۱۳۹۳ بهمن ۱۴, سه‌شنبه

خاطرات زنداني سياسي سعيد ماسوري از زندان گوهردشت (قسمت ششم )

            
             
                                   خاطرات زندان و نيم نگاهي از درون (قسمت ششم)

تا اينجاي کار قصدم عمدتاً بيان سير و تسلسل حوادث بود و اينکه داستان زندان چگونه آغاز شد؟ جريان دستگير شدن به چه صورت بود؟ و گذر روزها و ماهها در زندان انفرادي به چه سان است... روش نوشتنم هم همان روش کلاسيک و شناخته شده اي است که همه خاطره نويسان نوشته و مي نويسند و طبعاً چهره ايي که خاطره نويس در بيان خاطراتش از خود باقي ميگذارد جز چهره يک قهرمان يا حداقل شخصي مهم و تعيين کننده نيست... طبعاً آنچه را که من هم تا همين نقطه نوشته ام چيزي غير از اين نميتوان تلقي کرد کسي‌ که دستگير ميشود، در زير فشار و کتک، تهديد و تطميع و انفرادي و... مقاومت مي‌کند...واي چقدر شجاع، واي که چه مقاوم...!!! اگر چه بسيار سعي‌ کردم که به اين وادي کاذب و گمراه کننده وارد نشوم، ولي‌ موفق نبوده ام،چون عنصر "خود ستائي" آنقدر با وجود انسان عجين شده است، که حتي مسير انتخاب کلمات و جملات را هم بطور ناخوداگاه تغيير ميدهد...آنجا که تاريخ انسان را منفعت طلبي، سود جوئي، برتري طلبي تقرير ميکنند(که به نظرمن اينها مطلقاً ذاتي انسان نيست)،خرد ورزي و عقلانيت را هم با همين معيارها تعريف ميکنند، تمام مناسبات انساني‌ هم بر همين پاشنه چرخيده و قوانين و نظامات اجتماعي هم که حافظ بنيانهاي اجتماعي ، بالمآل حافظ همين بنيانها بوده و انسان اجتماعي محصول چنين جامعه ايي، "خودنمايي"، "خودستايي"، "منافع شخصي" و همه ويژگيهاي اينچنيني را (بدليل قدمت تاريخيشان) در خود تثبيت و دروني کرده و درسطح جامعه هم نهادينه...!! لذا بيرون کشيدن خود، از اين ورطه جز با تلاشي آگاهانه و فعالانه مطلقاً ميسر نخواهد بود و هر چه که ميخواهيم واقعيتها را(خصوصا وقتي به نفع خودمان نيست) بدون هيچ سانسور، پوشش و روکشي بيان کنيم، حتي ذهنمان ياري نميدهد و زبان و دستمان به گفتن و نوشتن چنان واقعيتهايي قادر و توانا نيست... ولي درجهت عکس اين مسير( يعني خودستايي و تمجيد از خود) بسيار توانا، نکته سنج و حرفه اي عمل مي شود آنقدر که در نگاه اول خود فرد هم متوجه نمي شود...تا جايي که بدون اينکه خودت هم متوجه شوي ازخودت چهره اي "پذيرفتني تر" و معمولا "برتر" ميسازي...و به اين ترتيب اول واقعيت را دستکاري و بعد با تکرار واقعيت دستکاري شده پس از مدتي، اصل واقعيت هم فراموش مي شود( نمونه هايي از اين دست را در ادامه توضيح خواهم داد)، مي گويند وقتي خورشچف بعد از حاکميت استالين کتابهاي درسي تاريخ شوروي را خوانده بود پرسيده بود: "اين تاريخ کدام کشور است...؟؟" ازهمين رو نمي خواهم اين خاطرات من هم نهايتاً مرا بگونه ايي معرفي کند که خودم هم آنرا نشناسم... لذا هر از گاه تلاش ميکنم روي ديگر سکه زندان و زنداني را هم که خودم مي باشم تا حد توان روشن کنم.
از انفرادي گفتم و از برنامه هايي که سعي ميکردم با آنها قدرت تحمل و مقاومت خود را بالا ببرم... آري... طبعاً اين تلاشها رامي کردم ولي اين دليل بر موفقيتم در آن نبود... مي دانستم که نبايد هيچ نشانه اي از ضعف نشان بدهم... هم به دليل امنيتي و هم به دليل اعتقادات مذهبي ام، ولي اين خود کاري بود بسيار سخت و دردآور... حتي يک کار ساده مثل خوردن غذا و يا چند حرکت ورزشي آنقدر زجرآور و جانکاه بود که گاهاً بشقاب غذا را با غذا به سينه ديوار ميکوبيدم و از ته دل ولي در سکوت گريه مي کردم و يا با بغضي خفقان آور سعي مي کردم ورزش کنم. تصور اينکه چه سرنوشتي در انتظار خودم و حتي خانواده ام است چيزي نبودکه لحظه ايي مرا رها کند، براي کسي مثل من که مي دانستم محکوميت سنگيني خواهم داشت(البته نه بدليل کاري که کرده بودم، چون من عملاً هيچ کاري نکرده بودم) انتظاري جز اعدام و حلق آويز با طناب دار نداشتم و اينرا هر روز و هفته و ماه در برنامه روز و هفته و ماه ديگر مي ديدم... براي چنين کسي غذا خوردن چه لذتي دارد؟ و ورزش کردن به چه دليل؟؟ اگر ورزش براي سلامتي جسمي است، جسمي که امروز و فردا قرار است به دار آويخته شود چرا زحمت ورزش؟؟ اينجا بخوبي تفاوت کسي که کورسويي از “اميد”براي بيرون رفتن از زندان دارد حتي در آينده اي دور... با کسي که زير حکم و منتظر اعدام است بوضوح نمايان است... حتي آنهائيکه زنداني‌ در چاچوب نظام هستند وبعبارتي “خودي” با آن “غيرخودي” (بقول بازجوها) مثل من بسيار متفاوتند وانفرادي براي آنها مطلقاً يک معنا راندارد... آنکه بعنوان متهم خودي حداقل اسمش در ليست زندان (اگرنه روزنامه ها) قرارمي گيرد با مثل مني بسيار متفاوت است... يکي به فکر انعکاس مطبوعاتي مدت انفراديش است و يکي تنها منتظر اعدام بي سر وصدا... راستي اينجا انگيزه ها از چه نوع است...؟؟ اينها را گفتم تا نگراني و انتظار اعدام را در ساعات و روزهاي انفرادي خودم روشنتر کرده باشم و بگويم که در سکوت وحشتناک انفرادي چه وضعي داشتم و اساساً سکوت مطلق انفرادي و نَفْس سلول انفرادي در جهت ايجاد همين وضعيت روحي است. درچنين شرايطي بارها و بارها به نقطه ايي مي رسيدم که به همه چيز پشت کنم و همه آنچه را که بوضوح ارزش مي دانستم زير پا گذاشته تا از اين وضعيت فلاکت بار نجات يابم،اينجا بود که نه تنها به خود و به راه و آرمانها و همه چيز شک مي کردم که به خدا و هستي و هر آنچه بود مظنون و مشکوک مي شدم و درست به نقطه ايي مي رسيدم که به قول قرآن: وَ زاغَتِ الْاَبصارْ وَ بَلَغِتِ القُلوبِ الْحناجر (جايي که چشمها از ترس گرد مي شود و جانها به لب مي رسد) و آنجاست که حتي و تَظُنُّوُنَ بِاالْلّهِالظُنُونا (حتي به خدا هم شک مي کنيد آنهم چه شکي) و بايد بگويم که دهها و شايدصدها بار به اين نقطه رسيده ام و تصميم مي گرفتم با يک غلط کردم غليظ همه چيز راتمام کنم...(قطعاً چنين احساساتي کاملاً بايد پوشيده بماند وگرنه ضعف نشان دادن درزندان مرگ است) خيلي وقتها از کتک و توهين و اهانتها به نقطه ايي مي رسيدم که ميخواستم جواب درخورشان را که بارها نوک زبانم آمده بود را به آنها بدهم، آنچه که واقعاً و حقيقتاً در درونم مي گذشت و اعتقادات اصوليم بود و نه واکنش کينه توزانه... ولي نمي توانستم... شايد اسم اين را عاقلانه و خردورزانه عمل کردن بگذارند ولي خودم مي دانستم که چيزي غير از ترس مانع من نمي شود... ولي از گفتن ترسو به خودم هم ترس و واهمه داشتم... خيلي جاها در بازجوئيها مي دانستم که ميتوانم با استدلال محکم و منطقي از اعماق وجودم حرفهايم را بزنم و حتي بازجوهاي مجرب را هم نسبت به کار خودشان به ترديد و شک بياندازم و قانعشان کنم که چگونه برمن و مردم من ستم مي کنند... و يا اگر قانع هم نشوند، من در مقابل وجدان خودم به وظيفه خودم عمل کرده و آنچه را واقعاً فکر ميکردم به زبان آورده باشم، ولي اين هم نيازمند کنده شدن و رها شدن از قيد و بندهاي خود بود؛ و پرداخت هزينه اي گزاف(کتک، بدرفتاري، انفرادي بيشتر و اعدام) و من در چنين نقطه اي نبودم و چنين تواني را در خود نمي ديدم... لاجرم سکوت ميکردم و سکوت... ولي در درونم غوغايي بود ازسرزنش خودم... ولي شايد در خاطرات و تعريف کردن از آن لحظات نام آن را زرنگي وتيزهوشي و مصلحت و هر چيز ديگري بگذارم اگرچه ممکن است در برخي موارد هم همين بوده باشد ولي در اکثريت موارد اينگونه نبوده... اين را خودم بخوبي مي دانم و هر کس ديگري هم همينطور است ولو اينکه نخواهند بگويند...چون از درون تک تک اين لحظات بايد عبور کرد. نمي توان مواجه نشد و يا دور زد، و اگر توان اين را نداشته که اينها را صادقانه بيان کنم و ترس از اينکه ممکن است با گفتن اين ضعفها و نقصانها(ولو واقعي و موجود) آبروي خود را از دست بدهم، نگذارد که واقعيتها را بيان کنم،آنگاه تبديل مي شوم به دروغگو و کذابي که در صورت وجود افراد ديگري مثل من ازتاريخ هم چيزي غير از دروغهاي مورد اتفاق، چيزي باقي نمي ماند و متاسفانه در همين تاريخ معاصر از اين دست نمونه ها زياد ديده ام!!!
گفتم که برخي مسائل،محصول فشارهايي است که به زنداني وارد مي آورند تا او را وادار به تسليم و سازش کنند و برخي مسائل هم خود زنداني براي خودش زمينه چيني و توليد مي کند. از جمله مسائلي که من براي خودم درست مي کردم ريشه در زمينه هاي قبلي زندگي خودم داشت...في المثل چون درس و دانشگاه را کنار گذاشته بودم، حال در انزواي انفرادي به اين مي انديشيدم که اگر دنبال درس و دانشگاه را مي گرفتم شايد به اينجا کشيده نمي شدم...مثلاً موقع دستگيري سر و دست و لبم بخيه خورده بود و بعد از مدتي دکتر گفته بود که بايد بخيه ها را بکشد، مرا با شلوار بدقواره و گشاد زندان و پيراهني که زماني بعنوان پارچه کهنه براي پاک کردن ضد زنگ از آن استفاده کرده بودند و حال "پيراهن من" ناميده مي شد و سرشانه و روي سينه رنگ قرمز ضد زنگ تنها تزئين آن شده بودبا يک جفت دمپايي پلاستيکي گشاد و بزرگ پيش دکتر بردند... نگاه تحقير آميز او که لحظاتي بدون هيچ کلامي به سر و وضع من دوخته شده بود همانند تيري از عمق جانم گذشت... و آنقدر از خودم متنفر و بيزار شدم که وقتي بدون جواب سلام تنها پرسيد چِتِه؟؟ گفتم: هيچي!! با ناراحتي پرسيد پس چرا آمده اي اينجا..؟؟ با اشاره به نگهبان گفتم: نميدانم... اين مرا آورد... و برگشتم تا از اطاق بيرون بروم... که نگهبان با يک دست مرا گرفت... و همزمان به او توضيح داد که بازجويش گفته اينرابخاطر بخيه هايش پيش شما بياورم... من ديگر برنگشتم و نهايتاً هم خودم در سلول بخيه ها را کشيدم... ولي مشکل واقعاً کجا بود...؟؟ واقعيت اين بود که من چون دردوران دانشگاه رشته پزشکي را مي خواندم و چنين آينده اي را هم براي خودم برنامه ريزي کرده بودم... ولي وقتي با وضعي آنگونه حقارت بار در مقابل دکتر زندان قرارگرفتم به شدت دلم به حال خودم سوخت و بسا سرزنشها و ملامتها که از خودم کردم که چرا اين راه را انتخاب کردم در حاليکه مي توانستم مثل ديگران (حتي نمونه هاي دوستان دانشگاهيم را هم در ذهن داشتم) من هم در شرايط و موقعيت ديگري باشم با کلي احترام و حرمت و جايگاه مثلاً‌ اجتماعي... آري... به همين سادگي در معرض چنين ابتلائاتي قرار مي گرفتم و گويي که شرايط زندگي، فرصتها و موقعيتهاي از دست رفته،تبديل به حسرتها و عقده هايي در ذهن شده بود که هر دم در آنها دميده مي شد والبته اين خودم بودم که در آنها مي دميدم که چرا آن فرصتها، امتيازات و جايگاه اجتماعي خودم را اينگونه قرباني کردم... و شايد اين هم وجه ديگري از آن تعبير زيباي قرآني يعني « النفاسات في العقد » بود... و حال اين حسرتها وقتي با شرايط سخت زندان وانفرادي همراه مي شد بغايت فرساينده و طاقت فرسا مي شد و طبعاً باز هم شک و ترديد در همه چيز... من بارها و بارها پيش از زندان هم بدليل صعب العبور بودن مسير درهمه چيز ترديد و شک کرده بودم ولي چون شرايط فشار زندان نبود با فراغ بال و آسودگي کامل به آنها مي پرداختم و انتخابم، انتخاب بين گزينه ها بود و نه انتخاب اين گزينه يا نابودي و مرگ... در حاليکه در زندان بايد بين دو گزينه تسليم و کوتاه آمدن از يک طرف و نابودي و مرگ از طرف ديگر يکي را انتخاب کني و طبيعي بود که راه سهل الوصول تر و کم هزينه تر را برگزينم... تا جائيکه آغاز تسليم شدن و تن دادن به شرايط را در ذهنم تمرين مي کردم... تا آنجا که مي بايست نام و عنوان و يا تئوري مقبول و پذيرفتني تري از اينکه بگويم: " کم آوردم" ،"ترسيدم"، "بريدم" و يا "ديگر نمي توانم" و...برايش پيدا ميکردم... مثلاً "تجديد نظر"، "نگاه نقادانه به گذشته"، "برخورد واقع بينانه"، "جسارت بازبيني" و و و...خلاصه دربه در به دنبال پيدا کردن عنواني و توضيحي که آن حرف اصلي را که «ترسيدم»،«کم آوردم» و... را نزنم... ولي واقعيت چيزي غير از اين نبود... و اگر الان هم اينهمه در زندان مانده و کمترين امتيازي و تخفيفي به من نداده اند نه به دليل مقاومت قهرمانانه و جانانه من که به دليل ضعف و تزلزلهايي بوده که در نقاط مشخص از خود نشان داده ام...چرا که در اين ساليان زندان به وضوح ديده ام که حداقل در زندانهاي فعلي ايران کسي قهرمان از زندان بيرون نمي رود و اساساً چنين کسي را در زندان زنده هم نمي گذارند و هر آنکس را که منشاء کمترين اثر جدي بيابند، نه به هيچ قيمت آزادش ميکنند و نه مانند من در زندان نگه مي دارند؛ سرنوشت چنين قابليتي جز اعدام چيزي نيست و اين هم در ميان بي شمار آمار اعدامي ها توجه چنداني را جلب نمي کند( البته با پوزش از همه دوستان و عزيزاني که آزاد شده و برخي را از صميم قلب دوست دارم،قصدم تنها بيان ديدگاهها و تجارب شخصي خودم بود و نه چيز ديگر...) اين روش را ازسالهاي دهه 60 بخوبي تجربه کرده اند و براي عادي سازي اين قضيه هم هميشه شرايط را براي برخي چهره سازيهاي کاذب، سخاوتمندانه فراهم ميکنند واين رفتاري است کاملاًحرفه ايي، تا آنجائيکه اين مطلب را در ذهن منِ نوعي مي نشانند که:
پس اين حکومت علي رغم همه حرفها، چهره هاي شناخته شده و اثرگذار و يا حتي کساني را که مي داند اگر بيرون بروند تبديل به يک چهره اپوزيسيون و خطرساز مي شوند را هم مي تواند آزاد کند...و لابد... چون به قوانين خودش و موازين حقوقي پايبند و متعهد است... پس اين نشان ازقانونگرايي دارد و قانون کماکان مي تواند، في نفسه، چنين هزينه هايي را هم به رژيم حاکم تحميل کند... ولي واقعاً اينگونه است؟؟ اگر چنين بود که معنايش همان قضائيه مستقل بود... در حاليکه کدام زنداني سياسي را سراغ داريم که نداند، دستگيري،بازجويي، تحقيق، پرونده سازي، محاکمه، تجديدنظر، عفو، آزادي مشروط و حتي مرخصي و ملاقات، در سيستم حکومتي امروز ايران جز توسط وزارت اطلاعات، توسط هيچ ارگان ديگري صورت نمي گيرد و ارگانها، محاکم و به اصطلاح قضات تنها دستورات صادر شده را بعنوان حکم مي خوانند... اينرا اغلب خود قاضي ها هم انکار نمي کنند... خصوصاً آنجا که خودشان هم از ناعادلانه بودن حکمي آگاهند... ولي مأمورند و معذور... درست مثل دادگاههاي نظامي زمان شاه که براي زندانيان سياسي تشکيل مي شد... دادگاهها و قضات دادگاههاي انقلاب هم همان وظيفه را بعهده دارند... حال پيدا کنيد دادگاه صالحه را...!!! و تعريف کنيد "دفاع حقوقي" و در چارچوب "قانون بودن"را...!!؟؟

