۱۳۹۳ بهمن ۱۰, جمعه

اگر تكرار كنيد ، تكذيب خواهم كرد ..... ژان كلود موريس - خبرنگار فرانسوي كه با دوويلپن به تهران رفته بود . قسمت دوم .

توضيح :  ژان كلود موريس سردبير سابق ژورنال دو ديمانش -مذاكرات خرازي با دوويلپن درمورد كودتاي 17 ژوئن 2003 = قسمتي از كتاب : “اگر تكرار كنيد ، تكذيب خواهم كرد.





......دوويلپن چند ساعت ديگر به رهبران ايران – وزير خارجه خرازي, رئيس جمهور خاتمي (سرسخت) و رئيس جمهور سابق, رفسنجاني با نفوذ (مدره) – رويكردي پيشنهاد خواهد كرد كه بدون ما بازاء نخواهد بود. او در آن موقع نميداند كه اين ما بازاء نتايج وخيمي در فرانسه به بار خواهد آورد.

تهران در شب فرو رفته است. استقلال گراند هتل مدل پنج ستاره هتل ايراني است, با يك هال بزرگ الهام گرفته از سبك شوروي. فيشي كه مشتري پر ميكند رويش نوشته شده كه در «شاميلان گروسرود» وقع است , اين نشان ميدهد كه غرب شيطان بزرگ كاملاً طرد نشده است. اگر يك جي آيز آمريكاي يك روز به اينجا بيايد, گم نخواهد شد : آدرسهاي مكانهاي مهم پايتخت هم به فارسي و هم به انگليسي نوشته شده است.
فرصت آن نيست كه از حضور در استقلال شاميلان كروسرود هتل استفاده كنم. ساعت 2 صبح رسيديم, و سحر بيرون ميزنيم. خنكي لطيف صبحگاهي زمستان ايران. يك آفتاب رنگ پريده برفهاي كوههاي البرز را كه با خروج از هتل متوجه ميشويم, مدرخشاند. ساعت 0830 در وزارت خارجه منتظر ما هستند.
ورونيك, وابسته مطبوعاتي دو ويلپن, روي سرش يك روسري گذاشته مثل دهاتي هاي منطقه بري فرانسه. مقامات زنان خارجي بدون حجاب را تحمل نمي كنند, آنها بايد سر پوشيده باشند ( مو را يك نشان جنسي ميدانند). آنها بايد لباس سنگين, بلند بپوشند, بهتر است تيره باشد, دكولته نباشد , پايي نبايد پديدار شود, خلاصه هيچ چيزي كه يادآوري كند كه يك زن , زن است, و هواس مردي را از تلاشش , مأموريتش و از الله منحرف نكند. ورونيك اخمكرده است. از اينكه مجبور است يك شلوار سفيد بپوشد كه او را مثل يك سوئدي در آفريقا كرده است عصباني است.
دو هيئت خود را قرباني سكانس عكس رسمي ميكنند. عكس كه تمام شد, از ما خواسته ميشود كه سالن را ترك كنيم. جلسه ميخواهد شروع شود. من كيفم را روي صندلي فراموش كردم. وارد ميشوم, آنرا بر ميدارم ميخواهند به همكاران خبرنگارم بپيوندم. ديگر دير شده است. دربها بسته شده. دو ريشو راه مرا ميبندند. آنها يك صندلي آزاد در پشت سر هيئت فرانسوي را نشانم ميدهند. شكي نيست آنها مرا با يك ديپلمات عوضي گرفتند. قطعاً يك ديپلمات درجه دوم ميدانند ولي تصور ميكنند كه بهر حال ديپلمات هستم. در نتيجه حرف گوش كن مينشينم و دفتر يادداشتم را در مي آورم.
شكار مجاهدين
دو هيئت بدور يك ميز دراز چوبي كه بر روي آن دو پرچم ايران و فرانسه قرار دارد در مقابل يك ديگر نشته اند. هجده نفر در سكوت به هم نگاه ميكنند. فقط سه نفر حرف ميزنند. كمال خرازي, وزير خارجه , دمينيك دو ويلپن و مترجم. در نوك ميز برونو لومر مشاور ويژه دو ويلپن هنوز چهره تپلي اش را دارد كه بزودي حضور در نخست وزيري لاغر خواهد ساخت. راجع به آن صحبت خواهيم كرد.
در ورود, كمال خرازي دعوت از ژاك شيراك براي يك سفر رسمي از ايران را در آينده اي زود تكرار ميكند. ويلپن از او تشكر ميكند و منتقل خواهد كرد. بعيد است كه اين بازديد صورت گيرد. از زمان سوء قصدها در پاريس و ماجراي گرجي و نقاش, روابط با ايران عادي شده است و روابط از سر گرفته شده اند, و معاملات دوباره سر گرفته و پر رونغ است, اما شيراك هيچ چيزي را فراموش نمي كند. هيچ احتمالي وجود ندارد كه چنين ژستي را انجام بدهد كه معني اش تقديم يك برگه افتخار به رژيم ملاها خواهد بود. در مقابل ميخواهد به ايران كمك كند كه از انزوايش خارج شود تا آنجا كه دولتش نشان بدهد كه مسئول است و مدره و از نفوذش براي برقراري ثبات در منطقه پر طنش استفاده كند.
نوبت خرازي است كه تشكر كند.
«مايلم به شما رضايت دولت خودمان را از كالاهاي رسيده اخير ابراز كنم. اما ما نياز به تجهيزات بيشتري داريم.» هواس جمع ميشود. كدام تحويلي؟ كدام تجهيزات؟ سلاح؟ اكثر آن سلاح هاي كنوانسيونل است و تجهيزات ديده باني.
«دولت ما , ميدانيد , به مبارزه سر سخت عليه قاچاق ترياك ادامه ميدهد. مرز ما با افغانستان , كوهستاني و وسيع است و مشكلات زيادي در تحت نظر گرفتن آن داريم. ما نياز به تجهيزات بيشتر داريم. ما حاضريم از نيكولا ساركوزي در تهران استقبال كنيم. »
قرنها است كه ايران توليد كننده و مصرف كننده مواد مخدر است (صد تن در بازار داخلي و خارجي در 1920). از زمان انقلاب مجدداً رژيم يك سياست سركوب اتخاذ كرد كه باعث حذف قاجاق نشد ولي نتايجي داشته است : 25 درصد كشف ترياك در جهان در ايران صورت ميگيرد. با وجود اين تلاشهاي كه توسط جامعه بين المللي برسميت شناخته شده است, جاده ترياك افغاني همواره از تهران ميگذرد. پايتخت فقط يك مرحله قبل از تركيه و كشورهاي بالكان نيست, بلكه يك مكان استعمال و قاچاق است.
سپس وزير ايراني به فرانسه درس ميدهد : « فرانسه كه خودش را به عنوان كشور حقوق بشر معرفي ميكند, در خاك خودش حضور و فعاليت يك سازمان تروريستي را قبول ميكند. اين غير قابل قبول و غير قابل فهم و بسيار در رابطه با روابط دو كشورمان نگران كننده است. بخصوص كه اين تروريستها كه در ايران ضربه زده اند بنظر ميرسد كه در اور سور اوآز يك استاتو مصونيت سرزميني برخورد دارند. مبارزه عليه تروريسم بايد بدون تبعيض باشد. ريشه كن كردن اين پديده ضد بشري نمي تواند بدون همكاري جامعه بين المللي تضمين پيدا كند. »
اين جمله آخر روز بعد در سايت انترنت سفارت ايران در پاريس تكرار شده است. اما آنچه را كه سايت نمي گويد و قابل فهم است كه سري باقي ميماند پاسخ غافلگير كننده اي است كه ويلپن به خرازي ميدهد : «ميتوانم به شما اعلام كنم كه نيكولا ساركوزي يك عمليات در اين رابطه را دارد تدارك ميبيند. » بروشني , هيئت فرانسوي انتظار اين درخواست دخالت از جانب ملاها عليه مخالفين رژيم تهران را داشت.
خرازي تأكيد ميكند : «ما مايليم كه سفيرمان در پاريس با آقاي ساركوزي براي پيشبرد اين پرونده ديدار كند.»
براي ويلپن, در اين موقع, مقاومت ايران يك اشتغال خاطر اول نيست. بعلاوه , سازمان مجاهدين خلق ايران , كه خيلي هم در خاك فرانسه آرام است, بر روي ليست سازمانهاي تروريستي قرار دارد. چه اهميتي دارد كه اين نام نويسي توسط يك تحقيق شوراي اروپا كه بزودي آن را غير مشروع اعلام خواهد كرد, غير منصفانه تلقي شود.
فعلاً , هيچ چيزي در مقابل درخواست دولت ايران عليه اين اعضاي مقاومت در خارج نيست. برعكس همه چيز تشويق ميكند : منافع نفتي توتال, ولي بخصوص ضرورت تقويت ايران در رويكرد مدره اش در حالي كه هرج و مرج تهديد ميكند. جلب رضايت ملاها با يك عمليات ساده پليسي كه با دلايل حقوقي توجيه شده باشد ضرر كمتري است كه وضعيت اضطراري به آن حكم ميكند.
آنچه را كه ويلپن نمي داند, نتايج اين «عمليات» است. اين عمليات دو ماه ديگر واقع ميشود وقتي كه از طريق ساركوزي , قاضي ژان لويي بروگير, د اس ت را نه براي يك كنترل معمولي سازمان مجاهدين بلكه براي يك موج دستگيري خشن كه نتايج فاجعه باري از نظر حقوق... و اسف بار براي يك زنان پناهنده كه دست به خودسوزي زده بود, بهمراه خواهد آورد.
بعد از صحبت خرازي در مورد ضرورت اتحاد دمكراسي ها عليه تروريسم – دفاعيه سورئاليستي از جانب تهران! – نوبت دو ويلپن است كه «پيام روشني حول هشياري جامعه بين المللي , منجمله فرانسه , در مورد عدم غني سازي هسته اي و ضرورت امضاي پروتوكل الحافي آژانس بين المللي اتمي» بدهد.
خرازي ميخواهد كه اطمينان بخش باشد. «همه سايت هاي ما سيف كارد Safe card دارند, مهر امنيت از سوي اژان سازمان ملل تحت هدايت آقاي برادعي ثبت شده است. ايران متعهد ميشود كه آژانس بين المللي انرژي اتمي را براي يافتن هر ساختمان جديد مطلع كند.»
ويلپن يادداشت ميكند, توضيح ميدهد كه كافي نيست آژانس را از ساختمانهاي جديد مطلع كند, لازم است كه بازرسي از همه سايتهاي قديمي و جديد توسط متخصصين آژانس را اجازه دهند.
خرازي : «ايران يك كشور حاكم است».
هسته اي يك سوژه «حساس» براي همه ايرانيها , ملا و غير ملا است. يك سوژه كه بر سرش توافق است. همه جريانات, در هسهت اي نه تنها يك وسيله براي تنوع منشاأ انرژي ميبينند, براي تدارك دوران بعد از نفت, بلكه آن را وسيله قدرتي ميبينند كه اجازه ميدهد كه ايران نقش بيش از بيش در ميان ملتها و بخصوص در منطقه ايفا كند.
براي اكثريت ايرانيان, بحث هسته اي غير نظامي است. ولي حتي اگر بحث نظامي باشد, چرا ايران احساس بي عدالتي نكند وقتي كه ميبيند كشورهاي ديگر- اسرائيل, هند , پاكستان- نه تنها سانترال هاي هسته اي ساده دارند بلكه سلاح هسته اي دارند آنهم در كادر خارج از توافق ان تي پي؟ چرا چنين تبعيضي ؟ در حاليكه ايران در سال 1970 ان تي پي را امضاء كرده است؟ امري كه او را متعهد ميسازد كه بمب نسازد و تلاش نكند آنرا كسب كند؟ چرا چنين عدم تعادل آشكاري در نيروهاي خاورميانه به نفع اسرائيل كه تنها دارنده سلاح هسته اي در منطقه است؟
 البته , هيچكس باور ندارد كه ايران ملاها دنبال تهيه بمب نيستند. همه چيز حاكي از عكس آن است. . از نظر ويلپن ايران نفعي ندارد بازي تحريك آميز كند. بايد از سازمان ملل گذشت, اجازه داد كه بازرسي هاي آژانس صورت بگيرد, همه بهانه هاي دخالت ايالات متحده را گرفت و ذهنيتها را برطرف كرد.
در اين ايران كه رژيم با شعار «مرگ بر اسرائيل» تظاهرات راه ميندازد, وزير فرانسوي روي ضرورت «برسميت شناختن اسرائيل در كادر مرزهاي امن, در قلب يك منطقه آرام , در كنار كشور فلسطين » تأكيد ميكند. او همچنين از حقوق بشر دفاع ميكند. با اعتبار بيشتري نسبت به همكارش. او: « رسماً , بنام دولت فرانسه نسبت به سرنوشت ده يهودي كه در ژوئيه 2000 دستگير شده اند » ابراز تأسف ميكند. »
آنها كه متهم به جاسوسي براي اسرائيل هستند در دادگاه در بسته اي محاكمه و به حكم هاي سنگين محكوم شدند : بين چهار تا 13 سال زندان.
ايرانيها ميدانستند كه فرانسه از اين پرونده دفاع خواهند كرد. آنها يك ژست تدارك ديدند كه به عنوان كادو براي ويلپن اعلام ميكنند.
خرازي : «انهايي كه از ميان هموطنان يهودي مان در زندان شيراز بودند از اين پس ازاد هستند.»
ويلپن : «ما از شما بخاطر اين خبر خوش تشكر ميكنيم.»
در دفتر يادداشتم , تأكيد كرده ام روي دو كلمه - «هموطنان مان»- در مورد يهودي هاي ايراني. پارس گذشته و ايران امروز يك كشور ضد يهودي نيست. بهيچ وجه در تاريخش خبري از سركوب و قتل عام نيست. و هيچ توهيني به قبرهاي يهودي مثل آنچه كه در قبرستانهاي فرانسه اتفاق مي افتد وجود ندارد. اينجا دشمن سامي ها نيستند بلكه اسرائيل است. كشور اسرائيل كه فلسطين را سركوب ميكند. با افراد در خيبان صحبت كنيد در تهران و خواهيد ديد كه هيچ احساس ضد يهودي وجود ندارد. بالعكس احساس ضد عرب هست.!...
زمان آن رسيده كه به بحث عراق بپردازيم. ويلپن تأكيد ميكند روي مسئوليت ايران, قدرت بزرگ منطقه اي , و او را تشويق به مدراسيون ميكند و اينكه پاسخ به تحريكات دونالد رامزفلد كه گفته است ايالات متحده هر گز از طريق شيعه يك رژيم ايراني در عراق را نخواهد پذيرفت , ندهد.
لبخند خرازي. « ايران كه اين روزها نشان داد چقدر رسيده و بالغ است, قصد ندارد دخالت كند.» ميداند كه آمريكايي ها در ناداني شان با سرنگون كردن صدام , به هم مذهبيون شيعه آنها در عراق خدمت كرده اند. او ادامه ميدهد : « در شهرهاي مختلف عراق, مقامات روحاني ميتوانند خودشان را هدايت كنند. ما اميدواريم كه ايالات متحده كه نحوه عملش شرايط سختي را ايجاد كرده است به مشورت دوستان ما گوش فرا دهند : عراق را به سازمان ملل بسپارند.»
ويلپن متوجه شد : ايران , بطور بديهي , برادران شعيه عراقي اش را رها نخواهد كرد , اما چيزي اضافه نخواهد كرد. اظهارات خرازي بسيار مدره است. همانطور كه فرانسه ايران را دعوت ميكند به سمت عقب ن نگاه نمي كند. هيچوقت كلمه «اشغال» توسط خرازي در مورد عراق بكار برده نشد. او صحبت از «شرايط سخت» ايجاد شده از سوي نيروهاي ائتلاف ميكدن. «شرايط سخت»؟ از اين كنتر نميشود راجع به جنگ و شرايط اشغال گفت! ايران پراگماتيك است, «جنگ بوش» را برده است...چرا كه شيعيان سني ها را در بغداد جايگزين خواهند كرد. پس به فكر «بعد» به «نقش محوري» كه سازمان ملل بايد داشته باشد فكر كنيم. سازمان ملل شعار ديپلماسي فرانسه است. و باي ملاها يك وسيله براي كسب زمان.
همين ديدگاه مشترك با دو مخاطب ديگر , رئيس جمهور رفرميست خاتمي و رئيس جمهور سابق رفسنجاني كه غير قابل دور زدن است وجود دارد. دو ملاقاتي كه بدون شاهد برگزار شد.... نهايتاً اين مرحله سوم, كه سخت ترين اعلام شده بود, مثبت از آب در آمد. ايران هدف برنامه ريزي شده يك ماجراجويي جديد آمريكا خودش را حساب شده و عاقل نشان ميدهد و حتي آماده همكاري با استناد به سازمان ملل و آزادي «هموطنان يهودي» زنداني. وقت زيادي در مقابل هرج و مرج خريداري شد. اين خيلي زيادي زيبا بنظر ميرسد؟ بهر حال واقع گرا است : پاريس كه قول ضربه زدن به اپوزيسيون ايران را داده است ميتواند قراردادهاي نفتي در جريان را به نهايت برساند.
در خروج از سالن, ويلپن, برون لو مر و فرانسوا نيكولو فوق العاده, سفير فرانسه در تهران , مدير دفتر سابق پير ژوكس در وزارت كشور و سپس دفاع متوجه حضور من ميشوند. آنها با هم نگاه متعجبي رد و بدل ميكنند.
ويلپن گفت «چطور, تو اينجا بودي! خوب انچه كه پيش آمده, آمده است , اما هيچي نديدي و هيچي نشنيدي.» همين «توصيه » را به دانيل روندو كه در كنار من نشسته بود و تبادلات را دنبال كرد نمي كند. دانيل بايستي از استاتوي شاهد مجاز برخوردار باشد. چند روز بعد , در مقاله اي خلاصه اي از ديدار را مينويسم, فقط قسمت تدارك عمليات ضد مجاهدي را كه علني كردن آن به اعتبار ديپلماسي فرانسه ضربه ميزد نگفتم.
در مورد بقيه همه چيز را وفادارانه گزارش كردم, كه حاكي از وضعيت روابط فرانسه ايران دارد كه هر يك در اين لحظات حساس , نياز به ديگري دارد و حاكس از تئوري ويلپن مبني بر اينكه «تاريخ سكانس به سكانس پيشرفت ميكند.»
سكانس فعلي, نه نفت است و نه تبادلات تجارتي – حتي يك بار در «ديدارهاي رسمي» از آن صحبت نشد – اما مسابقه در مقابل زمان براي «بردن صلح» , محدود كردن اتش سوزي. از اين نظر , قرارداد پر شده است. فرانسه عليرغم خنده هاي بازها براي يك اقدام «خط رابط خود اعلام شده » مأموريتش را ادامه ميدهد.
ويلپن كه براي يك بار روشن است در هواپيهايي كه او را به پاريس باز ميگرداند چنين تفسير ميكند : «مؤثر بودن در جايي كه ميتوان مؤثر بود و جايي كه به ما گوش داده, ميشود.»
يك تلكس. ايالات متحده خواستار برداشته شدن محدوديتها عليه عراق فتح شده ( يا آزاد شده بسته به اين كه كي باشي) شد. بهر حال اين درخواست نعي مشروعيت بخشيدن به دخالت امريكا بعد از واقعه است. يك توافق ضمني بعد از وقوع. حال آنكه توقف يك تحريم تنها توسط ارگاني كه ان را اتخاذ كرده است ميتواند گرفته شود : سازمان ملل. فرانسه قدمي بر ميدارد و نظر به نه برداشتن بلافاصله محدوديت بلكه «معلق» كردن آن ميدهد.
اين تصميم باعث خبر يك بريكنيگ نيوز سي ان ان ميشود. ويلپن خوشحال است كه از نظر رسانه هاي آمريكايي اقدام فرانسه در نظر گرفته شده است و – بالاخره – از موضع مثبت ابراز شده است.
در كاخ سفيد بازها خلع سلاح نمي شوند. يك تلكس از واشنگتن ميگويد «يك ژست ناكافي » است. بلافاصله يك تلفن از وي كالين پاول كه «دمينيك» را از نظر عكس آن مطمئن ميسازد : «اين يك علامت مثبت از سوي فرانسه است. »

