۱۴۰۲ تیر ۲۱, چهارشنبه

حماسه بزرگ از نگاه کوچک من! - نگاهم هنوز به سر کوچه دوخته است


                                                  نگاهم هنوز به سر کوچه دوخته است

دهه شصت و غوغای تظاهرات بود. در آن سال‌ها هیچ بچه‌یی کوچک نماند همه با نبض تحولات بزرگ می‌شدیم. نزدیک‌های ظهر مادرم چادرش را سرش کرد و آماده رفتن به بیرون شد. از شب قبل آنقدر با او بحث کرده بودم که بالاخره مجبورش کردم من را هم با خودش ببرد. رفتن به تظاهرات را یک امتیاز برتر می‌دیدم و با حضورم در خیابان‌ها حس می‌کردم که قد می‌کشم و بزرگتر می‌شوم اگر چه هنوز اعداد سن‌ام دو رقمی هم نشده بود.

اتوبوس سبز دوطبقه‌یی جلوی خیابان ترمز کرد و سوارش شدیم. اتوبوس به سمت میدان فلسطین به راه افتاد. برای مامان به تظاهرات رفتن به یک عادت تبدیل شده بود اما برای من هر لحظه‌اش نو و تازه بود برای همین خودم را به شیشه پنجره اتوبوس چسبانده بودم و لحظه‌های خیابان را با نگاهم می‌قاپیدم. دسته، دسته جوانان و مردمی که در خیابان شکل گرفته و به هم می‌پیوستند را می‌دیدم.

مثل رودهای کوچکی که در نقاطی بهم می‌رسند هر لحظه این جریان پر جز و مد در حرکت بود. صدای شعاری قاطع بلند شد مرگ بر بهشتی!!! عجیب بود. تا آن روز نشنیده بودم کسی به بهشتی چیزی بگوید. با وجود سن کم‌ام اما می‌دانستم که به مقامات تازه جا خوش کرده بر مسند قدرت تو هم نمی‌گویند. پس این جمعیت جسور چگونه اینطور می‌خروشد؟ نگاهی که حالا در آن سوالی کمین کرده بود چرخاندم و به نگاه مادر دوختم.

مامان، مامان می‌شنوی چی می‌گن؟ دارن می‌گن مرگ بر بهشتی!!

تو کاریت نباشه

به نظرم حرف مامان غیر ممکن بود. آخه چطور کاری‌ام نباشد خیابان غلغله است. لحظه‌یی دیگر کامل من را حق به جانب کرد.  اتوبوس به سختی موج جمعیت را می‌شکافت و جلو میرفت. راننده مانند قایقرانی بود که به سختی می‌توانست موج متراکم این دریای خروشان را بشکند.نگاهی که با دلخوری از مادر برگردانده بودم دوباره با آن دریای متلاطم تلاقی کرد. آن جمعیت خروشان قطرات غریبه نبودند در بین آنها چهره‌های آشنای زیادی در غلتان بودند.

بچه‌های محله خودمان، خیلی‌ها که به خانه‌مان می‌آمدند، همان دختری که با مهربانی به سر من دست کشیده بود، همان نگاه مهربان مادری که در نگاهش عشق به ما هدیه کرده بود، همان پسر محجوبی که گوشه هال خانه‌مان نشسته بود و مادرم به او چای تعارف کرده بود. همه‌شان در خیابان بودند.

اسم‌ها برایم ردیف می‌شدند

پروانه

مریم

سعیده

علی

فریبا

مهدی

سیما

درحالی‌که اسم‌ها در ذهنم رژه می‌رفتند گاهی آنچنان به وجد می‌‌آمدم که همراه با ذهنم آن نام را در اتوبوس فریاد می‌کردم. دوباره صدای مادرم رشته رابطه من را با خیابان گسست.