۱۳۹۳ بهمن ۱۳, دوشنبه

أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ - عليرضا خالوكاكايي


شنيدن خبر و ديدن عكس‌هاي تخريب مزار مرواريد، قلبم را به آتش كشيده است؛ اما نه جاي گريستن است؛ و نه حتي بهت يا تعجب، جاي بيرون كشيدن واژگان گدازان از سويداي قلبي آتش‌گرفته است. گاه مسلح كردن خشم به فرياد است. گاه قلم به دست گرفتن و وجدان‌ها را به غليان درآوردن. بايد اين آتش دروني را كتمان نكرد بل بايد بر فرق آمران و مجريان اين جنايت دهشتناك و ضدبشري و بسيار نادر در تاريخ باريد؛ بر فرق اخلاف حجاج ‌بن يوسف، يزيد بن معاويه و مروان بن حكم.
نياز به توضيح نيست. ما اشرفي هستيم، هر جاي اين كرة خاكي هم باشيم رسم اشرف با ماست ولي براي ما، اشرف، آب و گل و آجر و سنگ و درخت نيست. اشرف ديرگاهي‌ست بر بام جهان خيمة زده است. هر جا كه حقانيتي هست و فريادي در برابر ظلم، اشرف آنجاست؛ و  ما اشرف‌زادگان آنجا. كار ما در يك كلام اين است: «كاشتن بذر اشرف در گوشه گوشة ايران اسير؛ براي اينكه ايران زمين زير پاي ولي فقيه و خفاشان خون‌آشام آن به لرزه درآيد. آري، ما براي خلق «بهمني ديگر»، در كار گستراندن اشرف و رسم اشرفيم. اما پاسخمان به در دو كلام دندان‌شكن به عمامه بندان بيت رذالت و يك دوجين حلفه به گوشِ قداره بند -كه نه عراقي‌اند و نه ايراني؛ و در اساس نه وطن دارند و نه عرق و حميت و دين- اين است:
«كوردلان چكمه‌ به پا! ابرهه‌هاي نبش قبر شده!
 ديركرد داريد. بسيار هم ديركرد داريد. بيهوده فكر مي‌كنيد با خراب كردن سنگ قبرها، از ريشه درآوردن درختان و پريشيدن گلها مي‌توانيد تأثيرات درخشان شهيدان گردن‌فراز مقاومت ايران را بر وجدان‌هاي آزاديخواه انكار كنيد. گيرم بر قاب‌ تصوير شهيدان كلنگ زنيد و با غيظ بر يادمان‌هايشان يورش بريد. تاريخ، يكجا پاسخ همة شما را قرنها پيش داده است.
بعد از وفات، تربت ما در زمين مجوي
در سينه‌هاي مردم دانا مزار ماست
شما در سفلگي و خرفتي تاريخي از ابرهة باد به منخرين افكندة حبشي يك مدار كيفي عقب‌تريد. او گمان مي‌‌كرد مي‌توان كعبة بي‌دفاع وبي‌در و پيكر را با لشگري از فيل‌هاي كوه‌پيكر مست داغان كرد و از اهل مكه زهرچشم گرفت. اگر مي‌شود حقيقت و حقانيت و باقيات الصالحات شهداي راه آزادي ملت ايران را با  لودرها اجير شده، و پولهاي خون‌آلود از صحيفة زمين سترد، بايد امروزه روز به جاي بارگاه امام حسين و حضرت عباس، كاخ ابن‌زياد و يزيد‌بن معاويه در هر شهر و ديار برپا مي‌شد و خلق كرور كرور به جاي طواف كعبه و بارگاه امامان به آستانبوسي كاخ اشقيا مي‌رفتند. سورة فيل، پاسخي موجز و دندان‌شكن به تمام اين تشبثات و اقدامات در نطفه شكست خورده است.
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ / أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ / وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبَابِيلَ / تَرْمِيهِم بِحِجَارَةٍ مِّن سِجِّيلٍ / فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَّأْكُولٍ

زود است كه بدانيد كيدهاي بزدلانة شما چگونه بر سرتان خراب خواهد شد. تعرض به آستان قهرمانان پاكباز راه آزادي، نه جنايتي است كه خلق ايران و وجدان‌هاي بشري از كنار آن بسادگي بگذرند. زود است كه بدانيد در روزهاي بزرگ خشم، چگونه در زير پاي انقلاب مردم بجان آمدة ايران به برگهايي جويده و تف كرده تبديل خواهيد شد. اين وعدة قرآن است و در آن ترديد نيست.

