۱۳۹۳ دی ۸, دوشنبه

رضا رجب زاده، از هتل مهاجر تا مزدوري و اجراي نمايشهاي نفرت انگيز آخوندي


در تاريخ 15اسفندماه1392 تعدادي از پادوهاي اطلاعات آخوندي طي نامه يي به مالكي، نهايت قدرداني از قتل عام مجاهدان اشرف و محاصره جنايتكارانه اشرف و ليبرتي را به عمل آورده تا راه را براي حملات بيشتر عليه مجاهدان ليبرتي هموار كنند.
رضا رجب زاده يكي از اين پادوهاي اطلاعات است كه در نمايشهاي نفرت انگيز شبكه هاي تلويزيوني آخوندي براي خوش خدمتي به ولايت فقيه و اثبات خيانت خود به هر رذالتي تن داده است.
وي در عمليات فروغ  جاويدان در سال1367 به مجاهدين پيوست، در پاييز همان سال (1367) از او خواسته شد كه دنبال زندگيش برود. اما نپذيرفت و خواهان ماندن در ارتش آزاديبخش گرديد.
در همان زمان با اصرار ميگفت، مگر به زور مرا دم مرز بگذاريد و نگذاريد برگردم، و حاضر نشد مجاهدين را ترك كند.
او طي دو دهه گذشته بارها در معرض انتخاب قرار داشت، به عنوان نمونه، نامبرده در مهر1380 گفته بود:
«… وقتي ديدم سازمان خروجي را باز كرده و به من نياز ندارد و بحث جدي است فهيمدم پس اگر هستم بايد تمام عيار انقلاب كرده باشم كه جمع و سازمان بداند با چه كسي طرف حساب است و به درد سرنگوني مي خورد …
گفتم اگر ايران  بروم جنايت كار مي شوم توي دستگاه خميني و شغل اصلي من مي شود جنگ با مجاهدين…»
ملاحظه: رجب زاده آن زمان سواد نداشت. بعداً در ارتش آزاديبخش براي وي كلاس سواد آموزي گذاشته شد و توانست خواندن و نوشتن را بياموزد.
سرانجامرجب زاده به دليل ناتواني در تحمل شرايط سخت محاصره، اعلام بريدگي كرد و بعد از گرفتن كمك مالي، به كميسارياي عالي پناهندگان براي ترك ليبرتي معرفي شد.
وي پس از اخراج، به هتل مهاجر منتقل گرديد.
هتل مهاجر يكي از مراكز گشتاپوي آخوندي و نيروي تروريستي قدس در بغداد مي باشد، كه سفارت رژيم و مأموران اطلاعات و نيروي تروريستي قدس با خريدن عناصر خائن، آنها را براي ايفاي نقش هاي مختلف مورد استفاده قرار مي دهند. رضارجب زاده در هتل مهاجر به خدمت وزارت اطلاعات درآمد و به مصارف رژيم عليه مجاهدين رسانده شد.
آنچه وي در مصاحبه با سايت وزارت اطلاعات گفت، گوشه يي از ريل تواب سازي و تسليم و استخدام را نشان مي دهد:
«گفتم خدایا توبه منو بپذیر … چند بار در درونم فریاد کمک از رهبر معظم ایران را کردم که بدادم برسد… به چشم خودم دیدم که چطوری با عزت و احترام با ما جداشدگان، مقامات ایرانی و عراقی رفتار می کنند … در اولین فرصت مقامات ایرانی ترتیب ملاقات خانواده ام را با من فراهم کردند…». (مزدور رجب زاده، سايتهاي  اطلاعات آخوندي 7فروردين1393)
البته مراحل مقدماتي را كه مستخدم جديد و بنجل ِ وزارت جاسوسي و شكنجه، به عمد نگفته، قبلاً توسط سايتهاي وزارت اطلاعات لو رفته است. همان گزارشي كه به نقل از يك «مقام كه نخواست نامش فاش شود» گفته شد:
چنين خائنين خائفي «براي دريافت اطلاعات از[مجاهدين ليبرتي] … در اختيار نيروهاي اطلاعاتي و امنيتي» رژيم و نيروهاي عراقي قرار ميگيرند.
 
شركت  گماشته هاي جديدالاستخدام در نمايش هاي شبكه هاي آخوندي
مالكي و مشاور امنيتي او فالح فياض در اواسط آذرماه1392 به منظور «توافقات و هماهنگي هاي جديد» به خدمت اربابان خود در تهران شتافتند. يكي از دستاوردهاي رژيم از اين سفر 4روزه آنها كه بدنبال ملاقاتهاي علني و مخفي متعدد با وزير گشتاپوي آخوندي و سركرده نيروي تروريستي قدس همراه بود، فيلمبرداري و سناريوسازيهاي جنايي-پليسي توليدي وزارت، براي انتشار در شبكه هاي مختلف تلويزيونهاي رژيم بود.
مزدور رجب زاده در حال ايفاي نقش براي شبكه هاي آخوندي
به همراه خبرنگار سيماي منحوس رژيم
رجب زاده يكي از محصولات سرپل وزارت اطلاعات و نيروي تروريستي قدس (هتل مهاجر) بود كه در نمايشهاي تلويزيوني رژيم، به ايفاي نقش، براي نشخوار ياوه هاي دو دهة گذشته آخوندها عليه مجاهدين و اشرف پرداخت.
وزارت اطلاعات براي پنهان كردن هويت واقعي اين پادوي جديد خود، در ابتداي امر و در بعضي از مراحل پخش اين برنامه ها، چهرة او را به نحوي پوشاند تا منابع اطلاعاتي نيروهاي جنايتكار مالكي در اعدام جمعي مجاهدان اشرف رسوا نگردند. غافل از اينكه دستهاي آغشته به خون مالكي، با اينگونه نمايشهاي مبتذل و با دهانهاي آلودة همانهايي كه اسباب جنايت را فراهم كرده و تيغ دشمن را بر گردن مجاهدان اشرف تيز كردند، هرگز پاك نخواهد شد و قطعاً دادگاههاي بين المللي را پيش رو دارند.
صحنه هايي از  شوهاي  تلويزيون آخوندي
خبر گزاري رسمي رژيم «ايرنا» در 26 آذرماه 1392 نگراني خود از افشا و اخراج مأموران شبكه اطلاعاتي در خارج كشور را بر ملا نموده و نوشت:
«رضا رجب زاده روز سه شنبه در گفت و گو با خبرنگار اعزامي ايرنا به عراق گفت:
”عوامل وابسته به گروه مجاهدين حتي دستور دارند با استفاده از لابي هاي سياسي، پرونده هاي قضايي براي اعضاي جدا شده از اين گروه را که هم اکنون در کشورهاي اروپا ساکن هستند، باز کنند تا به نحوي موجبات اخراج آنها از کشورهاي عضو اتحاديه اروپا فراهم شود”».
ساواك آخوندي فراموش كرده بود كه همين ياوههاي اطلاعات از منابع ديگري، بيش از دو هفته پيش در يكي ديگر از سايتهاي زنجيرهيي گشتاپوي آخوندي نشخوار شده بود، كه نشان از به ته ديگ خوردن كفگير آخوندها و روخواني گماشته هاي وزارت جعل و دروغ از دستورالعمل هاي صادره مي باشد:
«به گزارش مؤسسه راهبردي ديده‌بان، عوامل منافقين حتي دستور دارند با استفاده از لابي‌هاي سياسي، پرونده‌هاي قضايي براي اعضاي جدا شده در اروپا باز کنند تا به نحوي موجبات اخراج آنها از کشورهاي اروپايي را فراهم آورند». (موسسه راهبردي ديده بان آخوندها 9 آذر1392)
مستخدم جديد و حقير آخوندها، پيش از اين نيز، در تاريخ 25آبان1392 در تجمع مشترك نخست وزيري عراق و سفارت رژيم آخوندي در دانشگاه بغداد، به صحنه آورده شده بود. اگرچه اين اقدام براي مقابله با تنفر جامعه جهاني در قبال اعدامهاي جمعي و گروگانگيري در قتل عام10شهريور1392 اشرف صحنه سازي شده بود تا مدعي شوند «مجاهدين خودشان خودشان را كشته اند»، ولي به صحنة فلاكت و استيصال آخوندها و مأموران و گماشته هاي اطلاعات و نيروي تروريستي قدس تبديل گرديد، و به جز رسانه هاي فاشيسم مذهبي و جيره خواران عراقي آنها، هيچ رسانه مستقل و مردمي پشيزي براي جعليات اين شوي مسخره قائل نشد.
يك سند گويا و عبرت آموز
قبل از استخدام و گماشتگي وزارت بدنام اطلاعات
اينجانب رضا رجب زاده مبلغ 2000 دلار كمك از سازمان مجاهدين خلق ايران دريافت كردم. با تشكر به خاطر رسيدگيها و شرمندگي از همه زحمات و مخارج سازمان در اين مدت كه در اشرف و در ليبرتي بودم. شهادت ميدهم و صادقانه ميگويم و خدا را گواه ميگيرم كه از مجاهدين جز نيكي و رسيدگي و مهر و محبت نديدم و هيچ مشكلي با هيچكس نداشتم.
سازمان به من ابلاغيه داد به دنبال زندگي مطلوب خود بروم. من هم بدليل شرايط سخت ليبرتي توان ماندن و ادامه مبارزه در اينجا را نداشتم و هر كس خلاف اين را بگويد يا از طرف من خلاف اين را بشنود دروغ و بر خلاف واقع يا در اثر فشار بوده است. هم چنين اعلام مي كنم كه مي خواهم بعنوان يك هوادار سازمان مجاهدين خلق در هر كجا كه باشم باقي بمانم.
رضا رجب زاده    12/09/1391

شهريار اسماعيلي پادوي وزارت اطلاعات در كرمانشاه

شهريار اسماعيلي پادوي وزارت اطلاعات در كرمانشاه

شهريار اسماعيلي متولد سال 1344 در كرمانشاه؛ يكي از پادوهاي اطلاعات بدنام آخوندي در كرمانشاه است.
يكي از وظايف وي، شركت در شوهاي تلويزيون عليه مجاهدين بر اساس سناريوي بُنجُل وزارت اطلاعات در باره دروغ آخوند ساختة «كردكشي» مي باشد.
حكومت آخوندي كه از حمله و هجوم و كشتار ساكنان اشرف، تاكنون طرفي نبسته و بدنبال به رسميت شناخته شدن موقعيت حقوقي ساكنان اشرف از سوي كميسارياي پناهندگي ملل متحد و تعيين سفير ويژه از سوي اتحاديه اروپا، توطئه هايش را درهم شكسته مي‌بيند، تمام قوايش را براي لجن‌پراكني ودروغپردازي عليه اشرف به كارگرفته است.
نمونه يي از لجن پراكني ها و دروغپردازيهاي تكراري آخوندها، برنامه تلويزيوني «پاياني بر پايان» است. اين برنامه، كه ناشي از وحشت ولي فقيه ارتجاع از اشرف است؛ دروغپردازيهاي ساخته و پرداخته در بيت خامنه اي اما از زبان دژخيمان و شكنجه گران و محصولات صنعت «توابسازي» آخوندهاست.
شهريار اسماعيلي از جمله پادوهاي رسوا و مفلوك گشتاپوي آخوندي مي باشد كه در اين برنامه به ايفاي نقش مي پردازد.
نمونه ديگر از اين قبيل تلاشهاي مذبوحانه، كه با هزينههاي كلان توسط بخش بزرگي از دستگاههاي اطلاعاتي و امنيتي و اجرايي رژيم آخوندي عليه مجاهدين تهيه شده، سلسله برنامه هايي بود كه طي سال 85 از تلويزيون سحر رژيم پخش گرديد.
واقعيت اين است كه مجاهدين و مقاومت ايران در اوج اعتلا و مشروعيت و محبوبيت داخلي و بينالمللي و ولي فقيه طلسم شكسته در سراشيب اضمحلال و سرنگوني، در انزواي فزايندة بينالمللي و در چنبرة بحرانهاي لاعلاج قرار دارد. و اين همان علتي است كه باعث اين همه بسيج و انرژي گذاري شده و بيانگر مقصد ديكتاتوري ننگين ولايت فقيه يعني زبالهدان تاريخ مي باشد.

نگاهي به سوابق دو مأمور«شيطان بنده»...

