شکارفرصتها؛ چگونه از چنگ ماموران زندان فرار کردم؟ ، ماجرای یک فرا ر از زندان
از مجموعه چالشهای زندان: در قسمت قبل دیدیم که چطور یک زندانی وقتی اراده کرده بود که فرار کند، توانست از فرصت پیش آمده استفاده کرده و ظرف چند دقیقه از داخل زندان فرار کند. اما فرصتها لزوما در داخل زندان پیش نمیآید، فرصتهایی هم هست که خارج اززندان پیش میآید، مثل زمان جابجایی زندانی یا بردن به بیمارستان و از این قبیل فرصتها، در این قسمت پای صحبت کسی مینشینیم که توانسته با شکار یکی از این فرصتها از چنگ ماموران رژیم فرار کند.
داستان فرار سیدرحیم موسوی از چنگ ماموران زندان
سیدرحیم موسوی: حدود ساعت ۷ بعد از ظهر بود که سر یک قرار لو رفته دستگیر شدم از داخل ماشین شکنجه را شروع کردند تا رسیدیم به اوین. در اوین اکیپی منتظر ما بودند بلافاصله که رسیدم مرا به اتاق شکنجه بردند همانجا فوتبال را شروع کردند ( به قول خودشون) بعد مرا بستند به تخت شکنجه. تقریبا از ساعت ۸ شب شروع کردند شکنجه را تا ۵ صبح ادامه داشت.
طوری شده بود که تمام دست و پایم، صورتم، تمام بدنم کبود شده بود وضعیتم طوری بود که اصلا توان راه رفتن نداشتم تا فردا ساعت ۹ صبح. ساعت ۹ صبح یک اکیپ جدید آمدند دوباره مرا بردند به اتاق شکنجه، این بار به جای اینکه شروع کنند به زدن، از در دیگری وارد شدند به اصطلاح نقش کبوتر را این اکیپ بازجویی بازی می کردند.
آنها گفتند که آقاجان نگاه کن ما همه اطلاعات تو را داریم درنتیجه تو فقط بیا یک کاری بکن، امروز که قرار داری برویم سر قرار فقط در تلفن بگو که میخواهی بروی مسافرت که همه چیز عادی جلوه کند که کسی نفهمد.
هدفشان این بود که از طریق من بتوانند به بقیه مجاهدین به بقیه هواداران دست پیدا کند.
براساس این آدرسی که به من گفتند برویم، من فهمیدم که آنها آدرس را اشتباه گفتهاند. پس اطلاعاتی که از من دارند اطلاعات محدودی است. بنابراین من گفتم باشد. گفتند قرار ساعت چند است؟ گفتم ساعت ششونیم بعدازظهر، بازجو بلافاصله به پاسدارها گفت این را ببرید آبی به سر وصورتش بزنید که آماده بشود برای رفتن. ماهم رفتیم آبی به سرو صورتمان زدیم. بعد وقتی آمدم، خواستند کفش به پایم بکنند که اصلا کفش به پایم نمیرفت. جورابی به پایم کردند و به زور سرپنجه پایم را داخل کفش کردند. دونفره زیر بغلم را گرفتند سوار ماشین کردند.
داستان یک فرار از زندان و شکنجه
سهتا پاسدار مرا از اوین بردند به محل، همان محل قرار سوخته. آنجا محلی بود سمت سرچشمه یک کاروانسرا مانندی بود که انبار مغازههای اطراف در آنجا بود، انتهای این کاروانسرا یک اتاق بود در طبقه بالا که آنجا تلفن داشت و تماسها گرفته میشد. ما رفتیم آنجا یک پاسدار دم خیابان ایستاد و دوتای دیگر مرا بردند به اتاق و نشستیم پای تلفن، نیم ساعتی گذشت. خبری از تماس نشد.
بعد بازجوی مربوطه از اوین زنگ زد شروع کرد به فحاشی و تهدید که اگر دروغ گفته باشی میدانم با تو چکار کنم . بعد از نیم ساعت دیدند خبری نشد گفتند این را برگردانید ببرید اوین. لحظهای که میخواستند مرا برگردانند، احساس کردم که شکنجه خیلی سختی در انتظارم است. بخصوص بعد از داستانی که امروز پیش آمده. دوتا پاسدار دستم را گرفتند از اتاق آوردند بیرون، همزمان تلفن زنگ زد، آن دو پاسدار مرا ول کردند روی زمین خودشان بسرعت رفتند سراغ تلفن که ببینند کیست، شاید همان تماسی باشد که انتظارش را داشتند.
