۱۳۹۳ بهمن ۱۳, دوشنبه

تاراج گل سرخ

بعد از وفات تربت ما در زمین مجوی 

در سینه‌های مردم عارف مزار ماست 
تاراج گل سرخ 
خبر فاجعه‌بارتر از آن است که بتوان بسادگی از کنارش گذشت: «تخریب مزار مروارید در اشرف با لودر». در میان پاره‌های بلوک و ریشه‌های بیرون کشیده شده درختان، و گلهای پرپر، قاب عکسی از تصویر متبسم یک شهید، تحمل روح را به آتش می‌کشد. 
بیدارباش فاجعه دهان به دهان، خود را تا انتهای کوچه پس کوچه‌های وجدان جار می‌کشد، سلولهای قلب جریحه‌دار می‌شوند سؤال از سؤال می‌جوشد: این چگونه ممکن است؟ قول و قرارهای دولت عراق چه شد؟ مگر قرار نبود یونامی از آنجا حفاظت کند؟ غارت اموال، شکستن قفل‌ انبارها و چپاول مایملک اشرفیان و سرقت کاروان کاروان خودروهای ساکنان را به سختی برتافته بودیم این یکی دیگر خیلی شکستن مرزهای رذالت است. 
اسلام پیامبر رحمت و رهایی از این‌که رژیم و دست نشاندگان مزدبگیر او در عراق، نام او را می‌برند، و کام خود می‌جویند خشم گین است؛ اسلام، دینی که حتی مثله کردن سگ هار را جایز نمی‌داند. 
نه، تعرض به مزار خفتگان در خاک، ربطی به اسلام ندارد؛ جنایتی است در عداد بریدن سر و زنده به گور کردن؛ بلکه قبیح‌تر از آن؛ آن‌چنان که اسیدپاشی به‌صورت زنان جنایتی است فراتر از بدار کشیدن و اعدام. این جنس از جنایت تنها از زیر عمامه ولی‌فقیه می‌جوشد. مغایر با عرف، آیین و هر فرهنگی است که بویی از انسانیت برده است. 
اینکار رژیم البته جدید نیست و پیشینه‌یی ننگین دارد. سال گذشته در همین بهمن‌ماه بود که مزدوران عراقی خامنه‌ای، به‌فرمان عامل دست‌نشانده‌اش مالکی، پیکرهای در حال جنگ شهیدان کهکشان اشرف را مخفیانه دفن کردند چرا که این شهیدان با پیکرهایشان شاهدانی بودند بر یکی از هولناکترین جنایتها علیه بشریت. 
در گذشته‌های دورتر شبیه به همین جنایت را در ابعادی گسترده‌تر در ایران مرتکب شدند. دفن مخفیانه بدنهای گرم و خونالود شهیدان در حوالی زندانهای مخوف قزل‌حصار و گوهردشت در منطقه‌یی خاموش به‌نام بهشت سکینه - جایی که به‌محض لو رفتن به زیارتگاه خانواده‌های شهیدان تبدیل شد- هنوز از یادها نرفته است. در این مزار مخفی نیز پاسداران رژیم از نهادن پاره سنگی به‌عنوان نشانه بر گور عزیزی مانع شدند. آنها می‌خواستند و می‌خواهند که شهیدان در فراموشی بمیرند و در سکوت دفن شوند. راستی چرا؟ 
 
 
خاوران، خاکی که در خود هزاران قلب زنده و تبدار را مدفون دارد، آرامگاه شهیدان قتل‌عام سال 67 است؛ آنانی که به‌خاطر دفاع از حرمت یک کلمه، بر دار شدند. خاوران از این پیشتر محل دفن دور از انظار پیکر تیرباران شدگان بود. در سال 68 رژیم با بلدوزر این گورستان بی‌نام و نشان را شخم زد تا ب ه‌خیال خود خاطرات شهیدان را در عواطف جریحه‌دار خانواده‌هایشان مح و کند. اما نیتجه چه شد؟ اکنون خاوران؛ خاکی شعله‌ور و پرتپش است که با خون شهیدان و اشک و داغ زیارت کنندگان لاله آجین ش ده؛ گرچه در آن حتی گذاشتن سنگی کوچک بر گور شهیدان ممنوع است. 
 
 

حمله به مزار شهیدان، شکستن سنگ‌قبر و زدودن آثار نامشان به این ختم نمی‌شود. تخریب مزار بنیانگزاران سازمان در قطعه 32 بهشت زهرا، تخریب مزار شهیدان در قطعه 41 و نیز هجوم ویرانگرانه به مزار شهدای آزادی در اراک از نمونه‌های این جنایت وحشیانه و ضدانسانی است. وادی السلام کربلا، آرامگاه جا ودانه فروغهای آزادی، نیز از هجوم قساوت پیشگان در امان نمانده است. ای‌کاش حجم فاجعه فقط محدود به ایران یا عراق می‌شد، هر جا که رژیم دستش رسیده و توانسته م زدوری را به‌کار گیرد، وحشت خود را از مزار یک مجاهد هم به‌نمایش گذاشته است؛ نمونه آن شکستن شیشه تصویر شهید دفاع از حقوق زندانیان زهرا رجبی (فائزه)، در پاریس. 
 
 

راستی چرا؟ مگر سنگ مزار شهیدان چه پیامی می‌پراکند؟ مرگ پراکنان و چماق به دستان نظام ولی‌فقیه مگر نمی‌دانند شکستن سنگ مزار، و تخریب آنها با لودر و بلدوزر، چه خشم و نفرت عظیمی برمی‌انگیزد؟ آیا آنان به عواقب کارشان واقفند. مگر نمی‌دانند با این جنایت دارند به دامنه نفرت تاریخی مردم از حاکمیتشان می‌افزایند؟ 
آری، و این چیزی نیست که به آن نیندیشیده باشند اما در سراشیب سقوط و در تنگنای استیصال، مگر کار دیگری از دستشان ساخته است؟ اینها خود نشانه نهایت استیصال و جنون آخوندی است. 
ولا یزید الکافرین کفرهم عند ربّهم إلّا مقتاً ولا یزید الکافرین کفرهم إلّا خساراً (فاطر 39) 
رژیم عمق نفرت مردم ایران را به خود بیشتر از هر کس می‌داند اما او چیز دیگری نیز می‌داند. شهیدان آرمیده در مروارید، این اسطوره‌های شکست ناپذیر مردم ایران خطرناکند. اسطوره را باید شکست تا جوانان شیفته آزادی به آن روی نیاورند. 
رژیم این را می‌داند اما نمی‌داند با شکستن سنگ مزار شهیدان، با از ریشه کندن درختان و پرپر کردن گلهای مروارید، مزار شهیدان را به قلب مردم ایران و جهان منتقل می‌کند. قاب‌های شکسته تصاویر شهیدان، اکنون بر طاقچه قلبها نهاده شده است. اگر عمرسعد و شمر توانستند با شرحه شرحه کردن اجساد شهیدان عاشورا، و اسب تاختن بر آن، رسم ایستادگی و آزادیخواهی را به فراموشخانه تاریخ بسپارند، جرثومه‌های تاریخی آنان نیز خواهند توانست خطر انگیزه‌بخشی و دمیدن روح خیزشی را که از یاد و نام و ارزشهای رهروان حقیقی امام حسین بد می‌خیزد، از نظام به‌زانو درآمده‌شان دور سازند. ا گر خلفای جائر توانستند با شخم زدن مزار سرور آزادگان و به‌آب‌بستن آن در همین سرزمین، آن را از صحنه تاریخ محو کنند، خلیفة ارتجاع هم خواهد توانست مزار مروارید را از لوح تاریخ محو کند، اما درس بزرگ تاریخ که در هر برگ آن ثبت شده، می‌گوید این یزدان هر زمان هستند که جز نام ننگ‌آلودی از آنان باقی نخواهد ماند. 
ای تمام وجدانهای آزاد! ای آنانکه عکسهای مزار مروارید دلهایتان را به تپش درآورده است! 
روا نیست شهیدان در صحیفة خاک بمانند، آنان فراتر از فراموشی‌اند. دشمن خود با دست خود شمیم حضورشان را در بادها می‌پراکند تا یادها را معطر سازند. جدال تندباد و قاصدک، مرگ قاصدک نیست، پیام تکثیر آن است. آنان زندگان شاهدند. از این‌رو مزارشان نیز قبلة الهام است. منبع انگیزش و میعادگاه زندگی است. 
تعرض غیظ آلود دست نشاندگان سپاه قدس به مزار مروارید خود بهترین گواه زنده بودن نام و آرمان شهیدان مجاهد خلق است. آنان حتی با سنگهای شکسته مزارهایشان اشرف را در مرزهای اسطوره و در ه زار جلوه و چهره رویانش نگاهبانند. این است معنای ژرف «ولا تحسبنّ الّذین قتلوا فی سبیل‌اللّه أمواتاً بل أحیاء عند ربّهم یرزقون» (آل عمران 169) 
مزار مروارید، اگر ‌چه شخم زده و تخریب شده، شکوفان‌تر از هر زمان است. گویی باز این نجوای عارفانه رهبری مقاومت، هنوز در کوچه باغهای آن می‌پیچد: 
«پس ای خدای مجیب الدعوات! به زمین بگو تا خون مرواریدها و جاودانه فروغهای ما را مپوشاند و به آسمان بگو تا نام طیب و پاکیزه آنان را بالا و بالاتر ببرد و به نسیم بگو تا در هر کجای ایران‌زمین عطر آنان را بگستراند و به شب تیره بگو تا با تندر ارتش آزادی پایان بپذیرد و به تاریخ بگو، نسلی را که ظلمات خمینی مقهورشان نکرد، پایدار و جاودانه سازد».

