۱۴۰۵ خرداد ۳۰, شنبه

از ساواک تا وزارت اطلاعات؛ روایت ملیحه توتونچیان از زندان و شکنجه در دو دیکتاتوری شاه و شیخ



              از ساواک تا وزارت اطلاعات؛ روایت ملیحه توتونچیان از زندان و شکنجه در دو دیکتاتوری شاه و شیخ

من اهل همدان هستم، همه خانواده‌ام در همدان ساکن بودند. سال ۱۳۵۴، من و برادرم محمدعلی هر دو وارد دانشگاه تهران شدیم و با هم در تهران زندگی می‌کردیم.

هر دوی ما هوادار مجاهدین بودیم. هر شب تا صبح اعلامیه‌های سازمان را با کاغذ کاربن تکثیر می‌کردیم و طی روز در دانشگاه و اطراف آن و جاهای دیگر پخش می‌کردیم. این کارمان هر روز تکرار می‌شد، تا توسط ساواک دستگیر شدیم.

من دو بار توسط ساواک دستگیر شدم.

اولین دستگیری‌ام در سال۵۴ بود، وقتی همراه برادرم از دانشگاه به خانه برمی‌گشتیم در خیابان خورشید نزدیک میدان فوزیه (امام حسین فعلی)، توسط چند ساواکی دستگیر شدیم.
من چادر به سر داشتم و زیر چادر یک ساک دستی که در آن اعلامیه‌های مجاهدین و فدایی‌ها و نوار و کتاب‌های دکتر علی شریعتی بود. یکی از ساواکی‌ها از عقب روی شانه‌مان زد و گفت صبر کنید. سپس من و برادرم را با فاصله چند متر از یکدیگر نگه‌داشتند و مشغول تفتیش شدند و از ما سؤالاتی کردند. مشخصاً پرسیدند: «این بسته چیه؟ این اطلاعیه‌ها را از کجا آوردین؟»

علی در جواب با صدای بلند گفت: «خوب بگو کیف‌ات را هر روز تو کتابخانه دانشگاه می‌گذاری».

من متوجه منظورش شدم و خط را گرفتم، به مأمور ساواکی گفتم، «ساک دستی‌ام همیشه در قفسه عمومی کتابخانه است، حتماً آنجا کسی این اعلامیه‌ها را در کیف من گذاشته»

بعد از تفتیش، ما را سوار یک پیکان سفید رنگ کردند و به کمیته مشترک شهربانی بردند.

در تمام مسیر با مشت و لگد ما را می‌زدند و تهدید می‌کردند و می‌گفتند «چشمهاتون را ببندید و سرتون هم پایین باشه».

در ورود به کمیته مشترک، همه وسایل ما را گرفتند حتی لباس‌ها و ساعت مچی مرا گرفتند. روسری مرا به‌زور از سرم کشیدند. هر چه فریاد زدم، روسری مرا چرا بر میدارید؟ با فحش‌های ناموسی جواب می‌دادند و می‌زدند.

لباس زندانی به ما دادند که بپوشیم. من هم به‌زور یک بلوز اضافه از دستشان کشیدم و به جای روسری روی سرم انداختم.

یک ساواکی گفت: «این چه کاریه؟»

گفتم، «دیگه به شما ربطی نداره همینه».

بعد از آن هر کدام از ما را به سلول انفرادی بردند و بازجویی‌ها شروع شد.

همان شب تا صبح برادرم تحت بازجویی‌های شدید و شکنجه‌های جسمی و روحی بود. سؤالات زیاد و مختلف از او می‌کردند. مرا نیز پشت درِ همان اتاق بازجویی که او را شکنجه می‌کردند، نشانده بودند.

صدای برادرم و ضربه‌هایی را که به او وارد می‌کردند، می‌شنیدم و قلبم آتش می‌گرفت. شنیدن این صداها برایم بسیار دردآور و غیرقابل تحمل بود.

خودم را هم تا صبح چند بار برای بازجویی بردند.