نگاهي به سوابق مزدوري جاسوس انگليسي وزارت اطلاعات و دو مأمور «شيطان بنده» ديگر كه در پژوهش پنتاگون افشا شده اند

جاسوس انگليسي اطلاعات آخوندي اَن سينگلتون و دو مأمور ديگر وزارت اطلاعات، مسعود خدابنده وابراهيم خدابنده،كه در پژوهش پنتاگون جزئيات عضوگيري آنها توسط دستگاه اطلاعاتي و امنيتي حكومت آخوندي عليه مجاهدين خلق ايران برملاشده است، به طورخاص عليه پايداري اشرف توسط ديكتاتوري آخوندي مصرف شده اند.
رهنمود استراتژيكي عليه سازمان مجاهدين خلق ايران، منتشرشده درخبرگزاري رسمي حكومت آخوندي به تاريخ 25آذر 1382 ، از روز اول چنين بود:  نشريه639- 23دي 82صفحه10
«بايد در اين مسير ابزار ديپلوماسي رسمي ‌يعني وزارت امور خارجه با ابزار ديپلوماسي امنيتي يعني وزارت اطلاعات هماهنگ با يكديگر عمل كنند.
هدف محوري جمهوري اسلامي‌ايران مي‌بايست پاك كردن و حذف صورت مسأله اين تشكيلات تروريستي باشد.
اثرات نا امني و منفي اين گروهك نه تنها امنيت داخلي ايران بلكه امنيت منطقه را خطر مي‌‏اندازد »
ازهمان سال 82 تا امروز به قول استراتژيستهاي رژيم، « ابزار ديپلوماسي رسمي ‌يعني وزارت امور خارجه با ابزار ديپلوماسي امنيتي يعني وزارت اطلاعات» درتلاش بوده و هستند و تقريبا همين ماه پيش بود كه خبرگزاري حكومتي ايسنا 29آبان91 نوشت:
«  به گزارش خبرنگار (ايسنا) منطقه لرستان، ابراهيم خدابنده در نشست پرسش و پاسخ «دگرديسي در فرقه تروريستي منافقين» با دانشجويان در دانشگاه لرستان ...خاطرنشان کرد: ملاقاتي با کوپلر نماينده سازمان ملل در عراق داشتم که ايشان گفتند در قرارگاه ليبرتي با حدود 100نفر از اعضاي سازمان صحبت کرديم و از آنها پرسيديم که مي‎خواهيد از سازمان خارج شويد؟ آنها گفتند نمي‎خواهيم خارج شويم و مي‎خواهيم در سازمان بمانيم. من به ايشان گفتم مطمئنيد آن افرادي که با آنها صحبت کرده‎ايد اصلاً مي‎دانند خارج از سازمان يعني چه؟ کسي که 20سال در اشرف بوده است، چه ايده‎اي خارج از سازمان مي‎تواند داشته باشد و کسي که 20سال يک فضاي جهنمي نسبت به خارج از سازمان در ذهنش ايجاد شده مشخص است که با 10دقيقه حرف زدن نمي‎تواند از سازمان خارج شود».
در اين فاصله ده ساله، حكومت آخوندي مأموران لاحق خود را تحت عنوان اعضاي سابق مجاهدين تا توانسته عليه پايداري اشرفيان قهرمان، مصرف كرده است :
از اعماق شكنجه گاههاي  اوين تا زمينه سازيهاي تروريستي براي منفجركردن شبكه هاي آبرساني اشرف و شركت محاصره و بلندگوهاي شكنجه رواني، تا جاسوسخانه هاي ام آي سيكس لندن و شاهد تراشي عليه مجاهدين دركارزار درهم شكستن برچسب آخوند ساخته درانگليس،
و از كودتاي 17ژوئن و رقعه پركردن در د اس ت فرانسه عليه رئيس جمهور برگزيده مقاومت تا برنامه چاقوكشي عليه پناهندگان درسالن فياپ پاريس و انواع مصارف تبليغاتي در بوق بسي سي فارسي يا كتاب نويسي درباره فرقه بودن و صدامي بودن ارتش مجاهدين.
صحنه هاي گشت و گذار اَن سينگلتون در جمع بسجيان و مأموران وزارت ونيروي تروريستي قدس و گزمه هاي تحت امر عراقي درجريان محاصره اشرف و شكنجه رواني مجاهدين باصدها بلندگو را لابد هموطنانمان به ياد دارند.
مسعود خدابنده هم از مأموران مستقر درهتل منصور بغداد بود كه درجريان  انفجار لوله هاي آبرساني اشرف و برملاشدن زمينه سازيهاي تروريستي مربوطه در روشنگريهاي مقاومت ايران و نشريه مجاهد به اين شرح افشاشده بود:
نشريه892تاريخ 20بهمن86
«تروريستهاي نيروي قدس روز 8فوريه ايستگاه آبرساني شهر اشرف و 20هزار تن از اهالي منطقه را منفجر كردند و دو روز قبل از آن در 6فوريه شيخ حميد ذياب از اعضاي شوراي عشايري كه مسئوليت حفاظت منطقه و هم‌چنين حفاظت از ايستگاه آب شهر اشرف را برعهده داشت در يك سوء قصد تروريستي به شهادت رساندند.
شماري از اين عوامل وزارت اطلاعات و نيروي قدس كه هم اكنون در هتل منصور بغداد مستقرند عبارتند از مزدور خدابنده، مصطفي محمدي، رضا اكبري نسب و عليرضا بشيري. فردي به‌نام طباطبايي از نيروي تروريستي قدس رابط آنهاست.
بنا‌به گزارش مسئول كميسيون خارجه شوراي ملي مقاومت، اطلاعات آخوندي قبل از اعزام اين مزدوران به عراق، شماري از آنها از جمله خدابنده و زنش كه چند ماه پيش به جرم چاقوكشي عليه پناهندگان در پاريس بازداشت شده بود را به نزد مقامات قضايي و امنيتي فرانسه فرستاد تا براي چندمين بار به ارائه شهادت دروغ عليه شوراي ملي مقاومت و سازمان مجاهدين خلق ايران و عليه مجاهدان شهر اشرف مبادرت كنند».
بايد اضافه كنيم كه براي سرپا نگداشتن پرونده  17 ژوئن كه سرانجام قضات فرانسوي مهر باطل شد بر اتهمات تروريستي آن زدند و وحقانيت مقاومت مردم ايران دربرابر استبداد تروريستي را طبق اسناد تاريخي حقق بشري تأييد كردند، ديكتاتوري آخوندي و همدستان مماشاتگرش دست كم 16بار مزدور خدابنده واَن سينگلتون را براي رقعه نويسيهاي مطلوب خودشان موردمصرف قراردادند.
اما درمورد مصرف نامبرده در جاسوسخانه هاي  لندن براي شاهد تراشي عليه مجاهدين و 35عضو برجسته مجلسين انگلستان كه جك استرا و حكومت انگليس را در دادگاه  پوئك به چالش كشيدند و نهايتا مفتضحانه شكست دادند.
خانم دولت نوروزي نماينده شوراي ملي مقاومت ايران درانگلستان در توضيحات خود درآذرماه سال 82در باره اين كارزار حقوقي وسياسي، درقسمتي تحت عنوان « مدارك شاكيان و وزير كشور»مي گويد:
نشريه882تاريخ 16آذر86 )
«اسناد دولت مجموعاً يك زونكن 500‌صفحه‌يي بود، كه حدود 200‌صفحه صرفاً كپي بخشهايي از چند كتاب بود....
بسياري از آنها عملاً دعاوي وزير كشور را در قبال درگير‌بودن سازمان مجاهدين در تروريسم نفي مي‌كرد. وكلاي ويژه هم طي همين مدت، برخي مدارك را كه دولت محرمانه كرده بود، با مراجعه به پوئك، علني كردند و در اختيار وكلاي شاكيان گذاشتند، از‌جمله اسنادي كه بيانگر همكاري وزارت خارجه انگليس با بريده‌مزدوراني از قبيل مسعود خدابنده و ان سينگلتون بود».
البته كه دادگاههاي انگلستان برچسب زدن به مجاهدين را نابخردانه و باطل اعلام كردند و دولت فخيمه مجبورشد برچسب را رسما باطل كند.
در پي برملاشدن فضيحت مصرف جاسوسان وزارت اطلاعات در انگلستان، کميته پارلماني بريتانيايي براي آزادي ايران، كه از حمايت 200عضو مجلس اعيان و اكثريت مجلس عوام برخوردار است، با انتشار سندي تحت عنوان «جاسوسي براي ملايان: عوامل ايران در انگلستان»، نسبت به تهديدات وزارت اطلاعات رژيم ايران و مامورانش در بريتانيا هشدارداد و از دولت انگلستان خواست مصوبات اتحاديه اروپا براي اخراج يا ممانعت از ورود پرسنل اطلاعاتي و امنيتي رژيم ايران به کشورهاي عضو اتحاديه اروپا را به موقع اجرا بگذارد.
در همين سند درمورد مزدورخدابنده آمده است:
مسعود و آن خدابنده (سينگلتون)
بنابر يک استشهاد که در يک دادگاه بريتانيا در سال 2003 مسعود خدابنده يك  مامور وزارت اطلاعات است که در بريتانيا فعاليت مي کند.......
وي  در 1998، با استفاده از پوش شرکت در کنفدراسيون جهاني کارگر، به سنگاپور رفت که در آنجا، بنابر استشهاد برادرش، مخفيانه با نمايندگان وزارت اطلاعات ملاقات کرد. آن زمان بود که مسعود خدابنده استخدام شد و شروع به کار بعنوان يک مامور وزرت اطلاعات نمود. دستورات به او, عمل کردن عليه اپوزيسيون ايران و پناهندگان ايراني ساکن بريتانيا و ساير قسمتهاي اروپا بود.
مسعود خدابنده با آن خدابنده (سينگلتون) ازدواج کرده است.....
در ژوئن 2004، وين گريفيث از اين كه آن سينگلتون را در زندان بدنام اوين ديد، شگفت زده شد. در استشهادش براي دادگاه، وين گريفيث درباره زندان اوين گفت: "زندان اوين بعنوان يکي از مخفي ترين و وحشيانه ترين زندانها در جهان شناخته ميشود. دهها هزار زنداني سياسي در اين زندان شکنجه و اعدام شده اند. زندان اوين جايي است که خبرنگار عکاس کانادايي زهرا کاظمي در ژوئيه 2003 با مرگ وحشيانه اش روبرو شد.
شركت در چاقوكشي عليه ايرانيان مخالف در پاريس
روز 27خرداد86دبيرخانه شوراي ملي مقاومت ايران، طي اطلاعيه چاقوكشي شماري از مأموران وزارت اطلاعات را كه ازكشورهاي مختلف اروپايي جمع‌آوري شده بودند و در سالن فياپ پاريس به ايرانيان مخالف رژيم حمله كردند، افشا و اعلام كرد: پليس پس از اطلاع از اين وحشيگري مأموران اطلاعات از برگزاري جلسه جلوگيري كرد و شماري از مهاجمان را دستگير نمود....
شماري از مأموران اعزامي كه در اين جنايت و تبهكاري شركت داشتند عبارتند از جهانگير شادانلو، مسعود خدابنده و زنش ان سينگلتون، جواد فيروزمند، مهدي خوشحال، علي قشقاوي، حسين سبحاني و هادي شمس حائري. مزدوران مجهز به چاقو، پنجه بكس، گاز اشك‌آور و ... بودند و براي ضرب و جرح مخالفان رژيم آماده بودند.
مقاومت ايران، دولت فرانسه را فرامي‌خواند كه بر اساس مصوبه شوراي وزيران اتحاديه اروپا در آوريل 1997 از ورود وحضور  مأموران اطلاعاتي ملايان در خاك فرانسه ممانعت كند و از هرگونه همكاري و ايجاد تسهيلات توسط سرويسهاي فرانسوي براي  اين مأموران جلوگيري نمايند.و اجازه ندهد فاشيسم مذهبي حاكم بر ايران، ديكتاتوري و سركوب خود عليه مخالفان را به خيابانهاي پاريس نيز گسترش دهد.
مقاومت ايران هم‌چنين از دستگاه قضايي فرانسه مي‌خواهد كه مأموران اعزامي ملايان كه ايرانيان مخالف را وحشيانه مجروح كردند، مورد پيگرد ومجازات قانوني قرار دهد.

۱۳۹۳ دی ۷, یکشنبه

نگاه كن كه من كجا رسيده ام - رحمان.ش




به بهانه پخش تعدادي از عهدنامه هاي پرچم:

پرده اول:
بيست و اندي سال پيش كه من در عنفوان جواني تازه عاشق شده بودم به همراه والده و آقاجون براي خريد لباس و وسايل لازم
و... براي آمدن به عراق در پاساژهاي تهران مي چرخيديم. آقا جون مستمراً به من يادآوري ميكرد كه فراموش نكنم در بازگشت برايش يك سجاده مرغوب با تربت كربلا ببرم و والده هم در بين همه وسايلم علاوه بر تن ماهي و لوبيا مقداري تنقلات و پسته و بادام گذاشته بود كه مثلا در هواپيما و اتوبوس مشغول باشم و حوصله ام سر نرود! خلاصه صحنه طوري بود كه گويا من براي يك تور سياحتي چند هفته يي از عتبات عاليات و بازديد از آثار تاريخي بابل و اور و هزار و يكشب بغداد و كاخ هاي افسانه يي هارون الرشيد ميروم و نه جنگ و چنگ در چنگ شدن با مهيب ترين نيروي ارتجاعي تاريخ ايران زمين!
چو عاشق ميشدم گفتم كه بردم گوهر مقصود             ندانستم كه اين دريا چه موج خونفشان دارد

پرده دوم:
فروردين سال 82 بود و ما در بيابانهاي جلولا با سلاحها و تانك هايمان پراكنده شده بوديم. هر روز خبري از بمباران يكي از ستونها و انهدام تانكها و خودروهايمان ميرسيد. غذا و آذوقه هم تمام كرده و همه گشنه بوديم. محدود خرماي موجود را هم جيره بندي كرده بوديم. به شوخي اسم خودمان را جيش العُسرت گذاشته بوديم كه يادآور لشكر تبوك بود كه پيامبر براي جنگ با روم فرستاد كه يك خرما را در مسير به نوبت در دهان ميگذاشتند و مي مكيدند تا تمام شود. با پيش آمدن خلع سلاح من فكر ميكردم همه چيز تمام شده ولي چند ماهي طول نكشيد كه ققنوس وار بلند شده و اوج گرفتيم بطوري كه رژيم گفت مجاهدين بي سلاح خطرناكتر از مجاهدين مسلح اند. من آنجا براي اولين بار دوزاري ام افتاد كه مهم، صاحب سلاح است نه خود سلاح.