پاسخ ويلپن : « شما متحدين سختي براي كمك كردن هستيد.»

خاطرات زنداني سياسي سعيد ماسوري از زندان گوهردشت (قسمت چهارم)

به هر حال درشرایط جدیدی قرار گرفته بودم ، نسبت به وضعیت زندان اهواز بهتر بنظر می آمد، شلوغتر بود، از اخبار بیشتری مطلع می شدی، زندانیان بیشتری را می دیدی... روزبعد همان بازجو ( بازجوها اصرار داشتند که آنها را کارشناس پرونده بنامند ظاهراً خودشان هم از کلمه بازجو خوششان نمی آمد به همین خاطر من اصرار داشتم که همان کلمه بازجو را بکار ببرم) آمد و به اطاق بازجویی برد... بازجو هم می بایست یک برگه کوچک پر می کرد و آن را به رئیس بازداشتگاه میداد و او زندانبانی را برای انتقال زندانی به اطاق بازجویی می فرستاد... به همین ترتیب یک زندانبان آمد و مرا به اطاق بازجویی برد... یک لیوان چای برایم آوردند و یک سیگار به من تعارف کرد و مجدداً برگه های بازجویی... همان سؤالات از مشخصات و سابقه و تحصیلات و... خودم و بعد سراغ دیگران و اطلاعات... معمولاً با سؤالات ساده و بدیهی شروع می کنند تا زندانی به نوشتن عادت کند... وقتی که چیزهایی می نویسی هرچقدر بنظر خودت بی اهمیت و بدیهی باشد اولاً از همان مطالب وقتی کنار مطالب دیگرقرار می گیرد تبدیل به اطلاعات می شوند، از طرفی نفس نوشتن باعث می شود سؤالات دیگر مطرح شده و بتدریج همه سؤالات پاسخ داده می شود و زندانی دیگر پاسخ ها راجواب رد نمی دهد و بنوعی عادت می کند خصوصاً اگر با او خوش رفتاری هم بکنند نوعی محذوریت هم برای خود تولید می کند، در حالیکه اگر سؤالات پاسخ داده نشود بازجو دست خالی میماند... زندانی باید هر جوابی را می دهد با امضاء و اثرانگشت تأیید کند (به ازای هر سؤال و جواب یک امضاء و اثر انگشت)...

بازجوها معمولاً خودشان امضاء نمی کنند چون امضاء بازپرس است که به آن اعتبار می دهد... تازه اگر هرچه را در بازجویی گفته باشی در جلسه دادگاه تکذیب کنی، هیچ کاری از دستشان برنمی آید و اصل بر همان چیزی است که در دادگاه می گویی... اگرچه من اینها را نمی دانستم ولی کلاً از جواب دادن امتناع کرده و صراحتاً به بازجو گفتم من فقط راجع به خودم سؤالات را پاسخ میدهم هر جا هم موضوعی از من به کسی دیگر مربوط شود از گفتن آن معذورم... ساعتها مرا می بردند تا بلکه راضی ام کنند ولی من می دانستم که اگر از جایی شروع کنم دیگر تمامی ندارد حتی یکبار یک برگه به من داد که شیوه عملکرد قرص سیانور و ... رابنویسم، گفتم: دکتر زندان خیلی بیشتر می داند. گفت: اینکه دیگر اطلاعات مخفی نیست... گفتم: به همین دلیل من هم ننوشتم و اگر فکر می کنید با این خرده ریزها مرا به نوشتن عادت می دهید اشتباه می کنید... حتی یکبار آلبوم عکسی برایم آوردند که چه کسانی را می شناسیم عکس اول مهدی ابریشم چی بود، گفتم نمی شناسم... گفت این که معروفترین است و صبح تا شب هم در همه جا مصاحبه و کنفرانس دارد... گفتم اگر بگویم این را می شناسم قطعاً عکس بعدی را می آورید... پس نمی شناسم... خلاصه طی این مدت گاهی خوب برخورد می کردند و گاهی تهدیدآمیز... ولی در مجموع سعی می کردند خود و روش برخورد خود را از آنچه در اهواز اتفاق افتاده بود جدا کنند... انگار اصلاً آنها را نمی شناختند و روش کتک زدن آنها را قبول نداشتند... در حالیکه این همان سیاست پلیس خوب - پلیس بد شناخته شده بود...
بعد از چند روزکه بتدریج با فضای ۲۰۹ آشنا شدم، در سلول ۳۵ یعنی سلول کناری من، صدای”شیخان” را شنیدم و متوجه شدم که سلول بغلی هم پرونده و اتهامش مثل من است... ازآنجائیکه آدم شلوغی بود، همیشه با سلولهای دیگر صحبت می کرد اگر چه بنظر من پرت وپلا می گفتند ولی همین فضای سکوت خفقان آور را می شکست و کلی مایه روحیه و سرگرمی بود... یک روز از سلول خودش با یک نفر دیگر چند سلول آنطرفتر از من صحبت می کرد...اسم او را نمی دانست (معمولاً برای اینکه اسم همدیگر را صدا نزنند که اگر ناگهان نگهبان آمد، اسمی شناخته شده نباشد که معلوم شود چه کسی با چه کسی صحبت میکرد) اورا سرهنگ صدا میکرد بعدها فهمیدم اسمش "فرامرز" بود، ۲ برادر بودند...از اتهامات یکدیگر سؤال می کردند... به خاطر برادرم که با مجاهدین بود و من با او همکاری کردم دستگیر شدم... از این توضیح او متوجه شدم که برادر"بیژن" (مهدی) است... وقتی صحبتهای آنها تمام شد... صدایش زدم: ۳۵... ۳۵...