بار اول پرسیدند، «اینها (اعلامیه‌ها) چیست؟ از کجا آوردی؟»

همان داستانی را که ابتدای دستگیری گفته بودم، تکرار کردم و از آن کوتاه نیامدم، نتیجه‌اش مشت و لگد بود که بر سر و صورتم سرازیر شد. وقتی دیدند فایده ندارد کابل آوردند و تمام بدن مرا از سر تا پا شلاق زدند. بدنم یکپارچه کبود و سیاه شده بود.

ساعتی بعد مرا به سلول فرستادند.

اواسط شب حدود ساعت ۳ دوباره برای بازجویی صدایم زدند. این بار نوبت شکنجه‌های روحی بود. از جمله می‌گفتند: «برادرت را می‌کشیم، خودت را فلان و فلان می‌کنیم» و فحش‌های ناموسی و رکیک می‌دادند.

مدتی بعد، سناریوشان را عوض کردند، بازجوی جدیدی وارد شد، که می‌گفت: «ولش کن این طفلک بچه است! الآن خودش اسم دوستانش را می‌گه»

لازم به ذکر است، من و برادرم جزو شور مرکزی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بودیم و محل فعالیتمان کتابخانه دانشگاه بود.

موقع دستگیری، من اسامی افراد و برنامه شیفت‌بندی را به‌صورت مخفیانه و جاسازی شده همراه داشتم.

برای از بین بردن فهرست اسامی، به‌محض رسیدن به کمیته مشترک، به بهانه رفتن به سرویس بهداشتی، برگه جاسازی شده را پاره کردم و در توالت ریختم تا چیزی به دستشان نیفتد.

زن ساواکی مأمور هم پشت سر هم در می‌زد و می‌گفت «زود باش! بیا بیرون»

آن شب تا صبح چندبار از من و برادرم بازجویی‌های مختلف همراه با سؤالات به ظاهر بی‌ربط می‌کردند. مثل این‌که «تو خونه چی می‌خورین؟ کی میره نان بخره؟»

متوجه شدم، می‌خواهند تناقض حرف‌های من و برادرم را در بیاورند لذا همه را دو‌پهلو جواب می‌دادم تا چیزی دستشان نیاید.

همان شب به خانه ما هم حمله کردند و آنجا اطلاعیه‌های سازمان را پیدا کردند. برای ترساندن صاحب‌خانه گفته بودند، «اینها تروریست هستند» و تمام کتاب و اسناد ما را جمع کرده و برده بودند.

ما آزاد شدیم، دلیلش این بود که سال۵۴ ساواک دنبال سلاح و افراد مسلح بود، برای همین از حالت ساک روی شانه‌ام که زیر چادر داشتم تصور کرده بودند سلاح است. به‌خصوص که خیابان خورشید تهران محلی بود که چندین درگیری بین مبارزین و ساواکی‌ها به‌وجود آمده بود.

ولی پس از آن هر دو ما همه جا، در دانشگاه و خوابگاه و. . . تحت‌نظر ساواک بودیم.

دومین بار در دیماه سال ۵۶ دستگیر شدم، آن سال هم‌زمان با سفر کارتر رئیس‌جمهور آمریکا به تهران، دانشجویان تظاهرات سراسری داشتند. در خیابان شاه (جمهوری فعلی) نزدیک مسجد سجاد، نفرات زیادی از همه‌ٔ دانشگاهها آمده بودند.

من به همراه دو تن از دانشجویان دختر هوادار مجاهدین، راضیه کرمانشاهی و وحیده پیرایش جلو صف تظاهرات پلاکارد بزرگی به دست داشتیم.

تظاهرات شکل گرفت و جمعیت زیادی در خیابان به جلو حرکت کردیم، در این موقع مزدوران ساواک و نیروهای سرکوبگر گارد جاویدان به ما حمله کرده و با ضرب‌وشتم تظاهرات را بر هم زدند و دانشجویان را پراکنده کردند.