ترجمه مقاله : جهنم بنياد گرائي - محمدرضا طامهي


تصاوير فوق صحنه مزار اشرف قبل و بعد از تخريب آن توسط نيروهاي شبه نظامي جنايتكار تحت فرمان هادي عامري مي باشد.هادي عامري يكي از عوامل رژيم ايران در عراق است كه جزو ليست حقوق بگير هاي نيروي تروريستي قدس ميباشد.
با ديدن اين تصاوير به ياد گفته يك كارشناس حقوقي يمني افتادم كه گفته بود، هر جا كه رژيم ايران وارد شود جهنم را با خود به همراه خواهد داشت.
براي لحظه اي تامل كردم و يك صدم ثانيه افكار من به تمامي دنيا هر جا كه يك مجاهد بخاك سپرده شده است پرواز كرد.در عراق من از اشرف به كربلا رفتم جائيكه دكتر كاظم رجوي كه حقوق بشر را با خون خود نوشت و در كنار جنگاوران ارتش آزايبخش كه جان خودشان را براي ريشه كن كردن جهنم بنيادگرائي فدا كردند آرميده است.از آنجا به بغداد رفتم جائيكه بهترين دوست من محمود برنافر كه در حمله موشكي به كمپ ليبرتي به شهادت رسيد به خاك سپرده شده است. از آنجا به شمال عراق رفتم به سليمانيه جائيكه مادر فاطمه زائريان و سه تن از برادرانش آرميده اند.اينبار آنها بدليل خيانت عده اي كه شرف خودشان را به بنياد گرائي فروخته بودند به شهادت رسيدند. دختر چهار ساله وي هنگام شهادت در بغلش بود.
از عراق به ايران رفتم به گورستان بهشت زهرا.روز جمعه است و خاله فاطمه مشغول جارو زدن و آب پاشي سنگ قبر دو دختر و دو پسر خود است كه سال 1980 اعدام شدند.او بعد از زيارت مزارشان عكس هاي آنها را با خود به خانه برميگرداند.اما به سمت ديگري از حومه شهر تهران مي روم به گورستان خاوران در آنجا صحنه ديگري است.مادران داغدار سياه پوش همگي كنار هم در يك نقطه جمع شده اند بخاطر اينكه عزيزانشان پس از محاكمه هاي چند دقيقه اي اعدام شده و در گورهاي جمعي بخاك سپرده شده اند.
سرم را بلند كردم و افكارم را به شمال ايران بردم آنجا كه مادر كوشالي يك مجاهد ناشناس را به تنهائي در زير زمين خانه خودش بخاك مي سپارد.هيچكس نام اين مجاهد را نمي داند.اين مادر قهرمان بعدا در پاريس حيات را بدرود گفت و در آنجا آرميده است.
از آنجا به آلباني مي روم جائيكه مجاهديني كه بدليل محاصره پزشكي ظالمانه در كمپ ليبرتي زجركش شده و جان خود را از دست داده اند.آخرين آنها اصغر شريفي بود كه در حمله موشكي سال 2013 در ليبرتي مجروح شده بود و بدليل اين جراحات جمعه گذشته به شهادت رسيد..
اما اينجا متوقف نمي شوم به كپنهاگ مي روم.جائيكه احمد ذوالانوار برادر كاظم دوالانوار از اعضا برجسته مجاهدين كه بدست رژيم شاه به شهادت رسيده بود بخاك سپرده شده است.من خودم شخصا احمد را در گورستان شهر كپنهاگ بخاك سپردم در زير يك درخت گردوي بزرگ كه سايه خود را براي آرامش ابدي بروي سنگ قبر وي  گسترانده است.او در كراچي پاكستان مورد تهاجم تروريست هاي رژيم ايران قرار گرفت و براي معالجه به دانمارك منتقل شد ولي ديگر دير شده بود.
اما از دانمارك بلافاصله به پاريس مي روم جائيكه فرشته آواز ايران زمين مرضيه در كنار بسياري از مسئولين بلند پايه مجاهدين بخاك سپرده شده اند.
نهايتا از اقيانوس رد شده وبه آمريكا مي روم.جائيكه علاالدين نوري كه براي كمك مالي به مجاهدين مبل مي ساخت و هنگام خاموش كردن آتش كارگاه خودش جانش را فدا كرد.
همانطور كه سعي ميكردم افكارم را نهايتا جمع و جور كنم به تقويم روي كامپيوترم نگاه كردم 12 بهمن بود. درست 10 روز قبل از سرنگوني رژيم ديكتاتوري شاه كه روزي توسط جيمي كارتر بعنوان جزيره ثبات در خاورميانه معرفي شده بود.
يك نفس عميق كشيدم و در تلاش براي اينكه خشم و انزجارم از تخريب مزار مجاهدين دراشرف را كمي آرام كنم به هادي عامري گفتم اگر اجداد تو 1400 سال پيش توانستند زمين كربلا را براي زدودن آثار حماسه  امام حسين به توبره بكشند زميني كه هر ساله ميعادگاه ميليون ها نفر است  تو هم مي تواني همين كار را با مزار مجاهدين بكني
نهايتا خطاب به دوست و برادر گرامي ام از يمن ، تو دقيقا درست گفتي كه هرجا رژيم ايران قدم مي گذارد جهنم را با خود مي آورد همان كاري كه الان در يمن كرده ولي بايد اينرا نيز ايمان داشته باشي كه اين جهنم نهايتا به درب خانه خودشان در تهران خواهد رسيد و اين واقعيتي است در آينده نزديك.
محمدرضا طامهي
زندان ليبرتي – عراق                                                                                                                                   
بهمن 93

The hell of fundamentalism
 The above pictures show the scene of the Camp Ashraf Cemetery before and after the murderous paramilitary forces under the command of Hadi Ameri demolished it. Hadi Ameri is one of the Iraqi agents on the payroll of theIranian Qudes terrorist force.
Seeing these pictures a quotation from a Yamani law expert came in to mind where he said:
 “Where ever the Iranian regime enters that place is turned into hell.”
I paused a moment and in a split second my thoughts went to all the places in the world where Mojahedin are laid to rest. In Iraq I went from Ashraf to Kerbela where Dr.Kazem Radjavi who wrote human rights with his blood alongside NLA fighters, the ones who sacrificed their lives to uproot the hell of fundamentalism in Iran is buried. From there to Baghdad where my best friend Mahmoud Bornafar who lost his life in the last missile attack on Liberty alongside three of his compatriots is laid to rest. And to the north of Iraq to Soleimanieh where mother fatemeh Zaerian beside 3 of her brothers are buried in peace. This time they were the victims of treachery and betrayal of those who sold their dignity to the fundamentalists. Her 4 year old daughter was injured in her arms.
From Iraq to Iran, to Behesh Zahra cemetery, it’s Friday, my aunt Fatemeh is sweeping and watering the grave stone of her two daughters and sons all four executed in 1980, she takes away their photographs on her way back home after kissing their grave stones.  But further away there is a different scene. In Khavaran Cemetery mothers of 1987 massacres have gathered, all in dark veils standing together in one place because their loved ones after summery trial were executed and buried collectively.
 I raised my head and flew my mind to north of Iran where mother Koshali buried an unknown Mojahed in her cellar. No one knows who that Mojahed was.
From there to Albania where those tormented to death because of the inhumane medical siege in Liberty have been laid to rest. The last one of them was Asghar Sharifi who was injured by the missile attack on Liberty in 2013 and died last Friday because of those injuries. From there to Copenhagen where Ahmad Zolanvar brother of the Kazem Zollanvar one of leading members of the PMOI executed by the Shah of Iran is buried. I buried Ahmad myself in a quiet corner of the cemetery under a walnut tree offering its shade and tranquility to his final resting place. He was attacked by the Iranian regimes terrorists in Karachi - Pakistan and brought to Denmark for treatment. But it was too late and Ahmad died in a Copenhagen hospital because of the injuries he had received.
From Denmark to Paris where Marzieh the goddess of Iranian songs is laid to rest along side many other leading members of the Mojahedin.
And finally over the ocean to US to the resting place of Alaedin Nouri who made wooden furniture to gather financial help for the Mojahedin sacrificing his life to put out the fire which had engulfed his workshop.
As I was trying to recollect my mind I looked at the calendar on my laptop. It was first of February exactly 10 days before the Shah’s dictatorial regime once called the island of stability by Jimmy Carter was overthrown in 1978.
Taking a deep breath trying to dampen my revulsion of the hideous act of demolishing the Camp Ashraf Cemetery I said to Hadi Ameri that if your procedures were able 1400 years ago to demolish all signs of the turf on which Imam Hossein was martyred in Kerbela and is now visited by millions every year, you and your paid murderers will be able to do the same thing to the turf of the Mojahedin martyrs.
Finally my dear Yamani brother you are exactly right to say that, where ever the Iranian regime steps in hell will follow as it has done in Yemen but I have to add that this hell will finally reach their own door steps in Tehran and this reality is not far.

M.Tamehi
Liberty prison – Iraq


تاراج گل سرخ

بعد از وفات تربت ما در زمین مجوی 

در سینه‌های مردم عارف مزار ماست 
تاراج گل سرخ 
خبر فاجعه‌بارتر از آن است که بتوان بسادگی از کنارش گذشت: «تخریب مزار مروارید در اشرف با لودر». در میان پاره‌های بلوک و ریشه‌های بیرون کشیده شده درختان، و گلهای پرپر، قاب عکسی از تصویر متبسم یک شهید، تحمل روح را به آتش می‌کشد. 
بیدارباش فاجعه دهان به دهان، خود را تا انتهای کوچه پس کوچه‌های وجدان جار می‌کشد، سلولهای قلب جریحه‌دار می‌شوند سؤال از سؤال می‌جوشد: این چگونه ممکن است؟ قول و قرارهای دولت عراق چه شد؟ مگر قرار نبود یونامی از آنجا حفاظت کند؟ غارت اموال، شکستن قفل‌ انبارها و چپاول مایملک اشرفیان و سرقت کاروان کاروان خودروهای ساکنان را به سختی برتافته بودیم این یکی دیگر خیلی شکستن مرزهای رذالت است. 
اسلام پیامبر رحمت و رهایی از این‌که رژیم و دست نشاندگان مزدبگیر او در عراق، نام او را می‌برند، و کام خود می‌جویند خشم گین است؛ اسلام، دینی که حتی مثله کردن سگ هار را جایز نمی‌داند. 
نه، تعرض به مزار خفتگان در خاک، ربطی به اسلام ندارد؛ جنایتی است در عداد بریدن سر و زنده به گور کردن؛ بلکه قبیح‌تر از آن؛ آن‌چنان که اسیدپاشی به‌صورت زنان جنایتی است فراتر از بدار کشیدن و اعدام. این جنس از جنایت تنها از زیر عمامه ولی‌فقیه می‌جوشد. مغایر با عرف، آیین و هر فرهنگی است که بویی از انسانیت برده است. 
اینکار رژیم البته جدید نیست و پیشینه‌یی ننگین دارد. سال گذشته در همین بهمن‌ماه بود که مزدوران عراقی خامنه‌ای، به‌فرمان عامل دست‌نشانده‌اش مالکی، پیکرهای در حال جنگ شهیدان کهکشان اشرف را مخفیانه دفن کردند چرا که این شهیدان با پیکرهایشان شاهدانی بودند بر یکی از هولناکترین جنایتها علیه بشریت. 
در گذشته‌های دورتر شبیه به همین جنایت را در ابعادی گسترده‌تر در ایران مرتکب شدند. دفن مخفیانه بدنهای گرم و خونالود شهیدان در حوالی زندانهای مخوف قزل‌حصار و گوهردشت در منطقه‌یی خاموش به‌نام بهشت سکینه - جایی که به‌محض لو رفتن به زیارتگاه خانواده‌های شهیدان تبدیل شد- هنوز از یادها نرفته است. در این مزار مخفی نیز پاسداران رژیم از نهادن پاره سنگی به‌عنوان نشانه بر گور عزیزی مانع شدند. آنها می‌خواستند و می‌خواهند که شهیدان در فراموشی بمیرند و در سکوت دفن شوند. راستی چرا؟ 
 
 
خاوران، خاکی که در خود هزاران قلب زنده و تبدار را مدفون دارد، آرامگاه شهیدان قتل‌عام سال 67 است؛ آنانی که به‌خاطر دفاع از حرمت یک کلمه، بر دار شدند. خاوران از این پیشتر محل دفن دور از انظار پیکر تیرباران شدگان بود. در سال 68 رژیم با بلدوزر این گورستان بی‌نام و نشان را شخم زد تا ب ه‌خیال خود خاطرات شهیدان را در عواطف جریحه‌دار خانواده‌هایشان مح و کند. اما نیتجه چه شد؟ اکنون خاوران؛ خاکی شعله‌ور و پرتپش است که با خون شهیدان و اشک و داغ زیارت کنندگان لاله آجین ش ده؛ گرچه در آن حتی گذاشتن سنگی کوچک بر گور شهیدان ممنوع است. 
 