از قصه‌های هزار و یک شب الهه‌های این خاک


یادداشت بر کتیبه‌های قتلگاه اشرف
نسیم هامون
با جامه‌ها و نقاب‌هایی از شبانگاههای تاریخ جهل و شقاوت، راهزنانه بر خوابگاه سپیده و پگاه، پـا سراندن؛ 
ترسان ترسان و سو به سو تا کندوهای نور، خزیدن و کمند انداختن و کمین چیدن و خورشیدپاره‌ها را در لجّه افکندن؛ 
با هولی از تلنگرهای پیاپی کابوس واژگونی، جا کرده در پی ـ دیوارهای بارگاه تذهیب شده ولایتمداری که از دمشق تا بغداد و تهران را ضرب گرفته؛ 
تهران و بغداد به تمهید قتلگاه نشستند. با خیل جانیان بالفطره و سفلگانی که «مرگ، کسب و کار(1)» شان است، بساط داس و تبر و تیر و انفجار چیدند. با این همه ساز و برگ، بر پیکر و جان بی‌سپران و بی‌پناهان اشرف‌نشانه رفتند. آنگاه که هیمنه و بزرگی جنایت، بر روی خودشان سایه انداخت، برای گریز از مکافات ناگزیر، جن و پری و نیروهای غیبی را نشان دادند تا در ایز گم کردنی تمهید شده در بارگاه ولی‌فقیه و خلیفة بغداد، «دار» ها برچینند و خون‌ها بشویند.
اشرفی‌ها نیز هم‌چون دیرینه‌گان تاریخی‌شان، در یکی از یک جانبه‌ترین و مظلومترین و درعین‌حال، حماسی‌ترین نبردهای مجاهدین را رقم زدند... اگرچه:
            گریه‌های عشق شده سوز غزل         نعش گل رو دستامون بغل‌بغل
             شب غربت و ستاره کشتنه               هق‌هق الهه خاک منه

این است روایت موجز جنایت بی‌مثال در قتلگاه اشرف! 
که گفته، که پنداشته تنها چنگیز و مغولانش در آغاز قرن هفتم شمسی توانستند نیشابوریان را از دم تیغ بگذرانند، آشیان پرندگان را نشانه گیرند و شهر را آب ببندند؟ اینک نوادگان و نبیرگان ولایتمدارشان، جاپای ارثیه‌های فرهنگی و ایدئولوژیک بازمانده از نیاکان مغولی و هونی و هیتلری را خوب بو کشیده و در قتلگاه اشرف، فرود آمده‌اند.

اسف و عبث آن‌که اگر چنگیز و هیتلر توانستند رد پا و رگه‌های آثار جنایاتشان را از آسیای قرن هفتم وهشتم و اروپای قرن بیستم پاک‌کنند، خامنه‌ای و مالکی هم خواهند توانست در عصر و دهکده «ارتباطات، اطلاعات و تفکر»، اثر انگشت و رد پا و رگه‌های جنایاتشان را از ایران و سوریه و عراق و اشرف و لیبرتی بزدایند و در سایه دارها، خون‌ها بشویند.
این است روایت موجز جنایت بی‌مثال در قتلگاه اشرف! 
*** *** ***
اینک سرداران، در این سو و آن سوی فلات اشرف، آرام گرفته‌اند. همه شهیدان در این ویژگی، به هم می‌پیوندند.
اینک رنجبران والاتبار آزادی، باز آمده از حیاتی توفانی، در سو به سو و کو به کو و باغچه به باغچه اشرف، فروتنانه بر خاک، نماز می‌برند.
اینک شکیبایان شادی آفرین جلوه‌های زندگی، «در برابر تندر ایستادند، خانه را روشن
(2)» نگاه داشتند و رفته‌اند... 

اسممو کی بود صدا زد؟   کی بود از خاطره برگشت؟ 
گـرگـر شقایقا باز افتاده به جون این دشت... 
روزا از تکرار اسمت   آینه‌ها خسته نمی‌شن
پنجره‌ها رو به یادت    تا ابد بسته نمی‌شن
وقتی که مردم می‌بـوسن سنگ خورشید تو رو باز
یک وطن پر می‌شه از یاد،   ای غزلترین غزل‌ساز
که گفته، که پنداشته که ماهی سیاه صمد بهرنگی به دریا رسید و در آرام موج‌های نسیمش، قرار گرفت و به ماسه‌های ظریف و مرجانهای لطیف، باله و تن می‌ساید؟ رگه‌های خون چندین ماهی سیاه در اشرف و نیز حفره‌های دندان کوسه‌های ولایتمدار ماهیخوار، یادگار قصه ناتمام صمد می‌باشد که در افق فلسفه تاریخ بشری، بدل به آیه‌های ابدی گشته است.
که گفته، که پنداشته مظلومیت بشری در افق نیمروزی خاک تفته کربلا مهر ختم خورد؟ آنجا سرداران آرام‌یافته در کاشانه ابدی تاریخ، با شمشیر و زره و سپر و خود، به مصاف عصاره پستی و دنائت رفتند. نبردی که در تمهید چگونه جنگیدن آن کوشیدند و برگزیدند. اینک این‌جا مریم حسینی و میترا باقرزاده را با دستهای بسته، بی‌شمشیر و بی‌زره، بی‌هیچ پناه و مفری، راهزنان بزدل، چنگیزانه‌تر و هیتلرانه‌تر و یزیدانه‌تر، به رگبارشان بسته‌اند و تیر خلاص زده‌اند.
آن سوتر، دستهای بسته ابراهیم اسدی (وجودی کم‌مثال از خصائل نیکوی بشری، شهردار فروتن و محبوب و دوست داشتنی اشرفی‌ها) و دستهای رحمان و حسین و احمد، گواه جنایتی بی‌نظیر و از سوی دیگر پایداری‌یی بی‌همتا می‌باشد.
در کویی دیگر، تختها و کف بیمارستان اشرف بدل به قتلگاه گشته است. (عجب مشابهتی با بیمارستانهای هدف گرفته شده شهرهای سوریه!) جای بقراط خالی تا ببیند ایدئولوژی جنایتکار خامنه‌ای و اسد، در بازی نرد و هم‌گیلاسی با مماشاتگران و پیمان‌شکنان اربابان دایره قدرت جهانی، چه بر سوگند و میثاق انسانی‌اش می‌آورند.
این سرداران، به مربع توافق چهارجانبه سازمان ملل، آمریکا، دولت عراق و ساکنان اشرف، اعتماد کرده و به پیمان و تعهد خود وفادار بودند و باز هم «تاریخ حقوق‌بشر را با خونشان نوشتند» (3). متولیان سه ضلع دیگر این مربع، به آنان خیانت کردند. دریغ و درد از خیانت و خیانتکاران که در میهن ما از به‌پای دارندگان مشروطه تا میرزا، تا پیشوای ملی 30تیر و تا اشرف، همیشه بهای سنگین آنها را، بهترین‌ها و الماس‌های زرین و گلچینی از ستارگان درخشان تاریخ معاصر ایران، با فواره‌های همیشه جوشان خونشان پرداخته‌اند.
از گذرگاههای تاریخ مبارزه برای آزادی و برابری که می‌گذریم و بر نظاره‌ها و اندوخته‌ها و تجربه‌هایمان اندیشه می‌کنیم، همه نشانه‌ها، نداها و صداهای این گذرگاهها در گوش ما زنگ می‌زنند که در هنگامه چشم‌اندازهای نزدیک انقلاب‌های بزرگ اجتماعی و تاریخی ـ که منجر به تحول در اندیشه و جهان‌بینی و فرهنگ می‌شود ــ روباه‌های دیکتاتور و ولی‌فقیه‌های ضدبشر، در بن‌بست کور تاریخی خود، دست به جنایات شگفت‌انگیز، هم‌چون شقاوت‌بارترین جنایتی که در اشرف مرتکب شدند، می‌زنند. بی‌تردید آثار و بازتاب این جنایت حیرت‌انگیز، هم‌چون بمباران شیمیایی کودکان و فرزندان سوریه که برای جانیان بالفطره آن مفری نگذاشته است، گریبان خامنه‌ای و مالکی را نیز خواهد گرفت.
اینک در یکی از یک جانبه‌ترین نبردهای حماسی در مبارزه و پایداری برای تحقق آزادی، سردارانی دیگر از حماسه‌های معاصر میهنمان به تابلو آرمان تاریخی مردم ایران، جلای وفاداری و غرور و شکوه و نجابت داده‌اند. آنان گلچینی از ستارگان تابناک و کوشندگان و رنجبران مبارزه برای ایفای رؤیا و آرزوهای سرکوب شده مردم ایران بودند و هستند و در ضمیر و خاطر ماندگار آینده ملی و میهنی تکثیر می‌شوند و خواهند ماند.
آنگاه که به تابلو و به آبشار شهیدان راه آزادی، از تالارهای ارغوانی مشروطه و جنگل و 30تیر و... قیام 88 و... تا کتیبه‌های قتلگاه اشرف نظر می‌دوزیم، چشم‌های درخشان، چهره‌های شکیبا و نام‌های شناسایشان، مجابمان می‌کنند تا همنوا و هم‌ندا و هم‌پیمان با آنان، محبوب گم شده آزادی را مجاب کنیم که:
به جستجوی تو
با نیایش نامت
زندگی را ستایش کردن
ـ پاکی را و روشنایی را ـ
وکفر یأس بـر نکردن... 
سالهاسال پای‌کشان صحرا و صخره شدن
از مهر آزادی نگسستن
نشکستن
و بر زانوان خویش نزیستن... 
برای درک تو
تاریخ جنسیت را مـهـر ختم زدن
تا انسانی برای انسان جهان بودن... 
عمری خاطره بر «دار» بوسیدن... 
هنگامه‌های عاطفه‌های تیرباران شده
دلتنگی نفروختن
با باد
به جستجوی تو
از راهپیمایی با خورشید وماه
در سلولهای ضد آزادی نفرسودن
ترانه خواندن
با ستاره سخن گفتن... 
با ابـر گریستن
از شاخه‌های بهارانه‌های شادی‌
گلدسته‌های نشاط چیدن... 
برای آزادی
جهان را شناختن و انسان را
برای معنای هستی
آزادی را فهمیدن... 
ــ برای همین آمدن... 
و اینش را
مقصود سفر زندگی بودن... ــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 - «مرگ، کسب و کار من است »، روبر مرل، ترجمه احمد شاملو
2 - واز شعر «خطابة تدفین»، احمد شاملو
3 - «ما تاریخ حقوق‌بشر را با خونمان می‌نویسیم».، دکتر کاظم رجوی.