من و چند نفر از دانشجویان پسر به داخل اولین خیابان فرعی رفته و داخل ساختمانی شدیم، که بعداً فهمیدم سازمان اوقاف بوده و زیر پله‌های آن پنهان شدیم. نیروهای گارد جاویدان به‌دنبال ما آمده و همانجا به ما حمله کرده و حسابی کتک زدند. ساواکی‌ها با الفاظ رکیک به ما فحش می‌دادند، آنها با ضربات باتون به سر و صورت و بازوی من زدند طوری که بیهوش شدم. دست چپم ورم کرد و کاملاً سیاه شده بود. سپس ما را دستگیر کرده و به کلانتری همان منطقه بردند.

بعد از ساعتی راضیه و وحیده را هم به آنجا آوردند و ما سه دختر را در انباریِ کلانتری حبس کردند. مأموران کلانتری به ما فحش می‌دادند و تهدید می‌کردند، «خرابکارها! همه‌تون را می‌کشیم». ما با داد و فریاد اعتراض می‌کردیم، آنها هم دوباره با مشت و لگد و باتون ما را می‌زدند.

در این وضعیت، حال من بدتر شد، راضیه چند بار داد زد «حال دوستم بد شده، دستش ورم کرده، باید اونو دکتر ببرید».

نگهبان گفت: «خفه شو اصلاً به تو چه! اونو زدیم، تو چرا سر و صدا می‌کنی؟»

راضیه تهاجم کرد و گفت: «خودت خفه شو. دوستم حالش بده، باید ببرید پزشکی قانونی».

تا صبح این کشاکش ادامه داشت. صبح مرا به پزشکی قانونی بردند و پزشک معاینه و تأیید کرد که در اثر ضربات شدید باتون، دستم نیاز به درمان دارد و دارو داد.

هدف ما دریافت گواهی پزشکی قانونی بود که در نهایت موفق شدیم آن را بگیریم.

روز بعد ما را به زندان قصر منتقل کردند. اما برای شکنجه روحی ما را به بند زندانیان جرایم عادی بردند.

هر سه جوان بودیم و فضا برایمان ناشناخته و ترسناک بود. مأموران به زندانیان گفته بودند ما خرابکار و تروریست هستیم تا آنها ما را اذیت کنند.

دو سه روز اول برخورد زندانیان با ما تهاجمی بود. آنها ما را تهدید کرده و می‌گفتند: «به ما گفته‌اند حق داریم شما را بزنیم و بکشیم».

در آن مدت، ما شیفتی می‌خوابیدیم و همیشه یک نفر از ما هوشیار بود که اگر آن زندانیان خواستند اقدامی کنند، بتوانیم واکنش نشان بدهیم.

به‌تدریج با دیدن رابطه‌های ما با هم و با خودشان و رسیدگیهایی که به آنها کردیم، قضیه برعکس شد، وقتی می‌دیدند ما نماز می‌خوانیم، با هم ورزش می‌کنیم و با هم سرود می‌خوانیم خیلی به ما احترام می‌گذاشتند، از خوراکی هایشان به ما می‌دادند. حتی تخت خودشان را به ما دادند که البته قبول نکردیم.

نگهبانان بند زنان زندانی سیاسی، که در مجاورت بند ما بود، نزد ما می‌آمدند و می‌گفتند: «بند سیاسی خیلی تمیز و مرتب است. آدم‌های خوبی هستند»، آن زمان مجاهدین قهرمان اشرف رجوی، فاطمه رضایی و معصومه شادمانی آنجا زندانی بودند.

بعدها همین نگهبانان، رابط ما با بند زندانیان سیاسی شدند. ما هم سلام‌ها و پیام‌های خود و جریان دستگیری‌مان را توسط همین نگهبانها به آنها می‌رساندیم.