پرده سوم:
شب 5مرداد88 بود. ما جلوي در اشرف بوديم. بيرون در يك ماشين آمريكايي در گوشه يي پارك شده بود. از تحركات نيروهاي عراقي حدس ميزديم توطئه يي در كار باشد. هرچه بقيه از لزوم آماده سازيهاي دفاعي و جديت جنگ ميگفتند به خرجم نميرفت و متكبرانه مثل كسي كه روزه صمت گرفته است فقط با انگشت اشاره، خودروي آمريكايي را نشان ميدادم. تصويري كه در ذهن من بود چيزي مثل حمله پليس كره جنوبي به دانشجويان بود كه مثلا نيروهاي مهاجم ميآيند و هشداري ميدهند و ما هم شعار ميدهيم، بعد، آنها با ماشين آبپاش قدري رويمان آب ميريزند تا خنك شويم ما هم كوتاه نميآييم، بعد، آنها با خنده و شوخي و چشمك، دو سه ضربه آرام باتون به نفر اول ميزنند و در اين لحظه نيروهاي آمريكايي جلوي در اشرف كه از نقض حقوق ساكنين اشرف و پيمانهاي بين المللي خونشان به جوش آمده با شدت عمل تمام وارد صحنه شده و به نيروهاي عراقي اخطار ميدهند كه اگر تا چند دقيقه ديگر آنجا را ترك نكنند هرچه ديدند از چشم خودشان است و آنها هم عقب نشيني كرده و ما هم پيروزمندانه برميگرديم و جشن ميگيريم!
روز بعدش كه من پايم در يكي از شمشادها گير كرده بود و زير ضربات چوب و چماق قوم يأجوج و مأجوج گيج و ويج شده بودم و روزه صمت خود را شكسته و هوار ميكشيدم و از لاي درختها خودروهاي آمريكايي را ديدم كه دور ميشوند و سربازانشان در داخل خودروها با ما باي باي ميكنند به درستيِ حرف بقيه كه ميگفتند نبايد به بيرون خودمان چشم داشته باشيم پي بردم و فهميدم چرا هميشه در سازمان روي اصل اساسي «كس نخارد» اينقدر تاكيد ميشود!

پرده چهارم:
از اينكه قرار شده بود از اشرف به ليبرتي بيائيم حالم گرفته بود و فكر ميكردم همه دستاوردهايمان به باد ميرود بعد از آمدن به ليبرتي و درآمدن از ليست و اعلام مؤسسان چهارم و ليبرتي پلي بسوي تهران كه جزّ رژيم را درآورد و او را به موشك زدن واداشت من به ارزش عنصر پيشتاز و گوهر بيبديل پي بردم و يادگرفتم در هر جنبش انقلابي قبل از خانه تيمي و پايگاه و پادگان و قرارگاه، مهم، كادرها و انقلابيون و عناصر پاكبازش هستند... ياد داستان يحيي معاذ افتادم كه برادري داشت به مكه رفت و به مجاوري نشست و به يحيي نامه يي نوشت كه مرا آرزو بود كه آخر عمر خويش به بقعه فاضلتر بگذارم به حرم آمدم كه فاضلتر بقاع است يحيي جواب نوشت كه آنكه گفتي آرزوي بهترين بقعه بود تو را، بهترين خلق باش و به هر بقعه كه خواهي باش كه بقعه به مردان عزيز است نه مردان به بقعه...

پرده پنجم:
اگر بخواهم اين پرده ها را ادامه بدهم و مسير زندگي ام از يك جوان خام و ساده و بي آزار را تا رسيدن به يك هنجارشكنِ فتنه گرِ ضدنظام باز كنم مثنوي هفتاد من كاغذ است، سرتان را درد نياورم:

پرده آخر:
بعد عاشوراي رؤيايي امسال و نوشتن عهد پرچم و پخش بيروني آن, من حال و هواي ديگري دارم. هيچوقت در عمرم اينقدر هوايي نبوده ام، در آسمانها سير ميكنم، از لحظه لحظه مبارزه و نفس كشيدن در ليبرتي افتخار ميكنم و سرشارم.
تعريف از خود نباشد احساس ميكنم عجب قدر قدرتي شده ام! اگر عالمي جلوي رژيم وارفته و درمانده است من يكتنه جلوي علي خامنهاي ايستاده و بزرگترين پروژه استراتژيك عمرش را درهم شكسته ام و بجاي بمب اتمي، تحريمها و بجاي ورود به كلوب (شبانه!) اتمي، كاسه كاسه در حلقومش زهر ريخته ام! بلايي برسر مالكي جانش آوردم كه در واشنگتن حكم بركناري اش را به دستش دادند و عذرش را خواستند! براي اولين بار در تاريخچه سازمان ملل نماينده دبيركل و برادر ولايتمدار جناب كوبلر را سرنگون و با بليط يكطرفه روانه جنگلهاي قاره سياه كردم! صاف صاف رو در روي دول عظمي و كبري ايستاده و يكي يكي ليست هايشان را جلوي چشمشان پاره ميكنم و هل من مزيد و نفسكش ميطلبم!... تبارك الله از اين فتنه ها كه در سر ماست...
ياد گرفته ام با وجود اينكه بايد از هر قلمي و قدمي و صدايي و فريادي و حتي آهي و نگاهي در هر گوشه يي از دنيا از هند گرفته تا كانادا عليه رژيم استفاده كنم ولي درعين حال نبايد چشمداشت داشته باشم كه ديگران به جاي من با اين رژيم بجنگند و من خودم هسته مركزي اين جنگ هستم. يادگرفته ام كه در تعادل قواي بين ما و رژيم هرگونه سكون و تعادل براي ما و خلق ما فايده ندارد و بايد از هر زد و خورد و جنگي استقبال كرد و بيابيا گفت و به همين دليل به هر تضادي سلام ميكنم و اصلا دنبال شر و دردسر ميگردم و وقتي ميشنوم رژيم دوباره ميخواهد آزموده را تجربه كند و سيرك خانواده هاي وزارتي را راه بيندازد صفا ميكنم و پيشاپيش به پيروزي خودم مطمئنم. ياد گرفته ام مجاهد خلق بند هيچ چيز نيست اگر اشرف را از دست داد بايد هزار اشرف ديگر بپا كند اگر همه سلاحش را گرفتند با هزار حربه و سلاح ديگر با رژيم ميجنگد.
به خودم و به مسير زندگي ام و عمر 50 ساله سازمان فكر ميكنم كه عجب داستان پر رمز و رازي بوده و خدا چه كرده و چه ساخته است و چه حكمتي بوده است و ما نميدانستيم!! به مشيت خدا فكر مي كنم كه ارابه تكامل را چطور و از لابلاي چه ابتلائات و امتحاناتي پيش ميبرد! هر قدم و هر مرحله و هر پرده از جهان با چه قيمتي و خونها و شهدا و فدايي همراه بوده و چه بسا ضربات و فراز و نشيب هايي كه خود زمينه ساز جهش و پيشرفت به مرحله بالاتر بوده است و ياد حضرت يوسف مي افتم كه اگر به دست برادران غيور (يعني حسود) خود در چاه نمي افتاد و يك زندگي عادي و آرام و بي سر و صدايي را ميگذراند حداكثر يكي از هزاران انبياي صالح بني اسراييل بود كه شايد ما اسمش را هم نميشنيديم ولي با قيمتي كه داد و از امتحانات چاه و ساليان دراز زندان كه پيروزمند درآمد به كجا رسيد كه آنطور جاودانه شد و داستان زندگي اش زيباترين قصه قرآن ما شد!
عزيز مصر به رغم برادران غيور              زقعر چاه برآمد، به اوج جاه رسيد!!
و به اين باور ميرسم كه حتما حضرت دوست از اين داستانها حكمت و مشيتي دارد كه چه بسا دهها سال بعد ما به گوشه يي از آن پي ببريم.
به دور و برم نگاه ميكنم و هزاران انقلابي طراز مكتب را ميبينم كه داستان زندگي من در مقابل بسياري از آنها هيچ است و گنجينه يي از نابترين عناصر پيشتاز را ميبينم كه هركدام در شكستن بن بستي و درافتادن با نمرودي و باز كردن مسيري و گرهي در جاده تكامل، همچو يك ابراهيم، با امتي و خلقي برابري ميكنند و هم سنگاند... إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً.. {نحل -120}
براي چندمين بار سراغ پيام اخير برادر مسعود ميروم كه نقشه مسير تعدادي از بچه ها در قسمت پاياني آن پخش شد و همزمان شعر فروغ را زير لب زمزمه ميكنم كه:
نگاه كن كه غم درون سينه ام چگونه قطره قطره آب مي شود...
نگاه كن تمام هستي ام خراب ميشود...
نگاه كن كه موم شب به راه ما، چگونه قطره قطره آب ميشود...
نگاه كن كه من كجا رسيده ام...
نگاه كن كه من كجا رسيده ام...
رحمان ـ ش
رزمگاه ليبرتي ـ آذر93

۱۳۹۳ دی ۶, شنبه

لاف پهلواني و غلط كردن گفتن هاي اضافي ـ مهدي فردكهن



گفته اند شخصي بود بسيار بزدل و ترسو، يكبار در جمعي لاف پهلواني زد و ناچار براي اثبات آن به جنگل رفته و فرياد مي زد
كه آي، من همانم كه شير مي كشم, ببر مي درم , پلنگ مي گيرم و سينه ستبر مي كرد كه ناگاه صداي غرش شيري را شنيد و غالب تهي كرد و رو به موت و لرزان ناليد كه: البته گاهي غلط اضافه هم مي كنم و شكر زيادي هم مي خورم. چند روز پيش خبري خواندم از برپايي نمايشگاهي توسط سايتهاي وزارت اطلاعات در اصفهان و تهران عليه سازمان مجاهدين. اولين سوالي كه به ذهنم زد اين بود كه آخر در وسط اين همه بحران و بدبختي و نكبت كه گريبان اين ولي فقيه مفلوك را گرفته, الان چه جاي اين ناپرهيزي هاست كه اين همه انرژي براي توليد و جعل اكاذيب و مستند سازي و شيطان سازي عليه مجاهدين مي گذارد و اينهمه در بوق و كرنا مي كند و از امت حزب الله هميشه در صحنه اش عاجزانه مي خواهد سري به اين دغلكده بزنند و چراغ اول را روشن كنند؟ با خواندن سر تيتر يكي از آگهي هايش كه نوشته بود: «نمايشگاه گذر از بحران‌هاي انقلاب اسلامي ايران» جوابم را گرفتم كه منظورش چيست و چه بحراني او را به اين كار واداشته است. وقتي همه اميدهايش براي نابودي مجاهدين را بعد از صدها بار تكرار تبليغات گوش خراش در مورد متلاشي كردن مجاهدين و مقاومت، بعد از بسيج سرسام آور و گسترده دروغ پراكني بوسيله دهها كانال تلويزيوني و راديويي، صدها روزنامه و مجله و وب سايت، صدها كتاب و فيلم و مستند توأم با بمباران و موشك پراني و حملات تروريستي از قبيل قتل عام 10شهريور92 در اشرف تا اعزام اكيپهاي وزارت اطلاعات و نيروي تروريستي قدس به عراق و راه اندازي سيرك وحوش ولايت به مدت 677 روز با 320 بلندگو و ربودن مجاهدين در عراق تا قطع غذا و سوخت و دارو در ليبرتي را به باد رفته مي بيند و مجاهدين نه تنها ذره اي خلل در عزم جزمشان ايجاد نمي شود, كه اتفاقا آب ديده تر و صيقل خورده تر از اين ابتلائات عبور كرده اند و اينك بر بام جهان نشسته اند و آماده نبرد آخرين هستند, وقتي از اعدام و سركوب و ارعاب در داخل نتيجه يي جز مقاومت بيشتر نصيبي نمي برد, وقتي ذليلانه با پاشيدن اسيد بر چهره زنان بيگناه با اين نيت كه باقي را بترساند و خانه نشين كند كه مبادا زنان و دختران ايراني، اين اصلي ترين و مظلوم ترين قربانيان فرهنگ مرتجع و زن ستيزآخوندي، با الهام از خواهران مجاهدشان در نوك پيكان نبرد عليه رژيم، تابوي ناتوان ديدن خود را بشكنند و پتانسيل فشرده شورش و ايستادگي و در آوردن حق خود از گلوي اين دژخيمان را كشف كنند و آنوقت وامصيبتا بر اين نظام جهل و جنايت كه نه تنها از همة اقداماتش طرفي نبسته است, بلكه بر عكس طناب دارش شده است, و وقتي مي بيند تيرش به سنگ خورده و جرقه اش مي رود تا خرمن باروت بغض و كين 36ساله خلقي زير ستم را كه جانش به لب رسيده و عزم به سرنگوني اش جزم كرده را منفجركند، اينجاست كه ديگر جاي لاف و گزاف نيست. شيران مجاهد، همان كابوس هميشگي اش از بيشه برون آمده اند و سوداي نبرد آخر دارند و جدا كردن بند از بندش. پس بمانند همان پهلوان پنبه قصه ما, لرزه سرنگوني بر جانش افتاده و به مظلوم نمايي روي آورده كه ايها الناس، ما هم قرباني خشونت هستيم و مجاهدين بودند كه شروع كردند... و چون غريقي كه در آخرين دم حيات به هر خس وخاشاكي دل مي بندد كه مگر از غرق شدن نجاتش دهد، كارهاي احمقانه اي مي كند كه تداعي همان اذعان به غلط هاي اضافي كردن هاي آن مفلوك است و نمايشگاه راه مي اندازد. حالا مشكل مي شود دو تا، چون نمايشگاه كه بدون بازديد كننده نمي شود! آخر همين سياهي لشكرها هم ديگر سرخورده تر و وارفته تر از آن هستند كه با وعده سانديس بشود دلشان را به دست آورد، ناگزير ترفند جديدي به كار برده و با اضافه كردن مسابقه پرسش و پاسخ همراه با اهداء جوائز نفيس! در نمايشگاه, تلاش كرده تا شايد باتنوع جايزه, مابه ازاء سانديس بتواند آنها را به وجد بياورد تا سري به اين سيرك بزنند. حتي به اندازه زمانبندي دريافت جايزه، ولي وامصيبتا كه كار از اين ولخرجي ها گذشته و جسد پوسيده اين ولايت فقيه با اين تنفس مصنوعي ها جان نمي گيرد و بايد به فكر سفر به زباله دان تاريخ باشد. ما مجاهدين عزم جزم كرده ايم تا ريش و ريشه اين نظام جهل و جنايت را از بيخ و بن بركنيم و دير است و دور نيست آنروز كه تك به تك اين جانيان و مزدوران پاركابي شان, تقاص همه اين جنايت ها را در پيشگاه خلق قهرمان ايران پس داده و در شعله هاي خشم خلق خاكستر شوند. روز حسابرسي نزديك است. مهدي فردكهن رزمگاه ليبرتي ـ آذر93 