پروژه هاي انهدام يك جنبش و خط سرخ مقاومت- مصطفي نادري(قسمت اول)

يك گواهي سرخ فام از يازده سال زندان در شكنجه گاههاي خميني
•ايرج مصداقي بيهوده تلاش ميكند خود را يك «منتقد جدي» مجاهدين و مخالف رژيم جلوه دهد اما در واقع شما با يك تواب خائن روبرو هستيد كه در همان سال اول با جلادان تا حد شركت و همدستي فعال در فرماندهي گروه ضربت دادستاني اوين براي دستگيري و شكار مجاهدين  همكاري كرده، در جريان قتل عامها با نوشتن چند انزجار نامه در گريزي بزدلانه و خائنانه از مرگ  به قيمت دم تيغ دادن يارانش، جان بدر برده و اكنون تشنه به خون مسعود رجوي است. در سراپاي نوشته اش همان شقاوت و بي حد و مرز لاجوردي و شكنجه گران اوين موج ميزند. زنده ماندن مسعود را بر نمي تابد....
• اما مخاطب اصلي نامه، نه مسعود كه تاثيري بر او ندارد، بلكه مجاهدان او و ياران اشرف نشانش هستند كه از زندان اوين و زندان بزرگ ايران تا اشرف و زندان ليبرتي و در كشورهاي مختلف جهان با دشمن سرجنگ دارند و «برة لاجوردي» مي خواهد سر به تن آنها نباشد و تشكيلات و سازمانشان هم زير موشكهاي رژيم و شليك مالكي و ترفندهاي كوبلر ازهم بپاشد.
• بارها پدرطالقاني را به ياد آوردم كه مي‌گفت « در مقابل اين شكنجه چي ها و بازجوهايي كه خودتان ميشناسيد و ديدهايد از نزديك، وقتي اسم مجاهدين برده ميشد اعصاب اينها به هم ميلرزيد و كنترلشان را از دست ميدادند. اين دليل بر قدرت عقيده و ايمان به حق است. از اسم مسعود رجوي وحشت داشتند، از اسم خياباني وحشت داشتند».

 •من به عنوان يك هوادار سازمان به زندان افتادم. در مقابل شكنجه ها، هرگز به توبه و انزجار نامه و توهين به شهدا نزديك نشدم.                                                                                                                                  مصطفي نادري

پروژه هاي انهدام يك جنبش و خط سرخ مقاومت- مصطفي نادري - مقدمه




  درمقابل آنچه كه از مقاومت زندانيان مجاهد و شهدا به چشم ديده ام و درمقابل سازمان و رهبري كه تبلور اين رنجها و شكنجه ها و خونهاي نثارشده براي آزادي هستند و درس مقاومت براي آزادي را از آنها ياد گرفته ام، تا بُن استخوان شرمسارم.....

• 
احساس مي كنم كه هرقدر در زندان ايستادگي كردم و تن به تسليم ندادم بر من افزوده شد و انگيزه و آگاهي هاي مبارزاتيم رشد كرد و اين درنتيجة مبارزة سازمان و شهيدان و زندانياني بود كه جلو چشمانم زير شكنجه ها خندان و پرروحيه به شهادت رسيدند. مي دانم كه اين بدهكاري و ديني كه برگردن من هست فقط يك بحث اخلاقي نيست، بلكه وظايفي است كه بايد در مبارزه با رژيم و رهايي مردم آن را محقق كنم.

در سايت آفتابكاران و همبستگي «بيانية جمعي از زندانيان سياسي ازبند رسته زندانهاي خميني در مورد ياوه گوييهاي ايرج مصداقي» را ديدم و در دل به آنها درود فرستادم. به خاطر گواهي برحق آنها و نگاهباني از خون شهيدان و برملا كردن مزدوري در راستاي اهداف وزارت اطلاعات رژيم آخوندي، و مخصوصاً اينكه اعلام كردند: «سر بريدن مقاومت خونين مردم ايران در پاي ديکتاتوري وحشي آخوندي را به شدت محکوم کرده و آن را انجام وظيفه در امتداد چشمک و چراغي آشکار به رژيم ولايت ميدانيم

احساس كردم بايد حرف دلم را در بارة پروژه هاي انهدام يك جنبش و خط سرخ مقاومت، با هموطناني كه اين سطور را ميخوانند در ميان بگذارم. راستي كه به قول اشرف شهيدان جهان خبردار نشد كه در ايران و مخصوصاً زندانهاي خميني چه گذشت.از آنجا كه هنوز هيولا و عفريته بر مهينم حكومت ميكند، در آنچه مي نويسم، پيشاپيش سوگند ميخورم هيچ آرزويي جز جنگيدن و مجاهد ماندن و مجاهد مردن ندارم و از خدا طلب ميكنم كه مرا در اين سوگند روسفيد كند.

من، مصطفي نادري، از سال 60 تا 71 (درسال66 بعد از پايان حكمم آزاد ولي سه ماه بعد دوباره دستگير شدم) در زندانهاي خميني شاهد جنايات اين دهة سراسر قتل عام و نسل كشي مجاهدين بوده ام . اطلاع هموطنانم را درباره دروغها، تحريفها و لجن پراكنيهاي تواب خود فروخته ( ايرج مصداقي) و آنچه تحت عنوان خاطرات زندان يا نامه سرگشاده به مسعود رجوي نوشته است، لازم مي بينم.

ياد شهيداني كه با آنها همرزم و هم بند بوده ام، مخصوصا مهدي و ثوقيان كه در قيام 5مهر سال 60 در تهران با هم بوديم و هردو در اواخر مهر يا اوايل آبان 60 در پيچ شميران دستگير شديم و او در قتل عامهاي سال 67 به شرف شهادت رسيد، همواره با من است. هميشه در برابر اين خونهاي پاك خود را شرمسار و متعهد مي بينم و از خدا مي خواهم كه بتوانم تا آخرين نفس و آخرين قطره خون به اين عهد و پيمان وفاكنم.

۱۳۹۳ بهمن ۱۲, یکشنبه

«نويد آينده درخشان»



محسن معصومي از رزمگاه ليبرتي

خبر فوري را از «سيماي آزادي» شنيدم، لحظات اوليه ام بهت و ناباوري بود، انديشه اينكه «برادر اصغر» آن برادر مسؤل متواضع، و آن فرمانده دوست داشتني و صميمي را ديگر نخواهم ديد غيرقابل هضم بود، مدتي را كلنجار رفتم ولي يكجا خودم را پيدا كردم، آنهم «جاودانگي برادر اصغر» بود، چيزي كه خودش خواسته بود و جز سرفرازي و غرور، ارمغان ديگري براي همه ما نداشت، مي دانستم كه براي اين انقلابي بزرگ «مرگ در بستر» كوچك بود، هرچند كه تقدير و مشيت است كه شيوه مرگ هركس را رقم مي زند ولي چه زيبا براي يك مجاهد كه، «با تير شقاوت دشمن خدا و خلق بر خاك افتادن»، حالا نام او در پرچم شرف و آزادگي تاريخ مردم ما جاودانگي يافته است، اين بالاترين دريافت، بالاترين افتخار و مزين ترين نشان و مدال بر سينه يك انقلابي مردم گراست و «برادر اصغر» كه همواره با لبخندي بر چهره، سرزندگي و شيريني مبارزه اش را روزانه مي پراكند، اينك در جاودانگي اش هم غرق سرور و شادي خواهد بود.
 خواستم چيزي در باره او بنويسم، خودم را كوچكتر از آن يافتم كه ارزشهاي والاي او را به نظم كشم، از هر كجا كه شروع كردم لحظه اي بعد دريافتم ارزش ديگري را واگذاشته ام، تا اينكه پيام خواهر مريم و توصيفي كه از «برادر اصغر» شده بود را ديدم كه او «... را مظهر وارستگي و پاكبازي و نمونه اي از بزرگمردان انقلابي توصيف كرد كه با گذشتن از همه چيز خود، با پايداري و مقاومت همه جانبه، تمام هستي خود را صرف تحقق آرمان رهايي و آزادي مردم ايران ميكنند، قهرماناني كه نويدبخش آينده اي درخشان و عاري از ستم و نابرابري براي مردم و تاريخ ايران هستند...»، از اين نقطه برايم توصيف ارزشهاي «برادر اصغر» آسان شد، «وارستگي» و «پاكبازي»، واژگاني بودند كه بيان كننده تماميت شخصيت برادر اصغر بود، سالها از نزديك با او رابطه داشتم، هرگز اشعه اي از تفاخر و به رخ كشيدن ارزشهاي پست طبقاتي از او نديده بودم، او يك مسؤل سازماني، يا فرمانده اي باكوله باري از سابقه طولاني و تجربيات مبارزه، يك زنداني سياسي مقاوم و سرفراز، يك روشنفكر و تحصيلكرده اي با تخصص بالاي آكادميك، با ذهني كارآمد، خلاق و مبتكر، مسلط به سه زبان زنده، يك صاحب منصب سابق دولتي كه با گوشه چشمي به رژيم امكان بالا كشيدن در مدارهاي بالاي حاكميت براحتي برايش فراهم بوده است و دهها امكان و توانمندي ديگر، كه هركدامشان مي توانند يك دام و فتنه در مسير مبارزه يك انقلابي باشند، ولي «برادر اصغر» هرگز از آنها براي برتري طلبي استفاده اي نكرد، برعكس، هميشه در خاكي ترين صورت، گمنام ترين و بي نام و نشان ترين وجوه مسؤليت، صلابت مجاهدي خودش را صيقل و جلا مي داد، وقتي در برنامه هاي جمعي با خواندن ترانه هاي انقلابي مي خواند «...موجي در موجي مي بندد...» از خودش موج، موج صميميت بي نظير در جمع به نمايش مي گذاشت، صفا و يكرنگي مي پراكند و رايحه جامعه آرماني و ايده آل انساني را به ذهن متبادر مي كرد، وقتي در زندگي روزمره آنچنان تواضع و فروتني به نمايش مي گذاشت كه هرگز درنمي يافتي او مسؤل يا فرماندهي والا در سازمان است، پرتو ارزشهاي مشعشع انساني را در پيرامونش ساطع مي كرد و يا وقتي در سخت ترين مسؤليت ها، فارغ از نام و نشان پاپيش مي گذاشت، و صبور و ساكت كار را پيش مي برد، در چهره عرق ريزانش شكوه و عظمت سازندگي فرداي مستقل و سرفراز وطن را مي شد ديد. ارزشهاي نادري از انسانهاي رها، كه كليد موفقيت و كيمياي ناياب حل تضادهاي عصر حاضر است و از آن درسها و راه حلهاي درمان بليه تاريخي رژيم ولايت فقيه، قبل و بعد از سرنگوني اش براي جويندگان اين راه بيرون خواهد آمد، ارزشهايي كه مصدق بزرگ در يادداشتي پشت جلد كتاب «الجزائر و مردان مجاهد»، آرزوي آنرا براي ايران و ايراني كرده بود.
شرط است که چون مرد ره درد شوي               خاکي تر و ناچيزتر از گرد شوي
هر کاو ز مراد کم شود مرد شود                      بفکن الف مراد تا مرد شوي
البته شهادت «برادر اصغر» وجه ديگري هم داشت، شهادت او همچون زندگي اش سعادتمند و پربار بود، شهادت رسواگر يك «فرد مورد نگراني بين المللي» در اوج مظلوميت و بي عدالتي، تا علاوه بر رژيم خونخوار آخوندي، برملا كننده خباثت هم خطان و هم ريشان آن هم باشد،
 حالا كساني كه سلاح «برادر اصغر» را در برابر تضمين حفاظت او در برابر رژيم آخوندي گرفتند بايد پاسخگوي اين جنايت انجام شده باشند يا آنان كه در برابر درخواست سلاح حفاظتي مجاهدين، آنرا با لغز خواني تخطئه مي كنند بايد كه چهره كريه خود درزمينه سازي هاي اين جنايت، را ببينند.
حالا كساني كه «برادر اصغر»را مجبور كردند خانه 26 ساله خود را براي رفتن به يك زندان بيدفاع بنام كمپ ليبرتي ترك كند و او را بدون هرگونه سپر در برابر تهاجمات جنايتكارانه گذاشتند و بعدش هم هرگز نه موضعي گرفتند و نه تحقيقاتي كردند بايد پاسخگوي اين جنايت خود باشند.
حالا كساني كه در بحبوحه محاصره پزشكي، كه خارج كردن يك تركش از سر «برادر اصغر» را براي ما ناممكن كرد، به جاي پرداختن به مشكلات عاجل حفاظت، امنيت و محاصره، روضه هايي مي خوانند تا ما را مقصر جلوه دهند و بستر سياسي جناياتي مشابه را بسازند، بايد بگويند براي چنان روضه خواني هاي ريايي چقدر گرفته و به چه قيمت خود را فروخته اند؟
افتخار و شرافت جاودان براي «برادر اصغر» فرمانده دلاور جنگ با پليدترين نيروي تاريخ ايران، باد كه يادش و راهش كليد فتح و پيروزي براي آزادي ايران بوده و خواهد بود، و ننگ و خذلان ابدي نثار فرومايگان خودفروش به دشمن در اين نبرد سترگ تاريخي.

