۱۳۹۳ دی ۲۲, دوشنبه

روزِ نزديك پيروزي ـ اكرم شيرنژاد

اينكه محل كلينيك دكتر درست روبروي كميته سعدآباد بود خودش موضوعي بود كه بايد به آن توجه مي كرديم ولي اعتماد ما به نفري كه اين آدرس را داده بود، باعث شد كه براي انجام يك كار مانده درماني به اين مطب بروم. من را دوستم كه يك خانم وكيل هوادار مجاهدين بود به اسم (ب) همراهي مي كرد.
تعداد بيماران زياد بود به طوري كه كنار هم نشسته بوديم ديگر جايي براي نفراتي كه وارد مي شدند نبود، كريدور حالت U شكل داشت و همه U را بيماران پر كرده بودند.
پس از گذشت حدود نيم ساعت به شكل نامأنوسي درب مطب باز شد و آقاي دكتر بيرون آمد و با (ب) سلام و احوالپرسي كرد و پرسيد ايشون هستند؟ من بلند شدم و سلام و عليك كردم، بعد از اينكه دكتر داخل مطبش شد يك مرد ريشو از آنجا بيرون آمد و سريع از كلينيك خارج شد.
من و (ب) نگاهي به هم كرديم و تصميم گرفتيم موضوع را به چپ حل كنيم و از مطب خارج شويم. وقتي بيرون آمديم بدو رو سوار ماشين شده و از منطقه خارج شديم.
چند روز بعد از كانال برادري به اسم نادر متوجه شدم كه آنروز تا ساعت10شب همه بيماران را قرنطينه كرده و سپاه پاسداران مستقر در كميته و بسيجيان، بيماران را چندين بار به اتفاق دكتر چك كامل مي كردند! نه اشتباه نكنيد منظور چك پزشكي نيست بلكه دكتر مأموريت چك شناسايي را برعهده داشت...ليكن سوژه از دست در رفته بود!
نادر كه من فاميلي اش را نمي دانستم از همان امكاني استفاده مي كرد كه من مي كردم و او به نفع من آنجا را ترك كرده بود ولي گاهاً به آن خانواده سر مي زد، او سال 61 در يك درگيري خياباني شهيد شد.
اين داستان مربوط به آبان سال 60 است وقتي كه اغلب پزشكان هوادار يا اعدام شده بودند و يا در زندان در انتظار اعدام بودند. اما دكتري كه ما نزد او رفته بوديم يك توده اي خود فروخته بود كه با سپاه كار مي كرد و وقتي موضوع رفتن من نزد او مطرح شده بود، او از اينكه يك مجاهد براي مداوا نزد او برود بسيار ابراز خوشحالي كرده بود, طوري كه (ب) هم كه از قبل او را مي شناخت باور نمي كرد كه او قصد فروختن ما را داشته باشد.

سي سال بعد
يك صبح زيباي اشرف بود كه خبر رسيد بالاخره من مي توانم قرار پزشكي ام را كه مدتها به تأخير افتاده بود اجرا كنم، عراقيها گفته بودند ما ساعت هفت صبح آنجا باشيم، ما حدود 10 الي 12 خواهر به آنجا رفته و ايستاده بوديم تا دكتر براي ويزيت بيايد، نگهبان داخل بيمارستان سراسيمه از خواب پريد و به برادري كه آنجا بود گفت آيا خبري شده كه زنانتان را آورده ايد؟ او گفت خير آنها قرار دكتر دارند. حوالي ساعت هفت و نيم صبح دكتر آمد و همه ما را كه روز قبل به شكل اعجاب آوري بيمار اورژانس خوانده و قرار بيرون اشرف داده بود، به سمت ماشين نظامي حركت داد.
موضوع قرار آنروز من مربوط به 24-25 ديماه 89 بود و من هنوز صورتم از ضربه اي كه توسط وحوشي كه در روزهاي قبل، از ضلع جنوب اشرف با سنگ و چوب حمله كرده بودند زخمي و متورم بود. از اينكه دكتر هيچ انعكاسي در مورد زخم صورتم نداد حدس زدم دكتر آلوده به رژيم است ولي بهر حال قراري بود كه بايد اجرا مي شد و دكتر هم گفته بود خودش مي خواهد با ما بيايد و ما نيازي به مترجم نداريم.
ياد روز (17دي) افتادم كه مثل امروز سرد بود. از چند وقت پيش از آن بلندگوها اطلاعيه پخش كرده بودند كه خانواده ها!! مي خواهند به ضلع جنوب بيايند ولي روزيكه آنها آمدند،  ما زودتر رسيده بوديم. در آنجا من در يك انحنا توي صف وقتي در بلندي قرار گرفتم، پرچمهاي هيهات كه در دستهاي مجاهدين در طوفان خاك در اهتزار بود را ديدم، آن صحنه برايم تداوم قيام عاشورا بود، دلم مي خواست ساعتها آنجا بايستم و نگاه كنم. خواهران اينطرف و برادران از آنطرف به يك سمت مي شتافتند. جلوي سياج رسيديم، و صف بستيم، اتوبوسهاي رنگ و وارنگ از جنوب غربي به سمت جنوب در تردد بودند و روبروي ما مي ايستادند ما حدس مي زديم از هر اتوبوس45 نفر پياده مي شوند ولي در هر كدام 8-10 نفر بيشتر نبود، وزارت عجب مايه گذاري كرده بود كه ما به ازاء هر 8-10 نفر يك اتوبوس به خط و روانه كرده بود.
حدود 100 متري ما يك چادر بزرگ بود كه جلوي آن به شكل مضحكي ديگ و قابلمه هاي بزرگ را روي آتش بار گذاشته بودند و زير قابلمه ها دود مي كرد! ديگها را رديف كرده بودند كه مزدوران متوجه باشند به همه آنها خواهد رسيد، اين خيلي تعيين كننده بود! همين روز بود كه توسط خانواده ها!! يك ضربه قوي با چوب خرما توي صورتم خورد و براي لحظاتي نشستم روي زمين! ...

بهرحال
چون پاي دكتر در ميان بود! ما را سريع خارج كردند، تازه آنجا متوجه شدم كه موضوع اعجاز دكتر چه بوده است، من كه مشتاق ديدن شيرهاي جلوي درب اشرف بودم و بيرون را نگاه مي كردم متوجه شدم يكسري عكس و شعار و پلاكاردهاي حاوي لوش و لجن به دربهاي قرارگاه نصب شده و زن و مردهايي به دور ماشين ما مي چرخند و مي خواهند عكس و فيلم بگيرند، دكتر گفت: يور فاميلي! (your family)
يكي از بيماران گفت يارو(دكتر) اطلاعاتيه...
ديگري گفت محلشان نگذار اينها همه فارسي مي فهمند...
شعار مرگ بر اصل ولايت فقيه را به شيشه چسباندم و پرده را كشيدم. يكي ديگر از بچه ها يك عكس خواهر مريم كه داخل كيفش داشت را درآورد و آنرا هم به شيشه چسباند، مزدوراني كه تا آن موقع مانند مور و ملخ دور ماشين مي چرخيدند، با ديدن عكس و شعار مثل شيطان و جن كه از بسم الله مي گريزد از ما دور شدند و خودرو به حركتش ادامه داد.
بعد از رسيدن ما به بيمارستان خود دكتر كه معلوم نبود چكاره بيمارستان بود شروع به اكوگرافي كرد و به همه گفت اوكي! اوكي! مشكلي نداري... ، همه درخواستهاي ما براي اينكه يك برگه از اكو به دست ما بدهد بي فايده بود و ما تازه آنجا فهميديم كه دكترش اصلا دكترهم  نبود بلكه يك مزدور ناكام وزارت اطلاعات بود.
در برگشت ديگر نقابش را كاملا پس زد و چنان با سرعت خودرو را از روي هر مانعي رد مي كرد كه خودرو به هوا مي پريد و محكم به زمين مي خورد و اين براي بيماران كه هر كدام مشكل جدي داشتند بسيار عذاب آور بود. البته در روزهاي بعد ديدم كه همين دكتر! به همراه رئيس بيمارستان دكتر....، مشغول اذيت و آزار ما شد و البته چه دستيار خوبي براي اينكار بود و از هيچ چيزي كوتاهي نكرد!
بعدها فهميدم كه همه تلاش دكتر براي بيرون بردن ما از اشرف نشان دادن بوزينه هايي بود كه به اسم خانواده دور ماشين ما وَرجه وُرجه مي كردند و شكلك و ادا اطوار در مي آوردند و فيلم مي گرفتند!
باور كنيد اگر كسي فيلم ادا و اطوار اين مزدوران را مي گرفت بيشترين بيننده را در يوتيوپ به خودش اختصاص مي داد!
سه سال بعد
چند شب پيش يك بيمار اورژانس كه آپانديسش عود كرده بود را به كلينيك عراقي برديم، دكتر تجويز كرد كه سريع بايد به بيمارستان برود، بيمار را در حاليكه از درد بي قرار بود و هر آن احتمال تركيدن آپانديسيت داشت، چهار ساعت پشت درب نگه داشتند تا نهايتا اجازه خروج داده شد، چرا كه يك قاتل جلوي درب ليبرتي است و اسامي را چك مي كند و اوست كه مشخص مي كند چه كسي بيرون برود و چه كسي نرود و همه هم و غمش هم اين هست كه هرچه ميتواند با تأخير و سنگ اندازي, هرچه بيشتر بيماران و مجاهدين را زجر بدهد. وقتي قاتل را نگهبان زنداني مي گذارند نتيجه اي غير از اين نمي تواند باشد.
و متاسفانه مورد بالا تنها نمونه نيست، در خيلي از موارد به قدري بيمار را جلوي درب نگه مي دارند كه وقتي بيمار به بيمارستان مي رسد ديگر همه جا بسته شده است و بيمار مجبور است بدون اجراي قرارش برگردد،...
اما
شيوه هاي اذيت و آذار وزارت اطلاعات اگرچه در دورانهاي مختلف شكل عوض مي كند، اما اين شيوه ها در محتوا همواره يكي است، از روزي كه سازمان پر افتخار مجاهدين خلق ايران پايه گذاري شد تا همين امروز، رسم مجاهدين پايداري است، هيچ زجر و شكنجه اي نمي تواند مجاهد را از مقاومت باز دارد، بندها و زنجيرها را مي گسلد و روز نو را مي آفريند!
فرزندان مردم ايران همواره بند و زندان را به جان مي خرند و حاضرند هر قيمتي را براي رهايي خلق و ميهنشان بپردازند تا روزيكه آزادي و خوشبختي و نعمت براي مردم ايران فرا برسد.
آن روز دور نيست و تلاشهاي ما براي تحقق آن روزِ نزديك است.

رزمگاه ليبرتي ـ دي93
اكرم شيرنژاد

خانواده وزارتي ترفند نخ نما شدة آخوندها ـ بابك رهنورد


رژيم آخوندي در مصاف 36ساله با مجاهدين, تمامي تاكتيكها را براي نابوديِ به زعم خودشان «گروهگ مجاهدين» آزموده است. در اين زمينه ازآنجاكه به هيچ اصل و پرنسيبي هم پايبند نيست, بالطبع هيچ دست بستگي اخلاقي و اجتماعي هم بنا به ذات ضدبشري خويش نداشته و ندارد. و از آنجا كه امام راحل براي حفظ نظام, فتواي تكليف مضطر را صادر كرده بود و بالصراحه گفته بود اگرپاي بود و نبود نظامش در ميان باشد نماز و روزة ريايي را هم مي تواند تعطيل كند و در عمل هم خميني همچون خلفش حجاج بن يوسف ثقفي كارگزار خونريز حكام اموي, خانه خدا را هم به آتش كشيد و از آنجا كه رژيم آخوندي تهديد خودش را فقط و فقط مجاهدين مي بيند به وضوح مي توان نتيجه گيري كرد كه در زمينه جنگ با مجاهدين چه مرزهايي را رد كرده است.
داستان زندانهاي خميني و شكنجه گاههاي آن كه روي سياهچالهاي خلفاي عباسي را هم سفيدكرد كه همگان ميدانند. يعني در يك كلام آخوندها در جنايت و رذالت در نبرد با مجاهدين از چيزي فروگذار نكردند كه داستانهاي آن بسيار نوشته شده است و بخشي از آن و البته بخش هولناك تر از آن قطعاً بعد از سرنگوني آخوندها آشكار خواهد شد تا مردم و تاريخ آيندة ايران بدانند كه مقاومت ايران و مجاهدين با چه جانياني در افتادند.
اما وقيحانه ترين و زديلانه ترين توطئه آخوندها, داستان علم كردن خانواده مجاهدين آن هم از نوع وزراتي آن است. يعني آخوندها كه خود مسئول قتل و كشتار و حبس و تبعيد بسياري از خانواده هاي مجاهدين بوده و هستند و چه در زمان خود خميني و چه در زمان رفسنجاني و چه خاتمي و چه احمدي نژاد و چه در زمان روحاني عليرغم هر جنگ و دعواي باندي كه با هم داشتند و دارند, سر يك موضوع كه آن هم شكنجه و كشتار مجاهدين است با هم در توافق كامل هستند و در اين هماهنگي است كه رسالت سنگين رساندن اعضا به خانواده هايشان و خانواده ها به عزيزان در بندشان! در اشرف و ليبرتي!! را به عهده گرفته اند.
در حاليكه اعضا و هواداران مقاومت و مجاهدين در زندانهاي خود رژيم حق ندارند به هم برسند و مورد انواع و اقسام شكنجه و اذيت و آزار هستند و حتي حقوق شهروندي هم ندارند و ارث هم نمي برند و اصلا هويت حقوقي برايشان قائل نيستند, اما اگر همين اعضا در ليبرتي باشند و قسم خورده باشند كه بند از بند رژيم بگسلند, اينجاست كه آخوندها كاراكتر عوض مي كنند و يكباره محبت و عواطفشان گل مي كند و وزارت اطلاعات تمام كارهاي واجبش را ول مي كند و بمثابة يك بنياد خيريه عمل مي كند تا اين ديدارها انجام شود.
البته از آنجا كه وزارت خودش را هم جزء خانواده ها مي داند اين شرط را اضافه كرده بود كه اين ديدارها نبايد در داخل اشرف يا محل مجاهدين باشد يعني اوجب آن است در محلي باشد كه هم نيروهاي نظامي مالكي و يا مزدوران عراقي حضور داشته باشند و هم نمايندة وزارت اطلاعات, تا اين ديدار خانوادگي واقعاً ديدار خانوادگي باشد و در اين جمع عضو مجاهدين بعد از سالها دوري بتواند طعم شيرين يك ديدار خانوادگي را در حضور مزدور اطلاعاتي و نفر مالكي يا مزدورعراقي رژيم احساس كند!! اگر چه اينها به ظاهر طنز مي نمايد ولي در عالم آنچه اتفاق افتاده همين است و اگر مجاهدي تن به اين ديدار خانوادگي نداد آنوقت پدر و مادر و بستگان اطلاعاتي با 300 بلندگوبه كنار قرارگاه مجاهدين مي آيند و سعي مي كنند با تهديد سربريدن و به آتش كشيدن, اين عواطف از ياد رفته را به عضو مجاهدين يادآوري كنند يعني مي گويند كه آنقدر مشتاق ديدار هستند كه اگر اين ديدار انجام نشود او را خواهند كشت و آتش زده و قرارگاهشان را هم روي سرشان خراب مي كنند. باوركنيد ما مجاهدين سالهاست كه مورد چنين مهر و محبتي از جانب آخوندها هستيم و به آن عادت داريم.
اما بايد گفت كه آزموده را دوباره آزمودن خطاست. آخوندها در اشرف اين تاكتيك رذيلانه را تابه آخر آزمودند و سرشان به صخره مجاهدين مصمم و قسم خورده خورد و مي دانند كه از اين تشبثات چيزي براي رژيم غرقه در بحرانشان عايد نخواهد شد روي سخن به آخوندها نيست چون مشخص است كه از آخوندها چيزي جز جنايت و رذالت انتظار نيست, بلكه مخاطبم كساني هستند كه خواسته و يا ناخواسته, اسباب اين توطئه هاي كثيف مي شوند. اگر آگاهانه است كه شريك جرم پليدترين دشمنان ايران و ايراني هستند كه بواسطه حكومت ننگينشان بسياري از خانواده هاي ايراني داغدار است و اگر هم نا آگاهانه است, خوب است به تجربيات مجاهدين كه محصول يك رويايي و هماوردي خونين با آخوندهاست توجه كنند و خود را به لوث وجود اين جانيان نيالايند. اما مجاهدين همواره به هر توطئه يي از جانب رژيم آخوندي بيابيا مي گويند چون در اين ساليان اين آخوندها بوده اند كه همواره گفته اند از ديوار بلندتر از قدشان يعني مجاهدين مي خواسته اند بالا بروند ولي خوب است كه در فرداي ايران كه روز حسابرسي خلق قهرمان ايران است كه بالاترين شاخص حق بودن دوري و نزديكي به اين رژيم است همه روسفيد باشند و در كارنامة اعمالشان, لكه ننگ همكاري با اين رژيم يزيدي نباشد.

