۱۳۹۴ شهریور ۲۸, شنبه

انجمن نجات ايران .سازمانم از سرتا قدم زيباست ـ بهداد رضايي

سازمانم از سرتا قدم زيباست ـ بهداد رضايي

انجمن نجات ايران
برنامه علمي تماشا مي‌كردم. با وقار و آرام مي‌گريست! اندامش ياراي توقف اشک‌ها را نداشت. گفت: «بسيار شگفت‌زده هستم، فكر نمي‌كردم اين كشف در زمان حيات من اتفاق بيافتد» دانشمند بريتانيايي، پيتر هيگز اولين بار فرضيه ذره خدا را نوشت. بعد از نزديك به نیم‌قرن تلاش، وجود ذره‌اي كه مي‌تواند به رمزگشايي اسرار هستي سرعت بخشد كشف شد، بزرگ‌ترین اكتشاف قرن (1). با ديدن نگاه تَر او بی‌اختیار ياد حادثه عشق در زندگي‌ام افتادم. اشك شوق از رسيدن به «حادثه ايستادگي و فدا»... برايم ارزشمندتر از آن حادثه يا كشف كيهاني بود كه او به‌آن دست پيداكرده بود. 
14سالم بود. ابتداي ظهر، به خاك سفيد تهران رفتم، در وسط ميدان، جراثقال مردي را از طناب دار آويزان كرده بود. براثر باد، مرد دست‌بسته و بدون نفس، تكان ملايمي داشت. قلبم طوري شد و زانوانم سست. به‌سرعت و گريان دويدم تا نبينم. آن شب خوابم پر از كابوس بود. 
دوران مدرسه روزي نبود با امور تربيتي (ديني) و آنتن‌هايش ـ خبرچين‌هاي امور تربیتی ـ درگيري نداشته باشم. در همه‌چیز دخالت داشتند. چه موزيكي گوش مي‌كني؟ چه مي‌پوشي؟ پدر و مادرت چه‌كاره‌اند؟... 
در هركجا. بسيجي‌ها و گشت‌های ارشاد، جلوي مردم ـ بخصوص پسران و دختران جوان ـ را به بهانه لباس و... گرفته، با كتك، تحقير و ناسزا... مي‌بردند. ابتدا خواستم توجه نكنم. به‌نوعی سرخودم شيره بمالم! سال آخر دبيرستان به فكر دانشگاه، شغل آينده و... بودم. مسابقات قهرماني كشور، دانشگاه، كارم در شركت، ماشين و... ولي با داشتن اين چيزها هم در زندگي‌ام راحت نبودم. آخوند شياد محمد خاتمي با آن عباي سفيد؟! حرف از اصلاحات و انتقاد مي‌زد! مانند همين آخوند روحاني در اين روزگار. اما آخوند دژخيم هر خواسته‌اي را با شلاق و جراثقال دار، پنجه‌بوکس و چاقو توسط لباس شخصي‌ها جواب مي‌داد. با ديدن کارتن‌خواب‌های مظلوم و گرسنه در سرما، كودك خياباني، فروش كليه، خودفروشی از غم نان، دزدي‌هاي كلان آقازاده‌ها و از همه بدتر برنامه‌هاي تهوع‌آور تلويزيون آخوندي كه جنایت‌هایشان را توجيه، ضروري و قانون الهي توصيف مي‌كرد، نمي‌گذاشت آرام باشم... نه اين زندگي نيست؟ نمي‌توان تحمل كرد؟ در خیابان به‌اسم حجاب اسلامي؟! برپيشاني زني جلوي فرزندش پونز مي‌زنند و كتك... نه نمي‌شود اين چيزها را ديد و تحمل كرد! دنبال چيزي و انديشه‌اي بودم من را به عمق زندگي ببرد، شايد عميق‌تر از دريا. كتاب زياد مي‌خواندم. اما نمي‌خواستم لابه‌لاي كاغذها پيچيده شوم. روح و حالتي در برابر شدائد آخوندي به هر انسان دست مي‌دهد. وقتي طناب دار چشمان پرتشنج و مهربان محكومي را از كاسه چشم با فشار بيرون مي‌ريزد حتماً درون انسان چيزي مي‌جوشد، با هراسمی است، بايد به‌اين وجه زندگي يعني «نه» پاسخ بدهم. چرا چهره كريه ولایت‌فقیه و لاجوردي قاب زندگي من بشود. نه! هرگز! 
از ضديت با آخوندها نماز نمي‌خواندم، روزه نمي‌گرفتم. اما مي‌دانستم خداوند در شروع هر سوره با نام رحمان و رحيم خودش را معرفي مي‌كند. جهان را زيبا و با مهرباني آفريده است. 
اسپارتاكوسِ برده به صليب كشيده شد! پزشك چه گوارا در کوبا به پيروزي و وزارت رسيد اما همسر و فرزندان خود را رها كرد و گفت: «كساني كه سازش نمي‌كنند مي‌ميرند، اما مرگشان عين حيات و زندگی است» چرا امام حسين با 72 نفر مقابل يزيد ايستاد، تسليم نشد؟ چرا حضرت زينب با ديدن سرهاي بريده به يزيد گفت: «چيزي جز زيبايي نمي‌بينم»؟ چرا ويليام والاس براي نبرد آزادي از ديار خود خداحافظي کرد؟ چرا روز 14ژوئيه 1789 مردم فرانسه قلعه باستيل، زندان مخوف لوئي شانزدهم را در محاصره گرفتند و با تيراندازي نگهبانان را مجبور به تسليم كردند؟ اين وجه زيباي جهان، سؤالات هرروزم بود كه ذهنم را اشغال كرده بود. 
با همين افكار، روزي به خانه همسايه‌مان رفتم! با اشاره به‌عکس دخترش پرسيدم: «مادر، او كجاست؟» جوابم داد: «یک‌بار خانه آمد، مانتوي او خوني و ریش‌ریش شده بود. گفت مادر ديگر دارم خفه مي‌شوم چماق دارهای خميني به خاطر فروختن نشريه مجاهد با كاتر به ما حمله مي‌كنند، مي‌گويند حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط روح‌الله... من خانه نمي‌آيم در سازمان مي‌مانم و مي‌جنگم.» نام سازمان! ذهنم را مشغول كرد!
نزديك ظهر، اول شهريور 77 تلويزيون را روشن كردم، تعدادي پاسدار ريشو و هيكل گنده محكم روي سرخود زده و خاك مي‌ريختند... حیرت‌زده شدم! علی‌اکبر اكبري 18ساله، لاجوردي هيولاي شكنجه‌گر را در بازار تهران به سزاي اعمالش رسانده بود. علی‌اکبر هم سن و سال من بود! این‌همه جسارت و فداكاري را از کجا آورده بود؟ چرا من نتوانم؟ دچار شوقي شدم. احساس كردم از ميان نشستن و برخاستن، بلند شدم، انتخابي در درونم ايجاد شد... 
اين راه زيارت است قدرش درياب از شدت سرما رخ از اين راه متاب
ظهر تابستان ميان سايه‌هاي بي لك راهي شدم! رسيدم به«سازمان فدا». اكنون وجه زيباي هستي درونم هرلحظه شكوفاتر، انگيزه‌هايم براي نبرد با جرثومة ولایت‌فقیه بيشتر و بيشتر مي‌شود. از برادر مسعود «شير هميشه بيدار» آن فكر و انديشة متعاليِ فدا و صداقت در تمام لحظه‌هاي مبارزه را گرفتم. از خواهر مریم عزيز ياد گرفتم سعادت و خوشبختي واقعي، دوست داشتن ديگران و عشق ورزيدن به مردم است. از او شعر حافظ را فهميدم:
روندگان طريقت ره بلا سپرند رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز 
سازمانم عصاره رنج و خون برادر مسعود، همچون يك قالي دست‌بافت است. تاروپود آن را با وفاي صادقانه و بي‌كران، همتي خستگی‌ناپذیر و انديشه‌اي پويا ـ ضد سستي و تسليم ـ درهم‌تنیده است. سازماني كه معراجش سرِ دار است. با تشكيلات منسجم و یکپارچه، داراي نمونه بی‌مثل و نظير خواهران شوراي مركزي، نسلي نو و جوان با اراده‌ای فولادين، نيازمند به مبارزه تمام‌عیار جهت سرنگوني رژيم مفلوك ولایت‌فقیه. سمعاني در روح الارواح مي‌گويد: 
«چه ماند كه با ما نكرد، كدام تشريف بود كه ما را به آن ارزاني نداشت، كدام لطف بود كه در جريدة كرم به نام ما ثبت نكرد، كدام عزت بود و كدام اشارت كه به ما نبود، كدام بشارت بود كه ما را نبود؟ ما مخلوق بی‌مثل و نظير و او خالق بی‌مثل و نظير...» 
خواهرِ عزيزم، شهيد صبا در آخرين لحظة حيات شيرين و زيبايش، در آخرين نفس، با آخرين رمق و عصارة حياتش، سر تا قدم سازمانم را چنين زيبا گفت: «تا آخرش ایستاده‌ایم، تا آخرش مي‌ايستيم»
بهداد رضايي
شهريور94
پاورقي
(1) سياره‌ها و حيات بشري و هرچه كه قابل‌مشاهده است از اين ذره بنيادين ـ ذره هيگز يا ذره خدا ـ تشكيل شده است.