ننگ با رنگ پاک نمی شود شهیاد احسانی ناطق

با سلام
 در رژیم فاسد خون آشام آخوندی،هر روز و با هر شیوه ای تغییر رنگ در لحن و گفتار را برای فریب مردم شاهدیم.
ولی همانگونه که به زیبایی گفته اند،افعی کبوتر نمیزاید. از ابتدای غصب انقلاب وآزادی های مردم این افعی صفتان هر روز به رنگی در آمده اند. ولی دریغ از کوچکترین تغییر در مشی و شیوه خون آشامی، رژیمی که خود بزرگترین نسل مبارز ایران را قتل عام کرد، ولی در این سال ها برای آزادی در کشور های دیگر کاسه داغ تر از آش می شود. بواقع احمدی نژاد با زیر سوال بردن هلوکاست، چه منظوری داشت. حمایت از مردم فلسطین؟
نه، او قصد حمایت از هیتلر را داشته، چون تشابه بسیاری در نوع حکومت هیتلری با حکومت آخوندی وبه خصوص، خمینی دجال می دید.( البته تشابه آن دو فقط در خون آشامی و قتل وعام زندانیان دربند، نحوه بر خورد با مخالفان، شیوه استبدادی حکومت بر مردم، میل وافر بر جنگ و خون ریزی وایجاد گشتاپوی ضد مردمی منظور اینجانب است، چون رژیم ایران به جز این تشابه از باقی مزایای حکومت هیتلری از جمله نظم، استفاده از نیروهای متخصص، پیشرفت در اقتصاد وتکنیک و... کاملاً بی بهره است.)
پس به نوعی با نفی هولوکاست، این معنی را تداعی میکند، که اصلاً این قتل عام، اتفاق مهمی نبوده و نباید اینقدر مورد توجه باشد.
چون اینان خود ودر این زمان به نوعی دیگر، ودر مقابل مجاهدین این واقعه را تکرار کرده اند، ولی همچنان در کمال بی پروایی و گستاخی، نه تنها پاسخگوی این اعمال ننگین نبوده اند، بلکه دایره شکنجه و آزار را از خود مجاهدین فرا تر برده و حتی خانواده های آنها را نیز از آزار وشکنجه بی نصیب نمی گذارد. تا بواقع نسل کشی را معنی کرده باشند. ولی در خارج ازکشور هر دم با رنگی نو، از جمله گفتگوی تمدن ها و امید واعتدال، برای دیگران ژست بشر دوستی و انسانی گرفته اند.
همانگونه که خواهر مریم گفت:رژیم ولایت فقیه،دشمن مردم ایران وجامعه بشری است، وشایستگی نمایندگی مردم ایران در سازمان ملل متحد ندارد. در 15 سال گذشته سازمان ملل و شورای امنیت در برابر سه قتل‌عام و نسل‌کشی در رواندا، سربرنیتسا و سریلانکا، با عذر خواهی دبیر کل پس از چند سال گذشتن از ماجرا واکنش نشان داده اند. ولی با گذشت 26 سال از اعدام های 67، که به نوعی بزرگترین کشتار زندانیان سیاسی تاریخ معاصر بود. نه تنها واکنشی نشان نداده، بلکه از سخنان روشنفکرانه این جانیان استقبال و به گزافه گویی آنها به به و چه چه میگوید.
و با این کار،دست رژیم را در سرکوب وکشتار و فشار بر مردم باز می گذارند. غافل ازاینکه هر کسی که در حکومت آخوندی به منصبی میرسد، ننگ همراهی با حکومت در قتل و عام های 60و67،را با رنگ این شعارهای لعاب دار هرگز نمی تواند پاک کنند .
چند روز قبل داشتم، مطلبی را در مورد کشته شدگان جنگ هشت ساله تحمیلی خمینی بر ملت می خواندم.
به گزارش خبرگزاری ایرنا، وی ترکیب نیروهای نظامی ایران در دوران جنگ تحمیلی را اینگونه برشمرد: «در این جنگ ۲۱۷ هزار ارتشی، ۲ میلیون و ۱۳۰ هزار نیروی بسیجی به همراه ۲۰۰ هزار نیروی سپاه، شهربانی و ژاندارمری در مقابل تجاوز دشمن ایستادند.»
از میان ۱۹۰ هزار شهید جنگ تحمیلی، به گفته سرهنگ جعفری، ۱۶ هزار نفر در جریان بمباران مناطق مسکونی به شهادت رسیدند و بقیه در جبهه‌های نبرد شهید شدند. تعداد شهدای بسیجی ۸۵ هزار و ارتشی ۴۸ هزار نفر بودند. بیش از ۳۳ هزار دانش‌آموز و بیش از ۳۵۰۰ دانشجو هم طی این هشت سال به شهادت رسیدند. روحانیت نیز با ۳۳۱۷ شهید «به نسبت تعداد جمعیت خود ۱۲ برابر اقشار دیگر در این جنگ شهید داده است.» در این دوران ۸۸ مسیحی، ۱۸ کلیمی و ۹ زرتشتی در دفاع از خاک میهن شهید شدند و ۲ هزار تبعه غیرایرانی نیز با حضور در جبهه‌ها به شهادت رسیدند.
وقتی با این مطلب را خواندم. نفرتم از خمینی و رژیم چند برابر شد.
با این که بیشتر این کشته شدگان هم ، جان خودشون را بخاطر دجالی خمینی از دست داده اند، ولی دلم برای مظلومیت مجاهدین خیلی گرفت.
تصور بکنید که بنا به گفته این پاسدار،در جنگی که توپ، خمپاره، گلوله، رگبار مسلسل، خمسه خمسه وحتی بقول خودشون بمب شیمیایی، در مدت هشت سال 190 هزار کشته، اونوقت مجاهدان و مبارزان دست بسته واسیر تو زندانی گشتاپوی آخوندی بیش از 120 هزار اعدام، و از اون دردناک تر سال 67 واعدام 30 هزار مجاهد توی چند روز دفن دسته جمعی اجساد در خاوران،اونم مجاهدانی که چندین سال تو زندان بودن، ونمی تونستن کاری کرده باشن.
چقدر یه انسان میتونه ظالم و خونخوار باشه.
بواقع که دجال، صفتی بسیار برازنده برای این کفتار پیر خون آشام بوده و هست.
مقایسه این دو آمار خودش به راحتی میتونه مظلومیت مجاهدین رو به اثبات برسونه.
رژیم آخوندی، برای خودش اعدام همه مجاهدین رو یه حق میدونه، برای این اصلاً این اعدام ها رو جنایت نمیدونه، ولی خواهر مریم راست میگه، یعنی برای سازمان ملل هم این اعدام ها جنایت نیستن، اگر سازمان ملل اعدام های سال 67 رو جنایت علیه بشریت اعلام می کرد، این رژیم جانی الان پدر تروریسم نبود، والان تمام منطقه رو آلوده نمی کرد، و روش های غیر انسانی رو به کشور های دیگه صادر نمی کرد .
گشتاپوی آخوندی هم با ایجاد انجمن نجات ویا بهتر بقول برادر مسعود، انجمن نجاست، به آزار و شکنجه هر چه بیشتر مجاهدین و خانواده های آنها نمی پرداخت .
واقعاً رژیم، مثل... از مجاهدین می ترسه، چون معنی این شعر فردوسی رو خوب فهمیده که میگه:
پدر کشتی و تخم کین کاشتی
پدر کشته را کی بود آشتی .
پس کاملاً میدونه که با اون قتل وعام های که کرده و ادامه دادن، به این نوع حکومت،با وجود ولایت فقیه،و باز نگردوندن آزادی های مردم، هیچ جای آشتی با مجاهدین و خانواده های مجاهدین که پدر، پسر، مادر وخواهر از دست داده اند، باقی نگذاشته ، پس باید هم بترسه ودست از سر خانواده های مجاهدین و مجاهدین زندانی در لیبرتی بر نداره.
این روش گشتاپوی آخوندیه، که برای رسیدن به یک مجاهد، از اهرم خانواده استفاده کنه.
بقول خودشون تا وقتی که حتی یه مجاهد زنده باشه، ما باید بترسیم و برای ساکت کردن و یا خاموش کردنش برنامه بریزیم.
حالا می خوام چند خط درباره خودم و خانواده ام بنویسم،که چطور مورد آزار و اذیت و شکنجه اطلاعات و انجمن نجاتش قرار داشتم .
از وقتی که بچه بودم تو خانوادم صحبت مجاهدین بود.
تقریباً بیشتر جوان های خانواده پدریم، هوادار سازمان مجاهدین بودن، از جمله خواهرام و برادرم.