طی سه ماه که در این زندان بودیم، چند بار هر سه ما را برای بازجویی بردند، بیشتر تهدیدات و شکنجه‌های روحی روی ما اعمال می‌کردند. به‌عنوان مثال می‌گفتند: «خانواده‌تان را می‌گیریم و می‌کشیم»

یک بار موقع صبحانه مرا برای بازجویی بردند، بازجویم تهرانی شکنجه‌گر بود، که بعد از انقلاب ضدسلطنتی دستگیر شد، آن موقع او را نمی‌شناختم.

تهرانی به نگهبان گفت: «برای متهم هم شیر بیاور». نگهبان شیر آورد، ولی من نخوردم.

تهرانی گفت: «بخور! نترس سم نداره، خودم اعدامت می‌کنم، خرابکار تروریست»!.

در دلم به او خندیدم و جوابی ندادم چون برای خودم بریده بودم حداقل ۴سال زندان به من می‌دهند.

فروردین سال۵۷، دادگاه ما به‌صورت نیمه علنی برگزار شد. ۲۱ نفر بودیم. ۱۸برادر و سه خواهر از مجاهدین. وکلای ما از جمله مهندس مهدی بازرگان و دکتر کاظم سامی خودشان داوطلب دفاع از ما شده بودند. برگه پزشک قانونی هم که بر سر مجروح شدنم گرفته بودیم، سند پرونده من شد.

دادگاه ما سه هفته طول کشید. به‌دلیل فضای باز سیاسی ایجاد شده بعد از سفر کارتر به ایران، ما تبرئه و آزاد شدیم. موضوع دادگاه ما و اسامی ما همان زمان از رادیو پخش شد.

به پدرم که بازاری بود خبر داده بودند دخترت دستگیر شده، پدرم هم گفته بود، «بچه‌های من از اول ضد شاه بودند و افتخار می‌کنم»

برخی شکنجه‌های اعمال شده توسط ساواک بر روی ما

من سه بار به مدت طولانی مورد شکنجه‌های روحی و جسمی ساواک قرار گرفتم.

یک‌بار زیر شکنجه بیهوش شدم که از ترسشان مرا از تخت باز کردند. علاوه بر این هنگام دستگیری شکنجه‌هایی مثل شلاق‌زدن کف پا و سر و صورت و اعضای بدن. . . روی من اعمال کردند.

شکنجه‌های روحی بدتر از شکنجه‌های جسمی و برای خرد کردن زندانی به‌خصوص زنان اعمال می‌شد. از جمله: تهدید به تجاوز و این‌که کاری هم نمی‌توانی بکنی، تهدیدات کثیفی همراه با هتک حرمت، فحش‌های رکیک یا تهدید به این‌که اسامی دوستانت را بگو وگرنه فلان و فلان می‌کنیم.

برادرم علی هم، بار دوم بهار سال۵۷ دستگیر شد. حدود شش ماه زندان بود. به‌رغم زندان و شکنجه، ولی گویی گم شده خود را پیدا کرده بود، چون ملاقات او که رفتم می‌گفت: «مبادا کاری کنی که من آزاد بشوم! می‌خواهم در زندان بمانم. چون مسعود رجوی و موسی خیابانی اینجا هستند و اینجا دانشگاه است. اینجا کلاس‌های آموزشی داریم»

ادامه زندان و شکنجه من و برادرم در زندانهای خمینی

من و علی بعد از ۳۰خرداد سال ۶۰، از تشکیلات سازمان قطع شدیم. ما در مشهد مخفی بودیم و دنبال این بودیم که به هر صورت شده مجدداً وصل شویم. یک رابط داشتیم که به تهران تردد داشت. او در تور «عبدالله پیام» افتاد و به دادستانی وصل شده بود، تمام اطلاعات ما هفت هشت نفر که قطع بودیم به دست رژیم افتاد و در دیماه سال ۱۳۶۱ دستگیر شدیم.

دو روز در زندان وکیل‌آباد مشهد بودیم بعد ما را به تهران و زندان اوین منتقل کردند.

