۱۴۰۵ تیر ۲۰, شنبه

المجله لندن : سپاه پاسداران از درون در حال فروپاشی است... و خودشان نیز این را می‌دانند

                 المجله لندن : سپاه پاسداران از درون در حال فروپاشی است... و خودشان نیز این را می‌دانند

در ماه فوریه، روزنامه «الجمهوریة الإسلامیة» که به حکومت ایران نزدیک است، پرسشی را مطرح کرد که جمهوری اسلامی طی چهل سال گذشته همواره از طرح آن پرهیز کرده بود: آیا دولت همچنان توان تحمل هزینه وجود دو نیروی نظامی را دارد؛ ارتش منظم (ارتش) و «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی»، نیروی شبه‌نظامی‌ای که در سال ۱۹۷۹ برای پاسداری از انقلاب، نه حفاظت از مرزها، تأسیس شد؟

پرسش اصلی در واقع درباره یافتن راه برون‌رفت از بن‌بست سیاسی داخلی بود و روزنامه نیز این موضوع را به‌صراحت بیان کرد. این روزنامه نوشت که گسترش نفوذ سپاه در اقتصاد، سیاست، رسانه و دیپلماسی، آن را به نهادی جناحی و محل مناقشه در داخل کشور و در عین حال، به دستاویزی دائمی برای اعمال فشار از خارج تبدیل کرده است.

طرح علنی این پرسش، خود به‌تنهایی نوعی پاسخ به شمار می‌رود؛ زیرا دوگانگی موجود، از ابتدا صرفاً مسئله‌ای مربوط به کارآمدی نبود. وجود دو نیروی نظامی برای یک کشور، بخشی از راهبرد بقای نظام بود: ارتشی که از کشور دفاع کند و نیروی پاسداری که هم ارتش را زیر نظر داشته باشد، هم جامعه را کنترل کند و هم میان جناح‌های مختلف توازن برقرار سازد.

این روزنامه استدلال خود را بر مبنای منطق راهبردی بنا نکرد، بلکه به گذشته رجوع کرد. به یادداشت‌های اکبر هاشمی رفسنجانی در تاریخ ۲۲ مارس ۱۹۸۹ استناد کرد؛ جایی که او نوشته بود روح‌الله خمینی پذیرفته بود ارتش و سپاه باید در آینده به یک نیروی واحد تبدیل شوند، اما معتقد بود شرایط آن زمان بسیار خطرناک است و احتمال دارد نیروها دست به کودتا بزنند.

خمینی با اصل ادغام مخالفت نکرد، بلکه آن را به تعویق انداخت. پس از درگذشت او، رفسنجانی وزارت سپاه پاسداران را با وزارت دفاع ادغام کرد، اما ادغام عمیق‌تر هرگز تحقق نیافت. اکنون، پس از سی‌وهفت سال، رسانه‌ای وابسته به خود حکومت همان جمله ناتمام را دوباره زنده کرده است.

واکنش‌ها نیز به همان اندازه که موضوع حساس بود، شدید و معنادار بود. روزنامه «کیهان» این پیشنهاد را محکوم کرد و آن را طرحی برای نابودی سپاه پاسداران و نسخه‌ای آمریکایی ـ اسرائیلی دانست که پیش‌تر درباره «نیروهای حشد الشعبی» عراق اجرا شده است.

در مقابل، روزنامه «جوان» وابسته به سپاه، این پیشنهاد را ضربه‌ای به یکی از ارکان امنیت کشور توصیف کرد.

همزمان، شبکه‌های نزدیک به جریان‌های تندرو، مذاکره‌کنندگان، محمدباقر قالیباف و دولت مسعود پزشکیان را متهم کردند که در حال طراحی کودتایی علیه «پاسداران مسلح انقلاب» هستند.

در همان زمان، رسانه‌های تهران نیز احتمال ادغام ارتش و سپاه را به‌عنوان یکی از شروطی که ایالات متحده در میز مذاکرات مطرح کرده است، مورد بحث قرار دادند.

هنگامی که صداهایی از درون خود نظام خواستار برچیدن سپاه می‌شوند، دیگر نمی‌توان این شکاف را صرفاً تحلیلی از سوی مخالفان خارج از کشور دانست. آنان این موضوع را آشکارا، با قلم خود و در روزنامه‌های خود مطرح می‌کنند.

