داشته باشد هیچ نیازی به دشمن ندارد. آخر کدام ابله و کودن سیاسی که ژست مخالف میگیرد ـ در ضدیت با مقاومت سراسری و سازمان یافته ـ میگوید چرا زندانیان مجاهدین را نمیکشند؟
البته اگر یک مولکول شم و شعور سیاسی میداشت، میدانست چرا علی معزی، ارژنگ، صالح و… را هنوز نتوانسته‌اند خودکشی کنند.
البته خون شاهرخ و تجربه دهها نمونه مشابه هیچ جایی از شک و تردید باقی نگذاشته که قاتل کیست. کسی که بر اثر سکته مغزی جان میدهد هرگز سر و صورتش کبود و خونآلود نمی شود. کسی که بارها مورد تهدید قرار گرفته و به صراحت در نامه اش تأکید کرده است که «مرگ من در زندان به هر دلیل متوجه مسئولین می باشد» حتماً این روز را به چشم میدیده و خوشا قهرمان دلیر آذربایجان که با همه توطئه و تهدیدهایی که مقابلش بود دمی از مقاومت و پایداری در زندان کوتاه نیامد و با خونش خیمه خامنه و خرقه مزدورانش را به آتش کشید. خونی که در زندان خوشه شد، در خیابان درخشید، بذر اعتماد و ایستادگی و اتحاد را در میان جوانان و کارگران خواهد پاشید.
بله! بیدرنگ باید خرقه سالوس و ریای کسانی را که از جیب مقاومت ـ به نفع خود و به سود رژیم ـ ولخرجی میکنند سوزاند. آن هم مقاومتی که ـ درست برخلاف شیخ و شاه و شحنه ـ با فدای بی منت آغاز کرد، با صداقت راه باز کرد و در پنجاهمین سال حیات خونبار و پرافتخارش در دل و دیده مردمان پرواز کرد.
تجربه هم به خوبی در همین ۵۰سال نشان داده است که احدی «محض رضای خدا» لگدی به مجاهدین نزد. در محک همین تجربه بسیاری سیه روی شدند و بسیاری درخشیدند؛ به چشم دیدیم شعار عشق و پاکبازی و مردم خواهی بدون قیمت و هزینه و بلا و ابتلا، تا کجا رذالت و تجارت و حرف مفت است. به قول خواجه شیراز:
نقد صــوفی نه همه صافـی بی‌غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشــد
خوش بود گر محک تجربه آید به میـان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
ناز پروده تنعــم نبرد راه به دوســـــت

عاشقـــی شیـــوه رندان بلاکش باشد

سایت همبستگی ملی ایران ،رحمان کریمی30سپتامبر2015 :« آبدیده پولادین طلای ناب و بازار مسگران»

 
                                                                                                             
آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم
یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
اظهار عجز پیش ستم پیشگان خطاست
اشک کباب باعث طغیان آتش است

تاریخ سیاسی – اجتماعی ایران به قرن های طولانی، تاریخ استیلای سنگین همه جانبه بی رحم ترین مستبدان بادیه نشین مهاجم، یا خودی های بی مسلک و تعصب و غیرت ملی قدرت طلب بوده است. معترضان به جدّ در مخاطره آمیزترین شرایط؛ به صحنه آمده یا بردار شده اند و یا کارشان در بن بست روحی و ذهنی به انزوا یا خیانت یا خودیابی و خودگستری بنام محرومان و مظلومان و معترضان به زشت ترین و پوشیده ترین اپورتونیسم به اصطلاح همراه کشانده شده است. از سویی دیگر، به ظاهر مصلحان ضد خشونت!! اما در حقیقت عاشق نام و مال و جاه و مقام، در دستگاه جبار حاکم به مسند نشینی و انباشت سرمایه به وزیری خلفا و سلاطین رفته اند و بسیارشان در اوج فرصت طلبی و فریب مردم خود ، بدست حاکمان به قتل رسیده اند. این سیر دردناک و پرخسارت تاریخی بدان سبب بوده است که همواره این عوامل مزاحم نگذاشته اند تا مردم واقف بر حقایق امور شوند. از حاکم جبار گرفته تا مدعیان فریبکار همراه، در اغفال اذهان عمومی اشتراک نظر و عمل داشته اند. بنابراین هیچ جامعه و واحد قومی و ملی را بدون شناخت مختصات روانشناختی تاریخی آن برآمده و حاصل تأثیرات مخرب سیاسی و فرهنگی حاکمیت مطلق العنان مستبدان، نمی توان به درستی فهم و درک کرد. بدون این تشخیص و توجه ضروری، نظر دهنده حرکت و جلوه یی در سطح صرفا اکنونی پیدا می کند و گرفتار تحلیل های روزمره گی می شود. البته یک حزب یا سازمان سیاسی که صادقانه و با تمام قوا و سرمایه انسانی و مادی خود برای مقابله با استبداد آنهم در نامساعدترین شرایط ممکن برخاسته ، نمی تواند و نباید همچون یک روانکاو و روانشناس تا پنهان ترین لایه های اینگونه روانشناختی مردمی برود و پرونده آن را بر سردر مطب خود آویزان کند. چنین کاری سازمان سیاسی را در برابر جامعه به بر شمردن اشکالات روان فردی و اجتماعی وامی دارد که فقط ممکن است از دیوانگان برآید. نگارنده که از راه دراز ناهمواری تا به امروز یعنی ناهموارترین روز و روزگار میهنم، رسیده ام ، با صراحت و صداقت شیفتگی عاطفی و اعتقادی خود را به مجاهدین خلق ایران و هر مبارز راستین واقعی پوشیده نمی دارم که در اخلاق و مسلک من نبوده و نیست. همواره بر این اعتقاد بوده ام که ستودنی ها را باید ستود و نکوهیدگان را باید نکوهش کرد. ما با جامعه به شدت استبداد زده یی سر و کار داریم که مردمانش را به صراحت و رک گویی نه تنها تربیت نکرده اند بلکه آنان را غرق تعارفات ظاهری بسیار هم کرده اند. ما نظریاتمان را آشکارا می گوییم ، بگذار که از ظاهربینان تا به معاندان و مغرضان، قضاوت ناروای خود کنند. نگارنده همانقدر که در بیان اشتیاق و علاقه جسور و بی ملاحظه ام در اعتراض و انتقاد نیز همچنان، اما نه چونان دشمنان که یک را هزار می کنند و جزء ناچیزی را کلِ کل و آنهم برسر نیزه در ملاء عام . اینان بی تردید خودفروختگان حقیری بیش نیستند هرچند به صد مغلطه و قلب و تحریف و تصریف حقایق ، چون استادان معمم شان، مظلوم نمایی کنند. صریح بگویم شیفتگی این پیر به مجاهدین خلق، دقیقا از پروسه انقلاب ایدئولوژیکی درونسازمانی آنان بیش از پیش؛ گُرگرفت. از آنجا بود که دریافتم مریم و مسعود چه توجه عمیق و گسترده یی از چند و چون تاریخ ایران دارند ویکی از عمده ترین عوامل تلاشی و گسیختگی شیرازه تشکیلاتی آزادیخواهان چه بوده است؟. آیا بی آنکه به مرتبه ناب انسانی برسانیم ، آوردن مبارزان برای مقابله با مستبدان کافی ست؟ تجربه نشان داده است که نه. پیری چون این مخلص به قدر خود می فهمد راز و رمز بقا و پایداری مجاهدین خلق را در برابر انبوهی مشکلات و موانع داخلی و خارجی. پیش رو داریم که سرنوشت سازمان ها و تشکل های مدعی به کجا کشانده شد هرچند ضربات مهلک و کاری که بر مجاهدین خلق فرود آمد و تا به امروز هم ادامه دارد، یک صدم آنهم بر آنان وارد نشد . انقلاب درونسازمانی مجاهدین خلق فراتر از هر چیز، یک انقلاب نوین انسان ساز بود نه در نظر و تئوری بل در عمل و عامل بودن. باور کنید که دشمنان این را بهتر از ما فهمیده اند که اینقدر لوث کردن آن را سر لوحه وظیفه خود قرار داده اند. وقتی خودباختگی با خود فروشی همراه شود، موجب بغض و کین و عنادی می گردد که از خریدار حامی هم پیشی می گیرد. مسعود و مریم را باید در نجابت و اصالت و صداقت و فروتنی و تواضع در برابر خلق مجاهدین دید و شناخت. این گوهران ، این پاره طلاهای ناب که در دوام و استحکام و نرم نا شدن در برابر ضربات پتک دشمن ؛ سبقت از آبدیده ترین پولادها برده اند ، پرورده همان مکتب و همان انقلاب درونی اند. اگر به مجموعه شرایط حاکم بذل توجه کنیم می توانیم همچون رفیق صمیمی و وفادار مهدی سامع، به محور مسئله برسیم. تکرار می کنم که وقتی مبارزه هر روزه و گام به گام است، پیروزی هم ذخیره یی روزانه است. مبارزه فقط برای رسیدن به پیروزی نهایی نیست. اصل مقاومت مهاجمانه در برابر دشمن و سیل موانع او، خود یک پیروزی اکنونی و تاریخی ست. فهم این نکته منوط به داشتن دید و دانش تاریخی ست. سال هایی بود که ماندلا و یاسر عرفات را دشمن و تروریست معرفی می کردند، سیر تاریخ آنان را رییس جمهوران محبوب کرد. در اینجا که ما ایستاده ایم، رییس جمهور سالار بانویی داریم که در عرصه پر تلاطم حوادث، روی در روی مجموعه یی واقعا به تمام معنا نسناس خناس که حامیان چاق و چله یی هم آنان را به لطف و ملاحظه در برگرفته اند ؛ شجاعانه ایستاده است به پیکار و افشاگری و آگاهی بخشی به جهان. پس درود به مسعود و مریم  دو قهرمان شاخص عصر ما و همه همراهان مقاومت ایران و نیز دیگر مبارزان راستین ایران.