برادرم چند ماه قبل از انقلاب،رفت ایتالیا برای ادامه تحصیل،و بعد از انقلاب وسال 58 ودر حالی که من فقط 3 سالم بود، به ایران آمده بود و یادم هست که، پرچم سازمان رو پهن کرده بود و داشت برامون قسمت های مختلف اون رو شرح می داد.(برای خواهرم، من بچه بودم داشتم بینشون سرک می کشیدم)
من از اون وقت تا حالا برادرم رو ندیدم، اما خواهرم در 15 سالگی و به خاطر شرکت در تظاهرات 30 خرداد سال 60 به مدت چهار سال زندانی شد .
تمام جوان های فامیل هم که هوادار سازمان بودند. از جمله پسر عمو ها و دختر عمو هام، تو همون سال دستگیر وبعد به مدت های طولانی حبس یا اعدام شدند.
وقتی خواهرم سال 64 آزاد شد من 9 سالم بود . بعد هم خواهرم با یه مجاهد که 8 سال زندان رژیم رو تحمل کرده بود، ازدواج کرد .
تازه چند ماه بود که رفته بودم دانشگاه که خواهر و دامادم ، رفتند به اشرف.
تمام این مسائل رو گفتم که به اینجا برسم، تو اون مدت 8-9 سالی که خواهرم تو ایران بود ، از اون جهت که یا من خیلی بچه بودم ، یا خیلی شلوغ زیاد از مجاهدین و ایده هاشون برام توضیح نمی داد. پس من فقط و فقط برادری بودم که خواهر وبرادری عضو سازمان مجاهدین داشت.
ولی در دانشگاه وبعد از چند اعتراض بابت برخورد و سوال های به قول خودشون هدف دار، پام به کمیته انظباتی باز شد، از همون روز فهمیدم برادر یک مجاهد بودن خودش به تنهایی میتونه یه جرم باشه و نیازی نیست، حتماً جرمی انجام داده باشی، من هم که همیشه بچگی هام و همراه مادرم تو زندان اوین به ملاقات خواهر رفتن یادم بود، از ترس زندان خفه شدم و مواظب که مبادا بی جهت زندانی بشم.
بعد از دانشگاه، طبق قانون اگر پسر تو رشته پدر تحصیل کرده باشه جای پدر استخدام می شه.
خدا بیامرزه پدرم رو و همه رفتگان رو، بهم میگفت استخدامت با من.
پدرم فوت کرده بود، بیچاره مادرم ، با چه زحمتی از کلانتری وزیر کشاورزی وقت، برگه برای استخدام تو اداره کشاورزی مازندران گرفت.
من که خیال می کردم استخدام شدم، روز مصاحبه مرتب و تمیز رفتم برای مصاحبه.
از مصاحبه خبری نبود، به من گفتند: این یک طرح ملیه، منم گفتم :خوب منم جز ملتم .
گفتند :با اون خواهر و برادر و دامادی که داری.
خلاصه به قول خودشون، به جرم برادر یک مجاهد خلق بودن، مجاز برای استخدام نشدیم.
تو یه شهر دیگه برای بانک امتحان دادم ولی به همین خاطر گزینش نشدم.
کینه ام از رژیم، خیلی زیاد شد و به نوعی با این کارهاشون بیشتر به مجاهدین علاقه پیدا کردم.
رفتم سراغ کار آزاد و ازدواج کردم.
یک روز خواهر دامادمون که رفته بود اشرف، یه بسته از طرف خواهرم، برام آورد.
هیچ مطلب سیاسی توش نبود. یه مهر وتسبیح که خواهرم ، خودش درست کرده بود. یه دستمال صورت کوچک و یه نامه احوالپرسی.
خواهر دامادمون که شوهر، برادر و دو خواهرش شهید و اعدام شدند، از من خواهش کرد کسی نفهمه که اون این بسته رو آورده، که اگر گشتاپوی آخوندی بفهمه روزگارش سیاه میشه.
یه چند روز بعد اومدن در مغازه و گفتن بیا اطلاعات،ازم سوال کردند، از خواهر و برادرت خبر داری گفتم نه، بازداشت شدم . بعد بهم گفتند: خواهر دامادتون گفته برات یه بسته از طرف آنها آورده، خلاصه بازداشتم کردند که دروغ گفتی و قصد فریبکاری داشتی .
بعداً یه نامه جلوم گذاشتن که اگر با ما همکاری نکنی وهر اطلاعی که از خواهر وبرادرت گرفتی ندی ، یعنی منافقی وما هر جوری که با یه منافق برخورد میکنیم، حق داریم با تو هم رفتار کنیم.
یا باید امضا میکردم یا زندان،امضا کردم .
هر چند وقت یکبار ، میبردن سوال های بیجا و چه خبر ،بعد از یه مدت چند تا آدم اومدن مغازه که ما از انجمن نجاتیم ، من بی خبر از همه جا فکر کردم، از این انجمن ترک اعتیاد اومدن ، توضیح دادن انجمن نجات ، یعنی چه.
دیگه هر چند وقت یکبار، فشار می آوردن، باید بری جلوی اشرف و خواهر و برادرت رو از اون جا نجات بدی.
انگار که من بتمنم، منم به هزار زبون توضیح میدادم که، وقتی اونا رفتند، من بچه بودم ، ولی گوششون بدهکار نبود، تا بچه ها رفتند لیبرتی، گفتم:دیگه دست از سرم بر می دارن.
تا چند وقت قبل که فهمیدم بازم ، خانواده ها رو میبرن عراق و مجبورشون می کنن به هزار کثافت کاری،اونم این بار به زور وبا تهدید، شنیدم اونایی که مخالفت می کنند برای رفتن، به اتهام همکاری با سازمان و مخالفت با رژیم زندانی و شکنجه میشن تا وادار به مزدوری واسه اونا بشن.
خودشون هم می دونند، این مجاهدینی که تو لیبرتی هستند وبا هیچ ترفندی، حاضر به جدایی از سازمان نیستند. پس می خوان، تلافی رو سر خانواده در بیارن، یا از اون ها مزدور و یه عروسک برای خیمه شب بازی های که تو عراق در میارن،بسازن .
فرار کردم،تا درگیر این کثافت نشم.
حالا، نوبته همسرمه، بردنش اطلاعات، همون سوالای چرند، چه خبر ، باید اطلاعات برامون بیاری و...
یه نوبت، بردنش، تو یه هتل سه، جهار تا مرد غریبه، نا محرم، بعد کلی تهدید، میگن مواظب عفتت باش.
چقدر حرام زاده، چقدر دروغ ، چقدر استفاده ابزاری از اسلام.
حرف هام طولانی شد،خواهرم رو در سن 15 سالگی ،4 سال زندانی کردند، شد یه چریک مجاهد، من رو بازداشت کردند و بردند گشتاپوی آخوندی،تحت فشار برای مزدوری، شدم فراری از وطن و...
حالا نوبت زنیه که حتی از سیاست داخل ایران هم هیچ چیز نمی دونه، حتی نمی دونه کابینه چند تا وزیر داره،یا حتی اسم 5 تا از اونها رو بدونه .
حالا همون، امضای کذایی رو از اونم می گیرن.
داشتم فکر می کردم ، واقعاً مجاهدین چقدر برای رژیم ملا نشان رعب انگیز هستند، که از زن برادر یک مجاهد خلق در بند، آن هم نه زن برادری که سال ها او را از نزدیک دیده باشند، زن برادری که،برادر شوهر مجاهدش25 سال قبل از ازدواج او با برادر کوچکش از ایران رفته، یا خواهر شوهر مجاهدی که 7 سال قبل از ازدواج برادر کوچکش، از ایران تحت حکومت ملایان خون آشام رفته است ، و هیچ شناختی چه از نظر ظاهری و چه.... از او ندارند.
وای که چقدر این، قداره کشان از مجاهدین می ترسند، که برای به دام کشیدن آن شیر بچه های در زنجیر، حتی از طعمه قرار دادن زن برادر ندیده هم ابایی ندارند.
تف بر هر تفکر مسدود و ارتجاعی،که در زمانه ما مرتجع تر از این ابو داعش ها نبوده ونیست.
ودر اینجا بحث را به او مقاله پیوند می زنم. که نسل کشی در حکومت ابو داعش همچنان ادامه دارد.
از شکنجه مادران وپدران، برای اعتقادات فرزند، یا به مسلخ بردن فرزند، بخاطر افکار پدر ومادر .
یا یتیم کردن کودکان بخاطر ایدئولوژِی برادر یا خواهر، همان گونه که منیره رجوی را برای ایدئولوژِی برادر اعدام کردند، یا علی صارمی را برای دیدار با فرزندو.....
ودر حکومت ظلم واستبداد این داستان ادامه دارد.
به امید سرنگونی استبداد آخوندی و پیروزی خلق در زنجیر
شهیاد احسانی ناطق 1/2/2015