 

حمله به مزار شهیدان، شکستن سنگ‌قبر و زدودن آثار نامشان به این ختم نمی‌شود. تخریب مزار بنیانگزاران سازمان در قطعه 32 بهشت زهرا، تخریب مزار شهیدان در قطعه 41 و نیز هجوم ویرانگرانه به مزار شهدای آزادی در اراک از نمونه‌های این جنایت وحشیانه و ضدانسانی است. وادی السلام کربلا، آرامگاه جا ودانه فروغهای آزادی، نیز از هجوم قساوت پیشگان در امان نمانده است. ای‌کاش حجم فاجعه فقط محدود به ایران یا عراق می‌شد، هر جا که رژیم دستش رسیده و توانسته م زدوری را به‌کار گیرد، وحشت خود را از مزار یک مجاهد هم به‌نمایش گذاشته است؛ نمونه آن شکستن شیشه تصویر شهید دفاع از حقوق زندانیان زهرا رجبی (فائزه)، در پاریس. 
 
 

راستی چرا؟ مگر سنگ مزار شهیدان چه پیامی می‌پراکند؟ مرگ پراکنان و چماق به دستان نظام ولی‌فقیه مگر نمی‌دانند شکستن سنگ مزار، و تخریب آنها با لودر و بلدوزر، چه خشم و نفرت عظیمی برمی‌انگیزد؟ آیا آنان به عواقب کارشان واقفند. مگر نمی‌دانند با این جنایت دارند به دامنه نفرت تاریخی مردم از حاکمیتشان می‌افزایند؟ 
آری، و این چیزی نیست که به آن نیندیشیده باشند اما در سراشیب سقوط و در تنگنای استیصال، مگر کار دیگری از دستشان ساخته است؟ اینها خود نشانه نهایت استیصال و جنون آخوندی است. 
ولا یزید الکافرین کفرهم عند ربّهم إلّا مقتاً ولا یزید الکافرین کفرهم إلّا خساراً (فاطر 39) 
رژیم عمق نفرت مردم ایران را به خود بیشتر از هر کس می‌داند اما او چیز دیگری نیز می‌داند. شهیدان آرمیده در مروارید، این اسطوره‌های شکست ناپذیر مردم ایران خطرناکند. اسطوره را باید شکست تا جوانان شیفته آزادی به آن روی نیاورند. 
رژیم این را می‌داند اما نمی‌داند با شکستن سنگ مزار شهیدان، با از ریشه کندن درختان و پرپر کردن گلهای مروارید، مزار شهیدان را به قلب مردم ایران و جهان منتقل می‌کند. قاب‌های شکسته تصاویر شهیدان، اکنون بر طاقچه قلبها نهاده شده است. اگر عمرسعد و شمر توانستند با شرحه شرحه کردن اجساد شهیدان عاشورا، و اسب تاختن بر آن، رسم ایستادگی و آزادیخواهی را به فراموشخانه تاریخ بسپارند، جرثومه‌های تاریخی آنان نیز خواهند توانست خطر انگیزه‌بخشی و دمیدن روح خیزشی را که از یاد و نام و ارزشهای رهروان حقیقی امام حسین بد می‌خیزد، از نظام به‌زانو درآمده‌شان دور سازند. ا گر خلفای جائر توانستند با شخم زدن مزار سرور آزادگان و به‌آب‌بستن آن در همین سرزمین، آن را از صحنه تاریخ محو کنند، خلیفة ارتجاع هم خواهد توانست مزار مروارید را از لوح تاریخ محو کند، اما درس بزرگ تاریخ که در هر برگ آن ثبت شده، می‌گوید این یزدان هر زمان هستند که جز نام ننگ‌آلودی از آنان باقی نخواهد ماند. 
ای تمام وجدانهای آزاد! ای آنانکه عکسهای مزار مروارید دلهایتان را به تپش درآورده است! 
روا نیست شهیدان در صحیفة خاک بمانند، آنان فراتر از فراموشی‌اند. دشمن خود با دست خود شمیم حضورشان را در بادها می‌پراکند تا یادها را معطر سازند. جدال تندباد و قاصدک، مرگ قاصدک نیست، پیام تکثیر آن است. آنان زندگان شاهدند. از این‌رو مزارشان نیز قبلة الهام است. منبع انگیزش و میعادگاه زندگی است. 
تعرض غیظ آلود دست نشاندگان سپاه قدس به مزار مروارید خود بهترین گواه زنده بودن نام و آرمان شهیدان مجاهد خلق است. آنان حتی با سنگهای شکسته مزارهایشان اشرف را در مرزهای اسطوره و در ه زار جلوه و چهره رویانش نگاهبانند. این است معنای ژرف «ولا تحسبنّ الّذین قتلوا فی سبیل‌اللّه أمواتاً بل أحیاء عند ربّهم یرزقون» (آل عمران 169) 
مزار مروارید، اگر ‌چه شخم زده و تخریب شده، شکوفان‌تر از هر زمان است. گویی باز این نجوای عارفانه رهبری مقاومت، هنوز در کوچه باغهای آن می‌پیچد: 
«پس ای خدای مجیب الدعوات! به زمین بگو تا خون مرواریدها و جاودانه فروغهای ما را مپوشاند و به آسمان بگو تا نام طیب و پاکیزه آنان را بالا و بالاتر ببرد و به نسیم بگو تا در هر کجای ایران‌زمین عطر آنان را بگستراند و به شب تیره بگو تا با تندر ارتش آزادی پایان بپذیرد و به تاریخ بگو، نسلی را که ظلمات خمینی مقهورشان نکرد، پایدار و جاودانه سازد».

از قصه‌های هزار و یک شب الهه‌های این خاک


یادداشت بر کتیبه‌های قتلگاه اشرف
نسیم هامون
با جامه‌ها و نقاب‌هایی از شبانگاههای تاریخ جهل و شقاوت، راهزنانه بر خوابگاه سپیده و پگاه، پـا سراندن؛ 
ترسان ترسان و سو به سو تا کندوهای نور، خزیدن و کمند انداختن و کمین چیدن و خورشیدپاره‌ها را در لجّه افکندن؛ 
با هولی از تلنگرهای پیاپی کابوس واژگونی، جا کرده در پی ـ دیوارهای بارگاه تذهیب شده ولایتمداری که از دمشق تا بغداد و تهران را ضرب گرفته؛ 
تهران و بغداد به تمهید قتلگاه نشستند. با خیل جانیان بالفطره و سفلگانی که «مرگ، کسب و کار(1)» شان است، بساط داس و تبر و تیر و انفجار چیدند. با این همه ساز و برگ، بر پیکر و جان بی‌سپران و بی‌پناهان اشرف‌نشانه رفتند. آنگاه که هیمنه و بزرگی جنایت، بر روی خودشان سایه انداخت، برای گریز از مکافات ناگزیر، جن و پری و نیروهای غیبی را نشان دادند تا در ایز گم کردنی تمهید شده در بارگاه ولی‌فقیه و خلیفة بغداد، «دار» ها برچینند و خون‌ها بشویند.
اشرفی‌ها نیز هم‌چون دیرینه‌گان تاریخی‌شان، در یکی از یک جانبه‌ترین و مظلومترین و درعین‌حال، حماسی‌ترین نبردهای مجاهدین را رقم زدند... اگرچه:
            گریه‌های عشق شده سوز غزل         نعش گل رو دستامون بغل‌بغل
             شب غربت و ستاره کشتنه               هق‌هق الهه خاک منه

این است روایت موجز جنایت بی‌مثال در قتلگاه اشرف! 
که گفته، که پنداشته تنها چنگیز و مغولانش در آغاز قرن هفتم شمسی توانستند نیشابوریان را از دم تیغ بگذرانند، آشیان پرندگان را نشانه گیرند و شهر را آب ببندند؟ اینک نوادگان و نبیرگان ولایتمدارشان، جاپای ارثیه‌های فرهنگی و ایدئولوژیک بازمانده از نیاکان مغولی و هونی و هیتلری را خوب بو کشیده و در قتلگاه اشرف، فرود آمده‌اند.

اسف و عبث آن‌که اگر چنگیز و هیتلر توانستند رد پا و رگه‌های آثار جنایاتشان را از آسیای قرن هفتم وهشتم و اروپای قرن بیستم پاک‌کنند، خامنه‌ای و مالکی هم خواهند توانست در عصر و دهکده «ارتباطات، اطلاعات و تفکر»، اثر انگشت و رد پا و رگه‌های جنایاتشان را از ایران و سوریه و عراق و اشرف و لیبرتی بزدایند و در سایه دارها، خون‌ها بشویند.
این است روایت موجز جنایت بی‌مثال در قتلگاه اشرف! 
*** *** ***
اینک سرداران، در این سو و آن سوی فلات اشرف، آرام گرفته‌اند. همه شهیدان در این ویژگی، به هم می‌پیوندند.
اینک رنجبران والاتبار آزادی، باز آمده از حیاتی توفانی، در سو به سو و کو به کو و باغچه به باغچه اشرف، فروتنانه بر خاک، نماز می‌برند.
اینک شکیبایان شادی آفرین جلوه‌های زندگی، «در برابر تندر ایستادند، خانه را روشن
(2)» نگاه داشتند و رفته‌اند... 