اما این فروپاشی صرفاً یک دیدگاه سیاسی گذرا نیست، بلکه بخشی از ساختار خود سپاه است. معمولاً گفته می‌شود سپاه «دولتی در دل دولت» است، اما در واقع، سپاه از سه دولت تشکیل شده که همگی یک لباس بر تن دارند.

نخست، ساختاری ایدئولوژیک و عقیدتی که تابع ولایت فقیه است و به گفته نویسنده، با روی کار آمدن رهبر جدید و کنار گذاشته شدن او در تفاهم‌نامه با واشنگتن از سوی شورای عالی امنیت ملی، تضعیف شده است.

دوم، ساختاری نظامی که بر فرهنگ شهادت و فلسفه آن استوار است.

و سوم، الیگارشی‌ای که بر فرهنگ بقا شکل گرفته است.

میان دو بخش اخیر، تضادی عمیق از نظر انگیزه و هدف وجود دارد؛ فرهنگ شهادت تا آخرین لحظه مقاومت می‌کند، اما فرهنگ بقا مذاکره می‌کند، خود را با شرایط تطبیق می‌دهد و هر زمان که مصلحت اقتضا کند، امتیاز می‌دهد.

دو فرهنگ متضاد که زیر یک فرماندهی واحد قرار گرفته‌اند، ناگزیر به بن‌بست خواهند رسید.

این شکاف به دستگاه‌های امنیتی نیز سرایت کرده است. بیش از ده سال، وزارت اطلاعات و سازمان اطلاعات سپاه پاسداران به‌صورت دو نهاد موازی و رقیب فعالیت کرده‌اند؛ پرونده‌های یکدیگر را تکرار کرده، بازداشت‌های همدیگر را زیر سؤال برده و متقابلاً یکدیگر را زیر نظر داشته‌اند.

نهادی که ابزارهای سرکوب در آن تا این اندازه در هم تنیده و متداخل است، یک مجموعه یکپارچه و صلب نیست؛ بلکه رقابتی درونی است که تنها یک شعار مشترک دارد.

به اعتقاد نویسنده، آنچه جنگ و توافق اخیر به این وضعیت افزوده‌اند، نه تشخیص این شکاف، بلکه تعیین جدول زمانی آن است.

میراث مجتبی

مجتبی خامنه‌ای طی بیست سال گذشته، یکی از کم‌ظهورترین و در عین حال بانفوذترین چهره‌های جمهوری اسلامی بود. او در درون سپاه پاسداران، دستگاه‌های اطلاعاتی و دفتر پدرش فعالیت می‌کرد و همواره می‌کوشید نامش تقریباً از همه چیز دور بماند. تا زمانی که پدرش زنده بود، این وضعیت برای او یک نقطه قوت به شمار می‌رفت: نفوذ بدون پاسخ‌گویی، و حضور مؤثر در نتایج، بدون آنکه امضایش پای آن‌ها باشد. اما رهبری، این معادله را کاملاً دگرگون می‌کند. او نه می‌تواند کاریزمای روح‌الله خمینی را بازآفرینی کند و نه قادر است اقتدار معنوی پدرش را که حاصل یک عمر عبور از بحران‌ها بود، به‌طور مصنوعی ایجاد کند.

نبرد سرنوشت‌ساز در ایران پس از خامنه‌ای، دست‌کم در مقطع کنونی، میان حکومت و مخالفان آن نخواهد بود. این رویارویی، به باور نویسنده، فعلاً تعیین تکلیف شده است. مخالفان پراکنده‌اند، در داخل کشور پایگاه ضعیفی دارند و از سازماندهی لازم برای به چالش کشیدن دولت برخوردار نیستند.

اما موضوع دیگری نیز وجود دارد که حکومت هرگز آن را آشکارا بر زبان نمی‌آورد: جانشینی پسر به جای پدر؛ یعنی انتقال موروثی قدرت در جمهوری‌ای که بر پایه نفی نظام سلطنتی بنا شده است.

جمهوری اسلامی، از یک جنبه، برای جلوگیری از انتقال قدرت از طریق نسبت خانوادگی طراحی شده بود. نظریه «ولایت فقیه» ــ یعنی حکومت فقیه واجد شرایط ــ پاسخی بود که خمینی به یک قرن حکومت رهبران قدرتمند منطقه داد که قدرت را به فرزندان خود منتقل می‌کردند.