افشاي روح پليد خميني !!؟ مصطفي احمدي

آنچه كه مرا وادار كرد، براي اولين بار اين سطور را بنويسم. دروغگويي و مزدوري تواب تشنه بخوني به نام ايرج مصداقي است . توابي كه هم چنان به همدستي با رژيم پليد آخوندي و خيانت به مردم ايران به اشكال مختلف، از دوران دستگيري در زندان و نشستن درماشين هاي گشت پاسداران براي شكار هواداران مجاهدين، تا همين امروز ادامه ميدهد.
بطور اتفاقي به مطلبي از او به نام “واکنش رهبری عقیدتی مجاهدین به مقاله‌ی «مسعود رجوی سه دهه ......“ برخورد كردم. اين نوشته كه به نظرميرسد، درقلمي كردن آن از آرشيو وزارت اطلاعات از سالهاي دور هم بهره برده است، به لجن پراكني عليه برادرمسعود اختصاص دارد .
مصداقي دراين لجن پراكني نقل قول سراپاكذبي هم از دوست عزيزم آقاي محسن(ناصر) سليماني نقل كرده است.
من يكي ازكساني بودم كه دراين محل حضور داشتم و شاهد بحثهاي بين مصداقي وهواداران ديگر وهم چنين ديالوگ بين محسن(ناصر) سليماني با مزدور مصداقي -كه آنزمان ادعاي هواداري از مجاهدين داشت- بودم .
بحثهاي داغي بين او و ساير هواداران در گرفته بود، دريكي از اين بحثها اومدعي بود كه آمار زندانيان قتل عام شده درست نيست وتلاش ميكرد كه آمار زندانيان قتل عام شده را كم جلوه بدهد . هوادارها درجواب به او ميگفتند، كم كردن آمار قتل عام شدگان خدمت به رژيم جنايتكارآخوندي است، مگر تو درهمه زندانها بودي كه آمارخودت را ملاك قرار ميدهي؟ اگر منظورت آماري است كه آيه الله منتظري داده است ، منتظري آمارچند روز اول شروع قتل عام را ذكر كرده است، درحالي كه اعدامها حدود دوماه ادامه داشته است وتو از آمار داده شده در روزهاي اول بوسيله منتظري درجهت اهداف خودت سوء استفاده ميكني.
درهمين حين دوست عزيز م، ناصر سليماني وارد شد، وقتي كه ديد مصداقي حرفهاي مورد پسند وزارت اطلاعات را ميزند به اوگفت : “من نميدانم كه شما ازگفتن اين حرفها چه نيتي داري؟ ولي حرفهايي كه ميزني انگار كه وكيل مدافع رژيم هستي و حرفهايت بوي وزارت اطلاعات ميدهد. علت اين كه هوادارها هم به حرفهايت حمله ميكنند و آنها را رد ميكنند به همين خاطر است . آدمي كه ازبيرون به حرفهاي تو گوش ميكند ، اين احساس به او دست ميدهد كه تو مثل آدمهاي اطلاعاتي رژيم هستي وداري از منافع رژيم دفاع ميكني!!“
مصداقي درهمين جلسه بحث ديگري را هم پيش كشيده بود و ميگفت :معيار صلاحيت افراد از ميزان شكنجهاي است كه درزندان شدهاند. ناصر دراين بحث خطاب به مصداقي گفت : “اين حرف تو اصلا درست نيست ، معيار نميتواند ميزان شكنجه فرد درزندان باشد. اولا مقايسه زندان شاه با زندان خميني غلط است .زيرا درزمان شاه شكنجه به اندازه زمان خميني سيستماتيك نبود، همه افراد، مثل مصطفي جوان خوشدل و يا اصغربديعزادگان شكنجه نشدند، بطورمثال درزمان شاه ما كه درزندان بوديم، ازصدر تاذيل درمقايسه با اين دونفر شكنجه آنچناني نشديم وانگهي معيارصلاحيت دريك جنبش انقلابي تنها شكنجه نيست. صلاحيت از ميزان شركت هر فرد در مبارزه و ادامه ميسرانقلاب و ازهمه مهمتر يك تشكيلات وظرف وسازمان كاري ناشي ميشود كه جنبشي روي آن سوار شده و راه مبارزه را به جلو باز ميكند ولو اين كه ده تا شلاق هم نخورده باشند .با اين معياري كه تو ميگذاري، رجايي خيلي شلاق خورده بود، اگر ما پايمان تا زانو باد كرده بود و ميتركيد رجايي پايش تا زانو متلاشي بود، ولي او بعدا يك جنايتكار وآلت دست خميني شد“
من بعد از ديدن مزخرفات مصداقي ،نقل قولهاي ايرج مصداقي از قول محسن سليماني را، براي ناصر خواندم و درمورد بحثهاي آن روز با هم صحبت كرديم، محسن صحبت هاي من را تكميل كرد كه من خلاصه آن رادربالا ذكر كردم. محسن اضافه كرد : من كلا با اين مزدور دو نوبت بيشتر برخورد نداشته ام .
يك بار درسال 2006 بود و همين بحثهايي كه گفتي.
يك بارهم پس ازحمله اول به اشرف بود كه ما حدود 70 نفر در محلي جمع شده بوديم .ولي مصداقي درجهت خدمت به وزارت اطلاعات ، 180 درجه حرفهاي من را معكو س جلوه داده است.
دراين دوجلسه اصلا بحث برادرمسعود ومزخرفاتي از قبيل سالك و...درميان نبود. درهردوجلسه، هوادارها درمقابل مزخرفات ايرج مصداقي موضع گرفته بودند و بدرستي به مواضع آخوند پسند او تهاجم ميكردند. او وقتي كه ديد نميتواند جواب هوادارها را بدهد كوتاه آمد وعقب نشيني كرد.
بنيان و پايه اين رژيم و مزدوران وزارت اطلاعاتش، از همان روزهاي نخستين انقلاب، بر دروغ و تهمت و شيطان سازي استوار بوده وهست. مگر خميني درهمان سالهاي اول انقلاب نميگفت ، مجاهدين خودشان خودشان را شكنجه ميدهند و به اسم پاسداران ميگذارند؟ مگر نميگفت كه مجاهدين و فداييها، خرمنهاي دهقانان را آتش مي زنند؟.
اكنون ايرج مصداقي كه روح پليد خميني در جسمش حلول كرده است، از سرتاپاي نوشته اش ، حلول روح پليد خميني و شقاوت و شناعت و دروغگويي را ميتوانيم ببينم .
اگر دروغهاي خميني توانست رژيم ولايت فقيه را نجات بدهد، دروغهاي ايرج مصداقي عليه مجاهدين و مسعود رجوي كه برزگترين و كارآمد ترين جنبش انقلابي درتاريخ ايران عليه ارتجاع ولايت فقيه، را پايه گذاري كرده است ،هم ميتواند اصلاح طلبان نظام كه مصداقي خودش را به گاري آنها بسته است، را نجات بدهد .نظامي كه در همه زمينه اي سياسي و اقتصادي و اتمي واجتماعي دربن بست كامل قرار دارد و بزودي به دست مردم و مقاومت ايران سرنگون خواهد شد.

مصطفي احمدي

عضو اتحاد زندانیان سیاسی - متعهد به سرنگونی

تا سيه روي شود هرکه در او غش باشد

حسن حبیبی 

این روزها در بازار مکاره "دریچه های بویناک وآخوندشادکن" شاهد "شمایل گردانیی"بودیم که غوغا سالارش برخلاف آنچه که ادعا میکرد، به دنبال هر چیزی بود مگر انسان دوستی و منافع ان خانم نیکوکار.جزئیاتش بماند...
آنچه که در این هیاهو بشدت مراآزرد ،القابی بود که نابکارانه نثار کسانی شد که در عالم نیکوکاری نیز ، نیکوکار ترین های روی زمینند،چراکه دیگر هیچکدام،ازمسعود و خانم مریم رجوی گرفته، تا جوانترینشان، برای بخشیدن چیزی به جز جانشان ندارند ،والبته که با تکیه برهمین نیز طی تمام این سالها دست کمک به سمت نیکوکاران دراز کرده و میکنند،وچه افتخاری بالاتر از این،چون تنها چنین دستی است که میتواند پیش مردم دراز شود بیشک تنها چنین دستی است که هرگزدر مقابل دشمنان مردم دراز نخواهد شد.
با اینحال به گمان من ،این سوءاستفاده حقیرانه،خیراتی هم داشت وناخواسته به "شفاف سازی " منابع مالی این مقاومت، کمک کرد.
ازهمین رو،وبرای فهم بیشتراینکه چه کسانی "شارلاتان " نامیده شدند،ذکر بخش کوچکی از زندگی روزمره آنانراضروری میدانم.
سالها پیش،روزی ،یکی ازمسئولین مجاهدین مراصداکردواز من خواست که برای صرفه جویی درهزینه های غذایی و بهداشتی ، راه حل پیدا کنم.این آغازی راهی بس طولانی بود که تا همین امروز نیزادامه یافته است .تهيه مواد غذائی ومواد بهداشتی به ارزانترين قيمت و حتي رايگان.
یادم است که ابتدائا با مراجعه به فروشگاه های بزرگ، وتوضیح اینکه ما که هستیم و زندگیمان صرف چه مبارزه ای میشود ،از آنها خواستیم که موادی را که به دلیل آسیب دیدگی در نقل وانتقال ، غیر قابل فروش ،ولی قابل مصرف‌ را از بین نبرند و به ما واگذار کنند. رفته رفته راه های دیگری نیز پیدا کردیم. روز به روز بیشتر شناخته شدیم وافراد بیشتری به ما اعتماد کردندوتعداد كمك كنندگان نیزافزايش يافت..
از آن روز سی سال میگذرد.دراین سالها و تا به امروزهر گاه که سرسفره مجاهدین افتخار حضور داشته ام، خوراکی ها همیشه از همین قبيل بوده است.کافی است روزی بر سر سفره انها بروید (و البته که سفره انها برای هرکس که با این رژیم نباشد، همیشه گسترده است) و خود به چشم خود ببینید.
سفره مجاهدین را البته ،نباید با میهمانی های سیاسی ورسمي اشتباه گرفت . میهمانی های سیاسی،قبل از هرچیزآبروی مردم ایران و کشوری به قدمت و اهمیت ایران است.
در دنیای سیاست معیارها متفاوتند.زبان رسمی دیپلماسی ، "پروتوکل"است.تنهاالترناتیو جدی و شناخته شده حاکمیت ایران وظیفه دارد که با این زبان با جهان گفتگو کند.کم نیستند اما ناجوانمردانی که ،این دومقوله را یکی مینمایانند.
علیرغم اینکه بخوبی میدانند که در این ضیافت ها مجاهدین نه میهمان ، که همواره میزبانند وخدمتگزار.این نابکاران بارها و بارها به چشم خود دیده اند که اینانی که با به پذیرائی از میهمانان مقاومت مشغولند ،مردان و زنان میدان های جنگند،که پس از چند دهه رزم و تلاش در راه ازادی،اکنون ،از صدر تا ذیل ، در هیئت "خدمتکار"،ودر منتهای گشاده روئی و مناعت طبع ، به سبک و سیاق بس بالا بلند تری می جنگند.معدودی بازمانده از صد هزاران ،که اززندان ها وشکنجه گاه های دودیکتاتوری تاریخ معاصرایران ،زنده باقی مانده اند و اکنون در اوج آگاهی و شرف و میهن دوستی اینگونه به رزم خویش ادامه میدهند .
آن دروغ گويان تبهکاربخوبی میفهمند که این میهمانی ها برای مجاهدین نه بزم ،که کارزاری غرور افرین است.کارزاری البته بیسابقه، وگویای اینکه درراه آزادی تا کجا بلند همتند.
آنها که سفره مستمندانه مجاهدین راضیافت،وبنگالهای فرسوده و اتاقهای کوچکی را که مجاهدین را چند چند،همچون دوران بند و زندان ،فشرده وتنگاتنگ در کنار یکدیگر جا میدهد،واستراحت درآنها، تنها به یمن خستگی مفرط امکان پذیر است ،کاخ مینامند ،جنایتکارانی بیش نیستند که کارد آخوندها را برگلوی مجاهدین تیز میکنند و بس.
بگذریم که یکی دیگر ازدوندگی های پایان ناپذیر من در این سالها مراجعه به این اداره و ان اداره ، برای قسطی کردن قبض های آب و برق و گاز و مالیات و یا چانه زنی برای وصل مجدد آنها پس از قطع شدن بوده است.تصور کنید محلی را که در ان چند ده نفر کار و زندگی میکنند وآب ان قطع شده است.
و البته که از مجاهدین جز این انتظار نمیرود که اینگونه برخود سخت بگیرند و از خواب وخوراک خود بزنند تا هزینه های این نبرد حماسی را، چه درهیئت پرداخت حقوق به اعضای متقاضی شورا، به گونه ای که شرح آن اخیرا رفت، و یا هر کجای دیگرکه لازم بدانند، منجمله خرید توپ و تانک واقعی درعراق،و یا در کردن توپ نمایشی در پاریس،فراهم کنند.