انجمن نجات ايران .مژدگاني كه گربه عابد شد - عبدالله مقدسي

مژدگاني كه گربه عابد شد - عبدالله مقدسي

انجمن نجات ايران

مژدگاني كه گربه عابد شد
عابد و زاهد و مسلمانا
اواخر سال 59 كتابدار كتابخانه مركزي شهرمان كه به خاطر علاقة من به مطالعه، باهم رفيق شده بوديم، بستهای حاوي چند كتاب به من داد و گفت ابلاغيه آمده كه اين کتابها را جمع كرده و به مركز استان بفرستيم، براي اينكه اینها را آتش نزنند بيا با خودت ببر. هرچند وقت یک‌بار ليست جديدي از کتابهای ضاله!! به دست كتابدار میرسید و كتابخانه شخصي من غنیتر میشد. علت دشمني آخوندها با محتواي اين کتابها برايم واضح بود كه برخي از آنها انتشارات سازمان مجاهدين بود ولي وقتي ديوان عبيد زاكاني را ديدم از خودم پرسيدم با اینیکی مرتجعين چه دشمني دارند او كه حداقل 700 سال پيش زندگي میکرد؟ وقتي ديوان را باز كردم علت را فهميدم سراپا آخوندهاي شياد و فريبكار را به باد حمله گرفته و ريا و سالوس و دورويي و دروغگویی آنها را موضوع طنزها و جوکهایش عليه اين دارو دسته كرده بود. 
يكي از وجوه بارز رياكاري و شيادي آخوندها، وارونه جلوه دادن حقايق است. عملي به‌شدت كثيف و رذيلانه كه براي قابل‌باور كردن آن، به وقیحانه‌ترین صورت همة ارزش‌های شناخته شدة اجتماعي را نيز به نكبت خود آلوده نموده است. ازجملة اين اعمال پلشت سوءاستفادة آن از عواطف خانوادگي است تا به‌زعم خود هم ارگان‌های بین‌المللی را پشت خود بياورد و هم دستان خون‌آلود خود را بپوشاند. جنايتي كه طي مدتي نزديك به دوسال و با 320 بلندگو در اشرف مرتكب شد كه حاصل آن ده‌ها حمله و هجوم وحشيانه به اشرف و دو قتل‌عام در تاريخ 19فروردين 90 و 10شهريور 62 در اشرف بود.
در همین رابطه وزارت اطلاعات تحت عنوان خانوادة مجاهدين اسير در ليبرتي، نامهای به ارگان‌های بینالمللی نوشته و در آن خواستار نجات! مجاهدين گرفتار در ليبرتي شده است و خانوادة مرا نيز وارد اين توطئه كثيف كرده و اسم من را نيز در ليست نجات جويان! آورده است. آن هم در شرايطي كه هزاران متقاضي آمدن به اشرف را دولت دست نشانده اش در عراق ويزا نداده و يا خانواده هايي كه به جرم آمدن به اشرف اعدام شده اند يا هم اكنون در ايران در اسارتند.
رژيم درمانده و غرق در بحرانهای داخلي و بینالمللی كه بيش از هميشه به اهميت و تهديد مجاهدين مستقر در زندان ليبرتي آگاه است، به هر خس و خاشاكي متوسل میشود تا اگر شده مجاهدي را از جمع دشمنانش بكند و اگر نشد حداقل در مورد آنان شيطان سازي كند. اما تکتک مجاهدين با خدا و خلق و رهبري پاکبازشان عهد بستهاند كه تا سرنگوني و به گور سپردن اين رژيم و پاك كردن تمام آثار و عوارض اين پليدي دوران از زيباترين وطنشان از پاي ننشينند.
البته جاي بسي تأسف است، خانواده‌هایی كه زخم اين رژيم پليد را دهها سال بر تن داشته و از زهر اين مار سالهاست در رنج و عذاب بودهاند، خود را به نكبت همين رژيم آلوده نموده و دست در خون فرزندان مجاهد خود می‌کنند. مجاهدان پاک‌بازی كه براي پالايش ميهن از لوث وجود اين جانيان دست از همه‌چیز خود شسته و در كسوت رزمنده آزادي به صفوف ارتش آزادی‌بخش براي سرنگوني اين رژيم پیوسته‌اند.
من باپوست و گوشت خود با دروغ‌گویی و پليدي اين رژيم آشنايي دارم. از اواسط ارديبهشت تا 19 خرداد 61 كه روز دستگیریام بود رژيم در روزهاي مختلف جمعاً 23 هوادار مجاهدين را در شهر ما دستگير كرد و بعد با بیشرمی تمام در مرداد همين سال سپاه پاسداران پليدي و پلشتي اطلاعيه داد كه 20 نفر را در يك خانه تيمي دستگير كرده است! معلوم نبود اين چه خانه تيمي است كه طول و عرض آن بيش از 100 كيلومتر بوده و...
اما اگر كسي خواسته يا ناخواسته، فهميده يا نفهميده در اين توطئة كثيف وارد شده و میخواهد دستهای قاتلان خواهران و برادرانم كه تشنه به خون من و هر مجاهد خلق ديگر هستند را بشويد، بايستي بداند كه در صف دشمن‌ترین دشمن مردم ايران ثبت‌نام كرده است و در تمام جنایت‌های چندين سالة آن سهيم است و من مطلقاً از هرکسی و به‌طور مشخص خانواده‌ای كه خود را به نجاست اين پليدي دوران آلوده كرده است، ابراز برائت می‌کنم. مگر اينكه هشيار شده و از خدا و خلق قهرمان ايران و 120 هزار شهيد سرفراز در خون تپيده، عذر تقصیر طلبيده و اجازه ندهد خليفه ارتجاع به مثابة رجس و پليدي مجسم، از آن‌ها براي استمرار حاكميت لرزانش سوءاستفاده كند. من طبق فرمان خدا از اين افراد بري هستم و به راه و آرماني كه انتخاب کردهام افتخار میکنم و به آن میبالم. 
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ آبَاءكُمْ وَإِخْوَانَكُمْ أَوْلِيَاء إَنِ اسْتَحَبُّواْ الْكُفْرَ عَلَى الإِيمَانِ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ {23} قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَآؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُم مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ (توبه ـ 24و23)
اي کساني که ايمان آوردهاید، اگر پدران يا برادرانتان كه دوست دارندکفر را بهجای ايمان برگزينند، آنها را به دوستي مگيريد و هر کس از شما دوستشان بدارد از ستمکاران خواهد بود و بگو اگر شما پدران،فرزندان و خويشاوندان خود و اموالي كه جمع كرده ايد و از كسادي آن بيمناكيد و منازلي را كه به آن دل خوش داشته ايد را بيش از خدا و رسول خدا و جهاد در راه او دوست داريد، منتظر باشيد كه مشيت خداوند تحقق يافته و دنياطلبان از كار و عمل خود پشيمان و زيانكار خواهند شد و خدا بدكاران را هدايت نخواهد كرد.
بنابراين به عنوان يك مجاهد خلق كه سنگيني وظيفه و مسؤليت بهروزي خلق و ميهن را كه در سرنگوني خليفة ارتجاع سمبليزه مي‌شود، بر روي شانه‌هاي خود احساس مي‌كند، تأكيد می‌کنم كه اگر صدبار ديگر هم در معرض انتخاب قرار بگيرم، بر انتخاب روز اولم پاي مي‌فشارم و حاضر نيستم جز در كسوت مجاهد خلق نفس بكشم.
عبدالله مقدسي
شهريور94