گفت:بله... گفتم: من ۳۴ هستم و یک اسم الکی که دقیقاً یادم نیست به او گفتم... و پرسیدم اسمت چیست؟ گفت اسمم" الف.ب" است... حال چند وقت است که اینجایی؟ گفت: حدود ۳ ماه است... این نقطه شروع رابطه ما بود... از آنجا که آدم شلوغی بود و با همه نگهبانان سروکله میزد و سر کارشان می گذاشت کلی مایه تفریح و سرگرمی میشد...تازه موفق شده بود که روزنامه هم بگیرد... یکروز بعدازظهر گفت: روزنامه میخواهی؟ گفتم چطور بگیرم؟ گفت: هروقت من دستشویی رفتم، تو هم بعد ازآمدن من بگو دستشویی داری، من آنرا پشت تخته پنجره می گذارم... خلاصه من هم همین کار راکردم و روزنامه را آوردم... و از آن پس دیگر این برنامه ما شد البته فقط صفحه ۱و۲کیهان بود... که مهمترین صفحات آن بود.گاهی هم برخی دیگر زرنگی کرده و قبل از من به دستشوئی می رفتند و روزنامه را می بردند... البته بعداً فهمیدم کار همان سرهنگ بود... این محل خوبی بود... من اغلب کره و مربای صبحانه را نمی خوردم وجمع می شد که آنها را از همان طریق به " الف.ب" می دادم... مدتی هم که روزنامه را برمی داشتند شبها هر دو پشت درب سلول می نشستیم و او با صدای بلند روزنامه می خواند وهروقت صدای پای نگهبان می آمد تبدیلش می کرد به آواز...گرچه هر نوع سروصدایی ممنوع بود... یکبار بهش گفتم : حروف الفبای فارسی رو که بلدی... گفت آره...گفتم: همه را دقیق و به ترتیب بلدهستی؟...گفت: صبرکن...الف،ب،پ،چ و... نه نه همین سه چهارتای اول را می دانم...گفتم می نویسم وتوی دستشویی می گذارم (خودکار را در یکی از بازجوئیها از اطاق بازجو بلند کرده و به سلول آورده بودم،او هم همین کار را کرده بود)خلاصه نوشتم و آنها را به چهار دسته هشت تایی تقسیم کرده، گفتم که چگونه مثل مُرس زدن از آنها استفاده کند... بعد که یاد گرفت روزی یکی دو ساعت از طریق دیوار برای هم مُرس می زدیم... یکبار نماز می خواندم ,که صدایم زد...با عجله نماز را تمام کردم و شروع به یادداشت کردن مورس ها کردم...درآخر هم حرف این بود: “ ما خیلی مخلصیم!!”...

نزدیک ۲-۳ ماه اوضاع به همین ترتیب گذشت البته او حدود یکماه بعد منتقل شد. خودش فکر می کرد آزاد می شود و به من همینطور القا کرده بود... ولی ۳ سال بعد که مرا به اندرزگاه ۷ منتقل کردند او آنجا بود و الان هم بعد از ۱۴ سال کماکان اینجاست و بچه های یک و سه ساله اش که الان ۱۵ و۱۷ ساله هستند تنها او را در پشت میله های زندان دیده اند ,آن هم تنها به خاطر برادرش وگر نه خودش نه هیچگاه سیاسی بوده و نه الان چنین ادعایی دارد...ولی‌ کل خانواده‌اش ۱۴ سال است که دارند مجازات می‌شوند...!!!

خاطرات زنداني سياسي سعيد ماسوري از زندان گوهردشت (قسمت سوم)

طي‌ چند روز تازه داشتم خودم را پيدا مي کردم، مي دانستم که چندان امانم نمي دهند و خيلي زود مجبورند اعدامم کنند... و بيشتر خودم را براي اين وضعيت آماده مي کردم... مستمراً اين لحظات را مرورمي کردم و بيشتر دوست داشتم تيربارانم کنند تا حلق آويز، چون صحنه هاي اعدام با طناب را ديده بودم... خلاصه در اين افکار بودم، تجزيه و تحليل اينکه چه مي دانند و چه چيز را نمي دانند... تقريباً مطمئن شدم که هيچ نمي دانند ولي اينکه قاچاقچي را هم گرفته اند يا خير مطمئن نبودم ولي از آنجائيکه ما را بدون هيچ تماس و يا اقدامي پيدا کرده بودند، معلوم بود که تحت تعقيب و به اصطلاح «در تور» بوده ايم... در همين افکار بودم که درب سلول باز شد و يک شلوار شيرازي (شبيه شلوار کردي است)، يک پيراهن بدقواره و يک جفت کفش که چند شماره بزرگتر بود آوردند... بپوش!... چه خبر است؟... سريع اينها را بپوش!... لباسها را پوشيدم ولي به جاي کفش همان دمپائيهاي پلاستيکي را پوشيدم... بعد ديدم يک اکيپ ۷ ـ ۶ نفره آمده و ما را تحويل گرفتند، غلام حسين را هم ديدم که مي آورند، از بازداشتگاه که خارج شديم سوار يک «ون» شديم و به راه افتاد، غلام حسين و دو نفر يکطرف، من و دو نفر ديگر هم طرف ديگر، يک پرايد قرمز رنگ هم دنبالمان مي آمد... حدود ۲۰ دقيقه اي طول کشيد که توقف کرد و پياده شديم، تازه فهميدم که در فرودگاه اهواز هستيم، مستقيم ما را به طرف هواپيما بردند و سوار شديم ( انگار مسير خاصي بود تا رسيدن به راه پله هواپيما پياده رفتيم ,غروبي سخت گرفته و غم انگيز بود) ... با آن سر و وضع و شلوار شيرازي و دستبند و ... هيچکس جز شک اينکه قاچاقچي دستگير شده هستيم، هيچ چيز ديگري به ذهنش خطور نمي کرد. من با دو نفر در طرفينم، در يک رديف و غلام حسين هم با دو نفر،در رديف عقب، هر کداممان به يکي از آن مأمورها دستبند شده بوديم... مأمور امنيتي هواپيما هم در جريان بود چون به سلاح هاي کمري آنها هم کاري نداشت... پس از مدتي شايد نيم ساعت هواپيما حرکت کرد و به پرواز درآمد... هنوز هم نگفته بودند کجا مي رويم... درهواپيما با يکي از مأمورين ( بقول خودشان اعضاي تيم عمليات ) که به من دستبند شده بود، صحبت ميکردم... يعني او سر صحبت را باز کرد... که: تو آدم فهميده و تحصيل کرده اي هستي، از کار و شيوه بازجويي هم معلوم است که آدم با شهامت و معتقدي هستي... چطور شما را اينطور فريب مي دهند که حاضريد خودتان را هم فدا کنيد وکشته شويد و اعدام شويد...؟؟ گفتم: وقتي اينطوري مساله را مطرح مي کني، معلوم است به جوانب مختلف هم نظر داري اينکه تحصيل کرده و فهميده ام، اينکه معتقد و ‌پايبند اصول اعتقاديم هستم و دل و جرأت کار را هم دارم... حال هم در بازجويي زندان و شکنجه و حتي اعدام را پذيرفته ام... واقعاً اينها را که گفتي، راست گفتي ويا ميخواستي قدري هندوانه زير بغل من بگذاري و تشويق به همکاري کني؟ گفت: خدا شاهد است که اينطور نيست، اينها را گفتم تا واقعاُ بفهمم چرا اينطور فريب تان مي دهند، چطور شستشوي مغزي مي شويد...؟؟ گفتم تو هيچگاه به يک موضوع فکر نکرده ايي يعني اجازه نداده اند و يا خودتان جرأت نکرده ايد چون اگر واقعاً فکر مي کردي که من فهميده هستم و يا حداقل سواد و قوه تشخيص منافع خودم را دارم ديگر اين کلمه فريب را بکار نمي بردي... از طرفي مي گويي دل و جرأت هم دارم... خوب اگر دل و جرأت مقابله باشما و زندان و اعدام را دارم پس دل و جرأت مقابله با کسي که بخواهد از من سوءاستفاده بکند را هم دارم... با اين توضيحات يک سوال فقط پاسخ داده نشده باقي ميماند و آن اينکه نکند ما فريب خورده نيستيم واين شماييد که فريب خورده و در يک چاه باطل افتاده ايد که اصلاُ دوروبرتان را نمي بينيد... اينها را که گفتم نگاهي به آن مأمور ديگر اطلاعاتي کرد, که آيا حرفهاي ما را مي شنود يا نه... که چه بسا اگرشنيده باشد ممکن است در گزارشش عليه او چيزي بنويسد (موضوع عدم امنيت بين خودشان هم پيدا بود)... و براي اينکه صافکاري کند گفت: تو هنوز‍”سر موضع “هستي، مگر اين کارهاي شما مي تواند اقتدار نظام را بخطر اندازد... ما تا بالاترين رده هاي نزديک به رجوي هم نفوذي داريم و...گفتم: آره، آره مي فهمم بي خيال... فقط به همان که گفتم اگر خودت خواستي فکر کن! و صحبت قطع شد...يکي، دوتا روزنامه ديدم به اين نيت که از اخبار مطلع شوم برداشتم... ولي چيزي گيرم نيامد... روزنامه اقتصادي بودند...
نهايتاً هواپيما در تهران فرود آمد، از بالاواقعاً بزرگ بود و زيبا ولي اينها به واقع توجه مرا جلب نمي کرد و در عوض نوعي احساس تنفر را در من برمي انگيخت گويي به ما تعلق ندارد و خاک اشغال شده است و درخدمت دشمن است و همه چيز خفقان آور وآلوده به رعب و وحشت...
... در فرودگاه پياده شديم هوا کاملاً تاريک بود، يک بنزشيري رنگ منتظرمان بود، مرا سوار بنز کردند، صندلي عقب و دو نفر هم طرفين، غلام حسين را هم سوار ماشين ديگري با همين وضعيت... باچشم بند، چشمانمان را هم بسته بودند... تا اينکه احساس کردم جلوي يک درب بزرگ توقف کرده ايم، شماره هاي پرسنلي خودشان را گفتند) فکر مي کنم يکي شان ۴۲بود( وارد شديم، بعد جلوي يک ساختمان که بعداً فهميدم ۲۰۹است توقف و پياده شده از يک راهرو باريک عبور کرده چند پله را بالا رفتيم و درطبقه اول مجدداً يک راهرو پهن تر را تا آخر طي کرديم، مرا رو به ديوار نگه داشتند،راهرو پر بود از آدمهايي که روي زمين نشسته ويا دراز کشيده بودند و همه چشم بند ودستبند داشتند... مدتي را رو به ديوار ايستاده بودم که يکي آمد و گفت: بيا! بازويم را گرفت و وارد يک اطاق شديم (بعدها دانستم اطاق بازجويي است روبروي راهرو۹-۸) يکي در آنجا منتظرم بود... به به... آقاي ماسوري حالتان چطور است...؟؟ خوبم... ميدوني کجا هستيم؟ نه... واقعاً نميدوني؟ گفتم چه فرقي ميکند... آنجا زندان بود اينجا هم زندان... شايد زندان نيروي انتظامي است... خنديد و گفت: اينجا وزارت اطلاعات است... گفتم :خوب که چي و چه فرقي ميکند... گفت: هيچي فقط خواستم که بدوني... الان هم وقت ندارم بايد بروم فقط ميخواستم ترا ببينم و بروم، بعداً باهم زياد صحبت ميکنيم... ظاهراً به يکي اشاره کرد او هم مجدداً بازوي مرا گرفت و از اطاق بيرون برد... دوباره رو به ديوار توي راهرو ايستاند... اينکارها يعني رو به ديوار ايستاندن با چشم بند و انتظارهاي اينچنيني که نه مقصد را مي‌داني و نه اينکه چه چيز در انتظار توست کلافه کننده و بعضاً رُعب آور، و عمداً اين روش را بکار مي برند تا خُرد خُرد تو را دچار اضطراب و نگراني کنند، خصوصاً که دم به دقيقه هم داد ميزنند... رو به ديوار... رو به ديوار...!!! مگه نگفتم چشم بندت را بيار پايين... پايين... سراغ چي ميگردي... ميخواهي قيافه مرا ببيني...ديگه اينجا آخر خط است مرا هم ببيني به کارت نمي آيد... بعضاً هم صداي سيلي که توي گوش کسي ميزدند و يا التماس و خواهشهاي زندانيان... صداي ترق و ترق کفش بازجوهاييکه اينطرف و آنطرف مي روند... از زير چشم بند رو به پايين فقط کفشهاي نوک تيز و بخشي از پاچه شلوار آنها پيدا بود... بعضاً با کيف هاي سامسونت هم مي آمدند و ميرفتند... يکي دوتاي آنها هم که ظاهراً منتظر من بودند آمدند و قيافه مرا وارسي کردند... و تو سعيد ماسوري هستي؟ بله... واقعاً خودتي؟ نمي دانم اينطوري ميگن... ديالوگهاي رقت انگيز... و ما را چشم بسته و پا زنجير, به گونه ايي مي نگريستند که عاقلي به گروه مجانين (شايد هم جاني)... خلاصه بعد تکرارهاي مشمئز کننده اين صحنه ها ازگريه و زاري زناني که زير بازجويي بودند و از شوهرشان مي پرسيدند و بخصوص دختر نوجواني که بيشتر صداي بچگانه داشت و بازجويي پدرش را پس مي داد و ترجيع بند: "ترا به خدا حاجي... حاج آقا...ترا به خدا" ي او وقتي در اطاق بازمي شد هنوز شنيده مي شد...( اطاقهاي بازجويي همه در يک رديف بودند با ديوارهاي آکوستيک شده تا هيچ صدايي به بيرون نرود) . نهايتاً يکي بازوي مرا گرفت و به طرف ابتداي راهرو بُرد... راهروها را بعدها شناختم... ولي راهرو ۷ بعد راهرو۶ ، ۵ ،۴ وبالاخره در راهرو ۳ پيچيد... وارد راهرويي به عرض يک متر شديم که سمت راست آن سراسر ديوار و سمت چپ آن سلولها و درب بسته سلولهاي انفرادي ... نهايتاً به سلول ۳۴ رسيديم راهرو۳ سلولهايش از۳۱تا ۳۸ يا ۳۷ بود وهمينطور راهرو ۴ از ۴۱تا ۴۷ و راهرو ۵ از ۵۱ تا ۵۷... يک سلول بزرگتر که تنها سقفش با توري ميل گردپوشيده شده بود و تفاوتي با بقيه سلولها نداشت بعنوان هواخوري بود... البته اين را چندين ماه بعد فهميدم...
مرا به داخل سلول هدايت کرد، نسبت به سلولهاي زندان اهواز بسيار کوچکتر ولي تميزتر بود... فقط يک موکت نازک و خاکستري رنگ کف آن بود و ديگر هيچ، چند دقيقه بعد ۲ عدد پتوي دولتي برايم آورد که قدري تميزتر از پتوهاي اهواز بود... ويک ليوان آبي پلاستيکي، يک بشقاب استيل و يک قاشق پلاستيکي... يک تکه پلاستيکي بعنوان سفره و يک سبد کوچک سفيد و کثيف که اين همه داخل آن بود و درب بسته شد... اطاق تقريباً ۲×۲ بود، ديوار روبروي در يک شوفاژ (که به شکل مشبک در ديوار تعبيه شده بود) بود و جلو درب يک سينک کوچک براي شستن دست و ظرف (در برخي سلولها يک توالت فرنگي فلزي هم بود که سلول من نداشت) و اين امتيازي بود چون هم جاي بيشتر داشت و هم براي دستشويي بايد مرا بيرون مي بردند... امتياز منفي آنهم اين بود که بايد نگهبان را صدا ميزدي که اينهم بعضاً طول مي کشيد... روش صدازدن هم اصطلاحاً «کاغذ گذاشتن» بود يعني يک نوار کاغذي (مقوايي) توي سلول بود که آنرا از زير درب سلول بيرون داده و نگهبان در حين گشت آنرا مي ديد و به سراغت مي آمد...اوايل من اينرا نمي دانستم وکاغذ را از دريچه درب سلول به بيرون پرت مي کردم و وسط راهرو مي افتاد...خلاصه چند دقيقه اي در سلول نشستم بعد بلند شدم، موکت را تکاندم طبعاً خاکش روي سر و صورت خودم مي پاشيد چون هيچ دريچه تهويه اي نبود (البته يک پنجره بزرگ با چندلايه فنس و ميل گرد و شيشه دولايه بالاي هر سلول بود که روي پشت بام ۲۰۹ باز مي شد)... بعد با يک تکه پارچه (مربوط به يک زيرپيراهن سفيد بود) کف اطاق را ابتدا جارو و بعد با همان پارچه که شسته بودم، کف سلول را تي کشيدم و موکت را پهن و پتوها رامرتب چيدم و ظرفها را تميز شستم... شايد يک ساعتي طول کشيد... کارم که تمام شد...دو نفر براي ديدن من آمدند... انگار موجود جديدي را به باغ وحش آورده بودند،کنجکاو بودند آنرا ببينند... البته يکي از آنها در واقع بازجوي اصلي ام بود که خودش را «شيخان» معرفي کرد و ديگري خودش را «ستوده» معرفي کرد... گفت فقط ازت مي خواهم که: خودت را مقصر ندان و به قول خودتان بخاطر دستگيريت از خودت انتقاد نکن... اينکار را نکني قول مي دهم خيلي مي توانم بهت کمک کنم