تو اتوبوس شلوغ نکن نخیر تو اصلا اینها رو نمی‌شناسی

حواسم نبود که در اتوبوس کار مادر را و در نتیجه امتیازی که برای امروز از او گرفته بودم را سخت و سخت‌تر می‌کنم. آخر این صحنه‌ها چنان من را منقلب کرده بود که هیچ حواسم به اطرافم نبود.سرعت اتوبوس در امواج متراکم جمعیت هر لحظه کم و کمتر می‌شد. دختری صورتش را به شیشه اتوبوس چسباند، در برق نگاه‌اش اطمینان خانه کرده بود. فریاد زد مرگ بر بهشتی. خیابان پر از دود و آتش بود. دوباره به صورت مادر چشم دوختم اما این بار نگاهم بی‌صدا بود. برای مادر اما نیاز نبود من حرفی بزنم همه چیز را از چهره من می‌خواند.

از دیشب بهت میگم تو نباید بیای هی اصرار کردی. می‌دونستم اشتباه می‌کنم که بهت اجازه می‌دم. حالا باهات چی کار کنم؟

راننده فرصت پاسخ را از من ربود و صدایش در اتوبوس بلند شد:

دیگه نمی‌تونم از جلوتر برم. پیاده بشین اینجا آخر خطه

می‌دانستم که بالاخره ما را پیاده خواهد کرد. از اتوبوس پیاده شدیم. خیابان غرق دود و آتش بود. آسمان در پشت دودها گم شده بود. سرفه کردم. مادر دستم را کشید و به زور از بین آن جمعیت پرتلاطم راه باز کرد و به آن طرف خیابان رفتیم. کارهایی که مادر می‌کرد را هیچ دوست نداشتم. یک بلیط به دستم داد. دلم نمی‌خواست آن را بگیرم و دست‌هایم شل شده بود. اما نگاه مصمم مادر اجازه مخالفت نمی‌داد. جلوی اتوبوسی را گرفت و رو به راننده گفت:

آقا من باید با عجله جایی برم لطف کنین هوای این بچه رو داشته باشین سر خیابون طباطبایی پیاده‌اش کنین

بعد نگاهش رو از راننده برداشت و به من نگاه کرد. در فاصله این چرخاندن نگاه دوباره آن عزم جزم که اجازه هیچ بهانه‌یی را به من نمی‌داد در چشمانش مهمان شد.

خودت که بلدی سر خیابون جلوی بانک پیاده شو مستقیم برو خونه. جای دیگه نمی‌ری‌ها

گفتم شاید اگر خواهش کنم مادر کمی نرم شود. نمی‌خواستم در این هیاهو او را تنها بگذارم. فکر می‌کردم من کنارش باشم مادر موفق‌تر است! هنوز کلمات در دهانم شکل نگرفته و فقط چشم‌هایم داشتند التماس می‌کردند که مادر دوباره با قاطعیت گفت:

نه همین که میگم

نگاه کوچک من در میان هیاهوی شهر

در اتوبوس را بست و از من جدا شد. از پنجره اتوبوس او را که در میان آن امواج هر لحظه به قطره‌یی کوچک‌تر تبدیل می‌شد دنبال می‌کردم با این امید که شاید نیم‌نگاهی به من بکند و شاید نگاه ملتمسانه‌ام در تصمیم او اثری بگذارد اما او گویا که دیگر حضور مرا حس نمی‌کند فقط با جمعیت همراه شد و رفت. او هم به صدایی در میان صداها تبدیل شد و خروشید.