اسممو کی بود صدا زد؟   کی بود از خاطره برگشت؟ 
گـرگـر شقایقا باز افتاده به جون این دشت... 
روزا از تکرار اسمت   آینه‌ها خسته نمی‌شن
پنجره‌ها رو به یادت    تا ابد بسته نمی‌شن
وقتی که مردم می‌بـوسن سنگ خورشید تو رو باز
یک وطن پر می‌شه از یاد،   ای غزلترین غزل‌ساز
که گفته، که پنداشته که ماهی سیاه صمد بهرنگی به دریا رسید و در آرام موج‌های نسیمش، قرار گرفت و به ماسه‌های ظریف و مرجانهای لطیف، باله و تن می‌ساید؟ رگه‌های خون چندین ماهی سیاه در اشرف و نیز حفره‌های دندان کوسه‌های ولایتمدار ماهیخوار، یادگار قصه ناتمام صمد می‌باشد که در افق فلسفه تاریخ بشری، بدل به آیه‌های ابدی گشته است.
که گفته، که پنداشته مظلومیت بشری در افق نیمروزی خاک تفته کربلا مهر ختم خورد؟ آنجا سرداران آرام‌یافته در کاشانه ابدی تاریخ، با شمشیر و زره و سپر و خود، به مصاف عصاره پستی و دنائت رفتند. نبردی که در تمهید چگونه جنگیدن آن کوشیدند و برگزیدند. اینک این‌جا مریم حسینی و میترا باقرزاده را با دستهای بسته، بی‌شمشیر و بی‌زره، بی‌هیچ پناه و مفری، راهزنان بزدل، چنگیزانه‌تر و هیتلرانه‌تر و یزیدانه‌تر، به رگبارشان بسته‌اند و تیر خلاص زده‌اند.
آن سوتر، دستهای بسته ابراهیم اسدی (وجودی کم‌مثال از خصائل نیکوی بشری، شهردار فروتن و محبوب و دوست داشتنی اشرفی‌ها) و دستهای رحمان و حسین و احمد، گواه جنایتی بی‌نظیر و از سوی دیگر پایداری‌یی بی‌همتا می‌باشد.
در کویی دیگر، تختها و کف بیمارستان اشرف بدل به قتلگاه گشته است. (عجب مشابهتی با بیمارستانهای هدف گرفته شده شهرهای سوریه!) جای بقراط خالی تا ببیند ایدئولوژی جنایتکار خامنه‌ای و اسد، در بازی نرد و هم‌گیلاسی با مماشاتگران و پیمان‌شکنان اربابان دایره قدرت جهانی، چه بر سوگند و میثاق انسانی‌اش می‌آورند.
این سرداران، به مربع توافق چهارجانبه سازمان ملل، آمریکا، دولت عراق و ساکنان اشرف، اعتماد کرده و به پیمان و تعهد خود وفادار بودند و باز هم «تاریخ حقوق‌بشر را با خونشان نوشتند» (3). متولیان سه ضلع دیگر این مربع، به آنان خیانت کردند. دریغ و درد از خیانت و خیانتکاران که در میهن ما از به‌پای دارندگان مشروطه تا میرزا، تا پیشوای ملی 30تیر و تا اشرف، همیشه بهای سنگین آنها را، بهترین‌ها و الماس‌های زرین و گلچینی از ستارگان درخشان تاریخ معاصر ایران، با فواره‌های همیشه جوشان خونشان پرداخته‌اند.
از گذرگاههای تاریخ مبارزه برای آزادی و برابری که می‌گذریم و بر نظاره‌ها و اندوخته‌ها و تجربه‌هایمان اندیشه می‌کنیم، همه نشانه‌ها، نداها و صداهای این گذرگاهها در گوش ما زنگ می‌زنند که در هنگامه چشم‌اندازهای نزدیک انقلاب‌های بزرگ اجتماعی و تاریخی ـ که منجر به تحول در اندیشه و جهان‌بینی و فرهنگ می‌شود ــ روباه‌های دیکتاتور و ولی‌فقیه‌های ضدبشر، در بن‌بست کور تاریخی خود، دست به جنایات شگفت‌انگیز، هم‌چون شقاوت‌بارترین جنایتی که در اشرف مرتکب شدند، می‌زنند. بی‌تردید آثار و بازتاب این جنایت حیرت‌انگیز، هم‌چون بمباران شیمیایی کودکان و فرزندان سوریه که برای جانیان بالفطره آن مفری نگذاشته است، گریبان خامنه‌ای و مالکی را نیز خواهد گرفت.
اینک در یکی از یک جانبه‌ترین نبردهای حماسی در مبارزه و پایداری برای تحقق آزادی، سردارانی دیگر از حماسه‌های معاصر میهنمان به تابلو آرمان تاریخی مردم ایران، جلای وفاداری و غرور و شکوه و نجابت داده‌اند. آنان گلچینی از ستارگان تابناک و کوشندگان و رنجبران مبارزه برای ایفای رؤیا و آرزوهای سرکوب شده مردم ایران بودند و هستند و در ضمیر و خاطر ماندگار آینده ملی و میهنی تکثیر می‌شوند و خواهند ماند.
آنگاه که به تابلو و به آبشار شهیدان راه آزادی، از تالارهای ارغوانی مشروطه و جنگل و 30تیر و... قیام 88 و... تا کتیبه‌های قتلگاه اشرف نظر می‌دوزیم، چشم‌های درخشان، چهره‌های شکیبا و نام‌های شناسایشان، مجابمان می‌کنند تا همنوا و هم‌ندا و هم‌پیمان با آنان، محبوب گم شده آزادی را مجاب کنیم که:
به جستجوی تو
با نیایش نامت
زندگی را ستایش کردن
ـ پاکی را و روشنایی را ـ
وکفر یأس بـر نکردن... 
سالهاسال پای‌کشان صحرا و صخره شدن
از مهر آزادی نگسستن
نشکستن
و بر زانوان خویش نزیستن... 
برای درک تو
تاریخ جنسیت را مـهـر ختم زدن
تا انسانی برای انسان جهان بودن... 
عمری خاطره بر «دار» بوسیدن... 
هنگامه‌های عاطفه‌های تیرباران شده
دلتنگی نفروختن
با باد
به جستجوی تو
از راهپیمایی با خورشید وماه
در سلولهای ضد آزادی نفرسودن
ترانه خواندن
با ستاره سخن گفتن... 
با ابـر گریستن
از شاخه‌های بهارانه‌های شادی‌
گلدسته‌های نشاط چیدن... 
برای آزادی
جهان را شناختن و انسان را
برای معنای هستی
آزادی را فهمیدن... 
ــ برای همین آمدن... 
و اینش را
مقصود سفر زندگی بودن... ــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - «مرگ، کسب و کار من است »، روبر مرل، ترجمه احمد شاملو
2 - واز شعر «خطابة تدفین»، احمد شاملو
3 - «ما تاریخ حقوق‌بشر را با خونمان می‌نویسیم».، دکتر کاظم رجوی.

پروژه هاي انهدام يك جنبش و خط سرخ مقاومت- مصطفي نادري(قسمت اول)

يك گواهي سرخ فام از يازده سال زندان در شكنجه گاههاي خميني
•ايرج مصداقي بيهوده تلاش ميكند خود را يك «منتقد جدي» مجاهدين و مخالف رژيم جلوه دهد اما در واقع شما با يك تواب خائن روبرو هستيد كه در همان سال اول با جلادان تا حد شركت و همدستي فعال در فرماندهي گروه ضربت دادستاني اوين براي دستگيري و شكار مجاهدين  همكاري كرده، در جريان قتل عامها با نوشتن چند انزجار نامه در گريزي بزدلانه و خائنانه از مرگ  به قيمت دم تيغ دادن يارانش، جان بدر برده و اكنون تشنه به خون مسعود رجوي است. در سراپاي نوشته اش همان شقاوت و بي حد و مرز لاجوردي و شكنجه گران اوين موج ميزند. زنده ماندن مسعود را بر نمي تابد....
• اما مخاطب اصلي نامه، نه مسعود كه تاثيري بر او ندارد، بلكه مجاهدان او و ياران اشرف نشانش هستند كه از زندان اوين و زندان بزرگ ايران تا اشرف و زندان ليبرتي و در كشورهاي مختلف جهان با دشمن سرجنگ دارند و «برة لاجوردي» مي خواهد سر به تن آنها نباشد و تشكيلات و سازمانشان هم زير موشكهاي رژيم و شليك مالكي و ترفندهاي كوبلر ازهم بپاشد.
• بارها پدرطالقاني را به ياد آوردم كه مي‌گفت « در مقابل اين شكنجه چي ها و بازجوهايي كه خودتان ميشناسيد و ديدهايد از نزديك، وقتي اسم مجاهدين برده ميشد اعصاب اينها به هم ميلرزيد و كنترلشان را از دست ميدادند. اين دليل بر قدرت عقيده و ايمان به حق است. از اسم مسعود رجوي وحشت داشتند، از اسم خياباني وحشت داشتند».

 •من به عنوان يك هوادار سازمان به زندان افتادم. در مقابل شكنجه ها، هرگز به توبه و انزجار نامه و توهين به شهدا نزديك نشدم.                                                                                                                                  مصطفي نادري

پروژه هاي انهدام يك جنبش و خط سرخ مقاومت- مصطفي نادري - مقدمه




  درمقابل آنچه كه از مقاومت زندانيان مجاهد و شهدا به چشم ديده ام و درمقابل سازمان و رهبري كه تبلور اين رنجها و شكنجه ها و خونهاي نثارشده براي آزادي هستند و درس مقاومت براي آزادي را از آنها ياد گرفته ام، تا بُن استخوان شرمسارم.....

• 
احساس مي كنم كه هرقدر در زندان ايستادگي كردم و تن به تسليم ندادم بر من افزوده شد و انگيزه و آگاهي هاي مبارزاتيم رشد كرد و اين درنتيجة مبارزة سازمان و شهيدان و زندانياني بود كه جلو چشمانم زير شكنجه ها خندان و پرروحيه به شهادت رسيدند. مي دانم كه اين بدهكاري و ديني كه برگردن من هست فقط يك بحث اخلاقي نيست، بلكه وظايفي است كه بايد در مبارزه با رژيم و رهايي مردم آن را محقق كنم.

در سايت آفتابكاران و همبستگي «بيانية جمعي از زندانيان سياسي ازبند رسته زندانهاي خميني در مورد ياوه گوييهاي ايرج مصداقي» را ديدم و در دل به آنها درود فرستادم. به خاطر گواهي برحق آنها و نگاهباني از خون شهيدان و برملا كردن مزدوري در راستاي اهداف وزارت اطلاعات رژيم آخوندي، و مخصوصاً اينكه اعلام كردند: «سر بريدن مقاومت خونين مردم ايران در پاي ديکتاتوري وحشي آخوندي را به شدت محکوم کرده و آن را انجام وظيفه در امتداد چشمک و چراغي آشکار به رژيم ولايت ميدانيم

احساس كردم بايد حرف دلم را در بارة پروژه هاي انهدام يك جنبش و خط سرخ مقاومت، با هموطناني كه اين سطور را ميخوانند در ميان بگذارم. راستي كه به قول اشرف شهيدان جهان خبردار نشد كه در ايران و مخصوصاً زندانهاي خميني چه گذشت.از آنجا كه هنوز هيولا و عفريته بر مهينم حكومت ميكند، در آنچه مي نويسم، پيشاپيش سوگند ميخورم هيچ آرزويي جز جنگيدن و مجاهد ماندن و مجاهد مردن ندارم و از خدا طلب ميكنم كه مرا در اين سوگند روسفيد كند.

من، مصطفي نادري، از سال 60 تا 71 (درسال66 بعد از پايان حكمم آزاد ولي سه ماه بعد دوباره دستگير شدم) در زندانهاي خميني شاهد جنايات اين دهة سراسر قتل عام و نسل كشي مجاهدين بوده ام . اطلاع هموطنانم را درباره دروغها، تحريفها و لجن پراكنيهاي تواب خود فروخته ( ايرج مصداقي) و آنچه تحت عنوان خاطرات زندان يا نامه سرگشاده به مسعود رجوي نوشته است، لازم مي بينم.

ياد شهيداني كه با آنها همرزم و هم بند بوده ام، مخصوصا مهدي و ثوقيان كه در قيام 5مهر سال 60 در تهران با هم بوديم و هردو در اواخر مهر يا اوايل آبان 60 در پيچ شميران دستگير شديم و او در قتل عامهاي سال 67 به شرف شهادت رسيد، همواره با من است. هميشه در برابر اين خونهاي پاك خود را شرمسار و متعهد مي بينم و از خدا مي خواهم كه بتوانم تا آخرين نفس و آخرين قطره خون به اين عهد و پيمان وفاكنم.

۱۳۹۳ بهمن ۱۲, یکشنبه

«نويد آينده درخشان»