حميد اسديان: به مناسبت انتشار كتاب «پايان يك توطئه» نوشته سميه محمدي




 توضيح:
نامة دوست عزيزم جمشيد پيمان، به خواهر ناديده ام سميه محمدي، به مناسبت انتشار كتابش، به يادم آورد كه در بهمن 86 نيز من يك نامه به سميه نوشته بودم. آن روزها او و ديگر مجاهدان در اشرف بودند. رژيم هم دندان تيز كرده بود تا از ديواري بلندتر از قدش بالا رود و«تشكيلات مجاهدين» را از هم بپاشاند. از انواع فشار و دغل و فريب هم استفاده مي كرد. از جمله با آوردن برخي از خانواده هاي مجاهدين به دم در اشرف و به راه انداختن يك كارزار كثيف تبليغاتي عربده مي كشيد همانجا همه مجاهدين را به دار خواهد كشيد و بر جگرهايشان دندان خواهند زد. يكي از همين «خانواده هاي الدنگ» فردي بود به نام مصطفي محمدي كه از كانادا آمده بود. بلندگو به دست عربده مي كشيد كه مي خواهد خاك اشرف را به توبره بكشد و چه و چه كه از دهان خودش و اربابانش بزرگتر بود. در اين ميان سميه، دختر مصطفي محمدي، بيشترين فشار را تحمل مي كرد. و الحق كه ايستاد، ايستادني. و تسليم نشد و پايداري كرد تحسين برانگيز. حالا بعد از سالها كتابش منتشر شده است. دوستم جمشيد عزيز براي او نامه پر مهري نوشته و من را ياد نامه گذشته ام انداخته است كه انتشار بيروني نداشت.
به خواندنش مي ارزد. به تاريخ نوشتن نامه توجه كنيد.
حميد

خواهرم سميه عزيز
سلام مرا از راه دور بپذير
مدتي است كه تصميم داشتم اين نامه را برايت بنويسم. هي عقب مي افتاد و من دنبال فرصت و وقتي مناسب بودم كه مي داني معمولاً يافت نمي شود.امروز دل به دريا زدم و گفتم بنويسم برايت.
اول از همه بگويم، مثل بسياري ديگران، تا چندي پيش كه قضيه «رزم» تو با وزارت اطلاعات آخوندي، از كانال پدر و برادرت، گر گرفت مطلقا نه تو را مي شناختم و نه اطلاعي از چند و چون زندگي ات داشتم. از اين نظر «يك تشكر» بدهكار وزارت اطلاعات هستم كه تو را به من، و ما، شناساند.
اما بروم سر اصل مطلب. من براي اولين بار چهره تو را در مراسمي ديدم كه در مورد خودت با زنان عراقي صحبت مي كردي. در يك كلمه بسيار انگيزاننده بود. يك جمله ات در اين «رزم» من را به تكان داد. گفتي يك زن هستي كه خودت انتخاب كرده اي. من درباره اين «انتخاب» تو خيلي فكر كردم. كهكشاني از گل سرخ كه از حدود چهل سال قبل در آسمان ميهن ما  مثل رودي جاري است در نظرم مجسم شد. در اين كهكشان زنان جديدي كه «مرادف مفهمومش در هيچ كجاي فرهنگ» ديگران يافت نمي شود مي درخشند. از فاطمه اميني ها گرفته تا ميليشياهاي كوچك و گمنامي كه مظلومانه به شهادت رسيدند و تا خواهران مجاهدي كه هم اكنون در اشرف از شرف يك خلق دفاع مي كنند. تو يك گل سرخ از اين خرمن كهكشاني هستي. ادامه يك نسل. و يا شايد ادامه يك تاريخ. آيا اين يك توصيف شاعرانه است؟ يا دست روي يك واقعيت مي گذارم؟ من فكر مي كنم تو يكي از خوشبخت ترين دختراني هستي كه من در زندگي ديده ام. زيرا خداوند به تو اين لطف را داشته تا جلودار يك رزم باشي كه در آن سويش مثلا پدر و مادرت قرار دارند. البته تلخ و هولناك است اما اگر اندكي به سرنوشت يك خلق فكر كنيم بسيار شيرين و حماسي است. و به خاطر همين شكوه است كه طاهره نقدي، خواهر شهيدمان، توسط برادر پاسدارش شكنجه مي شود، پسران آيت الله گيلاني، توسط پدر جلاد و خونريزشان، به مرگ محكوم مي شوند و فرزنداني كه فريفته جاه و مقام شده اند، مانند همين آخوند كروبي عوام فريب و مرتجع، پدر پير و شريف خود را كه با صراحت عليه خميني موضع گرفته و برادر مسعود را فرزند واقعي خود خوانده بود با تهمت ديوانگي محصور مي كنند و به قدري به آن پير مرد شريف فشار مي آورند كه از بين مي رود. بگذار يك نمونه بسيار ارزنده را بيشتر توضيح دهم. خواهر شهيدمان طاهره نقدي كه از آن نام بردم برادري داشت كه از سران سپاه پاسداران بود. او از همان آغاز با وحشيگري يك پاسدار درنده طاهره را كتك مي زد. او را آويزان مي كرد و با كمربند به جانش مي افتاد تا دست از هواداري مجاهدين بردارد. كار به جايي رسيده بود كه طاهره شهيد ديسك كمر گرفته بود و به شدت رنج مي برد. اما اي دريغ كه حسرت يك بازگشت از «انتخاب»ش را به دل برادر ستمگر خود بگذارد. نه تنها آن شكنجه هاي جانفرسا را تحمل كرد كه بعد هم كه در فاز نظامي دستگير شد يكي از بهترين مقاومتها را كرد و توسط همان برادر جنايتكار به شهادت رسيد. سميه باور كن هروقت كه من به چهره مصمم تو نگاه مي كنم كه در رزمت با پليدان استوار ايستاده و از «انتخاب»ت دفاع مي كني ياد طاهره مي افتم و بعد ستاره هايي كه مثل طاهره هستند و هم اكنون در اشرف در كنار تو جاي دارند. اخيرا كتاب بهاي انسان بودن را كه خواهرم اعظم حيدري نوشته خواندم و هرچند كه قبلا هم از خودش شنيده بودم ولي باور كن هزار بار بر او درود فرستادم كه چگونه در برابر برادر و پسر عموهاي بازجو و شكنجه گر خود مقاومت كرده است. و آه كه اگر بخواهم مثال بزنم نامه بسيار طولاني خواهد شد كه اجازه بده بگذريم...
اما مهم اين است كه تو حتما بهتر از من مي داني كه «ما» همه مان بهانه هايي هستيم كه يك رزم بزرگتر را نمايندگي مي كنيم. صف آرايي واقعي بين دو ارزش است. ارزشي كه تو دست رويش گذاشتي. «تو انتخاب مي كني« يا اجازه مي دهي برايت انتخاب كنند. يعني در واقع به تو تحميل كنند؟ شهيد بزرگوار ولي الله فيض مهدوي را كه حتما به خاطر مي آوري. برادر جوان من جمله اي گفته است كه بسياري از اكابر ريش سفيد بايد سالها بدوند تا اندكي از معنايش را دريابند. فيض گفته بود «ما خود آغاز مي كنيم، تداوم مي بخشيم و پايان مي دهيم» اين بيان ديگري از انتخابي است كه تو اشاره كرده اي. پس در قدم اول بايد شكرش را به جا آوري كه چقدر مورد لطف خدا قرار گرفته اي كه چنين سعادتي نصيب تو كرده كه در صحنه يك نبرد، قدرت انتخاب زن مجاهد خلق را به همه نشان دهي. نه تنها به وزارت ملعون اطلاعات آخوندي كه به همه كساني كه مدعي آزادي هستند. پس بگذار سؤال كنم كساني كه اين حق انتخاب تو را به رسميت نمي شناسند چه كساني هستند؟ و اندكي عميق تر شويم. كساني كه به طور خاص مدعي مبارزه زنان هستند وقتي در برابر اين استواري زن مجاهد خلق انتخاب كرده سكوت مي كنند ديگر به چه حقي دم از آزادي و رهايي مي زنند؟ راستي وقتي آزادي زنان مجاهد خلق ناديده گرفته مي شود ديگر آزادي چه مفهومي دارد؟ اصلا گيرم كه وزارت اطلاعاتي در كار نباشد و پدر تو از روي «مهر پدري» بخواهد تو را به زندگي عادي برگرداند. راستي اين همه سازمان مدعي حقوق زنان كجا هستند تا از حق انتخاب يك زن مجاهد دفاع كنند؟ پس اگر از حق انتخاب «مبارزه» دفاع نمي كنند معنايش اين است كه آزادي برايشان معناي ديگري دارد. ولي واقعيت اين است كه نسل زناني متولد شده اند كه آزادي را در انتخاب مبارزه يافته اند. آن هم مبارزه با هارترين ارتجاع مذهبي و درنده ترين دشمنان بشريت.
خواهرم سميه عزيز
باور كن من در جريان موضعگيريهاي تو صدبار به خواهر مژگان كه معلم و آموزگار تو بوده است درود فرستاده ام و شك ندارم كه او گل سر سبد همان خرمني است كه اشاره كردم.
نمي دانم چقدر به نقش تاريخي تك به تك خواهران مجاهد خلق، بخصوص آنان كه در اشرف هستند، عنايت داري. من مي توانم احساس خودم را برايت بنويسم. وقتي هريك از شما را مي بينم، احساس مي كنم تمام دختران هم ميهنم كه دزيده شده و در بازارها به حراج رفته اند، و من بارها برايشان پنهاني گريسته ام، صاحب و مدافع و پناهي دارند. شما با «انتخاب خود» به همه جهانيان اعلام مي كنيد زن مجاهد خلق، نيمه تاريك در حال طلوع انساني است كه به صورت تاريخي نفي شده، تحقير شده، و در يك كلام «حق انتخاب مبارزه براي رهايي» از او گرفته شده است.
بار ديگر از تو مي خواهم خدا را به خاطر سعادتي كه نصيبت كرده است شكر كني. و اگر به مسجد فاطمه زهرا رفتي حتماً نماز شكر بخواني و البته براي ما هم دعا كني
برادرت حميد اسديان
18بهمن86