حالا در اتوبوس من ماندم و راننده که از توی آینه هر از گاهی نگاه می‌کرد تا از من مطمئن شود. اتوبوس سر خیابان ایستاد و راننده برگشت. می‌دانستم که باید پیاده شوم. دم در خانه نفس عمیقی کشیدم یک بار دیگر سر کوچه را نگاه کردم و وارد شدم. تا از در تو آمدم خواهرانم به طرفم آمدند و هجوم سوالات شروع شد

مامان کو

چرا الان اومدی؟

چه خبر بود؟

چرا تنهایی؟ با کی اومدی؟

من در دنیای کوچک خودم حرف‌های بزرگ داشتم. تلاش کردم همه لحظه‌ به لحظه‌هایی را که دیده بودم برایشان بگویم. از همه آشنایانی که در خیابان و در خروش دیدم، از شعارهایی که شنیدم، از تراکم جمعیت در خیابان و … مرضیه خواهر بزرگترم بلافاصله از جایش بلند شد و گفت:

 تو با آسی (خواهر کوچکم) بمون من و شیرین می‌ریم شاید کمک بخوان. حواستون به خونه و همه چی باشه.

بدون اینکه نظر من را بداند یا فرصت ابراز نظر بدهد با شیرین از خانه خارج شدند. عقربه‌های ساعت به کندی حرکت می‌ کردند. عبور زمان سنگین شده و نگاه منتظر به در طولانی‌تر از هر مقیاسی بود که تا آن روز شناخته بودم. آسمان آبی نبود، دودی بود. بوی باروت و گاز اشک‌آور جای اکسیژن را اشغال کرده و تلاش می‌کردند با زور خودشان را وارد نفس‌ها کنند. من و آسیه نگاه‌مان به پنجره قفل خورده بود. جز و مد آن دریای خروشان به کوچه ما هم رسیده بود.

هر از گاهی کوچه پر از دختر و پسر‌های جوانی می‌شد که می‌دویدند و از کوچه پس کوچه‌ها می‌گذشتند. طاقتم تمام شد نشستن در خانه خفه کننده‌تر از گاز اشک‌آور شده بود. به خواهرم گفتم:

پاشو هر چی کبریت داریم برداریم بریم سر کوچه ما هم می‌تونیم کمک کنیم

یک دفترچه نیمه‌کاره و سه چهار بسته کبریت را برداشتیم و سر کوچه ایستادیم. کاغذ‌ها را آتش می‌زدیم و به دست هر کس که می‌دوید می‌دادیم. دوباره آن حس شگرف بزرگ بودن که از صبح به دنبال آن با مادر به خیابان رفته بودم را یافتم. در میان آن همه دلهره لبخند مهمان صورتم شد.

هوا کامل تاریک شده بود که به خانه برگشتیم. دو خواهر بزرگترم برگشتند اما هنوز از مامان خبری نبود. نگران شدیم اما نیم ساعت بعد سر و کله مامان هم پیدا شد. رنگ پریده و خسته بود. خستگی خودش یک‌طرف اما حالا باید به سوالات بی‌پایان ما هم پاسخ می‌داد:

کجا بودی؟

چی شدی؟

مامان طوری‌ات نشد؟

چی دیدی؟ چه خبر بود؟

مامان آرم گوشه اتاق نشست. نگرانی مادرانه‌اش در چشم‌هایش دو دو می‌زد. گفت:

داشتم برمی‌گشتم جوونی رو دیدم تو کوچه زرین زیر مشت و لگد پاسدارها. اونقدر زدنش که همونجا جون داد. تنها بود هیچ فریادرسی نداشت. تو نگاهش ولی قدرت بود. حتی یه لحظه نگاهش رو یادم نمیره

بین حرفش دویدم و گفتم:

خیابان زرین مگه احمد آقا فراش مدرسه ما اونجا زندگی نمی‌کنه، احمد آقا مهربونه اون نیومد به جوون کمک کنه؟ احمد آقا همیشه به همه ما برای رد شدن از خیابون کمک میکنه ها جلوی همه ماشین‌ها رو می‌گیره، حتی از جوب‌ها هم که می‌خوایم رد بشیم احمد آقا هست

نه هیچ‌کس نبود

ایرج آقا چی اونهم نیومد

نه بابا اونکه پاسداره معلومه که نمیاد

مامان اون جوون چی شد؟

اینقدر زدنش که شهید شد. بعد هم پیکرش رو بردن بیمارستان پاسارگاد

مامان ساکت شده بود اما سوالات بی‌انتهای من ساکت نمی‌شدند. کلمه چرا موج پشت موج از ذهنم می‌گذشت. چرا از کوچه زرین هیچ‌کس کمک نکرد آنها که خوب بودند، چرا جوان تنها ماند، چرا او را کشتند، اسمش چه بود، چه کسی به مادرش می‌گوید او در بیمارستان پاسارگاد است و….