انجمن نجات ايران .خون خاموشی که هدر نیست (به یاد عبدالعلی قنبری)

خون خاموشی که هدر نیست (به یاد عبدالعلی قنبری)
انجمن نجات ايران
بسیار اندک هستند، حتی نزدیکترین دوستان و یارانش، که نام واقعی او بدانند. نام اصلی همشهری نازنین و نجیب من عبدالعلی قنبری بود که ما او را ناظمی صدا می‌کردیم. این «بی نام و نشان» ی تصادفی نیست. او در زندگی نزدیک به 67سال زندگی‌اش همیشه و همواره بی‌نام زیست، بی‌نشان مبارزه کرد و عاقبت هم بعد از تحمل یک دوره چند ساله بیماری جانکاه در اوج شرف و پاکبازی جان سپرد. 
منگریدش که چنین آرام آرمیده است 
او از تیره آن آهوان است 
که در هر زخمش 
خورشیدی از امید می‌سوزد. 
علی، نام «ناظمی» را از شهید قهرمان همشهریش روح الله ناظمی وام گرفته بود. همان شهید والامقامی که وقتی در برابر حاکم ضدشرع قرار گرفت در بیان علت مبارزه‌اش گفت: «برای این‌که دیگر کسی به جرم کتاب خواندن شلاق نخورد، برای این‌که بچه‌های مردم از سرما و گرسنگی نمیرند، برای این‌که شما اراذل و اوباش شرّتان را از سر مردم کم کنید» و بعد از این بود که حاکم ضد شرع دستور داد چشم او را از حدقه در آورند و سپس «تقتیل» ش کنند. ناظمی دوم چنان شیفته آن جان شیفته بود که در هر دیدار یادی از او می‌کرد و نامی از او می‌برد. 
او را از سالهای بسیار دور می‌شناختم. در گذشته‌ها هربار یکدیگر را می‌دیدیم با هم گپ می‌زدیم و یاد شهرمان می‌کردیم. آخرین بار که او را در اردیبهشت ماه 1394 در آلبانی دیدم فرصتی شد تا مثل گذشته‌ها از شهر و دیار یادی بکنیم. صحبت از خائنان بود و سوءاستفاده وزارت اطلاعات از خانواده‌های مجاهدین، علیه خود مجاهدین. با اشاره به این‌که کار وزارت اطلاعات کاری تازه نیست و همیشه از این اهرم استفاده می‌کرده، با همان ته لهجه همدانی‌اش گفت: شب آخری که می‌خواستند روح الله (ناظمی) را اعدام کنند به او ملاقات دادند. دختری خردسال داشت که به او بسیار علاقمند بود. روح الله در همان ملاقات متوجه فریبکاری آخوندها می‌شود و با قاطعیت دخترک معصوم را از خودش دور و ملاقات را قطع می‌کند. به این‌جا که رسید ناظمی دستی به چشمهای نمناکش کشید و گفت: آدم وقتی این پاکبازیها را می‌بیند یاد برخورد امام حسین در آخرین وداعش با زینب کبری و اطفال باقی مانده کاروانش می‌افتد. از قول زینب کبری نوشته‌اند که امام حسین در حالی که برافروخته بود چنان از ما جدا شد که انگاری ما را نمی‌شناسد. 
به او چه می‌توانستم بگویم؟ ای کاش می‌شد مبارزه را در جاده‌ای پر از گل و ریحان ادامه داد. اما تجربه این همه سال نشان داده است که «مبارزه با خمینی» راه همواری نیست. مردان و زنانی می‌خواهد صد بار آبدیده‌تر از فولاد. شیرزنان و مردانی که باید لحظه به لحظه از جان و روح خود مایه بگذارند... و ناظمی، در این مسیر، به راستی پلنگی بود مغرور که به جنگ صخره‌ها می‌رفت و همواره به پیشواز نبرد با سختیها و «ناممکن» ها می‌شتافت. آن هم با پشتکاری که گاه آدمی را حیرت‌زده می‌کند. 
وقتی تو را بردوش برادرت دیدم، گفتم: 
به من بده! 
آن پلنگ مغرور صخره را به من بده! 
می‌خواهم ماه را 
در پنجه خونینش بگذارم. 
معلم مدرسه راهنمایی بود و از هواداران قدیمی سازمان در همدان. از سال1365 به اشرف آمده بود. رزمندگان ارتش آزادی «ناظمی» را به‌خاطر مسئولیتهایش در پروژه‌های شهرسازی در اشرف و سایر قرارگاههای دیگر ارتش آزادی می‌شناسند. 
او را در آلبانی، بعد از سالهای فراغ، دیدم. بوسه‌های گرم حاکی از شوق دیدار پس از آن همه رنج بود. وقتی من به چهره‌اش خیره شدم متوجه گذر ایام در چهره‌اش شدم. اما علاوه بر آثار گذر ایام چشمهایش چیزهای دیگری هم می‌گفتند. او چندین سال بود که از دردی جانکاه، سرطان خون و مثانه، رنج می‌برد. از این بابت ناگفته‌های بسیاری را در خود داشت. به خودم جرأت دادم و از او در این مورد پرسیدم. انگار نه انگار که تحمل دردهای دو سرطان آثار خود را در چهره‌اش گذاشته است. خواستم گفتگویمان را ضبط کنم. مثل همیشه با بزرگواری و مناعت برخورد کرد 
پای صحبتش نشستم. می‌دانستم او از مجاهدینی بود که در سری اول از اشرف به لیبرتی منتقل شدند. همچنین به من گفته بودند که او در پروژه‌های پر رنج و شکنج تبدیل یک کشتارگاه بی‌آب و علف به «لیبرتی» نقش مسئول و حساسی داشته است. خواستم از خودش و کارهایی که در لیبرتی کرده‌اند برایم بگوید و او برایم تعریف کرد. 

