۱۳۹۳ اسفند ۴, دوشنبه

آندرانيك تا به آخر ايستاد محمد حسين توتونچيان

آندرانیک از میانمان رخت بر بست  

یکشنبه سوم اسفند هزارو سیصدو نود سه آخرین روز حیات بزرگ مردی بود که ، در عرصه های هنری و سیاسی ایران تا انتهای تاریخ یک ملت خواهد درخشید. او با خلق آثاری جاودان در حوزه هنر موسیقی پاپ جاودانگی خود را بر پیشانی تاریخ حکّ کرد. ارزش بالای آندرانیک را اما نه در هنر ارزشمند او بلکه باید در بستری جستجو کرد که او برای ارائه هنرش به کار گرفت . آری تاریخ ایران زمین فراموش نخواهد کرد که در زمانه‌ای که که هجوم ایلقار خمینی ، مقاومت خونباری را هدف قرار داده بود او با گنجینه هنریش به حمایت از این مقاومت بر خواست و در این راه از هیچ کوششی فرو گذار نکرد 

درخشش سیمای این مرد بزرگ اما در میدان جنگ سیاسی به روشنی نمایان میشود . آنجا که کسانی‌ در زیر چادر عافیت حربه سکوت اختیار کرده بودند ، او در مقابل هجمه شغالان ، سلاح " فریاد " را برگزید و شجاعانه از مقاومت و رهبر ی آن دفاع کرد. خلوص نیت او در دفاع ازمقاومت ، ارادت قلبی ا‌ش به مسعود رجوی و عزم جزمش برای احقاق حقوق مردم او را به مقام والائی از انسانیت رسانده بود که در همه حال بفکر مردم و مبارزان آن بود . به همین خاطر وقتی‌ در آخرین روزهای زندگیش هنگامیکه با مرگ دست و پنجه نرم میکرد در ورود به بیمارستان و دیدن تجهیزات بیمارستان نه تنها برق شادی برای سلامتی خودش که بسیار هم به آن نیاز داشت در چشمانش ندرخشید بلکه قلب بیمارش را غمی بزرگ فرّار گرفت . غم محاصره پزشکی‌ فرزندانش ، همرزمانش و همراهانش دربیست و اندی سال گذشته . از همین روست که خود را بحق مجاهد مینامد و به اشرفی بودن خود افتخار نیز میکند . و هر جا که می‌‌خواهد از آنها نام ببرد از ضمیر ما استفاده می‌‌کند چرا که او خود را جز لاینفک مجاهدین میدانست 
امروز اگر چه از هنر نمائی آن پنجه های زرین محروم هستیم اما اندیشه و راه و رسم آندرانیک ماندنی و راه نماست . باید اعتراف کرد که فقدان آندرانیک بسیار غم انگیز است ، اما, ما غم از دست دادنش را با سایه قامت بلندش در میدان مبارزه میپوشانیم،و از ا و میاموزیم که عشق ماندنی است به خصوص وقتی‌ که نثار سزاوار‌ترین‌ها می‌‌شود. 
آندرانیک ، افتخار ایرانیها، ارامنه و مجاهدین در میان اسطوره‌ها همچون الماسی خواهد درخشید . پس خوشا به مقاومتی که از حمایت و عشق چنین مردانی مهربان ، متعهد و مبارز بر خوردار بوده و هست . 
محمد حسین توتونچیان 
عضو اتحاد زندانیان سیاسی متعهد به سرنگونی

با امید به سرنگونی این رژیم سفاک وضد بشر

چندی پیش مطلع شدم که مزدوران اجیر شده وزارت بدنام اطلاعات آخوندی حرفهای همیشگی خوشان را دوباره نشخوار کردهاند. در باره آمدن ما به آلبانی خواستم موضع خود را با این مزدوران وخائنین واین رژیم فاسد وپوسیده روشن کنم: شرافت من فروختنی نیست. من سر عقیده وآرمان خود خواهم ماند، قیمتش هرچه که میخواهد باشد. 
با تمام وجودم فریاد میزنم: مرگ بر خامنهای 
لعنت بر خمینی 
لعنت براین بی شرافتی 
لعنت برشما ای مزدوران وخائنین 

من بعنوان یک انسان آزاد از اهداف مقاومت خونبار ایران کاملا حمایت میکنم و با حفظ مرزبندی سیاسی وتاریخی ودر کنار مقاومت ایران خواهم ماند. 

زنده باد سازمان مجاهدین ایران 
مرگ بر خامنه ای 
لعنت بر خمینی 
لعنت تاریخی بر شما ای مزدوران وخائنین 

هادی شاهکرمی - آلبانی

درگذشت آندرانيك آساطوريان آهنگساز و استاد نامدار موسيقي ايران و عضو شوراي ملي مقاومت

تسليت مريم رجوي به خانواده آندرانيك و به جامعه هنرمندان و مردم ايران 
آهنگساز، رهبر اركستر و استاد برجسته موسيقي ايران، هنرمند نامدار عضو شوراي ملي مقاومت ايران، آندرانيك آساطوريان، روز يكشنبه 3اسفند ماه (22فوريه) در سن 73سالگي در اثر بيماري سرطان، در بيمارستان درگذشت. 
آندرانيك هنرمند مسيحي از مفاخر موسيقي ايران و از پيشگامان بي بديل موسيقي مدرن و پدر موسيقي پاپ ايران بود. 
آندرانيك نه تنها به خاطر 50سال كارنامه پربار و خلاق هنريش و آثار جاوداني كه از خود به جاي گذاشت بلكه به خاطر وارستگي و خصايل برجسته انساني و گام نهادن در مسير مقاومت عادلانه مردم ايران و پشتيباني بيوقفه اش از رزم آوران آزادي در اشرف و ليبرتي در بين ايرانيان و آزاديخواهان ايراني از محبوبيت و احترام ويژه يي برخوردار بود. او از اوايل دهه90 قرن گذشته به همكاري با مجاهدين و شوراي ملي مقاومت پرداخت و در 20سال گذشته همواره و در سخت ترين شرايط به حمايت از مجاهدان اشرفي پرداخت. 
خانم مريم رجوي، رئيس جمهور برگزيده مقاومت، به خانواده آساطوريان و جامعه هنرمندان، به مردم ايران تسليت گفت و تأكيد كرد او نام جاودانه ديگري در تبارنامة بزرگان و شهيدان مسيحي در تاريخ معاصر ايران از انقلاب مشروطه تاكنون است. 
دبيرخانه شوراي ملي مقاومت ايران 
3 اسفند 1393 (22فوريه 2015)

۱۳۹۳ اسفند ۱, جمعه

يك جنايت ديگر، فرزند قهرمان ايران زمين سامان نسيم اعدام شد


حکم اعدام سامان نسيم زنداني سياسي در زندان اروميه (دريا)، سحرگاه روز پنجشنبه 30 بهمنماه، در اين زندان اجرا شد.

به گزارش کمپين دفاع از زندانيان سياسي و مدني، خانوادهي سامان نسيم گفتهاند: «از وزارت اطلاعات تماس گرفتهاند و به ما خبر دادند که شنبه براي تحويل وسايل سامان به زندان اروميه مراجعه کنيم.» همزمان منابع ديگري نيز خبر دادهاند که اين زندانى سياسى توسط ماموران اداره اطلاعات اروميه و با حضور شخص دادستان عمومى و انقلاب اروميه در زندان مركزى اروميه اعدام شده است.
سامان نسيم زنداني محبوس در بند ۱۲ زندان مرکزي اروميه، سپيدهدم روز پنجشنبه 30 بهمنماه ۱۳۹۳، در حالي به چوبه دار آويخته شد که سازمانها و نهادهاي بينالمللي مدافع حقوق بشر درخواست توقف فوري حداقل حکم اعدام سامان نسيم را از رهبر و رييس جمهور اسلامي ايران داده بودند.
در اين رابطه سامان رسولپور روزنامهنگار در صفحه رسمي خودش نوشت: «سامان اعدام شد و در حال تدارک مراسم هستيم.» اين را يکي از بستگان نزديک «سامان نسيمي» به من ميگويد. او ميگويد «به خانواده سامان گفته شده که لباسهايش را در روزهاي آينده ميتوانند تحويل بگيرند.» او ميگويد: «خانواده سامان به شدت تهديد شدهاند که در اين زمينه سکوت کنند.» ميگويد: «خانواده کاملا پذيرفتهاند که سامان ديگر زنده نيست.» او اينها را ميگويد و قبل از اينکه تلفن را قطع کنم ميگويد: «صبر کن! صبر کن! گوش بده!» صداي مادرِ پيرِ سامان را برايم ميگذارد که مويه ميکند. سرود ميخواند. با صداي بلند گريه ميکند و ميخواند. صدايي که تلفن را قطع کردهام؛ اما هنوز در گوشم ميپيچد.»
از سوي ديگر همچنان از سرنوشت يونس آقايات (آقايان از پيروان اهل حق «علوي»)، حبيبالله افشاري (کومله)، علي افشاري (کومله)، سيروان نژاوي (پژاک) و ابراهيم شاپوري (عيسيپور، پژاک) پنج زنداني سياسي محکوم به اعدام ديگر که ديروز همراه با سامان نسيم به مکان نامعلومي منتقل شدند، خبري در دست نيست و نگرانيها در مورد اجراي حکم آنها نيز وجود دارد.
در چند روز اخير سازمان ملل متحد، عفو بينالملل، ديدبان حقوق بشر، فدراسيون بينالمللي جامعههاي حقوق بشر، اتحاديه اروپا و کميسر حقوق بشر دولت فدرال آلمان، از حاکمان ايران درخواست توقف حکم اعدام سامان نسيم را کرده بودند. اين زنداني سياسي که در زمان بازداشت ۱۷ سال داشت، به اتهام همکاري با "پژاک" و"محاربه" اعدام شد.
به دنبال انتشار خبرهاي مربوط به سامان نسيم، اعتراض به اعدام اين زنداني نوجوان، واکنش گسترده و قابل توجه فعالان حقوق بشر در شبکههاي اجتماعي اينترنت را در پي داشت.
گفته شده شماري از بستگان سامان نسيم و همچنين ساير زندانيان، شب گذشته را در مقابل درب زندان مرکزي اروميه گذرانده بودند، بدون اينکه به آنها پاسخي داده شود.
بر پايه اطلاعات رسيده به «کمپين دفاع از زندانيان سياسي و مدني»، وزارت اطلاعات چهار روز پيش، از مسوولان زندان اروميه خواسته بودند حکم اعدام سامان نسيم زنداني سياسي را متوقف کنند؛ اما آنها پاسخي نداده بودند و اين در حالي است که سپاه پاسداران نيز بر اجراي اين حکم در تاريخ مقرر اصرار داشت.
سامان نسيم زنداني سياسي کُرد، در تاريخ ۲۴ تيرماه ۱۳۹۰، در سن ۱۷ سالگي بازداشت شد. وي در شعبه ۱ دادگاه انقلاب مهاباد به اتهام محاربه به اعدام محکوم و حکمش در ديوان عالي کشور تاييد شد.
سامان نسيم متولد شهريورماه سال ۱۳۷۳ و اهل شهر مريوان از استان کردستان است. او در ۲۶ تيرماه سال ۱۳۹۰، در زماني که ۱۷ سال سن داشته، در جريان درگيري نيروهاي سپاه پاسداران با تعدادي از نيروهاي پژاک از احزاب کُرد مخالف حکومت، در مرز سردشت بازداشت شد. او به مدت دو ماه در سلول انفرادي حفاظت اطلاعات سپاه در اروميه، تحت بازجويي و شکنجه قرار گرفت و بعدها به زندان مهاباد منتقل شد.
او در نهايت به اتهام محاربه از طريق عضويت در حزب حيات آزاد کردستان (پژاک) از سوي دادگاه انقلاب مهاباد به اعدام محکوم شد و اين حکم از سوي دادگاه تجديد نظر استان آذربايجان غربي و شعبه ۳۲ ديوان عالي کشور در آذرماه ۱۳۹۲، عينا تاييد شد.
سامان نسيم همچنين از جمله زندانيان سياسي زندان اروميه بود که به همراه ۲۹ زنداني سياسي ديگر، از ۲۹ آبانماه سال جاري، در اعتراض به عدم اجراي اصل تفکيک جرايم زندانيان در اين زندان، دست به اعتصاب غذا زده بود. اعتصاب آنها پس از ۳۳ روز پايان يافت. مسوولان زندان در آن زمان و پس از آن، بارها زندانيان اعتصاب کننده را به تبعيد و اجراي احکام اعدام آنها تهديد کردهاند. 

