رژيم ایران، قربانیِ منطقِ بقای خودش : فرهاد پویان
جهان در حال تغییر است
جهان در حال ورود به دورهای است که در آن مسئله فقط رقابت چند قدرت بزرگ نیست؛ خود توازن قدرت در حال جابهجایی است. آمریکا همچنان قدرت مسلط نظامی و مالی جهان است، اما چین به رقیبی تبدیل شده که دیگر نمیتوان رشد آن را صرفاً یک مسئله اقتصادی دانست و رژیم ایران نیز نمیتواند خود را از پیامدهای این تغییرات جدا بداند.
همزمان روسیه در تلاش است موقعیت خود را در نظام امنیتی اروپا و پیرامون خود حفظ کند و قدرتهای منطقهای نیز بیش از گذشته به دنبال ساختن ترتیبات مستقل امنیتی و اقتصادی هستند. حتی در خاورمیانه، جایی که سالها معماری امنیتی عمدتا زیر چتر آمریکا تعریف میشد، ائتلافها و پیمانهای تازه درحال شکل گیریاند.
بحران نظم موجود
این وضعیت را باید در متن بحران عمیق سرمایهداری نیز دید. سرمایهداری هنوز قدرتمند است و توان بازسازی خود را بارها نشان داده، اما بحرانهای اقتصادی، تمرکز ثروت، فرسایش امنیت اجتماعی و ناتوانی در پاسخ به بخشی از نیازهای انسانی، سیاست را در بسیاری از کشورهای غربی به سمت ملیگرایی، فشار بر رقبا و بازتعریف روابط اقتصادی و امنیتی سوق داده است.
در این نگاه، رقابت با چین ففقط رقابت بر سر تجارت نیست، کشمکش بر سر جایگاه آمریکا در نظم آینده جهان است. و درست از همین نقطه اهمیت خاورمیانه دوباره آشکار میشود.
خاورمیانه فقط نفت نیست. انرژی، مسیرهای دریایی، خلیج فارس، تنگه هرمز، و پیوندهای تجاری میان آسیا، اروپا و آفریقا، این منطقه را به یکی از نقاط تعیینکننده نظم آینده تبدیل کرده است. تلاش آمریکا برای ایجاد شبکهای از روابط میان اسرائیل، کشورهای عربی، از جمله گسترش چارچوب پیمان ابراهیم، بخشی از همین بازآرایی است؛ چارچوبی که در سالهای اخیر از رابطهی دیپلماتیک فراتر رفته و به سمت همکاریهای امنیتی، انرژی، فناوری و اتصال منطقهای حرکت کرده است.
در چنین خاورمیانهای، یک مسئله بیش از همه با این روند برخورد پیدا میکند: رژیم آخوندی…
مسئلهی رژیم با نظم منطقهای جدید فقط این نیست که با آمریکا تضاد منافع دارد. مسئله این است که رژیم برای بقای خود نوعی معماری قدرت ساخته که دقیقا بر چیزهایی استوار است که این نظم جدید میخواهد محدودشان کند: حضور نیروهای همسو در منطقه، توان موشکی و ظرفیت هستهای.
این سه موضوع را نباید سه پروندهی جداگانه دید. این سه اضلاع یک منطق واحدند: ایجاد عمق استراتژیک و بازدارندگی برای حکومتی که خود را در محاصره دشمنان میبیند. شبکهی نیروهای منطقهای به رژیم آخوندی امکان میدهد تهدید را از مرزهای ایران دور کند. موشکها ابزار بازدارندگی مستقیماند و برنامهی هستهای، حتی پیش از رسیدن به سلاح، میتواند ظرفیت چانهزنی و فاصلهی امنیتی حکومت را افزایش دهد. بنابراین وقتی آمریکا خواهان محدود شدن این سه حوزه است، در واقع فقط دربارهی«رفتار خارجی رژیم» مذاکره نمیکند؛ بلکه به سراغ ستونهایی میرود که رژیم طی دههها برای بقای خود ساخته است. در مذاکرات و طرحهای سال ۲۰۲۶ نیز همین سه محور – هستهای، موشکی و حمایت از گروههای مسلح منطقهای- در مرکز فشارهای آمریکا قرار گرفتهاند.
رقابت بر سر آینده
اینجا تناقض اصلی شکل میگیرد. رژیم برای بقا باید تغییر کند؛ اما تغییر در حوزههایی که قدرتهای مقابل از آن میخواهند، به معنای از دست دادن بخشی از ابزارهای بقای خودش است. اگر از شبکه منطقهای خود عقب بنشیند، بخشی از عمق استراتژیکش را از دست میدهد. اگر توان موشکی را به طور جدی محدود کند، بخشی از بازدارندگی خود را واگذار میکند. اگر مسئله هستهای را به شکلی بپذیرد که امکان حرکت به سوی ظرفیت نظامی را برای همیشه منتفی کند، یکی از مهمترین اهرمهای استراتژیک خود را کنار گذاشته است. بنابراین با یک تناقض معمولی سیاسی روبهرو نیستیم. رژیم میان دو انتخاب گرفتار شده است: یا بخشی از ماهیت امنیتیای را که برای بقای خود ساخته تغییر میدهد، یا با همان ماهیت وارد دورهای میشود که محیط منطقهای و بینالمللی بیش از گذشته علیه آن عمل میکند. و اینجاست که «بحران بقا» معنای دقیقتری پیدا میکند.