رویش امید و زندگی در شوره زار لیبرتی 


بیماری من از بعد از تحویل حفاظت اشرف به مالکی آغاز شد. با این‌که با دیدن آثار و علائم ابتدایی لازم بود به پزشک متخصص مراجعه کنم ولی اجازه ندادند. و بیماری‌ام شدت گرفت. کارهایی که نیروهای مالکی به نیابت وزارت اطلاعات با بیماران ما در این مدت کرده‌اند واقعاً یک ننگ است. من گاهی فکر می‌کنم کلمات قادر نیستند آن چه را که مجاهدین در این سالها تحمل کرده‌اند بیان کنند.. به‌عنوان یک شاهد بیمار اندکی از خودم بگویم. شاهدی که نمونه منحصربه‌فرد نبوده است. بسیاری بوده و هستند که وضعیت بسیار وخیمتری از من داشته‌اند. 
وقتی به لیبرتی آمدیم بیماری من شدت یافت. اما مراجعه به دکتر متخصص برایمان امکان نداشت. به‌طوری که یکبار تا دم مرگ هم رفتم. به‌صورت اورژانس من را به بیمارستانی در بغداد رساندند. تحت عمل جراحی قرار گرفتم. مثانه و قسمتی از روده‌ام را بیرون آوردند. الآن از «یورستومی» استفاده می‌کنم. دکتری که من را عمل کرد با تأسف گفت: اگر به موقع مراجعه کرده بودی نیاز به‌عمل نداشت. چون با تأخیر آمده‌ای سرطان گسترش پیدا کرده است. یک سال بعد دوباره بیمار شدم و علائم سرطان خون در من دیده شد. باید به متخصص مراجعه می‌کردم. ولی هربار با یک کارشکنی مواجه می‌شدم. هفته‌ها پشت در کلینیک لیبرتی منتظر می‌ماندم تا موافقت شود که به بغداد بروم. روز موعود از ساعت 7صبح به سیطره عراقیها می‌رفتم. بعد از این همه دردسر می‌گفتند: باید مترجم را عوض کنیم. عوض می‌کردیم می‌گفتند ماشین نداریم. یا نفر نداریم شما را بفرستیم. و از این بهانه‌ها. تا ساعت 11ـ 12 معطل می‌شدیم و وقتی به بیمارستان می‌رسیدیم یا دکتر نبود یا زمان مراجعه تمام شده بود و بدون ویزیت برمی‌گشتیم. اما وقتی هم ویزیت می‌شدیم مشکل خرید دارو را داشتیم. موقع ورود به لیبرتی مأموران استخبارات داروها را می‌گرفتند و نمی‌دادند. یک روز خود من، که از فرط ضعف و بیماری از حال رفته بودم و توان ایستادن نداشتم، از بیمارستان برگشتم. مأمور استخبارات داروهایم را گرفت و انداخت کف زمین و با لگد رفت رویشان و لهشان کرد. اعتراض کردم که چرا؟ با توهین گفت: اگر زیادی حرف بزنم مرا به زندان می‌برد. این وضعیت ادامه داشت تا به آلبانی آمدم. دکترهای این‌جا گفتند: چون دیر آمده‌ایم دیگر امکان مداوا نداریم. فقط می‌توانند پیشگیری کنند و من الآن تحت نظر هستم. 
اما من دوست دارم درباره لیبرتی برایتان بگویم. قلب من هنوز آنجا می‌تپد. 
روزی که به لیبرتی رسیدیم فکر می‌کردیم واقعاً وارد یک کمپ که قبلاً آمریکاییها زندگی می‌کردند شده‌ایم. می‌دانستیم هرگز جای اشرف را پر نخواهد کرد. اما امیدمان این بود که حداقلهای زندگی مثل آب و نان و خوابمان حل باشد. و ای دریغ که با جایی مواجه شدیم که به واقع یک زباله دانی بود. بدون برق و آب و بدون کوچکترین امکان زندگی. شاید عکسهایی را که همان موقع منتشر شد دیده باشید. در لیبرتی آن موقع فقط تعدادی بنگال مستعمل و پوسیده و چند درخت خشک داشتیم. زیر یکی از درختها جمع می‌شدیم و دیگمان را بار می‌گذاشتیم و بچه‌ها برای گرفتن چای یا خوردن ناهار و شام می‌آمدند. اسم آن محل را گذاشته بودیم سه راه «آب جوش». آب مشروب نداشتیم و با هزینه گزاف تانکرهای آب را از بیرون می‌خریدیم. راهها و به‌اصطلاح خیابانهای لیبرتی پر از قلوه سنگ بود و گرد و خاک از همه جا می‌بارید. منابع فاضلاب سر ریز می‌شد و بو و کثافت همه جا را برمی داشت. محیط به‌لحاظ بهداشتی به‌شدت آلوده بود و بچه‌ها به بیماریهای خاص، مخصوصاً بیماری چشم، مبتلا می‌شدند. برقمان از طریق ژنراتور تأمین می‌شد که به علت کار زیاد اغلب مستهلک شده بودند. من خودم مدتی مسئول تهیه قطعات یدکی برای ژنراتورها بودم. هر روز دعوا و مرافعه با مأموران داشتیم که مثلاً فلان قطعه را اجازه نمی‌دادند بیاید تو و ژنراتورمان می‌خوابید. تازه وقتی هم می‌دادند مأموران دم سیطره اجازه ورود نمی‌دادند و برای ورود یک قطعه باید ماهها صبر می‌کردیم. یونامی هم که جوابی نمی‌داد. در نتیجه ما مجبور بودیم از ساعتهای استفاده از ژنراتورها کم کنیم. در گرمای 50درجه بغداد، با وجود آن همه بیمار که وضعشان روز به روز بدتر می‌شد، با نداشتن امکانات سردخانه‌ای برای حفظ مواد غذایی می‌شود تصور کرد که بر ساکنان لیبرتی چه می‌گذشت. 
در چنین شرایطی ما اول از همه باید با خودمان تعیین‌تکلیف می‌کردیم. می‌دانستیم همه این فشارها یک پیام دارد و آن هم تسلیم است. از مسئولان عراقی گرفته تا کوبلر و سفارت آمریکا و سفارت ایران همگی یک پیام برای ما داشتند. می‌خواستند پایداری ما را بشکنند و ما باید در شرایط جدید هم مثل سایر دورانی که داشتیم اول از همه با خود تعیین‌تکلیف کنیم و به‌اصطلاح «هیهات» خودمان را بگوییم. و اگر واقعاً «هیهات» می گوییم باید کارهای مشخصی در همین شوره زار بی‌آب و علف بکنیم. گفتیم دشمن می‌خواهد این‌جا گورستان ما و آرمان هایمان باشد. دشمن می‌خواهد پیام مرگ را به ما برساند و ما باید زندگی را در همین خاک، که چند لایه آهک رویش ریخته شده و هیچ پرنده‌ای ندارد، برویانیم. در واقع رویاندن هر گیاه و درخت و کشیدن هر جاده و خیابان و به راه‌انداختن هر بنگال کهنه و از دور کار خارج شده برای ما به منزله ادامه نبردمان بود. و این بود که همگی‌مان سوگند خوردیم تا به‌زودی لیبرتی را به محیطی سرشار از زندگی کنیم. یک گورستان باید تبدیل به یک گلستان می‌شد. آستینها را بالا زدیم و با امکاناتی در حد صفر شروع کردیم. 
به ما اجازه خرید نهال و کاشتن آن را نمی‌دادند. کلی جنگیدیم تا بالاخره اجازه دادند درخت و بوته‌هایی به‌کاریم که از نیم متر بلندتر نیستند. بچه‌ها مقداری بذر با خودشان از اشرف آورده بودند. هر بذر به‌اندازه یک ورق طلا برایمان ارزش داشت. خلاصه مدت زیادی نگذشت که یک دفعه چهره لیبرتی عوض شد. ما در همان اندک مدت توانستیم فضای مرده لیبرتی را بالکل عوض کنیم. با هزینه خودمان ایستگاه تصفیه آب راه انداختیم و بخشی از مسیرهای تردد را سابیس ریزی و جاده‌سازی کردیم. من گاهی به میان فضای سبز مقرها می‌رفتم و شروع می‌کردم با خواهر مریم صحبت کردن. احساس می‌کردم او در لیبرتی حضور دارد. او را در نیمکتی در پارکی که ساخته بودیم می‌دیدم و با او حرف می‌زدم. به او می‌گفتم مالکی خواب این را داشت که تشکیلات ما را از هم بپاشاند. اما بیاید و ببیند. ما روح شما را در لیبرتی دمیدیم. این باغ و سبزه و گل همه از شما است. اصلاً خود شما هستید. و مالکی حتی با موشک‌باران ما قادر نیست جلو رویش و آبادانی در لیبرتی را بگیرد. 
هر روز که پروژه‌یی تمام می‌شد من به‌وضوح روحی در آن می‌دیدم که بر ما دمیده شده بود. روحی که مظهر سبزی و زندگی و امید است. تردید ندارم که آخوندها هر چه ایران را ویران کنند ما با او و با الهام از او قادر خواهیم بود زندگی و شادابی را به میهن‌مان باز گردانیم. ... 