رژيم ملايان با استفاده از تروريست ايراني، دادستان آرژانتين قاضي نيسمن را ترور كرد



سايت د ب كا فايل 19 فوريه 2015
د ب كا يك  سايت اسراييلي است كه در سال 2000 تاسيس شده كه توسط يك تيم اطلاعاتي، تحليل تروريسم در سراسر دنيا را دنبال ميكند

بررسي تحقيقات ويژه انجام شده بكا ليف نشان ميدهد كه دادستان51 ساله  يهودي آرژانتين آلبرتو نيسمن در روز 18 ژانويه توسط يك مامور ايراني با نام جعلي عباس حقيقت جو صورت گرفته است. عباس حقيقت جو با پوش يك مخالف رژيم كه از ايران متواري شده خود را معرفي كرده بود.
قاتل ساعاتي قبل از ارائه شواهد عليه رييس جمهور كريستينا كرشنر و وزير امور خارجه هكتورتيمرمن كه  اين شواهد  و مدارك نشان دهنده همدستي انها براي مخفي كردن دخالت  ايران در بدترين حمله تروريستي  كشور، قاضي نيمسن را ترور كرد.
بر اساس تحقيقات ما (دبكا) دو وزير اطلاعات ايران يعني وزير اطلاعات وقت آخوند محمود علوي و سلف او آخوند حيدر مصلحي 9 سال در تلاش بودند كه راهي براي ساكت كردن اين دادستان يهودي پيدا كنند، از زماني كه او شروع به كاوش در اين جريان كرده بود. در جريان اين كار ايران  با دولت و آژانس هاي امنيتي آرژانتين كار ميكرده است .
دست مخفي ايران در عمق آمريكا
قاضي نيسمن تهران را به لرزه انداخت  بود زيرا:
1)    قاضي نيسمن با اراده قوي، صادق و شجاع  در كشف حقيقت بود
2)    او يهودي بود و با اسراييل ارتباط فعالي داشت
3)    او براي دسترسي به اطلاعات شبكه خود را گسترش داده و با موساد و سيا همكاري ميكرد.
 در سال 2006 بعد از 3 سال كار ، دادستان يك فايل اطلاعاتي باور نكردني از نفوذ اطلاعاتي ايران در دست داشت كه با استفاده از آن عوامل حزب الله در درون  دولت ها نه تنها در آرژانتين بلكه در برزیل، اروگوئه، شیلی، سورینام، ترینیداد توباگو، و گویان نفوذ كرده بود. ولي اين اطلاعات توسط دولت ارژانتين براي انتشار بلوك شده بود.
نيسمن در سال 2007 به امريكا رفت و بطور شفاهي اين اطلاعات را به سيا و سازمان ملل داد . اين اطلاعات مقداري از عملكرد ديپلمات هاي ايراني كه در امريكا هم كار ميكردند  را افشا كرد .انها در پوش سفارت پاكستان درامريكا كار ميكردند.
اين اطلاعات به سرعت توسط سازمان ملل به تهران درز پيدا كرد كه باعث شد جمهوري اسلامي ضرورت خلاص شدن از دست اين دادستان را بيشتر احساس كند.
در مورد نيسمن رشوه عمل نميكند
ترور تبعيديان ايراني در خارج چيز عجيبي براي ارگانهاي امنيتي رژيم در جاهايي مثل  فرانسه واطريش و آلمان نيست .ولي اول انها سعي كردند توسط دادن رشوه به دولت مردان ارژرانيتيي اين مسئله را حل كنند راه كاري كه قبلا عمل كرده بودند . رشوه 10 ميليون دلاري  در مورد كارلوس مونم كه او قبول كرد كه اين تحقيقات در مورد اين بمب گذاري تروريستي را متوقف كند.
ولي تهران تنظيم ديگري با كرشنر كرد به او قول منافع اقتصادي و بازرگاني با ارژانيتين داده بود همراه با كمك هاي مالي به دولت و روساي اطلاعاتي  انها .
منابع ما (دبكا) ميگويند كه كريشنر ميترسيد افشاگري ناگهاني نيسمن جايگاه او را مورد تهديد قرار دهد ولي تهران با او اطمينان داد كه از طريق كانالهاي خصوصي موضوع بدون گذاشتن كمترين ردي اجرا خواهد شد .
بعضي از روسا و مقامات ارژانتين طرح ترور را اماده كردند و كمكشان را اعلام كردند. اولين قدم در سال 2010 برداشته شد. وقتي كه يك ايراني از نيسمن درخواست ملاقات مخفي كرد. او خود را يك ايراني از مقامات بالا كه بريده است معرفي كرد كه به دانمارك فرار كرده و اماده بود كه با مدارك محرمامه بمب گذاري يهوديان به بوئيس ايرس پرواز كند.
فراري قلابي 4 سال براي برانگيختن اعتماد تلاش كرد . او ادعا كرد اين مدارك در جزييات مشخص ميكندكه  اين جنايت توسط محسن رباني ريز شده است. كسي كه در موقع انفجار آميا از مقامات بالاي اطلاعاتي در پايتخت آرژانتين بود.
بنابه تحقيقاتت ما رباني طراح اصلي اين عمليات بوده است . موافقت شد كه قرار در يك محلي در بوئيس آيرس انجام شود فراري قلابي كه خود را عباس حقيقت جو معرفي كرد مدارك واقعي كه شامل مدارك دخالت ايران در بمب گذاري ها بود را به نيسمن داد. اين در واقع نقش او را بعنوان دشمن رژيم كه حاضر است اطلاعات مخفي را افشا بكند مسجل كرد. در يك روابط 4 ساله فراري قلابي دادستان را قانع كرد كه كارش از روي حسن نيت است. آرژانتيني ها از همكارانشان در آژانس هاي اطلاعاتي دوست درخواست مدارك محرمانه كردند كه مشخص شد اين مدارك واقعي است و كسي كه اين مدارك را داده است يك مخالف واقعي دولت ايران است .
در در دسامبر 2014 نيسمن اماده بود كه گزارش 300 صفحه اي را نشان بدهد كه شامل كشفياتش در مورد نقش كريشنر درپوساندن تحقيقات از جنايات تروريستي ايران در دو دهه بوده است .تهران تصميم گرفت كه زمان براي اينكه حقيقت جو تمام سرمايه گذاري هايي را كه  براي كسب اعتماد كرده است  نقد كند.  او در يك تماس مخفي به نيسمن گزارش كرد كه يك افسر بالاي رژيم موفق شده است با يك  چمدان از اسناد مهم از تهران فرار كند كه اين مدارك همكاري هاي جنايي بين اژانس ها ي امنيتي ارژانتين و فعالين ايراني در باره بمب گذاري مركز يهوديان را روشن ميكرد .

3تقه به در براي قتل
حقيقت جو به قاضي نيسمن توضيح داد كه فراري دوم نياز به يك محل لو نرفته براي ملاقات دارد و از آنجا كه اطلاعات ارژانتين كاملا توسط ماموران اطلاعاتي ايران احاطه شده است، بايد اطلاعات فراري دوم درز پيدا نكند (به اطلاعات آرژانتين داده نشود) زيرا كه كمترين سر نخي درمورد ملاقات اين بازي را به دست تهران ميدهد .
اگر نيسمن ميخواست مدارك جديد را ببيند بايد از دست 10 محافظ خودش خلاص ميشد وقتي كه مهمان به خانه ميرسيد بايد در آپارتمان  تنها ميماند. خانه او طبقه 13 برج لو پارك در حومه ارژانتين  بود . مهمان با 3 تقه به در خودش را معرفي ميكرد. نيسمن نبايد ايراني را منتظرنگه ميداشت و بايد  به او فورا اجازه ورود ميداد .
قبل از ترور حقيقت جو يك اپارتمان در كنار نيسمن اجاره كرد بود . حقيقت جو بود كه در 18 ژانويه 3تقه به در زد. دادستان در را به روي قاتل خود باز كرد. با اعتمادي كه به او داشت  قاتل ميدانست كه سلاح كوچكي كه  نيسمن براي حافطت از خودش،  در كجا قرار دارد  و با همان سلاح  به نيسمن شليك كرد. 
سوء قصدكننده ايراني از طريق تهويه مركزي فرار كرد كه دوكه اين كانال دو آپارتمان  را به هم وصل ميكرد كه ميتوانست بهترين عادي سازي براي او باشد. همكاران ارژانتيي او قبلا دوربين ها ي امنيتي را از كار انداخته بودند  و او توانست از انجا خارج شده و به فرودگاه برسد و با يك پاسپورت جعلي به منته ويديو پرواز كرده سپس به  دوبي رفته  وبه تهران برود
قاتل او خيلي قبل از اينكه جسد دادستان در وان حمامش پيدا شود رفته بود 
در 18 فوريه صدها هزار مردم ارژانتين براي احترام به او در بوئنس ايرس راهپيمايي و درخواست عدالت كردند .

تاملی در یک دستنوشته خطاب به کریم قصیم حسن حبیبی

تاملی در یک دستنوشته خطاب به کریم قصیم
از دوران کودکی،هروقت میگفتند "مرد که گریه نمیکنه" دچار احساس بدی میشدم.چون هم دلم میخواست مرد باشم و هم میدانستم که کسی نیستم که اهل گریه نباشم. از همان موقع بارها وبارها به مناسبت های مختلف شرایطی پیش آمد که اشکم جاری شد.از صحنه تیر خوردن مادر بامبی ، آهو بچه والت دیسنی گرفته، تا صحنه واقعی متلاشی شدن جمجمه پسرک کرمانشاهی در خیابان جوانشیر یکی دوماه قبل از انقلاب ، تاصحنه عکس امیر یغمائی بر بالای جراثقال ویا صورت براماسیده مریم قدسی ماب ،پیچیده درپتو ،پس از اعدام...
با این حال یادم نمی اید که هرگز از دیدن یک متن دستنوشته ، تا این حد جگرم سوخته باشد و با اینکه دیگر عاقله مردی بحساب میایم بغض امانم را تا جایی بریده باشد که در خلوت شبانه هنگام نوشتن این سطور، اشک مجالم ندهد .
اما آن دستنوشته نه از هرکسی است. پیام تلفنی مسعود است با دستخط بهنانم خطاب به کسی که که دیگر حتی رغبت نمی کنم اسمش را بر زبان بیاورم.آنهم روز 28 دسامبرسال 1988.یعنی دقیقا 150 روز پس از فروغ جاویدان.
خوب یادم هست آن روزها .مجاهدی بودم داغدار با جگری پرخون و روحی تبدار. جای خالی یاران شهید، آن جانهای شیفته، همه جا برجسته بود .نوشته هایشان ،تخت های خالیشان،و بخصوص سلاح ها و مسئولیت های بر زمین مانده شان. همه یه همدیگر دلداری میدادیم.هرکس مشعلی بود فرراه آن یکی دیگر، واز همه برافروخته تر و فروزان تر مسعود بود .پیام هایش از همیشه نیرومند تر و زنده تر به ما امید میداد وما را به پیش میراند.در آن ایام ، مشکل مالی به مانعی جدی تبدیل شده بود .به تهران نرسیدن فروغ جاویدان ، برخی سست عنصران تعادل قوائی راشل کرده بود .کارهای عقب مانده ومعضلات، تلاش بیشتری را طلب میکرد.
آنموقع کار اصلی من كار مالی يعني فروش نشريه وجمع آوري كمك درخيابان بود. به اصطلاح، مالی کار خوبی بودم و مسئول تیم.هردوشنبه صبح به سمت شهرستانی راه میافتادیم وتا اخر هفته میماندیم.کارمان از صبح تا شب مراجعه به مردم وکار توضیحی و درخواست کمک مالی بود . يكي دو روز بیشتر نگذشته بود که قرارشد که "برادر احمد "، (حسین مهدوی) دبير شورا، به ما سرکشی کند .صبح اول وقت پیش ما آمد ولی با تعجب دیدم که قصدش نه سرکشی که پیوستن به ماست . از من خواست به اویک کلاسور توضیحی بدهم که همراه با ما مشغول شود.آنموقع مرسوم نبود یک مسئول شناخته شده سیاسی ،برای جمع آاوری کمک مالی به خیابان بیاید.و حال برادر احمد آمده بود.
جمع آوري كمك مالی در خيابان کار سختی است. مستقیم با روح و روان آدم کاردارد. بایستی خودت را بشکنی. به مردم مراجعه کنی. و از آنها بخواهی که به تو پاسخ دهند .ولی در نگاه اول از نظر آنان تویک غریبه ای. یک مزاحم. پس باید با نگاهت به مصاف این ناباوری بروی. نگاهت باید آنقدر قدرتمند،صادق،انسانی ودر عین حال آرام باشد که در این مصاف پیروز شوی و مخاطب آنان بشوی .باید با تمام وجود حس کنی که فریاد یک زندانی اسیرهستی و اخرین نگاه یک اعدامی . باید در فلبت یقین داشته باشی که نماینده مردم ایران هستی. باید غرور و آرامش و حقانیت یک ایرانی مخالف رژیم در نگاهت حاضر باشد تا بتوانی مخاطبی را ازمیان سیل انسانهای رونده گرفتار، میخکوب کنی و آنگاه پیامت را به اوبرسانی .
و برادر احمد آمده بود که اینکار را بکند.تا ظهر عليرغم تلاش فوق العاد اش موفق نشده بود کسی را مجاب به ایستادن کند.آنموقع زبان فرانسه هم بلد نبود. در نگاهش آمیزه ای از تلاش ،رنج، خجالت ، به تناوب گذر میکرد.آنکار دشوار و طاقت فرسا هم چم وخم و تجربه خاص خود را میخواست و برادر احمد هم هرچند که مبارزکهنه کار میدان های گوناکون جنگ بود ولی در این پهنه تازه کاربود و بی تجربه.من اما تردیدی نداشتم که بزودی راه را باز میکند.بارها و بارها شاهد اولین لحظه های یاران دیگر بودم. یالاخره برادر احمد هم اولین مخاطبش را پیدا کرد و وقتی نوبت امضاء طومار و کمک مالی رسید،از دور برق شادی و پیروزی را درچشمانش دیدم...
از اینروست که اشکم سرازیر شد .چراکه این دستنوشته توسط کسی دیکته شده که کمترین انتظارش از مجاهدین خودش ، پس از اینکه از درس و شغل دکتری ، (که این بابا اینقدر سرمایه خودش کرده، انگار که آن مجاهدان کم تحصیلکرده و دکتر و دانشمند و نویسنده و تحلیلگر در صفوفشان داشته و دارند ) ، وخانه خوب و همسر خوب و...گذشتند ، گذشتن از جان ، آنهم الی غیرالنهایه است .
و چون معتقد است که نه تنها باید سازمانش را، به مصاف مهیب ترین دیکتاتوری تاریخ ایران ببرد ، بلکه موظف است که به مثابه مسئول شورایی که به آن باوردارد ، برای گردآوری و متحد کردن هردگر اندیشی که درد این مردم را داشته ،و خواستار قدمی در راستای این مبارزه باشد ، هرچه از دستش بر میاید بکند.
منجمله اینکه یکی از پرمدعا ترین " روشنفکرهای چپ"! را ،که پیش از این به این نهاد پیوسته بود و حال چون به زعم او " شکست فروغ و توخالی درآمدن تابلوهای سرنگونی" براو " واقعاً تآثیر بدی داشته" (یعنی اینکه بریده بوده است)، ویکدفعه "به واسطه تجارب پیشین و سواد تاریخی - تئوریکی" به این نتیجه رسیده که " «سرنگونی شش ماهه» و این مدعاها جدّی نیست." و لذا "اهمیّت حضوردر میدان «مقاومت درمقابل خمینی»" و خلق اسیر ،و مقاومت، و خونهای هنوز گرم یاران سخنور وقلمزن پیشین را به یکباره به کناری نهاده و "خودش را معرفی کرده وشغل تمام وقت جرّاحی دربیمارستانی درایالت براندنبورگ گرفته"و از آن پس ." رابطه اش با شورا و مجاهدین بیشترنوشتاری و تلفنی تنظیم می شده" را در یک کلام دوباره برگرداند.
پس بر اومحترمانه نهیب میزند که که آهای ، "... درشرایطی که جنبش انقلابی و میهنی و حتی همه شهدای آن چشم براهند ؛ ای برادر عزیزم نمی دانم که به چه کار اشتغال داری؟ زیرا در مرحله ای هستیم که بیش از پیش باید قلم از نیام برکشید. آنهائی که درفروغ جاویدان و تنگه چهارزبر خونشان بر زمین ریخت در انتظارند که پیام تفنگهایشان از قلم شما بیرون بیاید.... فقط امیدوارم که در یک چنین ایامی عمده هم و غم شما صرف کار و تلاش معاش نشود ...می ترسم فردا همین خلق و همین تاریخ از شما بپرسند که چرا حتی یک دقیقه را صرف تلاش معاش کرده ای... حبیبی رفت، ابوذر رفت، خیلیهای دیگر هم رفتند و مسئولیت تو سنگین تر شد... یعنی می خواهم موانع زندگی روزمره را هرچه باشد کنار زده و به ما احاله کنی و خودت بگوئی و بنویسی... "

و دلم از این رو خون شد که این دستخط در زمانی نوشته شد که دیگر مسئولین و یا اعضای شورا ، که از صفوف مجاهدین برخاسته ، و پیش تر مجاهد بودند، با چنین رنجی سکه سکه و قطره قطره برای تامین همان پولی که مسعود به اصرار خواستار پرداختنش است تا مبادا که معاش و سختی راه، ضعیف تر ها را از میدان به در کند ،از جان و روح و آبرو و غرور فردی خودشان ، مایه میگذاشتند.
وحال یک سوال . شما که این سطور را میخوانید، آیا درلابلای سطور نانوشته این پیام، سیمای نجیب و انسانی رهبری دلسوخته را نمی بینید که فریاد میزند که آهای ناجوانمرد پرمدعای توخالی ،یاران دیگرت که ادعای همراهی با آنان را داشتی ،منجمله همکارانت حسین حبیبی و ابوذر ورداسبی ،خانه وکاشانه رها کردند و بر سر حرف با جان ایستادندو خونشان ریخت . گیرم که توراست میگویی و فروغ شکست خورد.کجای تاریخ مبارزه برای آزادی به شرط پیروزی بوده است؟ شرم نمیکنی که همه ادعاهارا فراموش کردی و نه تنها به جنگ نیامدی و سلاح برنگرفتی ،که هنوزآن خون ها خشک نشده ، زبونانه وبا عجله به دنبال کار وزندگی ات رفتی ؟ .و آنهمه الدرم بلدرمت شد امرار معاش؟ بیا. بیا.من برادران مجاهدم را میفرستم در خیابان از مردم کمک جمع کنند ، تا خرج تورا بدهیم و "یک روشنفکر چپ بریده" به خیل بریدگان و امرار معاش کنندگان دیگرافزون نشود.
و یک سوال دیگر.اگر فروغ جاودان به تهران رسیده بود ، آیا این "اقای دکتر ،روشنفکر تحلیلگر" ! بازهم همین ادعا را داشت ، یا اینکه با اولین پرواز خودش را به تهران میرساند تا به یمن خون ابوذر و حسین ، که دیگر نبودند، کرسی وزارتش را اشغال کند وسایه اش را بر سر "سرباز صفران " مبارزه بگستراند؟
عین دستنوشته را میگذارم .خود قضاوت کنید.
30 بهمن 1393 -19فوریه 2015
متن تایپ شده دست نوشته:
"(برای) قصیم- تلفنی (از) مسعود.
بعد از سلام ، درشرایطی که جنبش انقلابی و میهنی و حتی همه شهدای آن چشم براهند ؛ ای برادر عزیزم نمی دانم که به چه کار اشتغال داری؟ زیرا در مرحله ای هستیم که بیش از پیش باید قلم از نیام برکشید. آنهائی که درفروغ جاویدان و تنگه چهارزبر خونشان بر زمین ریخت در انتظارند که پیام تفنگهایشان از قلم شما بیرون بیاید. آخر دور آخر مصاف انقلاب و ضد انقلاب است. فقط امیدوارم که در یک چنین ایامی عمده هم و غم شما صرف کار و تلاش معاش نشود چون که می دانم از این بابتها فوق العاده حساس هستی. [1] غافل از این که همین جنبش صدها و هزاران برابر بیش از جزئی هزینه ای شما هر روز خرج می کند و بسا مهمتر از این آتشفشان خونی است که از پیکرمان روان بوده است. یعنی می خواهم بگویم با توجه به هنر مردمی و میهنی نویسندگی و سخنرانیت که یکی از مهمترین نیازهای خلق در این دوره است، می ترسم فردا همین خلق و همین تاریخ از شما بپرسند که چرا حتی یک دقیقه را صرف تلاش معاش کرده ای...[2]. مگر این جنبش و همین شورا و مجاهدین چند تا نظیر ترا دارند. حبیبی رفت، ابوذر رفت، خیلیهای دیگر هم رفتند و مسئولیت تو سنگین تر شد.[3]
این حرفها را نه به عنوان یک شخصیّت مستقل عضو شورا بلکه به عنوان یک برادر و یک رفیق که درشورا هم نبود با جسم و جانش و تمام توانش درکنار رزمنده ها بود ، درکنار شهدا و شکنجه شده ها بود [4] گفتم. یعنی می خواهم موانع زندگی روزمره را هرچه باشد کنار زده و به ما احاله کنی و خودت بگوئی و بنویسی. به امید دیدار.
(اشاره پیامرسان :) مسعود شنیده بود با دوچرخه رفت و آمد می کنی

پروژه هاي انهدام يك جنبش و خط سرخ مقاومت- (مقاومت يك خواهر مجاهد) مصطفي نادري

بعد از ظهر بود كه من در شعبه ي بازجويي بودم و قپاني شده و از سقف آويزان بودم. در اتاق بازجويي با لگد با شدت باز شد و چون من بالا بودم از زير چشم بند ديدم كه دو پاسدار زير بغل يك خواهر را گرفته بودند و بعد روي تخت شكنجه از پشت خواباندند طوري كه سرش از جلوي تخت آويزان بود چادر او را گوشه ي اتاق انداختند او يك پيراهن و يك شلوار لي پوشيده بود. دستهاي او را به دو طرف تخت بستند و دو نفر ديگر آمدند داخل و با كابل شروع به زدن كردند اول بدنش را بخاطر ضربات شلاق جمع ميكرد ولي هيچ صدايي از او در نميامد بازجو اسم او را سئوال ميكرد و او هيچ نميگفت از صحبت دو بازجو فهميدم كه او را در درگيري دستگير كرده اند بازجو چند بار با كابل به پاي من زد كه جهت من را عوض كند كه نتوانم اين صحنه ها را ببينم. من بدليل درد زياد كه به كتفهايم ميامد بيهوش ميشدم و دوباره به هوش ميامدم. نميدانم ساعت چند بود ولي فكر كنم نزديك صبح بود كه بخودم تكاني دادم و توانستم دوباره تخت شكنجه را ببينم. هيچ بازجويي در اتاق نبود آنها هر چند وقت يكبار از اتاق بيرون ميرفتند. تمام لباسهاي آن خواهر پاره پاره شده بود و تكه هاي گوشت و پوست او كنده شده و در اطراف پراكنده بود و تمام بدن او خونين بود از گردن تا مچ پا. ديدم در باز شد و دو پاسدار آمدند داخل. پشت سر آنها يك نفر آمد كه نشان ميداد سربازجو است. آمد داخل سئوال كرد آيا از او چيزي درآمد نفر ديگر گفت هيچ حرفي نزده حتي اسم خود را به ما نميگويد. و بعد گفت احمقها چرا اينجوري كرديد مرده او كه به درد ما نميخورد بعد رفت بيرون و چند دقيقه ي ديگر با يك نفر ديگر وارد شد و به او گفت چك كن ببين وضعيت او چطور است. او بالاي تخت آمد و موهاي آن خواهر را گرفت و دست گذاشت روي گردن او و گفت تمام كرده.

دو شهادت ديگر در زير شكنجه
در زمستان سال 1360 يك ماهي كه در راهروهاي بازجويي بودم تقريبا هر روز چند نفر را از  اتاقهاي بازجويي به دليل شكنجه هاي زيادي با برانكارد بيرون مياوردند و مرتب صداي كابل و فرياد ميامد، آنهايي كه با برانكارد ميامدند ياتمام كرده بودند يا وضعيت آنها آنقدر خراب بود كه به بهداري ميبردند و همه آنها بيهوش بودند. يك روز در راهرو دو نفر را ديدم كه كشان كشان به اتاق بازجويي بردند و زحمي بودند، داخل اتاق بردند و از راهرو كه ردميشدند خونريزي داشتند، كه كف راهرو خون ميريخت، پاسداري كه مسئول نفرات راهرو بود، به پاسدار ديگري كه از اتاق بازجويي بيرون ميامد گفت زخم اينها را خوب نبستي كه خون ميريزد، ديگري گفت كه آنها را در درگيري گرفتيم و بايد سريع به بازجويي ميبرديم و به همين خاطر زخم آنها را فقط با پارچه بستيم. غروب آن روز هر دو نفر را با برانكارد از اتاق بازجويي بيرون آوردند، من خودم به دليل كابلهايي كه به پاهايم خورده بود، و و به دليل تركيدن خونمردگيها و تركيدن تاولهاي بزرگ كه خون چرك جاري شده بود. نميتوانستم راه بروم، كشان كشان خودم را روي زمين ميكشيدم، كتفهايم هم به دليل قپاني كه شده بودم، درد شديد داشت و نميتوانستم دستهايم را تكان بدهم. هر شب  ما را به اتاقي كه ته راهرو بود ميبردند، ما  چشم بسته داخل اتاق بوديم و يك پاسدار دم در روي صندلي مي نشست مواظب بود ما با هم حرف نزنيم ،آن شب بخاطر درد شديد من نتوانستم استراحت كنم، و بيدار بودم، پاسدار ديگري آمد و به پاسدار نگهبان ما گفت كمي راجع به جنگ با من صحبت كن، كه جنگ به كجا كشيد، بعد سؤال كرد كه آن دو نفري كه در درگيري دستگير شده بودند چي شدند؟ گفت به دليل خونريزي زير بازجويي تمام كردند و هيچي از آنها در نيامد و در ادامه گفت نگران نباش كه جبهه نرفتي اينجا  هم جبهه جنگ است.


كشتكاران توفان چين و كاربافك هاي هـاويـه نشين ـ سعيد عبداللهي


ساعاتي پيش دو نامه خواندم. نامة كوتاه، اما نافذ و فراخبال استاد آندرانيك به ساكنان ليبرتي را ـ كه جداگانه به آن پرداختم و اميدوارم شايستة استاد بنام موسيقيِ ميهنمان باشد...ـ
 و نيز نامه يي بلند به رئيس جمهور فرانسه را كه امضاءكنندگانش ستوني از مأموران وزارت بدنام آخوندي كه از فرط نكبت و تباهي و آبرو باختگي, عنوان منتقدين! و اعضاي سابق مجاهدين! برخود نهاده اند. چكيده اش، شكوه و گلايه از تهديد مجاهدين عليه جان آنهاست! قصد بازگويي اين نامه را ندارم. در صفحات خودشان و سفرة حاكميت آخوندسالاري, پخش و فرش است. قابل فهم است كه اين رقعه نويسي، واكنشي عجولانه در برابر شكست قضايي و حقوقي بر سر پروندة 17 ژوئن ميباشد كه تمام رشته هاي چندين سالة آخوندها و لابي هايش را پنبه كرد و پيشاني سياه هايي كه با اين پرونده نخ داشتند را چزاند! اين قبيل انشاءها را ميتوان از مقاله هاي دست چندم روزنامة كيهان هم نمونه نويسي و بازپخت نمود و پاي آن 78 امضاء ستون كرد.
بي پرده و بي تعارف اعتراف ميكنم راغب نيستم وقت و قلم را خرج اينان كنم. ما و مردممان 36 سال است هماورد ديوكيشان و دين فروشان حاكم بر ايران بوده و هستيم. از سينه كش كوهساري رفيع به جانب آزادي گذشته ايم. كوله باري از معرفت تاريخي در اين مصاف توشه برداشته ايم. اما از رنج و شوقمان حتي با شعرهايمان هم سخن نگفته ايم. ترجيح ميدهم وقت و فكر و توان و قلمم را خرج ايناني نكنم كه حيات خفيف و نازلشان در گرو حضور، نمود، پويش و كوشش و فعاليت مقاومت ايران در نبرد تاريخي با ديوسالار مردمكُـش آخوندي است. روزي سردار موسي خياباني در هياهوي «ارتجاع ـ ليبرال» كه جبهة متحد ارتجاع با پوش فريبكارانة مبارزة باصطلاح ضدامپرياليستي، عليه مجاهدين و طيف نيروهاي ترقيخواه راه انداخته بودند، به درستي و دقيق گفت: «مبارزه براي تحقق آزادي را تيز و تيزتر كنيم تا ماهيت واقعي هر جريان و گروهي روشن شود.» (نقل به مضمون). الآن هم در تشخيص تضاد اصلي جامعة ايران همين حرف سردار آزادي مصداق عيني و واقعي دارد. خوشا آنان را كه ياراستن اين مصاف و طي طريقش را «سابقة پيشين و پسين»1 خود نمودند...
دقايق، بسيار گرانبهايند. ارجمندتر از پاسخگويي و يا جدل با مأيوسان از زندگي و زيبايي، و پاپس كشيدگان از پايداري و مرزبندي برابر ايلغار خميني. اينان در يأس و بي سرانجامي و مكافات ديالكتيكيِ درون و بيرون خويش گرفتارند. يقين داشته باشيم لحظات و روزهاي تلخ آنان، كاملترين پاسخ به رفتار و زندگي يي اينچنيني است.
بزرگترين مكافاتشان نيز، شكستن حريم سرخ و ملي و ميهنيِ مردم ايران و مقاومتشان با حاكميت خليفة ارتجاع آخوندي، و بدل گشتن به دست آموزان و دست بوسان و ريزه خواران تورهاي رمّـاليِ وزارت اطلاعاتش است. سالها پيش، در گردابهاي جنگ عراق و توفانها و آزمايشات نسل ما در سينه به سينه شدني تاريخي با وارثان خميني، همين مضمون در چند سطر خلاصه شده بود:
«سال «آري!»
سال «نه !»
1
سال خواهش هاي ابليس و
تمناي سقوط...
سال مستي‌هاي تلخ ابتذال
و ليسيدنِ دستان ارتجاع!

2
سال «بودن»
سال ماندن
از غبار و مِه گذشتن
از فريب دامچاله
از گسستن ها پريدن...

سال ثروت هاي اميد
شوكت رود و ستاره.
سال اعتماد «عشق و كلمه»
و وفاداريِ سوگند قلم ...

سال معناهاي سخت
سال ايثار بزرگ
سال طعم ياس و باران...»2

 اما به حرمت جايگاه «انتقاد و منتقد» و «حقوق بشر» و نيز به خاطر صميمي و وفادار بودن و به «يادها و خاطرات» خودم هم كه شده، گفتم چند سطري بايد بنويسم. از آنجا كه خميني و وارثان و دست آموزانشان، تيشه به ريشة معاني و ارزشها و نمادها و مفاهيم گذاشته اند، حرمت «انتقاد و منتقد» و «حقوق بشر» هم در زمرة قربانيان ديگرمعاني و مفاهيم و ارزش هاست. اما روح تفويض شدة خميني در وارثان و دست آموزان وطني! و فراملي!اش ـ با هر نام و شمايل و كراوات و كت ـ دامني هم كه باشندـ هرگز و الي الابد نتوانسته و نخواهند توانست جلو شعور انساني و وجدان ملي و غيرت و حميّت ما در دفاع از اين ارزشها را بگيرند.
 خوب است به يكي از نمونه نام ها و امضاءكنندگان نامه به رئيس جمهور فرانسه، اشاره كنم. وي رضا رجب زاده است. او به عنوان يكي از «منتقدين»! به مجاهدين خلق و مقاومت ايران، اين نامه را امضاء كرده. اين «منتقد»! سياسي و مدافع! «حقوق بشر» را بسياري در صحنه گردانيِ پس از قتل عام 10 شهريور 92، همراه با تيم تبليغاتيِ شو تلويزيونيِ وزارت اطلاعات آخوندي در اشرف ديده اند. رفتار مداهنه گر و خوشرقصي هاي مبتذل وي حتي در اين صحنه سازي ها، مشمئزكننده و معرف شخصيت نازل او مي باشد. سئوال هر بيننده يي بود كه «منتقد! سياسي» و مدافع! «حقوق بشر»، بالاي سر قتل عام شدگان و آثار بازماندة يك جنايت بزرگ، چه كار ميكند؟ جنايتي كه سازمان ملل، دولت امريكا و بسياري مجامع حقوق بشر منطقه يي و بين المللي آن را قاطعانه محكوم كرده اند و حتي عامل اصلي كشتار ـ مالكي جنايتكار ـ هم وقتي هيمنة شقاوت و جنايت بر خودش سايه انداخت، ارتكاب آن را انكار كرد!
خاطره يي كوتاه از اين «منتقد سياسي»! و خواستار «حقوق بشر»!، گوياي اعتبار امضاء او و ستون امضاءهاي ديگر ميباشد. حكايت از اين قرار است كه در فاصلة سالهاي 1377 تا 1379 من مربي سوادآموزي رضا رجبزاده بودم. طي دو سال، سه دوره كلاس گذاشتم. قرار بود آموزش هاي سوم، چهارم و پنجم دبستان را بگذراند. در كلاس سوم دبستان مردود شد. بخاطر مراعات حالش، نتيجة امتحانات را به او نگفتم. براي ثبت نام در كلاس چهارم از من انكار و از مسئولين آموزش و قسمت مربوطه اصرار كه باز هم با او كار كنم. حكايت همچنان بود كه در كلاس سوم، دورة اول و دوم و سوم، طي دو سال به اتمام رسيد و با او به جايي نرسيديم... همگان ميدانند اين «منتقد سياسي»! و حامي «حقوق بشر»!، سواد نسبيِ نوشتن و خواندن را درست و حسابي فرا نگرفت و در كارهاي يوميه اش هم از اين بابت ديگران اموراتش را سر و سامان ميدادند.
بسياري از ديگر امضاءكنندگان اين نامه كه خود را «منتقد»! و حامي «حقوق بشر»! معرفي كرده اند نيز داراي سابقة همدستي در جنايت هاي رژيم آخوندسالاري اند. اينان ماه هاي متمادي با صراحت خواستار «زبان در آوردن»، «دار زدن»، «آتش زدن» و «به خاك سياه نشاندن» ساكنان اشرف در سالهاي اخير بوده اند. اينان نويسندگان نامه به مالكي و آويختن «حلقة تقدير» بر گردن ديكتاتور و تشكر از كشتار اشرفي ها و ساكنان ليبرتي بوده و هستند. اين دست از «منتقدين»! و حاميان «حقوق بشر»! از «هواي ابليس شقي» تنفس ميكنند و در ساية «ساطورهاي هميشه مستقر و توتم هاي هميشه مقدّس»، بايد به حسين شريعتمداري تمسك جسته باشند. منتقدي! كه در انگشت دهگانة خود قلم دارد و دشنه، شلاق دارد و طناب «دار»، كلت دارد و بمب، باتوم دارد و آرسنيك، حكم تجاوز به زنان زنداني را دارد و فتواي قتل عام زندانيان سياسيِ مخالف ولي فقيه!
در جامعه شناسيِ خيانت، حكايت اينان در تاريخ سياسي ـ اجتماعي ما، مصداق و مرادف اين بيت از شعر «گرگ»، سرودة زيباي زنده ياد فريدون مشيري است كه:
«هر كه با گرگش مدارا ميكند
خلق و خوي گرگ پيدا ميكند»
گرگ، همين ولي فقيه است و عمله و اكره اش. هر كه با او مدارا و همراهي كند, و به رنج ها و مصيبت هايي كه اين گرگ بر سر مردم ما ميآورد، پشت كند خلق و خوي گرگ در او تفويض ميشود. اين مكافاتي ديالكتيكي ست. ترديد نبايد كرد كه در اينان ذره يي عواطف انساني، جوانمردي، ايثار، خصال نيكوي بشري، لذت بردن از حيات و مواهب زيباي زندگي و عشق به انسانها به جاي نمانده است؛
«باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست
در باغ لاله رويد و در شوره زار خس» 3
و حالا:
«بگذار شب سار و شب گسار
با طيلساني از تاريكي
 بگذار با شب درآميزند و بريزند!
 قبيله هاي اعصار سنگي مثل هم اند!

بگذار از شبِ جهان بيايند!
بگذار با ردايي از جهل مسلط
به كمين نسيم نشينند و
                  بر توفان دستبند زنند!

از اهريمن نمي نويسم
هميشه مي بينمش
با دشنه يي براي انتقام از لباني
كه زخم هاي ميهنم را بوسيد
انتقام از انسانهاي رؤياهايم
انتقام از قلمي كه شكوه انسان را مينويسد
ـ و سكّة ابتذال را ضرب نمي‌زند ـ
 انتقام از جهاني كه در زهدان خويش
                                   حيات را كِشت ميكند.

بگذار با طيلساني از جهل مسلط
بگذار از شب جهان بريزند!
قبيله هاي اعصار سنگي مثل هم اند!»4
سعيد عبداللهي
بهمن 93

نشاني ها ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  1. «آن نيست كه حافظ را رندي بشد از خاطر              كاين سابقة پيشين تا روز پسين باشد»
  2. از كتاب سنگفرش ها و شكوفه ها، ص 57، گزيده يي از شعر «سالهاي موازي»، 1383
  3. گلستان سعدي، باب اول، حكايت چهارم
  4. از كتاب تماشاي جهان سخت است...، ص 13، شعر «بگذار از شب جهان بيايند»، 92 ـ 1388



«خيانت و دنائتي در امتداد توطئه کثیف و ننگین 17 ژوئن» مصطفی قره اوغلانی

ابشار
دیدگاها
مبارزه انقلابی بردوشهای انقلابیونی به پیش میرود که تک تک آنها درورای هرانگیزه و منفعت فردی ، آمادگی مایه گذاری حداکثر برای آرمانها و ارزشهای انقلاب را داشته باشند ، این چنین است که هر انقلابی استمرار یافته و درنهایت به پیروزی میرسد .

آن چیزی که طی ۵۰ سال گذشته درسازمان مجاهدین خلق ایران اتفاق افتاده و بطور مشخص آنچه که در حال حاضر در لیبرتی وقبل از آن در اشرف جریان داشته ودارد ، مصداق همین مساله میباشد . یعنی شعله ور نگاه داشتن مشعل مبارزه انقلابی با هر “بهای ممکن” است .

ازاین جاست که نقش اشرف و لیبرتی بعنوان” کانون استراتژیک نبرد” با دشمن ضد بشری نه بمثابه یک امر ذهنی ، بلکه بعنوان یک اصل و واقعیت مسلم وملموس در این شرایط بغایت پیچیده منطقه ای و بین المللی معنی پیدا میکند . مصاحبه مزدوران و کارگزاران رژیم از جمله پاسدار جنایتکار سلامی و … در فردای حمله جنایتکارانه و ضد بشری به اشرف و شهادت ۵۲ قهرمان مجاهد خلق بهترین گواه براین موضوع میباشد .

درنقطه مقابل ،خط و استراتژی رژیم در این مورد در طی این سالیان ، نابودی و یا تسلیم این کانون شورشی و انقلابی بوده هست و خواهد بود . استراتژی رژیم یک سقف ویک کف و یا یک ماکزیمم ویک می نیموم داشته است.

سقف ویا ماکزیمم آن وادارکردن مجاهدین به تسلیم و ندامت وتوبه ، به منظور به لجن کشیدن هرنوع مبارزه وکف آن استرداد یا نابود کردن همه آنها بوده است که هدف غایی این استراتژی انهدام تشکیلات پولادین مجاهدین میباشد که ۵۰ سال بلاانقطاع که درتاریخ مبارزات مردم ما درهیچ دوره ای سابقه نداشته است ، استمرار داشته است کنش و واکنش هر فرد وگروه و جریانی با این مسئله مبرم وحیاتی خلق و ضدخلق که از قضا مسئله بود و نبودرژیم نیز میباشد ، معرف نقطه مختصات امروزی هرفرد ویا گروه وجریانی و…درمسیر مبارزه حق طلبانه مردم ایران میباشد.

رژیم برای انهدام تشکیلات مجاهدین از برخی از ماموران و مزدوران و لابی های خود کمک میگیرد . این مزدوران به شیوه های مختلف درخدمت رژیم قرارمیگیرند ، مجاهدین را بد تر ازخمینی معرفی میکنند ، مسبب قتل عام اشرفیان را “سیاست های مجاهدین” و” خط و خطوط رهبری “اعلام میکنند ، کمپین خانواده ها راه اندازی میکنند ، خودشان ر ا دلسوز مجاهدین نسبت میدهند و …

اما چه کسی نمیداند که هدف آنها

پیش بردن جنگ نیابتی ولی فقیه ارتجاع و وزارت گشتاپوی اطلا عات بر علیه دشمن اصلی شان ـ مجاهدین خلق و مشخصآ مسعود رجوی میباشد. آنها به بهانه های سخیف ومنطبق با خواست دشمن و اعلام اینکه “استراتژی ارتش آزادیبخش شکست خورده”، “از کجا معلوم که اینطوری است “رهبری مجاهدین میخواهند آنها را ازبین ببرند “، چرا این جوانها رادرلیبرتی نگه داشته اند “،” مجاهدین کلاهبردار “هستند ، و… به پر و پای مجاهدین می پیچند تا با مشوش و مسموم کردن اذهان و فضای سیاسی عملآ شرایط رابه نفع رژیم و بر علیه منافع و مصالح عالیه خلق و انقلاب وتنها آلترناتیو دموکراتیک سمت وسو ده د . و متناسب با نیاز ضروری رژیم هرموقعی که رژیم در بن بستهای لاعلاج بیشتر گیرمیکند ، این مزدوران نیز، بیشتر به این سیاست روی می آورند . و مدد رسان رژیم ددمنش میگردند.

اوج این سیاست کثیف که با همکاری مماشاتگران بین المللی نیز هماهنگ شده بود ،در کودتای کثیف و ننگین ۱۷ ژوئن ۲۰۰۳ اتفاق افتاد .

اگر چه که این یک سیاست شکست خورده است ولی رژیم از فرط استیصال در برابر دشمن وهماورد اصلی خودش به چنین حربه های زنگ زده و شکست خورده ای مجددآ متوسل شده و بقول ضرب المثل معروف ” از این ستون تا آن ستون فرجی است!، تلاش دارد تااز ریزش نیروها و مزدورانش جلوگیری نماید

کر هماهنگی که روحانی وقصیم و دیگر پا منبری های گشتاپوی آخوندی اخیرا شروع کرده اند ،در واقع تلاش برای باز سازی “توطئه شکست خورده ۱۷ ژوئن” و در امتداد آن بوده است .

این مزدوران همانهایی هستند که وسط راه از قطار انقلاب پیاده میشوند و سوار قطارارتجاع میشوند و به همه گذشته خود تف میکنند!

سوال اصلی ازاین مزدوران این است که ، علت عوض کردن ریل و پیاده شدن از قطارانقلاب چه بوده است ؟ همه مزخرفاتی را که اکنون درمورد ا رتش آزادیبخش و رهبری مقاومت میگویید را بارها وبارها درگذشته خودتان ، به مزدورانی مانند خودتان که قبلا همین ریل شما را طی کرده بودند ، جواب داده اید و شما نیز در ا نتهای صف آنها قرار میگیرید .اما یک سوال هم چنان باقی است .کی ، کجا و چند خود را فروخته اید ؟ آن چه را که از مجاهدین میگرفته اید با چه جای نان وآب دارتری عوض کرد ه اید ؟ این همان اصلی ترین سوال است که یقه شما را ول نمیکند و میباید به این اعتراف و اذعان کنید .نکته ای
ه باید آنرا تآکید کرد و بر افشای هر چه بیشتر آن پای فشرد ، این است که : صرفنظر از افشاگریهای روشنگر،متقن و مدلل مفاومت اساسآ نمیشود خود فروشی وتسلیم طلبی و وادادگی به دشمن را با هیچ نوع ماسک و پوشی از نوع منتقد!!! لا پوشانی کرد . چون قبل از هر پارامتری ، نیاز مبرم رژیم در گرداب بحرانهای عدیده وخفه کننده داخلی ، منطقه ای و بین المللی ، نوع دیگری از صف آرایی در مقابل تهدید حیاتی خودش راطلب میکند و با عتاب و فشارها و انتقادات !!سایر مزدوران ، همکاری هر چه بیشتر را میخواهد ( ارسال کارت دعوت از طرف انجمن سحر برای شرکت در کمپین خانواده ها برای حضرا
!! و یا مورد انتقاد !!! وعتاب قرار دادنشان از طرف مزدور حامد صرافپور و بسا فشارهای مستقیم و غیر مستقیم دیگر) و این وادادگان وتسلیم شدگان مسحور شده در کمالات !! سایرمزدوران ، در یک چرخش ولایی تیغ جلاد راخود بدست گرفته و بر گلوی مقاومت میفشارند ( تکرار اتهامات ـ کلمه به کلمه ـ وازرت گشتاپو و بازنشخوارچند باره آنها برای اظهار و اثبات سرسپاری خود بر آستان ولایت . اسید پاشیهای اخیرشان در مقالات سریالی “قدرشناسی مسعود رجوی یا انتقام کشی؟ و”آی دزد آی دزد”و … بیانگر و افشاگراین فرو رفتن و ذوب کامل میبا شد )

و اما وظیفه من و هر ایرانی ضد رژیم و هر آنکسی که مسئله و درد مردم تحت ستم و در اسارت ایران را دارد و بعنوان پشتیبانان و حامیان رزمندگان آزادی در رزمگاه لیبرتی ، این بوده و میباشد که رودروی رژیم جنایتکار و تمامی عمله و اکره این رژیم ددمنش بر حمایت و پشتیبانی خودمان از سازمان پر افتخار مجاهدین بیفزاییم و همانطور که طی این مدت۳۶ ساله از هیچ کمک و مساعدتی دریغ نکرده ایم ، برای هر چه بیشتر شعله ور کردن آتش این جنگ مقدس در مداری دیگر و بالاتر مسئولیت بپذیریم و مشت محکمی بر دهان یاوه گویان و توطئه چینان بکوبیم تا رزمندگان آزادی در پیشبرد جنگ صد برابر ام انات بیشتری داشته باشند .ضمنا با اطلاعیه های شورای ملی مقاومت مبنی بر مخارج فوق العاده زیاد پزشکی و دارویی رزمندگان آزادی، وجه دیگری از عمق ضد انسانی و ضد بشری تمامی دست اندرکاران و مزدوران با و بی جیره ،و مواجب بگیران از پرده می افتد و بی شک این خود فروختگان در زجر کش کردن و شهادت تمامی شهدای محاصره پزشکی و دارویی و… سهیم می باشند .

برای حسن ختام یکبار دیگر صحبتهای جان جانان رادر عهد پرچم و با رزمندگان آزادی در رزمگاه لیبرتی را مرور میکنیم و بر یزید مجسم زمان، بر شمر و عمربن اسعد و ابن زیاد و… وهمه آنهایی که در این کارزار کثیف وضد انسانی با قدمی و قلمی و…(تا چه رسد به همراهی و هماهنگی چندین و چند ساله در سرکوب وقتل و غارت و شکنجه و شرکت فعال در پروژه ضد انقلابی و ارتجاعی و استعماری انهدام و متلاشی کردن کانون استراتژیک نبرد ،با دشمن ترین دشمنان خدا و خلق هماهنگ شده و در خد مت دستگاه سرکوب قرار گرفته و راه اندازی و آماده سازی کثیف ترین جنگ روانی به لحاظ سیاسی و بین المللی را پی ش بردند … اف لکم و ما تعبدون ) لعنت میفرستیموخطاب به این مقاومت و به این رهبری و به مجاهدان لیبرتی میگوییم ، ما تا روز قیامت با هرکسی که با شما درجنگ است ، درحال جنگ هستیم و باهرکس که با شما از درصلح و صفا است درصلح و صفا هستیم .

انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم الی یوم القیامه

انسان موجود ناشناخته! محمد قرایی

درعنفوان جوانی، معلمی روشنفکر داشتم بسیار کتابخوان. روزی با خوشحالی تمام کتابی را به من معرفی کرد بنام " انسان موجود ناشناخته" نوشته الکسیس کارل. ازمحتوای کتاب چیزی درذهنم باقی نمانده است .
درگذرزمان ودرطول چندین دهه ازعمرم با دیدن انسانهاي مختلف درجريان مبارزه ، نام کتاب همچنان برایم ماندگار وسئوال برانگیزاست. انسان موجود ناشناخته! البته از آن سالها به بعد انسان گامهاي زيادي در رابطه با شناخت انسان برداشته است ولي فكر ميكنم ، هنوز هم اين ناشناختگي انسان به قوت خودش باقي است .
بسیاردیده ام آدمهایی که تغییرکرده اند. ازروزمرگی ويك زندگي عادي با همه نعماتي كه داشته اند به مبارزه انقلابي روی آورده ،انقلابی شده و ازهمه چيز خود گذشته و جان درره اهداف آزادیخواهانه خویش نهاده و ماندگار شده اند.
دیگرانی هم بوده اند كه مسير عكس را طي كرده و در جهت منافع فردي خود به انقلاب ومبارزه پشت كرده اند وهمگام با جنايتكاران به انحظاط وارتجاع درغلطیده اند وخود به عبرت روزگار تبديل شده اند.
بعضی از انسانها تا پای جان برسرآرمان خویش پای فشرده وشمع آجین گشته اند همچون پابلونرودای شهید که گفت: " از مرگ نترسيد، از اين بترسيد كه وقتي زنده ايد چيزي در درون شما بميرد به نام انسانيت!" اين گونه انسانها افتخاربشريت وانسانيت معاصر بوده اند ، كارواني عظيم از چنين شير زنان و كوهمردان را ميتوان درميان مقاومت مردم ايران برعليه حكومت ديني به عیان مشاهده کرد. چند روز قبل سالگرد حماسه 19 بهمن بود ، كه مصاديقي از چنين انسانهايي بودند.
بعضی از آدمها با ادامه مبارزه وایستادگی تا آخر، تبدیل به اسطوره شده اند. "چه گوارا شده اند" هموکه گفت: "هر کس وارث قطعه زمینی است که خونش( در راه آزادی) بر روی آن می ریزد"! برخي حاضر ند خون بريزند و با دژخيم همكاري كنند ، تا حقوق و زمين ها ومستغلات خود را از جلاد بازستانند.
برخی بادزدیدن انقلاب وحق حاکمیت مردم واصرار برجنایات، خمینی! دجال ضد بشرشده اند که فتوای قتل عام صادرکرد، چشم ازحدقه درآورد و دست وپا برید ، بعنوان پدرخوانده داعش درجنايت و درنده خويي ،روي چنگيز خان و هيتلر را سفيد كرده اند و برخي درمقابل اين هيولا قد علم كردند و بي نام ونشان وجانانه جنگيدند .
بعضی ها به رغم همه ادعاهای پرطمطراق وزرق وبرق دارشان هرروز رنگ عوض کرده وبه رنگی دگر درآمده اند. هم ایدئولوژی ، هم سیاست وهم اهداف چندین وچند ساله را یکجا قورت داده اند ومانند يك پيراهن به دور انداخته اند وپيراهن ديگري به تن كرده اند. اين ها همان خائنين هستند كه درتاريخ همه ملت ها نفراتي كم وبيش ازاين گونه افراد پيدا ميشوند ، آنها هيزم كش غول بيابان ميشوند و به آلت دست جنايتكاران تبديل ميشوند ، براي جلاد و يا برعليه مخالفين جلاد شعر ميسرايند ، قلم ميزنند ، درتلويزيونها ، چاقوي جلاد را تيز ميكنند تا مسير كشتار مجاهدان ليبرتي را هموار كنند . اين ها مسير ننگ تاريخ را انتخاب كرده اند.
کریم قصیم وشرکاء ، ازاين دسته انسانها ميباشند .
اطلاعیه اخير كميسون ضد تروريسم شوراي ملي مقاومت دررابطه با روحانی و-قصیم همچون نیشتری کارگرافتاد و آنها را مجبوركرد كه درونمایه بغایت ارتجاعی خویش را كه سعي ميكردند ، در زرورقهاي مختلف بپوشانند را به يك باره برملا سازند. آنهايي كه زنداني بوده اند ، اين را خوب ميهمند برخي ازبازجوها ، اول براي فريب زنداني ، پز خيلي آدم دلسوز و باكلاس ميگيرند ، ولي اين ادا واطوارها تا موقعي دوام پيدا ميكند كه زنداني با او راه بيايد ولي واي به روزي كه زنداني هيچ اطلاعاتي به بازجوندهد، بلكه پزهاي بازجو راهم علني كند، آنگاه بازجو ، ماهيت واقعي ودرنده خويش را نشان ميدهد . همه ادعاهاي دموكرات طلبانه و ليبرال منشانه و باكلاس ،يك ساعته دود ميشود وچنگ ودندانهاي كثيف و نفس هاي متعفن وچرك آلودش ، مشام همه زندانيان را مي آزارد ،البته نشاندهنده شكست بازجو درمقابل زنداني نيز ميباشد.
اخيرا مطلبي ازكريم قصيم خواندم و با فرهنگ جديدي رو برو شدم و از اين درجه سقوط انگشت به دهان ماندم . او از كلمه “آزاديخواهان سلطنت طلب“ نام برده بود . نمرديم و سلطنت طلب هاي آزاديخواه را از دیدگاه قصییم بازشناختیم !!؟؟
برهمين اساس ، بايد منتظر “اصلاح طلبان دروني آزاديخواها“ و “اصولگرايان آزاديخواه“ را هم باشيم . اين چنين است كه كريم قصيم حتي به گذشته مبارزات خود در دوران كنفدراسيون هم تف ميكند .
سالیان پیش کریم قصیم برای یک سخنرانی دررابطه با مقاومت به سوئد دعوت شده بود. مسئولیت ایاب وذهاب وپذیرایی به عهده اینجانب بود. بخاطردارم هروقت صحبت ازرهبری مجاهدین وقهرمانان اشرفی میشد یکه تازمیدان سخن بود. به کسی امان نمیداد. درتعریف از فداکاریها ورشادتهای رزمندگان مجاهد میگفت. ازتواضع و فروتنی رهبری مجاهدین و...موقع سخنرانی های هیجان انگیزش بعضا متاثرمی شد وقطراتی اشک بدرقه مجاهدان جان برکف و... مي نمود .
خاطرم مانده است که يكبار گفت : پس از انتخاب خانم رجوی به عنوان ریس جمهور برگزیده مقاومت جشنی برپابود وبسیاری ازرزمندگان نگاهشان به سران قوم!( خودش را نشانه میرفت) که چه خواهند کرد که ایشان به شادمانی آن روز بلند شده کف زده و... بودند وآن رايك لحظه تاريخي توصيف ميكرد !!
مانده ام که قصیم درآن دوران ، آیا معنی حرفهایش را می فهیمده است؟!حتما كه مي فهميده است ، ولي انسان ناشناخته آلكسيس كارل را حد اقل دراين گونه موارد خيلي خوب ميتوانيم بشناسيم . مرز بين حق وباطل يك انتخاب است . هر فرد خودش انتخاب ميكند كه دركدام اردوگاه باشد . اردوگاه جلاد ويا اردوگاه قرباني ، اردوگاه ظالم ويا مظلوم . اردوگاه خميني ويا ارودگاه مسعود رجوي .
دیرزمانی است قصیم و روحانی انتخاب خودشان را کرده اند. با این انتخاب بقول نرودا چیزی دردرون آنها بنام انسانیت مرده است! اين سرنوشت همه كساني است كه از مقاومت فاصله ميگيرند و تسليم ميشوند و بر نعلين شيخ وشاه بوسه ميزنند .
تشبثات بی پایه واساس كريم قصيم و روحاني و توابهای تشنه بخون مجاهدین ومدد رسانان تازه بدوران رسیده مقام عظما کاری از پیش نخواهند برد. عرض خود میبرند وزحمت خود میدارند!
برای ثبت درتاریخ ونه درپاسخ طلبکاران تازه بدوران رسیده مقاومت، بسیاری ازهواداران مجاهدن وازجمله نگارنده سالیان متمادی است به جمع آوری کمک ازوجدانهای بیداربشریت دراقصا نقاط جهان مشغولیم تا استقلال سياسي و مالي اين مقاومت را رقم بزنيم .
براین امرمقدس و ارزشمند طي اين سالها افتخاركرده و ميكنم و بازهم خواهم كرد. ولي اين سوال از كريم قصيم و روحاني و... كه به اين مقاومت پشت كرده اند همواره هست ، آنچه را كه تاكنون از مقاومت ميگيرفتي ، با كجا جايگزين كرده اي ؟ اين سوال اصلي است ، به حاشيه نرويد ، خودتان را به كوري نزنيد ، هركس كه به اندازه يك ميلميتر عليه رژيم باشد ، جوابش را با سكوتتان ميداند. تا روزي كه پرونده ها ونامه هاي اعمال ديگران با سرنگوني اين رژيم آخوندي رو بشود ، آنگاه چه ميكنيد ؟ روزي كه محمود جعفريانها و كوروش لاشاهي ها و احسان نراقي ها همين مسير را طي ميكردند، هرگزفكرنميكردند كه روزي رسواي تاريخ بشوند ولي شدند ، بله آقايان شدند . اين منطق تاريخ است . كسي كه خواب است را ميتوان بيداركرد ولي كسي كه خودش را به خواب زده است را هرگز نميتوانيد بيداركنيد .

محمد قرایی- سوئد
فوریه 2015

مختصات سیاسی جدید قصیم و پیام های تبریک و قدردانی! حسین یعقوبی

در روزهای نخست تأسیس شورای ملی مقاومت ایران، تبادل نظر پیرامون عناصر و نیروهای تشکیل دهنده آن یکی از موضوعات مورد بحث روز هواداران سازمان مجاهدین و دیگر جریانات سیاسی در فضای ملتهب تابستان سال شصت بود.
بخوبی به یاد دارم که سازمان مجاهدین در سلسله گفتاری که در رادیو صدای مجاهد پخش می گردید، ضمن تأکید بر مرزبندی انقلابی "نه شیخ و نه شاه " و تشریح اصول حاکم بر مرحله انقلاب دمکراتیک، همه نیروهای طرفدار آزادی و دمکراسی را به شرکت در ائتلاف شورای ملی مقاومت ایران فرامیخواند.
سازمان مجاهدین خلق ایران به دلیل اعتقاد بس عمیق به مرزهای وحدت و تضاد نیروها در مصاف با تضاد اصلی، یعنی رژیم ضد بشری حاکم بر ایران، به عنوان قانون خدشه ناپذیر هدایت یک مبارزه جدی، طبعا شرکت در این ائتلاف را به هیچ عنوان به داشتن ایدئولوژی و خاستگاه طبقاتی خاصی مشروط ندانست.
ذکر این مقدمه از آن جهت حائز اهمیت است که از آن زمان تاکنون هر کس که به تحقیق صادقانه روند قضایا بپردازد، قطعا گواهی خواهد داد که مجاهدین در مداری بالاتر از حد و توان خود به اصل فوق پایبند بوده و با مایع گذاری که در نوع خود در ائتلافهای سیاسی، غیر متعارف و کم نظیر می باشد، همواره گامهای راهگشای عملی در راستای تقویت و استحکام جبهه خلق برداشته اند. نتیجه اینکه مجاهدین، برخلاف اباطیل برخی بریده از مبارزه و مردم، هرگز شروع کننده هیچ نزاعی با هیچ فرد و سازمان و گروهی نبوده اند. مسلما این خویشتنداری انقلابی و مسئولانه مجاهدین، البته آنجا که منافع جنبش در تهدید باشد دیگر مجاز نخواهد نبود. با این نگاه می توان به عمق ماهیت واقعی کسانی که در هفته های اخیر به بهانه "کلاهبرداری مالی"، مجاهدین و بویژه تشکیلات و رهبری آن را آماج رذیلانه ترین حملات خود قرار داده اند پی برد.
در این میان، دود و دم عوامفریبانه ای که کریم قصیم در مورد استعفای خود و تحفه همسنگش محمد رضا روحانی براه انداخته، براستی عبرت آموز است. برای واکاوی موضوع لازم است کمی به عقب برگردیم.
پیشتر ذکر گردید که مجاهدین هیچگاه آغاز کننده هیچ نزاعی نبوده اند، چرا که سازمانی که تمام توان و انرژی خود را صرف پروژه سرنگونی رژیم می کند، منطقا نباید از گشودن جبهه های فرعی هدر دهنده وقت و انرژی خود استقبال کند. در همین ماجرای اخیر افشای کمک های مالی ارائه شده به قصیم و شرکاء هم، مجاهدین و شورا زمانی اقدام به انتشار این اسناد کردند که پیشتر از آن کریم قصیم در هر فرصتی که دستگاههای رسانه ای به غایت مشکوک و معلوم الحال با گشاده دستی در اختیارش می گذاشتند، همصدا با لابی های ارتجاعی – استعماری رژیم، سینه چاک می داد و مجاهدین را به عدم صداقت در امور مالی متهم می کرد، که: "حقه بازی اينها حد ندارد...؟" (قصيم ٤ بهمن ١٣٩٣).
تنها در این نقطه بود که شورا در اطلاعیه مورخ ٤ بهمن ١٣٩٣ جهت روشنگری، ضمن انتشار لیست کمکهای دریافتی قصیم از مجاهدین، به ایشان یادآوری کرد که: "حيرت آور اينكه مدعيان فوق الذكر، عليرغم كليه دعاوی شفافيت و جا نماز آب كشيدن انسانی و اخلاقی، معلوم نيست كه چرا هيچگاه از اين مقوله (دریافت کمک از مجاهدین) سخن نگفته و بر آن عامدانه و آگاهانه سرپوش گذاشته اند."
اما ظاهرا در منطق قصیم، این تنها حق منحصر بفرد ایشان است که مجاهدین را در مورد هزینه های سفر پاتریک کندی، که تماما در راستای پروژه حفاظت از جان قهرمانان اشرف بوده است مورد استنطاق قرار دهد؛ اما وای به روزی که کسی به ایشان گوشزد کند که جنابعالی، هم بابت کاغذ و قلم "کپی اند پیست" ((copy-and-paste سلسله مقالات آپیزمنتت و هم سایر مخارج زندگی ات از دبیرخانه شورا طلب کمک مالی می کردی! این دیگر می شود خیانت به تعهد عدم افشای اسرار شورا تا سرنگونی!
قصیم در سر هم کردن مهملات خود ناجوانمردانه تشکیلاتی را به استثمار متهم می کند که اعضای آن یکی از باشکوهترین مقاومت تاریخ را به منصه ظهور گذاشته اند و در یک کلام از همه چیز خود برای رهایی مردم گذشته، به تمام مواهب مشروع زندگی دست رد زده و به تعبیر روحانی، یار "کلون" شده اش (زمانی که از نعمت حضور در جمع انسانهای شرافتمند بهره مند بود): "تمام زندگی یک مجاهد خلق در یک کیسه پلاستیکی خلاصه می شود."
براستی جز کلمه شرم چه چیزی می تواند پاسخ این رذالت قصیم و شرکاء باشد؟. چرا که او در ائتلاف با چنین راد مردان عیار، حتی برای نوشتن مقاله و کتاب طلب مواجب می کرد و در عین حال با گنده گویی مشمئزکننده ای خود را "کادر کاروان پیکار" می نامید!
وی در توجیه مسخره این طلبکاری می گوید: "مبارزان قدیمی خوب می دانند، تامین بخشی یا تمامی معاش کادرهای کاروان پیکار، به عنوان امری بدیهی و آزاد کننده وقت و فرصت جهت تکمیل و افزایش فرصتهای کاری و کوششهای مبارزاتی همیشه باب بوده. همین طورهم در"شورا" بود."
قصیم در این "قانون اساسی" من در آوردی اما، خود را به نفهمی زده و نیازی به توضیح نمی بیند که در کدام بند قانون فوق، مندرج گردیده که تنها مجاهدین و هواداران آن باید متحمل شداید بار سنگین این هزینه ها باشند!
لازم به توضیح نیست که البته مجاهدین و هواداران آن که تمام هست و نیست خود را فدای آزادی خلق محبوبشان می کنند، برای پیشرد امر انقلاب، بار سنگین مالی مقاومت را کماکان بدون چشمداشت به دوش خواهند کشید؛ امری که در بطن خود مبین استقلال مالی و به تبع آن استقلال سياسی مجاهدين ميباشد. ولی آیا در مقابل این نامردمی سکوت نشانه ذلت نمی بود؟
هرزه درایی و خزعبلات اخیر کریم قصیم موجب گردید تا نگاهی به اراجیف نامبرده که به تواتر در "پژواک آخوندها" منتشر و در سایر سایت هایی که بدون کوچکترین تردیدی تحت هدایت مستقیم وزارت بد نام اطلاعات آخوندی هستند، لانسه می گردد، بیاندازم.
کریم قصیم با جار و جنجال و در هر بازار مکاره ای استعفای خائنانه و مشکوک خود را امری "پاکیزه" و متعارف قلمداد کرده و با خودبزرگ بینی خاص خود همواره تلاش می کند این عمل را با استعفای جنجالی اسکار لافونتن، از با نفوذترین سیاستمداران حزب سوسیال دمکرات آلمان در سال ١٩٩٩ از کابینه گرهارد شرودر مقایسه کند. وی در متنی که در لینک زیر منتشر گردیده، می نویسد: "شما که می دانید اسکار لافونتن از این ساعت به ساعت بعد استعفا داد و هیچکس به او اتهام خیانت به مردم نزد و این مزخزفاتی بیان نشد که در دو بیانیه (مجاهدین / شورا) به ما اهانت کرده اند."
http://www.newsecularism.com/2013/07/12.Friday/071213.Karim-Ghassim-Greenlight-to-reformists-and-US.htm#sthash.cXwi4rfH.dpuf
جدای اینکه وزن و جایگاه بسیار مهم لافونتن در حزب سوسیال دمکرات آلمان با عضویت قصیم در شورای ملی مقاومت، این قیاس را از اساس مع الفارق می سازد، لازم است به نکاتی در این رابطه بپردازم.
در اکتبر ١٩٩٨ میلادی بعد از ١٦ سال حاکمیت حزب محافظه کار آلمان به صدر اعظمی هلموت کهل، اشتیاق و پتانسیل شدیدی در بین مردم بویژه در اقشار کم درآمد، طرفداران صلح، محیط زیست و سندیکاها ی کارگری و حامیان مهاجرین در تغییر وضعیت موجود وجود داشت. اگر چه گرهارد شرودر کاندیدای حزب برای احراز مقام صدر اعظمی بود اما به گواهی اکثر ناظرین سیاسی، این چهره کاریسماتیک و نفوذ کلام اسکار لافونتن بود که نقش بی بدیلی در پیروزی سوسیال دمکرات ها در انتخابات آن سال داشت. پس از انتخابات، گرهارد شرودر در مقام صدر اعظم و اسکار لافونتن در موضع وزیر پرقدرت خزانه داری در ائتلاف با حزب سبزها به ١٦ سال حاکمیت محافظه کارانه هلموت کهل پایان دادند. مردم بی صبرانه در انتظار رفرم ها و عملی شدن قول های انتخاباتی بودند که به ناگاه در ١١ مارس ١٩٩٩، لافونتن به سبک قصیم بدون ذکر هیچ توضیحی از تمام سمت های سیاسی اش استعفاء کرد و به مدت سه روز از دید همگان پنهان شد. برخلاف وارونه گویی های قصیم برای توجیه عمل خائنانه اش، مردمی که تا دیروز در اسکار لافونتن یک ناجی بزرگ را می دیدند، او را با رکیک ترین کلمات مورد هتاکی قرار می دادند. خشم مردم نه به خاطر استعفای وی بلکه تنها و تنها به خاطر نحوه استعفاء و به قول خودشان "جا گذاشتنشان" بود. بسیاری از طرفداران پروپا قرص حزب از او به عنوان کودتاگر اسم می بردند.
گونتر گراس چهره نامدار ادبی آلمان و جهان، برنده جایزه ادبی نوبل و از حامیان حزب سوسیال دمکرات در مصاحبه ای با روزنامه "زود دویچه سایتونگ" نحوه استعفای اسکار لافونتن را شدیدا محکوم کرد و گفت:
"در تاریخ حزب سوسیال دمکراسی تاکنون هیچ خیانتی به کثیفی خیانتی که لافونتن در حق رفقای حزبی خود مرتکب شده است وجود نداشته است."
http://www.sueddeutsche.de/politik/literatur-nobelpreistraeger-grass-rechnet-mit-lafontaine-ab-1.1745249
باید توجه داشت که حزب سوسیال دمکرات آلمان و طرفداران آن همچون سازمان مجاهدین و مقاومت ایران در شرایط طاقت فرسای مقاومت با یک رژیم ضد بشری که اعضای مقاومت در آن پیمان خون تا سرنگونی بسته باشند، نبودند. حال می توان تصور کرد که عکس العمل مردم و روشنفکران آلمانی نسبت به استعفای لافونتن در شرایط مشابه مقاومت ایران چه می بود! این البته تنها یک نمونه از بیشمار "لاف زدن های در غربت" و وارونه گویی های ابلهانه کریم قصیم برای توجیه خیانتش است!