۱۳۹۳ بهمن ۹, پنجشنبه

مقاومت يا تسليم در برابر تيغ جلاد

خاطرات سعيد ماسوري را كه خواندم، احساس كردم كه چگونه يك زنداني به يك قهرمان مقاومت و ارزش و راه يافتگي با انتخابش تبديل ميشود و در مقابل چگونه يك زنداني ديگر چگونه سقوط ميكند و شاگرد جلاد و جلاد ميشود...
در زندان در برابر تيغ جلاد كه زير گلوي زنداني قرار ميگيرد. دو نوع بر خورد ميشود كرد، يا مثل سعيد ماسوري در برابر تيغ جلاد سر را بالا ميگيرد و دشمن را خوار و زبون و بي مقدار ميشمارد و با مقاومت تنها سلاح جلاد كه شكنجه است را بي مقدار و پوچ ميكند، يا مثل ابراهيم خدابنده و ايرج مصداقي ها در برابر جلاد سرخم ميكند و به هر آنچه از انسانيت و شرف مبارزاتي را زير پاي جلاد له ميكند و بوزينه اي دست جلاد ميشود و ....
بله يكي با فداي جسم و جانش، به عهد و ارزشهائي كه بخاطر آن در مقابل جلاد ايستاده وفا ميكند و قهرماني ميشود كه راه انسان بودن را به نسل خودش مياموزد. يكي بخاطر حفظ جسم همه چيز خودش را به پاي جلاد ميريزد و بسرعت خود جلاد ميشود....
پيشنهاد دارم كه خاطرات سعيد ماسوري را  مرور كنيد و اگر اين احساس مرا تائيد كرديد به امثال خدابنده ها و مصداقي ها ...
با هم تف كنيم
نامه زنداني سياسي سعيد ماسوري از زندان گوهردشت كرج - قسمت اول و قسمت دوم 
سعيد ماسوري بيش از چهارده سال است در زندان زير شكنجه و فشار با حكم حبس ابد محبوس است . درزير قسمت اول از نامه اي كه خطاب به برادر كوچكش وحيد نوشته و در شبكه هاي اجتماعي نيز منتشر شده است:

برادرعزيز و دوست داشتني ام وحيد...
ازخيلي وقت ها پيش ، از من خواسته بودي که از زندان برايت بنويسم و از فضا و شرايط زندان برايت بگويم، صادقانه بگويم که رغبتي به نوشتن نداشتم چون مي دانستم تا بخواهم آن را جمع و جور کنم، قطعاً در بازرسي ها و تفتيش هاي زندان توقيف مي شود. چرا که در زندان اجازه نمي دهند نوشته اي را بيرون بدهي، مگر چند خط احوالپرسي آنهم بطور ماهانه اين را هم بلافاصله اضافه کنم که نوشتن اين صفحات را هم با ترس و دلهره، هم بخاطرعواقب کيفري آن و هم بخاطر ناقص ماندن، با ترديد بسيار شروع کردم و تقريباً بدون هيچ تصحيح و بازنويسي، تنها سعي کردم بسرعت بنويسم و در اولين فرصت پيش آمده به بيرون بفرستم، لذا قطعاً نقص و کمبود و حتي جملات ناقص و چه بسا غلط هم در آن خواهي يافت که عمدتاً به علت شتاب در نوشتن بوده... البته کم سوادي خودم هم بي تاثير نبوده ...
نکته ديگر اينکه از آنجائيکه نه نويسنده بوده ام ونه اهل قلم يکسري وقايع، مشاهدات و احساساتم رانوشته ام گاهي از زبان راوي اول شخص و زماني از زبان راوي سوم شخص و...نوشته ام که نتوانسته ام آن را يکدست کنم بنابراين هر چه به ذهنم مي آمد به همان شکل مي نوشتم.لذا راوي و مخاطب و غيره در کار نيست و انسجام درستي هم ندارد مگر اينکه خودت آنرا مرتب کني (که به نظرم به زحمتش نمي ارزد)...اسامي افراد را هم عامداً نياورده ام که اگر مطالبي را اشتباه کرده و يا قضاوت غلط کرده ام، توليد مساله اي براي آنها نباشد و فرصت را به آنها داده باشم تا روايت خودشان را بنويسند... اگر چه برخي با ادعاهاي بي اساس و شهادتهاي دروغ خود، سالهاي سال بر محکوميتم افزودند که البته در قياس با ظلم و اجحاف قوه قضائيه مسلوب الاختيار و بله قربان گو و بويژه قضّاتي که براي چاپلوسي و يا از ترس مؤاخذه اربابان، در شدت مجازاتها و احکام صادره بر هم سبقت ميگيرند،محلي از اعراب ندارند ،تنها اسم کامل کساني را نوشته ام که در سرنوشت اين مملکت نقش داشته اند و بهمين خاطر بحثي "فردي" نبوده...
خوب... از آنجائيکه دوران قبل از زندان را گرچه سن وسالت کم بوده ولي کم و بيش ميداني، و تو هم بيشتر از فضا و احوالات زندان پرسيده بودي، من هم با مقدمه اي کوتاه شروع کردم و بلافاصله لحظه اي را نوشتم که خودم را بر تخت بيمارستان(زندان) يافتم... در ادامه مي خواستم تنها حوادث و وقايع را برايت بنويسم، ولي آنرا خسته کننده و تکراري ديدم. چون زندان بعنوان نوعي از زندگي( اگر نگويم مرگ ) تنها تکرار است، تکرار است و باز هم تکرار ... و اين نمي تواند چندان مفيد فايده بوده و جاذبه اي داشته باشد... از طرفي مي خواهم بعنوان برادرکوچکترم (کوچکي سني را ميگويم داداش کوچولو!) بداني که چهره خروجي من ( برادربزرگترت ) در انتهاي اين خاطرات ممکن است خيلي براي تو خوشايند نباشد و بدان که با الگوها و آرمانهاي توحيدي و آزاديخواها‌نه خودم و بسياري ازهمقطارانم که قهرمانانه بر چوبه‌هاي دار بوسه‌ زدند بسيار فاصله دارم و هم ازاين روست که با وجود اينکه ۱۴ سال است که در زندان هستم ولي‌ هنوز زنده‌ام و اعدام نشده‌ام ولي‌ همقطارانم همه!!! اينرا نه از موضعي شهادت طلبانه و فناتيک بلکه ازآنرو مي‌گويم که مي‌خواستم در خلال اين سطور هم، همان باشم که واقعا بوده و هستم نه چيزي بيشتر، تا پيوسته به خاطر داشته باشم که نسبت به آرمانها و در حق مردمان مظلوم و ستمديده ميهنم بسيار بدهکار و شرمنده‌ام و عمدتا شايسته مؤاخذه وسرزنش، تا تفاخر و طلبکاري بخاطر سنوات زندان و وقايع آن...با اينهمه باز هم گمان مي‌کنم که لذت زندگي (حتي اگر بخش زيادي از آن در زندان باشد)و کلاً معناي" انسان بودن"، تلاش و بازهم تلاش براي پر کردن همين فاصله هاست، هم در زندگي شخصي و هم در ارتباط با کشور و هموطنانم لذت زندگي آنجائيست که بدانم زندگي ام مصروف کاري شده درراستاي آنکه ديگرکسي مجبور نباشد به خاطرمطالبه حقوق حقه مردمش اعدام و شکنجه شود و يا مجبور نباشد که همه يا بخشي از زندگي‌اش رادر زندان بگذراند...تا ديگر پدران، مادران و همسران مجبور نباشند فراق و جدايي عزيزانشان را تحمل کنند... و بالاخره... تا ديگر دختر و پسر بچه ايراني اشک ستمي که بر او و خانواده اش رفته را بر گونه هايش احساس نکند... راستي! اين دليل خوبي براي تحمل اين فراقها , جدائيها , اعدام ها و تحمل اين همه ساليان زندان نيست؟؟
با طلب بخشش از خداوند متعال و هم ميهنانم بخاطر همه قصور وتقصيراتم...
اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يتْرِکوا اَنْ يقوُلوا آمَنّا وَ هُمْ لا يفتنون (مردم فکر ميکنند هم اينکه گفتند به خدا ايمان آورده اند کافيست و ديگر آزمايشي نمي شوند)
از آنجايي که قريب به ۱۴ سال از اين قضايا مي‌گذرد،بخاطر آوردن جزئيات و تاريخ وقايع چندان ساده نيست. تلاش کردم با برخي‌ يادداشت هاي بجا مانده(چون چندين بار يادداشتهايم را در تفتيشهاي زندان بردند و يا در جابجأيي‌ها از اين زندان به آن زندان توقيف کردند) و خاطرات بچه‌هاي ديگر قدري از آن وقايع راباز نويسي کنم و لذا ممکن است چندان دقيق نباشد و يا بعضا تقدم و تأخر حوادث به هم خورده باشد... روز ۱۹ دي‌ ماه ۱۳۷۹ بود، حوالي ۷ شب که در شهر اهواز منتظر ماشين ايستاده بوديم، غافل از اينکه در يک تور پليسي گسترده افتاده بوديم ولي‌ متوجه آن نشده بوديم. با وجوديکه مستمرا مواظب اطرافمان بوديم ولي‌گسترده بودن و تنوع ماشينها و تيمهاي مراقبتي اطلاعات مانع از شک کردنمان شده بود،چون تصورش را هم نمي‌کرديم که براي ۲ نفر اينهمه نيرو به کار بگيرند. لذا با همين ساده انگاري از دوستم غلام حسين جداشدم تا چند بسته بيسکويت براي بين راه تا تهران بگيرم...به همين منظور از او که جلو خيابان ايستاده بود که ماشين بگيرد جدا شدم و وارد يک مغازه شدم...هوا تاريک بود و خنک... چراغهاي همه مغازه‌ها مثل خروجي همه شهرها روشن،ولي‌ ترددات جز براي مسافران و اهالي آن منطقه نسبتا خلوت بود. وارد مغازه شدم و سفارش چند بيسکويت دادم و همين که خواستم کيف پولم را دراورم،چيزي به سنگيني‌ يک پتک و از پشت توي سرم خورد و يکي‌ هم بلافاصله از کمر مرا محکم گرفت، به طوريکه دستهايم را نتوانم تکان بدهم. درحاليکه بر اثر ضربه خون روي صورتم‌ جاري شده بود،يکي‌ ديگر با ضربات محکم اسلحه ش به فک و دهانم مي‌کوبيد تا دهانم را باز کند و نگذارد سيانورم را بشکنم... ولي‌ من قبلا اين کار را کرده بودم و به تدريج در حال بيجان شدن ،روي دستشان مي‌‌افتادم...آنها هم مستمرداد مي‌زدند که مردم جمع نشوند وبه همه مي‌گفتند که ما دزد و قاچاقچي مواد مخدر هستيم تا مانع تجمع و ياهرگونه همدردي و دلسوزي شوند... البته اين سياست هميشگي آنها بوده...الغرض...ديگرمتوجه چيزي نشدم...
چهارشنبه 24 دي 93
خاطرات تكان دهنده زنداني سياسي سعيد ماسوري( قسمت دوم)
خاطرات زندان و نيم نگاهي از درون
... نميدانم چقدر طول کشيده بود، شايدآنطور که مأموران اطلاعات مي گفتند ۴۸ ساعت، شايد هم کمتر يا بيشتر... بهرحال وقتي بهوش آمدم ديدم روي تخت بيمارستان هستم و دستها و پاهايم از چهار نقطه با دستبندهايي محکم به تخت زنجير شده و سِرمي هم به دستم وصل است،
سَرَم باندپيچي شده و لب پائينم بخيه خورده است. حتي الآن هم که بعد از ۱۴ سال از اين قضيه، دارم اين سطور را مي نويسم، آنقدر احساس مشمئزکننده و تنفرانگيزي دارم که دوست دارم سريع تمامش کنم.
احساس شکست، گير افتادن و درماندگي، آن هم در شرايطي که در فضاي خفقان آور آن بيمارستان دور تا دورم را هم مأموران وزارت اطلاعات گرفته و قيافه هايي پيروزمندانه که گويي فرماندهي کل قوا را گرفته بودند و مستمر مي خواستند سؤال کنند و چيزهايي بشنوند و من هم فقط نگاهشان مي کردم و چشمهايم را آرام مي بستم و باخودم ميگفتم خدايا مرا ببخش که زنده به دست اينها افتادم و حال اين ‌گونه مست باده پيروزي اينگونه بالاي سَرَم رژه ميروند... اوايل اصلاً نميدانستم واقعاً چه خبراست، انگار يک کابوس بود... حقيقتاً دردآور و تنفرانگيز بود، بوي بد زخم و چرک بيمارستان هم فضا را چند برابر منزجرکننده تر مي کرد... نميدانم چقدر آنجا بودم...تا اينکه شبي سراغم آمدند، روي تخت انتقال گذاشته در حاليکه چهار نفر دست و پاهايم را گرفته بودند، داخل يک آمبولانس گذاشته و مسافتي را که طي کردند، پياده ام کردند و دست و پاهايم را زنجير کردند. بطوريکه در عين حال که هم پاهايم زنجير بود و هم دستبند به دستهايم بود، دستهايم هم با يک زنجير به وسط زنجير پاهايم وصل بود و بهمين خاطر نمي توانستم قامتم را کاملاً صاف و عمودي نگه دارم. با اين وضعيت مرا داخل يک سلول انداختند؛ البته قبل از آن مأمورين اطلاعات همانجا جلوي درب زندان(که بعداً فهميدم زندان ششم سپاه اهواز است.)بخش امنيتي رسيدِ تحويل گرفته شدن مرا گرفته و مرا تحويل زندانبانان دادند. باخودم فکر مي کردم که لابد پيش خودشان هم فکر مي کردند که کارشان را انجام داده،اضافه حقوق و حق مأموريت هم مي گيرند... و حال بايد به خانه پيش زن و بچه شان بروند و شامي بخورند و شايد هم وضو گرفته و نمازي هم بخوانند... و به قول قرآن: وکل شَيءٍ فَعَلُوهُ في الزُبُر ...( وهر کاري که انجام دادند در نامه اعمالشان ثبت است.) شايد آنها خيلي خيلي و عميق به اين چيزها فکر نکرده اند و يا حتي بين خود گمان مي کنند که مأمور بوده اند و معذور... ولي کارِ هر کسي که در خدمت ظلم و جوري بوده بدون جزا نخواهد ماند. نه از جانب مردم، نه از جانب خدا و تاريخ؛ کما اينکه وقتي قرآن هم راجع به فرعون و ظلم و ستم او ميگويد و از مجازات او، تنها صحبت از مجازات فرعون نمي کند بلکه صحبت از «فِرعَون و هامان و جُنودهِ » يعني حتي سرباز صفر (وظيفه اي) هم که در خدمت فرعون بوده را مجرم مي شناسد. حال اگر مردم هم زماني ناديده گرفته و عفو کنند، حسابرسي خداوند و حتي وجدان خودشان کماکان باقي است...
به هر حال ما رابه زندان انتقال دادند. ازدوستم غلام حسين خبر نداشتم؛ گويا او را هم همانطور که مرا غافلگير کردند، دستگير و او هم تنها فرصت کرده بود سيانورش را بخورد ولي بقول خودشان يک ميليون تومان آمپول ضد سيانور براي هر کداممان خرج کرده و زنده مان نگه داشته بودند تا اطلاعات بگيرند...
غلام را هم احتمالاً بعد از چند روز به همانجا آورده بودند، بعداً يکي از مأمورين اطلاعات مي گفت هردويتان تقريباً مرده بوديد ولي با شوک الکتريکي و ... بازگردانده شديد. در مورد غلام حسين حتي سِرم و... را هم قطع کرده بودند و کارديوگرام مرگ را نشان مي داد... با اين همه زنده مانده و به زندان آمديم... وارد يک سلول انفرادي شدم سراسر کثافت و پليدي، در وديواري که جاي جاي آن کنده شده بود از نوشته ها و تقويم هايي که زندانيان قبلي نوشته بودند و براي خودشان با خط زدن روي ديوار درست کرده بودند؛ جاي خالي نداشت.يک موکت کثيف که از صدها جا سوراخ و سوخته بود کف اطاق بود، پنجره اي در بالانزديک سقف تعبيه شده بود که دست به آن نمي رسيد و با طلقي‌ پوشيده بود که آنقدرکثيف بود که اجازه عبور نور را هم نمي داد و يک درب فلزي که دريچه کوچکي (مربع شکل) داشت که از بيرون قفل مي شد و براي چِکِ زنده بودن زنداني بود و يا اگر ميخواستند چيزي مثل غذا و يا سيگار بدهند ( روزي ۳ نخ: صبح، ظهر و شام ) از آن سوراخ مي دادند... مرا داخل سلول انداختند و در را بستند. نيم ساعتي بعد يکي آمد ۲ عددپتوي سربازي يا به قول خودشان پتوي دولتي کثيف که بوي مشمئز کننده اي هم داشت رابه همراه يک ليوان، بشقاب و قاشق پلاستيکي به من تحويل داد و گفت موقع نهار و شام صدايت مي زنم بايد چشم بندت را زده باشي و غذا را تحويل بگيري... يعني با وجوديکه در سلول انفرادي هم، با زنجير پاهايم بسته بود مي بايست چشم بند هم بزنم که موقع تحويل غذا او را نبينم. يک سطل هم به من تحويل داد و گفت يکبار صبح و يکبار هم شب ميتواني به دستشويي بروي در بقيه موارد با همين سطل مساله ات را حل ميکني و صبح وشب که به دستشويي مي روي مي تواني اين را تخليه کني... شب هم ساعت ۱۰ شب ( يا شايد هم ۱۱ ) چراغها خاموش مي شود و درب ها همه بسته مي شوند. کلاً آن مجموعه تشکيل شده از يک راهرو بزرگ به درازاي شايد ۵۰ ـ ۴۰ متر با عرض حدوداً ۷ ـ ۶ متر که وسط آن چند گلدان بزرگ مصنوعي گذاشته بودند و اطاقهاي انفرادي يا همان سلول هاي انفرادي که با تجربه امروزيم بايد بگويم که بزرگتر از سلولهاي انفرادي معمولي و استانداردبودند و ابعاد آن حدوداً ۳×۲ بود با سقفي بلند و ديوارهاي خاکستري رنگ که رنگ سبزي در زير رنگ جديدتر نمايان بود و يک سوراخ بزرگ بالاي درب که مربوط به کولر بود...
در فضايي که هنوز از شوک دستگيري در نيامده بودم و هنوز فکر ميکردم که چه اتفاقي افتاد و علت چه بود، صبح روز بعد سراغم آمدند و به اطاقي که بعد فهميدم اطاق بازجويي است بردند.تعدادي کاغذ جلويم گذاشته و گفت سؤالات را جواب دقيق مينويسي (دستهايم باز وپاهايم کماکان به هم زنجير شده بود)...هميشه ۲ يا ۳ نفر بودند....سؤال اول راجع به اسم و مشخصات خودم بود (از زير چشم بند بايد نگاه مي کردم) که نوشتم، سؤالات بعد راجع به چيزهاي ديگر... که گفتم من بيشتر از اين نمي دانم... گفت فکر کردي خونه خاله است و يکي دو سيلي توي گوشم زد که برق از سرم پريد خصوصآً که چشم بند داشتم و او را نمي ديدم و نمي دانستم چه ضربه اي و از کجا مي خورم... دو نفر ديگر هم بافاصله کنار او بودند... دوباره گفت: بنويس! گفتم: گفتم که بيشتر از اين نميدانم! دوباره سيلي و مشت به پس کله ام... يکي شان که معلوم بود خيلي قوي است از پشت فاصله بين گردن و شانه ( همانجايي که اسپاک در «پيشتازان فضا» مي گرفت و آدمها رابيهوش ميکرد) را با انگشت مي گرفت و بشدت فشار مي داد... و يا يکي‌ از پايه‌هاي صندلي را روي پاي برهنه‌‌ام مي‌گذاشت و يک پايش را روي آن مي‌گذاشت و با تکيه بر زانويش به شدت فشار ميداد، بطوريکه پايه آهني صندلي بالاي انگشتان پايم در پايم فرو ميرفت... اگرچه واقعاً دردناک بود ولي هيچ واکنشي نشان ندادم... گفت: گردن کلفت هم هست...قدري مشت و لگد و سيلي و فحش و بد و بيراه نثار من و سازمان و رهبران آن کردند وبعنوان معارفه بازجويي اول تمام شد (هيچگاه کمتر از ۲ يا ۳ ساعت طول نمي کشيد)...وقتي به سلول برمي گشتم احساس خوبي داشتم... نمي دانم چند جلسه همينگونه شد تنها مي دانم که در آخرين جلسه بازجويي در اهواز( اگرچه من نمي دانستم که آخرين جلسه آنجاست ) وقتي بعد از کتک کاري و فرياد و فحش و بد و بيراه دوباره کاغذهاي بازجويي را جلويم انداخت و گفت بنويس! خودکار را برداشتم و با تمام توانم در همه مُشتم گرفتم وخيلي بزرگ روي صفحه اول نوشتم «الله اکبر» طوريکه همه صفحه را گرفت و تا ۸ـ ۷ برگه زير آن هم بر همان اثر نوشته پاره شده بود و کل برگه ها را انداختم جلوي بازجو و گفتم اين آخرين حرف من است... حال هر کاري مي خواهي بکني، بکن... در اوج خشم بعد از يک مشتمال و کتک مفصل نگهبان را صدا زدند. در فاصله اي که او مي آمد گفت:آنچنان بلايي سرت بياورم که خودت به التماس به من بگويي برايم برگه بازجويي بياورکه بنويسم... جوابي ندادم... نگهبان آمد و مرا به سلول برگرداند... نگهبان هم ظاهراً داد و بيدادها را شنيده بود... ميگفت چرا لج ميکني... آن رجوي خوش گذراني وکيف خودش را مي کند و تو و امثال تو را اينطور بدبخت مي کنند... چرا جواب درست نميدهي تا خودت را خلاص کني و بروي دنبال زندگيت... فکر ميکني اگر تو و هزار تامثل تو را بکشند هم آب از آب تکان مي‌خورد... ؟؟؟ جواني خودت راتباه نکن...!!! وقتي به سلول برگشتم از اينکه يک بار ديگر بدون اينکه حرفي بزنم حسابي عصباني اش کرده بوم، احساس سبکي و رضايت ميکردم و به ياد شعر شاملو «انسان بهمن» افتادم که گفته بود:
تو نميداني نگاه بي مژه محکوم يک اطمينان،
وقتي که در چشم حاکم يک هراس خيره مي شود،
چه دريايي است!
تو نمي داني مردن،
وقتي که انسان مرگ را شکست داده است،
چه زندگي است!
بلافاصله اضافه کنم که من خودم هرگز چنين آدمي‌ نبوده‌ام ،اگر چه ديده‌ام و همين توصيف آنها هم به انسان آرامش و اعتماد به نفس ميدهد......!!