مسئوليت نسل ما ـ اكرم شيرنژاد




كسي كه مقاومت به هر قيمت را انتخاب كرده باشد به هر قيمت مقاومت مي كند، كساني كه سه دهه با هيولاي فاشيسم ديني مبارزه
كرده اند، به راحتي كنار نمي روند، مجاهدين بر اين باور هستند كه مي توانند در سنت تسليم ناپذيري و مقاومت و فداكاري درسي نو و به ياد ماندني از خود در تاريخ برجاي بگذارند، لذا همه ابتلائات غير قابل تحمل را تحمل مي كنند و قادر به برداشتن همه موانعي هستند كه بر سر راهشان سبز بشود.
هرگز نمي توان با اراده كساني كه حياتشان در مبارزه نهفته است و نفس شان با مبارزه همراه است درافتاد و اين كل قصه مقاومت ما در مقابل دشمني است كه از هيچ توطئه، دسيسه، نيرنگ، كلك، دروغ و حقه بازي عليه ما كوتاهي نكرده و نمي كند.
هر روز به نوعي و هرجا به شكلي! فرقي نمي كند كه مقاومت ما در مقابل او در خيابانها يا زندانهاي ايران باشد يا در خارج مرزهاي ايران و يا در كانون مبارزه عليه دشمن مردم ايران, در رزمگاه ليبرتي.
توطئه ها رنگ عوض مي كند شكل عوض مي كند ولي در محتوا يكي است. كسي نبايد در مقابل حكومت ولايت فقيه بايستد و خلاف حرف ملا حرفي بزند اگر آخوند زورش برسد كه طناب اعدام را در يك ميدان برايش فراهم مي كند اگر زورش نرسد در زندان دارش را بنا مي كند و اگر باز زورش نرسد رو به شكنجه مي آورد، از كثيف ترين انواع شكنجه, شكنجه روحي و رواني است كه ملاها به كرات از آن در مقابله با مقاومت كنندگان به كار مي گيرند، آمار خانواده هايي كه براي ملاقات با عزيزانشان رفته و گواهي فوت آنها را دريافت كرده اند و درجا سكته كرده اندكم نيست، آمار خانواده هايي كه براي نجات از مرگ فرزندانشان به اعتصابهاي طولاني دست زده اند كم نيست، و آمار كساني كه هيچ اطلاعي از فرزندان گمشده شان ندارند بسيار است.
و...ارقام انواع شكنجه هايي كه رژيم ضدبشري براي به زير كشيدن نيروي مقابل انجام مي دهد سرسام آور است، بعضي از آنها رو مي شود و بعضي را تاريخ آشكار خواهد كرد.
كتابها و دست نوشته هاي مقاومت از اين پديده به كرات ياد كرده است و بسياري از انواع آنها براي كساني كه تحمل كرده اند قابل گفتن و تكرار نيست!!
معمولا براي اعمال فشار و شكنجه از جنايتكارترين مأموران اطلاعاتي استفاده مي كنند فقط آنها هستند كه با رحم و انسانيت كاملا بيگانه و براي پيشبرد خطوط ولايت به هر كاري دست مي زنند، از سر بريدن در خيابان گرفته تا پاشيدن اسيد تا ربودن و تا هر كاري كه در زندانها كرده اند و مي كنند و به قول اشرف شهيد جهان خبردار نشد كه بر مردم ما چه گذشت!
مقاومت ايران تنها نيرويي است كه بيش از سي و چند سال است كه در مقابل آنها ايستاده است و هرگز سر خم نكرده، انواع و اقسام توطئه ها را از سر گذرانده است و هنوز سر پا ايستاده است و تا آخرين نفس و تا آخرين قطره خون و تا آخرين نفر هم تا بند از بندش نگسلد از پاي نخواهد نشست، اين ساده ترين بيان است، آنها مي خواهند سر به تن ما نباشد و ما مي خواهيم بند از بندشان بگسليم!!
شكنجه رواني از شنيع ترين نوع شكنجه هايي است كه يك حكومت سركوبگر براي به زير كشيدن مقاومت كنندگان در مقابل خودش به كار مي گيرد. اين در جايي است كه تير آخوند به سنگ مقاومت مي خورد.
يكي از شبهاي فرودين ماه اشرف بود، تا آن شب، بلندگوهايي كه روزانه بر تعداد آنها افزوده مي شد و به سيصد عدد رسيده بود. چندين ساعتي بود كه صداها خفه شده بود، صدايي شنيده نمي شد.
اين بلندگوها از چهارطرف قرارگاه روي برجها كيپ در كپپ چيده شده بود و براي رساندن پيامهاي خط و نشان به اصطلاح خانواده هاي مجاهدين به كار گرفته مي شد، ما در حال تجربه داشتن دو سال بلندگو بيخ گوشمان با صداهاي گوشخراش مزدوران بوديم.
هر جا مي رفتي نعرة گوش خراش يك مزدور شنيده مي شد، كه با ركيك ترين الفاظ ما را مورد توهين قرار مي داد.
زبانت را از پس گردنت بيرون مي كشم، گلويت را مي برم، روزهاي آخرت را مي گذراني و و و حرفهاي تكراري كه همواره دشمنان ما هر جا كه توانستند اراجيف شان را تكرار كردند و تنها لبخند استهزايي از جانب مجاهدين دريافت كردند.
 گاه صداي زجه زناني كه ادعاي مادري مي كردند و يا صداي كودكي كه ضبط شده بود و پدرش را مي خواند و يا صداي برادري كه آمده بود خواهرش را نجات! بدهد، و يا مزدوري كه فرار كرده و تبليغ موبايل مي كرد. اين نوارها كه بعضي اوقات توسط مزدوران اطلاعاتي كه ناي چك كردن نوارشان را هم نداشتند قاطي پاتي مي شد يكباره ناله زني كه همسرش را صدا مي زد با صداي كسي كه فرياد بريدن گلوي ما را مي كشيد قطع مي شد و اين سيرك كثيف روزهاي متمادي ادامه داشت.
صداي بلندگوها از نظر ما يك حربه دشمن براي در هم شكستن اراده مجاهدين بود و وقتي با اين ديد به آن نگاه مي كرديم مي توانستيم نه تنها آن را ناديده بگيريم بلكه به همت و عزم ما بيشتر اضافه كند و اين سلاح دشمن چيزي جز مضحكه و مسخره و عقب مانده ننمايد.
بهر حال
چند روزي بود كه از سر و صداي آنها خبري نبود و براي همه ما مشخص بود كه توطئه يي جديد در كار است و اين آنتراكت تلاش در يك نوآوري از انواع شكنجه هايي است كه وزارت تدارك مي بيند.
آن شب باد ملايمي از سمت جنوب مي وزيد، ساعت يك و نيم دو نيمه شب سكوت با صداي بسيار بلند يك جانور وحشي در هم شكسته شد. صدا به قدري نزديك بود كه فكر مي كردي پشت در هستند، فرياد زد: امشب نمي گذارم بخوابي بيدار شو!
دستشان رو شد دليل سكوت همين بود. باد صدا را بيش از حد نزديك مي كرد! من بيشتر نگران بيماراني بودم كه در كنار خودم مظلومانه نشسته بودند.
آن شب گذشت ما به اين موضوع به خوبي واقف بوديم كه نوع ديگري از جنگ شروع شده است كه ما براي هر نوعش آماده بوديم.
اين البته زمينه سازي براي شروع اقدامات بعدي بود، چند روز بعدش قتل عام نوزده فروردين بود، همان كه قبل از آن هزاران بار نسبت به آن هشدار داده بوديم و اين اقدامات را زمينه سازي براي قتل عام مي خوانديم ولي كو گوش شنوا؟
روز19فروردين90 يادم هست حوالي ظهر بود وقتي براي كاري به مقر برگشتم باز هم صداي ضبط شده مزدوري كه بي شرمانه تبليغ وزارت جنايتكاران را مي كرد به گوش مي رسيد. اين كار در اين روز بخصوص برايم بيشتر دردناك و درد آور بود زيرا هنوز لباسهاي ما بعد از اينكه همرزمانمان را از صحنه بيرون كشيده بوديم خوني بود، هنوز نمي توانستيم صحنه هايي را كه ديديم فراموش كنيم، و هنوز قلب پرشور آنها مي طپيد.
تداعي اين خاطره با اقدام اخير رژيم آخوندي با همدستي عناصر دست نشانده و جنايتكاري مانند فالح فياض مشاور امنيت ملي مالكي، كه همچنان در اين پست اشتغال دارد و دست اندركار قتل عام و محاصره و شكنجه رواني ساكنين نيز بود انجام مي شود، بايد هشداري براي دست اندركاران يونامي و كميساريا و نيروهايي كه قول مانيتورينگ 24ساعته ما را داده اند باشد. آنها مجدداً براي راه اندازي بلندگوها اطراف ليبرتي مي كوشند با اين تفاوت كه مساحت اينجا نيم كيلومتر است و اين شكنجه در محيط كوچكتر كاري تر است.
شروع كار بلندگوها اقدامات بعدي آنها كه يك قتل عام ديگر است را براي ساكنان تداعي مي كند،
دولت آمريكا و ملل متحد در قبال امنيت و سلامت ساكنان ليبرتي، قول امنيت داده اند،
اعمال اين شكنجه رواني علاوه بر نقض شمار زيادي از كنوانسيونهاي بين المللي از جمله كنوانسيون منع شكنجه، نقض آشكار يادداشت تفاهم امضا شده بين دولت عراق و ملل متحد مي باشد، ولي كو گوش شنوا؟
اين كاملا براي ما روشن است كه دشمن وقتي قادر به نابودي ما نيست به اين ترفندها رو مي آورد، ولي اين نيز بايد براي دشمن روشن باشد كه ما همواره با پايداري پرشكوه در برابر حملات نظامي و سياسي و لجن پراكني و جنگ ايستاده بوده و هستيم و اين را به جان خريده ايم، چه باك از تيغ و تبر و دشنه يي و زخمي كه در راه آزادي مردم ايران بر ما فرو بريزد.
حتما روزي اين محاسبات ضدتكاملي در هم پيچيده مي شود و بر همگان روشن مي شود كه سنت مجاهد تنها ايستادن براي منافع مردم ايران است، مجاهدين در مسير آزادي مردم ايران از وجودشان مشعل پرنوري بر افروخته اند مشعلي كه هر روز نسبت به روز قبل فروزانتر و شعله ور تر مي شود، تا روزي كه خانه را روشن كند و همه تاريكي ها را بزدايد و روز نوين مردم ايران را روز نعمت و برابري را روز شاديهاي فراوان و خوشبختي را به ارمغان نبرد از پاي نخواهد نشست.
نتيجه: تا شيخ كفن نشود اين وطن وطن نشود و اين نيز وظيفه و مسؤليت نسل ماست و به آن مفتخريم كه پس از دفن و كفن آخوندها, ايران, اين زيباترين وطن را دوباره بسازيم.
اكرم شيرنژاد ـ رزمگاه ليبرتي
آذر1393



حقارت بال مگس در عرصة سيمرغ ـ عليرضا خالو كاكايي






رژيم شاخ شكسته و گير كرده در تلة اتمي، وقتي در رويارويي با يگانه هماورد خود، از تيرخلاص زدن، زير گرفتن با هاموي،گروگانگيري، قتل عام و شليك موشكهاي تقويت شدة ميني كاتيوشا طرفي نمي‌بندد، ناگهان عاطفي، سانتيمانتال، اشك در آستين و حقوق بشري مي‌شود؛ ناگهان دلش نازكانه براي خانوادة مجاهدين و عزيزان در بندشان مي‌سوزد و به فكر اين مي‌افتد ديدارهاي خانوادگي! را تازه كند. با ديدن اين ميزان رقت قلب! و احساسات آنچناني! آدم ياد صدا نازك كردن و پنجه به آرد ماليدنِ آقاگرگه در داستان شنگول و منگول مي‌افتد. جلاد و حقوق بشر؟!! شكنجه گر و دلسوزي براي عواطف خانوادگي؟!! جل الخالق!... اين خود از علائم گاوگيجه گرفتن، استيصال و پريشان حالي در فاز پاياني است.
 آري، آنجا كه اسدالله لاجوردي‌، حاج محمد گيلاني‌، آخوند پورمحمدي و ساير حجج و آيات عظام! و عمله و عساكر تعذيب و تعزير افاقه نمي‌كنند نوبت به «آتا و اوتا و اره و اوره و شمسي كوره» و يك دوجين عروسك نخي مي‌رسد تا سيرك مضحك «خانوادة مجاهدين اسير» را بازي كنند  به اين مي‌گويند طنز وارونة تاريخ. به اين مي‌گويند وضعيت رقت بار رژيمي كه از فرط لاعلاجي به گربه مي‌گويد خانباجي!
در جواب به سفير رژيم، گردانندگان جلو و پشت صحنه و حاميان و نخ به دستان بين المللي اش، بايد همان را گفت كه ميرزاي جنگل به رئيس باد در دماغ اترياد تهران‌، رتمستر كيكا چينكوف گفت:
 «ديرآمدي اي نگار سرمست!»
همين و بس.
 اگر خط و نشان كشيدن، تهديد و عربده كشي و يقه دارني لمپن مآبانه، پشت 320 بلندگو، طي دو سال شكنجة مستمر رواني مجاهدين در اشرف، توانست دردي از دردهاي بي درمان عمامه به سران حل كند،  دخيل بستن به اخلاف تازه از راه رسيدة كوبلر نيز خواهد توانست.
 خانه و خانواده، شغل و مقام، راحت و آرامش، همسر و فرزند، اسم و رسم، نخستين و كمترين چيزي بوده و هستند كه ما مجاهدين در آغازين روزهاي انتخاب مبارزه پرداخته ايم.آيا ما را به آزموده مي‌آزماييد؟ آيا بط را از توفان و عنقا را از بلنداي قاف مي‌ترسانيد!؟ براي ما اشك تمساح نريزيد، خريدار ندارد. فكر نكنيد در اينجا گوشي براي شنيدن لاطائلات و ليچارهايتان وجود دارد. مجاهدين با چهره‌هاي آفتاب برشته  و عزمهاي جزم ـ بي‌اعتنا به عوعوي سگان ـ در كار سقف شكافتن و درانداختن طرحي نو در فلك سياسي اجتماعي مهين خود هستند، و پيشاپيش، براي اين سيرك نفرت‌انگيز, تره خرد نخواهند كرد. چنين ميمون گرداني ها و انترچرخاني‌هاي چندش آور جز بر شرف و ايمان ما نخواهد افزود.
براي داوري در تاريخ با صداي رسا مي‌گوييم، مجاهدين مشتاق ديدار خانوادة خود هستند، بسيار هم مشتاق تر از هر كسي كه خانه يي و خانواده يي دارد. اين رژيم و پاسداران عربي زبان آن هستند كه در محاصره يي جانكاه، مانع از ملاقات مجاهدين با خانواده هايشان مي‌شوند. علي صارمي، محمدعلي حاج آقايي و جعفر كاظمي به چه جزمي اعدام و زجركش شدند؟ جز به جرم ديدار فرزندانشان در اشرف؟ اين دادخواست ما از وجدانهاي جهاني است، چرا  دولت عراق نمي‌گذارد خانواده ها، وكلا و خبرنگاران براي ديدار ما به ليبرتي بيايند؟ چرا درِ ليبرتي را به دنياي آزاد باز نمي‌كند؟
درد رژيم, درد عواطف خانوادگي نيست. درد او، هراس از سرنگوني قريب الوقوع است. ما البته بازخواهيم گشت؛ ما البته با خانواده هايمان ديدار خواهيم كرد, اما در روز «ر» و ساعت «س»، و در خاك ميهن عزيزمان ايران؛ آن هنگام كه آخوندها و پاسداران حرام لقمه براي گريز از خشم خلق، مذبوحانه و آسيمه سر مفر خواهند جست، و سوراخ موش قيمت ميلياردي پيدا خواهد كرد. به آنها توصيه مي‌كنيم به جاي اينكه به فكر عواطف جريحه دار شدة خانوادة مجاهدين باشند، و خرمرد رندانه غوره بچلانند،  ريش ريايي و عبا و عمامة خود را حسابي بچسبند تا توفان سهمگين قيام آن را نبرد.
 به فرمودة حبيب خدا، محمد مصطفي، اگر آفتاب را در دست راست و ماه را در دست چپمان قرار دهيد تا آني فكر فاصله گرفتن از اين رهبري پاكباز و اين مناسبات توحيدي را به ذهن راه دهيم، و دست از اين مبارزة شكوهمند و غرورانگيز فرو شوييم، به خليفة ارتجاع مي‌گويم كور خوانده‌اي. دست آخوند كوتاه! داغ آن را بر دلهاي سياهشان خواهيم گذاشت.
باز براي ثبت در تاريخ تكرار مي‌كنيم اگر قرار بر عواطف خانوادگي باشد، ما مجاهدين بيش از هر كس ديگري به خانوادة خود عشق مي‌ورزيم، نه تنها به خانوادة خود بلكه به تمام خانواده هاي بر بادرفتة ايراني؛ به خانوادة ندا و سهراب، به مادر ريحانه كه جگرگوشه اش را بر دار كشيدند؛ به كودكان و دختركان كارتن خوابي كه هرگز طعم شيرين كانون خانواده را نچشيده اند و دستي از محبت و نوازش بر نرماي موهايشان كشيده نشده. ما عاشق تمام آنها هستيم و به خاطر اين عشق سوزان - كه سالهاست تار و پودمان را در نورديده- آرام و قرار نداريم و هر مشقتي را به جان مي‌خريم. آخر ناممان مجاهدخلق ست. مجاهدخلق يعني كسي كه تمام هستي و عشقش را فداي خلقش مي‌كند. خانوادة ما مادران و خواهران قهرماني هستند كه پشت زندان اوين خواب از چشم جلادان مي‌ربايند. خانوادة ما آن زنان و دختراني هستند كه اسيد چهره هاي معصومشان را سوزانده است. خانوادة ما يك خلق عظيم هشتاد ميليوني است كه اين رژيم را برنمي‌تابد و بهاي آن را تا سكة آخر مي‌پردازد. خانوادة ما كسي است كه وقتي خائنِ نعلين ليس يا مزدور  بدنام اطلاعات براي اغواي او به درخانه اش مراجعه مي‌كند و مي‌خواهد با تور انجمن نجات به عراق برود، آنچنان سيلي آتشين بر بناگوش او بخواباند كه هفت دور زمين به گرد سرش بچرخد و در حال سكندري خوردن  به سگ بگويد آقادايي.
اي مگس عرصة سيمرغ نه جولانگة تست
عرض خود مي‌بري و زحمت ما مي‌داري