محسن معصومي از رزمگاه ليبرتي

خبر فوري را از «سيماي آزادي» شنيدم، لحظات اوليه ام بهت و ناباوري بود، انديشه اينكه «برادر اصغر» آن برادر مسؤل متواضع، و آن فرمانده دوست داشتني و صميمي را ديگر نخواهم ديد غيرقابل هضم بود، مدتي را كلنجار رفتم ولي يكجا خودم را پيدا كردم، آنهم «جاودانگي برادر اصغر» بود، چيزي كه خودش خواسته بود و جز سرفرازي و غرور، ارمغان ديگري براي همه ما نداشت، مي دانستم كه براي اين انقلابي بزرگ «مرگ در بستر» كوچك بود، هرچند كه تقدير و مشيت است كه شيوه مرگ هركس را رقم مي زند ولي چه زيبا براي يك مجاهد كه، «با تير شقاوت دشمن خدا و خلق بر خاك افتادن»، حالا نام او در پرچم شرف و آزادگي تاريخ مردم ما جاودانگي يافته است، اين بالاترين دريافت، بالاترين افتخار و مزين ترين نشان و مدال بر سينه يك انقلابي مردم گراست و «برادر اصغر» كه همواره با لبخندي بر چهره، سرزندگي و شيريني مبارزه اش را روزانه مي پراكند، اينك در جاودانگي اش هم غرق سرور و شادي خواهد بود.
 خواستم چيزي در باره او بنويسم، خودم را كوچكتر از آن يافتم كه ارزشهاي والاي او را به نظم كشم، از هر كجا كه شروع كردم لحظه اي بعد دريافتم ارزش ديگري را واگذاشته ام، تا اينكه پيام خواهر مريم و توصيفي كه از «برادر اصغر» شده بود را ديدم كه او «... را مظهر وارستگي و پاكبازي و نمونه اي از بزرگمردان انقلابي توصيف كرد كه با گذشتن از همه چيز خود، با پايداري و مقاومت همه جانبه، تمام هستي خود را صرف تحقق آرمان رهايي و آزادي مردم ايران ميكنند، قهرماناني كه نويدبخش آينده اي درخشان و عاري از ستم و نابرابري براي مردم و تاريخ ايران هستند...»، از اين نقطه برايم توصيف ارزشهاي «برادر اصغر» آسان شد، «وارستگي» و «پاكبازي»، واژگاني بودند كه بيان كننده تماميت شخصيت برادر اصغر بود، سالها از نزديك با او رابطه داشتم، هرگز اشعه اي از تفاخر و به رخ كشيدن ارزشهاي پست طبقاتي از او نديده بودم، او يك مسؤل سازماني، يا فرمانده اي باكوله باري از سابقه طولاني و تجربيات مبارزه، يك زنداني سياسي مقاوم و سرفراز، يك روشنفكر و تحصيلكرده اي با تخصص بالاي آكادميك، با ذهني كارآمد، خلاق و مبتكر، مسلط به سه زبان زنده، يك صاحب منصب سابق دولتي كه با گوشه چشمي به رژيم امكان بالا كشيدن در مدارهاي بالاي حاكميت براحتي برايش فراهم بوده است و دهها امكان و توانمندي ديگر، كه هركدامشان مي توانند يك دام و فتنه در مسير مبارزه يك انقلابي باشند، ولي «برادر اصغر» هرگز از آنها براي برتري طلبي استفاده اي نكرد، برعكس، هميشه در خاكي ترين صورت، گمنام ترين و بي نام و نشان ترين وجوه مسؤليت، صلابت مجاهدي خودش را صيقل و جلا مي داد، وقتي در برنامه هاي جمعي با خواندن ترانه هاي انقلابي مي خواند «...موجي در موجي مي بندد...» از خودش موج، موج صميميت بي نظير در جمع به نمايش مي گذاشت، صفا و يكرنگي مي پراكند و رايحه جامعه آرماني و ايده آل انساني را به ذهن متبادر مي كرد، وقتي در زندگي روزمره آنچنان تواضع و فروتني به نمايش مي گذاشت كه هرگز درنمي يافتي او مسؤل يا فرماندهي والا در سازمان است، پرتو ارزشهاي مشعشع انساني را در پيرامونش ساطع مي كرد و يا وقتي در سخت ترين مسؤليت ها، فارغ از نام و نشان پاپيش مي گذاشت، و صبور و ساكت كار را پيش مي برد، در چهره عرق ريزانش شكوه و عظمت سازندگي فرداي مستقل و سرفراز وطن را مي شد ديد. ارزشهاي نادري از انسانهاي رها، كه كليد موفقيت و كيمياي ناياب حل تضادهاي عصر حاضر است و از آن درسها و راه حلهاي درمان بليه تاريخي رژيم ولايت فقيه، قبل و بعد از سرنگوني اش براي جويندگان اين راه بيرون خواهد آمد، ارزشهايي كه مصدق بزرگ در يادداشتي پشت جلد كتاب «الجزائر و مردان مجاهد»، آرزوي آنرا براي ايران و ايراني كرده بود.
شرط است که چون مرد ره درد شوي               خاکي تر و ناچيزتر از گرد شوي
هر کاو ز مراد کم شود مرد شود                      بفکن الف مراد تا مرد شوي
البته شهادت «برادر اصغر» وجه ديگري هم داشت، شهادت او همچون زندگي اش سعادتمند و پربار بود، شهادت رسواگر يك «فرد مورد نگراني بين المللي» در اوج مظلوميت و بي عدالتي، تا علاوه بر رژيم خونخوار آخوندي، برملا كننده خباثت هم خطان و هم ريشان آن هم باشد،
 حالا كساني كه سلاح «برادر اصغر» را در برابر تضمين حفاظت او در برابر رژيم آخوندي گرفتند بايد پاسخگوي اين جنايت انجام شده باشند يا آنان كه در برابر درخواست سلاح حفاظتي مجاهدين، آنرا با لغز خواني تخطئه مي كنند بايد كه چهره كريه خود درزمينه سازي هاي اين جنايت، را ببينند.
حالا كساني كه «برادر اصغر»را مجبور كردند خانه 26 ساله خود را براي رفتن به يك زندان بيدفاع بنام كمپ ليبرتي ترك كند و او را بدون هرگونه سپر در برابر تهاجمات جنايتكارانه گذاشتند و بعدش هم هرگز نه موضعي گرفتند و نه تحقيقاتي كردند بايد پاسخگوي اين جنايت خود باشند.
حالا كساني كه در بحبوحه محاصره پزشكي، كه خارج كردن يك تركش از سر «برادر اصغر» را براي ما ناممكن كرد، به جاي پرداختن به مشكلات عاجل حفاظت، امنيت و محاصره، روضه هايي مي خوانند تا ما را مقصر جلوه دهند و بستر سياسي جناياتي مشابه را بسازند، بايد بگويند براي چنان روضه خواني هاي ريايي چقدر گرفته و به چه قيمت خود را فروخته اند؟
افتخار و شرافت جاودان براي «برادر اصغر» فرمانده دلاور جنگ با پليدترين نيروي تاريخ ايران، باد كه يادش و راهش كليد فتح و پيروزي براي آزادي ايران بوده و خواهد بود، و ننگ و خذلان ابدي نثار فرومايگان خودفروش به دشمن در اين نبرد سترگ تاريخي.