* * * 
حالا او رفته است. به دیدار ناظمیهای سالهای گذشته و یارانی که تا به آخر ایستادند و تسلیم نشدند. و من می‌دانم که آنها ادامه بارانهای نباریده هستند، ادامه رودها و ادامه دریاها. ادامه آن تکه آبی آسمان بی‌ابر که صاف‌تر از اشکهای بی‌صدای من هستند و با خود زمزمه می‌کنم: 
در بستر اشک می‌گویم ـ با خود ـ 
هدر نیست، بیهوده نیست 
هدر نیست این همه خون خاموش 
هدر نیست این همه فریاد در نگاه‌های درد... 
بگذار تا همگان بدانند 
در روزهای تلف و سالهای عسرت 
قناریانی بودند، با حنجره‌هایی کوچک، 
که با آوازی از غربت 
بر کوره خورشید دمیدند 
و با دلی از باران 
خواندند برای آنان که آوازشان 
ممنوعه‌های این جهان بود 
و در حصر تنگ جلادان نمی‌گنجیدند. 
برمی خیزم و احساس می‌کنم تمام نیروی گسترش یابنده یک کهکشان را یافته‌ام. دو عکس از لیبرتی، لیبرتی «کوبلر و مالکی» و لیبرتی «مجاهدین» را کنار هم می‌گذارم و ناظمی را در میان آنها می‌یابم و می‌خوانم: 
برای این ترانه بیدار باید زیست. 
برای این آواز پایدار باید جان داد. 
برای این باران بی‌دریغ باید روانه شد. 


در دو عكس زير مي توان تفاوت ليبرتي مالكي ـ كوبلر و ليبرتي مجاهدين را به وضوح مشاهده كرد. ليبرتي شورزاري بود كه با نفس و زحمت مجاهدين چنين شده است.


۱۳۹۴ شهریور ۲۱, شنبه

انجمن نجات ايران .مهران كريمدادي، گماشتة وزارت اطلاعات آخوندي در استان خراسان

انجمن نجات ايران 
مهران كريمدادي يك گماشتة دوره گرد اطلاعات آخوندي است كه اگرچه در استان خراسان است ولي براي اجراي مأموريت به استانهاي اصفهان، آذربايجان غربي و ... فرستاده مي شود.
شعبه پوششي اطلاعات آخوندي موسوم به «كانون هابيليان» مجري خط ولي فقيه ارتجاع عليه ساكنان اشرف (محل استقرار نيروهاي مجاهدين در عراق) مي باشد و به اين منظور با دعوت مستمر برخي عوامل خودش تحت عنوان شخصيت يا شيوخ عراقي و هنرمند، با صرف هزينه هاي فراوان از جيب مردم محروم و زير خط فقر ايران، به بهانه تورهاي سياحتي و زيارتي يا پزشكي؛ خواستار اقدامات تروريستي عليه مجاهدين و يا اخراج آنها از عراق مي‌شود. وزارت اطلاعات براي پيشبرد اين خط تعدادي ازشعبده بازان خود را كوك مي كند تا در اين نمايشات به دروغپردازي عليه اشرف در باره اتهام كردكشي و سركوب شيعيان در عراق و يا نقض حقوق بشر در مجاهدين و اشرف بپردازند. مهران كريمدادي يكي از اين شعبده بازان كوكي وزارت اطلاعات است.
مهران كريمدادي همچنين درست در بحبوحه حمله جنايتكارانه و اشغال نظامي بيمارستان اشرف در تاريخ 5 ديماه 89 كه منجر به مجروح شدن دهها تن از ساكنان آن شد، به همراه تعدادي ديگر از مزدوران وزارت اطلاعات از جمله غلامحسين صادقي و ... در هماهنگي با كميته سركوب اشرف و زير نظر سفارت رژيم در بغداد به ماموريت برون مرزي به اطراف اشرف اعزام شده بود , تا از اين عمل جنايتكارانه حمايت كنند. اين افراد ميمون وار روي دكل بلندگو رفته بودند، فيلم وعكس ميگرفتند و اظهار شادماني مي كردند.
carimdadi03

وي در جديدترين نمونه از بسيج گسترده و سيستماتيك دستگاههاي رسواي دروغپردازي اطلاعات آخوندي به صحنه تلويزيون برده شد تا در آخرين توليد ساخته و پرداخته در بيت ولايت تحت عنوان «پاياني بر پايان» دروغهاي دو دهه گذشتة آخوندها عليه مجاهدين را تكرار كند.
اطلاعات آخوندي پس از چندين دور كشتار و قتل عام و نسل كشي، وقتي با كمال تعجب با اقبال گستردة جوانان نسبت به مجاهدين و اشرف به عنوان كانون استراتريك نبرد رو به رو شده، شانس خودش را با جايگزين كردن انتشار همين دروغپردازيها عليه مجاهدين به جاي نسل كشيها آزمايش ميكند تا جواناني را كه براي كسب آزادي و سرنگوني آخوندها، مشتاق شناختن مجاهدين و پيروي از آنها هستند، در اين دود و دم گم و منحرف كند. نمايشي شكست خورده و رسوا كه در سراشيب سرنگوني آخوندها و سقوط ديكتاتوري هاي منطقه، هيچ دردي از ولي فقيه طلسم شكسته درمان نخواهد كرد.
carimdadi04