در این مدت که فاصله من با پاسدارها حدود ۴-۵ متر بود. یک لحظه احساس کردم این همان لحظه طلایی است، لحظهای که اگر انتخاب نکنم که فرار کنم آن را از دست میدهم. بعد پیش خودم گفتم از سیاهی بالاتر که رنگی نیست فوقش این است که ممکن است در حین فرار تیراندازی کنند. دیگر پذیرفتم که آن لحظه، لحظهای باشد که بتوانم حداکثر تلاشم را بکنم که از دست اینها در بروم به همین خاطر تلاش کردم بلند بشوم دیدم نمیتوانم چون اصلا پایم قدرت بلند شدن نداشت.
چهاردست و پا خودم را از پله کشیدم پایین بعد به زور دیوار را گرفتم به کمک دیوار خودم را به در ورودی رساندم. همه این داستانها حداکثر ده تا ۱۵ثانیه اتفاق افتاد. در را که باز کردم دیدم پاسدار سوم که بیرون بود تکیه داده به ماشین رویش به آن سمت خیابان است. من بلافاصله آمدم بیرون و قاطی مردم شدم
تجربه یک فرار موفق از زندان
بعد آمدم سرخیابان دیدم یک موتور سوار میآید جلوی او را گرفتم گفتم برادرم در میدان بهارستان تصادف کرده اگر امکانش هست مرا ببر آنجا گفت من مسیرم جای دیگر است گفتم باشد انتهای همان خیابان پیاده کن گفت باشد مرا تا انتهای خیابان آورد.
من آنجا پیاده شدم. وقتی پیاده شدم دیگر بطور واقعی دیگه توان راه رفتن نداشتم ولی به هر وضعیتی بود خودم را با پای برهنه شکنجه شده کشاندم تا سرخیابون و جلوی ماشینها را میگرفتم هر ماشینی مرا میدید سوار نمیکرد من هم علتش را نمیدانستم بعد یک وانتبار آمد و به محض اینکه توقف کرد من پریدم سوار شدم.
گفتم هرچه بخواهی میدهم مرا به آدرسی که میدهم برسان. راننده گفت ببین داداش اصلا چرا سوار شدی من میخواهم بروم خانه از صبح تا حالا هم داشتم کار میکردم. بعد شروع کرد به فحش دادن به سران نظام و اینکه بیچاره شدیم و الی آخر. من دیدم فضاش اینطور است گفتم ببین داداش من از بچههای مجاهدین هستم و از زندان فرار کردهام اگر الان مرا از این منطقه خارج نکنی دوباره دستگیر بشوم معلوم است چه بلایی سرم میآورند.
راننده یکه خورد گفت داداش ما رو گرفتی؟ گفتم نه به خدا
بعد پاهایم را نشان دادم آستینم را بالازدم چون تمام دستم سیاه بود سرو صورتم خیلی داغان بود وقتی اینها را نشان دادم گفت من اولش فکر کردم تو معتاد هستی که سوارت نکردم .
بعد به من گفت که چرا میخواهی به این آدرس بروی من ترا به خانه خودمان میبرم. اگر نه برویم خانه یکی از دوستانم که خودش و همسرش هوادار مجاهدین هستند آنها حتما به تو رسیدگی میکنند و مداوایت میکنند. گفتم نه، مرا به همین آدرسی که میدهم ببر . خلاصه مرا به آدرسی که دادم رساند بعد هم از جیبش پول در آورد به من پول داد و گفت این همه درآمد روز من است این مال مجاهدین از ما بپذیر. من هم پول را از او گرفتم و تشکر کردم و به خانه آشنایی که داشتم رفتم.
از آنجا زنگ زدم به سرپل اصلی و از آنجا هم با نفرات دیگر تماس گرفتند و بالاخره همه فهمیدند که من دستگیر شدهام و فرار کردهام . دو سه ساعت بعد یک اکیپ آمدند و مرا به خانه دیگری بردند و ۵ ماه بعد توانستم از کشور خارج بشوم و به دوستان دیگر بپیوندم که خودش داستان جداگانهای دارد.
🎋#براندازیم #تيك_تاك_سرنگوني #قیام_تنها_جوابه
🍏# مجاهدین_خلق ایران #ایران # کانونهای شورشی
🌳# MARYAMRAJAVI # IRANREGIMECHANGE
🌻 پیوند این بلاک با توئیتر : BAHARIRAN@7۱
