Sunday, September 23, 2018

میگه میخوام از پاییز بنویسم، برای زنده شدن خاطراتم




میگه میخوام از پاییز بنویسم، برای زنده شدن خاطراتم 


میگم بیخیال دختر! از چیه این پاییز می خوای بنویسی؟
خیابونارو ببین، این آدمارو ببین، دارن روزمرگیشونو میکنن، دارن تند تند می دواَن که به کارشون برسن، کی حواسش به برگی که زیرِ پاش له میکنه هست؟
کی حواسش به دلی که عاشقه هست؟ پاییز سیری چند؟
خودکارو میزاره بینِ لباش و میگه: ولی شب که بشه وقتی همه برن خونه هاشون، سرشونو که بزارن رو بالش، از پشتِ نقاباشون میان بیرون و تازه میشن همون آدم! خودشونو پیدا می کنن و میبینن چقد تنهان، دلتنگ که بشن میفهمن چقد پاییزه!
اونوقت دیگه کی حواسش به کاره؟ روزمرگی سیری چند؟
میدونستم همیشه یه جوابِ دندون شکن واسه سوالا داره، عاشق نیست ولی همیشه توو چنته عشق داره!
باد می اومد، برگا آخرین بوسه شونو به شاخه ها میزدن و می افتادن؛ جوری می بوسیدن انگار آخرین آرزوی یه اعدامی ان!
یه نخ سیگار در آوردم، هرچقدر فندکو زدم نگرفت...اومد جلو و فندکو از دستم گرفت، نزدیک تر شد بدنشو حایل کرد سمتم فندکو زد...
زل زده بودم به چشماش
به لباش...
به دستای ظریفش
به لاک های نارنجیش
تازه می فهمیدم چقد پاییزه!
من یه اعدامی بودم، درست وسطِ پاییز
بوسیدمش...
بوسه ای تا آخرِ پاییز...!
تا شاید دیگر در پائیز کسی را اعدام نکنند

#شقایق_

مطالب   مارا در وبلاک خط سرخ مقاومت   ودر توئیتربنام @bahareazady   دنبال کنید



پیش بسوی قیام  سراسری ، ما بر اندازیم#   شهرهای ایران   اعتصاب # تظاهرات

No comments:

Post a Comment