انجمن نجات ايران دفينهاي پنهان، در تاريخ ايران! ـ ميثم ناهيد

انجمن نجات ايران 
فصل هفتم: خانة ۴۴۴- بولوار کشاورز!
آفتابِ شهريور، تازه فروکش کرده بود. گام‌هایش را بلندتر برداشت. از خيابان کناري، بولوار کشاورز، به سمت خانه رفت. خانهاي چندطبقه، کوچک و ساده. به ورودي خانه رسيد. عدد ۴۴۴ روي پلاک خانه، توجه هر تازه‌واردی را به خود جلب مي‌کرد. با گام‌هاي بلند، پله‌ها را دوتادوتا طي کرد. راهرو، بوي مرطوب و کهنگي مي‌داد. جلوي درب رسيد. با نواختي ويژه، چند تقه به در کوبيد. 
-
کيه؟
-
محمدم،
-
سعيد، محمد آقا اومد!
صداي قيـــژِ در، داخل راهرو بازتاب يافت. هيکل چارشانة محمدآقا در آستانة در نمايان شد. سعيد و اصغر منتظر او بودند؛ محمد آقا را به داخل هدايت کردند. اصغر پيش از اينکه درب را ببندد، نگاهي به راهرو و راهپله انداخت. آنگاه‌که مطمئن شد کسي نيست، درب را بست. 
ساعت شماتهدار روي ديوار، تیک‌تیک کنان، خبر از گذر ثانيه‌ها مي‌داد. تقويمِ زيرِ ساعت، روز ۱۵ شهريور ۱۳۴۴ را نشان مي‌داد!
محمد آقا کنار ديوار، روي زمين نشست. سعيد و اصغر هم نشستند. پرده، با بادي که تلاش مي‌کرد خود را به درون اتاق نفوذ دهد، تکان تکان مي‌خورد. محمد آقا، از کيف چرميِ رنگ و رو رفتهاي که در دست داشت، چند کتاب بيرون آورد. از لاي کتاب‌ها برگهاي بيرون کشيد و سپس گفتگو آغاز شد...
باد از لاي پنجره به درون دويد. محمد آقا نگاهي به پنجره کرد. شهر، مانند مهروموم‌های پيش، بوي مردگي مي‌داد. دودگرفته و خسته، ساکت و خَموش! محمد آقا زير لب گفت: «بايد اين سکوت را شکست...!»
آنگاه برگه را جلو صورتش گرفت و خواند. اين همان جمع‌بندی‌ای بود که آن‌ها در زندان، پس از سرکوب قيام خودانگيختة ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ انجام دادند. اصلي‌ترين نكتهاي که آن‌ها را به اين جمع‌بندی رهنمون ساخت، يک پرسش بود! «چرا؟ مگر در تاريخ جنبش‌هاي معاصر ايران، شور آزاديخواهي، فداکاري و از خودگذشتگي کم بود؟ پس حلقة مفقوده چه بود که در هر بزنگاه، استبداد و استعمار توانستند با توطئه و فريب، جنبش را خاموش کنند و هر بار در تاريخ ايران، يک انقطاع مبارزاتي به وجود بياورند؟ آن پديدهاي که بايد مي‌بود، اما نبود، چه بود؟»
سعيد آهي كشيد. گويا دردي به بلنداي تاريخ معاصر ايران، در آن آه نهادينه گشته بود. اصغر به چشمان محمدآقا نگريست. چشماني كه به جنبش‌های آزاديخواهانة گذشتة ايران، دوخته شده بود. 
گويا هر 3 نفر، در پي پاسخِ رازي پاسخ نيافته بودند. كافي بود جنبش مشروطه، جنبش جنگل، قيام شيخ محمد خياباني، قيام كلنل پسيان و فراز و نشیب‌های جنبش ضد استعماري دكتر مصدق را، كنار هم قرار دهند. در تمامي آن‌ها، فداكاري، ازخودگذشتگی و شور آزاديخواهي موج ميزد. در تمامي آن‌ها، يكدلي، حس وطنپرستي و سرنهادن به‌پای آزادي، ميدرخشيد.
تمامي آن جنبش‌ها، توانستند تا آستان آزادي گام بردارند؛ مگر جنبش ستارخان، تا فتح تهران پيش نرفت؟ مگر خياباني، تبريز را از زير يوغ استبداد آزاد ننمود و 6 ماه دست مردمفروشان و نوكران استعمار را از آن ديار كوتاه نكرد؟ مگر كلنل پسيان، آن‌گونه نسيم آزادي را در خراسان جاري نكرد؟ مگر ميرزا، در گيلان اعلام جمهوريت نكرد؟ و مگر مصدق، دست بزرگ‌ترین دولت استعماري را، كه آفتاب هيچگاه بر امپراتوريِ خون و بهرهكشياش غروب نميكرد، از نفت ايران كوتاه نكرد؟
اما چرا همة اين جنبش‌ها، درست در سر بزنگاه و آنجا كه ديگر آزادي در یک‌قدمی مردم ايران بود، با توطئه، فريب و سركوب استبداد و استعمار، از نفس افتادند؟ 
آخر ستارخان، چه بايد ميداشت كه ميوهچينان، نتوانند آن‌گونه بر موج انقلاب مشروطه نشسته، مجاهدين را در پارك اتابك به گلوله ببندند؟
سردار جنگل چه بايد ميداشت كه در بحبوحة نبرد، آنجا كه شوروي نيز به آن‌ها پشت كرد و شرايط سخت شد، آنجا كه انگليس و دولت استبداد، با توطئه و فشار كار را بر آن‌ها سخت كردند، نيروهايش گروه‌گروه به او پشت نكنند و آن‌گونه ميرزا را در ميان كولاك، تنها نگذارند؟
و مصدق، پيرِ تنهاي احمدآباد، چه بايد ميداشت كه سرويسهاي مخفي استعماري، تنها با كمتر از یک‌میلیون دلار، آن‌هم به دست چند ده تن از اوباش و فواحش، نتوانند در نصف روز، حكومت ملي او را سرنگون كنند؟
محمد آقا سرش را ميان دودست گرفت. تنها و تنها به اين پرسش ميانديشيد. به آن حلقة مفقوده! ناگاه به چشمان سعيد و اصغر نگريست. سعيد، برق شوقي در چشمان محمدآقا ديد. گويا پاسخ را يافته بود!
اگر ستارخان، نيرويي داشت كه كادرهايش همه‌چیزشان را براي انقلاب نهاده بودند، كادرهايي حرفهاي كه هيچ از خود نميداشتند و همه‌چیزشان در اختيار انقلاب بود، آيا استبداد و استعمار ميتوانستند با مانوري فريبكارانه، آن‌ها را از دور خارج كنند؟
اگر ميرزا، نيرويي ميداشت كه اعضايش، تمامي بندهاي زندگي شخصي را بريده بودند تا همه‌چیز خود را وقت جنبش و انقلاب كنند، آيا اين نيرو، نميتوانست كمبود حمايت شوروي را پر كند؟ آيا بازهم، وقتي استبداد و استعمار انگليس، فشار را بالا ميبردند، بدنة جنبش ريزش ميكرد؟
اگر مصدق، نيرويي متشكل، منضبط در چارچوب تشكيلاتي داشت كه كادرهايش هوشيار و گوش‌به‌زنگ، در برابر توطئههاي استعمار و استبداد سينه سپر كنند، آيا چند ده تن از اوباش ميتوانستند در نصف روز، حكومت ملي او را سرنگون كنند؟
پس كمبود، همين بود. يك نيروي از همه‌چیز گذشته؛ نيرويي منضبط در چارچوب تشكيلاتي پولادين كه تک‌به‌تک اعضايش، خود را وقف جنبش و انقلاب كرده باشند. كادرهايي حرفهاي كه بندهاي زندگي فردي را پاره كرده، زنجير پيوندهاي تشكيلاتي را، هر چه مستحكمتر كرده باشند.
پاسخ آن رازِ سربه‌مهر، يافت شد. آن كمبود، آن حلقة مفقوده، پيدا شد.
حنيف کاغذ را جلو کشيد، قلمي از جيب كتش بيرون آورد و روي كاغذ نوشت: «تشکيلات!».
آنگاه پاکتي از جيب درآورد. چند عکس در آن بود. 
محمد آقا به‌عکس ستارخان، در بستر بيماري خيره شد. گويا اخگرِ آتشي برجانش افتاد. عکسي که واپسين روزهاي سردار ملي را براي تاريخ به يادگار گذاشته بود. در افق چشمانِ به گوشه خيره شدة سردار، امتدادي ديده مي‌شد. امتدادي که خود ِسردار هم نمي‌دانست تا به
کجاست، اما يقين داشت که به‌سوی آينده کشيده مي‌شود...
محمدآقا عکس بعدي را نگريست. چشمان کمسو و بازِ ميرزا با سري بريده، امتدادي را نشانه رفته بود. امتدادي که سردار جنگل ۷ سال براي آن جنگيد. وقتي سرش را بريدند، چشمانش باز ماند. مي‌خواست امتداد را ببيند. آخر خودش گفته بود: «همة فداکاري‌هاي بنده و يارانم براي وصول به آزادي ايران است و بس».
او مي‌دانست چشمان بازش، هرچند کمسو، اما آن امتداد را زنده نگاه مي‌دارد و آن را به‌سوی آينده، روانه مي‌کند...
دستان محمدآقا ‌لرزيد؛ عکسي ديگر را در برابر ديدگانش گرفت. پيشواي ملي، هنگامی‌که در واپسين روزها، با کمري خميده در احمدآباد بر زمين نشسته بود. مصدق عصايش را ستون کرده، تيرِ نگاهش را به افق دوخته بود؛ او آن امتدادي که از ستار و ميرزا به عاريه گرفته بود را، به‌سوی مقصد بعدي، روانه مي‌کرد. کورسوي اميدي در نگاهش، نشان مي‌داد که مي‌داند اين امتداد، به آن نقطه که بايد، خواهد رسيد. 
آخر خودش گفته بود: «به حس و عيان مي‌بينم اين نهال برومند به ثمر رسيده و خواهد رسيد»...
حال امتداد ِسرخ و سوزان، پس از دهه‌ها فراز و نشيب، امروز ۱۵ شهريور ۱۳۴۴، در خانة «شمارة ۴۴۴- بولوار کشاورز- تهران» به مقصد رسيده بود. امتداد، خود را در انديشه و عزم «محمد آقا» باز مي‌يافت. اکنون امتداد قد کشيد، تنومند شد، بالغ شد و ناگهان در هيبت «سازمان مجاهدين خلق ايران» بر آسمان ايران درخشيد!
امروز محمد آقا امتداد ِراه سرداران پيشين را برگرفت، آن را در کسوت سازمان و تشكيلاتي پولادين نهادينه کرد، با آن مرز بين استثمارشونده و استثمار کننده را ترسيم نمود و آن را براي جنگي خونين با ارتجاع و استعمار آماده ساخت. آن روز محمد آقا، سعيد و اصغر، سازماني را بنا نهادند. سازماني که ۳ عضو داشت. اعضايي حرفهاي كه همه‌چیز خود را، وقف سازمان و تشكيلات ِتازه بنياننهاده كردند. 
این‌گونه در آن تشكيلات ِنوپا و كوچك، تواني شگفت متكاثف شد. تشكيلاتي كه تمامي تجارب جنبش‌های آزاديخواهانة گذشته در آن به وديعه گذاشته شده بود. تشكيلاتي كه بارِ مهروموم‌ها و دهههاي آينده را، در مصاف با استبداد، ارتجاع و استعمار، بايد به دوش ميكشيد.
آري، آن حلقة مفقوده، آنچه که بايد در تاريخ مبارزات معاصر ايران مي‌بود اما نبود، يافت شد! دفينهاي كه ناپيدا بود، پيدا شد: يک سازمان، يک تشکيلات؛ تشکيلاتي پولادين!
ادامه دارد...
ميثم ناهيد- شهريور 1394