بابك رهنورد
رزمگاه ليبرتي ـ ديماه 1393

بر من و خانواده ام چه گذشت؟ ـ سعيد اميرخيزي


روزگاري آخوند قرائتي دلقك نظام, درهمان سالهاي اول حكومت نامشروع آخوندي, در تلويزيون رژيم با همان وقاحتي كه ويژگي آخوندهاي خميني صفت است, گفت: «يك سكة يك تومني را به يك آخوند بدهيد اگر توانستيد ازش بگيريد, آنوقت حكومت را هم خواهيدگرفت.» اين آخوند كودن اگرچه به ظاهر مي خواست قدرت نمايي كند ولي از فرط حماقت به عدم مشروعيت و ضديت حكومت آخوندي با مردم اذعان مي كرد.
اين جنگ از همان آغاز حكومت ضدمردمي شياطين عمامه دار با شعار «حزب فقط حزب الله, رهبر فقط روح الله»  با مردم و مقاومت سازمانيافته اش شروع شد و هر روز عميق ترشده و تا كندن آخرين خشت بناي نامشروعش ادامه دارد... دست و پا زدن هاي ديوانه وارش براي برون رفت از اين تنگنا و فشارآوردن روي هماوردش, سازمان مجاهدين دقيقا به مثابة قدم زدن در باتلاقي است كه هر روز و هرلحظه آن را بيشتر فرو مي برد.
مخصوصا كه دوران مفت خوري دو ائتلاف بين المللي قبلي در منطقه سپري شده و در ائتلاف اخير پدرخواندة داعش و بنيادگرايي نشانه گرفته شده و دوران جديدي شروع شده است. به همين دليل است كه از روي استيصال و درماندگي دوباره عواطفش گل كرده و به فكر خانواده هاي مجاهديني افتاده كه با تير و تبر و گلوله و موشك حريفشان نشد, دنبال چارة دردش از اين طريق است. خوب بيچاره آخوندها اين كار را نكنند پس چكار بكنند؟
هدفم از نگارش اين مطلب نه به قصد پاسخگويي و يا مقابله با اين سياست رسوا, بلكه بيان بخش كوچكي از تاريخچه خونبار و البته غروز انگيز خلقي دلاور است در مصاف با خليفه ارتجاع و بنيادگرايي كه ماشين كشتارش با شقاوت تمام از اعدام و شكنجه زنان و دختران و پدران مادران مجاهدين گرفته تا قتل عام آنها تا اسيد پاشيدن بر صورت زنان و دختران و اعدامهاي خياباني و يا دسته جمعي در زندانها و يا شركت مستقيم در قتل عام مردم سوريه و عراق و به قول خودشان خط بستن در عراق و سوريه براي حفظ تهران، لحظه يي توقف نداشته است.
هنگاميكه 12 ساله بودم توسط برادرم علي كه از زندان ساواك شاه در پاييز 57 آزاد شده بود, با سازمان مجاهدين آشنا شدم. در آن زمان كه البته روز رزم و رنج خون بود و همه مردم در ميدان نبرد بودند, بياد ندارم كسي اشكال و انتقادي به عملكرد مجاهدين داشته باشد و سؤال كند كه چرا از دامان پر مهر و گرم خانواده جدا شده و به نبرد با ديكتاتوري برخاسته اند؟ اما پس از پيروزي انقلاب ضدسلطنتي و غصب حاكميت مردم توسط ولايت پليد خميني، به يكباره با سيلي از اتهامات و در پي آن حمله و هجوم و باز هم شكنجه و كشتار مجاهدين و اينبار از نزديك مواجه شدم. در پي هر ابراز عقيده و فعاليت تبليغي, تنها پاسخ چماق و شكنجه و اعدام از جانب آخوندها و پاسداران جنايت پيشه بود.
خواهرم لعيا در سال 59 در حاليكه دانش آموز بود به هنگام فروش نشريه مجاهد دستگير و تا يكسال بعد هرچه تلاش كرديم, هيچ اطلاعي از او به ما ندادند كه آيا زنده هست يا نه و يا در كجاست؟ چند ماه بعد در ارديبهشت 60 برادرم اصغر به جرم حمايت و هواداري از مجاهدين دستگير شد. از او هم تا مدتها هيچ خبري به ما ندادند.
طولي نكشيد كه برادرم علي اولين شهيد خانواده ما در نبرد عليه خليفه داعش آن روزگار يعني خميني, جانش را در مسير آرمان رهايي از چنگال اين جنايتكاران ضدبشر فدا كرد.
بعد از آن 2 خواهر ديگرم كه به جرم هواداري از سازمان در معرض دستگيري بودند, از خانه فراري شده و مخفي شدند. 2خواهر ديگرم در تابستان و زمستان سال 60 به جرم رفت و آمد دو خواهر ديگرم, به خانه آنها دستگير شدند. خواهرم كبري با اينكه تنها سرپرست 2 فرزند خردسالش بود كه پدرشان ساليان قبل بعلت بيماري درگذشته بود, به 3 سال زندان محكوم شد و فرزندانش مجبور شدند جداگانه و تحت سرپرستي مادرم و مادر بزرگ ديگرشان قرار گيرند. پدرم در اثر فشارهاي روحي و نگراني از سرنوشت فرزندانش به خصوص دخترانش, در اثر سكته قلبي در تيرماه 60 تنها چند روز بعد از شهادت برادرم علي درگذشت.
در زمستان 60 برادرم حميد كه سرپرستي خانواده خود و ما را بر عهده داشت, دستگير و به 4 سال زندان محكوم شد. در زندان تحت شكنجه و شرايط سخت و عدم بهداشت در آن سالها به بيماريهاي گوناگون مبتلا شد كه تا امروز هم عوارض آن باقي است.
برادر بزرگم محمد كه در تبريز معلم دبيرستان بود به خاطر سابقه هواداري از مجاهدين اخراج و تحت تعقيب و دستگيري قرار گرفت كه مجبور شد خانه و كاشانه خود را رها كرده و مخفي شود.
به اين ترتيب در عرض كمتر از يكسال در اثر حاكميت شوم ولايت سفياني خميني, خانوادهام متلاشي شد. من آن موقع 14 ساله بودم و با توجه به اينكه در كودكي سلامتي هر دو پايم را به علت ابتلا به بيماري فلج اطفال، از دست داده بودم ديگر در خانه به همراه مادر و مادر بزرگ پير و نابينايم تنها شده بودم.
 تا سال 1364 دو خواهر و دو برادرم فقط به جرم اين كه خانواده مجاهدين هستند, به مدت 4سال زنداني بودند. برادرم اصغر كه به 2 سال زندان محكوم شده بود بدون هيچ دليلي ولي به مدت 4 سال در زندان ماند. خواهرم لعيا كه در سال 59 دستگير شده و اتهامي هم نداشت 5 سال در زندان ماند.
در اين ساليان مادرم، در بسياري موارد بايد در يك روز به ملاقات هر چهار فرزندش به زندانهاي مختلف مي رفت. صبحهاي خيلي زود در فصل زمستان براي اينكه اولين ملاقات كننده باشد به زندان اوين مي رفت و بلافاصله از آنجا به قزلحصار و بعد از آن به گوهردشت, تا بتواند همه فرزاندنش را بعد از يك ماه ملاقات كند. و اگر دير مي رسيد تا ماه بعد ديگر خبري از ملاقات نبود و محبت و عشق مادريش به او اين اجازه را نمي داد كه هيچ ملاقاتي را از دست بدهد. اما وقتي بعد از اتمام ملاقات ها به خانه بر مي گشت, تا چند روز ديگر توان حركت نداشت.
اين فقط بخشي از اين سختيها بود. روزهايي بود كه وقتي مادرم براي ملاقات آماده رفتن ميشد، مزدوران بسيجي روي در و ديوار خانه اقدام به نوشتن شعار و فحش و ناسزا مي كردند. اين ديگر شناعت بي نظيري بود كه فقط از اين اوباش بر ميآمد.
حكومتي كه ظاهراً بايد از حق و حقوق شهروندانش حمايت كند, نه تنها هيچ حق و حقوقي براي ما قائل نبود, بلكه دستگير و زنداني مي كرد, مال و اموال مان را تصاحب مي كرد, شكنجه و اعدام مي كرد و بعد از اينكه از هيچ جرم و جنايتي فروگذار نمي كرد, در نهايت با ذلت و زبوني و در منتهاي شقاوت بر در و ديوار خانه فحش و ناسزا هم مي نوشت و به اين ترتيب عمق طينت ضدبشري خود را به نمايش مي گذاشت.
در اين ساليان همواره خانه ما مورد حمله و هجوم و غارت گلههاي پاسداران وحشي قرار مي گرفت. از اسباب و اثاثيه خانه تا وسايل شخصي برادران و خواهرانم را كه در زندان بودند غارت مي كردند. تكرار اين حملات آنقدر زياد بود كه هيچ يك از اقواممان بخاطر رعايت حال ما ديگر نمي توانستند بعد از تاريكي هوا به خانه ما بيايند، تا مبادا باعث ناراحتي ما شوندكه گويا دوباره حملهاي در كار است. در اين ميان فقط چند ماهي در سال 60 همسايه پشتي ما از پنجره حيات خلوت بعد از هر حمله و هجوم, به دلداري ما ميآمد و تلاش مي كرد فشار ناشي از اين توحش را كاهش دهد. اين يار و غمخوار دوران سختي ها, مجاهد شهيد قاسم طاقدره بود. پدر او رئيس كميته محل و رژيمي بود ولي خودش هوادار سازمان بود. سرانجام يك روز ناپدريش براي اينكه قاسم را مجبور به دست شستن از آرمان و اعتقاداتش كند, او را تحويل زندان داد كه چند ماه بعد با شقاوت تمام و بخاطر مجاهدت و ايستادگي بر سر آرمانش، حكم اعدامش را داده و بلافاصله اجرا كردند.
در سال 65 در حاليكه در امتحانات كنكور نمره قبولي هم آورده بودم, به جرم عقيده و هواداري از سازمان مجاهدين دستگير و بجاي رفتن به دانشگاه, روانة زندان اوين شده و چند ماه بعد در يك محاكه 3 دقيقه اي به 6 سال زندان محكوم شدم. از همان ابتداي ورودم به زندان اوين, شكنجه و فشار بر خودم و خانواده ام شروع شد. و در اين ساليان با جنايتهاي رژيم بيشتر آشنا شدم. ورودم به زندان مصادف بود با تغيير در مديريت زندان و تعويض قصاب اوين (لاجوردي) و اوباش و نوچه هايش مانند حاج داوود كه از ميان رذل ترين اقشار جامعه, گردآوري شده و زندانباني رژيم پليد آخوندي را بر عهده گرفته بودند.
اما اين به معني گشايش و تغيير در زندان نبود همان جنايتها با پوشش ديگري ادامه داشت. در سال 66 برادرم اصغر مجدداً دستگير و به زندان محكوم شد. بعد از 2 سال, مرداد 67 فرا رسيد و با پذيرش قطعنامه آتشبس، ملاقاتها در تمام زندانها قطع شد و تمامي وسايل ارتباطي از زندان جمع آوري شد و هيچ كس از بيرون از زندان خبري دريافت نميكرد. جلادان در يك انتقام كشي زبونانه از مجاهدين دست به يك قتل عام فجيع زدند و بيش از 30 هزار زنداني مجاهد و مبارز را در مدت كوتاهي فقط به دليل ايستادگي بر سر آرمان به شهادت رساندند. حتي به درخواست منتظري كه آن زمان جانشين وقت خميني بود, به مادراني كه به همراه كودكانشان در زندان بودند رحمي نشد .
معلوم نيست اين جانياني كه اين روزها عواطف! خانوادگي! شان گل كرده است, آن روزها كجا بودند كه به فكر عواطف خانوادگي اين مادران و فرزاندنشان باشند؟ بسيار پدران و مادران و خانواده هايي كه به قصد ملاقات جگرگوشه هايشان كه بعضاً از راههاي بسيار دور نيز مي آمدند, به سياهچال ها مراجعه مي كردند, ناگهان با ساكي از وسائل فرزندانشان مواجه مي شدند كه در خيلي از موارد نيز زندانبان با شقاوت تمام مي گفت: «بچه ات منافق بود كشتيم», آيا مي شود تصور كرد كه چه حالي پيدا مي كردند؟
اما دريغ از ذرهاي شرافت انساني كه هنوز بعد از 30 سال قدرتهاي جهاني از آن چشم ميپوشند و بر سر ميز انواع مذاكرات راه براي جنايتهاي بعدي همين رژيم باز مي كنند و قربانيان او را متهم ميكنند و تحت انواع فشارها ميخواهند به تسليم وادارشان كنند.
وضعيت زندانهاي رژيم، بطور مفصل قبلا توسط مجاهدين از بند رسته در چندين جلد منتشر شده و نيازي به تكرار آن نميبينم. در تمام اين ساليان كه خواهران و برادرانم در زندان بودند هرگز به من اجازه ملاقات با آنها داده نشد. قوانين ضد انساني فقط اجازه ملاقات پدر و مادر و برادر يا خواهر بالاتر از40 سال را مي داد.
نمونه اي كه در زندان شاهد آن بودم برايم بسيار تكاندهنده و باورنكردني بود. در يكي از روزهاي تابستان سال 67 بود كه هنوز قتل عامها در جريان بود. هنگامي كه نوبت بند ما براي رفتن به مجموعه بهداشتي بند رسيد قبل از اينكه گروه قبلي آن را تخليه كند پاسدار بند لحظه اي در غفلت, در بند را باز كرد و من كه درست در مقابل در بودم ديدم كه تعداد زيادي با لباس سربازي خاكي در حال تردد از راه پله هستند و سر و وضع مناسبي هم ندارند. اين برايم سوال شد كه اين همه سرباز اينجا چكار ميكنند؟ ولي پاسخي براي آن نداشتم. اما چند ماه بعد كه ملاقاتها دوباره برقرار شد, خواهرم برايم تعريف كرد كه وقتي خبر قتل عامها را شنيده به مقابل زندان اوين آمده و وضعيت من و برادرم اصغر را پيگيري ميكرده است. او هم در مقابل زندان مشاهده مي كند كه عده اي از خانواده ها براي پيگيري وضعيت فرزندانشان آمده بودند و بسياري از آنها ميگفتند كه فرزندشان در جبهه جنگ بوده اند ولي بعد از برگشت از جبهه آنها را دستگير كردهاند و خبري از آنها ندارند. دژخيمي كه آنجا حضور داشته در جواب سوال اين خانواده ها گفته بود اينها خود را تسليم زنان مجاهد در عمليات مرصاد (فروغ جاويدان) كرده اند و حكم همه شان اعدام است.
پس از آزادي بدليل فشارها و تهديدهايي كه از طرف رژيم متوجه من بود و مرا از حقوق شهروندي محروم كرده بودند و حتي حق خروج از كشور را هم نداشتم، در سال 1374به كمك سازمان مجاهدين و دوستانم توانستم از ايران خارج شوم و به اشرف بيايم. زمانيكه در ايران بودم هر هفته و يا بعد از هر تماس با خواهرانم در خارج كشور بطور مرتب و سيستماتيك بازجويي و تحت فشار و تهديد براي همكاري و دادن اطلاعات در مورد تماس هايم با دوستان و اعضاي خانواده ام بودم. بطوريكه ديگر در خانه مان كسي آرامش و امنيت نداشت. آنروزها هم كسي به فكر آن نبود كه اين سوال را از دژخيمان گشتاپوي آخوندي بپرسد كه چرا دست از سر خانواده ما بر نمي دارند؟
پس از پايان جنگ در عراق و سقوط دولت سابق و امكان مسافرت به عراق بلافاصله در تماسي با خانواده ام خواستم كه به ديدار من و ساير اعضاي خانواده كه در اشرف بوديم, بيايند. مادرم با شوق بسيار رهسپار عراق شد. اما اين شروع رنجي ديگر براي آنها شد. اگر چه تجربه 20 ساله در اين مورد را داشتند ولي با اين حال درنگ نكردند. نتيجه بسيار روشن بود پس از باز گشت همگي دستگير شدند. 2 برادرم بنام هاي حميد و اصغر هر كدام به مدت 2 سال و خواهرم كبري به 5 سال به زندان محكوم شدند. برادر بزرگم محمد به همراه همسرش دستگير وبه 5 سال زندان محكوم شد. و حتي به مادر پير 80 سالهام نيز رحمي نشد و او را هم بي نصيب نگذاشتند و در فرودگاه هنگامي كه با مدارك رسمي عازم ملاقات با ما بود به همراه خواهرم دستگير شد. بعد خانه هايشان را غارت كردند مشابه كاري كه اين روزها هادي عامري جنايتكار در اشرف مي كند.
خواهرم تحت شديدترين شكنجه ها در زندان اوين قرار گرفت و بينايي يك چشم خود را در اثر اصابت كابل شكنجه گر به چشمش از دست داد. اما به چه جرمي؟ جرمشان فقط ديدار با ما در اشرف, دادن هديه و رساندن مواد خوراكي بود. شايد اين خنده دار باشد ولي عين كيفرخواستي است كه دژخيم برايشان داده است و بر اساس همين اتهامات! متحمل زندان و شكنجه شدند. اين بهايي بود كه خانواده ام براي عواطف پاك خانوادگي دادند.
از يك طرف خانواده هايمان را رژيم به اتهام كمك و حمايت از فرزندان مجاهد خود زنداني, شكنجه و حتي اعدام مي كند و اموالشان را مصادره مي كند، از طرف ديگر در عراق به فرموده ولايت شنيع فقيه اموالمان را بالا مي كشد و دست به غارت آنها مي زند, از طرف ديگر مشتي اراذل و اوباش اطلاعاتي را تحت نام خانواده جلوي اشرف مي آورد كه عليه ما (باصطلاح فرزندانشان!) گلو پاره كنند و از كشتار مجاهدين توسط مالكي تشكر كنند.
سفرة دلم باز شد, اگرچه يك از هزارش را نگفته ام و 35سال جرم و جنايت را هرگز نمي توان در چند صفحه بازگو كرد. به قول اشرف شهيدان جهان خبردار نشد كه در اين ساليان بر نسل ما چه گذشت.
آخوندهاي مفلوك كه در اوج جناياتشان در اشرف وعده پيروزي استراتژيك و تأثيرات آن را در منطقه مي دادند حالا هر روز با آثار و نتايج شگرف ايستادگي و پايداري مجاهدين و تاثير آن بر تغييرات عظيم در منطقه روبرو هستند. در آن سالها كسي باور نداشت كه مجاهدين پرچمدار مبارزه با بنيادگرايي هستند و جهان شاهد چنين ائتلاف گسترده اي در برابر پدرخوانده تروريسم و بنيادگرايي باشد. ولي حالا به يمن ايستادگي مجاهدين به دوراني رسيده ايم كه رژيم آخوندي هرآنچه را كه از قِبَل سياست مماشات در اين ساليان خورده است, بايستي پس بدهد.
سعيد اميرخيزي
رزمگاه ليبرتي دي ماه 93