اکنون از ساختاری که علی خامنه‌ای برای تجسم این نظریه بنا کرده است، انتظار می‌رود آشکارترین تناقض آن را پنهان کند. شاید غیبت مجتبی در مراسم تشییع نیز، در کنار عوامل دیگر، تلاشی بود تا مراسم جانشینی بیش از اندازه آشکار و صریح جلوه نکند.

از این رو، احتمال می‌رود مجتبی از طریق نهادها حکومت کند، نه بر فراز آن‌ها. این همان مسیری است که پروژه پدرش از آغاز به سوی آن حرکت می‌کرد. رهبری که فاقد اقتدار شخصی است، ناچار باید بر دستگاه حکومتی تکیه کند؛ و همین دستگاه چیزی است که خامنه‌ای طی سی‌وهفت سال برای تقویت آن تلاش کرد تا بتواند چنین نقشی را ایفا کند.

پرسش واقعی هیچ‌گاه این نبود که آیا می‌توان مجتبی را به مقام «رهبر جمهوری اسلامی» منصوب کرد یا نه؛ زیرا سازوکارهای این انتصاب، آسان‌ترین بخش ماجراست. پرسش اصلی این است که آیا این دستگاه حکومتی به اندازه کافی تکامل یافته است تا بتواند نبود اقتدار معنوی‌ای را که مجتبی از آن بی‌بهره است، جبران کند؟

به باور نویسنده، دلایلی وجود دارد که نشان می‌دهد چنین امری ممکن است. این تصور که مرگ رهبر جمهوری اسلامی خلأیی بزرگ بر جای می‌گذارد، در سال ۱۹۸۹ بسیار درست‌تر از امروز بود. زمانی که خمینی درگذشت، نهادهای حکومتی هنوز نوپا بودند، سپاه پاسداران هنوز به یک امپراتوری سیاسی و اقتصادی تبدیل نشده بود، دفتر رهبر ساختاری محدود داشت و شورای عالی امنیت ملی نیز از جایگاه مهمی برخوردار نبود.

اما امروز، مجتبی خامنه‌ای ساختاری بسیار پیچیده‌تر و مقاوم‌تر را به ارث می‌برد. دفتر رهبر همچنان در رأس هرم قدرت قرار دارد، اما دیگر به‌تنهایی حکومت نمی‌کند. سپاه پاسداران کنترل امنیت، برنامه موشکی، صنایع راهبردی و بخش‌های وسیعی از اقتصاد را در اختیار دارد. شورای عالی امنیت ملی وظیفه هماهنگی را بر عهده گرفته است و مجلس، شورای نگهبان، مجمع تشخیص مصلحت نظام، قوه قضائیه و دستگاه‌های اطلاعاتی، همگی به بوروکراسی‌های واقعی تبدیل شده‌اند که از حاشیه‌ای برای تصمیم‌گیری برخوردارند.

هیچ‌یک از این نهادها کاملاً مستقل نیستند و در عین حال، هیچ‌کدام نیز توان حذف یا بلعیدن دیگری را ندارند. رهبر نیز بیش از پیش، به جای صدور دستور مستقیم برای همه این نهادها، نقش داور میان آن‌ها را ایفا می‌کند.

این شیوه، پس از جنگ سال ۲۰۲۶ با ایالات متحده و اسرائیل نیز به‌وضوح دیده شد. تصمیم‌های بزرگ، بیش از آنکه محصول اراده یک فرد باشند، حاصل کار یک کمیته به نظر می‌رسیدند: مسعود پزشکیان مسئول مدیریت روند بهبود اقتصادی شد، عباس عراقچی هدایت گفت‌وگوها با واشنگتن را بر عهده گرفت، محمدباقر قالیباف مدیریت بازسازی را به دست گرفت و شورای عالی امنیت ملی وظیفه هماهنگی میان همه این بخش‌ها را بر عهده داشت.

هیچ‌یک از این اقدامات، اختیارات دفتر رهبر را کاهش نداد، بلکه صرفاً وظایف را میان نهادهای مختلف تقسیم کرد. این الگو برای رهبری که قدرت را به ارث برده، اما هنوز باید جایگاه و اعتبار خود را به دست آورد، مناسب است. هنگامی که این مجموعه موفق شود، نظام اعتبار آن را به نام خود ثبت می‌کند و اگر شکست بخورد، مسئولیت متوجه یکی از نهادهای پایین‌تر خواهد شد. برای فردی در جایگاه مجتبی خامنه‌ای، این ویژگی نه نقص نظام، بلکه هدف آن است.