انجمن نجات ايران .براي ابراهيم اسدي كه درخت‌ها را مي‌شناخت، و درخت‌ها مي‌شناختندش مردي با نگاهي سبزتر از باران- عليرضا خالوكاكايي

انجمن نجات ايران
نمي‌دانم چرا پنجشنبه‌ها هميشه به ياد «او» مي‌افتم. «پنجشنبه»، براي اشرفي‌ها روز خاصي است. سپيده‌دمانش با آهنگ هم نواخت خرتاخرت جاروها بيدار مي‌شد و مي‌شود؛ جاروهايي كه آزمندانه و پر شوق گونة خیابان‌ها را مي‌روبيدند تا اشرف را شايسته‌ترين خانة آزادي كنند. حال آن جاروها در هيأت بيل‌هايي دست‌ساز، ليبرتي را در كار آباداني‌اند.
داشتم مي‌گفتم پنجشنبه‌ها گرد مي‌آمديم تا باهم اشرف را بروبيم. زيرا روز «خدمات عمومي» بود. روز رسيدگي به اماكن و گردشگاه‌ها، روز دست بلند كردن براي خودروهاي در حال عبور و طنين بلند سلام‌ها در صميمانه‌ترين لحظة شوق. روز دست نوازش سودن بر يال درختان پارك مريم، روز پيچيدن از اتوبان 100 به جادة زيباي مزار، و طوافي شوق‌آميز بر سنگ‌نبشته‌های مرواريد، و تنها شدن با كهكشان نگاه شهيدان در كنار پچ‌پچ گل‌ها. روز پرسه‌گردی در حاشية چمن درياچة نور، و نگريستن به موج‌های كوچك بازيگوش. روز غبارروبي از عكس‌هاي محوطة كتابخانة حبيبي، و ديدن شاعر شهيد مجاهد خلق، مهدي حسين‌پور (بهداد) در كنار شاملو و حافظ. روز رسيدگي به سرخ‌گل‌های ميدان اشرف. پنجشنبه‌ها فرصتي بود تا در ماشين‌هاي روباز به اشرف گردي برويم. بالباس‌های خاكي و صميمي كار و کلاه‌های يك فرم آفتاب‌گیر.
پنجشنبه‌هاي زيباي مجاهدين اما آغشته به خاطرة مردي هستند كه شهردار اشرف نام داشت. نام صميمي او، ابراهيم اسدي. در پيچ خيابان 400 يا سه‌راهی تنها بيمارستان اشرف، با جيب تويوتاي خاكي رنگ نوار آبي خود به انتظارمان مي‌ايستاد. بر پشت آن، ده‌ها بيل، جارو و شن‌كش. لبخند او نمكين بود و نجابتي دوست‌داشتنی از آن مي‌باريد. به چالاكي از ماشين بيرون مي‌پريد. با همه دست مي‌داد و آنگاه سراغ مسؤل كار را مي‌گرفت. دغدغة او درختان بودند. مي‌خواست لايروبي كنيم. برگ‌های خشك را گرد بياوريم و در يك نقطة امن به آتش بكشيم. گاه‌گاه مي‌گفت حاشية جوب‌ها را عميق‌تر كنيم تا درختان بتوانند خوب آب بخورند.
زيباترين دقيقة بودن با او آنگاه بود كه كتري سياه چايي بر سنگچين اجاقي خرد، به نواختن درمي‌آمد و او برحسب‌تصادف از كنارمان رد مي‌شد، با اصرار از ماشين پياده‌اش مي‌كرديم و تا به خود بجنبد يكي ليوان چايي تازه‌دم صحرايي به سمتش دراز مي‌كرد، ديگري نان و پنير، سومي قاچ خنك خربزه یا هندوانه. خجالتي بود و سعي مي‌كرد در آن زمان آفتابي نشود اما ضرورت كار به آنجايش مي‌كشاند، و ما هم كه اين اخلاق او را مي‌دانستيم غافلگيرش مي‌كرديم. شرمي خفيف، بر گونه‌هاي قرمزي مي‌فشاند و بر نگاهش اشك مي‌نشاند. چايي را سر نکشیده مي‌خواست برود. به‌زور نگاهش مي‌داشتيم. بودنش غنيمتي بود، صحبت كردنش موهبتي. بهدانه‌هاي درشت عرق بر چهره‌هایمان نگاهي بده کارانه مي‌انداخت، و نمي‌توانست نگراني‌اش را پنهان دارد:
-
بچه‌ها تو را به خدا مواظب خودتان باشيد گرمازده نشويد.
يكي از آن پشت مي‌گفت:
-
نگران نباش برادر ابراهيم! ما تكاوريم؛ آفتاب نوش وآفتاب کار و به اين چيزها عادت داريم. مهم اين است كه تو راضي باشي.
اما شهردار نجيب اشرف قانع نبود. مي‌خواست به «بچه‌هاي مسعود» سختي نرسد.
سرانجام مسئول كار مي‌گفت:
-
باشد، برادر ابراهيم! اگر آفتاب خيلي ترشرويي كرد چاره‌يي مي‌انديشيم.
در زیرگونه‌اش اثر زخمي از عمليات ارتش آزادي بود. وقتي مي‌خنديد دوست‌داشتنی‌تر نشانش مي‌داد، و به جذابيتش مي‌افزود. در راه رفتن كمي مي‌لنگيد. هیچ‌گاه از او نپرسيدم اما نپرسيده، حدس مي‌شد زد.
درختان را دوست نداشت، به آن‌ها تا مرز جنون عشق مي‌ورزيد. چون پاره‌هاي جانش هرکدام را به‌دقت مي‌شناخت. گويي شناسنامة آن‌ها را در قلبش از بر داشت. شنيده بودم وقتي تصادف ماشيني با يكي از درختان خيابان 100 منجر به مرگ درخت شده بود، بسا شب‌ها از غصه خوابش نمي‌برده است. باآنکه در آن صحنه نبود، خودش را مقصر مي‌ديد و بارها آن را به‌عنوان تلخ‌ترين حادثة زندگي‌اش تعريف مي‌كرد.
«
شهردار دوست‌داشتنی اشرف»، برخلاف حرفة پرمشغله‌اش، و اسم مطنطن آن، خاكي و خودماني بود و به همين دليل به‌سادگی به قلمرو قلب‌ها نفوذ مي‌كرد.
مي‌دانستم از آناني است كه تا لحظة آخر در اشرف خواهند ماند و از درختان يعني پاره‌هاي تنش دل نخواهد كند؛ زيرا بارها از او شنيده بودم درختان را به اين خاطر دوست دارد كه «خواهر مريم» آن‌ها را دوست داشت. مي‌گفت خشكيدن يك درخت حتي در داغ‌ترين روزهاي مرداد، براي او «مرز سرخ» است.
مي‌گويند مرگ هر كس انعكاسي از چگونه زيستن اوست. ابراهيم اسدی نيز با دست‌بسته بر خاكي تير خورد كه رستنگاه درختان او بود. جويبار گلگون جامة خونش به داخل كرتي ريخت كه بارها از دست شهردار ما آب‌خورده بود. او گويي آخرين جانماية خود را به درختان بخشيد تا نمادي از ايستادن سبز او و آن پنجاه‌ویک سرو شقايق پوش باشند.
او در اشرف ماند تا اشرف را ماندگار كند. آخر او مي‌خواست با درختان يكي شود و درختان با او يكي شوند و به تاريخ ايران راه پيدا كنند؛ درختاني كه نه درخت، كه خود قامت ايستادة شهيدي بودند خبردار، در دو سوي خياباني كه ريشه در تاريخ ايران داشت. مگر مي‌شد شهردار شهر آزادي را از شهرش جدا كرد. نه، او در اشرف ماند تا با اشرف جاودانه شود.
***
امروز باز پنجشنبه است و وقتي سپیده‌دمان از حاشية سايه كوب درختان در ليبرتي عبور مي‌كنم هیچ‌گاه اين احساس را نداشته و ندارم كه در اشرف نيستيم. هیچ‌گاه به قلبم اجازه نداده‌ام كه بگويد سعيد اخوان، فرهاد مناني و ابراهيم اسدي با ما نيستند. مي‌دانيم، و دشمن بيشتر از ما مي‌داند كه اشرف تمام‌شدنی نيست. مي‌دانيم و آن‌هایی كه به شقيقة حسين مدني تيرخلاص زدند بيشتر از ما مي‌دانند كه با این کار خود او را تكثير كردند.
همه آن‌هایی كه شكوه خيره كنندة زن مجاهد خلق را در عكس خواهر زهره و خواهر ژيلا را، با خنجي در حنجره و اشكي در نی‌نی چشم نگريسته‌اند مي‌دانند دشمن حماقت كرد؛ حماقت محض. حماقتي از آن نوع كه ابن‌زياد، حرمله و شمر و يزيد مرتكب شدند. آيا بهتر از اين مي‌شد اشرف را به بام جهان برد و هزارباره بذر آن را در چهارسوي دنيا پراكند.
آه! امروز باز پنجشنبه است و من يادم باشد وقتي از امتداد سايه‌سار خنك درختان ليبرتي عبور مي‌كنم به ياد درختان اشرف، درختان ليبرتي را بنوازم و بدانم اگر ليبرتي زيباست، زيبايي خود را مديون زيبايي آن خون‌های غرورانگيز است؛ آن خون‌هایی كه در صفير گلوله‌ها گل دادند. يادم باشد چراغ‌های كهكشان اشرف خاموش شدني نيست و من هنگام ترك اين آرمان‌شهر محبوب، بيهوده گمان مي‌بردم كه نخواهم ديدش. سوسوي جاودانة آن اينك در كهكشاني از زهرة جنگاور پيداست.
***
آه! امروز پنجشنبه است و گويي بيشتر از پيش من باز «شهردار محبوب اشرفي‌ها» را مي‌بينم...آري، اين خود اوست با همان لبخند دوست‌داشتنی و نجابت زيبا‌؛ درحالی‌که براي رسيدن كاروان خدمات عمومي لحظه‌شماري مي‌كند. او باز منتظر ماست تا گونه‌هاي خيابان را بروبيم و به درختان شهر آزادي سلام كنيم. اين بار گويي رحمان مناني و سعيد اخوان هم با اويند. آن‌ها براي ما دست تكان مي‌دهند و به گرمي مي‌خندند.
...
و من بيهوده دارم به خود مي‌قبولانم كه دستانشان از پشت بسته است و شقيقه‌هايشان...