۱۳۹۳ دی ۲۰, شنبه

غلامرضا بهروزي عامل وزارت اطلاعات در استان خراسان را بشناسيد


غلامرضا بهروزي، مهرة وزارت بدنام اطلاعات در استان خراسان است.
نامبرده، با شركت در نمايشاتِ شعباتِ پوششي اطلاعات آخوندي موسوم به «هابيليان» و «نجاتِ» رژيم و با نشستن زير تصوير منحوس كفتار كفن پاره خميني خون آشام، با شركت در خيمه شب بازيهاي «هابيليان» براي ايادي عراقي رژيم در مشهد به منظور جمع آوري تومارهاي جعلي عليه حضور مجاهدين در عراق و با امضاي تومارهاي آخوندي براي ارگانهاي حقوق بشري عليه مجاهدين، دوره كارآموزي خود در سركوبي و شكنجه خانواده ها و هواداران مجاهدين در داخل كشور، را پشت سر گذاشته است.
از مأموريتهاي برون مرزي اين گماشته، اعزام به اطراف اشرف (محل استقرار نيروهاي مجاهدين در عراق) براي شركت در سيرك رسواي خامنه اي- مالكي و تكرار دروغهاي توليد شدة وزارت قتل و كشتار؛ جهت زمينه سازي حمله و هجوم عليه ساكنان بي دفاع اشرف است.
از سوي ديگر، ولي فقيه طلسم شكسته كه از رشد نارضایتی عمومی و قيام مردم ايران، بشدت احساس تهدید می‌کند، حلقة ديگري از نمايشهاي مبتذل را به كارگرداني وزارت اطلاعات در تلويزيون رژيم به نمايش در آورد. پخش سريالي مضحك تحت نام «پاياني بر پايان» براي فرار از همين مهلكه است تا با تحريف و جعل تاريخچه سازمان مجاهدين خلق ايران، به خيال خود؛ چهره تنها هماورد خودش را مخدوش كند. كساني كه در اين سريال مسخره و پوشالي بر طبق سناريوي ساختگي بيت ولايت، عليه مجاهدين به شعبده بازي مي پردازند، از دژخيم و شكنجه گر تحت عنوان «پژوهشگر» و «نويسنده» و «محقق» تا پاسدار تروريست و تير خلاص زن و تا گماشته و پادوهاي گشتاپوي آخوندي مي باشند. غلامرضا بهروزي، گماشته يي از همين قماش هم؛ به اين صحنة مسخره فرستاده شده است.
اين روش شناخته شده آخوندهاست كه در 30 سال گذشته، پابه پاي گسترش چوبه دار و اعدام و حلق آويزِ بهترين فرزندان مجاهد و مبارز ايران زمين، از هيچ دروغ و دغل و حتي استفاده از «صنعت» مونتاژ و سرهم بندي جعليات تلويزيوني براي مخدوش كردن چهرة مجاهدين دريغ نكرده اند تا مانع نفوذِ گسترده مجاهدين در جامعه كه به رغم سركوبي و كشتار و قتل عام با استقبال اجتماعي فزاينده از سوي جوانان ميهن مواجه هستند، بشوند و «پاياني» بر دردهاي «بي پايان» ولي فقيه ارتجاع بگذارند. بگذريم كه مردم ايران هيچگاه اين دروغها را باور نكرده‌ و نخواهند كرد.
واقعيت اين است كه فاشيسم مذهبي به شدت از محبوبيت فزاينده مجاهدين و نقش آن در قيامهاي مردمي وحشت دارد.

۱۳۹۳ دی ۱۹, جمعه

شاعر مزبله نشين درباري؟ - سياوش جعفري

به موازات، موج اعدام و كشتار و سركوب همه جانبه اي كه رژيم ملايان مخصوصا از هنگام به قدرت رسيدن آخوند، پاچه ورماليده اي به نام  روحاني، در داخل ايران براه انداخته است. (بيش از 400 اعدام ) رژيم به پاسداران سياسي خود در خارج كشور مانند، مصداقي و جمالي و عاطفه اقبال و حيدرنژاد و همنشين بهار و كريم قصيم و روحاني و امير صياحي و اسماعيل  يغمايي و ...نيز دستور داده است بر لجن پراكني هايشان در رابطه با مجاهدين مخصوصا آقاي مسعود رجوي بيفزايند.
اگر به فاكت هاي جنگ گركها در درون رژيم كه اين روزها، در مطبوعات رژيم و برخي مطبوعات خارجي در مورد به انتهاي خط رسيدن رژيم آخوندي (مرحله سرنگوني) بعد از عقب نشيني تحميلي رژيم ولايت فقيه، در برابر شيطان برزگ توجه كنيم، هم چنين واكنش هاي رژيم بعد از حمله 1 سپتامبر، را بياد بياوريم. معلوم ميشودكه رژيم چقدر به اين لجن پراكني ها نيازمند است. ما بازاء ازدست دادن و يا پايين آوردن درصد غني سازيهايش به زير 5 درصد، درمذاكرات اخير، با كشورهاي 5+1 بايد لجن پراكني هايش راهرروزبيشتر عني سازي كند و دروغهاي شاخداري را از زبان مزدورانش منتشر كند.
بعد از حمله جنايتكارانه رژيم ولايت فقيه به اشرف و شهادت 52 تن از مجاهدان، كه از درخشانترين و انگيزاننده ترين حماسه هاي مقاومت و پايداري و تسليم ناپذيري در برابر دشمن را به نمايش گذاشت، و والاترين الگوهاي صدق و عشق و فدا و وفاداري تا بن استخوان، به آرمان آزادي خلق و ميهن را نشان ميداد. هم چنين زنده ماندن 42 مجاهد اشرفي، كه زينب وار تمامي توطئه هاي رژيم آخوندي و مالكي را در هر كوي و برزن در عصر ارتباطات افشا كردند. رژيم از تاثيرات بسيار تكاندهنده آن درميان مردم ايران بويژه جوانان به سختي به هراس افتاده است.
صحنه هاي قهرمانانه، و شهادت مظلومانه، اين حماسه در داخل و خارج كشور، همه اقشار و بويژه زنان و جوانان تشنه آزادي را، يك يا چند گام به مجاهدين نزديك كرده است. بجز مزدوران رژيم، هركس كه اين صحنه ها را ديد بر ايستادگي مجاهدين درود فرستاد و بر قساوت رژيم آخوندي لعنت و نفرين نمود.
به نظر من تصوير زيرا بيش از هر تصويري، هر ايراني را ولو اين كه، شناختي از مجاهدين نداشته باشد و حتي آنهايي را كه از روي عدم شناخت و تحت تبليغات رژيم آخوندي، نسبت به مواضع مجاهدين نظر مثبتي هم نداشته باشد را تغيير داده است.
به نظر من يكي از اين صحنه هاي غرور انگيز و تكان دهنده براي همه صحنه شهادت فرمانده زهره قائمي و مجاهد خلق ژيلا طلوع است، در اين صحنه مجاهد قهرمان ژيلا طلوع پيكرش را سپر و حفاظي براي فرمانده اش زهره قائمي قرار داد و قهرمانانه به شهادت رسيده اند. سلام بر آنها روزي كه زاده شدند و روزي كه پايداري كردند و روزي كه قهرمانانه شهيد شدند.
 

به تابلو بالا، خوب نگاه كنيد، چقدر اين تابلو زيبا و با شكوه است. از يك طرف اوج قساوت رژيم آخوندي و مالكي را افشا ميكند و از طرف ديگر اوج قهرماني و رشادت و فداكاري را به نمايش ميگذارد. همين صحنه هاست كه حمايت و سمپاتي و همدردي با مجاهدين را در ابعاد وسيع براي آنها به ارمغان مي آورد.
اين آن چيزي است كه قبل ازحمله رژيم ولايت فقيه و مالكي و همه آنها كه اسباب اين حمله را فراهم كردند مانند، مصداقي و قصيم و روحاني و يغمايي و... اصلا و ابدا حسابش را نميكردند و به همين دليل هم سعي ميكنند كه بر ابعاد لجن پراكني خود بيفزايند.
اين صحنه ها ماندگار و جاويدان است و هرگز كهنه نميشود، از يادها نخواهد رفت. در منطق مبارزه انقلابي همين فداكاريهاست كه، ريش و ريشه آخوندها و پاسداران سياسي را روزي نه چندان دور خاكستر خواهد كرد. رژيم آخوندي و پاسداران خارج كشوريشان كه فقط نوك دماغشان را مي بينند هرگز نميتوانند عمق اين مساله را فهم كنند.
بگذاريد از ميان صدها نمونه فقط به دو نمونه ماندگار اين چنيني اشاره كنيم.
راستي وقتي كه پزشك فداكار، چه گوارا، زن و بچه و شغل و منصب و پست و مقامش را ترك كرد و براي آزادي، مردم بوليوي كه به آنها تعلق ميهني هم نداشت، تفنگ بدست گرفت و مقاومت كرد و قهرمانانه جنگيد، زخمي و دستگير شد و دست بسته اعدام شد، باعث خاموشي مقاومت و مبارزه در بوليوي شد؟  يا اين كه روح مقاومت و پايداري و فدا را نه تنها در بوليوي بلكه در سراسر آمريكاي لاتين و بعد هم در اقصي نقاط جهان شعله ور كرد؟
چه گوارا گفته بود: آنچه كه تعيين كننده است، اراده نبرد و ايمان به پيروزي است. دشمن از آنجا كه روحيه و ايمان و اراده اش صفر است، هر تعدادي هم كه نيرو داشته باشد باز هم صفر است. زيرا هر عدد وقتي كه در صفر ضرب بشود، ميشود صفر. ولي ما انقلابيون اگر 5 نفر هم كه باشيم چون كه انگيزه و ايمان داريم در صد ضرب ميشود،  ميشويم  500
- وقتي كه امام حسين و 72 تن از يارانش از جوان 18ساله گرفته تا پير مرد 90 ساله (حبيب بن مظاهر)، به گفته تاريخ نويسان در برابر 10000 نفر از خميني صفتان آنزمان، قرار گرفتند ولي تسليم نشدند و مقاومت كردند و با تمام وجود جنگيدند و همه سرفرازانه به شهادت رسيدند و بقيه هم اسير شدند، قيام حسيني خاموش شد؟ يا اين كه انگيزه اي شد براي همه انقلابيون، از آن روز تا به امروز؟ آنها در تاريخ گم و فراموش شدند؟ يا خون آنها تا همين امروز ميجوشد و ميخروشد و نظامهاي ديكتاتوري را به لرزه درمي آورد و منبع و الهام بخش انقلابيون حتي همين مجاهدين تا به امروز شده است؟
امام حسين گفت:” كل حي سالك سبيلي“ هر زنده اي (نيروي تكاملي زنده جستجوگر انقلاب و تغيير، نه نيروهاي ارتجاعي ومرده ) لاجرم راه من را طي خواهد كرد.
بله كسي كه آرمان دارد، لاجرم و بطور قطع و يقين  توليد وتكثير دارد.
به اين نمونه ها ميتوان عاشوراي مجاهدين و جنبش سياهكل و .... را نيز بيفزاييم.
با اين منطق اگر به كهكشان زهره نگاه كنيم, ميتوانيم خوب بخوانيم، چرا رژيم ولايت فقيه، در ايران اعدامها را افزايش داده است و پاسداران سياسي اش با عناوين مختلف، برعليه اشرفيان قهرمان باقيمانده و بويژه آقاي مسعود رجوي، لجن پراكني ميكنند؟ آنها مذبوحانه تلاش ميكنند اگر بتوانند، تاثيرات اين حماسه را كم كنند.. ولي آب درهاون مي كوبند.
آقاي، مسعود رجوي به بهترين، ساده ترين، شيواترين و دلنشين ترين كلمات جواب رژيم و پاسداران خارج كشوريش را سالها قبل در 4 بهمن سال 57 داده است. اول بار كه اين جملات را در دانشگاه تهران از او شنيدم، مو بر تنم راست شد، آن چنان غرق در شور و افتخار شدم كه هيچگاه آن لحظه را فراموش نميكنم. دلم ميخواست لبهاي مسعود را درجا مي بوسيدم. مسعود آن روز در بهار آزادي، عمق اعتقادش را به پيروزي محتوم در من به يقين رساند. اين يك جمله بسيار ساده و قابل فهم براي همه، ولي با عمق فلسفي بسيار بالا بود و هست. اين جملات هرگز براي من كهنه نشده است و هرگز كهنه هم نخواهد شد. هربار كه آن را گوش ميكنم ، همان تازگي سالهاي 57 را احساس ميكنم. ببيند چقدر عميق و زيباست!!.
”به آنهايي كه در زير شكنجه ها خدا و خلق را به ياري مي طلبيدند، ميگفتند (منظور شكنجه گران و بازجويان و توابين و خائين آن روزگار ميباشد ) كدام خلق! بمانيد تا بپوسيد! اينجا جزيزه ثبات است! ديگه خبري نيست، خبري هم نبود. ما ميگفتيم “اليس الصبح بقريب“ مگر ميشه خورشيد را كشت !! مگر ميشه باد را از وزيدن بازداشت و باران را از باريدن. مگه ميشه اقيانوسها را خشك كرد؟
ما ميگفتيم، مگر ميشه بهار را از آمدن باز داشت ، مانع روئيدن لاله ها شد و مگر ميشه ملتي را تا به ابد اسير نگه داشت؟ نه! ميشه تا ابد خلقي را در زنجير نگه داشت؟ نه! چرا!؟ خواست خداست، اراده خلق است، سنت تاريخ است، قانون اجتماع است ....  و لن تجد لسنته الله تبديلا، ميعاد خداست، ميعاد تخلف ناپذير، بله، سنت خداست، سيره تاريخ است، بشارت همه انبياء و پيام آوران، مصلحين و انقلابيون بزرگ جهان است. خلق پيروز ميشود، آينده تابناك است“
بدون شك آن چه را كه مسعود در پايان ديكتاتوي شاه، گفته است، در مقابل ديكتاتور مذهبي و خونريزي ولايت فقيه هزار برابر بيشتر با واقعيت انطباق دارد.
واقعيت اين است كه در مرحله سرنگوني، رژيم در تله اتمي كه مجاهدين، آن را به گردنش انداخته اند، از اين پس سه راه بيشتر ندارد. يا بايد ميز مذاكره را چپه كند و عواقب همه چيز را بجان بخرد و منتظر ارتش آزاديخش در سراسر ميهن اسير، هم چون قهرمانان ارتش آزاديبخش سوريه باشد، كه درآنصورت، طومار رژيم و مزدورانش به سخت ترين شكل درهم كوبيده ميشود. يا اين كه با ميانه بازي مدتي مماشاتگران را سرگرم كند (كه البته مسيري نا پايدار وكوتاه مدت خواهد بود ) و يا اين كه جام زهر را تا جرعه آخر سر بكشد. آنوقت است كه بايد منتظر قيام مردمي باشيم (البته نه به شكل قيام سال 57) و درآن صورت به شكلي ديگر، به زباله دان تاريخ افكنده خواهد شد.
درست به همين دليل است كه حماسه 10 شهريور اين اندازه براي رژيم اهميت دارد. به انبوه موضعگيريها و تبليغات سرسام آور همراه با اعترافات تكان دهنده مقامات سياسي و فرماندهان نظامي و امنيتي رژيم درباره مجاهدين و وحشت ديوانه وارشان توجه كنيد. بالاترين مقامات رژيم صريحا اعلام ميكنند كه تا مجاهدين از كره زمين حذف نشوند، رژيم آرامشي نخواهد داشت.
•    حقيقت پور نايب ‌رئيس کميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس رژيم: وظيفه دستگاههاي اطلاعاتي را رصد و کنترل رفتار منافقين دانست و گفت: دستگاههاي اطلاعاتي هرکجاي دنيا امکان فراهم شد براي دستگيري  آنها اقدام و از جنبه حقوقي به آنها رسيدگي شود تا نتوانند سرمايه ملت ايران را سرمايه‌اي براي تجارت در سطح بين الملل کنند.
•    عضو کميسيون امنيت ملي و سياست خارجي: چاره كار اينست كه اولاً سازمانهاي بين‌المللي مسئول و تمام كشورها گروهك تروريستي منافقين را در فهرست سياه قرار دهند و ثانياً اعضاي اين سازمان در هر جا كه هستند توسط دولتها يا سازمانهاي بين‌المللي مسئول....محاكمه و مجازات شوند.
•    عضو کميسيون امنيت ملي و سياست خارجي: نفاق، هر جا كه باشد آن‌جا را آلوده مي‌كند و تنها راه اين است كه با يك تصميم همه‌جانبه و بين‌المللي براي هميشه ريشه‌كن شود.
•     نايب ‌رئيس کميسيون امنيت ملي و سياست خارجي: «نه‌تنها پادگان اشرف، بلکه اميدوارم کل کره زمين از لوث وجود مجاهدين پاک شود، چرا که آنها عناصر ناپاکي هستند... ان‌شاءالله به‌زودي زمينه انهدام کامل اين جريان ... را از کل کره زمين شاهد باشيم».
پاسداران سياسي رژيم در خارج كشور نيز، پا بپاي آخوند روحاني و وزارت اطلاعاتش، كه هميشه درحال ”رصد “ و ”كنترل“ مجاهدين هستند و حتي درمورد عطسه دورترين هوادارن مجاهدين هم مطلب مينويسند، همين خط را به شكل ديگري دنبال ميكنند.
مثلا ، تواب خائني كه اكنون، بقول مجاهدخلق اكرم حبيب خاني، از هضم رابع رژيم هم عبور كرده است. درمورد مجاهدين مينويسد:
”درد اصلی نه یک فرد یا چند تن از بزرگان ، بلکه این ساختار مسموم است که می تواند براحتی و بر پایه قوانین هول خود براحتی مصداقی را با دهسال تحمل جلادخانه ها تبدیل به لاجوردی، کریم قصیم و روحانی را تبدیل به جلاد اشرفیان، مرا تبدیل به مامور رژیم، و هر کسی را که نفسی به نقد بر می آورد جلاد و مزدور و جاسوس بکند “
توجه كنيد كه مينويسد: ”جلادخانه ها“ (اوعمدا نميگويد،جلاد خانه هاي آخوندي و يا خميني جلاد و يا خامنه اي جلاد و فقط به ”جلاد خانه“ اكتفا ميكند، زيرا كه مدتهاست با آخوندها و اعوان وا نصارش ازكانال ”اخوي“  و”اخوي خوانده هاي ديگر“ عقد اخوت و برادري بسته است“
او در جاي ديگري مينويسد:
”درد ا اصلی دردیست که ما و نسل ما را که به مصاف با ولایت فقیه برخاسته بودیم و در پی جمهوریت و دموکراسی بودیم به دامان ولایت فقیهی دیگر با نام رهبری عقیدتی کشاند، ولایتی بدون تعارف در برخی موارد منجمد تر از ولایت خمینی“. درادامه مينويسد: ”این دشمن، این ساختاربیماری که مدتهاست تمام تشکیلات را درگیر خود کرده است شما را رها نخواهد کرد وتا ویرانی کامل تشکیلات و سپردن هست و نیست شما  به باد فنا، هست و نیستی که متاسفانه به بهای هست و نیست سه نسل  بوجود آمده بود و بوجود آمده است از پای نخواهد نشست“.
يك مزدور ديگر تازه به دوران رسيده (امير صياحي) كه، برطبق قوانين اين دوران وزارت اطلاعات، حتما بايدگوي سبقت را از بقيه مزدوران قبل ازخودش در دروغ و لجن پراكني بربايد، و بفرموده، ايرج مصداقي برايش مينويسد، مدعي شده است كه:
”مسعود رجوي شخصاً پشت تمامي دستگيري‌ها و شکنجه‌ها و حبس‌ها و زندان‌ها و سناريوسازي‌ها بود. تک به تک به دستور او و با هدايت او انجام مي‌گرفت. توجه داشته باشيد در حکومت شاه و خميني و خامنه‌اي چنين چيزي نبوده است“.
مي بينيد كه آنها با وقاحت و دريدگي پاسداري، مجاهدين با همه سوابق خونبارشان در مبارزه با دونظام را، بدتر ازخميني و شاه معرفي ميكند. معني حرف آنها به زبان ساده اين است كه، مبارزه با اين رژيم جنايتكار را تعطيل كنيد، با اين رژيم كاري نداشته باشيد. بگذاريد اين رژيم اعدام كند، بگذاريد آنقدر اعدام كند كه حتي صحنه هاي اعدام، تبديل به بازي كودكانه بشود و زندگي معصومانه نو باوگان ايران زمين را  دربازيهاي كودكانه بدست خودشان  پرپربشود.
به اين تصوير نگاه كنيد و بر خميني و خامنه اي و پاسداران سياسي اش مانند مصداقي و يغمايي و بي عاطفه اقبال و سعيد جمالي و امير صباحي.... لعنت كنيد.
پسر 9 ساله اي، بعد ازديدن صحنه هاي مكرر اعدام در ملاء عام، بازي اعدام ترتيب ميدهد و خودش وسيله زير پايش را كنار ميزند و براي هميشه خاموش ميشود.
 

بله وقتي كسي شرافتش را به آخوند خاتمي و روحاني و به سبز بي هزينه بفروشد، هنوز اين روزهاي خوبش است.
تواب خائن درجاي ديگري، مجاهدين و هوادارنش را مانند آخوندها بيماران ”خطرناك“ معرفي ميكند كه ”قابل علاج“ نيستند و فتوا صادر ميكند كه كلا بايد نابود شوند و مي نويسد:
”ميدانيم بيماران اسکيزوفرن گاه بسيار خطرناکند يعني در لحظه ناگهان ممکن است دچار اين توهم شوند که ما ميخواهيم آنها را از بين ببريم و پيشدستي کرده و به ما حمله کنند.... “ سپس مي افزايد:
”آنهائي که وارد تونل اکثرا بي بازگشت اسکيزوفرني سياسي - عقيدتي شده اند قابل معالجه نيستند تنها زمان و واقعيت بيروني و کنش و واکنشهاي سياسي واقعي وقتي دستگاه آنها را باطل و خرد شده اعلام کرد و به زباله دان ريخت شايد بخود آيند. خطر اسکيزوفرنهاي سياسي را دست کم نگيريم “.
آيا شباهت حرفهاي اين مزدوران را، با حرفهاي حقيقت پور نايب ‌رئيس کميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس رژيم ولايت فقيه خونخوار وساير مهره هاي جنايتكار رژيم مي بينيد.؟
از وقتي كه او قافيه مبارزه برايش تنگ شده است ، فقط يك سره به جفنگ گويي افتاده است . جفنگ ميگويد و جفنگ مينويسد و جفنگ ميسرايد.
گاه مينويسد كه مجاهدين ميدانند كه من و ايرج مصداقي و ... مزدور وزارت اطلاعات نيستيم و گاه مينويسد: ”اينها وقتي ما و امثال ما را مزدور و خائن خطاب ميکنند دروغ نميگويند! بلکه چون في الواقع در کادر شناخت نورمال سياسي صحبت نمي کنند اين چنين ميبينند، يعني صادقانه ما را مزدور و تواب و آستانبوس خامنه اي ميدانند.“
اين همه رذالت و بي شرافتي و بي عفتي و كينه حيواني مزدوراني مانند مصداقي و يغمايي و كريم قصيم و روحاني و امير صياحي نسبت به مجاهدين براي اين است كه به دليل دشواري مبارزه با خميني، به جاي اين كه مانند سرو قامتان مجاهدو مبارز ايستاده بميرند، بر روي زانو هايشان در مقابل جلاد ننگ تسليم و ذلت را پذيرفته و به خدمت جلاد در آمده اند و اكنون تحت عنوان اپوزيسيون رژيم خوابهاي پنبه دانه نابودي ساختار وتشكيلات مجاهدين را مي بينند.
البته كه لجن پراكني هاي اين ”حشرات بي مقدار“ به قول دكتر زري اصفهاني، عزم هر مجاهد و هوادار مجاهدي را صد ها بار جزم تر ميكنند كه  بيش ازگذشته، اين اوباشان رژيم آخوندي را افشا كنند تا روز داوري بزرگ خلق، در داخل ميهن آزاد شده از ستم آخوندي.
بدون شك، هركدام ازاين مزدوران، ازنظر من از صد پاسدارريشو وجنايتكارولي فقيه بدتر هستند. زيرا كه آنها گرگهايي هستند كه درلباس ميش در آمده اند. موقعيت و پوزيسيون پاسدار مشخص است وهمه حسابها با او روشن است، ولي آنها تحت عنوان مخالف رژيم به رژيم خدمت ميكنند و ازپشت به مردم خنجر ميزنند.
آنها ديگر جهبه عوض كرده اند، ازجبهه خلق به جبهه ضد خلق آگاهانه نقل مكان كرده اند.
شاعر خائن و تواب
قبل از سال 54 به دليل اين كه يكي از بستگانم در دانشگاه مشهد دانشجو بود، معمولا سالي يك بار به مشهد مسافرت ميكردم. ازاين طريق با تعدادي از دانشجويان فعال دانشگاه مشهد آشنا شدم. تا جايي كه يادم مي آيد دريكي دوجلسه اسماعيل يغمايي را هم ديده بودم. اودر آن زمان يك دانشجوي يك لاقباي دانشگاه -فكر كنم، الهيات و يا ادبيات مشهد بود- تحت تاثير مجاهدين شهيد و قهرماني مانند ، قاسم مهريزي، خسرو رحيمي، تهمينه رحيمي نژاد و  طاها مير صادقي و علي شوشتري و ... به مجاهدين گرايش پيدا ميكند. البته او از همان آغاز بسيار بي انگيزه به نظرميرسيد. فكرميكنم كه او ننگين ترين لكه ننگ درتاريخ دانشگاه مشهد و شهر يزد باشد. زيرا كه در يزد قهرمانان وگردان دلاوري مانند قاسم مهريزي و ثريا شكرانه و اكبر فتوت و امير يغمايي و ... وجود داشته است.
من شك ندارم كه اگر اسماعيل يغمايي در مسير مجاهدين وجرياني كه آقاي مسعود رجوي راه انداخته بود قرار نميگرفت، در بهترين حالت، بعد از سقوط شاه، يغمايي، با عمامه و يا بي عمامه دركسوت يك معلم و يا شاعر و يا حتي نظريه پرداز ولايت فقيه به رژيم خدمت ميكرد.
ولي در فضاي انقلابي آن سالها كه اكنون سعي ميكند، يا شكرخوري به درگاه آخوندها  آن دوران را نفي كند، جذب مجاهدين شد.
پس ازانقلاب درسايه بودن دركنار مجاهدين وشورا به نان و نوايي رسيد. اسم هايي كه اصلا لايقش نبود به او داده شد كه از قضا همين القاب و اسامي هم باعث باج خواهي او شد و وقتي كه مجاهدين باج به شغال ندادند، به مزدوري رژيم در آمد.
در پناه بودن در مجاهدين وشورا، با شخصيت هاي سياسي و هنري  اطراف شورا آشنا شد. درغير اين صورت، بويژه با آن قيافه ترسناكش، هيچكس محل سگ هم به او نمي گذاشت.
به تمامي ادعاهايش نگاه كنيد، هرچه كه دارد، هر اكت و فعاليت و عكسي كه ازخودش به نمايش ميگذارد، همه از مجاهدين و شورا است. دوران بعد ازبودن در شوراي او بجز نكبت چيزي نيست.
از وقتي كه به دليل افكار بسيار عقب مانده و آخوندي در رابطه با زن و انقلاب ايدئولوژيك مجاهدين بريد و بعد از چندي به ضديت با مجاهدين درغلطيد و در انتها، جامه ذلت و حقارت و بعد ها مزدوري نرمتنان آخوندي را به تن كرد، ديگر چيزي براي ارائه كردن ندارد. بواقع همه بافته هايش جفنگيات است. جفنگياتي كه از يك معتاد به جنبش بي هزينه تراوش ميكند.
او اكنون با لئامت و دريدگي  و وقاحت آخوندي، سنگ دفاع از خانم مرضيه را به سينه اش ميزند و بدروغ براي دفاع از خانم مرضيه و عمامه بر زمين ميزند و يقه ميدراند، اگر در مناسبات شورا با مرضيه آشنا نميشد ، مرضيه نيم نگاهي هم به او نميكرد .
مرضيه اي كه تا آخرين دقايق حياتش با مجاهدين بود ودردامن خانم رجوي دارفاني را وداع گفت. هر قدر كه اين بانوي هنر، بر سر اصول و عقايدش و ارزشهايش با همه عظمتي كه داشت، ايستادگي كرد و هرگز دستهايش را دربرابر آخوندها بلند نكرد ( درحالي كه رژيم ازكانالهاي گوناگون چه وعده هاي رنگارنگي، براي اين كه به مجاهدين پشت كند، به او نداده بود ). يغمايي درحضيض ذلت ودر نقطه مقابل مرضيه، در مقابل كوچكترين فشار ها  وا ميرفت و پهن زمين ميشد كه هيچ به مزدوري روي مي آورد. بنابراين مرضيه خصم افرادي ازقماش يغمايي بود. واقعا هزاران درود به روان پاك بانوي هنر ايران خانم مرضيه
اگر مرضيه زنده بود، و لجن پراكني هاي او نسبت به آقاي مسعود رجوي، كه هميشه او را ”سردار بزرگ“ خطاب ميكرد را ميشنيد بدون شك بر سر وكله اسماعيل يغمايي تف ميكرد.
اين بريده خائن، مانند كساني كه مدت زيادي در انبار پياز كاركند، بوي پياز ميگيرند، آنقدر با فضولات مناسبات مجاهدين و شورا حشر و نشر كرده است كه سر تا پايش بوي فضولات و مزبله، و كثافت آخوندي ميدهد. البته از نوع آخوندهاي هرزه و همه كاره اي كه روزعاشورا هم دست از عياشي برنميدارند.
اين مزبله نشين، قيافه، ”بخت النصري“ پاسدار تازه سردوشي گرفته سعيد جمالي، را با ”چالرز برونسون“ مقايسه ميكند. تواب خائني مانند ايرج مصداقي را مقاوم جلوه ميدهد، فضولات مجاهدين وشورا يعني، كريم و قصيم و روحاني و شكري و بي عاطفه اقبال و بي عفت اقبال را به سر و روي خودش ميمالد و به دلايل روشني برخي از آنها را پاكدامن!!؟؟ و شريف معرفي كرده و به به و چه چه ميكند.
او عكس خندان، پاسدار تازه سردوشي گرفته سعيد جمالي را در حالي كه در كنار دو هاموي و چند سرباز آمريكايي قرار دارد را چاپ كرده و زير آن مينويسد: “سعيد جمالي درمحاصره گارد..“ منظورش نيروهايي آمريكايي است.
درحالي كه به دليل اوضاع امنيتي عراق، همه نفرات تيف وحتي ساكنان قرارگاه اشرف، وقتي كه براي اجراي قرار پزشكي ويا قانوني ميخواستند به بعقوبه و يا بغداد و ...بروند با همين تركيب نقل وانتقال ميشدند به همين شكل اسكورت ميشدند. ولي او براي اين كه اين پاسدار را رنگ آميزي كرده به اين تبليغات رسوا متوسل ميشود.
هنر ديگر او اين است كه، استفراغات فضولات مجاهدين و شورا را دوباره تناول فرموده و قي ميكند.
باوركنيد كه با اين همه ضديت هيستريك با مجاهدين، اگر او دستش برسد و اگر قدرتش را داشته باشد، تك تك  مجاهدين و هوادارانش را اعدام ميكند. اما حالا كه دستش به اين كار نمي رسد. بار ها و بارها مجاهدين و بويژه رهبري پاكباز آنها را در ذهنش اعدام كرده و به اين وسيله كينه حيواني اش را تخليه كرده است.
من شك ندارم كه اگر روزي اسماعيل يغمايي و ايرج مصداقي وسعيد جمالي و حيدر حنيف نژاد و كريم قصيم و... در شرايط مشابه شاگرد جلاد اوين، سعيد شاهسوندي قراربگيرند، اگر جلادان از آنها بخواهند، دست سعيد شاهسوندي را در اعدام و زدن تير خلاص به مجاهدين و هوادارانش از پشت خواهند بست. ببيند خودش چه مينويسد:
”بگذرم و با یک فرض خوشحالتان کنم. فرض کنیم شادی بزرگ از راه فرا برسد و بر اساس اراده الهی و نیز چرخش کواکب آسمانی، و مسخ کامل ما، [چنانکه در کتاب «مسخ»  نوشته کافکا، گرگوار سامسا تبدیل به عنکبوت شد]، من و قصیم و روحانی و مصداقی و جمالی و اقبال و همنشین و بقیه کسانی که شما نمی پسندید، همین فردا با پاسپورتهای ایرانی گرفته از سفارت سوار بر طیاره به دیدار خامنه ای رفتیم و اعلام کردیم که جمهوری اسلامی برترین نمونه در جهان است و ما آماده ایم با عذر خواهی از گذشته همراه با تراشیدن سبیل و گذاشتن ریش در خدمت جمهوری اسلامی باشیم، فرض کنید چنین گردد! و ما به چنین گنداب خونینی سلام بگوئیم“
البته ميتوان هرچيزي را فرض كرد، ولي باوركنيد كه او بارها اين فرض هاي كثيف را در ذهنش مرور كرده و تا ته آنها رفته است و تمامي جوانب آن را بررسي كرده است. او خيلي از فرض ها را براي نابودي مجاهدين و از بين بردن آنها البته به خيال خام خودش در ذهنش تصوير كرده است. تصويري كه براي محقق شدن آن لحظه شماري ميكند. باش تا صبح دولتت بدمد، كه اين هنوز از نتايج سحراست.
ولي با اين همه رذالت وشقاوت براي سفيد سازي خود ، مدعي مبارزه با رژيم آخوندي و مجاهدين بطور همزمان ميگردد.
داستان اين بريده خائن، مانند آن  اسب سواري است كه درمسابقه اسب دواني از اسب بر زمين افتاد و بعد با وقاحت تمام گفت: اسب اول تمام شد، اسب دوم را بياوريد.
شاعران درباري
همه ميدانند كه شاعران درباري درطول تاريخ كهنسال ايران درتمامي دورانها بوده اند. در تاريخ نوشته شده است كه شاعران درباري، طيف هاي مختلفي را در بر ميگيرند. عده اي از آنها كساني بودند كه تملق و چاپلوسي براي خليفه و سلطان را به اوج رسانده، بصورتي كه او را حتي نماينده و سايه خدا در زمين معرفي ميكردند و .....  ولي بخش عمده شاعران درباري را كساني تشكيل ميدادند كه هدف اصليشان ستايش و يا مدح خليفه و يا پادشاه نبوده است. حتي به معني اين كه درباريان را تاييد كنند و يا آنها را به به و چه چه كنند هم نبوده است، بلكه هدف اين بوده است كه آنچنان بنويسند ويا بسرايند كه بارگاه خليفه و يا در بار را خوش آيد. ازآنجا كه شاعران درباري ميدانستند كه خوانندگان اشعار و نوشته ها و حتي جوكهاي آنها درباريان هستند، بنابراين با فرهنگ و تمايلات و خواستها و فرهنگ درباريان مي سراييدند، مينوشتند، تا ازحمايت درباريان بر خور دار باشند.
اكنون به اشعار و نوشته هاي، اسماعيل يغمايي وسايرمزدوران نگاه كنيد، ببيند كه مطابق ميل و باب و ذائقه چه كساني مينويسند و ميسرايند.
سرتا پاي كامنت هايي كه برروي مقالات وبلاگ اسماعيل يغمايي گذاشته ميشود، همه بدون استثناء مزدوران وزارت اطلاعات، بريده مزدورا ن و پاسداران جاني ميباشند.
حال با اين تعريف بگوييد كه اسماعيل يغمايي دنبال جلب نظر و حمايت چه كساني مي باشد؟ چه كساني خواننده مقالات و اشعار مبتذل او ميباشند؟
اين هم از ويژگيهاي دوران سرنگوني است، كه به دليل اوج منفوريت، بارگاه ولي فقيه، حتي برخي از شعرا و نويسندگان مزدورش هم نميتوانند از بارگاه ولي فقيه مستقيما دفاع كنند، بنابراين شاعران درباري اين زمانه، سعي ميكنند، كه با سراييدن و نوشتن مطلب برعليه دشمن اصلي بارگاه خليفه، وگرفتن پاچه مخالفين سرسخت ولايت فقيه، محبت و حمايت و پشتيباني، بارگاه خليفه را كسب نمايند.
با اين تعريف اگر او را شاعر درباري بناميم، به خطا نرفته ايم.
ازقديم گفته اند كه بگو دوستت كيست تا بگوييم كيستي؟
بنابراين سفيد سازي و مبرا كردن خود از مزدوري براي وزارت اطلاعات و شاعر درباري بودن درگاه ولي فقيه، كسي را نمي فريبد.
هرقدر كه مزدوراني مانند ايرج مصداقي و اسماعيل يغمايي، مزدوري خود را بيشتر انكار كنند، ما بيشتر به مزدور بودن آنها يقين ميكنيم، تا روزي كه پرونده ها گشوده شود و آن روز دور نيست

اسامي چند تن از دژخيمان رژيم در زندان قزلحصار کرج افشا شد

تعدادي از اين افراد شناسايي شده‌اند، از جمله سروان کفايتي از شکنجه‌گراني است که در به صليب کشيدن زندانيان معروف است وي زندانيان را به‌صورت صليب درآورده به‌طوري‌که نوک انگشت به زمين مي‌رسد و در همان حالت ضمن انواع شکنجه روحي و جسمي زنداني را ساعت ها نگه مي‌دارد.
سرگرد سياوشي که قبلاً مسئول مالي زندان قزلحصار بود. به‌دليل اختلاس پول زندانيان و زندان در جنگ گرگها در تقسيم پول زندانيان بي‌دفاع، از اين مسئؤليت کنار گذاشته شد و به يکي از شکنجه‌گران زندان گماشته شده است. يکي ديگر از شکنجه‌گران قصي القلب به نام سروان کشاني است که اخيراً بازنشسته شده است. وي نيز از شکنجه‌گران معروف در بين زندانيان مي‌باشد که به شقاوت معروف مي‌باشد.

۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه

ياران شيطان- مزدور محمد اكبرزاده

دبيرخانه شوراي ملي مقاومت ايران در اطلاعيه خود به‌تاريخ 26شهريور 1391 (16سپتامبر2012) فاش كرد كه مأموران نيروي تروريستي قدس به همراه دو افسر شكنجه‌گر عراقي به 10تن از مجاهدان اشرف كه در اكيپ هفتم از اشرف به ليبرتي منتقل مي‌شدند، حمله كرده و قصد ربودن آنها را داشتند. در قسمتي از اين اطلاعيه آمده است:
”ساعت 1 و 15 دقيقه بامداد امروز (يكشنبه 26شهريور) در جريان حركت هفتمين ستون مجاهدان اشرف به ليبرتي، دو افسر جنايتكار و شكنجه گر عراقي، سرگرد احمد خضير و سروان حيدر عذاب از عاملان قتل عامهاي مرداد88 و فروردين 90 در اشرف، همراه با مأموران نيروي تروريستي قدس و مزدوران اطلاعات آخوندي، از جمله محمد اكبرزاده و محمد كريم فنودي، به نفرات همراه در آخرين تريليهاي بار، حمله كردند. هدف آنها بيرون كشيدن مجاهدان از داخل تريلي و ربودن آنها بود. به همين خاطر جنايتكاران و مزدوران مزبور، با ضربات سنگ و چوب و ميله هاي آهني تلاش مي كردند اعضاي مجاهدين را از داخل تريلي بيرون كشيده و آنها را با خود ببرند.”
محمد اكبرزاده و محمدكريم فنودي از مزدوران شناخته شده وزارت اطلاعات هستند كه پيش از اين از سوي مقاومت ايران افشا شده‌اند. خلاصه‌اي از پرونده خيانت و مزدوري محمد اكبرزاده جهت اطلاع آن دسته از هموطناني كه به سوابق وي دسترسي نداشته‌اند را در اينجا ملاحظه كنيد.

«محمد اكبرزاده»
از شكنجه زندانيان تا عربده‌كشي در سيرك ولايت- پشت درب اشرف
محمد اكبرزاده؛ مزدوري خود را در زماني كه دانش‌آموز بود، با عضويت در بسيج قزوين شروع كرد. وي در تمام سالهاي دانش‌آموزي و پس از آن، بعنوان يك مهره خودفروخته تمام همّ و غمّ خود را براي شناسايي مخالفين رژيم و شركت در سركوب و آزار و اذيت آنها، بكار برد.
پس از قيام قهرمانانه مردم قزوين در سال74، بسياري از تظاهركنندگان توسط مامورين اطلاعاتي و سپاه و بسيج دستگير شدند. يكي از دستگيرشدگان عيسي اكبرزاده، برادر همين مزدور بود. محمد اكبرزاده براي اثبات سرسپردگي خود، به شكنجه برادرش عيسي پرداخت و براي بالا بردن فشار بر او، پدر و مادرش را نيز دستگير كرده و مورد اذيت و آزار قرار داد.
عيسي اكبرزاده در اينرابطه ميگويد:
” مزدور محمد اكبرزاده عضو بسيج دانش آموزي تو قزوين بود، مدتي كه خودم اطلاع دارم از سن 14سالگي عضو بسيج شد كه بسيجش هم در خيابان خيام قزوين بود و اسمش هم پايگاه مهدي بود. كارش هم در بسيج اين بود، در اصل فعاليتش براي سركوب مردم قزوين بود، به ويژه  كه خودم سال74 خودم تو زندان بودم به خاطر فعاليتم در قيام قزوين دستگير شده بودم، خودش در اصل مسئوليت شكنجه مرا داشت. در اصل در اونجا خودش مستقيم من رو شكنجه ميكرد بعدش در اين شكنجه ها كه خيلي چيزهاش برايم سنگينه و هنوز خاطراتش در من هست و تصوير منفي هم براي من گذاشته، شكنجه پدر و مادرم بود كه جلوي من كرد كه برام خيلي سخت بود، در آن لحظه برام خيلي تكان دهنده بود. چنين تصوري تو ذهنم نمي كردم كه يك روزي روبرو بشم كه مادرم جلو چشمم شكنجه بشه يا پدرم رو جلو چشمم شكنجه كنن. همين فرد مزدور نقطه اي رسيدش كه مادرم رو به صندلي بسته بود  و آن لحظه برام خيلي سنگين بود خيلي سخت بود كه ببينم مثلا” مادرم به خاطر من چنين بلايي سرش بياد. يا پدرم را در اتاق ديگر گرفته بودند زير شلاق و تازيانه وقتي با صحنه خون آلودش برخورد كردم برام خيلي سنگين بود، نمي‌تونستم طاقت بيارم آن صحنه را ببينم. خوب اين مزدور حالا ادعاي برادري مي كنه حالا آمده جلو درب اشرف براي من دلسوزي مي‌كنه! مثلا” توي دوره اي كه زندان بودم خيلي موقعها كه شكنجه مي شدم، طرف مقابل از جزئيات زندگيم مي گفت من خودم ميگفتم خداي من اين چيه از همه چيز من با اطلاع است. ميگفتم خدايا چيه خدايا كيه، تا يك روز فهيمدم خودشه. رودرو شد با من گفت يادت رفته شكنجه هات؟ تهديدم كرد.
تازه فهميدم آره خودشه… ”

فعاليتهاي مزدور اكبرزاده در سالهاي اخير عليه اشرف و اشرفيان
بدنبال تحويل‌گيري حفاظت اشرف توسط نيروهاي عراقي و بالا بردن فشار بر روي اشرف و مجاهدان اشرفي، وزارت اطلاعات و نيروي قدس اقدام به اعزام گله‌وار مزدوران خود به اشرف نمودند تا اين بار با ريختن اشك تمساح و تحت عنوان خانواده به شكنجه رواني مجاهدين اقدام كنند

از 19بهمن88 عوامل رژيم با حمايت همه جانبه و امكانات لجستيكي كميته سركوب اشرف در نخست وزيري اين كشور، در مقابل اشرف جمع شده و با 330بلندگو به تهديد ساكنان اشرف به قتل و كشتار و آتش زدن و شكنجه رواني ساكنان اشرف مبادرت ورزيدند.
اين ماموران توسط ارگانهاي پوششي وزارت اطلاعات ايران  از جمله ”انجمن نجات”  به عراق  اعزام  شده  و مستقيما  تحت كنترل و رسيدگي هاي ويژه  سفارت رژيم در بغداد قرار گرفتند.
محمد اكبرزاده يكي از اين آنها بود كه نقش هدايت و برنامه‌ريزي براي سايرين را نيز برعهده داشت. وي كه در سال74 برادرش را به تخت شكنجه بسته و به مادر و پدر پير خود نيز رحم نكرده بود، اين‌بار آمده بود تا مهر و عطوفت و رافت جمهوري اسلامي!! را با عربده‌كشي و فحاشي‌ و يقه‌چاك دادن از بي‌مهري مجاهدين! به نمايش بگذارد.


نزديك به سه سال، مزدور اكبرزاده مستمرا در رفت و آمد بين ايران و عراق بوده و ماموريتهاي محوله از سوي وزارت اطلاعات در اين رابطه را پيگيري مي‌كرد. مزدور اكبرزاده كه در زمره اصلي‌ترين گردانندگان اين نمايش نفرت‌انگيز بود، با ساير عوامل رژيم از جمله حاج نويدي (در سفارت رژيم در بغداد) در ارتباط تنگاتنگ قرار دارد. وي از جمله در درگيريهاي آبان و آذر89- 27آبان90 در ضلع شرق اشرف و … نيز حضور داشته است.
او هم‌چنين در جلسات تشكيل شده سفارت رژيم در بغداد عليه اشرف شركت كرده و چندين مصاحبه با رسانه‌هاي عراقي وابسته به رژيم (العالم و…) انجام داده است.
وي از جمله كساني است كه تحت عنوان خانواده اعضاي مجاهدين طومارهايي خطاب به ارگانهاي بين‌المللي به خصوص صليب سرخ عليه اشرف امضا كرده است.
لازم به ذكر است كه دبيرخانه شوراي ملي مقاومت ايران در تاريخ 26 فروردين 1391 (14 آوريل 2012) طرح رژيم براي استقرار مزدوران اطلاعات آخوندي در ليبرتي جهت شكنجه رواني ساكنان را افشا كرد كه براساس آن، مزدور محمد اكبرزاده و مزدور احمد هاجري (دو تن از گردانندگان كارزار شكنجه رواني كه در 26 ماه گذشته به طور عمده در اشرف حضور داشته‌اند) در ارتباط با علي رشادتمند، مأمور شناخته شده اطلاعات آخوندي در سفارت،  مسئول راه‌اندازي اين محل معرفي شدند.

برخي از فعاليتهاي محمد اكبرزاده مامور وزارت اطلاعات بر عليه اشرف در تصاوير زير بخوبي بازر است:
او از مسئولين تجمعات وزارت اطلاعات در سال83  در مقابل صليب سرخ و سفارت عراق و سفارت فرانسه در تهران بود. تصاوير زير او را در حال كنترل در مقابل سفارت فرانسه در تهران نشان مي دهد:
 
 -شركت در جلسات انجمن نجات(وزارت اطلاعات) در هتل المپيك تهران طي سال 83:
مزدوران و عوامل رژيم در سال1389 و در اعتراض به خارج شدن نام سازمان مجاهدين از ليست تروريستي انگلستان، تظاهراتي در  مقابل سفارت انگليس در تهران به‌راه انداختند. مزدور محمد اكبرزاده مسئول اين تظاهرات بود. عكس زير وي را در جلوي صف نشان ميدهد:
-        از زمستان سال88 تاكنون، مزدور اكبرزاده علاوه بر فحاشي‌ها و تهديدات ساكنين اشرف چندين مصاحبه با رسانه‌هاي عربي وابسته به رژيم در تجمعات عليه اشرف داشته و در جلسات رژيم و سفارت در بغداد و …شركت داشت كه چند تصوير زير گويا است:

 
-        وي طي دو سال اخير در سيرك مزدوران در پشت درب اشرف، به فعاليتهاي جاسوسي و همكاري با ارتش عراق عليه مجاهدين مشغول بوده است:

در عكس زير، مزدور اكبرزاده با خودروي پليس عراقي تردد ميكند:

عكس زير نيز مربوط به 14مرداد91 است كهاكبرزاده به همراه يك مزدور عراقي و دو پليس به ضلع غرب اشرف آمده و به فحاشي پرداخته است:

۱۳۹۳ دی ۱۷, چهارشنبه

ياران شيطان- مزدور محمد كريم فنودي

يكي از مأموران پليد، محمد كريم فنودي نام دارد. نامبرده طي سه سال اخير در ارتباط مستمر با سفارت رژيم در بغداد و ساير عوامل اطلاعاتي رژيم در عراق، مأمور يت شكنجه رواني عليه مجاهدان اشرف را بر عهده داشته است

 دو تن از مهاجمان محمد كريم فنودي و محمد اكبرزاده از مأموران شناخته شده وزارت اطلاعات هستند كه از سه سال پيش به اذيت و آزار و شكنجه رواني مجاهدين در اشرف مشغول بودند. مأموران اطلاعات با مزدوران خودفروخته همراهي مي‌شدند.»
 دبيرخانه شوراي ملي مقاومت در اطلاعيه مورخ 26شهريور1391 فاش كرده بود كه مأموران نيروي تروريستي قدس به همراه دو افسر شكنجه‌گر عراقي به 10تن از مجاهدان اشرف كه در اكيپ هفتم از اشرف به ليبرتي منتقل مي‌شدند، حمله كرده و قصد ربودن آنها را داشتند. يكي از اين جنايتكاران  محمد كريم فنودي بود

محمد كريم فنودي كيست؟
محمد كريم فنودي يكي از ماموران شناخته شده رژيم در قزوين و تهران است.
وي پيش از اين از عناصر بسيار كثيف و لمپن لباس شخصي و از چماقداران حزب الله (انصار مهدي بسيجي) و سركردة پايگاه امامزاده علي و انصارالمهدي بوده  و در سركوب تظاهركنندگان و فعاليتهاي جاسوسي، شركت فعال داشته است.
از 19بهمن88 رژيم درمانده آخوندي تلاش كرد تا با سوءاستفاده از شرايط كشور  عراق و با كمك دولت وابسته به خود در اين كشور، اصلي‌ترين نيروي اپوزيسيون خود يعني مجاهدين خلق ايران را در اشرف محصور و سپس سركوب و كشتار نمايد. براي اين منظور با ايجاد انجمن‌هاي پوششي و مخارج هنگفت به اعزام گسترده مزدوران خود به عراق و پشت درب اشرف مبادرت ورزيده است. محمد كريم فنودي يكي از مهره‌هاي اصلي اين ماموريت كثيف است كه صحنه گردان وحوش ولايت طي سه سال اخير بوده است.
وي با حمايت همه جانبه از سوي وزارت اطلاعات و نيروي تروريستي قدس در اين سه‌سال اساسا در عراق مستقر بوده   و از  رسيدگي‌هاي ويژه و مكفي سفارت رژيم در بغداد و مزاياي خاصِ مأموريت برون مرزي برخوردار بوده است.
وي كه اولين بار در سال82 بعنوان يكي از سردمداران اكيپهاي وزارت اطلاعات موسوم به نجات، براي ماموريت به اشرف اعزام شده بود، از تاريخ 21اسفند88  به پشت در اشرف آمده و به‌عنوان يكي از صحنه‌گردانان ثابتِ سيرك ولايت در ضلع جنوب قرارگاه اشرف مستقر شد. وي با اراجيف گويي 24ساعته از طريق 330 بلندگو،  يكي از عوامل شكنجه رواني ساكنان بود. او بارها ضمن تهديد به قتل، فحاشيهاي ركيك و جاسوسي و فيلمبرداري از اشرف… به تعريف و تمجيد مشمئز‌كننده از خميني و خامنه‌اي و احمدي‌نژاد پرداخته و ساكنين را تشويق به ندامت و بازگشت نزد رژيم مي‌كرد. هرچند كه برخلاف نقشي كه بايد بعنوان خانواده مجهدين!! بازي مي‌كرد، نمي‌توانست ماهيت جنايتكارانه خود را پنهان كرده و در عربده‌كشي‌هاي خود، مستمرا ساكنان اشرف را تهديد به اعدام و كشتار و  شكنجه مي‌كرده و هنوز هم اين عربده‌كشي‌ها ادامه دارد.
نامبرده از جمله كساني است كه تحت عنوان خانواده مجاهدين! طومارهايي خطاب به ارگانهاي بين‌المللي به‌ويژه صليب سرخ عليه اشرف امضا كرده است.
نامبرده در ارتباط تنگاتنگ با حاج نويدي (در سفارت رژيم) و ساير عوامل نيروي تروريستي قدس و وزارت اطلاعات از جمله محمد اكبرزاده يكي از شكنجه گران رژيم در قزوين، قرار دارد.

تصاويري از گماشتة آخوندها در حال فعاليتهاي جاسوسي و شكنجه رواني ساكنان اشرف:
مامور گشتاپوي اطلاعات در كنار اضلاع اشرف:



تصوير منحوس محمدكريم فنودي در كنار مزدوران عراقي رژيم از جمله جبار معموري و نافع عيسي و.... در تهاجمات وحشيانة آبان و آذر89 و  27آبان90 در ضلع شرق اشرف در زير مشاهده ميشود:


اقدامات جاسوسي عليه اشرف در همكاري با مزدوران عراقي و ايراني رژيم:
18اسفند89- ضلع جنوب
مصاحبه با رسانه هاي عراقي وابسته به رژيم در مقابل درب اشرف:



و اين هم تصويري ازعربده كشي وخط ونشان كشيدن‌هاي اخيرمزدور لمپن رژيم دراضلاع اشرف درسوم مهرماه91

۱۳۹۳ دی ۱۶, سه‌شنبه

رحمان کریمی: زمینه‌های خیانت از زندان تا بدون زندان و شکنجه

هر مفهوم عینی یا ذهنی و ادراکی بشر در تمیز و تشخیص و لاجرم داوری و تأیید یا رد، تابع الزامات مختلف است؛ از خمیرمایه درونی و فطری انسان تا تأثیر گذاری مجموعهٔ شرایط غالب زمانی در حوزه بومی و جهانی. اگر همه چیز در ظرفیت زمان و مکان شکل می‌گیرد، پس باید درک روشن تر و واقع بینانه تری از زمان داشت. انسانی که حیات او اجتماعی می‌گذرد و نه فردی هر چند در اجتماع، زمان برایش طولی و مضرس و مواج است و برای فرد خودگرا همچون ساعتی که روی مچ دست دارد یا بالای ستون‌ها و برج‌ها آن را می‌بیند و با برنامه خود در شتاب یا کندی حرکت ملاحظه می‌کند. آدم موجودی ست کلاً پیچیده و لایه لایه و مستعد انواع چهره پردازی‌ها و فریبکاری‌ها. آدم در عرصه اجتماعی و مناسبات متغیر اجتماعی، بندرت با یک صفت و یک چهره ظاهر می‌شود. تغییر نیاز به تعریف دارد که بر چه پایه و انگیزه دگرگون شده است. یکی از اشکالات عمده مردم ما از خواص تا عوام، مقطعی زیستن و مقطعی اندیشیدن و قضاوت کردن است. و دیگر آنکه به دلیل همین مقطعی بودن، از جامع و ژرفنگری غافل می‌مانیم.
نگارنده واقعاً در تلاطم و تلألوهای روزگار بجایی رسیده است که نه تنها به اعتبار واژگان شک می‌کند که حتا به هویت خود. آسان‌ترین و دم دست‌ترین ابزار اظهار وجود از موضع حق تا ناحق، کلمات شده‌اند. ظالم حاکم از همان واژگان استفاده می‌کند که مظلوم به ناحق محکوم. اگر با مال و ملک و مقام می‌توان آدم خرید، اما واژگان استعداد غریبی برای فریفتن و مظلوم نمایی و ننه من غریبم بازی در آوردن‌ها دارد. بنا براین در صحرای محشر کاربرد واژگان، چاره یی نیست که به عمل نگاه کنیم و مقصد آن و تأثیر آن که در جهت مستقیم یا غیرمستقیم ظالم حاکم است یا مظلوم هرچند در توفان گرفتاری‌های خود، اشتباهاتی هم داشته باشد. من نمی‌دانم در این جهان بشری از آغاز تا به امروز چه کسی مبرا از اشتباهات بوده و هست؟ یکبار نوشتم که اگر بخواهیم به حساب خدا هم برسیم، می‌توانیم برایش پرونده یی قطور بسازیم. عرصه مبارزاتی، روزمره است. کسی نمی‌تواند نان گذشته‌اش را به حساب خطاکاری‌های امروزش، به سرفرازی و اطمینان خاطر و حق به جانب؛ تناول بفرماید. من به اسطوره‌ها نمی‌روم. نمونه‌هایی از دوره حیاتی خود ارائه می‌کنم: «محمد بهرامی» از اعضای فعال حزب کمونیست بود پیش از تشکیل حزب توده. او در 1310 شمسی دستگیر شد. پلیس رضاشاه او را در 1316 در زندان قصر تهران در ردیف گروه تقی ارانی آورد. بهرامی بعد از آزادی به حزب توده پیوست و تا آنجا رشد کرد و شاخص شد به طوریکه در 1332 دبیرکل حزب توده بود. بعد از کودتای بیست و هشتم مرداد که دستگیر شد، پیش از آنکه به فرمانداری نظامی برسد، مخفیگاه کمیته ایالتی تهران را که در یکجا جلسه داشتند، لو داد. دکتر مرتضي یزدی هم جزو پنجاه و سه نفر بود و بعد هم از رهبران تراز اول حزب توده. او نیز در زندان زرد کرد و برای عفو یا تخفیف محکومیت به پیشگاه همایونی نامه نوشت. من سال 1342 او را در تهران دیدم که خود داستانی دارد و ذکر آن در اینجا موجب اطناب کلام می‌شود. از این قبیل مبارزان با سابقه ارفع و ارشد که خراب کردند کم نبودند. همگی یا عضو کمیته مرکزی و یا کمیته ایالتی تهران. فرصتی باشد لازم است از مقاومان بی مرتبه و ادعای آن سال‌ها هم یادی کرد. یکی از دستگیر شدگان در تهران فردی بود بنام «زرندی». او نیز از پایین حوزه‌ها نبود. دستگیر که شد، شب‌ها در جیپ فرمانداری نظامی به شکار توده یی ها یعنی هم مسلکان خود می‌رفت. در یک اتفاق، وجدان به فروش رفته‌اش به او باز می‌گردد. در یکی از همان شب‌ها فرار می‌کند و به حزب در مسکو نامه می‌نویسد که در زندان به من گفتند که فلانی در غیاب تو با زنت رابطه داشته است و این بود که به ورطه خیانت کشانده شدم. اینک فهمیده‌ام که تهمتی بیش نبوده است. می‌خواهم به حزب بپیوندم و خیانتم را جبران کنم.
با آمدن کیا نوری به تهران و دخیل بستن به خمینی، بخشی از افسران سازمان نظامی حزب توده که آزاد شده بودند به حزب پیوستند. بعد از یورش به این حزب خائن خادم، دبیرکل حزب کیانوری و مهدی پرتوی مسئول تشکیلات مخفی و شمار دیگری چون محمد علی عمویی در زندان زانو می‌زنند تا آنجا که علی عمویی «شو من» میز گرد امنیتی رژیم خمینی می‌شود و از رهبر و دیگران یقه گیری می‌کند. کی؟ عمویی که بیست و هفت سال زندان کشیده بود. عمویی تا به امروز در مشاورت و همراهی با وزارت بدنام و ننگین اطلاعات رژیم است. حالا اگر او پز بدهد که بیست و هفت سال زندان کشیده است باید خیانت امروزش را نادیده گرفت؟ رضا شلتوکی و تقی کی منش هم از افسران سازمان نظامی حزب بودند و بیست و هفت سال زندان تحمل کردند ولی زیر بار ننگ تسلیم و همکاری با رژیم خمینی دجال خونخوار نرفتند و بر چوبه تیرباران بوسه زدند. درود به روان پاک و رشید آنان. پس من نمی‌توانم امروزم را پشت دیروزم پنهان کنم. و این است که می گوییم در روند پر تلاطم مبارزات سیاسی، لوطی را حالا عشق است. حزب توده که به کودتا خورد و غرق بحران شد، زندان ندیده‌ها هم، بسیارشان خیانت کردند. ازجمله «منوچهر آذرنگ» و «مسعود ادب» که هر دو هر روزه در پی شکار مخلص بودند که در اختفا بسرمی بردم. ایندو از فعالان سازمان جوانان بودند و خود من هم مسئول آنان و هم رفیق صمیمی‌شان. نمونه‌ها بسیار است: «جعفر خسروی» بعد از کودتا، بدون دستگیری به خدمت رکن دو ارتش در آمد و شد شهردار فیروزآباد. «شاپور دشتی» نیز بدون دستگیری به خدمت درآمد و شد نمانیده مجلس از فیروزآباد و بعد رییس دفتر جمشید آموزگار در حزب رستاخیز. و کسانی هم داشتیم که با خیانت بجایی نرسیدند. یا غیرمستقیم برای رژیم در مطبوعات قلم می‌زدند یا در خیابان‌ها قدم. تعجب نکردم که حزب توده با علم و اطلاع بعد از استقرار خمینی، جعفر خسروی را که دیگر مأمور رسمی ساواک شده بود به عضویت پذیرفت. یک روز همو با وقاحت می‌خواست نشریه مردم را به من بفروشد. گفتمش: برو که من بجای تو خجالت می‌کشم. این‌ها را فقط به عنوان نمونه آوردم وگرنه فهرست کوتاهی نبودند.
 جا دارد که از یک توده کـُش پیش از کودتا هم یاد کنم که موجب عبرت و بصیرت است. زمان مصدق در شیراز دسته یی بود که خود را گارد جنگی می‌خواندند. سرکرده آن‌ها «سالک» نامی بود. شب‌های سه شنبه که ما با فریاد نشریه جوانان دموکرات را در خیابان داریوش و زند شیراز می فروختیم، با چوبدستی حمله ور می‌شدند. می‌زدند و تحویل پلیسمان می‌دادند. آنان به نام زنده یاد مصدق کبیر به خیابان می‌آمدند و حال آنکه وابسته به شهربانی بودند که با دربار می‌بود. یکی از این دار ودسته «بنان» بود. بعد از کودتا خبر دستگیری او را شنیدیم و به شدت تعجب کردیم. تا نگو که بنان واقعاً یک مصدقی ست و به غفلت قاطی آن دار و دسته که لات و لوت‌ها بودند، شده بود. سالک واقعیت آن جوان را دریافته بود و بنا براین دستگیرش کردند. دادستان ارتش سرهنگ نخجوان فرم استعفا و تنفرنامه از حزب توده را می‌گذارد جلو بنان تا آن را پر و امضا کند و برود خانه. بنان می‌گوید همه می‌دانند که من از توده کش ها بودم و تو می گویی از حزب توده استعفا بدهم؟ دادستان ارتش می‌گوید می دانم ولی باید این فرم را پر و خودت را خلاص کنی. بنان می‌گوید من دشمن توده یی ها هستم اما این فرم را پر نمی‌کنم زیرا به نفع تو و شاهت تمام می‌شود. سه سال زندان کشید و توده یی بیرون آمد. او کنار خود فروختگان و خودباختگان نرفته بود. همنشین توده یی های مقاوم مثل محمود جلیلی، رضانیا، جلالزاده، فضلی، مهدی بهشتی و .... شده بود. بعدها شنیدم که به سازمان چریک‌های فدایی خلق پیوسته است. بنان یک نمونه زنده از فطرت پاکی بود که حاضر نشد یک امضا به نفع رژیم بدهد درحالیکه دشمن حزب توده هم بود.
و امروز ما با کسانی و آنهم در چنین رژیم مخوفی، روبرو هستیم که می‌خواهند همّ و غمّ و قوای ذهنی و قلمی خود را صرف مقابله با سازمانی کنند که در صف مقدم مبارزه با تمامی قوا و بی وقفه ایستاده است و از ما نیز می‌خواهند که آنان را تردامن ندانیم و نخوانیم. بعضی هم که گذشته خود را ضامن و واسطه قرار می‌دهند تا امروزشان را توجیه کنند. اگر به فرض به قدر مثنوی هفتاد من، برای سازمان پر افتخار مجاهدین خلق و رهبران قهرمان آن، خبط و خطا ردیف کنند، من امتیازاتی غیرقابل انکار و همه در یک چشم انداز تاریخی و نه مقطعی دیده‌ام که به این حضرات بی هیچ تهمت و کاربرد واژه یی، می گویم ول معطل هستید. این کاروان سر ایستادن ندارد تا مگر پای گور این رژیم اوباش فاشیستی مزور حاکم. کهنه شد و زمانش دیری ست گذشته است که من نوعی دو جمله علیه رژیم بنویسم و توماری علیه اپوزیسیون، سیاه کنم. این سیاهی راه بجایی نخواهد برد جز به اعتبار و حیثیت خودم. خوب است ضد رژیم بودن واقعی را و دشمنی با یک حزب یا سازمان سیاسی را از «بنان» یاد بگیریم.