آن شب شام نخوردیم و هر کس با سوالات بی‌انتهای خودش در رختخواب تنها شد. خوابم نمی‌برد. در فکر آن جوان و نام بی‌نشانش بودم. هر چه اینطرف و آنطرف شدم دیدم خواب اصلا قرار نیست مهمان پلک‌هایم بشود. از جایم بلند شدم. عجیب بود مامان هم نخوابیده بود. نمی‌دانم مامان چش شده بود هر از گاهی چیزی دستش می‌گرفت به زیر زمین می‌رفت ودست‌خالی برمی‌گشت. حالا سوالی روی سوالات بی‌پاسخ قبلی اضافه شده بود. مامان کجا میره؟

آن شب سنگین، آن شب نفس‌گیر بالاخره تمام شد و صبح با اولین تابش خورشید از جا بلند شدیم. اولین روز تابستان بود و مدرسه‌ها تعطیل بود. نمیدانم چرا مامان نمی‌گذارد ما بیشتر بخوابیم!!!

زنگ خانه به صدا در آمد. مادر با صدای نگران پشت آیفون پرسید:

کیه؟

منم نسرین

نسرین خواهر بزرگتر‌مان بود که مدت‌ها در مسافرت بود. تا در باز شد با عجله وارد خانه شد. بعد از این همه مدت اما نسرین انگار وقت نداشت زود رفت سر اصل حرف.

مامان همه چی تموم شد. دیگه نمی‌تونم بیام خونه. شاید این آخرین بار باشه که هم رو می‌بینیم. خیلی از بچه‌ها دستگیر شدن. راستش نمی‌دونم اوضاع چی میشه ولی هر وقت بچه‌ها سراغتون اومدن از کمک کردن به بچه‌ها دریغ نکن.

نسرین مقداری پول از مادر گرفت و رفت. دویدم پشت پنجره تا آخرین دقایق دور شدن نسرین رو در خاطراتم ضبط کنم.

سال‌ها بعد خانمی ناآشنا را دیدم که به سمت می‌آید. او چنان در هر گامش به من نزدیک می‌شد که گویا آشنایی‌ است. سلامی کرد و دست داد. به نگاهم خیره شد و گفت:

تو من رو نمی‌شناسی اما من شما رو می‌شناسم. مادرت جون من رو نجات داد. شب ۳۰خرداد من در زیرزمین خونه شما بودم. تو تظاهرات مجروح شدم ومردم من رو رسوندن بیمارستان. پاسدار ریختن بیمارستان که همه رو بگیرن. یه آقایی به من گفت با من بیا جایی می‌برمت که امن باشه. من رو اورد خونه شما و سپرد دست مادرت. مادرت اون شب تا صبح نخوابید. برام شام آورد. دست و پای زخمی من رو تمیز کرد. لباس برام آورد. پول بهم داد و من رو راهی کرد.

بعد از سال‌ها راز پوشیده مادر را فهمیدم. راز آن شب که با دست پر به زیرزمین می‌رفت و با دست خالی برمی‌گشت. صدای نسرین را شنیدم که سفارش کرده بود

 مامان هر کس کمک خواست دریغ نکن


🎋#براندازیم  #تيك_تاك_سرنگوني    #قیام_تنها_جوابه 

🍏# مجاهدین_خلق ایران #ایران  #  کانونهای شورشی

🌳# MARYAMRAJAVI  # IRANREGIMECHANGE  

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر : BAHARIRAN@7۱