زندگى، شرف و ديگر هيچ سينا دشتي

دهه ى هفتاد، دهه ى انقلابها بود.انقلاب ويتنام مظهر قدرت خلق ها بود و مواضع سياستمدارهاى اروپائى و حتى امريكائى در حمايت از جنبش هاى آزاديبخش اصلا با امروز قابل مقايسه نبود. در سوئد اولاف پالمه با رهبر مبارزين رودزياى سابق ديدار كرد و بر سر ميز آشپزخانه ى خود تعهد دولت سوئد را براى تأمين مالى هزينه ى لباس، چكمه، دارو، مسكن و ترابرى جنبش به اطلاع او رساند. تصور اين قبيل كمك هاى كشورهاى غربى به جنبشهاى جهان سومى الان اصلا وجود ندارد. همزمان با شروع مقاومت مسلحانه ى مجاهدين عليه رژيم ضد بشر اخوندى، موجى از فرهنگ نئو ليبراليستى، صحنه ى سياسى غرب را در نورديد. دوران جنگ سرد به پايان خود ميرسيد و از ابر قدرتى مثل شوروى، تنها يك مجموعه ى بزرگ خشك شده و سنگين وزن به جا مانده بود كه در افغانستان در باتلاق اشتباه محاسباتى گرفتار شده بود و در زمينه ى سياسى و ايدئولوژيك ديگر حرف جديدى نداشت. امريكا در تسليح نيروهاى با سوابق بسيار مخدوش و در ترس از شبح انقلاب در آمريكاى لاتين، به گنداب افتضاح تسليح نيروهاى كنترا با پول و سلاح نفت ملاهاى ايران ،كشيده شده بود. روزگار غريبى بود و هنوز هم هست. ورود مجاهدين و شوراى ملى مقاومت به صحنه ى فعاليت سياسى در اروپا و امريكا و آسيا، از لحاظ سياسى پديده اى جديد بود. از يك طرف، دجاليت خمينى و شعار هاى ضد امريكائى تنوره ميكشيد و نيروهاى چپ را در اروپا مسحور و مغفول كرده بود و از طرف ديگر در صحنه هاى امنيتى و تسليحاتى با دست راستى ترين نيروهاى غرب ، دست در يك كاسه داشت. اولين سئوال خبرنگارها از مقاومت ايران در آن سالها اين بود كه هزينه ى اين مقاومت چگونه تأمين ميشود؟ در حاليكه هر كمك مالى به مجاهدين در ايران خطر اعدام داشت ، چگونه ميشود اين دستگاه را چرخاند؟ شهيد بزرگ حقوق بشر، دكتر كاظم رجوى تعريف ميكرد كه در همان سالها در پارلمان اروپا اول يك ملاقات با يك نماينده از حزب محافظه كار اتريشى را داشته بود كه طرف مقابل "اطمينان" داشت كه مجاهدين از شوروى پول ميگيرند و بلافاصله بعد از آن، در ملاقاتى با نماينده اى از يك حزب چپ ايتاليا، شنيد كه اين طرف هم مطمئن بود كه مجاهدين از آمريكا پول ميگيرند!! "شهيد كاظم تعريف ميكرد كه نميدانست بخندد و يا عصبانى بشود. دجاليت خمينى از وحشيگرى او بسيار كار آمدتر بود.

خوب واقعيت چيست؟ داستان سهل و ممتنع است. مجاهدين براى تأمين مخارجشان جز به مردم ايران و انسانهاى شرافتمند در هر جاى دنيا، به هيچ مقام و دولتى رو نياورده اند. چرا كه كمك هاى دولتى همواره شرايط خودش را نيز تحميل ميكند، اما نيروى انقلابى برانداز كه جرم آن "تلاش براى بر هم زدن تعادل ژئوپوليتيكى" عنوان شده است، به طور منطقى نميتواند در چهارچوب معادلات مالى - سياسى ارباب لامروت دنيا قرار بگيرد.

اين مقدمه را مختصر نوشتم كه زمينه ى حرف خودم را تا حدى روشن كرده باشم. من از همان "ابر قدرت" هاى هستم كه به مجاهدين كمك مالى كرده ام. فكر ميكنم ميزان كمك فرد من در طى ساليان ميليونها كرون باشد، حساب دقيق را خود مجاهدين بهتر ميدانند، هيچوقت برايم جمع زدن اين ارقام مهم نبوده است و حتى برايم اين سئوال مطرح نبوده كه آيا اين كمك مشخص من خرج درمان سرطان يك عزيز مجاهد خلق ميشود و يا يك زندانى فرارى را از زير حاكميت خمينى به محل امنى ميرساند و يا هزينه ى پول تلفن يك انجمن ميشود، اعتقاد داشته و دارم كه اين رژيم بايد سرنگون شود و ابزار سرنگونى اين دستگاه فقط در دست مجاهدين است، اعتقاد داشته ام كه ريختن خون عزيزانم مثل سياوش احمدزاده، فرهاد پرچمى، مسعود نيرومند، غلامحسين چوگانباز و ... و حنيف امامى و سياوش و صبا و زهره، ظلم مجسم بوده است و ميبايست در دادگاه، در محضر يك عدالت ، مورد بازرسى قرار گيرد و به فرجام برسد. اين ظلمى است كه به مردم و ميهنم، بيش از سى و چند سال رفته است،

واقعيت اما اين است كه من يك نفر نيستم، بخشى از يك مجموعه افراد مختلف هستم كه هر كدام به طرز بسيار منحصر به فردى به اين سازمان و رهبرى آن اعتماد كرده و ميكنند و از زندگى روز مره خودشان، ذره ذره تفريق ميكنند و جمع ميكنند و واريز ميكنند و دوباره و دوباره

اين اعتماد، اعتمادى است. كه از آگاهى به جنس و نوع و ماهيت سازمان مجاهدين و رهبرى ان نشأت ميگيرد، مردم ميدانند كه سازمانى هست كه از سر تا به پاى آن، بيش از سى و چند سال در معرض از دست دادن جان و جوانى و سلامت بدن و آرامش تن بوده است، اما از كلام سرنگونى و استقلال كوتاه نيامده است، اين تعهد مشخص نسل ما به آيندگان ايران هست كه در زمانى كه سموم ارتجاع و استعمار تن وپيكر ميهن ما را مورد تهاجم قرار داده بود، ما چه كرديم؟ من چه كردم ؟ در عالم فرض من خودم را در مقابل درب خانه ى فريار شجاعتى ميبينم ، همان درب منزل در محله ى بابا كوهى شيراز كه مقابل همان در باريك، تن باريك فريار را به دار كشيدند تا جوانان اين محل بترسند و معتاد شوند و پوسيده شوند و كسى از ايشان ياراى مقابله با پاسداران را نداشته باشد. فرض ميكنم كه در مقابل اين در، دوباره مثل ان سالهاى ٥٩ ايستاده ام و زنگ ميزنم و مادر فريار مرا مى بيند و سئوال ميكند "ديدى با پسر نازنينم چه كردند؟ تو كه دوستش بودى، چه كردى؟" و يا به پيش مادر فرهاد پرچمى بروم كه از شباهت فرهاد با من ميگفت كه به نظر من فقط مو هاى ما شبيه بود و مادر موهاى من را در دست گرفته بود و ضجه ميزد "كه ميدانى كجا او را خاك كرده اند؟ براى او، تو چه كار كرده اى، تو كه دوستش بودى؟ "و من چه جواب بدهم جز اينكه بگويم مادر، من هم سلاح گرفتم و يونيفرم ارتش آزادى تنها لباس نظامى بود كه بر تن كردم و تلاش كردم و در خيابان ها در سردى و در برف و در باران از مردم پول خواستم و در شبهاى طولانى با مرگ جنگيدم و با بيمارى مردم دست به گريبان شدم و پول جمع كردم و اگر فرصتي بود به ديدار سياسى رفتم و قلمى زدم.