  آخر، خباثت تا چه حد و حماقت تا كجا؟ راستي آزمودن صدها بار آزموده چرا؟
 اگر رژيم باز هم مي‌خواهد مزدوران رنگ كردة خود را تحت نام خانواده به عراق بفرستد، پاسخ قاطع ما،  همان حرف قرآن است:  

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ آبَاءكُمْ وَإِخْوَانَكُمْ أَوْلِيَاء إَنِ اسْتَحَبُّواْ الْكُفْرَ عَلَى الإِيمَانِ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ

اي ايمان آورندگان به آيين رهايي‌بخش، نگيريد پدران و برادران خوني خود را دوستاني، اگر برگزينند كفر را بر ايمان و هركه جز اين كند از شما، ظالمانند و از ظالمانند. (در زمانة ما، دار و دستة فاشيسم مذهبي حاكم).

 قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَآؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُم مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ»   

  بگو اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و قوم و خويشتان وثروتهايي كه اندوخته‌ايد و تجارتي كه از كساديش بيم داريد و خانه‌هايي كه از آن خوشنوديد، دوست داشتني‌ترند از خدا و پيامبر او جهاد در راهش، پس چشم به راه باشيد تا بياورد خدا امرش را و خدا هدايت نمي‌كند بيرون روندگان از حق را. (توبه- 23 و 24)
بله اين جواب دندانشكن و آخوند مأيوس كن ماست، به مزدوران و كاسه‌ليسان وزارت اطلاعات و هركه با آنها و در خدمت آنهاست. خدا و خلق اراده كرده‌اند دامن مجاهدين به لوث خيانت آلوده نگردد. او خودش گفته است «وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً». ليبرتي، پرچم برافراشتة يك خلق در زنجير است، خلقي كه امروز در خيابانها مي‌خروشد:

 « رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَـذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنكَ وَلِيّاً وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنكَ نَصِيراً»(نساء – 75).

خدايا براي ما راه نجاتي قرار ده از ايران زمين به خون‌آغشتة ويران شده در زير چكمة جلادان، و قرار ده براي ما رهبري و ياوري از نزد خودت.
پيام هر مجاهدخلق جز اين نيست اگر آزادي ملت بزرگ ايران زمين «جز با عبور ما از جاده هاي خون استوار و مستقيم و راست نمي‌شود. پس اي گلوله‌ها بگيريدم!».
ما همان نسلي هستيم كه شاه را از اريكة خدايي به زير كشاند و الآن نوبت شيخ، با يك تاريخ رذالت و سالوس است. اگر آزموده را باز مي‌خواهيد بيازماييد. خواهش مي‌كنيم بفرماييد. خواهش مي‌كنيم هر چه زودتر تشريف بياوريد تا يكبار ديگر حقارت بال مگس را در مواجهه با عرصة شكوه انگيز سيمرغ و سيمرغ زادگان بيازماييد.
 بسم الله اين گوي و اين ميدان.  
عليرضا خالو كاكايي
رزمگاه ليبرتي ـ ديماه93



بهاي انتخاب مبارزه ـ ابراهيم حدادي




يكي از وجوه كارزار كثيف شيطان سازي كه وزارت اطلاعات آخوندي عليه مجاهدين و تشكيلات آن, مورد سوءاستفاده قرار مي دهد، موضوع خانواده است. توطئه يي كه آخوندها براي مقابله و انهدام اين مقاومت و تك به تك اعضا و همة اشرف نشان ها با رسوايي و آبرو باختگي به كار مي گيرند. اين مأموريت كثيف وظيفه اصلي انجمن هاي نجاست رژيم است و در هركجا كه توانسته اند تعدادي مزدور خود فروخته را به كار گيرند, خانواده هاي مجاهدين را تحت فشار قرار مي دهند كه عليه فرزندان مجاهد خود موضع بگيرند.
در اين ميان بسياري از خانواده ها با پرداخت سنگين ترين بهاي ممكن, دست رد به سينه رژيم زده و خود را به نكبت آخوندي آلوده نكرده و نمي كنند. در همين رابطه وزارت بدنام آخوندها از طريق مأموران نجاستي مرا نيز كه آگاهانه و آزادانه مسير زندگيم را انتخاب و به مبارزه تمام عيار عليه رژيم آخوندي و تحقق آزادي مردم و ميهنم قيام كرده ام، سوژة  اين جنگ كثيف رواني كرده است تا شايد به خيال خام خود خللي در عزم جزمم براي مبارزه ام براي سرنگوني اين رژيم ايجاد كند.
يادم هست، تابستان 1365 نوزده ساله بودم, كه ترك تحصيل كرده و مشغول كار و كاسبي شدم ولي از آنجا كه هرروز در معرض سربازگيري اجباري براي جنگ خانمانسوز بودم, ناگزير براي گرفتن برگ پايان خدمت و سر و سامان دادن به زندگي ام, به سربازي رفتم. جالب اين كه اينكار را بدون اطلاع خانواده كردم در آن موقع نه خانواده و نه هيچ كسي ديگري از من ايراد نگرفت كه چرا اين تصميم را گرفته و يا به آنها اطلاع نداده ام و... تا اينكه بعد از اتمام دوره آموزشي 3 ماهه, به خط مقدم در منطقه سردشت كردستان اعزام شدم.
4 ماه بعد از دورة آموزشي در شب14 اسفند همان سال در يكي از عملياتهايي كه ارتش آزاديبخش درمنطقه مرزي داشت, براي بار دوم در معرض انتخابي ديگر قرار گرفتم. البته سه گزينه در مقابلم بود كه بايد يكي را انتخاب مي كردم:
  1. از محل درگيري خودم را دور كنم و خودم را نجات بدهم،
  2. ماندن و كشته شدن در جبهه هاي جنگ ضدميهني,
  3. و يا پيوستن به ارتش آزاديبخش،
من خوشبختانه سومي را انتخاب كردم و اعلام پيوستن كردم. در آن سالها ارتش آزاديبخش تازه تشكيل شده بود امكانات آن هم كم بود, اكثر پايگاه هاي مرزي چادري بود. يادم مي آيد 15 روز بعد سال تحويل بود و آنرا مفصل در چادر برگزار كرديم. عيد آن سال آنقدر برايم خاطره انگيز بود كه لحظاتش را هرگز فراموش نخواهم كرد.
انتخاب اولم را كه به سربازي رفتم اگرچه ناگزير براي زندگي و سر و سامان دادن به آن بود, و در آن روزها به درست يا غلط بودن آن چندان اشرافي نداشتم ولي حقانيت انتخاب دوم را طي 26سال گذشته با پوست و گوشت و استخوانم لمس كرده ام كه تا كجا انتخابي شايسته و به حق بود كه مسير زندگي ام را بالكل عوض كرد. چرا كه وارد يك مناسبات انساني شدم كه تا قبل از آن حتي نمونه اش را نديده بودم همه به هم احترام مي گذاشتند، به هم عشق مي ورزيدند، براي هم فداكاري مي كردند، كينه كشي در آن نبود، كلماتي مثل آزادي مردم، همه چيز خود را فداكردن براي اينكه همه چيز براي مردم و ميهن فراهم شود... هميشه سر زبانها بود و حقيقتاً برايم يك دنياي ديگري بود، مجذوب اين انسانها شده بودم چون همه چيز برايم جديد بود و گهگاه از خودم سؤال مي كردم آيا من هم مي توانم مثل اينها بشوم؟
بعداز مدتي كه از جبهه به پشت جبهه منتقل شديم, فرماندهي ارتش آزاديبخش, يك  هتل نسبتا بزرگي را در سليمانيه عراق اجاره كرده بود كه علاوه بر تعداد زيادي اتاق و امكانات زيستي مناسب, يك محوطه  بزرگي هم براي ورزش داشت كه زمينهاي فوتبال, واليبال و... داشت كه همه از آن استفاده مي كرديم.
اين زندگي رويايي 8 ماه طول كشيد تا اينكه در 18 آبان 1366 مجدداً در معرض انتخاب ديگري قرار گرفتم بله انسان مستمر در معرض انتخاب است! رهبري سازمان مجاهدين از طريق برادر مجاهد مهدي ابريشمچي به تعدادي از ما كه حدود 170 نفر بوديم طي مراسم وجشني اعلام كرد كه همه آزاد هستيم كه به ايران نزد خانواده خود برويم و يا اگر داوطلب باشيم به ارتش آزاديبخش بپيونديم. در پرانتز بگويم (اين صحنه فيلم آن از تلويزيون سيماي مقاومت در همان موقع پخش شده و خانواده ام به من گفتند آن را ديده اند)
از آن روز تا به امروز بارها و بارها در معرض انتخاب قرار گرفتم كه البته خاص من نبود و در سرفصل هاي مختلف شامل همه مجاهدين درسطوح مختلف مي شدكه بحث مفصلي است و الان قصد ورود به آن را ندارم.
اما همانطور كه در ابتدا گفتم اين قانون مبارزه است مخصوصا وقتي پيچيده مي شود, بين زندگي و مبارزه هرلحظه بايد يكي را انتخاب كرد و از اينكه همواره مبارزه براي رهايي خلق و ميهنم را انتخاب كرده ام مفتخر و سرفرازم.
همانطور كه گفتم از قبل هم آدم سياسي نبودم ولي از اولين انتخابم تا سومين انتخابم زمان به اندازةكافي بود كه به آينده ام فكر كنم و اين را كه در جريان عمل بدست آوردم, حدود يك سال طول كشيد.
بعد از اين انتخاب بود كه تمام عيار وارد مبارزه با رژيم ضدبشري و قرون وسطايي شدم.
البته در آن زمان هم آگاه بودم كه اين انتخاب با انتخابهاي قبلي فرق دارد, مسير مبارزه است، سخت است، سنگلاخي است و در اين ساليان به خوبي ديدم و با تمام وجود احساس كردم كه سازمان و تك تك ما چه كورانها, طوفانها و توطئه هايي را پشت سر گذاشتيم. شكوه و عظمت مبارزه و شيريني آن هم در اين است كه چگونه براي محقق كردن آرمان رهايي, اين مراحل را قدم به قدم پشت سر مي گذاريم. بنابراين تلاش هاي رسواي رژيم آخوندي و سوءاستفاده از اهرم خانواده نه تنها چاره يي براي دردهاي بي درمان رژيم آخوندي نيست, بلكه حقانيت مبارزة پيگير براي سرنگوني اين رژيم را اثبات مي كند. مبارزه اي كه تا سرنگوني اين رژيم پليد آخوندي ادامه خواهد يافت و من هم در اين مسير با سربلندي و افتخار و با عزمي جزم به عهد و پيمانم براي سرنگوني اين رژيم ستمكار وفادارم و به دشمن پليدي كه اصلي ترين مانع آزادي و رهايي مردم ايران است بيا بيا مي گويم و در اين هيچ ترديدي ندارم كه سرنگوني اين رژيم ضدبشري وظيفه و مسؤليت ماست كه به همت خلق قهرمان ايران آن را محقق مي كنيم.
 ابراهيم حدادي ـ رزمگاه ليبرتي
دي ماه 1393

۱۳۹۳ دی ۵, جمعه

هادي شعباني از مأموران وزارت اطلاعات و انجمن نجات رژيم وشریک د رقتل عام اشرفی ها در اشرف ولیبرتی