من و تعدادی دیگر هم بعد از اتمام حکم و مدتی ملی کشی -یک تا ۶ ماه اضافه بر حکم – آزاد شدیم. ولی به علی ۱۲سال حکم دادند. علی در حاکمیت آخوندها دو بار دستگیر شد. نهایتاً کار ناتمام ساواک و رژیم شاه در شکنجه‌گاههای رژیم خمینی به سرانجام رسید و او در قتل‌عام۶۷ سر بدار شد. اما پیکر او را به خانواده ندادند و حتی محل دفن او را به ما نگفتند.

نمونه شکنجه‌های اعمال شده در زندان خمینی با آموزشهای ساواک شاه

در اوین شکنجه‌گران مرا به تخت بستند. سپس روی پشتم نشسته و یک پارچه کثیف روی در دهانم گذاشتند تا صدای من بیرون نرود. آن‌قدر به کف پاهایم کابل زدند که بیهوش شدم. سپس مرا به راهرو شکنجه‌گاه پرتاب کردند. پاهایم خونین و کبود شده بود. آنها را در کیسه کردند تا خون روی زمین نریزد. من توان راه رفتن نداشتم.

سپس علی را به اتاق شکنجه برده و مرا پشتِ در نشاندند. شکنجهٔ او قلبم را به درد می‌آورد.

علی زیر شکنجه هم رو به دژخیمان مهاجم بود، صدای او را می‌شنیدم که به آنها فحش می‌داد و می‌گفت، «بی‌شرف نزن! بمیرید هم من چیزی نمی‌گم» و آنها او را بیشتر می‌زدند.

از ما اطلاعات دیگر یارانمان را می‌خواستند و می‌گفتند، «توبه کنید» و «دست بردارید»

با هر کداممان با شیوه‌ای متفاوت رفتار می‌کردند. به من می‌گفتند: «تو که یک بچه داری دلت برای بچه‌ات نمی‌سوزه رفتی دنبال این گروه‌ها»، به علی می‌گفتند: «فکر جوانیت رو بکن، می‌رفتی زن می‌گرفتی درس‌ات رو ادامه می‌دادی»

این شکنجه‌های روحی به همین شکل پشت درِ اتاق شکنجه چند روز ادامه داشت. مدت یک هفته هر روز مرا از ساعت ۶ صبح تا ۱۱ شب پشت در نگه می‌داشتند. ساعت ۱۱ شب به سلول برمی‌گرداندند. شنیدن صدای شکنجه شدن علی، بدترین شکنجه برای من بود.

انوع دیگر فشار روحی هم به ما اعمال می‌شد، که شامل قطع ملاقات، بردن به بند تنبیهی و سلول انفرادی بود.

***

این تنها بخشی از تجربه زندان و شکنجه در دو دیکتاتوری شاه و شیخ است؛ تجربه‌ای که هزاران زندانی سیاسی با گوشت و پوست خود آن را زیسته‌اند و اسناد و شهادت‌های آن هم‌چنان باقی است.

چه بسیار عزیزانی که فقط به جرم آزادیخواهی، زیر ضربات کابل دژخیمان ساواک شاه جسمشان دریده شد. همین میراث شوم به وزارت اطلاعات منتقل شد، که دژخیمان آن جسم و روح و روان زندانیان سیاسی را آماج شدیدترین شکنجه‌های قرون وسطایی قرار دادند و چه بسیار زندانیان سیاسی که زخم این شکنجه‌ها را تا پایان عمر با خود حمل می‌کنند.

باشد که به‌دست ارتش آزادیبخش و کانونهای قهرمان شورشی و قیام خلق قهرمانمان آزادی به ایران اسیر باز گردد و بساط شکنجه و اعدام برای همیشه برچیده شود.

ملیحه توتونچیان- زندانی دو نظام شاه و شیخ



🟢 #نه_شاه_نه_شیخ

🍏# مجاهدین_خلق ایران   #  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی   #ایران

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@ 7