تا کور شود هرکه در او غش باشد.

۱۳۹۳ بهمن ۱۱, شنبه

كوشش بي فايده است، وسمه بر ابروي كور


سرسخن
رژيم آخوندي در پي تحولات عراق و ضربه يي كه از بركناري مالكي دريافت كرده و ديگر مثل گذشته دستش براي مداخلات تروريستي در عراق و فشار آوردن روي هم اورد اصلي اش يعني مجاهدين باز نيست, از سر استيصال و درماندگي به توطئه هاي شكست خورده قبلي روي آورده است و براي پوشاندن فضاحت اين كوشش بي فايده, مأمور شناخته شده خود را پيش انداخته و با سياست سنگ مفت, گنجشگ مفت, دوباره موضوع خانواده را عَلَم كرده تا لااقل براي نيروهاي وارفتة نظام, به خصوص در اين شرايط كه شكست هاي پياپي روي خليفه ارتجاع آوار شده است, روحيه و آبرويي دست و پا كند.
سوال پيش رو اين است كه مگر موضوع خانواده الدنگ و بلندگو و به خدمت گرفتن ارگانهاي بين المللي از جمله صليب و يونامي و كوبلر و افغاني دوراني و... بعد از تير و تبر, حمله و هجوم وحشيانه و شليك موشك و محاصرة ضدبشري كه تادينش مورد سوءاستفاده واقع شد, دردي از رژيم دوا كرد كه بازتكرار آن افاقه كند؟
پس اين دست و پا زدن ها براي چيست؟
آن هم در شرايطي كه پيشاپيش، هم پاسدار دانايي فر و هم ابراهيم خدا بنده( شيطان بنده), با توجه تعادل قواي فعلي هركدام با عباراتي, فاتحة اين توطئه را خوانده و اذعان مي كنند كه آب رفته به جوي باز نمي گردد.
گراننده اصلي اين خيمه شب بازي كه خط وزارت اطلاعات و نيروي تروريستي قدس را در عراق دنبال مي كند, به رغم اينكه قول! داده است در بكارگيري موضوع به اصطلاح خانواده, تمام ظرفيت هاي سفارت را به كار خواهد گرفت, ولي نهايتا اذعان كرده است كه اين كار «فوق العاده دشوار به نظر ميرسد», تا شيطان بنده كه مي گويد: «... در اين خصوص البته با توجه به تجارب اين چند مدت در عراق زياد خوش بين نيستم ولي سعي و تلاش خودم را خواهم کرد.»
با اين همه رژيم آخوندي در بن بست وضعيت موجود، دوباره شعبة وزارت اطلاعات موسوم به نجات را موظف كرده تا مزدوران را از استانهاي مختلف كشور به عراق اعزام كند. علاوه بر اين شماري از مأموران شناخته شده خود را بسيج كرده است تا با مزدوران عراقي و سفير رژيم، پاسدار دانايي فر، براي اين كارزار شيطاني زمينه سازي كنند.
علاوه بر اين رژيم آخوندي درصدد است تا به طور مستقيم يا غيرمستقيم از مأموران ملل متحد و صليب سرخ بين المللي در اين پروژه بهره برداري كند.

انصاف در قضاوت، اوج بلندپرواز روح انسان به آزادي است

محمود سرابي

انصاف و منصف بودن در وجود هر انساني باشد قابل تقدير و ستايش است. متاسفانه اکثر ما انسانهاي ايراني که خود من هم جزئي از آن هستم در ابراز عقايد و نظريات شخصي و عموماني بيشتر تلاش داريم آنچه خودمان دوست داريم ابراز کنيم نه آنچه را واقعيت دارد بگوئيم و کمتر سراغ محکمه وجدان خود يعني انصاف در قضاوت مي گيريم.
سالهاست به عنوان يک ايراني پناهنده و تبعيدي تلاش کرد هام هويت خود را حفظ کنم. و هرگز فراموش نکنم چرا در کشورم نيستم؟ سالهاست تلاش کرد هام بعنوان يک روزنامه نگار با انتشار نشرياتي مانند روزنامه و مجله و داير کردن کانال تلويزيوني حامل پيامي باشم که فراموش نکنيم چرا اينجا هستيم؟  تلاش کرد هام با تمام بضاعت و امکانات نوشتاري و تصويري همه گروههاي سياسي را فعاليتهايشان را طي 25 سال اخير منتشر کنم که هزاران ساعت برنامه تلويزيوني و صدها نشريه گواه و شاهد اين ادعاست. احترام و اخلاق به عقايد و نظريات ديگران را تلاش کردهام نشان دهم ولي همه شلاق بي انصافي و غيرمنصفانه قضاوت کردن را بر گرده ام حس کرد هام.
امروز در سن شصت سالگي با 30 سال تلاش هنوز در راه يادگيري تحمل عقايد ديگران هستم و به عنوان يک روزنامه نگار ملي و مستقل به اين نتيجه رسيد­هام که مبارزه با حکومت ضد ايراني و جنايتکار اسلامي در ايران با شعار، نصيحت و پيام به جايي نميرسد. مبارزه بزمي از سوي اکثريت گروههاي مدعي مبارزه کار را به امروز کشانده است که رژيم ضد ايراني در تمام زواياي زندگي تبعيدي ما راه يافته است و امنيت را از ما گرفته است. و با تمام تلاشي که سالها کرد هام يک همسويي در ميان اپوزيسيون به وجود بياورم، به شکل مطلوب نرسيده است. زيرا در جامعه سياسي  اجتماعي ما که همه افراد با وابستگيهاي سياسيشان را در بر ميگيرد حلقه مفقود شده انصاف است ولي ما هر نيروي اپوزيسيون را که دوست نداريم بشکل مطلق رد ميکنيم و با دهها دليل و برهان ساختگي و پر و بال دادن مطرح مي نمائيم تا خود و عقايد سياسيمان را خوب جلوه بدهيم!
اپوزيسيون يعني نيرويي که شبانروز تلاش مي کند تا رژيم منفور آخوندي را سرنگون کند. اپوزيسيون يعني نيرويي منسجم و متحد و يکدل در راه اثبات عقايد سياس يشان، اپوزيسيون يعني دست در جيب کردن و هر آنچه که سرمايه انساني است مانند پول، وقت، سلامت، خانواده و لذايذ زندگي را ايثار کردند.  ولي دهها هزار ايراني با عقايد مختلف سياسي نام خود را اپوزيسيون گذاشتهاند و ادعاي مبارزه وسرنگوني اين حکومت جلاد را دارند ولي در عمل همه اين فعاليتها محدود مي شود به چند سخنراني،
چند تظاهرات سي چهل نفري، چند پيام... و حداکثر در ماه چند روز را صرف اين فعاليتها نمودند؟!
من در محکمه وجدان خود به انصاف رجوع ميکنم و با تمام احترامي که براي همه گروههاي سياسي مختلف قائل هستم به شهامت اعلام ميکنم مبارزه يعني شيوه و روش سازمان مجاهدين خلق وشوراي ملي مقاومت ايران که چنگ بر چهره کثيف رژيم انداختهاند و آن را به وحشتي ماندگار دچارکرد­هاند و اي خواننده عزيز اين نشريه قبل از اين که به فحاشي و اعتراض بپردازي، کمي با خودت خلوت کن و سراغي هم از انصاف مروت بگير. لحظه هاي کينه و نفرت ساختگي ذهنت را رها کن و به عنوان يک انسان ايراني مقايسه کن و صحنه مبارزه واقعي را نشان بده! جايي که اشرفيان ايستاده ميميرند و جان خود را در راه عقايد خود ايثار ميکنند، در حالي که با تمام تلاشها باج داد نها، زد و بندهاي سياسي گوناگون رژيم تلاش دارد اين سازمان را نابود کند اينان همچنان سرپا و فعال و جنگنده هستند.
چرا اگر کمکي نميکنيم چوب لاي چرخشان ميگذاريم! واقعاً منصفانه مشکلمان کجاست؟ چرابا دهها شايعه و ذکر مصيبتهاي ساختگي به جاي مبارزه با رژيم به جنگ سازماني ميرويم که بيش ازسي سال است شبانه روز با اين رژيم ميجنگد؟ پس انصاف کجاست؟ که چشم خود را بر واقعيتهايي که مقابلمان است ميبنديم و به سراغ ابزاري ميرويم که استفاده آن تمامي به سود رژيم ضد ايراني است! اين حق شماست که بگوئيد من از اينها نيستم! ولي حق نداريد که موجوديت برحق را نفي کنيد. در محکمه وجدان من انصاف ميگويد هر آنچه که ميبيني، ميشنوي و ميخواني که بتو اميد واميدواري ميدهد، حمايت کن. ديگر از پيام، توصيه، جلسه، خستهام و بيزار. حالم از آدمها، گروهها و شعارهاي بزمي بهم ميخورد.

پس از 35 سال که هنوز اين رژيم ضد ايراني جنايتکار به مال، جان و ناموس کشور من حاکم است، حس بسيار بدي دارم. نميخواهم تسليم شوم، نميخواهم نااميد شوم. نميخواهم بيتفاوت شوم. نميخواهم پايان هويتم يک پاسپورت خرچنگ نشان جمهوري­اسلامي ضد ايراني باشد. بهرسو مينگرم تا پناهي، ريسماني از حضور و قدرت اپوزيسيون بيابم و بدون تعارف و ملاحظات عاقبت انديشي، در صحنه مبارزه رخ به رخ چهره سازمان مجاهدين خلق را ميبينم و حمايت و تحسينشان ميکنم با تمام مواضع و نظريات اصلاحي که درباره آنان در فکر من است را مکتوب ميکنم و خصوصي به آنان ميدهم که اميدوار هستم توجه خواهند کرد. اينان چنين کردند، اينان چنان کردند، دلايلي است براي رفع مسئوليت و پاسخگويي که شما چه کرد هايد؟! منصفانه در ميز قضاوت قرار دهيد. اگر در وجودتان ذرهاي يا نشاني از انصاف و مروت هست، سنگ نيندازيم، سنگها را برداريم و حواله چهره رژيم ضد ايراني کنيم. من و تو او همسو و در کنار هم نيروهايمان را صرف دشمن واحد کنيم.

در نگاه به عکس آلبرتو نیسمن - از د. نجمی



سلام بر نیسمن، شهید صلح و بشریت در مقابله با تروریسم، شهیدی در ردیف شهیدان مردم و مقاومت ایران علیه بنیادگرایی و تروریسم برخاسته از آن
نگاهش که می‌کنم احساس صمیمیتی شدید می‌کنم. آیا این صمیمیت به‌خاطر چهره اوست؟ 

دلم می‌گوید خیلی چهره‌ها هست که این احساس صمیمیت را به تو نمی‌دهد. در این راز دیگریست.

می پرسم پس از چیست: می‌گوید: او از جنس خود شماست.
می گویم بابا! او اهل آرژانتین است! ما اهل ایرانیم! چگونه از جنس ماست؟ 

می‌گوید: بسیار کسان هستند که «ازدورترین فاصله، نزدیکترینند» 

دیگر طاقت جدل ندارم. می‌فهمم چرا می‌گوید، راست می‌گوید. آخر کشته عشق است. از چهره عکس ساکتش صدا می‌آید که می‌گوید:
اگر به عقل و کفایت پی جنون باشم
میان حلقه عشاق ذوفنون باشم
به دست گیرم آن ذوالفقار پرخون را
شهید عشقم و اندر میان خون باشم» 
بله! وقتی از حق دفاع کنی، هرکجا باشی، با عاشقان همخانه ای. مهم این است که حیلتهای رایج جهان تجارت و خیانت و رذالت را رها کرده باشی. از زدو بندهای تاجران جهان متنفر شده باشی «وندر دل آتش درآ» مده باشی. و آنوقت شهید عشق می‌شوی.

نگاهش که می‌کنم احساس می‌کنم خیلی دوستش دارم. درست مثل همه شهیدان که نگاه به چهره‌شان با ستایش همراه است. آخر، حق که مرز نمی‌شناسد، پرچمی است که بر پاکردنش قیمت می‌خواهد و در هر زمان و مکانی که این قیمت را بدهی، چه عیسای پیامبر، چه حسین بن علی و چه راهپویای آن راهبران باشی از آن روز تا به امروز، چه کوچک خان باشی و چه موسی و اشرف و چه طاهره طلوع و چه... چهره‌ات ستایش آمیز می‌شود.

چون از قافله شهید آزادی می‌شوی. به‌خصوص که به‌خاطر افشای جنایتکارانی مثل سران رژیم ولایت‌فقیه شهیدت کرده باشند. آنوقت مطمئن باش که خونت نمی‌خسبد. چرا که آن آهو می‌شوی کز ناف تو، 

ریخت این صیاد خون صاف تو! و من در عکس تو و در چشمان تو می‌شنوم که می‌خوانی:
«آنک کشتستم پی مادون من، 
می‌نداند که نخسپد خون من
بر منست امروز و فردا بر ویست
خون چون من کس چنین ضایع کیست
گر چه دیوار افکند سایهٔ دراز
باز گردد سوی او آن سایه باز
این جهان کوهست و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
عشق آن بگزین که جمله انبیا
یافتند از عشق او کار و کیا».

كاركرد عنصر خيانت(1) در نهضت ملي ايران به رهبري دكتر محمد مصدق



زمينه سازي و دخالت مستقيم در كودتاي ننگين و استعماري 28 مرداد 1332
درباره جبهه ملي ايران و نهضت ملي بهرهبري دكتر“محمدمصدق“ تاريخ نشان ميدهد كه مردم ايران مصدق را دوست داشته و به او ايمان و اميد بسته بودند. هنوز هم پس از گذشت بيش از نيم قرن مردم ما، او را نمادي افسانهاي از دموكراسي و تعهد خدمت به مردم ميشناسند، چرا كه مصدق كبير با نيرومندترين استعمار جهان جنگيد و ميهن خود  را از قعر تباهي و سياهي استبداد و وابستگي اقتصادي و سياسي بيرون كشيد، داستان مصدق، داستان اراده ملي است. داستان رهبري بر پايه رأي مردم و پشتيباني مردم است. بيآنكه به قدرت‌هاي خارجي متكي باشد. و البته كه اين هم به مذاق ارتجاع و استعمار و عوامل ريز و درشت آنها سازگار نبود. مصدق كبير براي جاه و قدرتطلبي پا به عرصه سياست نگذاشته بود ، او فقط يك آرزو داشت كه بتواند حيثيت و شرافت به يغما رفته ملت ايران را بازگرداند و بههمين دليل هم آنهايي كه گلولههاي سربي ايادي استعمار، درجانشان نشست، درآخرين دم حيات سرفرازانه با خون خود نوشتند: « از جان خود گذشتيم، با خون خود نوشتيم، يامرگ يا مصدق »


سازماندهي جبهه ملي ايران
وقتي موجوديت يك سازمان سياسي به نام«جبهه ملي  ايران» به رهبري دكترمصدق اعلام شد، در اثر سرشناسي و فعال و مبارز بودن اعضاي بنيانگذار آن، نامش برسرزبان ها افتاد و جنبش بزرگي براي پيوستن به جبهه بوجود آمد. در تركيب اين جبهه تمامي طيفها كه در آغاز با مصدق همراه شدند، ديده ميشود كه عبارت بودند از:
-”حزب ايران“ كه  از تشكل چندحزب ملي و عده اي از آزاديخواهان  خوش نام و مشهور با هدف آزادي و رهايي ايران از نفوذ بيگانگان پس از شهريور 1320 ايجاد شد.اين حزب اولين حزبي بود كه به جبهه ملي ايران پيوست.
- «سازمان نظارت بر آزادي انتخابات» بهرهبري دكتر “مظفر بقايي“ كه در رابطه با مبارزه انتخاباتي دوره شانزدهم  تشكيل شد و هسته اصلي آن روزنامه «شاهد» بود، پس از پايان انتخابات  مجلس شانزدهم نام آن به “سازمان نگهبانان آزادي“ تغييريافت. درسال 1329 “خليل مكي“ و گروهي از اعضاي روشنفكر ومهينپرست حزب توده كه سرخورده از وابستگي حزب به شوروي و فساد در رهبري آن بودند و در سال 1326انشعاب كرده بودند، به اين سازمان پيوستند. سازمان نگهبان آزادي درعرض يك سال تبديل به يك حزب بزرگ شد و نام آن درسال1330به “حزب زحمتكشان ايران“ تغييريافت.
 جبهه ملي تشكلي از گروههاي سياسي بود كه با اين هدف و در همين راستا شكل گرفت

 - “حزب ملت ايران“ كه  از جوانان پرشور ميهن پرست به رهبري داريوش فروهردر آبانماه 1330 تشكيل شده بود. اين حزب دركنار دكتر مصدق زيرپرچم جبهه ملي ايران به مبارزه پرداخت.
- “جمعيت آزادي مردم ايران“ كه در سال 1322بوسيله“ محمد نخشب“ و عده اي از همفكرانش تشكيل شد. و يكسال بعد نام اين حزب به “نهضت خداپرستان سوسياليست“  تغيير يافت. همزمان با پيوستن به جبهه ملي، اين حزب با حزب ايران ائتلاف كرد. ولي اين ائتلاف بيش از دوسال دوام نياورد، نخشب و يارانش پس از خروج از حزب ايران،  جمعيت آزادي مردم ايران  را تشكيل دادند كه تا آخر به دكترمحمدمصدق وفادار ماندند.
 -“جمعيت فدائيان اسلام“ كه درسال1324 به رهبري “مجتبي نواب صفوي“ بنيانگذاري شد. تعصب شديد مذهبي و ناآگاهي سياسي، آنان را نفوذ پذيركرده بود، چنانكه با تحريك عوامل سيدضيا الدين طباطبايي درسال 1330 هنگامي كه نواب صفوي در زندان بود قصدجان دكترفاطمي را كه درآن زمان معاون سياسي مصدق بود، نمودند و او را سخت زخمي كردند.
 

-“مجمع مسلمانان مجاهد“ كه “شمس قنات آبادي“ آن را رهبري ميكرد، اين گروه وابسته  به آخوند ابوالقاسم كاشاني بود.
 -برخي انجمنها و جمعيتهاي ديگر نظيرجمعيت مبارز، انجمن بازرگانان وكسبه تهران، و…
 
شمس قنات آبادي و حسين مكي  در سخنراني دكتر حسين فاطمي در دفتر حزب زحمتكشان


سياست جبهه ملي ايران درآن دوران
جبهه ملي براين باور بود كه با ملي شدن نفت كشور، نه تنها بزرگترين سرمايه و درآمد كشور از اختيار بيگانگان خارج و نفوذ آنان  به ويژه انگلستان و شوروي  و سپس امريكا درسياست ايران ريشه كن ميشود. بلكه سرزمين ايران كه از زمان پادشاهان قاجار به صورت يك كشور دست نشانده و بدون اختيار وتحقير شده درآمده و از قافله تمدن جهان عقب مانده بود، روحيه ملي خود را دوباره باز خواهد يافت. برسرنوشت خود حاكم خواهدشد و در راه پيشرفت خواهد افتاد.
هدف دولت ايران، اين بود كه هيچ دولتي  در امور ايران دخالت نكرده، ملت ايران ازآزادي و استقلال بهرهمند شود، چون مامورين سياسي دولت انگليس در امور ايران دخالت مي كردند، دولت اينجانب تصميم گرفت با آنها قطع رابطه كند وآنها را بيرون كند تا پس از مراجعت بدانند در امور داخلي اين كشور نبايد دخالت كنند.  
 
خارج شدن انگليسيها از آبادان

از امضاء كنندگان پيشنهاد ملي شدن صنعت نفت و از ياران قديمي دكتر مصدق چند تني قابل ذكرند. دكتر “مظفر بقايي“ و “حسين مكي“  و “كاشاني“ . اينها كساني بودند كه در رساندن مصدق به وزارت كمك كرده بودند و در تمامي لوايحي كه مصدق به مجلس ارائه مينمود پشتيبان و حامي او بودند. جناح اقليت مجلس را تشكيل ميدادند و بازوهاي مصدق كبير بودند.