ننگ با رنگ پاک نمی شود شهیاد احسانی ناطق

با سلام
 در رژیم فاسد خون آشام آخوندی،هر روز و با هر شیوه ای تغییر رنگ در لحن و گفتار را برای فریب مردم شاهدیم.
ولی همانگونه که به زیبایی گفته اند،افعی کبوتر نمیزاید. از ابتدای غصب انقلاب وآزادی های مردم این افعی صفتان هر روز به رنگی در آمده اند. ولی دریغ از کوچکترین تغییر در مشی و شیوه خون آشامی، رژیمی که خود بزرگترین نسل مبارز ایران را قتل عام کرد، ولی در این سال ها برای آزادی در کشور های دیگر کاسه داغ تر از آش می شود. بواقع احمدی نژاد با زیر سوال بردن هلوکاست، چه منظوری داشت. حمایت از مردم فلسطین؟
نه، او قصد حمایت از هیتلر را داشته، چون تشابه بسیاری در نوع حکومت هیتلری با حکومت آخوندی وبه خصوص، خمینی دجال می دید.( البته تشابه آن دو فقط در خون آشامی و قتل وعام زندانیان دربند، نحوه بر خورد با مخالفان، شیوه استبدادی حکومت بر مردم، میل وافر بر جنگ و خون ریزی وایجاد گشتاپوی ضد مردمی منظور اینجانب است، چون رژیم ایران به جز این تشابه از باقی مزایای حکومت هیتلری از جمله نظم، استفاده از نیروهای متخصص، پیشرفت در اقتصاد وتکنیک و... کاملاً بی بهره است.)
پس به نوعی با نفی هولوکاست، این معنی را تداعی میکند، که اصلاً این قتل عام، اتفاق مهمی نبوده و نباید اینقدر مورد توجه باشد.
چون اینان خود ودر این زمان به نوعی دیگر، ودر مقابل مجاهدین این واقعه را تکرار کرده اند، ولی همچنان در کمال بی پروایی و گستاخی، نه تنها پاسخگوی این اعمال ننگین نبوده اند، بلکه دایره شکنجه و آزار را از خود مجاهدین فرا تر برده و حتی خانواده های آنها را نیز از آزار وشکنجه بی نصیب نمی گذارد. تا بواقع نسل کشی را معنی کرده باشند. ولی در خارج ازکشور هر دم با رنگی نو، از جمله گفتگوی تمدن ها و امید واعتدال، برای دیگران ژست بشر دوستی و انسانی گرفته اند.
همانگونه که خواهر مریم گفت:رژیم ولایت فقیه،دشمن مردم ایران وجامعه بشری است، وشایستگی نمایندگی مردم ایران در سازمان ملل متحد ندارد. در 15 سال گذشته سازمان ملل و شورای امنیت در برابر سه قتل‌عام و نسل‌کشی در رواندا، سربرنیتسا و سریلانکا، با عذر خواهی دبیر کل پس از چند سال گذشتن از ماجرا واکنش نشان داده اند. ولی با گذشت 26 سال از اعدام های 67، که به نوعی بزرگترین کشتار زندانیان سیاسی تاریخ معاصر بود. نه تنها واکنشی نشان نداده، بلکه از سخنان روشنفکرانه این جانیان استقبال و به گزافه گویی آنها به به و چه چه میگوید.
و با این کار،دست رژیم را در سرکوب وکشتار و فشار بر مردم باز می گذارند. غافل ازاینکه هر کسی که در حکومت آخوندی به منصبی میرسد، ننگ همراهی با حکومت در قتل و عام های 60و67،را با رنگ این شعارهای لعاب دار هرگز نمی تواند پاک کنند .
چند روز قبل داشتم، مطلبی را در مورد کشته شدگان جنگ هشت ساله تحمیلی خمینی بر ملت می خواندم.
به گزارش خبرگزاری ایرنا، وی ترکیب نیروهای نظامی ایران در دوران جنگ تحمیلی را اینگونه برشمرد: «در این جنگ ۲۱۷ هزار ارتشی، ۲ میلیون و ۱۳۰ هزار نیروی بسیجی به همراه ۲۰۰ هزار نیروی سپاه، شهربانی و ژاندارمری در مقابل تجاوز دشمن ایستادند.»
از میان ۱۹۰ هزار شهید جنگ تحمیلی، به گفته سرهنگ جعفری، ۱۶ هزار نفر در جریان بمباران مناطق مسکونی به شهادت رسیدند و بقیه در جبهه‌های نبرد شهید شدند. تعداد شهدای بسیجی ۸۵ هزار و ارتشی ۴۸ هزار نفر بودند. بیش از ۳۳ هزار دانش‌آموز و بیش از ۳۵۰۰ دانشجو هم طی این هشت سال به شهادت رسیدند. روحانیت نیز با ۳۳۱۷ شهید «به نسبت تعداد جمعیت خود ۱۲ برابر اقشار دیگر در این جنگ شهید داده است.» در این دوران ۸۸ مسیحی، ۱۸ کلیمی و ۹ زرتشتی در دفاع از خاک میهن شهید شدند و ۲ هزار تبعه غیرایرانی نیز با حضور در جبهه‌ها به شهادت رسیدند.
وقتی با این مطلب را خواندم. نفرتم از خمینی و رژیم چند برابر شد.
با این که بیشتر این کشته شدگان هم ، جان خودشون را بخاطر دجالی خمینی از دست داده اند، ولی دلم برای مظلومیت مجاهدین خیلی گرفت.
تصور بکنید که بنا به گفته این پاسدار،در جنگی که توپ، خمپاره، گلوله، رگبار مسلسل، خمسه خمسه وحتی بقول خودشون بمب شیمیایی، در مدت هشت سال 190 هزار کشته، اونوقت مجاهدان و مبارزان دست بسته واسیر تو زندانی گشتاپوی آخوندی بیش از 120 هزار اعدام، و از اون دردناک تر سال 67 واعدام 30 هزار مجاهد توی چند روز دفن دسته جمعی اجساد در خاوران،اونم مجاهدانی که چندین سال تو زندان بودن، ونمی تونستن کاری کرده باشن.
چقدر یه انسان میتونه ظالم و خونخوار باشه.
بواقع که دجال، صفتی بسیار برازنده برای این کفتار پیر خون آشام بوده و هست.
مقایسه این دو آمار خودش به راحتی میتونه مظلومیت مجاهدین رو به اثبات برسونه.
رژیم آخوندی، برای خودش اعدام همه مجاهدین رو یه حق میدونه، برای این اصلاً این اعدام ها رو جنایت نمیدونه، ولی خواهر مریم راست میگه، یعنی برای سازمان ملل هم این اعدام ها جنایت نیستن، اگر سازمان ملل اعدام های سال 67 رو جنایت علیه بشریت اعلام می کرد، این رژیم جانی الان پدر تروریسم نبود، والان تمام منطقه رو آلوده نمی کرد، و روش های غیر انسانی رو به کشور های دیگه صادر نمی کرد .
گشتاپوی آخوندی هم با ایجاد انجمن نجات ویا بهتر بقول برادر مسعود، انجمن نجاست، به آزار و شکنجه هر چه بیشتر مجاهدین و خانواده های آنها نمی پرداخت .
واقعاً رژیم، مثل... از مجاهدین می ترسه، چون معنی این شعر فردوسی رو خوب فهمیده که میگه:
پدر کشتی و تخم کین کاشتی
پدر کشته را کی بود آشتی .
پس کاملاً میدونه که با اون قتل وعام های که کرده و ادامه دادن، به این نوع حکومت،با وجود ولایت فقیه،و باز نگردوندن آزادی های مردم، هیچ جای آشتی با مجاهدین و خانواده های مجاهدین که پدر، پسر، مادر وخواهر از دست داده اند، باقی نگذاشته ، پس باید هم بترسه ودست از سر خانواده های مجاهدین و مجاهدین زندانی در لیبرتی بر نداره.
این روش گشتاپوی آخوندیه، که برای رسیدن به یک مجاهد، از اهرم خانواده استفاده کنه.
بقول خودشون تا وقتی که حتی یه مجاهد زنده باشه، ما باید بترسیم و برای ساکت کردن و یا خاموش کردنش برنامه بریزیم.
حالا می خوام چند خط درباره خودم و خانواده ام بنویسم،که چطور مورد آزار و اذیت و شکنجه اطلاعات و انجمن نجاتش قرار داشتم .
از وقتی که بچه بودم تو خانوادم صحبت مجاهدین بود.
تقریباً بیشتر جوان های خانواده پدریم، هوادار سازمان مجاهدین بودن، از جمله خواهرام و برادرم.
برادرم چند ماه قبل از انقلاب،رفت ایتالیا برای ادامه تحصیل،و بعد از انقلاب وسال 58 ودر حالی که من فقط 3 سالم بود، به ایران آمده بود و یادم هست که، پرچم سازمان رو پهن کرده بود و داشت برامون قسمت های مختلف اون رو شرح می داد.(برای خواهرم، من بچه بودم داشتم بینشون سرک می کشیدم)
من از اون وقت تا حالا برادرم رو ندیدم، اما خواهرم در 15 سالگی و به خاطر شرکت در تظاهرات 30 خرداد سال 60 به مدت چهار سال زندانی شد .
تمام جوان های فامیل هم که هوادار سازمان بودند. از جمله پسر عمو ها و دختر عمو هام، تو همون سال دستگیر وبعد به مدت های طولانی حبس یا اعدام شدند.
وقتی خواهرم سال 64 آزاد شد من 9 سالم بود . بعد هم خواهرم با یه مجاهد که 8 سال زندان رژیم رو تحمل کرده بود، ازدواج کرد .
تازه چند ماه بود که رفته بودم دانشگاه که خواهر و دامادم ، رفتند به اشرف.
تمام این مسائل رو گفتم که به اینجا برسم، تو اون مدت 8-9 سالی که خواهرم تو ایران بود ، از اون جهت که یا من خیلی بچه بودم ، یا خیلی شلوغ زیاد از مجاهدین و ایده هاشون برام توضیح نمی داد. پس من فقط و فقط برادری بودم که خواهر وبرادری عضو سازمان مجاهدین داشت.
ولی در دانشگاه وبعد از چند اعتراض بابت برخورد و سوال های به قول خودشون هدف دار، پام به کمیته انظباتی باز شد، از همون روز فهمیدم برادر یک مجاهد بودن خودش به تنهایی میتونه یه جرم باشه و نیازی نیست، حتماً جرمی انجام داده باشی، من هم که همیشه بچگی هام و همراه مادرم تو زندان اوین به ملاقات خواهر رفتن یادم بود، از ترس زندان خفه شدم و مواظب که مبادا بی جهت زندانی بشم.
بعد از دانشگاه، طبق قانون اگر پسر تو رشته پدر تحصیل کرده باشه جای پدر استخدام می شه.
خدا بیامرزه پدرم رو و همه رفتگان رو، بهم میگفت استخدامت با من.
پدرم فوت کرده بود، بیچاره مادرم ، با چه زحمتی از کلانتری وزیر کشاورزی وقت، برگه برای استخدام تو اداره کشاورزی مازندران گرفت.
من که خیال می کردم استخدام شدم، روز مصاحبه مرتب و تمیز رفتم برای مصاحبه.
از مصاحبه خبری نبود، به من گفتند: این یک طرح ملیه، منم گفتم :خوب منم جز ملتم .
گفتند :با اون خواهر و برادر و دامادی که داری.
خلاصه به قول خودشون، به جرم برادر یک مجاهد خلق بودن، مجاز برای استخدام نشدیم.
تو یه شهر دیگه برای بانک امتحان دادم ولی به همین خاطر گزینش نشدم.
کینه ام از رژیم، خیلی زیاد شد و به نوعی با این کارهاشون بیشتر به مجاهدین علاقه پیدا کردم.
رفتم سراغ کار آزاد و ازدواج کردم.
یک روز خواهر دامادمون که رفته بود اشرف، یه بسته از طرف خواهرم، برام آورد.
هیچ مطلب سیاسی توش نبود. یه مهر وتسبیح که خواهرم ، خودش درست کرده بود. یه دستمال صورت کوچک و یه نامه احوالپرسی.
خواهر دامادمون که شوهر، برادر و دو خواهرش شهید و اعدام شدند، از من خواهش کرد کسی نفهمه که اون این بسته رو آورده، که اگر گشتاپوی آخوندی بفهمه روزگارش سیاه میشه.
یه چند روز بعد اومدن در مغازه و گفتن بیا اطلاعات،ازم سوال کردند، از خواهر و برادرت خبر داری گفتم نه، بازداشت شدم . بعد بهم گفتند: خواهر دامادتون گفته برات یه بسته از طرف آنها آورده، خلاصه بازداشتم کردند که دروغ گفتی و قصد فریبکاری داشتی .
بعداً یه نامه جلوم گذاشتن که اگر با ما همکاری نکنی وهر اطلاعی که از خواهر وبرادرت گرفتی ندی ، یعنی منافقی وما هر جوری که با یه منافق برخورد میکنیم، حق داریم با تو هم رفتار کنیم.
یا باید امضا میکردم یا زندان،امضا کردم .
هر چند وقت یکبار ، میبردن سوال های بیجا و چه خبر ،بعد از یه مدت چند تا آدم اومدن مغازه که ما از انجمن نجاتیم ، من بی خبر از همه جا فکر کردم، از این انجمن ترک اعتیاد اومدن ، توضیح دادن انجمن نجات ، یعنی چه.
دیگه هر چند وقت یکبار، فشار می آوردن، باید بری جلوی اشرف و خواهر و برادرت رو از اون جا نجات بدی.
انگار که من بتمنم، منم به هزار زبون توضیح میدادم که، وقتی اونا رفتند، من بچه بودم ، ولی گوششون بدهکار نبود، تا بچه ها رفتند لیبرتی، گفتم:دیگه دست از سرم بر می دارن.
تا چند وقت قبل که فهمیدم بازم ، خانواده ها رو میبرن عراق و مجبورشون می کنن به هزار کثافت کاری،اونم این بار به زور وبا تهدید، شنیدم اونایی که مخالفت می کنند برای رفتن، به اتهام همکاری با سازمان و مخالفت با رژیم زندانی و شکنجه میشن تا وادار به مزدوری واسه اونا بشن.
خودشون هم می دونند، این مجاهدینی که تو لیبرتی هستند وبا هیچ ترفندی، حاضر به جدایی از سازمان نیستند. پس می خوان، تلافی رو سر خانواده در بیارن، یا از اون ها مزدور و یه عروسک برای خیمه شب بازی های که تو عراق در میارن،بسازن .
فرار کردم،تا درگیر این کثافت نشم.
حالا، نوبته همسرمه، بردنش اطلاعات، همون سوالای چرند، چه خبر ، باید اطلاعات برامون بیاری و...
یه نوبت، بردنش، تو یه هتل سه، جهار تا مرد غریبه، نا محرم، بعد کلی تهدید، میگن مواظب عفتت باش.
چقدر حرام زاده، چقدر دروغ ، چقدر استفاده ابزاری از اسلام.
حرف هام طولانی شد،خواهرم رو در سن 15 سالگی ،4 سال زندانی کردند، شد یه چریک مجاهد، من رو بازداشت کردند و بردند گشتاپوی آخوندی،تحت فشار برای مزدوری، شدم فراری از وطن و...
حالا نوبت زنیه که حتی از سیاست داخل ایران هم هیچ چیز نمی دونه، حتی نمی دونه کابینه چند تا وزیر داره،یا حتی اسم 5 تا از اونها رو بدونه .
حالا همون، امضای کذایی رو از اونم می گیرن.
داشتم فکر می کردم ، واقعاً مجاهدین چقدر برای رژیم ملا نشان رعب انگیز هستند، که از زن برادر یک مجاهد خلق در بند، آن هم نه زن برادری که سال ها او را از نزدیک دیده باشند، زن برادری که،برادر شوهر مجاهدش25 سال قبل از ازدواج او با برادر کوچکش از ایران رفته، یا خواهر شوهر مجاهدی که 7 سال قبل از ازدواج برادر کوچکش، از ایران تحت حکومت ملایان خون آشام رفته است ، و هیچ شناختی چه از نظر ظاهری و چه.... از او ندارند.
وای که چقدر این، قداره کشان از مجاهدین می ترسند، که برای به دام کشیدن آن شیر بچه های در زنجیر، حتی از طعمه قرار دادن زن برادر ندیده هم ابایی ندارند.
تف بر هر تفکر مسدود و ارتجاعی،که در زمانه ما مرتجع تر از این ابو داعش ها نبوده ونیست.
ودر اینجا بحث را به او مقاله پیوند می زنم. که نسل کشی در حکومت ابو داعش همچنان ادامه دارد.
از شکنجه مادران وپدران، برای اعتقادات فرزند، یا به مسلخ بردن فرزند، بخاطر افکار پدر ومادر .
یا یتیم کردن کودکان بخاطر ایدئولوژِی برادر یا خواهر، همان گونه که منیره رجوی را برای ایدئولوژِی برادر اعدام کردند، یا علی صارمی را برای دیدار با فرزندو.....
ودر حکومت ظلم واستبداد این داستان ادامه دارد.
به امید سرنگونی استبداد آخوندی و پیروزی خلق در زنجیر
شهیاد احسانی ناطق 1/2/2015