لینک ها :
تاریخچه 

کشتن مزدور دیگر برای تصاحب مقام او  

اطلاعات بیشتر:  
هادي شعباني از عوامل اصلي وزارت اطلاعات در مناطق شمالي كشور بطور خاص استانهاي مازندران و گلستان در پوش انجمن نجات رژيم است.
هادي شعباني در تاريخ14 تير83 به تيف گريخت و پس از جلب نظر مأموران رژيم از طريق همكاري اطلاعاتي، در تاريخ18 اسفند83 به نزد ملاها بازگشته و بلافاصله به استخدام رسمي وزارت بدنام اطلاعات درآمد.
از مأموريت‌هاي اين مزدور، علاوه بر تجمع مزدوران در انجمن نجات و اراجيف گويي عليه مجاهدين، دوره گردي و لجن پراكني، تحت فشارگذاشتن خانواده‌هاي مجاهدين براي شركت درنمايش هاي رژيم در انجمن نجات، شناسايي و معرفي مخالفين رژيم، ترويج خيانت و تسليم، توجيه شكنجه و سركوب توسط جنايتكاران حكومت آخوندي، شركت فعال در سيرك ولايت عليه اشرفيان، و فعاليت در سايتهاي وزارت مي باشد.
                                       جلو درب  اشرف همراه مزدوران مالکی 
هادي شعباني در يكي از تجمعات مزدوران در نجات مازندران به همراه
 ايرج صالحي، عين الله شعباني، مجيد محمدي، محمدرضا گلي اسكاردي، غفار بال افكنده و…
هادي شعباني در شعبه پوششي وزارت تحت نام انجمن نجات مازندران با مزدوراني از قبيل ايرج صالحي، صمد نظري، عبدالله افغان، مسعود درياباري، قربانعلي برادران، علي اصغر زندوكيل و… با فشار آوردن روي خانواده هاي مجاهدين در راه اندازي كاروان مزدوران به اشرف، از فعالين سيرك ولايت بود كه طي 677 روز با بيش از 320بلندگو بين سالهاي88تا90 به شكنجه روحي و آزار و اذيت مجاهدين و لجن پراكني مشغول بودند.
هادي شعباني يكي از سردسته هاي اوباش عربده كش در اين جنگ كثيف رواني بود كه بارها به پشت سياجهاي اشرف آمده بود.
 هادي شعباني در جمع عربده كشان مزدور مقابل درب اشرف
شعباني در يكي از مأموريتهايش در 23خرداد90 در سيرك مالكي- رژيم، با ديگر مزدوران ضمن تعريف و تمجيد از رژيم و زندگي انگل وار خود، مجاهدين را به ندامت و خزيدن زيرقباي ملا و شستن دست خونين قاتلين مردم و مجاهدين فرا خواند و گفت:
           گذاشتن جلسه در دفتر نجات  برای سایر مزدوران  استان 
 «هر موقع كه اراده كنيد راه بيرون به روي شما بازه… خانواده من با آغوش باز من را قبول كردن و حتي يك روز  هم اينطور نبودم كه مورد آزار و اذيت حكومت قرار بگيرم. در حالي كه در اين سالها گفتند زندان و شكنجه شده. ولي واقعيت اينه كه من پهلوي خودتونم. داريد من را مي بينيد. صدام و مي شنويد. پشت سياجتون اومدم… حتما سازمان موضعگيري مي كنه عليه من. ولي من هيچ ترسي ندارم. واقعيت اومدم بهتون بگم واقعيت چي بوده تو اين ساليان. خودتون تصميم بگيريد كه بابا راه برگشتي وجود داره. يك زندگي راحتي بكنين»
هادي شعباني به همراه ديگر مأموران وزارت(علي اصغر زندوكيل و شعبانپور)
آبان90- ضلع شرق قرارگاه اشرف در جمع ارتش جنايتكار تحت امر مالكي عليه اشرفيان كاملا” مشخص است كه رژيم و وزارت بدنامش از قضا با فضولات مجاهدين و خائنيني هم چون هادي شعباني كه به استخدام خودشان در آمده باشد، نه تنها كاري ندارد بلكه ماكزيمم سوءاستفاده از او را عليه مجاهدين خواهد كرد. هادي شعباني، ندامت خود به درگاه آخوندهاي جنايتكار را به فرمان وزارت در لجن نامه اي تحت عنوان«كتاب عمر» سرهم بندي كرد تا سرسپاري خود به رژيم را به اثبات رسانده و بتواند به يك حيات ننگين در دامن ولي فقيه ارتجاع ادامه دهد. لجن پراكني هاي سوخته اي هم چون كردكشي، سكت، مغزشويي، عليه مقاومت كه تماماً ياوه هاي تكراري وزارت اطلاعات مي باشد.
يكي ديگر از فعاليتهاي اين مزدور، نامه نگاري به ارگانهاي بين المللي براي پيش بردن خط وزارت اطلاعات عليه مجاهدين، دفاع از عملكردهاي رژيم جنايتكار آخوندي و كارزاركثيف شيطان سازي عليه مقاومت بر روي خون مجاهدين مي باشد.
از جمله، بعد از يورش وحشيانه ارتش جنايتكار تحت امر مالكي به دستور نيروي تروريستي قدس در19فروردين90 كه منجر به شهادت بيش از 36مجاهد خلق شد، هادي شعباني به نامه نگاري عليه مجاهدين، خطاب به ارگانهاي بين المللي پرداخت و از بازگشايي مجدد دفتر شوراي ملي مقاومت در واشنگتن و خروج نام سازمان مجاهدين از ليست تروريستي به شكوه و شكايت پرداخت.  

آخر و عاقبت و مكافات اتوديناميك همة خائنيني كه از صحنة جنگ و نبرد آزاديبخش براي خلق خود گريخته و به خدمت پليدترين ديكتاتوري معاصر در آمده ، چيزي نيست جز پيوند زدن سرنوشت خود با سرنگوني رژيم ضدبشري. همان چيزي كه به زودي تاريخ آينده به آن گواه خواهد داد كه اين مزدوران براي برپا نگه داشتن رژيم فاشيسم مذهبي ملاها چگونه بر عمر اين رژيم افزودند و خنجر خيانت خود را بر پهلوي پاكبازترين جوانان اين ميهن وارد كردند.



ادامه را بخوانید :


هادی شبانی ویک فضاحت بی نظیر برای بریده مزدوران وزارت اطلاعات مامور در انجمن نجات گیلان ومازندران وآذربایجان



هادی شعبانی قسمت اول- عضو افتخاری سپاه قدس و گراز وحشی اطلاعات ملاها در مازندران


حقيقت زيباي مقاومت-سميه محمدي 12 آذر 1393





هركس كمترين آشنايي با صحنه سياسي ايران داشته باشد، به روشني ميداند كه اولين نگراني و مهمترين همّ و غمّ آخوندهاي حاكم، حفظ موجوديت رژيم ضدبشريشان و مقابله همه جانبه با مجاهدين و مقاومت ايران به عنوان دشمن اصلي و تنها هماورد و نيروي سرنگون كننده خود مي باشد.
يك وجه از اين مقابله، جنگ سياسي-تبليغاتي در كادر دجالگري ويژه اين رژيم است و همچنان كه ابعاد سركوب و شقاوت و وحشيگري اين رژيم، ركورد همه ديكتاتوريهاي سركوبگر را پشت سرگذاشته، در صحنه جنگ سياسي و تبليغاتي هم، به ويژه بر ضد دشمن اصلي خود، گوي سبقت را در دروغپردازي و هرزه درايي و لجن پراكني، از تمامي همگنان تاريخي و معاصر خود ربوده است.
كما اينكه ابزارهاي اين جنگ را هم در قياس با رقبا، بسيار تنوع بخشيده؛ تا حدّي كه علاوه بر به كارگيري كلية تجهيزات و وسايل سنتي و مدرن و مضافا” بر كلية ارگانها و مقامات و عوامل نام و نشان دار رسمي حكومتي، از صدر تا ذيل رژيم و…، مشتي مزدور و پادوي مأمور به خدمت درخارجه با ماسك «مخالف رژيم و منتقد مجاهدين» هم به كارگرفته است.
اين قماش مأموران خارجه نشين يا اعزام شده به خارجه، تقريبا سه دهه است، به تناوب يا به طور ثابت، مشغول خدمت و خوش خدمتي در جبهه ولايت هستند. مأموريتشان هم از 30سال پيش به اين سو، شيطان سازي از مجاهدين، به منظور توجيه و زمينه سازي براي سركوب و كشتار آنها و مقصّر و مسئول جلوه دادن خود آنها، يعني عوض كردن جاي جلاد و قرباني و ايجاد مزاحمت براي مبارزه شان عليه رژيم مي باشد.
رژيم و گشتاپوي آخوندي از اين كارزار هدف سياسي مشخصي را دنبال كرده و ميكند كه همانا دفاع از موجوديت و بقاي حاكميت ننگين خود، با فرمول «مجاهدين بدتر از اين رژيم» يا «بقاي اين رژيم مرجح بر روي كار آمدن مجاهدين» مي باشد.
اين هدف سياسي ثابت، شكل و محتواي مشابه و يكساني به كارزار شيطان سازي رژيم عليه مجاهدين داده كه رمز تكراري بودن تمامي لجن پراكنيهاي رژيم و مزدوران گمنام و بدنام آن، منجمله مأموران «مخالف» نماي خارجه نشين آن، در اين سه دهه است.
از همين روست كه بازنويسي يا بازنشخوار هزاران بارة دعاوي و اتهامات گشتاپوي آخوندي، با هر رنگ و لعابي، ولو فريبكارانه تر از فرمول «80-20»، و با زبان و قلم يا نام هر عاملي، ولو با هفت قلم آرايش «اپوزيسيون نمايانه»، از فرسنگها فاصله، سرنخِ خود را در باغ مهران در خيابان پاسداران آدرس ميدهد.
پناهندگان سياسي و بسياري از هموطناني كه از سالهاي دهه60 و70 يعني از 20-30سال قبل در خارج  اقامت داشته اند، به ياد دارند كه از همان دوران، هفته نامه كيهان هوايي رژيم كه براي توزيع در خارج كشور توليد و منتشر ميشد و خط و ربط سياسي و تبليغاتي آن را وزارت اطلاعات تعيين ميكرد، و همچنين يك روزي نامه فارسي زبان ديگر كه گرداننده و بخش قابل توجهي از صفحاتش به اجاره اطلاعات آخوندي درآمده بود، هر شماره اين دو نشريه، مملو از دروغپردازيها و هرزه‌دراييهاي اطلاعات آخوندي به نام يا به قلم مزدوران بدنامي از قبيل سعيد شاهسوندي شاگرد جلاد اوين، شمس حائري، كريم حقي، نادره افشاري، گيلاني و… بود.
اراجيفي مشابه لجن پراكنيها و هرزه دراييهايي كه سالهاي بعد، به خصوص طي يكسال اخير توسط مزدوران خودفروخته و همپالكيهاي خارج كشوريِ مزدورِ جنايتكار مسعود دليلي بازنويسي و بازنشخوار شده است. مزدوراني كه اغلبِ قريب به اتفاق آنها توسط مقاومت افشا و سوابق و كارنامه مزدوري شان براي رژيم آخوندي در رسانه هاي مجاهدين و مقاومت منتشر شده بود.
به عنوان نمونه، ذيلا” متن يكي از اين روشنگريها را كه مربوط به 21سال قبل است و در مجاهد شماره299 مورخ 20ارديبهشت1372منتشر شده، از نظرتان ميگذرد. در اين افشاگري، بخشي از اتهامات و لجن پراكنيهاي گشتاپوي آخوندي عليه مجاهدين به نقل از كيهان هوايي و به نام مزدوراني نظير شمس حائري رديف شده است. در همين مطلب، اسامي شماري ديگر از مزدوران و پاسداران خارج كشوري رژيم كه قبلا” افشا شده بودند، ذكر گرديده است. مروري بر اين مطلب و اسامي مزدوران افشا شده در آن كه يكي از آنها از جمله كمال رفعت صفايي است، كه بعد ازگذشت 20سال از مرگش حالا وزارت اطلاعات در حضيض استيصال و درماندگي در مواجهه با مجاهدين و شكست در استخدام مأمورين تازه نفس! براي شبكه برون مرزيِ «مخالفين رژيم و منتقدين مجاهدين»، وابسته به معاونت نفاق در اين وزارتخانه است، آنهم به رغم تلاشهاي بي وقفه مزدوراني از قماش تواب تشته به خون و مأمور مستعمل (مصداقي) كه يكي از مأموريتها و اشتغالات حرفه يي شان شكار طعمه جديد براي كارزار گشتاپوي آخوندي عليه مجاهدين بوده است،
به خاطر همين كسادي بازار شكار طعمه است كه وزارت بدنام ناگزير از علَم كردن مرده هاي 20كفن پوسانده يا بازيافت مزدوران سالها از دورِ مصرف خارج شده، به عنوان شكارهاي تازه گرديده است. حال آنكه مضافا” بر پوسيدگي و تاريخ دررفتگي اين قبيل«شكار»ها، افشاشدگي و رسوايي آنها در همان ساليان قبل، و تكراري بودن اراجيف آنها، فضيحت دو ضرب و چند ضرب ديگري است كه اطلاعات آخوندي چاره اي جز تن دادن به آن نيافته است. 
نشريه مجاهد شماره299- 20ارديبهشت72

