فقر و نابرابری چگونه از ایران یک جامعه شورشی میسازد؟ : گلآذین یارندپور کارشناس ارشد جامعه شناسی، متخصص و مشاور روانکاوی
تاثیر شرایط اقتصادی و اجتماعی بر اختیار و انتخاب انسان
راستی شرایط اقتصادی و اجتماعی امروز و این فقر گسترده چه تأثیری بر اختیار و امکان انتخاب افراد ایرانی در زندگیشان گذاشته است؟ در این نوشته تلاش داریم به این سوال پاسخ جامعی بدهیم.
درست است که امروز مردم این نابرابریها و نتیجه آن را در کاهش قدرت خرید، بحران مسکن، هزینه درمان و دارو، ناامنی شغلی و ناتوانی در برنامهریزی برای آینده تجربه میکنند، اما میتوان گفت، دامنه عملیاتی فقر نه تنها بهعنوان یک شاخص اقتصادی بلکه تبدیل به عاملی برای محدود کردن و کنترل حوزه اختیارات روحی و روانی انسان هم میشود.
انسانی که نمیتواند درباره درمان خود تصمیم بگیرد، از پس مسکن برنمیآید، امکان انتخاب شغل یا برنامهریزی برای آینده ندارد. بخش عمده توانش صرفاًصرف بقا میشود، تنها درآمد کمتری ندارد! بلکه دامنه وجودی و عرصه انتخابهای پایهای او نیز کوچکتر شدهاند و این به محدود شدن عاملیتش منجر میشود؛ یعنی فاصله میان آنچه فرد میخواهد انجام دهد و آنچه واقعاً قادر به انجام آن است، هر روز بیشتر میشود. او بهتدریج مجبور است انرژی بیشتری را صرف سازگار شدن با وضع موجود برای تأمین ضروریترین نیازهایش بکند. در این معنا، فقر توانسته «افق روانی و اختیار عمل» افراد را نیز محدود کند.
بازتولید فقر در ساختار قدرت حاکم
اتفاقاً همینجاست که رابطه فقر با بازتولید ساختار قدرت حاکم هم همسو میشود. در این مورد، حتی لازم نیست برای فهم این رابطه فرض کنیم که همه بحرانهای اقتصادی، با یک طرح واحد و از پیش طراحیشده از سوی این نظام برای فقیر کردن مردم ایجاد شدهاند. بلکه به سادگی میشود پرسید که این نظام با پیامدهای فقر بر مردم چه برخوردی کرده؟ یا اینجور بگوییم: چطور از این پیامدها سوءاستفاده کرده و میکند؟! و البته باید در نظر داشته باشیم که جامعهای که انتخابهای پایه و واقعی افرادش محدودتر، وابستگی اقتصادیشان بیشتر و بخش بزرگی از انرژیشان صرف بقا میشود، راحتتر قابل کنترل است. از سوی دیگر، همان قدرتی که جامعه را به این وضعیت کشانده و پیامدهای فقر را هم از بین نمیبرد، برای ادامه حیاتش به گروهی از نیروهای وفادار برای ترتیب اثرش در جامعه نیز نیاز دارد. و چون این نیروها و دستگاه اعمال فشار فقط با شعار زنده نمیمانند، مجبور است به نیروهای امنیتی، اداری، تبلیغاتی و شبکههای وفادار به ساختار قدرت، برای بازتولید خودش بودجه، شغل، منزلت و حمایت نیز بدهد. در اینجاست که با نوع دیگری از سازوکار کنترل قدرت (اقتصادی سیاسی) هم روبهرو میشویم: و آن، محدود کردن امکان برای بخشهایی از جامعه و تولید امکان برای بخشهایی است که در حفظ این نظم سیاسی نقش دارند؛ یعنی تولید مفهوم «خودی» و «غیرخودی». که این دیگر تنها یک برچسب سیاسی نیست، بلکه نشانگر تمایز در نحوه توزیع فرصتها و منابع از نوع اقتصادی و اجتماعی نیز هست: برای یک گروه، محدودیت بیشتر؛ برای گروهی دیگر، دسترسی بیشتر. برای یک بخش، طرد و ناامنی؛ برای بخشی دیگر، امتیاز و حمایت ناشی از نزدیکی به ساختار قدرت. بنابراین امروز، مسئله تخصیص بودجه، امتیازات سازمانی، ایجاد شبکههای وابسته و برخورداری گروههای خاص از حمایت دولت را نمیتوان فقط در قالب «فساد» اقتصادی توضیح داد. باید دید این توزیع نامتوازن منابع چه نقشی در بازتولید ساختار قدرت برای این نظام دارد و تاثیر آن بر مردم جامعه چیست. چگونگی مدیریت جامعه در شرایط نارضایتی و فشار فکر نمیکنم پاسخ این سوال فقط این باشد که بله، با اعمال و تشدید «سرکوب»!. اما بگذارید یک پیشزمینه تئوریک مطرح کنم. راستش مدتی است که شیوه توجیه رژیم از سرکوب، و آنچه همزمان در حوزه اقتصاد و تولید فقر در جامعه میبینیم، مرا به یاد مفاهیم «جلو صحنه» و «پشت صحنه» یک نمایش، که اروینگ گافمن در بحثهایش از آن استفاده میکند، انداخته و همچنین سازوکار حفظ قدرت از دید میشل فوکو، که از طریق بازنویسی و کنترل بر معنای هنجارها انجام میشود. (Goffman، 1959؛ Foucault، 2007) رژیم ایران سالها قصد حفظ یک «جلو صحنه» مشخص را داشته: اینکه بگوید دارد عدالت اسلامی، دفاع از مستضعفان و اخلاق اسلامی را در جامعه اعمال میکند و حتی مجازات که نه، بلکه چارچوب شرع، قصاص و عدالت در جامعه را رعایت میکند. در «پشت صحنه» اما، زندان، شکنجه، سرکوب و نقض حقوق شهروندان وجود داشته. این واقعیتها را در این سالها یا انکار میکرده یا سعی میکرده از دید عمومی دور نگه دارد. پیشتر اما «جلو صحنه» نظام تنها زمانی میتوانسته کار کند که «پشت صحنه» اش را به طور کامل کتمان و پوشیده نگاه میداشت. (Goffman، 1959) امروز اما فاصله میان «جلو و پشت صحنه» بسیار کمتر شده و بسیاری از این نمایشها نیز نخنما شدهاند.
مقاومت و دههها اعتراض، گردش گسترده اطلاعات و مشاهده مستقیم سرکوب، بخش بزرگی از آنچه را که زمانی رژیم میتوانست پنهان کند، امروز به مقابل چشم جامعه و جهان، به سمت «جلو صحنه» آورده شده است. در این اواخر حتی خود رژیم نیز دیگر نهتنها توان، بلکه تمایلی هم برای پنهان کردن همه وجوه اعمال سرکوبش ندارد. زیرا قصد ارعاب دارد. درست در همینجاست که با برداشتی از نظریه فوکو، میتوان گفت که وقتی قدرت دیگر نمیتواند عمل و هنجارش را پنهان کند، باید معنای محتوای آن را تغییر بدهد و کنترل کند تا به کارهایش مشروعیت بدهد. مثلاً معترض «اغتشاشگر» و «باغی» نامیده بشود، مخالف «عامل دشمن» و «جاسوس» و اعتراض «تهدید امنیتی» تعریف بشود. و در نتیجه، سرکوب یک شهروند معترض میتواند در روایت رسمی به معنای مقابله با دشمن و دفاع از امنیت تبدیل گردد. چرا پشت صحنه و خود صحنه یکی میشود؟ در این شرایط قدرت دیگر لازم نیست بگوید: «ما اعدام نمیکنیم»، بلکه میگوید: «سرکوب و اعدام میکنیم، چون ضرورت نظام است.» یعنی وقتی دیگر از «پنهانسازی» جنایت نتیجه نمیگیرد حالا به «توجیه و مشروعیتبخشی» آن دست میزند.
همین منطق و استراتژی را نیز میتوان در شرایط اقتصادی کشور هم دید. رژیم تلاش میکند که در «جلو صحنه» جدیدش، برای رانت، دادن امتیازات ویژه و ساختن شبکههای وابسته به قدرت، مفهومی جدید و متناسب با خودش پیدا کند و مدیریت جامعه را از طریق بازتعریف بحران، هویتها، توزیع منابع، ساختن مرزهای خودی و غیرخودی، تولید دشمن و ایجاد وابستگی به دست بگیرد. این همان جایی است که مفهوم «حکومتمندی» که در نظریه فوکو آمده اهمیت پیدا میکند. یعنی جامعه فقط با زور و سرکوب اداره نمیشود، بلکه قدرت میکوشد تعیین کند مردم وضعیت خود را چگونه بفهمند، چه کسی را مسئول بدانند، چه چیزی را تهدید تلقی کنند، چه نوع رفتاری را طبیعی، ضروری یا خطرناک تصور کنند و چه انتظاری داشته باشند. (Foucault، 2007) به همین دلیل، آنچه امروز در رژیم ایران میبینیم شاید دیگر صرفاً فروپاشی یک نمایش به معنای اغتشاش در صحنههایش به تعبیر گافمنیاش نباشد؛ بلکه به نوعی تغییر در معنای نمایشنامه قبلی است. یعنی درست است که بخشی از «پشت صحنه» نظام به «جلو صحنه» منتقل شده، اما همزمان تلاش میکند معنای جدیدی به نمایشهایش و جنایاتی بدهد که زمانی باید آنها را پنهان میکرد و اکنون قصد دارد آنها را در قالب «ضرورت» و «امنیت» بازتعریف کند. با این حال، میشود گفت این استراتژی کمعمری است: یعنی اگرچه فقر، ناامنی و محدود شدن اختیارات فرد، بسیاری از انسانها را فرسوده و محدود کرده و ظرفیت کنش آنها را کاهش داده، اما همین تجربه، یعنی وقتی افراد با موقعیتهای طبقاتی، فرهنگی و حتی سیاسی متفاوت، خود را در تجربهای مشترک از ناامنی، بیعدالتی و فقدان چشمانداز پیدا کنند، آنچه تا دیروز برایشان مسئلهای شخصی به نظر میرسید، میتواند به مسئلهای اجتماعی تبدیل شود و پتانسیل گروهی پیدا کند. در چنین شرایطی حکومت دیگر فقط با «افراد ناراضی» پراکنده مواجه نیست، بلکه با جامعهای طغیانی و آماده شورش مواجه میشود که درست است فشار را تجربه میکند، اما تعاریف جدید حکومت از علت و معنای فشارها را نیز به سادگی مورد نظر این نظام را نمیپذیرد. و شاید مهمترین معضل برای این نظام درست همین وجه است که: تا زمانی که قدرت میتواند رنج افراد را پراکنده، خصوصی و جدا از هم نگه دارد، فرسودگی میتواند به انفعال آنها کمک کند؛ اما وقتی همان رنج به تجربهای مشترک و قابلشناسایی تبدیل شود، میتواند زمینه همبستگی و کنش جمعی شود و قدرت سازماندهی جامعهای شورشی را در بطن خودش بپروراند.
منابع
- Goffman، Erving. (1959). The Presentation of Self in Everyday Life.
- New York: Doubleday. Foucault، Michel. (2007).
- Security، Territory، Population: Lectures at the Collège de France، 1977–1978.
- Edited by Michel Senellart. Translated by Graham Burchell.
- Basingstoke: Palgrave Macmillan.
🟢 #نه_شاه_نه_شیخ
🍏# مجاهدین_خلق ایران
# کانونهای شورشی
🌳 # مریم رجوی