اينها را نوشتم كه يك حقيقت را مجددا ياد آورى كنم. رژيم هم ميداند كه اين مقاومت تنها به خودش و ملاء اجتماعى خودش وابسته است و از اين رو تلاش زيادى ميكند تا با زير فشار گذاشتن، ترساندن و منفعل كردن اين ملاء مقاومت و مجاهدين را زير فشار بگذارد. كمك مالى به مجاهدين در ايران عين عمل مسلحانه تلقى ميشود و تمام تلاش رژيم در خارج از كشور هم اشاعه ى ديكتاتورى ولايت فقيه به نظام هاى اروپايى و امريكاست. مثلا در انگلستان، بنياد خيريه ى ايران ايد كه به قربانيان رژيم كمك ميكرد مورد تهاجم جك استرا قرار گرفت، خبرنگارهاى كه به شغل شريف قلم فروشى مشغول بودند، به غنى سازى افسانه هاى در مورد اين بنياد پرداختند كه مايه ى أوليه آن از وزارت اطلاعات رسيده بود. إيجاد توهم در مورد استقلال مالى مجاهدين، علاوه به ضربه ى تاكتيكى به مقاومت يك هدف بسيار رذيلانه ترى هم دنبال ميكند. هدف اين است كه به مردم إلقاء شود كه "كسى در مقابل اخوندها مقاومت نميكند، ايرانيان فاقد غيرت و حميت مقاومت در مقابل ولى فقيه و بسيجى دهان گشاد و قاضى مرتضوى و لاجوردى و پاسدارهاى اسيد پاش هستند، مجاهدين كه هم مقابل رژيم هستند، حتما بايد مزدور عراق و اسرائيل و شوروى و امريكا و ... باشند"، از اين منظر هست كه مزدوران وزارت اطلاعات در انگلستان مثل خدابنده و آن سينگلتون به روى آن سالها تبليغات ميكردند و ميكنند. حالا گروه قرى (قصيم، روحانى، يغما رفته) هم به اين كاروان پيوسته و علاوه بر وقاحت خاص الخاص آخوندى در پول مردم را خوردن و به روى خود نياورده، مدعى كه بيائيد و منابع مالى خود را به ايشان و كلاء مستقل ايرانى! معرفى كنيد وگرنه الدرم بلدرم! حكم بيست و چند مرجع قضائى بين المللى در انگليس و امريكا و اتحاديه ى اروپا و حتى عراق كافى نيست. البته مشخص است كه تاكيد بر قيد ايرانى در خواست حضرات ، دوباره خوانى نعره هاى وزارت اطلاعات هست كه احكام دادگاههاى غربى تابع سياست بوده و پيروزى حقوقى مقاومت نبوده است. به اين خرفتهاى دير از راه رسيده بايد گفت كه اگر زمانى كمكهاى غيبى إرسال ميشد، الان راهپيمايى هاى "دستم بگرفت و پا به پا برد" كرى و ظريف حتى دهان بى بى سى فارسى را هم آب نمى اندازد. دنياى سياست ، دنياى جنگ است و همين، كسى هم از نادم إفسرده و خود پرستى كه در إنكار گذشته ى خود حتى منكر مزدور بودن شاهسوندى است انتظارى ندارد كه حدى از شرف در او باقى مانده باشد، هم او كه علنا مينويسد و شرم هم ندارد كه: "کلاهم را به احترام در برابر همنشین بهار از سر بر میگیرم و به شهامت او در مصاحبه با سعید شاهسوندی درود میفرستم وهمچنین اعلام میکنم به دلیل نهادینه شدن ناراستی، در شما و تشکیلات شما،حرفهای شما را درباره سعید شاهسوندی باور ندارم و این خود اوست که فارغ از حرفها و اتهامات بیست و چند ساله شما باید از حقایق زندگی خود و سرگذشت خود و ضعفهای خود و علل زنده ماندنش سخن بگوید“.

آرى عزيزان، دعواى من با اين موجود بر سر سياست است و انسانيت و استقلال و اين همان چيزى است كه در دنياى وارونه ى بريدگان از انسانيت، به خودفروشى سياسى و بردگى اخلاقى منجر ميشود كه اسماعيل يغمائى نمونه ى آن است، وقتى سليمانى را سردار مينامند، وقتى خامنه اى ولى فقيه مسلمين هست، البته به تواب كلاش مثل مصداقى ميشود گفت فعال حقوق بشر و به نرينه ى خود پرستى مثل يغمائى ميشود گفت شواليه ى حق طلب!

دنياى وارونه ى سياست را اما با صبر، با تحمل، با هوشيارى، با افشاگرى و با ايستادگى بر سر خواست اصلى و مقدم مردم ايران يعنى سرنگونى رژيم ولايت فقيه، را با توان بى پايان، بر سر جاى خود مى نشانيم و با نشاط بهارانه ى خود به روسياهى ماندگار هيزم كشان ارتجاع و استعمار، درسى ميدهيم تا آيندگان ببينند و بياموزند و به ريش اين ابلهان بخندند.

"دریچه ای" که به سوی جلاد گشوده شده است!

کودتای ننگین هفده ژوئن ٢٠٠٣ که با هدف تمام کردن کار مقاومت از طریق جدایی سر از بدنه و قطع شریانهای مالی مقاومت طراحی شده بود، بیش از هر عاملی با حضور و فداکاری بی نظیر و غرور انگیز اعضا و بویژه پایه اجتماعی مقاومت نقش بر آب گردید. برای جبران این شکست خفت بار، اطلاعات آخوندی بطور جنون آمیزی به تهاجمات خود بر علیه مجاهدین شدت بخشید و البته مخدوش کردن چهره رهبری مقاومت در کانون این تشبثات دشمن ضد بشری قرار داشت. به موازات این اقدامات رذیلانه، ایادی رژیم با استخدام مزدوران و خائنین و استفاده از چتر حفاظتی سیاست شوم و استعماری مماشات، پرونده های متعددی را در راستای شیطان سازی از مجاهدین به راه انداختند.
خلع سلاح رزمندگان ارتش آزادی بخش ملی ایران و شرایط فوق العاده دشواری که در "منطق غیر مجاهدی" و عادی هیچگونه چشم انداز روشنی بر آن متصور نبود از یک سو، و اعمال محدودیت های فلج کننده "جبهه متحد چپاولگران جهانی" بر علیه مقاومت، سبب بروز درونمایه تسلیم طلبانی گردید که به موازات پشت کردن به جبهه مقاومت "دریچه ای" به سوی رژیم گشودند.

اسماعیل یغمایی که تا هنگام بودن با مجاهدین و مقاومت و تنفس از هوای حیاتبخش انقلاب ، مقاومت و فدا، مستقل از هر زاویه ای که با آنها داشت، مرزبندی با رژیم را از خطوط قرمزعبور ناپذیر خود می دانست، در کش و قوسهای این جنگ و کارزار تمام عیار سیاسی به ناگاه "دریچه"ای را به روی قاتلان مردم ایران در "انجمن نجات" گشود و از این طریق قدم در مسیری گذاشت که گذر زمان تنها بر شتاب انحطات او می افزاید.
در شرایطی که دژخیمان رژیم در تکاپوی تهیه اسناد دست اول محکمه پسند بر علیه "گروهک تروریستی منافقین" بودند تا با یاری چپاولگران جهانی؛ همان انگلهایی که زندگی اشرافی شان از جیب دخترکان کارتن خواب ما تأمین می گردد، بساط مقاومت را در هم بپیچند، یغمایی مقوله "مرگ های مشکوک در تشکیلات مجاهدین" را برای ارائه تقدیم میکند! او که در تمامی نوشته هایش وقیحانه مجاهدین را بخاطر زیر پا گذاشتن اخلاق و مروت انسانی آماج حملات سخیف و رذیلانه خود قرار می دهد، با این کار به همسویی آشکار خود با شکنجه گران و قاتلان مردم ایران مهر تأیید می گذارد. بدون تردید دژخیمان رژیم از آن پس برای در هم شکستن مقاومت زندانیان مقاوم بویژه زندانیان قهرمان مجاهد، در حین فرود آوردن ضربات کشنده شلاق بر پیکر آنها، برای "سرعقل آوردن" مجاهد در بند و شکستن مقاومت او از سند ارائه شده توسط یغمایی "منتقد" نهایت بهره برداری را خواهند کرد و از بابت ارائه این ابزار شکنجه روانی زندانیان اسیر وامدار یغمایی خواهند بود.
اینکه چگونه خیانت به آرمان شهدا و ارتباط با عوامل وزارت بدنام اطلاعات و "انجمن نجات"، فردی حتی در قواره یغمایی را از ارزشهای انسانی و مروت و وجدان تهی کرده و او را تا بدانجا به رذالت می کشاند که بر اعتقادت و تجربیات عینی خود چشم بر ببندد، کافی است نگاهی داشته باشیم به موضع یغمایی از قضا در مورد مقوله مجازات اعدام در تشکیلات مجاهدین.

یغمایی در نوشته ای که بعد از شبه کودتای ١٧ ژوئن ٢٠٠٣ تحت عنوان "چند نكته وچند‌ سانتيمتر از واقعيت، كندوكاوی در باره ماجرای هفده ژوئن، دستگيری مجاهدين در فرانسه و برخي قضايای پيرامون آن"منتشر کرد، از جمله می نویسد:
"حتي يك نمونه اعدام وجود ندارد. در درون مقاومت ايران طی بيست و پنج سال مبارزه نمونه ای از اعدام وجود نداشته، مجاهدين مخالفين فكری خود را نه شكنجه داده و نه اعدام كرده اند، آنان حتی دشمنان مسلح اسير شده خود، پاسداران بسيجی ها و مزدوران حكومت آخوندی را به عنوان مهمان نزد خود نگهداشته، با محبت و انسانيت با آنها برخورد كرده و سپس آنها را رها كرده اند. در طول مبارزات و عمليات ارتش آزادی تمام اسيران پس از مدتی آزاد شده اند واين حقيقتی ست كه تمام مراجع حقوق بشری از آن با خبرند."
در جای دیگر در همان کتاب می نویسد: "نمونه برخورد با قاتل يك مجاهد. در سال ١٣٦٦ من در معيت دكتر هزار خانی در سليمانيه به ديدار شماری از اسيران ارتش آزادی بخش رفتيم. در اين سفر كار من خبرنگاری بود و به مدت شش روز در ميان اسيران كه مجاهدين به آنها مهمانان خطاب می كردند ماندم و با آنها صحبت كردم و گزارشی تهيه كردم كه فكر ميكنم تحت عنوان« شش روز در ميان از جهنم نجات يافتگان » در نشريه مجاهد درج شد. مسئول اين مهمانسرا در ان هنگام آقای محمد سادات در بندی بود. در اين مهمانسرا به مدت شش روز من شاهد نمونه بر خوردهای حيرت آوری از ملاطفت مجاهدين با پاسدارانی بودم كه آمده بودند تا خون مجاهدين را بر زمين بريزند . وقتي علت اين همه ملاطفت را پرسيدم سادات گفت اين دستور خود مسعود است. او گفته است ـ نقل به مضمون ـ: هر رزمنده ای كه با اسيران برخورد خشن و غير انساني داشته باشد مواخذه خواهد شد و مورد انتقاد شديد قرار خواهد گرفت، ما نبايد تحت تاثير كششهای فردی اصول انسانی و اعتقادات ايدئولوژيك خود را زير پا بگذاريم . در ميدان نبرد با دشمن تا دندان مسلح بايد جنگيد ولي همين دشمن وقتي به اسارت در آمد تحت حفاظت ما قراردارد، پاسداران خميني پس از دستگيری تحت حفاظت مجاهدين هستند و مجاهدين موظف هستند در موقع انتقال آنها به مراكز نگهداری، غذا و آب خود را با اسيران تقسيم كنند.
بعد از اين صحبت، سادات نمونه جالبی را به من معرفی كرد، نام اين اسير را كه بعدها آزاد شد فراموش كرده‌ام ولی سادات به احتمال زياد بايد نام او را بداند. اين پاسداراسير بر خلاف سايرين‌ كه شاد و سر حال مشغول بازي شطرنج يا فوتبال يا ورزش باستاني بودند، در طبقه پائين تختی در آسايشگاه، دراز كشيده و با ريش بلند و سر و وضعي آشفته مشغول سيگار كشيدن بود.در بالاي سر او نيز عكسی به ديوار كوبيده شده بود. من از قضيه چيزی نفهميدم تا اينكه يكی از رزمندگان توضيح داد . او گفت: اين پاسدار از زمره كسانی است كه در اولين لحظات پس از اسارت از فرصتی كوتاه استفاده كرده و مجاهدی را كه او را به سوی صف تسليم شدگان می برده به گلوله بسته و به شهادت رسانده است، بعد از اين قضيه او را دستگير مي كنند. پس از ورود به اينجا او تا مدتي وحشت زده بود و فكر ميكرد اعدام خواهد شد ولي وقتی كه به او گفتند فرمانده ارتش آزادي او را عفو كرده است چنان دچار پريشانی و عذاب وجدان شده است كه عجالتا در تخت خود دراز كشيده و با كسی حرفی نمي زند .آن عكس هم كه كنار سر او به ديوار نصب شده عكس همان مجاهدی است كه به شهادت رسانده است.