فلاكت ساواك آخوندي و بازنشخوار ياوه‌هاي پيشين
5ماه پس از روشنگري انجمن هواداران مجاهدين در آمستردام راجع به خيانت و مزدوري حائري و ارتباطات او با مأموران و شاگردجلادان دشمن ضدبشري، ساواك آخوندي پرده را كنار زده و به شرحي كه در ارگان خارج‌كشوري وزارت اطلاعات رژيم(كيهان هوايي) ديده مي‌شود، به بازنشخوار ياوه‌هاي پيشين عليه مجاهدين، منتها از زبان مزدور جديدالاستخدام، مي‌پردازد.
راستي كه لجن‌پراكني آخوندي در هر پوششي كه ارائه شود، به‌سادگي قابل تشخيص است. حتي اگر دجالگرانه، با الفاظ تند و تيز و مخالف‌خواني عليه رژيم، رنگ و لعاب داده شده باشد. و حتي اگر «به قلم يكي از اعضاي سابق مجاهدين خلق» عرضه شود و يا تحت عنوان«راه موسي» و «راه حنيف» و «پيشمرگان مجاهد خلق» از سفارتخانه‌ها و لانه‌هاي ترور و جاسوسي دشمن پليد پُست شود. زيرا كُدهاي مشتركي كه بيش از يك دهه تكرار و فرسوده شده و يا همخواني با لجن‌پراكنيهاي يوميهٌ رسانه‌هاي آخوندي عليه مجاهدين، آن‌قدر در آنها زياد است كه همهٌ پوششها و كلاههاي شرعي و ترفندهاي آخوندي و ردگم‌كني‌ها را كنار مي‌زند و دست ارتجاع و چنگال دژخيم را به‌وضوح در كانون همه لاطائلات نشان مي‌دهد.
في‌المثل آن‌جا كه در لجن‌نامه معرفي‌شده توسط ارگان ساواك آخوندي، بريده‌مزدور جديدالاستخدام(حائري) مي‌نويسد(يا نويسانيده! مي‌شود): 
ـ «با راهپيمايي 30خرداد سازمان وارد فاز نظامي گرديد، امّا بدون آن‌كه از قبل تدارك آن‌را ديده باشد. و… اين اولين خيانت و بي‌كفايتي رجوي بود.»
ـ «سازمان… به شكل زائده‌يي از ارتش صدام به انتظار معجزه  مرزها نشست… اعتماد مردم از آن سلب شده و به مرور ياد و نام مجاهدين از اذهان زدوده و به خاطره تبديل گرديد».
ـ «ابداع ديپلوماسي گدايي و سركج‌كردن پيش دولتهاي امپرياليستي و فرستادن هيأتهاي التماس به پارلمانهاي اروپايي»
ـ «تشكيل شوراي ملي مقاومت كه در واقع تمامي اعضاي آن اجير سازمان… هستند»
ـ «تجاوز به حريم خانوادگي و زناشويي»
ـ «انقلاب در سكس و زن‌بازي»  تحت عنوان انقلاب ايدئولوژيك
ـ «عمليات كردكشي مرواريد»
ـ «احكام اعدام و… زندان و شكنجه و… جلوگيري از آگاه‌شدن از سير وقايع سياسي و تعقيب و مراقبت اعضا در درون سازمان»
ـ «مسعود و مريم در تمام طول جنگ در اردن بودند»
ـ «گروههاي ضربت، احكام اعدام، كوفي‌خواندن، كتك و فحش، قطع جيرهٌ زندانيان و شير اطفال و كتك‌زدن دستجمعي اسرا»
ـ «آدرس و نشاني قرارگاه را به امپرياليسم داده بودند كه آن‌جا پادگان عراق نيست»
ـ «توطئه قتل علي زركش توسط رجوي»
ـ «رجوي از آن جهت بيشتر خائن است كه نظام اخلاقي خانواده را گسيخت و ارزشهاي آن‌را زير پا گذاشت و حرمتهاي آن را شكست» 
ـ «هر زن و يا شوهري قبل از اين‌كه همسران يكديگر باشند، همسران رؤساي تشكيلاتي خود بودند»
ـ دريافت «پول مقرري‌هاي دول و شيوخ آن ديار»
ـ «خط وابستگي و جدايي از مردم… وقتي ارتش آزاديبخش به اعتبار جنگ ايران و عراق تشكيل مي‌گردد» …
و سرانجام: «رجوي بايد در يك دادگاه عمومي به خلق ايران و خانوادهٌ شهدا» جواب بدهد! 

در بارهٌ كدهاي ساواك آخوندي
 با مختصر دقت در خط سير و ابتدا و انتهاي كُدهاي ارتجاع خون‌آشام كه بيش از يك دهه است توسط بلندگوهاي خود رژيم و مزدوران و همدستان رنگارنگ آن تكرار و نشخوار مي‌شود، به‌سادگي مي‌توان فهميد كه اينان شرح«خيانتها»ي رهبري مقاومت مسلحانه انقلابي را از 30خرداد و معرفي آلترناتيو شوراي ملي مقاومت و تشكيل ارتش آزاديبخش و«زدوبند با امپرياليستها» شروع مي‌كنند و پس از تخليه انواع و اقسام كلمات و عبارات لومپني بر سر روابط بيروني و دروني مجاهدين و لجن‌پراكني عليه عمليات ارتش آزاديبخش به كُردكشي و داستان 1500 زنداني و دست آخر هم به ضرورت محاكمهٌ رهبر اين مقاومت مي‌رسند.
از راديو تلويزيون و مطبوعات رسمي رژيم يا جزوات سپاه پاسداران و اطلاعيه‌هاي شاگردجلاد اوين گرفته تا ديگر بريده ـ مزدوران و خيانتكاران جملگي همين مسير را مي‌روند و به هنگام چفت‌شدن با ساواك آخوندي دقيقا” در همين راستا به يكديگر پيوند مي‌خورند.
فلاكت دشمن در برابر مقاومت انقلابي ترهات مضحك ساواك آخوندي هر ناظر بي‌طرفي را به خنده مي‌اندازد. در تبليغات آخوندها به‌نحو «معجزه‌آسا»يي در آن واحد، هم مي‌توان با عراق و در عراق بود و هم با كويت و در كويت و هم با آمريكا در عين اشتغال به سركوب اكراد و شيعيان! بگذريم كه پس از آن‌چه بر سر كردهاي تركيه آمد بر همگان روشن شد كه براي مجاهدين و ارتش آزاديبخش از سوي رژيم خميني چه«چكش و سنداني» تدارك ديده شده بود. با اين همه آخوندها كماكان مي‌نويسند و مي‌نويسانند كه مجاهدين، هم با ارتش عراق در كويت مي‌جنگيده‌اند و هم «از شيوخ آن ديار» پول مي‌گيرند! ارتش آزاديبخش هم «زائدهٌ» ارتش عراق است و هم آدرسهايش را به«امپرياليسم» داده بود تا بمباران نشود! در عين حال به‌قول مزدور حائري در تمام دوران جنگ مسعود و مريم در اردن بوده‌اند! (عجالتاً ساواك آخوندي از آلمان و كويت كوتاه آمده است).
از اين سفله مزدور خودفروخته بايد پرسيد كه در عين علم و اطلاع از اين‌همه فتنه و فساد و قتل و اعدام در داخل مجاهدين از جمله قتل مجاهد شهيد علي زركش توسط رهبري سازمان يا«وابستگي به عراق و امپرياليسم» ـ كه هيچكدام مطلب جديدي نيست و رژيم سالها دربارهٌ آنها لجن‌پراكني مي‌كند؛ و در بسياري موارد نيز در نشريات مجاهدين منعكس گرديده است ـ چه غلطي مي‌كرده و چرا سكوت مي‌كرده است؟ و اگر هم مطلع نبوده چگونه و با چه مكانيسمي يك شبه از اين همه جنايت و خيانت مطلع شده؟ نكند كه در 52سالگي به ناگهان با«امدادهاي غيبي» از خواب بيدار شده است!
حقيقت اين است كه پاسخ همهٌ اين سؤالات را بايستي در منطق مزدوري و فلاكت ساواك و ايدئولوژي آخوندي جستجو نمود.

 از آن‌جا كه در جريان بمبارانهاي جنگ خليج‌فارس فرزندان حائري نيز بنا به تقاضاي پدر و مادرشان به اروپا فرستاده شده بودند، نامبرده پس از اطراق در اردوگاه پناهندگي طي نامه‌يي از مجاهدين مي‌خواهد كه اگر امكان فرستادن خود او را به خارجه ندارند بچه‌هايش را برگردانده و به او تحويل دهند. از سازمان هم‌چنين مي‌خواهد كه مادر بچه‌ها(خواهر مجاهد مهين نظري) را نيز كه با برگرداندن بچه‌ها و مخدوش ‌نمودن درس و زندگي آنها در خارجه مخالف بوده است، متقاعد نمايد: بازگرداندن بچه‌ها به عراق پس از طي سلسله مراتب قانوني در آلمان و در دواير وابسته به ملل‌متحد انجام مي‌شود و آنها با اطلاع شعبهٌ كميسارياي عالي پناهندگي در عراق به پدرشان تحويل داده مي‌شوند. اما متأسفانه بعد از يكماه بچه‌ها را با نامه زير در جيبشان در برابر يكي از پايگاههاي مجاهدين رها نموده و خود متواري مي‌شود.

بچه‌ها با اطلاع و تحت‌نظر شعبهٌ ملل‌متحد به مادرشان برگردانده مي‌شوند و متعاقباً از سوي مجاهدين به آلمان فرستاده مي‌شوند.
شايان يادآوري است در مدتي كه حائري در اردوگاه پناهندگي بسر مي‌برده، مجاهدين از هيچ كمكي به او دريغ نكرده‌اند. امّا گزارشهاي متعددي پيرامون وضعيت و ارتباطات مشكوك او با ايادي سفارت و ساواك آخوندي در همان ايام نيز وجود داشته است.

 با پوزش از خوانندگان عزيز«مجاهد» براي يادآوري گند گاو چاله‌دهانيهاي آخوندي كه از فرداي به‌قدرت‌رسيدن ارتجاع خميني به هنگام چماقداري و حمله به ستادها و دفاتر مجاهدين، مدعي كشف وسايل و صحنه‌هاي فساد در پايگاهها و خانه‌هاي مجاهدين مي‌شدند، ناگزير كليشه مقابل را هم از همين لجن‌نامه مورد تبليغ ارگان ساواك آخوندي در خارج كشور به اطلاع مي‌رسانيم. تا معلوم شود كه بريده ـ مزدور مورد بحث، چگونه با لومپنيسم نشريهٌ«منافق» كه به دستور خميني توسط بهشتي و حزب چماقداران(جمهوري اسلامي) منتشر مي‌شد، سراپا عجين شده است:
==================

نشريه مجاهد شماره299- 20ارديبهشت72- ص16
كيهان هوايي ـ ارگان ساواك آخوندي در خارج كشور ـ در تاريخ 15ارديبهشت، از قول«يكي از بريدگان سازمان مجاهدين» به افشاگري پيرامون«انحرافات حاكم بر فرقهٌ رجوي» پرداخته است. كه كليشهٌ آن را عيناً در همين صفحه ملاحظه مي‌كنيد.
كيهان هوايي- 15ارديبهشت1371- افشاگريهاي يكي از اعضاي سابق سازمان مجاهدين…

دستگاه شكنجه و سركوب دشمن ضدبشري بدين‌وسيله درصدد برآمده است تا ياوه‌هاي پيشين را با يك فقره كلك آخوندي از دهان يك بريده‌مزدور افشاشده به‌نام هادي شمس حائري بازنشخوار نمايد. به‌نظر مي‌رسد مصاحبه‌هاي كشّاف رسانه‌هاي رژيم و پاسداران اسير و آزادشده توسط خود مجاهدين(از قبيل كاظم سليماني و محمدعلي جانه و…) و اطلاعيه‌ها و مصاحبه‌هاي«مجاهدين» به اسرائيل رفته! و سلسله موعظه‌ها و افشاگريهاي شاگردجلاداني مثل سعيد شاهسوندي در بحبوحهٌ قتل‌عام هزاران زنداني سياسي كه به‌طور مسلسل در كيهان هوايي منتشر مي‌شد، و هم‌چنين سلسله اطلاعيه‌هاي منتشره در ارگان ساواك آخوندي با امضايِ«جمعي از اعضاي سابق سازمان مجاهدين» كفايت ننموده است و ساواك آخوندي هم‌چنان با فلاكت و درماندگي در لجن‌پراكني عليه مجاهدين و ارتش آزاديبخش«هل من مزيد» مي‌طلبد. در عين حال سردمداران رژيم آخوندي در تبليغات رسمي به كرّات گفته‌اند كه مجاهدين نيست و نابود شده‌اند. (1500 كشته در بمباران به همراه مسئول اول و جانشين مسئول اول سازمان كه پاسدار سليماني در تلويزيون رژيم گفت به چشم خود صحنهٌ مربوطه را ديده است، 1500 زنداني به روايت و رؤيت پاسداراني مثل يعقوبي و تويسركاني و بازگونه و كوكب طالبي و كمال رفعت‌صفايي و حمزه‌لوئيان و هزاران فراري«به كويت و آلمان و لبنان و يمن و اسرائيل» به روايت رفسنجاني و كيهان هوايي و زميني و دريايي!!) اكنون بنگريد كه ساواك آخوندي در مقابله با مجاهدين دچار چه افلاس و فلاكتي شده كه بايستي مزدوراني از قبيل هادي شمس حائري را براي نشخوار«گند گاو چاله دهاني»هاي پيشين به خدمت بگيرد.
انجمن هواداران مجاهدين در آمستردام نزديك به 6ماه پيش در اطلاعيهٌ 10/آذر/71 خود كه عيناً در همين‌جا كليشه شده و در همان ايام در بولتن خبري شماره 232 انجمنهاي هوادار مجاهدين در خارج كشور منتشر شده بود، سوابق اين مزدور را افشا نمود و از ارتباطات آلودهٌ وي با مأموران ساواك آخوندي پرده برداشت.
اما ساواك آخوندي در موقعيتي است كه ناگزير از مصرف دوباره برگهاي سوخته است. از اين‌رو چنان‌كه در كليشه كيهان هوايي ملاحظه مي‌كنيد، بريده‌مزدور مزبور را«15 سال عضو فعال سازمان مجاهدين» جلوه مي‌دهد.
براي بوركردن ساواك ابله آخوندي ناگزير كليشه‌هايي از خط و امضاي مزدور جديدالاستخدام را در مقابل چشم آنها مي‌گذاريم و اين ما را از توضيح بي‌نياز و شدّت افلاس ساواك آخوندي را هم به‌خوبي برملا مي‌كند: