هانی سالم مسهور: خطاها و گناهان بزرگ در سیاستهای مماشات با ایران
مواجهه نشان داد که میتوان ایران را تضعیف کرد، و این واقعاً با نابودی بخش بزرگی از پدافند هوایی رخ داد؛ اما شکست دادن کامل آن تنها از طریق ابزارهای نظامی ممکن نیست.ایران ضربات سنگینی متحمل شد؛ از حذف رهبر، خامنهای، گرفته تا جایی که ناچار شد مردم خود را بهعنوان سپر انسانی به کار گیرد. با این حال، پس از چهل روز، آتشبسی برقرار شد؛ در حالی که ایران با بستن تنگه هرمز هزینههای اقتصادی را بهشدت افزایش داده بود. در مقابل، آمریکا نیز بمباران را برای دو هفته متوقف کرد و تنگه بهطور کامل و امن بازگشایی شد. این به معنای پایان جنگ نیست، بلکه نشانهای عمیقتر و خطرناکتر دارد: اینکه جنگ، با همه شدت ضرباتی که در پنج هفته گذشته وارد شد، به سقف نظامی خود رسید، بدون آنکه به هدف واقعیاش دست یابد. این رویارویی نشان داد که میتوان ایران را تضعیف کرد—چنانکه با تخریب بخش بزرگی از پدافند هوایی، تضعیف توان موشکی و وارد آمدن تلفات به رهبری نظامی رخ داد—اما نمیتوان آن را بهطور کامل تنها با ابزارهای نظامی شکست داد. موشکها نابود میشوند، پایگاهها بمباران میشوند، فرماندهان هدف قرار میگیرند؛ اما آنچه بمباران نمیشود، ساختاری است که همه اینها را دوباره تولید میکند.
ضربات به «شاخهها» بهشدت اصابت کرد، اما «سر» ایدئولوژیک که آنها را بازتولید میکند، دستنخورده ماند. درست است که جمجمه نظام ترک برداشته، اما آنچه این نتیجه را قابل پیشبینی میسازد، تنها ماهیت پروژه ایرانی نیست، بلکه مسیری است که به آن اجازه رشد داده است. مشکل از این جنگ آغاز نشد، بلکه حاصل دههها سیاستی بود که بهجای مقابله با ایدئولوژی، با آن همزیستی را برگزید. سیاستهای مماشات نهتنها این پروژهها را آرام نکرد، بلکه به آنها زمان داد تا ریشه بدوانند.
از زمان بحران گروگانگیری آمریکاییها، تهران نه بهعنوان یک پروژه ایدئولوژیک توسعهطلب، بلکه بهعنوان دولتی قابل مهار یا ادغام تدریجی دیده شد. نتیجه، نه آرامش، بلکه گسترش بود. ایران عقب ننشست، بلکه خود را از طریق شبکهای از نیروهای نیابتی—از بیروت تا بغداد و از دمشق تا صنعا—بازتولید کرد. آنچه رخ داد یک خطای تاکتیکی نبود، بلکه سوءفهمی راهبردی بود: برخورد با ایدئولوژی بهمثابه رفتاری قابل اصلاح، در حالی که در واقع ساختاری است که هرگاه فضا بیابد، به گسترش سوق پیدا میکند. زمانی که جنگ آغاز شد، دیگر با پروژهای نوپا روبهرو نبودند، بلکه با ساختاری مواجه بودند که زیر سایه مماشات به بلوغ رسیده بود.
آنچه هنوز درک نشده این است که پروژه ایران تنها بر قدرت تکیه ندارد، بلکه بر «روایت» نیز استوار است. این روایت با ضربات نظامی شکست نمیخورد، زیرا قادر است آنها را در ذهن پیروان خود بازتفسیر کند: شکست به «فداکاری» تبدیل میشود، حمله به «دلیل مظلومیت»، و رنج به بخشی از مسیر مقدس.
اگر واشنگتن واقعاً بخواهد در دو هفته آینده قواعد بازی را تغییر دهد، باید هدف خود را بازتعریف کند. مسئله فقط تضعیف توان نظامی یا بازگشایی هرمز نیست، بلکه ضربه زدن به مشروعیت پروژهای است که بر آن استوار است. شکستن ایده «مسیر شکستناپذیر» با انباشت حملات یا آتشبسهای موقت ممکن نیست، بلکه نیازمند ایجاد لحظهای روشن از شکست است که نتوان آن را بهعنوان «پایداری» یا «فداکاری» تفسیر کرد—چه از طریق فشار اقتصادی مستمر، چه حمایت از جایگزینهای داخلی، و چه راهبردی بلندمدت برای فروپاشی روایت. بدون این، هر جنگ—و حتی این آتشبس—صرفاً یک دور از یک بازی طولانی خواهد بود: ابزارها تغییر میکنند، شاخهها بازسازی میشوند، تاکتیکهای جدید ظاهر میشود، اما ساختار همان باقی میماند.
باراک اوباما در سال ۲۰۱۵ گمان میکرد توافقی به دست آورده که رؤیاهای هستهای ایران را مهار میکند، اما دیر دریافت که در واقع با ایران مماشات کرده است؛ ایرانی که به هیولایی سرکش تبدیل شد. و اگر قرار است دونالد ترامپ همان خطای اوباما را تکرار نکند، باید با کسانی همکاری کند که درک عمیقی از چگونگی فروپاشی ایدئولوژی در ذهنیت ایرانی دارند، تا رؤیاهای هستهای و توسعهطلبانه نیز از میان بروند.
🟢 # مرگ_بر_خامنهای
🍏# مجاهدین_خلق ایران # کانونهای شورشی
🌳 # مریم رجوی #ایران