حکومتها معمولا میتوانند رفتار خود را تغییر دهند بدون اینکه موجودیتشان را تغییر دهند. اما وقتی رفتار مورد مطالبهی دیگران مستقیما با سازوکار تولید قدرت آنها در تضاد قرار میگیرد، اصلاح رفتار به اصلاح ماهیت نزدیکتر میشود. وضعیت کنونی رژیم نمونهی روشنی از این وضعیت است.
خاورمیانه در حال بازآرایی
صدور ارتجاع و ایجاد شبکههای منطقهای صرفا یک سیاست خارجی نیست؛ بخشی از هویت ایدئولوژیک این رژیم است. برنامهی موشکی صرفا یک پروژهی نظامی نیست؛ بلکه بخشی از تصویر رژیم آخوندی از امنیت و بازدارندگی است. مسئله هستهای نیز صرفا چند سانتریفیوژ نیست؛ بخشی از رقابت حکومت برای ایجاد قدرت چانهزنی در برابر محیط خارجی است. به همین دلیل است که آنچه برای یک دولت دیگر میتواند «امتیاز قابل معامله» باشد، برای این رژیم به مسئله نزدیک به موجودیت تبدیل میشود. از طرف دیگر، جهان اطراف ایران نیز دیگر همان جهان دهههای گذشته نیست. اگر منطقه به سمت ترتیبات امنیتی و اقتصادی جدید حرکت کند و کشورهای عربی، اسرائیل، ترکیه و دیگر بازیگران منطقهای روابط خود را بر اساس موازنههای تازه تنظیم کنند، سیاستی که بر ایجاد بحران دائمی و حفظ شبکههای مسلح منطقهای بنا شده، روز به روز هزینهی بیشتری پیدا خواهد کرد. حتی پیمانهای دفاعی جدید عربستان، ترکیه و پاکستان در مرداد ۴۰۵ را نیز میتوان نشانهای از میل قدرتهای منطقهای به ساختن ترتیبات امنیتی تازه دانست، هر چند هنوز دربارهی جهت نهایی این آرایش نمیتوان با قطعیت داوری کرد.
از این منظر مسئلهی رژیم فقط فشار آمریکا نیست. شکل عمیقتر این است که محیطی که در آن این رژیم معماری قدرت خود را ساخته، درحال تغییر است. و این تغییر، رژیم آخوندی را در برابر یک انتخاب دشوار قرار میدهد، یا خود را با محیط جدید تطبیق دهد؛ یا برای حفظ همان ساختار قدیمی هزینههای بیشتری بپردازد.
ایران در مرکز بحران
اما تطبیق واقعی یعنی چه؟ یعنی رژیم باید از بخشی از سیاست منطقهای خود عقب بنشیند، برنامه موشکی خود را محدود کند، مسئلهی هستهای را به شکلی پایدار حل کند و در نهایت از منطق «عمیق استراتژیک» و صدور قدرت از طریق نیروهای منطقهای فاصله بگیرد.
در این صورت پرسش دیگری به وجود میآید: اگر این تغییرات انجام شود، چه چیزی از آن رژیمی که امروز میشناسیم باقی میماند؟ اینجاست که بحث از «تغییر رفتار» عبور میکند و به «تغییر ماهیت» میرسد. رژیمی که چهار دهه مشروعیت خود را با ایدئولوژی ارتجاعی، مقابلهی خارجی و ساختار امنیتی تعریف کرده، اگر این عناصر را کنار بگذارد، شاید بتواند به لحاظ حقوقی همچنان همان حکومت باشد؛ اما از نظر تاریخی و سیاسی دیگر همان نظام نخواهد بود. به همین دلیل بن بست رژیم فقط این نیست که آمریکا با ان کنار نمیآید، بنبست اصلی این است که رژیم برای کنار امدن با شرایط جدید، باید چیزهایی را تغییر دهد که اساسا برای حفظ خودش ساخته است. واز این جا میتوان فهمید چرا بحران امروز را نباید صرفا بحران سیاست خارجی یا حتی بحران اقتصادی دانست. این یک بحران ساختاری است. حکومت از یک طرف به کاهش تنش، رفع تحریم، سرمایهگذاری خارجی و ارتباط با اقتصاد جهانی نیاز دارد؛ از سوی دیگر بخش مهمی از قدرت خود را بر سیاستهایی بنا کرده که دقیقا مانع عادی شدن این روابط میشوند. به توافق نیاز دارد، اما توافق پایدار مستلزم عقب نشینیهایی است که ساختار امنیتی نظام با آنها مشکل دارد. به ثبات اقتصادی نیاز دارد، اما بخشی از منطق سیاسیاش از وضعیت دائمی تهدید تغذیه میکند. این همان چرخهای است که میتواند یک حکومت را وارد فرسایش تاریخی کند: برای نجات خود مجبور به تغییر است، اما تغییر همان ساختاری را تضعیف میکند که قرار است نجات پیدا کند. بنابراین مسئله اصلی آینده رژیم این نیست که آیا فردا سقوط میکند یا پنج سال دیگر. مسئله این است که آیا میتواند بدون تغییر ماهیت خود، از این تناقض عبور کند؟ اگر پاسخ را در منطق ساختار خودش جستجو کنیم، پاسخ دشوار است. زیرا رژیم آخوندی نمیتواند به سادگی از سیاست منطقهای خود دست بکشد، بدون اینکه بخشی از تعریف ایدئولوژیک و امنیتی خود را کنار بگذارد. نمیتواند توان موشکی را به طور اساسی محدود کند، بدون اینکه بخشی از بازدارندگیای را که طی دههها ساخته از دست بدهد. و نمیتواند مسئلهی هستهای را به شکلی قطعی ببندد، بدون اینکه یکی از مهمترین اهرمهای استراتژیک خود را واگذار کند. پس مسئله به یک دوراهی تاریخی میرسد: یا رژیم آخوندی تغییر میکند و دیگر همان رژیم سابق نیست؛ یا بر حفظ ماهیت خود اصرار میکند و هزینهی این اصرار را با تشدید بحران بقا میپردازد. این استدلال، پیشبینی زمان سقوط نیست. تاریخ را نمیتوان با تقویم پیشبینی کرد. حکومتها گاهی بسیار بیشتر از آنچه تصور میشود دوام میآورند. اما دوام با حل بحران تفاوت دارد. ممکن است سرکوب کند، امتیاز بدهد، عقب نشینی کند، دوباره تهاجمی شود، مذاکره کند و دوباره وارد تقابل شود. اما اگر نتواند تضاد اصلی میان منطق بقای خودش و شرایط تاریخی جدید را حل کند، هر دوره فقط شکل تازهای از همان بحران خواهد بود.
ایران پس از رژیم
و اینجاست که مسئلهی ایران از مسئلهی رژیم آخوندی جدا میشود. رفتن رژیم فقط یک پاسخ به فشار خارجی نیست. مسئلهی اصلی این است که ایران برای عبور از این دورهی تاریخی به ساختاری نیاز دارد که بتواند با جهان رابطه برقرار کند، بدون اینکه کشور را به میدان جنگ قدرتهای بزرگ تبدیل کند؛ امنیت داشته باشد، بدون اینکه امنیت بهانهای برای کنترل جامعه شود؛ و قدرت منطقهای داشته باشد، بدون آنکه منابع کشور را صرف صدور یک ایدئولوژی کند. ایران برای حضور در جهان آینده به موشک و نیروی نیابتی به عنوان ستون اصلی قدرت خود نیاز ندارد؛ به اقتصادی نیرومند، جامعهای آزاد از سرکوب، دولت پاسخگو، فناوری، سرمایه انسانی و روابط متوازن خارجی نیاز دارد. این همان تفاوت میان قدرت یک حکومت برای بقای خودش و قدرت یک کشور برای ساختن آینده خودش است. به همین دلیل بحران امروز فقط بحران رژیم آخوندی نیست؛ بحران فاصله میان ظرفیت عظیم مردم و سرزمین ایران با ساختار حکومتی است که این ظرفیت را در خدمت بقای خود مصرف کرده است. جهان در حال تغییر است. موازنهها جابهجا میشوند، قدرتهای بزرگ برای قرن آینده صفآرایی میکنند و خاورمیانه در حال بازتعریف جایگاه خود است. در چنین جهانی، رژیم آخوندی نمیتواند برای همیشه با منطق دهههای گذشته ادامه دهد. اگر تغییر کند باید از بخشهایی از ماهیت خود عبور کند، و اگر از پیرامون خود عبور نکند، تضاد میان آن و جهان پیرامونش عمیقتر خواهد شد.این همان نقطهایست که بحران جهانی، بحران منطقهای و بحران رژیم به هم میرسند، و درست در همین نقطه، آیندهی ایران دوباره میتواند از آن خود ایرانیان شود.
به قلم فرهاد پویان
منابع
- ۱.https://www.whitehouse.gov/fact-sheets/2026/07/fact-sheet-president-donald-j-trump-imposes-additional-tariffs-on-canada/?utm_source=chatgpt.com
- ۲.https://commonslibrary.parliament.uk/research-briefings/cbp-10637/?utm_source=chatgpt.com
🟢 #نه_شاه_نه_شیخ
🍏# مجاهدین_خلق ایران
# کانونهای شورشی
🌳 # مریم رجوی