اما براستی پشت کردن قصیم و شرکاء به مقاومت امری تصادفی و یا به زغم او "پیروی از ندای وجدان" بود!؟ برای پاسخ به این سئوال باید ازعلم الاجتماع انقلاب بهره گرفت و نظری به منظره سیاسی کشورمان و موقعیتی که مقاومت ایران و نیروی محوری آن سازمان مجاهدین خلق ایران در آن قرار دارد، انداخت.
واقعیت این است که ماهیت ضد بشری و سرگوبگری وحشیانه رژیم، میدان مبارزه را بسان یک میدان قوی مغناطیسی چنان پلاریزه کرده که مختصات حضور هر نیروی جدی در این میدان بطور اجتناب ناپذیری تابعی از دوری و نزدیکی با یکی از دو قطب مخالف است. تجربه تاسف بار خزیدن بسیاری از مدعیانی که با پشت کردن به مقاومت و در نتیجه مجازات اتودینامیکی همین قانونمندی به زیر قبای ملا پرت گردیدند، هر ناظر بی طرف را بی نیاز از توضیح بیشتر در این باره می سازد.
حال می توان با توجه به اصل فوق به خوبی پی برد که چگونه و چرا عوامل بدنام و جنایتکار وزارت اطلاعات آخوندی به خیانت استعفاء قصیم اکتفا نکرده و تلاش می کنند، قصیم را به آلت دستی حرفه ای بر علیه مقاومت و مجاهدین به خدمت بگیرند.
بر کسی پوشیده نبوده و نیست که انهدام و تلاشی ائتلاف شورای ملی مقاومت از دیر باز در الویتهای سرویس های مرئی و نامرئی رژیم آخوندی قرار داشته و اکنون که قصیم در دام این شبکه عنکبوتی تنیده شده توسط این سیستم مخوف قرار گرفته، خیره سرانه به خود می بالد و می گوید: "و بالاخره صرف استعفای علنی و بی خدشه من و ما و نشان دادن امکان مشروع و پاکیزه کناره گیری از معایب و مصائب نامبرده (درمتن استعفاء) به عنوان شهامت مدنی مورد احترام افکارعمومی هموطنان قرارمی گیرد و با تبریک و قدردانی افراد و شخصیتهای متعلق به خانواده های سیاسی گوناگون اپوزیسیون ضدرژیم مواجه می شود (این جانب پیامهای تبریک ایمیلی ، فیسبوکی و تلفنی و حضوری متعددی ازشخصیتهای اپوزیسیون دریافت کردم...)."

ایکاش قصیم که این روزها کمپین پروژه "شفاف سازی اش" اوج گرفته، در این مورد هم از این شخصیت های اپوزیسیون نام می برد، تا مردم مجبور نمی شدند با سر زدن به سایت های رنگارنگ عمله و اکره "مقام معظم رهبری" از وجودشان مطلع شوند!
اما اجالتا فقط به بخشی از سیگنالها، تشکرات فائقه و رهنمودهای بعضی از این افراد "خوشنام" پرداخته می شود.
مريم سنجابی، خائن خودفروخته ای که برای اجرای اوامر شکنجه گران وزارت اطلاعات از مدتها پیش خود را تمام عیار در اختیار گشتاپوی آخوندی گذاشته و با شركت درشناسايی های قبل وبعد ازحمله جنايتكارانه رژيم ومالكی در ١٠ شهريوربه مجاهدان اشرف، دست درخون آن قهرمانان دارد، یکی از آن " شخصیتهای متعلق به خانواده های سیاسی گوناگون اپوزیسیون ضد رژیم" مورد نظر قصیم است، که در پیام خوش آمدگویی اش به قصیم و باندش چنین می نویسد: "به آقایان محمدرضا روحانی و کریم قصیم و یغمایی و ایرج مصداقی و … افتخار می کنم. مسبب ویرانی رجوی است. پس از خروج شجاعانه آقایان محمدرضا روحانی و دکتر کریم قصیم و شاعر توانمند آقای اسماعیل وفا یغمایی و آقای ایرج مصداقی از بند و اسارت فرقه رجوی به نظر اینجانب راه خروج بسیاری ازدوستان دیگر در بند هموار شده است...."(اينترلينك، سایت وزارت اطلاعات، مريم سنجابی، ۲۰ بهمن ۱۳۹۳)

اما ظاهرا وزارت منفور اطلاعات هنوز از میزان خیانت قصیم و شرکاء رضایت کامل نداشته و از زبان مزدور حرفه ای دیگرخود بنام حامد صرافپورضمن خط و نشان کشیدن برای وی به او رهنمود می دهد که: " آقای قصیم، آیا مشکل مردم ایران این است که بدانند شما سی و چند سال قبل چقدر به مجاهدین مجروح کمک کرده اید؟ آیا مشکل آنان این است که تاریخچه جوانی شما را بدانند؟ آیا هواداران کنونی این فرقه تروریستی که در جهل بسر می برند، منتظر هستند تا شما از دهه ۶۰ سخن بگویید؟ خیر آنها می خواهند بدانند در شورای دستساز رجوی در طی ربع قرن چه گذشته است."
(اینترلینک، سایت وزارت منفور اطلاعات، حامد صرافپور، ۲۰ بهمن ۱۳۹۳)

اینجاست که قصیم برای اثبات حسن نیت خود و اینکه گوش شنوایی برای "شخصیت های خوشنام اپوزیسیون" تولید و غنی شده در دستگاه ولایت دارد، فرصت را مغتنم شمرده و در لجن نامه بعدی اش مجاهدین و شورا را به سبک و ادبیات خاص آخوندی مورد شرم آورترین کینه توزی های خود قرار می دهد.
در یک وارونه گویی دیگر، قصیم مدعی است که بارها به مسئولین مجاهدین گوشزد کرده بود که بعد از سرنگونی رژیم سابق عراق دیگر ماندن در عراق به سود جنبش نیست. اما معلوم نیست که در سالهای قبل چه کسی قصیم را در قلب اروپا وادار می کرد تا اندرباب ایستادگی قهرمانان اشرف اینچنین به داد سخن بپردازد:
"دنیا زیر و رو شد. ابرقدرت شرق فرو پاشید جهان یک قطبی شد سیستم عراق که میزبان مبارزان آزادی ایران را پذیرفته بود ساقط شد و همه اعوان شیاطین جمع شدند که پهلوانان آزادی ایران را، هم‌ اکنون (به‌واقع می‌توان گفت) پهلوانان آزادی برای منطقه را نابود کنند. از اوج پیکار خود به عرصه فرار بکشانند و یا به سازش ساقط کنند. همه قدرتهایی که در این توطئه چندساله سهیم شدند یکی بعد از دیگری ننگ شکست توطئه‌گران و پیروزی اشرف را تجربه کردند. ....به‌ زودی دیدند اینجا جایی نیست که بتوانند از دیوارش بالا بروند. توطئه‌ها را تقسیم کردند یکی بعد از دیگری فشارها را افزودند این توطئه‌ها به طرحهای جنایت جمعی تبدیل شد. باز هم شکست خوردند. باز هم اشرفیان، ایستاده و راه نشان دادند...."
(قصیم در دویست هجدهمین روز تحصن ژنو، یکشنبه، ۱۳ آذر۱۳۹۰)

البته اگرقصیم سخنان فوق را نه در ژنو بلکه در خود اشرف و یا لیبرتی ایراد می کرد، شاید همنشینان الدنگ کنونی اش آنرا به حساب "مغز شویی ایشان در زندانهای رجوی" می گذاشتند!

قصیم می تواند کماکان سایت های زنجیره ای وزارت بد نام اطلاعات آخوندی را با مهملات خود مزین کند، این سئوال اما همچنان بی پاسخ مانده است: "كی، كجا وچند خود را فروختی؟"


حسین یعقوبی

٢٨ بهمن ۱۳۹٣