عليرضا خالوكاكايي
شهريور 94


۱۳۹۴ شهریور ۱۴, شنبه

انجمن نجات ايران .قصه اي از قصه ها ـ هراز اركاني

انجمن نجات ايران 
7 - 8 ماه بود كه به ارتش آزادی‌بخش آمده بودم و شبي از شب‌های جنگ كويت بود و قرار بود هرچه سریع‌تر قرارگاه حنيف را ترك كرده و به اشرف برگرديم. دريك خودروي جيپ در يك ستون نظامي در انتظار حركت بودم كه متوجه شدم كسي به پنجره خودرو ميزند، شيشه را پايين كشيدم و او را ديدم و گفتم: ناظمي تويي؟ خنده مهرباني كرد و گفت بيا این‌ها را بگير و چند عدد نان و دو كنسرو ماهي تن به ما داد و گفت اين را براي توراهي داشته باشيد و رفت يا بهتر بگويم می‌خواست برود كه دوباره برگشت و به من گفت چيزي كم نداريد؟ گفتم نه اما بازهم ته ذهنش داشت کندوکاو می‌کرد و دوباره پرسيد كنسروها را با چي باز می‌کنیم؟ گفتم با سرنيزه! خيالش راحت شد و رفت. سرم را از پنجره بيرون كردم و از پشت سر نگاهش كردم سلاحش روي دوشش بود و يك بغل نان و كنسرو در دست‌هایش و در همه طول ستون به یک‌یک خودروها سر می‌زد و آذوقه می‌داد. می‌دانستم چون تازه‌وارد هستم هنوز هم به فكر من است تا كمتر مشكلات اين شلوغي را حس بكنم و اشتباه هم نكرده بودم، چون چند دقيقه بعد دوباره برگشت و به شوخي به او گفتم: ناظمي بازهم تويي؟ گفت: بيا اين خيار و گوجه را بگير كه با كنسروها بخوريد! مقداري خيار و گوجه داد و رفت و من باز دوباره از پشت سر نگاهش كردم و ديدم كه باز با يك بغل نان و كنسرو و سلاح بر دوش دارد به خودروها آذوقه می‌رساند. 
آن شب گذشت و او درجایی و من در جاي ديگري از ارتش آزادي‌بخش به مسئولیت‌هایمان مشغول بوديم و هرازگاهی كه همديگر را می‌دیدیم اين خاطره را يادآور می‌شدیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم.
اين گذشت تا يك روزي در ليبرتي نام او را به‌عنوان بيمار سرطاني ديدم و متوجه شدم كه نيروهاي استخبارات مانع رفتن او به بيمارستان شده اند، كاري نمی‌توانستم بكنم جز آنكه نامه اي بنويسم و شكايت بكنم.
آخرين بار در يكي از روزهاي مهر 93 او را در حال تردد ديدم و حال و احوالش را پرسيدم و گفتم چطوري؟ خنده اي كرد و با مهرباني گفت امروز قرار پزشكي داشتم ولي نگذاشتند بروم و من بازهم او را از پشت سر اما اين بار در نور روز ديدم. بيماري اش پيشرفت كرده بود و سرعت راه رفتنش آهسته‌تر شده بود. می‌دانستم اگر سر موقع به شیمی‌درمانی نرسد چه خواهد شد. اما چه می‌شد كرد؟
مدتي بعد ناظمي به آلباني رفت اما خاطره آن شب او و دلسوزياش براي من كه تازه‌وارد بودم هميشه به يادم بود. وقتي خبر شهادتش را شنيدم، در حاليكه آن خاطرات از ذهنم مي گذشت، به عظمت راه طي شده‌اش فكر كردم و ضمن لعنت قاتلانش آنچه كه به من انگيزه مي داد، مسؤليتي بود كه در مقابل اين شهدا بر دوش خود حس مي‌كردم.
مجاهد شهيد عبدالعلي قنبري اهل همدان بود و ما به او ناظمي می‌گفتیم. 40 سال با شاه و شيخ مبارزه كرد و سرانجام با شيوه زجركش به شهادت رسيد و رفت و بار امانت به مقصد نرسیده‌اش را كه سرنگوني رژيم ضدبشري آخوندي است، ما رزمندگان ارتش آزادي همچنان بر دوش خود حس می‌کنيم و بی‌تردید آن را محقق می‌کنیم.
آري اين هم قصه اي از قصه هاي مجاهدين است. هركدام گوشه اي از اين حماسه را مي‌گويند و ميروند شايد روزي اين قصه را كودكان همداني بشنوند و همديگر را ناظمي صدا بكنند يا شايد هم شبي باز مجاهدي ايفاي مسئوليت و كار بی‌نام‌ونشان مجاهد ديگري را ببيند و با خود بگويد يك ناظمي ديگر!
هنگامی‌که به‌رسم مجاهدين برايش كف می‌زدم بازهم او را از پشت سر ديدم اما اين بار قبراق و سرحال راه می‌رفت با تمام قدرتم دست زدم و پلک‌هایم را به هم فشردم...
هراز اركاني
شهريور 94