همین منطق، بیش از هر گرایش انقلابی، اکنون رفتار خارجی ایران را نیز شکل می‌دهد. بحث در تهران درباره نحوه تعامل با واشنگتن، بیش از آنکه بر سر تقابل میان میانه‌روها و تندروها باشد، بر سر شرایط و چارچوب این تعامل است.

تقریباً هیچ‌کس خواهان عادی‌سازی بدون قید و شرط روابط نیست و در عین حال، تقریباً هیچ‌کس نیز خواهان آغاز جنگی دیگر نیست. اختلاف‌ها بر سر میزان کاهش تحریم‌ها، شرایط آن و هزینه‌ای است که این روند برای نظام در پی خواهد داشت.

از این رو، هر توافقی به‌صورت تدریجی، مرحله‌به‌مرحله و به شکلی اجرا می‌شود که امکان بازگشت از آن وجود داشته باشد. این امر، به گفته نویسنده، ناشی از ضعف نیست، بلکه نتیجه توازنی است که خامنه‌ای ایجاد کرده؛ توازنی که احتیاط را تشویق و اقدامات جسورانه را تنبیه می‌کند.

جانشینان او تنها سیاست خارجی را به ارث نمی‌برند، بلکه دستگاهی برای تصمیم‌گیری را نیز به ارث می‌برند که به گونه‌ای طراحی شده است تا خطرهای موجودیتی را تا حد امکان کاهش دهد و بیش از حرکت مستقیم، به حرکت‌های جانبی و تدریجی متکی باشد.

پس از این چه خواهد شد؟

تاریخ بر اساس سناریوهای از پیش نوشته‌شده پیش نمی‌رود، اما سه مسیر محتمل به نظر می‌رسد که همگی در چارچوب پروژه بلندمدت خامنه‌ای قرار می‌گیرند؛ پروژه‌ای که بیش از ساختن انقلاب، بر ساختن دولت متمرکز بود.

محتمل‌ترین مسیر، تداومی محتاطانه است. مجتبی از طریق نهادهایی که پدرش ایجاد و تقویت کرده حکومت خواهد کرد، نه از طریق تلاش برای تابع ساختن آن‌ها به شخص خود. دفتر رهبر جمهوری اسلامی نقش داوری میان جناح‌ها را بر عهده خواهد داشت. سپاه پاسداران امتیازات خود را حفظ خواهد کرد، بی‌آنکه به سلطه‌ای آشکار و مستقیم بر عرصه سیاسی تبدیل شود. روند اصلاحات محدود باقی خواهد ماند، دیپلماسی با واشنگتن به‌کندی پیش خواهد رفت و روابط با کشورهای خلیج فارس نیز به‌تدریج گرم‌تر خواهد شد. ایران همچنان رقیب ایالات متحده خواهد ماند، اما رویارویی کنترل‌شده را بر تقابل آشکار ترجیح خواهد داد. در این سناریو، دستگاهی که خامنه‌ای بنا کرده بود، به کار خود ادامه می‌دهد و جمهوری اسلامی بیش از گذشته از وابستگی به یک فرد فاصله می‌گیرد.

خمینی یک انقلاب بنیان نهاد و خامنه‌ای آن را به دولتی تبدیل کرد که می‌تواند او را به خاک بسپارد و به مسیر خود ادامه دهد. مراسم تشییع نیز دقیقاً با همین هدف برگزار شد؛ نخستین نمایش برای اثبات اینکه دستگاه حکومتی، پس از معمار خود نیز پابرجا می‌ماند.

مسیر دوم زمانی شکل می‌گیرد که دیپلماسی شکست بخورد یا منطقه بار دیگر وارد جنگ شود. در این صورت، نهادهای امنیتی نفوذ بیشتری به دست خواهند آورد، سپاه پاسداران کنترل خود بر اقتصاد و سیاست خارجی را گسترش خواهد داد، فضای سیاسی محدودتر خواهد شد و رویارویی با اسرائیل و غرب شدت خواهد گرفت. با این حال، حتی این مسیر نیز بیش از آنکه گسستی از گذشته باشد، ادامه همان روند پیشین خواهد بود؛ نه بازگشت به شور انقلابی، بلکه نسخه‌ای سخت‌گیرانه‌تر و متمرکزتر از همان دولت امنیتی.