نمونه برخورد با ماموران نفوذی وزارت اطلاعات
فكر ميكنم سال هفتاد و شش بود كه تعدادی از عناصر نفوذی وزارت اطلاعات در ارتش آزادي مورد شناسایی قرار گرفته و دستگير شدند.آنها آمده بودند تا به بهانه پيوستن به ارتش آزادي به شناسایی مراكز مهمات و تسليحات، شناسایی محل استقرار مسعود و مريم، شناسایی مسئولين ارتش آزادی‌، كسب اطلاعات و امثال اين كارها بپردازند و دست به انفجار، ترور و تخريب و ازجمله مسموم كردن منابع آب و مواد غذائی بزنند ولی تمام آنها شناسایی و دستگير شدند. من فكر ميكنم سرنوشت چنين افرادی در دوران جنگ در ارتشها، حتی در كشورهای اروپایی در دوران جنگ و در سازمانها و ارتشهای آزاديبخش، چيزی جزمحاكمه و مجازات تيرباران نبوده است ولي تمام آنها پس از مدتی به دستور فرمانده ارتش آزادی و زير نظر مقامات بين ا المللی آزاد شدند و به ايران عودت داده شدند."

ضروریست بدانیم که یغمایی مطالب فوق را زمانی می نویسد که به گفته خود حدود ١٢ سال پیشتر از آن با تشکیلات مجاهدین خداحافظی کرده بود و خود را تنها متحد سیاسی مجاهدین می دانست، لذا بطور منطقی شهادت او در موارد فوق باید عاری از هر گونه القائات ایدئولوژیک بوده باشد. بنابراین علت این دگردیسی وابتذال انسانی و اخلاقی را باید در تغییر مختصات یغمایی جستجو کرد و بس، خروج از منزلگه دوست و قربانی و گشودن "دریچه" به سوی دشمن و جلاد، حقیقت تلخی که تنها مختص انقلاب و جنبش مقاومت ایران نیست و تاریخ در اینباره با تلخکامی زیاد نمونه ها و سخنهای بیشماری برای گفتن در دل دارد.
اما این آخرین مددرسانی یغمایی به رژیم آدمکشان نیست. ظاهرا او از طریق "دریچه" گشوده شده به سوی رژیم و مزدوران رنگارنگش گوش به فرمان بوده تا در صورت مقتضی، خدمات ارزنده تری ارائه دهد و از شرمندگی مزدورانی که به طرق مختلف با او حشر و نشر دارند در آمده و جبران مافات کند. اینجاست که به انتقاد مزدور پیشانی سفید گشتاپوی آخوندی حامد صرافپور نسبت به کم کاری خود واکنش نشان داده و اینبار مجاهدین را به "کلاهبرداری مالی" متهم می کند.

مأمور گشتاپوی آخوندی در مقاله انتقادی خود به یغمایی به خاطر جوابيه "ضعیف" او به مقاله حسين توتونچيان از جمله چنین می نويسد:
"هرگاه دست به قلم می برید از موضع ضعف است و نتیجه آن جز این نیست که دفاع شما از آقای مصداقی هم در خرواری "دفاع از خود" همراه می شود و ابتدا باید "قسم و آیه" بخورید که "مزدور رژیم" نیستید (و البته از جداشدگانی که خود می دانید!، ابراز برائت می کنید)..... اگر حقیقتاً نگرش خود را تغییر ندهید همچنان در اسارت باقی مانده و آنکس که ذوق می کند رجوی است. به جای اینکه مدام در برابر توهین های فرقه علیه خودتان “گارد” گرفته و به دفاع "از خود" مشغول شده و مستأصلانه درخواست کنید به شما "مزدور" نگویند...." وی آنگاه به یغمایی رهنمود ميدهد كه: “به جای پاسخ به یاوه های چند مواجب بگیر و مدافع حقیر که مبدل به فسیل شده اند، شخص رجوی را با قدرت تمام به چالش بگیرید و افشا کنید. افشای درونمایه "شورای! ملی! مقاومت"، بدون هیچ ملاحظه سیاسی، شما را از این اسارت بیرون می آورد. مهم است بدانیم که با این زوج تروریست، خشونت طلب و سرکوبگر تنها باید با قدرت برخورد کرد که متأسفانه در نوشته های آقای وفایغمایی چندان اثری از آن نیست و بهتر بگویم هیچ اثری یافت نمی شود." (اينترلينك سایت وابسته به وزارت اطلاعات آخوندی، حامد صرافپور ١١ ژانويه ٢٠١٥ انتقاد از موضع ضعف یا اقتدار؟ "نقدی به مقاله اسماعیل وفایغمایی")

قبل از پرداختن به نسبت اتهام کلاهبرداری مالی به مجاهدین از سوی یغمایی لازم می دانم موضع نامبرده را در مورد نحوه تأمین منابع مالی مجاهدین پیش از گشودن "دریچه" اش به سوی دشمن یادآوری کنم. یغمایی در کتاب فوق الذکر که بعد از کودتای ١٧ ژوئن – یعنی زمانی که سالها پیشتر از آن دیگر هیچگونه ارتباط تشکیلاتی با مجاهدین نداشت - در رد اتهام کلاهبرداری مالی از جانب دادستانی فرانسه نسبت به سازمان مجاهدین و مسئول امور مالی آن محسن رضایی، می نویسد:
"مجاهدين از سالها قبل تا كنون بر اساس پرنسيپهائی كه به آن معتقدند ـ مگر در مواقعی كه مورد حملات ناجوانمردانه قرار گرفته‌اند ـ از بردن نام و نشان كسانی كه به آنها كمك كرده اند خود داری كرده و مي كنند، ولي همين قدر اشاره كنم كه در مواردی شخصا شاهد رسيدگی های او به كسانی بوده ام كه سالها از ترك مبارزه آنها گذشته بود و لی مجاهدين به دلايل انسانی در حد مقدورات خود به كمك رساندن به آنها ادامه مي دادند. بايد تاكيد كنم كه در اين رابطه، ابوالقاسم رضائی به واقع، بار يكی از پر فشار ترين و اگر از من بپرسيد آزار دهنده ترين كارها را طی سالهای متمادی به دوش كشيده است و آن هم تماس مستمر و تلاش دائم برای حل و فصل مسائلی از اين قبيل بوده است."
وی ادامه می دهد: "من بارها و بارها شخصا شاهد بوده ام كه اين پناهندگان و تبعيديان شريف گاه تا گردن در زير بار قرص از بانكها فرو رفته اند تا بتوانند باری از شانه مقاومت بردارند بايد اينها را ديد و اين‌‌همه احترام و اعتمادی را كه ازحرمت نهادن، بويژه به خونهای پاك هزاران شهيد مجاهد و مبارز ناشی ميشود ارج نهاد.
كسي را مي شناختم و مي شناسم كه در يكي از كشورهاي اروپاي شرقي سر و سامانی براي خود داشت و هر از چند وقت يكبار تمام پس انداز خود را به جنبش مقاومت مي داد. حدود پنج شش سال قبل در يكي از سر فصل هائی كه مسعود مشخصا ياری هواداران را طلب كرد. اين هوادار كه پس از مدتها تلاش سر و سامانی يافته ، خانه ای خريده، شركتی به راه انداخته، و با خانمی كه وكيل دادگستری بود زندگی مشتركی را شروع كرده بود پيام داد كسی را بفرستيد تا كمكی را كه ميخواهيد به او بدهم . مدتی بعداو خانه و شركت وتمام هست و نيست خود را فروخت و پول آن را به مقاومت داد و دو سه ماه بعد نيز از همسرش خداحافظی كرد و به سوي رزمندگان ارتش آزادی شتافت از اين نمونه ها كم نيست."

برخلاف لجن پراکنیهای مستمر یغمایی بر علیه مجاهدین در "دریچه"اش که در آنها مجاهدین را ناجوانمردانه به زیرپاگذاشتن اخلاق و پرنسیپهای انسانی و عدم تحمل مخالفین و ... متهم می کند، معلوم می گردد که اتفاقا همین مجاهدین به کسانی کمک مالی می کردند که "سالها از ترک مبارزه شان گذشته بود". یغمایی خوب می داند که این کمک ها – منجمله به شخص خودش – نه از طریق کلاهبرداری، که با کار طاقت فرسای هواداران سازمان تأمین می گردید و می گردد. حال بنا بر چه ضرورتی است که یغمایی برای بازپس گرفتن قرض و کمک های مالی همسر انگلیسی اش - خارج از روتین پرداخت مقرر شده - سوگند می خورد که "فقط وقتی آخرین نفس را بر آورم سکوت خواهم کرد". بگذریم از اینکه سوگند یغمایی را باید روی یخ نوشت، چرا که پیشتر از آن نیز بارها سوگند خورده بود که تا آخرین نفس در مرزبندی خونین با رژیم ضد بشری آخوندی پایبند بماند و با آن در جنگ باشد!
نیاز به توضیح نیست که نابودی منابع مالی سازمان مجاهدین همواره یکی از الویتهای دستگاه سرکوبگری رژیم آخوندی بوده که در این راستا از هیچ رذیلتی هم فروگذار نمی کند. چه سروهای سرفرازی که در راه تأمین نیازهای مالی مقاومت بر سر دار شقاوت نرفتند. نمونه شهید قهرمان غلامرضا خسروی که تنها برای یاری رساندن به سیمای آزادی جان بر سر پیمان گذاشت، تنها یک نمونه از بیشمار انسانهای شریف و گمنامی است که در جبهه تدارک مالی جنگ با دشمن ضد بشری به شهادت رسیده اند.
بعد از شکست تمامی سرمایه گذاری های رژیم و ایادی غارتگر آن در ماجرای پرونده هفده ژوئن و مختومه شدن آن پرونده آخوندی - استعماری از طرف دادگستری فرانسه، رژیم ولایت فقیه به تلاش مضحک جدیدی برای به جریان انداختن پرونده مشابه ای در زمینه به اصطلاح کلاهبرداری مالی برعلیه مجاهدین، آن هم به نمایندگی ازمزدوری که سالها از مرگش می گذرد، در قضاییه فرانسه دست زده است! تقارن زمانی پاچه گیری اخیر یغمایی از مجاهدین و جاروجنجال شرم آوری که نامبرده با همنوایی گشتاپوی بدنام آخوندی و مشتی لمپن، حول این موضوع در "دریچه"اش براه انداخته است، با پرونده سازی جدید رژیم بر علیه مجاهدین در دادگستری فرانسه، را باید بی تردید به حساب هدیه جدید یغمایی برای برآوردن نیاز حقوقی رژیم آدمکشان گذاشت.

اما آنچه در منظره سیاسی ایران بیش از هر چیز برجسته است را می توان در چند جمله کوتاه، که درهر کدام البته دنیایی از درد و رنج مردم ما نهفته است، بیان کرد:
- ضحاک زمان با بی رحمی و شقاوتی وصف ناپذیر خون می ریزد و شکنجه میکند،
- میادین دار و درفش دیگر جزئی از نمایش روزمره آدمکشان حاکم بر میهنمان گردیده است،
- فقر و فلاکت و فحشا بیداد میکند،
- آقازاده های میلیاردر در بند و بست با چپاولگرن استعماری – همانهایی که تلاش می کنند همچون رژیم در کشورهای دمکراتیک خودشان کلمه مجاهد را جزء لغات ممنوعه جا بزنند تا هر چه بیشتر از سهم کارتن خوابهای ما را صرف زندگی انگلی خود کنند – سرمایه های مردم را هزینه زندگی اشرافی خود می کنند،
- زنان شرافتمند ایرانی با شیوه های ضد انسانی مورد اذیت و آزار قرار می گیرند و صورت نجیبشان با اسید متلاشی می گردد،
- و در یک کلام ایران ما با تمام فرهنگ و تاریخش در آتش ارتجاع می سوزد و در حال نابود شدن است و ...
در این میان قهرمانان مجاهدی هستند جان بر کف که هیچ چیز جز سودای آزادی و تغییر وضع موجود در سر ندارند، امری که آرزوی هر ایرانی شرافتمند است. از سوی دیگر رژیم غداره بندان با تمام قوا کمر به نابودی این قهرمانان بسته است. در شرایط مشابه در تاریخ هر ملتی به کسانی که راه را برای دشمن هموار می کنند و به نحوی از انحاء – خواسته و یا ناخواسته، به چنین دشمن غداری مدد می رسانند، خائن گفته می شود.
آری، هر آنکس که باعث شکفتن تبسم بر چهره کریه جلاد می گردد و آه و اندوه را نصیب قربانی میکند، همکار جلاد است و بس!

به قول گل سرخ انقلاب مهدی رضایی: "تاریخ سیر تکاملی خود را طی می کند، آنگاه معلوم خواهد شد که ظالم کیست و مظلوم کیست"


حسین یقوبی

٧ بهمن ١٣٩٣