افشاي روح پليد خميني !!؟ مصطفي احمدي

آنچه كه مرا وادار كرد، براي اولين بار اين سطور را بنويسم. دروغگويي و مزدوري تواب تشنه بخوني به نام ايرج مصداقي است . توابي كه هم چنان به همدستي با رژيم پليد آخوندي و خيانت به مردم ايران به اشكال مختلف، از دوران دستگيري در زندان و نشستن درماشين هاي گشت پاسداران براي شكار هواداران مجاهدين، تا همين امروز ادامه ميدهد.
بطور اتفاقي به مطلبي از او به نام “واکنش رهبری عقیدتی مجاهدین به مقاله‌ی «مسعود رجوی سه دهه ......“ برخورد كردم. اين نوشته كه به نظرميرسد، درقلمي كردن آن از آرشيو وزارت اطلاعات از سالهاي دور هم بهره برده است، به لجن پراكني عليه برادرمسعود اختصاص دارد .
مصداقي دراين لجن پراكني نقل قول سراپاكذبي هم از دوست عزيزم آقاي محسن(ناصر) سليماني نقل كرده است.
من يكي ازكساني بودم كه دراين محل حضور داشتم و شاهد بحثهاي بين مصداقي وهواداران ديگر وهم چنين ديالوگ بين محسن(ناصر) سليماني با مزدور مصداقي -كه آنزمان ادعاي هواداري از مجاهدين داشت- بودم .
بحثهاي داغي بين او و ساير هواداران در گرفته بود، دريكي از اين بحثها اومدعي بود كه آمار زندانيان قتل عام شده درست نيست وتلاش ميكرد كه آمار زندانيان قتل عام شده را كم جلوه بدهد . هوادارها درجواب به او ميگفتند، كم كردن آمار قتل عام شدگان خدمت به رژيم جنايتكارآخوندي است، مگر تو درهمه زندانها بودي كه آمارخودت را ملاك قرار ميدهي؟ اگر منظورت آماري است كه آيه الله منتظري داده است ، منتظري آمارچند روز اول شروع قتل عام را ذكر كرده است، درحالي كه اعدامها حدود دوماه ادامه داشته است وتو از آمار داده شده در روزهاي اول بوسيله منتظري درجهت اهداف خودت سوء استفاده ميكني.
درهمين حين دوست عزيز م، ناصر سليماني وارد شد، وقتي كه ديد مصداقي حرفهاي مورد پسند وزارت اطلاعات را ميزند به اوگفت : “من نميدانم كه شما ازگفتن اين حرفها چه نيتي داري؟ ولي حرفهايي كه ميزني انگار كه وكيل مدافع رژيم هستي و حرفهايت بوي وزارت اطلاعات ميدهد. علت اين كه هوادارها هم به حرفهايت حمله ميكنند و آنها را رد ميكنند به همين خاطر است . آدمي كه ازبيرون به حرفهاي تو گوش ميكند ، اين احساس به او دست ميدهد كه تو مثل آدمهاي اطلاعاتي رژيم هستي وداري از منافع رژيم دفاع ميكني!!“
مصداقي درهمين جلسه بحث ديگري را هم پيش كشيده بود و ميگفت :معيار صلاحيت افراد از ميزان شكنجهاي است كه درزندان شدهاند. ناصر دراين بحث خطاب به مصداقي گفت : “اين حرف تو اصلا درست نيست ، معيار نميتواند ميزان شكنجه فرد درزندان باشد. اولا مقايسه زندان شاه با زندان خميني غلط است .زيرا درزمان شاه شكنجه به اندازه زمان خميني سيستماتيك نبود، همه افراد، مثل مصطفي جوان خوشدل و يا اصغربديعزادگان شكنجه نشدند، بطورمثال درزمان شاه ما كه درزندان بوديم، ازصدر تاذيل درمقايسه با اين دونفر شكنجه آنچناني نشديم وانگهي معيارصلاحيت دريك جنبش انقلابي تنها شكنجه نيست. صلاحيت از ميزان شركت هر فرد در مبارزه و ادامه ميسرانقلاب و ازهمه مهمتر يك تشكيلات وظرف وسازمان كاري ناشي ميشود كه جنبشي روي آن سوار شده و راه مبارزه را به جلو باز ميكند ولو اين كه ده تا شلاق هم نخورده باشند .با اين معياري كه تو ميگذاري، رجايي خيلي شلاق خورده بود، اگر ما پايمان تا زانو باد كرده بود و ميتركيد رجايي پايش تا زانو متلاشي بود، ولي او بعدا يك جنايتكار وآلت دست خميني شد“
من بعد از ديدن مزخرفات مصداقي ،نقل قولهاي ايرج مصداقي از قول محسن سليماني را، براي ناصر خواندم و درمورد بحثهاي آن روز با هم صحبت كرديم، محسن صحبت هاي من را تكميل كرد كه من خلاصه آن رادربالا ذكر كردم. محسن اضافه كرد : من كلا با اين مزدور دو نوبت بيشتر برخورد نداشته ام .
يك بار درسال 2006 بود و همين بحثهايي كه گفتي.
يك بارهم پس ازحمله اول به اشرف بود كه ما حدود 70 نفر در محلي جمع شده بوديم .ولي مصداقي درجهت خدمت به وزارت اطلاعات ، 180 درجه حرفهاي من را معكو س جلوه داده است.
دراين دوجلسه اصلا بحث برادرمسعود ومزخرفاتي از قبيل سالك و...درميان نبود. درهردوجلسه، هوادارها درمقابل مزخرفات ايرج مصداقي موضع گرفته بودند و بدرستي به مواضع آخوند پسند او تهاجم ميكردند. او وقتي كه ديد نميتواند جواب هوادارها را بدهد كوتاه آمد وعقب نشيني كرد.
بنيان و پايه اين رژيم و مزدوران وزارت اطلاعاتش، از همان روزهاي نخستين انقلاب، بر دروغ و تهمت و شيطان سازي استوار بوده وهست. مگر خميني درهمان سالهاي اول انقلاب نميگفت ، مجاهدين خودشان خودشان را شكنجه ميدهند و به اسم پاسداران ميگذارند؟ مگر نميگفت كه مجاهدين و فداييها، خرمنهاي دهقانان را آتش مي زنند؟.
اكنون ايرج مصداقي كه روح پليد خميني در جسمش حلول كرده است، از سرتاپاي نوشته اش ، حلول روح پليد خميني و شقاوت و شناعت و دروغگويي را ميتوانيم ببينم .
اگر دروغهاي خميني توانست رژيم ولايت فقيه را نجات بدهد، دروغهاي ايرج مصداقي عليه مجاهدين و مسعود رجوي كه برزگترين و كارآمد ترين جنبش انقلابي درتاريخ ايران عليه ارتجاع ولايت فقيه، را پايه گذاري كرده است ،هم ميتواند اصلاح طلبان نظام كه مصداقي خودش را به گاري آنها بسته است، را نجات بدهد .نظامي كه در همه زمينه اي سياسي و اقتصادي و اتمي واجتماعي دربن بست كامل قرار دارد و بزودي به دست مردم و مقاومت ايران سرنگون خواهد شد.

مصطفي احمدي

عضو اتحاد زندانیان سیاسی - متعهد به سرنگونی

تا سيه روي شود هرکه در او غش باشد

حسن حبیبی 

این روزها در بازار مکاره "دریچه های بویناک وآخوندشادکن" شاهد "شمایل گردانیی"بودیم که غوغا سالارش برخلاف آنچه که ادعا میکرد، به دنبال هر چیزی بود مگر انسان دوستی و منافع ان خانم نیکوکار.جزئیاتش بماند...
آنچه که در این هیاهو بشدت مراآزرد ،القابی بود که نابکارانه نثار کسانی شد که در عالم نیکوکاری نیز ، نیکوکار ترین های روی زمینند،چراکه دیگر هیچکدام،ازمسعود و خانم مریم رجوی گرفته، تا جوانترینشان، برای بخشیدن چیزی به جز جانشان ندارند ،والبته که با تکیه برهمین نیز طی تمام این سالها دست کمک به سمت نیکوکاران دراز کرده و میکنند،وچه افتخاری بالاتر از این،چون تنها چنین دستی است که میتواند پیش مردم دراز شود بیشک تنها چنین دستی است که هرگزدر مقابل دشمنان مردم دراز نخواهد شد.
با اینحال به گمان من ،این سوءاستفاده حقیرانه،خیراتی هم داشت وناخواسته به "شفاف سازی " منابع مالی این مقاومت، کمک کرد.
ازهمین رو،وبرای فهم بیشتراینکه چه کسانی "شارلاتان " نامیده شدند،ذکر بخش کوچکی از زندگی روزمره آنانراضروری میدانم.
سالها پیش،روزی ،یکی ازمسئولین مجاهدین مراصداکردواز من خواست که برای صرفه جویی درهزینه های غذایی و بهداشتی ، راه حل پیدا کنم.این آغازی راهی بس طولانی بود که تا همین امروز نیزادامه یافته است .تهيه مواد غذائی ومواد بهداشتی به ارزانترين قيمت و حتي رايگان.
یادم است که ابتدائا با مراجعه به فروشگاه های بزرگ، وتوضیح اینکه ما که هستیم و زندگیمان صرف چه مبارزه ای میشود ،از آنها خواستیم که موادی را که به دلیل آسیب دیدگی در نقل وانتقال ، غیر قابل فروش ،ولی قابل مصرف‌ را از بین نبرند و به ما واگذار کنند. رفته رفته راه های دیگری نیز پیدا کردیم. روز به روز بیشتر شناخته شدیم وافراد بیشتری به ما اعتماد کردندوتعداد كمك كنندگان نیزافزايش يافت..
از آن روز سی سال میگذرد.دراین سالها و تا به امروزهر گاه که سرسفره مجاهدین افتخار حضور داشته ام، خوراکی ها همیشه از همین قبيل بوده است.کافی است روزی بر سر سفره انها بروید (و البته که سفره انها برای هرکس که با این رژیم نباشد، همیشه گسترده است) و خود به چشم خود ببینید.
سفره مجاهدین را البته ،نباید با میهمانی های سیاسی ورسمي اشتباه گرفت . میهمانی های سیاسی،قبل از هرچیزآبروی مردم ایران و کشوری به قدمت و اهمیت ایران است.
در دنیای سیاست معیارها متفاوتند.زبان رسمی دیپلماسی ، "پروتوکل"است.تنهاالترناتیو جدی و شناخته شده حاکمیت ایران وظیفه دارد که با این زبان با جهان گفتگو کند.کم نیستند اما ناجوانمردانی که ،این دومقوله را یکی مینمایانند.
علیرغم اینکه بخوبی میدانند که در این ضیافت ها مجاهدین نه میهمان ، که همواره میزبانند وخدمتگزار.این نابکاران بارها و بارها به چشم خود دیده اند که اینانی که با به پذیرائی از میهمانان مقاومت مشغولند ،مردان و زنان میدان های جنگند،که پس از چند دهه رزم و تلاش در راه ازادی،اکنون ،از صدر تا ذیل ، در هیئت "خدمتکار"،ودر منتهای گشاده روئی و مناعت طبع ، به سبک و سیاق بس بالا بلند تری می جنگند.معدودی بازمانده از صد هزاران ،که اززندان ها وشکنجه گاه های دودیکتاتوری تاریخ معاصرایران ،زنده باقی مانده اند و اکنون در اوج آگاهی و شرف و میهن دوستی اینگونه به رزم خویش ادامه میدهند .
آن دروغ گويان تبهکاربخوبی میفهمند که این میهمانی ها برای مجاهدین نه بزم ،که کارزاری غرور افرین است.کارزاری البته بیسابقه، وگویای اینکه درراه آزادی تا کجا بلند همتند.
آنها که سفره مستمندانه مجاهدین راضیافت،وبنگالهای فرسوده و اتاقهای کوچکی را که مجاهدین را چند چند،همچون دوران بند و زندان ،فشرده وتنگاتنگ در کنار یکدیگر جا میدهد،واستراحت درآنها، تنها به یمن خستگی مفرط امکان پذیر است ،کاخ مینامند ،جنایتکارانی بیش نیستند که کارد آخوندها را برگلوی مجاهدین تیز میکنند و بس.
بگذریم که یکی دیگر ازدوندگی های پایان ناپذیر من در این سالها مراجعه به این اداره و ان اداره ، برای قسطی کردن قبض های آب و برق و گاز و مالیات و یا چانه زنی برای وصل مجدد آنها پس از قطع شدن بوده است.تصور کنید محلی را که در ان چند ده نفر کار و زندگی میکنند وآب ان قطع شده است.
و البته که از مجاهدین جز این انتظار نمیرود که اینگونه برخود سخت بگیرند و از خواب وخوراک خود بزنند تا هزینه های این نبرد حماسی را، چه درهیئت پرداخت حقوق به اعضای متقاضی شورا، به گونه ای که شرح آن اخیرا رفت، و یا هر کجای دیگرکه لازم بدانند، منجمله خرید توپ و تانک واقعی درعراق،و یا در کردن توپ نمایشی در پاریس،فراهم کنند.

تا کور شود هرکه در او غش باشد.