اما مسیر سوم که کمترین احتمال را دارد، حرکت تدریجی به سوی حکمرانی تکنوکراتیک است. فشارهای مداوم اقتصادی ممکن است حتی نهادهای امنیتی را نیز به این نتیجه برساند که عادی‌سازی روابط و ادغام در محیط منطقه‌ای، بیش از تقابل دائمی، بقای نظام را تضمین می‌کند. چنین مسیری نه به دموکراسی خواهد انجامید و نه به پایان جمهوری اسلامی. نتیجه آن، دولتی اقتدارگرا و توسعه‌گرا خواهد بود؛ دولتی سرکوبگر و ایدئولوژیک که بیش از آرمان‌های انقلاب، بر ضرورت‌های اقتصادی اداره می‌شود. از نگاه نویسنده، تناقض آنجاست که همین مسیر نیز در نهایت با پروژه خامنه‌ای سازگار خواهد بود؛ پروژه‌ای که همواره قدرت دولت را بر خلوص آرمان مقدم می‌دانست.

در هر سه سناریو، یک شکاف بنیادین وجود دارد. خامنه‌ای قدرت و اقتدار معنوی را همزمان در اختیار داشت، اما جانشین او تنها قدرت را به ارث می‌برد. قدرت از طریق مناصب، قانون اساسی و ساختارهای رسمی اعمال می‌شود، اما اقتدار معنوی در طول زمان و از رهگذر مدیریت بحران‌ها به دست می‌آید و نه در یک شب قابل ایجاد است و نه از راه نسبت خانوادگی به ارث می‌رسد.

ممکن است مجتبی در رأس قدرتمندترین جمهوری اسلامی از سال ۱۹۷۹ قرار گیرد، اما همچنان تنها بخش اندکی از جایگاه پدرش را در اختیار داشته باشد. این پرسش باقی می‌ماند که آیا او به‌تدریج این جایگاه را به دست خواهد آورد یا اینکه نظام به حکومتی مبتنی بر تصمیم‌گیری جمعی با یک چهره نمادین در رأس آن تبدیل خواهد شد. از نگاه نویسنده، این همان موضوع فصل بعدی تاریخ جمهوری اسلامی است.

جهان خارج، خامنه‌ای را با دشمنی‌اش با ایالات متحده، نفوذ منطقه‌ای جمهوری اسلامی و مخالفتش با کاهش اقتدار نظام به یاد خواهد آورد. اما از دید نویسنده، ماندگارترین حقیقت، در عین حال کم‌هیاهوترین و مهم‌ترین آن‌هاست.

خمینی یک انقلاب را بنیان گذاشت و خامنه‌ای آن را به دولتی تبدیل کرد که می‌تواند او را به خاک بسپارد و همچنان به حیات خود ادامه دهد. مراسم تشییع نیز برای اثبات همین موضوع برگزار شد؛ نخستین نمایشی که نشان می‌داد دستگاه حکومتی پس از معمار خود نیز باقی می‌ماند.

اما این نمایش، به باور نویسنده، ناقص بود و هر کس آن را تماشا کرد، این نقص را احساس می‌کرد. حکومت خیابان‌ها را پر کرد، بر رسانه‌ها مسلط شد و به شیوه‌های گوناگون اعلام کرد که همچنان پابرجاست. با این حال، ناخواسته پیامی را منتقل کرد که فراموش کردن آن دشوارتر است: حکومت شاید هنوز پابرجا باشد، اما دیگر روشن نیست چه چیزی تکیه‌گاه اصلی آن است؛ رهبر جدید، یا یاد رهبر پیشین، یا دستگاه امنیتی‌ای که تمام آن روز را مدیریت کرد و جایگاه وارث را بر سکوی مراسم خالی گذاشت.



🟢 #نه_شاه_نه_شیخ

🍏# مجاهدین_خلق ایران   #  کانونهای شورشی

🌳 # مریم رجوی   #ایران

🌻 پیوند این بلاک  با  توئیتر BaharIran@ 7