مأمورين گشتاپوي آخوندي را بشناسيد - صمد نظري


صمد نظري از عوامل اصلي وزارت اطلاعات در استانهاي شمالي كشور بطور خاص مازندران و گلستان است.
از جمله ماموريت‌هاي اين مزدور، سركوب هواداران و خانواده‌هاي مجاهدين، شناسايي و معرفي مخالفين رژيم، ترويج خيانت و تسليم و توجيه شكنجه و سركوب توسط جنايتكاران دولتي است.

خودفروشي و تسليم
صمد نظري متولد سال1338 در شهر بابل از عوامل وزارت اطلاعات در استانهاي شمالي كشور بطور خاص مازندران و گلستان است. او در سال1372، زماني كه ساكن ايتاليا بود، با معرفي خود به سفارت رژيم در اين كشور و اظهار ندامت، درخواست بازگشت به ايران داد. وي پس از جلب نظر ماموران رژيم از طريق همكاري اطلاعاتي، در همان سال به ايران بازگشت و به بلافاصله به استخدام رسمي وزارت اطلاعات درآمد.
اين مزدور در لجن نامه‌هاي اطلاعاتي، در منتهايِ وقاحت، ضمن توضيح توبه و تسليم خود به دشمن، به طرز بلاهت‌باري تلاش كرده اين عمل نكبت‌بار خود را از جان گذشتگي و ريسك پذيري! جلوه دهد:
”در اوايل 1993 توانستم وارد ايتاليا شوم. در رستوراني در آکيلا، کاري پيدا کردم، پس از هشت ماه نزد سفير ايران در رم رفتم و سرگذشتم را برايش بازگو کردم، او به من پيشنهاد بازگشتن به کشورم را داد، ريسک دادگاهي شدن! را به جان خريدم و پذيرفتم…. مأموران امنيتي فرودگاه مرا به هتل بردند، يک مأمور اطلاعاتي از من سؤالاتي کرد و به من گفت که افرادي چون تو به ايران بازگشته اند، امام خميني فرمان داده‌اند که اگر خودتان را تسليم کنيد و کسي را نکشته باشيد عفو شويد....
خلاصه‌اي از فعاليتهاي اين مامور گشتاپوي آخوندي در زير آورده شده است.
آموزش ماموران نفوذي
يكي از مسئوليتهاي صمدنظري، در سالهاي اول ورودش به ايران، دادن آموزش به مزدوراني بود كه از طرف وزارت اطلاعات براي ماموريت نفوذ به درون مجاهدين و ارتش آزاديبخش انتخاب مي‌شدند. يكي از عوامل رژيم بنام محمدرضا فرزاد در آذرماه75 براي نفوذ در ارتش آزاديبخش وارد عراق شد. وي كه در بدو ورود به پذيرش ارتش آزاديبخش مورد شناسايي قرار گرفت، به ماموريت خود اعتراف كرده و از صمد نظري بعنوان ماموري كه او را براي اين ماموريت توجيه كرده است، نام برد. ( به صفحه 21 كتاب شكست يك توطئه مراجعه شود)
متهم كردن مجاهدين به ”نقض حقوق بشر”
زماني كه آخوند فلاحيانمسئوليت وزارت اطلاعات را برعهده گرفت، با كمك وزارت خارجهٌ رژيم كمپين شيطان‌سازي گسترده‌اي عليه مقاومت را در دستوركار اين وزارتخانه قرار داد. از جمله اين اقدامات متهم كردن مجاهدين به نقض حقوق بشر بود.در يكي از اسناد وزارت اطلاعات كه در سال73 از داخل كشور به مجاهدين رسيد، رژيم يك ليست شامل 115مزدور و يا مهره در ارتباط با وزارت اطلاعات را براي سفارتخانه‌هايش فرستاده و تأكيد كرده بود كه نام آنها به‌عنوان «شهود شكنجه»! از طريق پست يا به هر‌ وسيلهٴ ديگر براي مراجع بين‌المللي ارسال شود تا عليه مجاهدين شهادت بدهند. در ليست مزبور  اسامي و شماره ‌تلفنهاي بسياري از پاسداران و مزدوراني كه با اطلاعات و سپاه رژيم همكاري مي‌كردند درج شده بود. نام صمد نظري نيز در ليست مزبور بود كه در مقابل آن نوشته شده بود: «وي در سال 70جدا شده و به ايتاليا رفت و اواخر سال 72 به كشور بازگشت».

اين سند در نشريه ايران زمين شماره39 مورخ بهمن سال73 افشا گرديد:


سركوب و شكنجه و اعمال فشار گسترده عليه مخالفين رژيم
نامبرده سركرده تشكل پوششي اطلاعات آخوندي موسوم به نجات در استانهاي مازندران و گلستان است كه مسئوليت پيشبرد طرحهاي وزارت اطلاعات و توطئه عليه اشرف و اعزام ماموران اطلاعاتي به عراق را برعهده دارد. وي يكي از مهره‌هاي گشتاپوي آخوندي براي اعمال فشار ماكزيمم روي هواداران و اعضاي خانواده مجاهدين در داخل كشور است كه همراه مزدوراني چون هادي شعباني، حسين فرقاني، ايرج صالحي، علي اكرامي، حميد دهدارحسني و... با ارعاب و تهديد و شكنجه رواني، آنها را مجبور به شركت در جلسات و همراهي با آنها عليه فرزندان مجاهد خود مي‌كنند. يكي ديگر از وظايف اين مزدوران، تبليغات مسموم و ايجاد جو ياس و بدبيني است تا بزعم خود مانع از جذب نيروهاي جوان به سمت مجاهدين شوند.                                                      

صمد نظري- هادي شعباني
حسين فرقاني- ايرج صالحي

شركت در شوي تبليغاتي وزارت اطلاعات
وي يكي از مهره‌هاي ثابتي است كه در شوهاي تلويزيوني تهيه شده توسط وزارت اطلاعات بكار گرفته ميشود.

در مستندي تحت عنوان «پاياني بر پايان» كه عليه فرزندان پاكباز و از جان گذشته كشورمان در تلويزيون پشم و شيشه به نمايش گذاشته شد. ليست دست اندركاران تهية اين برنامه تلويزيوني، بخوبي نشان ميدهد تركيبي از وزارت اطلاعات و شعبات پوششي‌  آن و ارگانهاي صدور تروريسم رژيم اين مستندسازي تبليغاتي را تهيه كرده‌اند و خود گوياي همه حرف است:
 

توجيه كشتار و جنايت عليه مجاهدين در عراق
پس از جنگ آمريكا در عراق و نفوذ مزدوران رژيم در اين كشور، وزارت اطلاعات و ارگانهاي ديپلماتيك رژيم در اين كشور، با تمام قوا، بر ضربه زدن به تشكيلات مجاهدين در عراق متمركز شد. صمدنظري، يكي از مزدوراني است كه بعنوان مسئول اكيپ‌هاي اعزامي از سوي وزارت اطلاعات، بارها به عراق سفر كرده و تلاش نموده تا جنايت و كشتار مجاهدين در قرارگاه اشرف را زمينه‌سازي و توجيه كند و براي اين منظور با سايتها و تلويزيونهاي عراقي وابسته به رژيم نيز مصاحبه كرده است.

در آذرماه 1387، اين مزدور در ملاقات با وجدان ميخاييل وزير حقوق بشر عراق كه از طريق سفارت رژيم در اين كشور هماهنگ شده بود، شركت كرد. در سايت وزارت اطلاعات وي بعنوان نماينده انجمن پوششي آن معرفي شده است:

امور فرهنگي!
فضاي ملتهب دانشجويان و قشر جوان كشور و گرايشات آنان به مجاهدين و ارتش آزاديبخش، رژيم ضدمردمي را به تكاپو انداخته تا براي مقابله با محبوبيت و نفوذ مجاهدين، اقدام به برگزاري نمايشاتي تحت عنوان همايش و جلسات و نمايشگاه‌هاي مختلف بخصوص در دانشگاه‌هاي كشور نمايد.

هدف از نمايشات وزارت اطلاعات، لجن‌پراكني و شيطان‌سازي از مجاهدين خلق ايران، ترويج بريدگي و خيانت و ذلت و تسليم به شرايط ضدانساني حاكم بر ايران است. هرچند نيروي جوان و آگاه ميهن‌مان همچنان كه در قيام خونين سال88 نشان داد، هيچگاه فريب دجاليت رژيم و عواملش را نخورده و براي احقاق حقوق حقه خود، ريش و ريشه اين رژيم را از بن برخواهد كند.
آشنايي با يك نمونه از اقدامات مامور اطلاعاتي
توجه شما را به يك گزارش افشاگرانه در زمينه اعمال فشار و سركوب هواداران و اعضاي خانواده مجاهدين توسط صمد نظري جلب ميكنيم.
گزارشي از فشار وزارت اطلاعات عليه من و خانواده‌ام-رحيم سهرابي، شهريور 1385:
از سال76-75هنگامي كه به عنوان هوادار مجاهدين در روماني بودم، فشارها شروع شد. وقتي در روماني بودم مزدوران رژيم به سرم ريختند، در نتيجه فك و بيني‌ام شكست بطوريكه باعث شد سه بار جراحي از سر بگذراندم و به خاطر شدت جراحات وارده به مدت 45 روز فقط با نِي غذا مي‌خوردم.
سرانجام پدر و مادرم را سراغم فرستادند. حرف آخرشان به خانواده‌ام اين بود كه اگر رحيم قبول نمي‌كند از راه مجاهدين منصرف شود، ازدواج بكند. يعني خانه‌نشين شوم و دست از فعاليتم بردارم. آن موقع صمد نظري و مسئول اطلاعات شخصي بنام حامد پشت اين جريان بودند.
اين مزدور در اواخر سال 1375 و اوايل سال 1376 چندين بار سراغ خانواده ام در بابل و تهران مي‌رود و خانواده را تحت فشار مي گذارد كه با من تماس بگيرند تا مزدور صمد نظري بتواند مستقيماٴ با من صحبت كند. از جمله:
  1. اولين بار اواخر سال 75 از طرف خانواده با من تماس گرفته شد و گفتند كه فردي بنام صمد نظري تو را كاملاٴ مي‌شناسد و همه چيز تو را مي‌داند. در پاسخ گفتم من چنين فردي را نمي‌شناسم و اصلأ حق نداريد با او صحبت كنيد او دروغ مي گويد. بعد از بدو بيراه گفتن به اين مزدور تماس قطع شد.
  2. مجدداً از طرف خواهرم زنگ زده و به من از طرف او نشاني ميداد. او به  وضعيت چشمم كه ناراحتي داشت اشاره كرده و خيلي از مسائل ديگر در مورد من گفت كه مشخصات درستي از من بود. برايم مشخص بود كه وقتي من او را نمي‌شناسم ولي او چنين جزيياتي از من ميدهد، از طرف رژيم و وزارت اطلاعات توجيه شده است، لذا من گفتم او را نمي شناسم، هركس هست رژيمي و آخوندمالي شده است و سرانجام... تلفن را قطع كردم.
  3. بعداز مدتي برادرم زنگ زد و گفت صمد نظري الان اينجاست، فقط چندكلمه با او صحبت كن و بعد من تضمين مي‌كنم كه اگر بيايي كسي كارت نداشته باشد. همه چيز را برايت مهيا و آماده مي‌كنم. گفتم اولا هيچ چيز نياز ندارم، ثانيا به آن مزدوري كه كنار دست تو نشسته است بگو سريعاً از آنجا برود و تأكيد كردم حتي يك كلمه هم با او صحبت نمي‌كنم و شما هم ديگر به من زنگ نزنيد.
  4. هفته بعد مجدداً مادرم از خانه خواهرم زنگ زد و با گريه و زاري و اينكه مريض شدي و هزار آرزو  برايت داشتم و  … بعد به من گفت چه ميشود كه  با صمد نظري يك كلام صحبت كني؟ او همه چيز را مي‌داند و.... اينهمه سال تو مبارزه كردي برايت بس است! بگذار بقيه را ديگران بكنند. در پاسخ گفتم فريب اينها را نخوريد و .....
  5. بعداز مدتي دوباره از تهران خانه خواهر ديگرم زنگ زدند. ابتدا بچه كوچك خواهرم كه فقط بلد بود چند كلام صحبت كند, شروع به صحبت كرد (هدف اين بود كه به لحاظ عاطفي تحت فشارم بگذارند) بعد خواهرم و شوهر خواهرم با قسم و آيه مي‌گفتند خودش (يعني مزدور صمد نظري) هم الان اينجاست اگر قبول نداري چندكلمه با او صحبت كن ....
  6. من براي اينكه اطلاعات روي خانواده‌ام فشار نياورد... بعداز مدتي مجبور شدم شماره تلفن و محل خانه‌ام را تعويض كنم و .....
بعداً كه به قرارگاههاي مجاهدين در عراق آمدم و عكس او را ديدم، فهيمدم كه اين مزدور كيست.
بعدها نيز اين مزدور و ساير مزدوران هم دست او در مازندران مثل حسين فرقاني و ...،  خانواده‌ام را رها نكرده و دوبار آنها را در سال82 به اشرف فرستادند و دور جديدي از توطئه‌ها با سوءاستفاده از عواطف و احساسات خانوادگي شروع شد...